my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

خانم جون اقاجون نظر سنجی داریم

یکشنبه 1 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار |

خوب نمیدونم امار وبلاگ را ببینم یا تعداد نسبتا كم كامنت؟ بچه ها بنظرم تعداد کم کامنت یعنی موضوعات شماها را جذب نمیکنه. اگه ممکنه تو نظرسنجی شرکت کنید تا یکم رونق به اینجا بدیم.

نظرات() 

وقت

یکشنبه 29 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، چرت و پرت نویسی، خودشناسی، 

میخوام از بخشی از سختی درس خوندن به زبان انگلیسی بگم، شما كه از سال اول امریكا اوندن همراه من بودید میدونید كه من ترم اول مشكلات خیلی زیادی برای فهم كلاسها داشتم، گاهی هیچی از یك كلاس نمیفهمیدم و مجبور بودم خودم از كتاب فارسی زبان و یوتیوب و گوگل بفهمم. البته خیلی زود فهمیدم خوندن از كتاب فارسی غیر از درس دیفرانسیل انتگرال اصلا كمك كننده نیست، و كتابهای فارسیمون غیر علمی و كیلویی ترجمه شده. بگذریم، از ترم دوم سوم بود كه یادگرفتم جزوه از بقیه بگیرم و با خوندن جزوه و نصفه نیمه سركلاس فهمیدن، خودم را در حد متوسط تا متوسط خوب كلاس نگه داشتم. یواش یواش لیسنینگم بهتر شد، هم پروژه شدن با موبور هم خیلی كمك كرد كه وضع زبانم تغییر كنه و دیگه میتونستم ٩٠-١٠٠ درس را تو كلاس بفهمم و جلو برم، اما این هنوز به این معنی نیست تو لیسنینگ و درك مطلب مشكل ندارم، درواقع میشه گفت اون هوش ذاتی لازم را تو یادگیری زبان ندارم، مثلا راستین كلا١-٢ ترم كلاس زبان تو ایران رفته اما زبانش خیلی بهتر از منه و بخصوص لیسنینگش كمتر مشكل داره، اگه هم مشكلی هست تو تنبلیش برای یادگیری سیستمیك كلمه اكادمیك هست. یك جورهایی من كاملا با سیستم اموزش پروش ایران بزرگ شدم اما هوش eq پایینی دارم اما راستین كه ناپلئونی نمره میگرفته این بخش هوشش، یعنی یادگیری از محیط حسابی قوی شده. خلاصه همه اینها را گفتم كه بگم همچنان از زبان بخصوص بخش لیسنینگ مینالم. برای درس شیمی الی مجبورشدم برای اولین بارصدای استاد را ضبط كنم، شاید یك بخش را ده بارگوش میكنم و اخرش نمیفهمم چی گفت اما خوب مطمئنم تا اخر ترم سردرمیارم . قضیه اینه گاهی اوقات حرفهای موبور را هم نمیفهمم فقط اونقدر باهاش صمیمی شدم كه مجبورش میكنم عین ده بار را تكرار كنه و یا با سرعت كم بگه كه اخرش بفهمم، اما خب خودمونیم همیشه كه نمیشه این روش را اجرا كرد، باید برای زبان خوندن وقت بگذارم اما برنامه سنگین وقتی برای اینكار نمیذاره. البته اگه این حرف را جلو موبور بزنم به فارسی میگه " خیلی تنبلی"" جالبه یادگرفته خ را تلفظ كنه" در واقع منرا بخوبی میشناسه كه چطور وقت تلف میكنم، امروز میخواستم همون درس شیمی الی را بخونم كه سه شنبه امتحان دارم. شاید اگه ٣ ساعت مداوم و یا ٤ ساعت غیر مدارم می نشستم همون صبح ،درس خوندن را تموم میكردم اما قضیه اینه یكربع میشینم یكساعت دوساعت دور خودم میگردم و باز تكرار، اینطور بخودم میام و میبینم درس را خونده ام اما كل روزم را هم غیر بیهوده براش سوزوندم. خوب حالا موبور كه مدل و الگوی من برای موفقیت هست، احتمالا این وسط سه تا مقاله خونده، یك صفحه از تزش رانوشته درسش را هم خونده ورزشش را هم كرده و حتی مثلا با یكی از نرم افزارهایی كه برای كارمون ضروریه تمرین كرده، خلاصه اینطوری میشه كه یكی موفقه و یكی دنبال موفقیت میدوه." استفاده مفید از وقت"

نظرات() 

مد

یکشنبه 22 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، 

دوسال اولی كه اومده بودم اینجا اگه خرید لباسی میكردم همون اصول ایران را درنظر میگرفتم. یعنی لباسی كه میشه تو مهمونیهای ایران پوشید و یا مانتو و شلواری كه بدرد ایران هم بخوره. تو دوسال بعدی یعنی از وقتی كه میدونستم حالا حالا برگشتی به ایران نیست. خریدهامون را براساس جامعه اینجا و البته جیبمون تنظیم میكردم. اینجوری بود كه دیشب وقتی خواستم برای وقت گذرونی كمی تو اینستا و این جورصفحه ها بگردم شوك شدم. اول بخاطر اینكه در عرض دوسال چقدر از این جامعه و طرز فكر فاصله گرفته بودم كه حتی دیدن این صفحات برام عجیب بود و دوم ترس از جامعه ایران و بیاد اوردن همه چشم و هم چشمیها، مد و رقابت برای ناخن و دماغ و موی قشنگتر. اون زمان كه من ایران بودم من هم بخشی از این جامعه بودم، ماهی یكبار ارایشگاه برای ناخن، ماهی یكبار برای مو، هر فصل دنبال مد مانتو و روسری. لیزر و بوتاكس واخرین تكنیكهای رسیدگی به پوست.ولی حالا عملا و فكرا كیلومترها از این طرز فكر فاصله گرفتم و چقدر راحتتر و ساده تر زندگی میكنم. جالبه با این وجود هنوز با فاصله زیادی متفاوت از دانشجوهای دیگه هستم طوری كه یكی دوبار ازشون شنیدم كه من خیلی پول صرف مو و لباس میكنم و به اصطلاح ( وای جالبه كلمه فارسیش یادم نمیاد)دور میریزم. كدوم درسته، مسلما زندگی الان. چون اولین حسم بعد از دیدن این صفحات ترس بود و بعد تعجب.

نظرات() 

اب و هوای زمستونها

جمعه 20 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نیویورک، نگاه اول، 

دیروز یك بارون حسابی اومد و از امروز هم رسما برگها مهمون زمین شدند و پاییز رخ نمایی كرد. هوا هم یك ریزه خنك شده كه البته همچنان هول و حوش ٢٠ +میچرخه. خلاصه با یك كت راحت میشه از این هوا لذت برد. درواقع این شهر با اینكه بهار و پاییز كوتاهتر از سه ماه داره اما عملا چهارفصلیه، درحالی كه تهران زمستونش حذف شده و جاش یك پاییز طولانی سرد و بدون بارون داره. البته خیلیها وقتی اسم زمستون نیویورك میاد یاد قطب شمال می افتن كه خوب این اشتباهی بود كه خود من هم میكردم.:) در واقع عدد -١٠ برای ما ایرانیها یعنی خیلی سرد و -٢٠ بعنی قطب، كه خوب قضیه اینه اولا ما همچین سرمایی را كم تو ایران داریم كه دقیقا حسش را بدونیم دوم پالتو و كاپشنهامون اصلا مناسب این سرما نیست. یعنی -٢٠ به این معنی نیست ده لایه لباس رو هم بپوشیم بلكه به معنی كنار گذاشتن پالتوهای معمولمون و پوشیدن نوعی كاپشن هست كه اتفاقا كلفت و ضخیم هم نیست. این كاپشنها را شاید بعنوان كاپشن پفی تو ایران هم دیده باشید. یعنی داخلش پشم شیشه و درحالت مرغوب پر هست كه بعنوان عایق عمل میكنه و اینطوری سرمای -١٠ یا -٢٠ با این نوع كاپشن و دستكش و كلاه و شال گردن تبدیل به یك زمستون مفرح میشه. سال اول كه من اینجا بودم این نوع كاپشن را نداشتم و با یك پالتو و چند لایه بافتنی زمستون را سر كردم كه انصافا اذیت شدم، اما از سال دوم كه این كاپشنها( داون) را خریدم حسابی از زمستونش هم لذت بردم. و اما كفش. ماه اول كه رسیدیم امریكا پاییز بود وخواستیم برای راستین كفش بخریم. خوب راستین كفش لازم بود و ما هم تازه رسیده بودیم و اصلا با فروشگاهها و حراجیهای اینجا اشنا نبودیم مستقیم رفتیم تو اولین مغازه مغازه كفش فروشی نزدیك خوابگاه و با اینكه فروشنده با اطمینان میگفت نیم بوت برای زمستونهای برفی اینجا كافیه، ما با شك و تردید فراوون با پرداخت سه برایر هزینه ای كه الان برای یك كفش مارك میكنیم نیم بوت را خریدیم و بعدا فهمیدیم بیشتر از كافی هم بوده و ازاون زمستون پر برف و بارونی شبه قطبی كه ما تصور میكردیم خبری نیست. خلاصه یكجورهایی امروز نقش گزارشگر اب و هوای نیویورك را بازی كردم.

نظرات() 

روزانه

یکشنبه 15 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

سلام به دوستهای گل. یکشنبه هست و با کمی تنبلی دیر بیدار شدم یکجورهایی سعی میکنم کمی با این تشویقیهای کوچیک بخودم جایزه بدم که الان علتش را خدمتتون میگم. کلی کار خونه دارم چون دوسه هفته هست وقت نمیکنم تمیز کاری کنم و گذاشتم برای امروز. جدا از اون درس خوندن هم هست چون سه شنبه امتحان ارگانیک کمیستری داریم. درواقع شش تا کوییز . یک میان ترم و یک پایان ترم مجموعه این درس سنگین پرامتحانه. استادمون ملالغتی با جزییات، واکنشها را توضیح میده و تو امتحانها ازمون میخواد. کوییز سری پیش را با وجود اینکه خونده بودم خراب کردم که علتش اینه توضیحات را با اصطلاحهای شیمی مورد علاقه اش و نشون دادن مکانیسمها با شکل ننوشتم. برای همینه که کمی نگران این درس هستم که ایا اخرش موفق میشم به زبون مورد علاقه این استاد بنویسم یا نه.جالبه درسی هست که واقعا بدردم هم نمیخوره.  ازوقتی حقوقم با تمدید نشدن پول  پروژه و تی تی هم به کارهام اضافه شدن حدود یک چهارم شده که سری پیش توضیح دادم  زیر فشار اقتصادی رفتیم و باید مراعات کنیم. شاید درکل ناامید شدنم از پروژه. تی ای شدن. حقوق پایین. درس مزخرف. نگرانی از تز و درنظر گرفتن احتمال موفقیت خیلی کم  اون پروسه ای که  که  زمان رسیدن به گرین کارت را نصف میکرد باعث شده یک مدت اضطراب و استرس تو ناخوداگاهم حک بشه که با خوب نخوابیدن و حس استرس همیشگی همراه شده. همین بود که تصمیم گرفتم تا فرصت تراپیستهای رایگان دانشگاه و بقول خودشون بشدت محرمانه را امتحان کنم . تاحالا یک جلسه رفتم و فعلا گزارش زندگی دادم. هرجند نمیتونم و نمیخوام کامل اعتماد کنم و همه زندگیم را به مشاور تحویل بدم. اما چیزی که برام جالب بود این بود طرف امریکایی بود و هیچی در مورد وضعیت دانشجوهای اینترنشنال نمیدونست و با شنیدن اینکه ما نمیتونیم خانواده هامون را ببینیم و قانونهای تراول بن چشمهاش گرد و گردتر میشدو فقط میگفت قابل درکه چرا استرس داری. خلاصه به دوستانی که قصد مهاجرت دارن توصیه میکنم یا امریکا را از لیستتون خط بزنید یا خودتون را برای یک دوره ده ساله ندیدن خانواده اماده کنید. اخه شنیدم داره یک قانون ژانویه تو سنا مطرح میشه که درصورت تصویب ،عملا 10-15 بعد درس نمیشه از امریکا خارج شد.
خوب من برم که خیلی کار خونه و درس دارم. 
روزهاتون به زیبایی پاییز
راستی برای من که سپتامبر یعنی شهریور مهرخودمون خیلی زود گذشت برای شما چطور بود؟
شلاله جان مدتی هست کم پیدایی، خوبی؟

نظرات() 

اقای نابینا

چهارشنبه 11 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

گفته بودم با یك اقای نابینا اشنا شدم؟؟ نه نگفته بودم. بعله اشنایی ما اینطور شروع شد كه ایشون عصا زنان تو ایستگاه دم خونه ما ایستاده بود، بعد قطار اومد و وارد شد و احساس كردم دنبال جای خالی میگرده بشینه. اما نتونست پیدا كنه درحالی كه همون روبروش چندجای خالی بود خلاصه ازش پرسیدم میخواد بشینه گفت اره منم دستش را گرفتم بردم كنار صندلیها، وشروع به حرف زدن كردیم، بعد یكم مسیرش را تغییر داد كه بیشتر حرف بزنیم. بعد هم پرسید میتونه شماره ام را داشته باشه و گاهی هم را ببینیم خلاصه بله را دادم و یك مدتی هست مسیج بازی میكنیم، البته برای من هم سوال پیش اومد چطور مسیج میخونه؟ میشنوه و بهم نشون داد چطور مسیج میفرسته. ( نرم افزار مخصوص دارند) خلاصه راستین كمی مخالفه میگه تو خودت به اندازه كافی مشكل داری الان نمیتوتی یك نفر دیگه را هم ساپورت كنی اما من خودم فكر میكنم بدم نمیاد دوستیم را ادامه بدم( انگار به یك گوش شنوا احتیاج دارم) خلاصه دفعه دوم كه دیدمش تصمیم میگیرم ادامه بدم یا نه

نظرات() 

تابو شکنی

یکشنبه 8 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، 

سلام علیکم
میگم کدوم شما تا حالا خودتون را به چالش کشیدید و تابوشکنی کردید ؟
خوب بذارید من خاطره خودم را بگم. همه امون میدونیم مصرف الکل توایران خیلی بابه. حتی میگن از لحاظ مقدار بیشتر از استانداردجهانیه. و البته لعنت به مسئولین که امار را میدونن اما جلوی ورود مشروبات الکلی را میگیرن و این همه فوتی و کوری و دیالیزی دراثر مصرف الکلهای دست ساز پیش میاد. البته میدونم مصرف الکل فراگیر نیست و احتمالا درصد کمی از ایرانیها مینوشن اما همون عده باید یواشکی و با کلی رابطه بازی مشروب مطمئن پیدا کنند. که متاسفانه بعضی اوقات هم چندان مطمئن نیست. . 
 خانواده من هم مثل خانواده خیلی از شماها یک دست نیست و مومن و معتقد و لاییک و غیر معتقد همه با هم حضور دارن و جمعند. بزبون دیگه همه جور ادمی داریم . مادر من همیشه بشدت مخالف مصرف الکل بوده و هست. خودش هیچوقت ننوشیده و اما چون دایی ام یک زمانی دایم الخمر بود فکر میکنه مصرف الکل باعث میشه طرف رفتارهای زشت و غیر معقولی از خودش نشون بده.و نظری بشدت منفی داره. خلاصه ما تو همچین محیطی با این طرز فکر بزرگ شدیم که خوردن الکل یعنی از دست رفتن رفتار عادی که خیلی زشته. 
اولین بار که نشستم و الکل خوردم نه اینکه لب بزنم و ببینم طعمش چطوره وبعد نخورم. موقعی بود که خودم داروخانه داشتم و مردم میومدن الکل گندم از داروخانه ها میخریدن. خلاصه کنجکاو شدم و یک بطر الکل اتیلیک و یک ابمیوه البالو خریدم و بردم خونه. اون موقع من داروخانه ام توی یک شهر خیلی خیلی کوچیک بود ویک سوییت اجاره کرده بودم و تنها زندگی میکردم. من الکل دست ساز خودم را با درصد 10-30% ساختم و خوردم و خوردم تا ببینم چی میشه. و فقط سرگیجه شدید تنها چیزی بود که گریبونم را گرفت. 
بهرحال بعد از اون بعداز ازدواج تو مهمونی ها دوستانه و یا فامیل پدری راستین مشروب همیشه سرو میشد و من هم در حد متعادل میخوردم اما وقتهایی که باخانواده خودم مسافرت خارج از کشور میرفتم و مثلا تو هتل مشروب سرو میشد.بخاطر طرز فکر مادرم و تعدادی از فامیل وانمود میکردم من و راستین با الکل غریبه ایم. تا حالا لب نزده ایم و ما الکل اصلا و ابدا.  
بعد از اینکه اینجا اومدیم داستان بهمون صورت بود.یعنی مشروب همیشه تو خونه ما حضور داره اما حتی ماهی یکبار هم نوشیده نمیشه و اگه  مهمونی بدیم وپارتی و مهمونی بزرگی باشه ما هم تو جمعیم و درکنار بقیه خوردنیها مشروب هم میخوریم.اما تو این چندسال تا حالا پیش نیومده بود که من و راستین دوتایی بریم بار و همیشه همراه جمع رفته بودیم بار. تا جمعه که بعد از دانشگاه من  رفتم دنبال راستین و تصمیم گرفتیم بجای رستوران بریم بار. و این بار من تصمیم گرفتم عکسی از بار و مصرف مشروب را تو اینستا، جایی که از ریز و درشت فامیل حضور دارن بگذارم. و اما دلیلم؟ استدلالم اینه که ما دوتا ادم عاقل و بالغیم. من هم که ادم بالای منبر رویی تو فامیل هستم اما چطور میتونم برای دیگران روضه بخونم وقتی خودم با این قسمت زندگیم صادق نیستم. شرط سالم زندگی کردن قبول داشتن خودمون و عقایدمونه. چیزی که انتخاب کردیم. این از طرفی نشوندهنده اعتماد به نفس و بلوغ اجتماعی برای خودم هم بود، این که برام خیلی مهم نیست دیگران چی فکر میکنند . من به مادرم خیلی احترام میذارم و دوستشون دارم. اما ناصادق بودن راه احترام نیست. خلاصه تابو شکنی کردم . مادرم اصلا تو رو خودشون نیاورن و مثل همیشه قلب و عشق کامنت گذاشتند.میدونم اگه برگردم ایران. فامیل بامزه ام خیلی سربسرم میگذارن و کمی معذب میشم. اما من هم میتونم جواب شوخیهاشون را با شوخی بدم. مهم اینه که الان به این تابو شکنیم افتخار میکنم 

نظرات() 

تفاوت تحصیلی اینجا با اونجا

چهارشنبه 4 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:درس و مشق خارجکی، 

سلام سلام اقا خانم من دیروز متوجه شدم میهن بلاگ اپ ایفون هم داره، البته احتمالا جدیدا اضافه شده چون قبلا چك كرده بودم و هیچی نبود احتمالا همین اپ كمك كنه تندتر پست بذارم خوب یكی از بچه ها از سیستم تحصیلی اینجا پرسیده بود، اینجا استادها جلسه اول سیلابس میدن، یعنی برنامه درسی هرهفته اشون را مشخص میكنند، زمان امتحانهای میان ترم و پایان ترم را مشخص میكنند. این برنامه را یا با ایمیل یا سایت دانشگاه كه مخصوص ارتباط دانشجو و استاد ساخته شده میفرستند. البته بعضی استادها سیستم ایمیل را به این سایت ترجیح میدن. اما بعضی تا تكلیف و امتحان ونمره ها را هم از طریق همین سایت میفرستند. تو همون سیلابس كتابهایی كه بدرد اون كلاس میخورن معرفی میشه. تو كلاسها استادها یا روتخته مینویسن یا اسلاید میذارن، اگه اسلاید اماده كردن همون را به دانشجوها میفرستن كه از روش بخونند. اگه هم رو تخته درس میدن مثل ایران نوت برمیداریم و از رو نوتهامون درس میخونیم. یك موردی كه اینجا هست اینه تكلیف و كوییز و امتحان تو طول ترم زیاد داریم كه با درصد بالایی رو نمره پایانی تاثیر میگذاره. خوب تفاوت بزرگ دیگه اینجا با ایران اینه، فاصله دانشجو و استاد تو كلاس حفظ شده. منظورم اینه تو ایران خیلی دانشجوها با استاد شوخی میكنند و سر زودتر تموم كردن كلاس و عقب انداختن امتحان و درصد نمره و خود امتحان چك و چونه میزنن اما اینجا این خبرها نیست، مثلا ما دیروز امتحان داشتیم تو ٤٠ دقیقه امتحان دادیم و بلافاصله استادشروع به درس دادن كرد و دوساعت بیوقفه درس داد، اونهم درس سنگین، خود من اونقدر خسته بودم كه واقعا از درس هیچی نمیفهمیدم و بنظرم بقیه هم همینطور بودن اما جیك هیچكس درنیومدو فكر كنم فقط خود استاده از رو قیافه بچه ها میفهمید كه همه خسته اند و میگفت خوب یك تاپیك دیگه هم اضافه كنم و این اخریشه ودیگه تموم. یا توضیح داد سه ساعت كلاس طولانیه اما دوره گردوایت همینه و حتی بچه ها شلوغ نكردن اره یا نه استاد و این حرفها،راستی به بچه هایی كه فوق لیسانس و دكتری میخونند میگن گردوایت.

نظرات() 

بو و بارون

شنبه 31 شهریور 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نیویورک، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

درس و مدرسه با شدت هرچه تمامتر شروع شده. قبلا براتون توضیح دادم كه چون هزینه پروزه تمدید نشد مجبورم برای دانشگاه هم كار كنم، اما چون پروژه را دوست دارم و براش خیلی زحمت کشیدم و حیفه نصفه بمونه تصمیم گرفتم که کار رو پروژه را ادامه بدم و به اصطلاح  برای پروژه مجانی كار میكنم. موبور هم همین کار را کرده و خلاصه پروژه به روال خودش ادامه داره. درعین حال TA هم هستم و هفته ای ١٥ ساعت  تو ازمایشگاه داروهای ساختنی بالا سر بچه های داروسازی ام ، ایراداتشون را تو داروی ساختنی حل میکنم و سوالهاشون را میپرسن و اخردست هم بهشون نمره میدم و بعد هم اماده سازی مواد و وسایل برای گروه بعدی.  حالا این وسط كلاسها و درس خوندن. را هم بهش اضافه كنید، خلاصه نمیدونم كی مثلا ورزش برم یا اصلا ایا این ترم میتونم تزم را شروع كنم؟ خلاصه ترم الكی سنگین چرتی میشه. این وسط  هفته ای یکی درمیون یك روز و نیم تمام، یعنی نه ٧-٨ ساعت بلكه ( روز اول ١٤ ساعت ) و روز دوم ٥-٦ ساعت ازمایش رو خرگوش را هم به این برنامه اضافه كنید، عملا خودم دارم فاتحه ام را میخونم. رسیدم بای بقیه اش فردا.

پاییز با ابری بودن هوا و بارشهای كم شروع شده، دما یكم پایینتر اومده هرچند هنوز گرمه و باید كولر روشن كرد، این ترم هم با برنامه فشرده ta و ra همزمان و درس اجباری شیمی الی از اون ترمهاست كه هنوز شروع نشده منتظر تموم شدنشم، البته چشمم اب نمیخوره كه درسهای ترم بعد هم به مذاقم خوش بیاد، كلا من از درسهایی كه مرتبط با بدن انسان باشه یا به اصطلاح كلینیكال خوشم میاد و شیمی محض بخصوص شیمی الی از غیرقابل تحمل ترین درسها برام حساب میشه، یاد كسانی كه با تعجب ازم میپرسن چندسال دیگه هنوز درس داری افتادم، فكر كنم خودم هم كم كم از صبر خودم دارم تعجب میكنم، ( مطابق معمول تو مترو دارم مینویسم و یك لحظه تتوهای ادمهای دور و برم حواسم را پرت كرد كسی كه روبروی من نشسته قیافه اسیایی داره كه ظاهرا تموم چیزهایی را كه دوست داره رو بدنش خالكوبی كرده مثل یك جفت كفش، سكان كشتی، كلاه و هندزفری.... . نفر سمت چپی تتوهاش از اون مدلهاست كه بیشتر مرسومه مثل  نمادهای مرگ . اسكلت.) رسیدم بای.
 تا چندوقت دیگه با رسیدن زمستون لباسها همه تیره میشه و این مقدار تنوع تو پوشش و ظاهر زیر حجمی از لباس و کاپشن پنهون میشه. رنگ تیره غالب میشه و خلاصه زمستون با نشونه هاش میرسه. اما یک حسن  بزرگ هم این زمستونها داره. بارون و برف. حالا چرا من از اومدن بارون و برف خوشحالم؟ چون بوهاا شسته میشه. یعنی منه عاشق تابستون از شدت بوی تعفن سطل اشغالهای زیر افتاب مونده و خیابونها و کوچه های بدبوی نیویورک به مرحله زمستون دوستی رسیدم. البته خیابونهای اصلی که مغازه های بزرگ دارند و محل رفت و اومد توریستها هستند بهتره اما امان از خیابونهای مسکونی بخصوص اونها که اپارتمانهای چندطبقه داره. یا خیابونهایی که محل برگذاری فستیوال و این حرفهاست و رستورانهای کوچیک داره.  اشغالهاشون را میذارن تو کیسه های بزرگ مشکی و رو هم تلنبار میکنند وگاها شیرابه ازشون سرازیر میشه  یا سطلهای بزرگ اشغال خونگی زیر افتاب و هوای شرجی حسابی پخته میشه و بوی دل انگیز اشغال مشام را یک نوازش حسابی میده. خلاصه این نیویورک هست و معروفیتش با متروهای کثیف و بوی گند اشغال. اما اونقدر جا برای گشت و گذار داره و شهر متفاوتیه که بعضی همینش را هم قبول دارند و پذیرفتند و ععاشقشند اما من که جز اون گروه نیستم:)
درضمن تسلیت میگم بابت اهواز 
 اولین روز پاییزیتون رنگی و زیبا



نظرات() 

تحلیل هوملسی

دوشنبه 19 شهریور 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اظهارفضل، 

هوم لس یا بیخانمان كسانی هستند كه اینجا تو امریكا زیاد میبینیم درست به اندازه میزان گدایی که  تو خیابونها تو ایران میبینیم ، بعضی هوملس ها گدایی میكنند بعضیهاشون هم همچین به درجه شهودی رسیدن كه گدایی را هم گذاشتند كنار و فقط كنار خیابون و پیاده رو تو ات واشغالها و كثیفی خودشون لم دادن و تو عالم هپروت سیر میكنند، گداها تو ایران هدفمند سعی میكنند از هرعابری پولی بگیرن، بارها هم شنیدیم بعضی گدایی شغلشونه و درامد خوبی هم از اینراه دارن. گداهای ایران هم سروضع فقیرانه ای دارن، كثیف و نامرتب بنظر میرسن اما كثیفی هوملسهای امریكایی غیرقابل وصفه، عملا از چندمتریشون بخاطر بوشون نمیشه رد شد. متاسفانه یك دسته دیگه ادم فقیر و ندارتو ایران هم داریم كه ابرومندن، جنسی میفروشن و تو میدونی این فرد فقیره و از سر نداری و بدبختی داره جنس میفروشه یا پولی میخواد، ازطرفی هممون تو ایران منظره كسانی كه از سطلها بالا میرن را دیدیدم، باز دودسته هستن كسانی كه دارن از جمع اوری پلاستیك و خرت و پرت درامد كسب میكنن و كسانی كه از سرناچاری و فقر دنبال جنس با ارزش تو سطل میگردن اما هردو را میشه تو دسته فقر و كمبود كار جا داد. اما اینجا هوملسها كمترسر سطل میرن بیشتر ترجیح میدن غرق خماری و عالم هپروت باشن. البته دسته سر سطل برو هم تو امریكا دیدم اما اینها چینیهای تمیز و اكثرا مسنی هستند كه كیسه های بزرگشون را پر از قوطی و پلاستیك میكنن و میفروشن و كسب درامد میكنند و درواقع هوملس نیستند. اصلا یكجور دیگه بگم، اینجا میشه با حداقل حقوق و یك كار سطح پایین جایی را اجاره كرد و خوراكی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن داشت پس برام سوال میشه وقتی با یك كار ساده مثل پیشخدمتی یا فروشندگی كه احتیاج به هیچ درامد خاصی نداره زندگی كرد چرا انقدر میزان هوملس تو امریكا زیاده. بعضی ها میگن اكثر این هوملسها سربازانی هستند كه از جنگ برگشتند و بخاطر تاثیرات جنگ نتونستن به زندگی عادی برگردن و یا معتاد شدن یا الكلی یا مشكل روانی پیدا كردن، اما بنظر من مشكل از جای دیگه میاد، بنظرم از سیستم اموزش پرورشی اینجاست، اینطور كه تا ١٨ سالگی بچه لای پرقوبزرگ میشه همه چی راحت دردسترسشه، بعد یكهو تو ١٨ سالگی میگن خیلی خوب شما بزرگسال شدی و ازحالا به بعد مسئول زندگی خودت هستی. یكجورهایی از عرش به كف رسیدنه. بذار اینطور بگم ما تو ایران یادگرفتیم تو دوره درس پدرمون دربیاد، همیشه هدف كنكور و راهیابی به دانشگاه جلو چشممون بوده، كاری به بد بودن كنكور ندارم اما بهمون گفتند باید درس بخونیم باید كنكور بدیم و دكترو مهندس بشیم، اما تو امریكا این هدف برای بچه ها تعریف نشده، ادامه تحصیل و دكتر ومهندس بودن جایگاه خودش را نداره، شاید بهمین خاطره كه خودامریكاییها نسبت به نسل دوم مهاجرها و اینترنشنالهاكمتردنبال مدارج  تحصیلی میرن. شاید هم هوملسها تو عالم هپروتشون خیلی هم اززندگیشون راضین و خواستار تغییر نیستن چون هدف و ارزو داشتن و جنگیدن برای رسیدن به اون را یادنگرفتن. 

نظرات() 

روز اول مدرسه

پنجشنبه 15 شهریور 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

امروز اولین روز مدرسه بنده هست، بعله دانشگاه ما حداقل تو دوتا موضوع با بقیه دانشگاهها خیلی فرق داره، اولیش حقوق دانشجوی ph-d هست كه تو دانشگاه ما ماهی ٥٠٠ دلار هست، و تو دانشگاههای دیگه هزار و خورده ای تا دوهزار خورده ای. تازه اونهم تو شهر نیویورك كه هزینه ها دوتا سه برابر شهرهای دیگه هست، خلاصه غیر اینكه بیشتر نیست چند برابر هم كمتره، این مقدار پول برای زندگی تو نیویورك خیلی مسخره است، برای همین بیشتر بچه ها كه معمولا هندی هستند یك اتاق تو نیوجرسی میگیرن و روزی ٤ ٣-ساعت هم تو رفت و اومدن  و تازه از دم همه بیرون دانشگاه كار میكنن، بغیر از كسانی مثل من كه متاهلند و خانواده اشون از لحاظ مالی كمك میكنن. دومی هم اینكه چهار سال تموم ما كلاس درس داریم، البته من از این موضوع كاملا استقبال میكنم چون حسابی مطلب یاد میگیرم، از خدا كه پنهون نیست از شما چه پنهون كه وقتی درسم تو ایران تموم شد هنوز حسرت درس و دانشگاه بدلم بود، هرموقع برای بازاموزیها یا كار اداری میرفتم دانشگاه و بچه های دانشجو را اینور و اونور میدیدم ازته دل دلم میخواست، با اینكه لذتی از خود دانشگاه اصلیم و داروسازی خوندن نبرده بودم اما بشدت بعد از تموم شدن درسم ارزوی تكرار كلاس و یادگیری داشتم، درواقع میشه گفت علت اصلی اینكه الان هم بشدت از درس و دانشگاه راضیم همین اشتیاق خفته باشه كه باعث تعجب همدوره ای های داروساز ایرانم میشه چون اون زمان میدیدن من با چه سلام صلواتی شب امتحان درس میخوندم و عاشق جیم شدن از كلاسها بودم خلاصه میخواستم بگم باز هم با حسرت به این فكر میكنم یكی دوسال دیگه كلاسهام تموم میشه، راستش به پست داك هم فكر كردم اما میدونم اون موقع كلاسی وجود نداره و پروژه هست، شاید هم باید یادبگیرم كه ازخوداموزی یعنی خوندن مقاله لذت ببرم و لذت از یادگیریم را به این سمت هدایت كنم، بچه ها من رسیدم ایستگاه مترو دانشگاه، باید از مترو پیاده شم

نظرات() 

پری سفر

یکشنبه 4 شهریور 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

قراره بریم سفر. از وقتی از ایران اومدیم غیر از اون کنفرانس سالیانه که باید برم و درکنارش دوتا شهر دیگه را هم دیدیم مسافرتی نداشتم. البته امسال هم که پوستر دارم و صد در صد باید برم اما نزدیک بغل گوشمون تو واشنگتن هست که قبلا هم تو یک سفر یکروزه دیده بودیمش. خلاصه خیلی دلم میخواست برای ده روزی از دانشگاه و ازمایشگاه دور باشم. و خودم را برای سال تحصیلی جدید اماده کنم و گفتم الا و بلا سفر. البته میدونستم که با این اوضاع تغییر جی ای من، اصلا منطقی نیست سفر بریم. بخصوص که ما یکسری اصول سفر خودمون را داریم و اینطور بگم معتقدم یکمی هتل بهتر اما درعوض سفر تبدیل میشه به یک سفر خاطره انگیز که سالها از بیاد اوردنش لذت میبری. البته این اصل با سفرهایی که قبل امریکا اومدن به اینطرف اونطرف داشتیم درستیش هم ثابت شده.بعله این شد که یک دستی به سر و صورت کردیت کارتهامون کشیدیم و کمی  قربون صدقه اشون رفتیم و برنامه سفر چیدیم. گفتیم کجا بریم. اول قرار شد بریم رود ایلند که از نیویورک بالاتره و ساحلهای قشنگی داره. و از اونجا هم بریم یک کتابخونه که تو مرز امریکا و کانادا است و یک دوساعتی خانواده ام را تو اون کتابخونه ببینیم. بعد سفر خاننواده ام جور نشد و از اونجا که هوا هم اومده یک نمکی خنک بشه گفتیم بریم جایی که همیشه خیلی دوست داشتیم ببینیم. یعنی میامی تو فلوریدا. یک هتل ساحلی مطابق اون چی که میخواهیم هم پیدا کردیم. الان هم چمدونهای سفر بسته و اماده برای اینکه بپریم بریم فرودگاه. گفتم من هم از این فرصت استفاده کنم و یک پست بگذارم و احتمالا بعدا چند تا عکس هم تو اینستا. خلاصه جای همه اون دوستان که دلشون یک سفر میخوااد پیشاپیش خالی. پاشم که راه بیافتیم که یک دوساعتی باید مترو سواری کنیم 

نظرات() 

دستورالعمل صحبت (1)

چهارشنبه 31 مرداد 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اظهارفضل، 


خوب تصمیم گرفتم براتون كمی از نكاتی بگم كه تو صحبت با امریكاییها بدرد میخوره
اول از همه براتون بگم امریكاییها گرمتر از اروپاییها و حتی كاناداییها هستند، مثلا در مورد موبور خیلی اوقات من  احساس این را ندارم كه با كسی كه سالها توی یك فرهنگ و كشور دیگه بزرگ شده حرف میزنم، اکثر حرفها و شوخیها را میگیره و البته این نكته مثبت را هم داره كه تو شوخیهاش بندرت گوشه و كنایه مختص ایرانیها بچشم میخوره اما خوب بهرحال اینطور هم نیست كه همه چیز در صورت حرف زدن با امریكاییها گل و بلبل باشه و باید نكاتی را هم تو حرف زدن باهاشون رعایت كرد
بنظرم اصلیترین و مهمترین نكته ای كه باید رعایت كنیم اینه ما تو ایران خیلی حرفها را خلاصه میگیم، مثلا اگه کسی قراره کاری انجام بده  كلی میگیم مثلا فلان موقع فلان كار را انجام بده و درصورتی كه بدونیم طرف كار را قبلا انجام داده احتمالا هیچ توضیحی برای چگونگی انجام كار ندیم ویا اگه دفعه اول هست شفاهی توضیحی میدیم ، طرف هم احتمالا یكی دوسوال بكنه و والسلام، حالا اینجا  كار چطوره؟ بنا به فرهنگ زبانیشون چیزی بعنوان خلاصه حرف زدن وجود نداره، و این فقط مخصوص کار نیست. ما تو ایران معمولا خلاصه حرف میزنیم و حتی اگه طرف توضیح بخواد بهمون برمیخوره و عصبانی و ناراحت بشیم حتی ممكنه حس حماقت كنیم اگه فردی یك دستورالعملی كه بنظر ما ساده و پیش پا افتاده بنظر برسه را با اب و تاب و مفصل توضیح بده ، اما حقیقت اینه فرهنگ امریكایی بخصوص تو موارد علمی همینه.پیش فرض اینكه موضوع ساده و پیش پا افتاده هست و طرف میدونه ندارن. اونها هرچیزی را كامل توضیح میدن و تو موارد علمی این توضیحات دقیقا مثل دستورالعمل تهیه غذا و كیكه كه مواد و روشها و نكات باید بروشنی نوشته بشه و اسمش را هم میذارن اس ا پی، حالا یكمی برای ما ایرانیها و بخصوص من ایرانی كه عادت داشتم هرچیزی را خلاصه بگم و خلاصه بشنوم و توضیحات اضافه حوصله سر بر و خسته كننده هست کار کردن و بخصوص حرف زدن به این روش  تغییر عادت سختی هست، اما دارم روش كار میكنم و میبینم یواش یواش داره بصورت عادت برام میشه، مثل همین نوشته كه سعی كردم با مثال و توضیحات منظورم را بیشتر روشن كنم، البته اعتراف میكنم هنوز تو مرحله ابتدایی تغییرات عادت هستم اما خوب احتمالا بعد مدتی یادمیگیرم فقط موضوع اینه میدونم بعد چندسال اگه پام را ایران بذارم با این تغییر عادت چقدر لوس و حوصله سر بر بنظر میرسم، من رسیدم ایستگاه و باید برم دانشگاه.  بقیه اش بعد

نظرات() 

همه چی ارومه

جمعه 26 مرداد 1397

نویسنده: اسمان پندار |

حالم خوبه. دارم فکر میکنم چرا حالم خوبه. به خاطر بیگل داغ و خوشمزه سبک نیویورکی که دارم با قهوه میخورم؟ بخاطر اینکه جمعه هست و اخر هفته و فردا میخواهیم بریم پیکنیک ؟ یا بخاطر اینکه هفته دیگه باوجود مسایل مالی قصد سفر کردیم و من بخاطرش هیجان زده ام؟ نکنه بخاطر شروع کلاسها باشه که تا دوسه هفته دیگه سر و کله اشون پیدا میشه؟ نه فکر کنم دلیلش همین بیخیالی صبحم هست که با یک صبحونه همزمان با وبلاگ نویسی همزمان شده. شاید هم ازمایشگاه خلوتی که فرصت نوشتن بمن داده. نه نه. بخاطر این هست که امروز فشار کار ندارم. اصلا بگذارید یک شرح حالی بدم.

 قرارداداستاد من با اف دی ای سه ساله بود که بعد از دوسال همین دوروز پیش خبر دادن برای سال سوم تمدید نشده. این به این معنی هست با مقدار پولی که مونده استادم فقط میتونه بخش تست کلینیکال را تموم کنه و برای ژانویه دوباره درخواست بستن قرارداد کنه. و دوباره این به این معنی هست پولی برای استخدام من و موبورو نادوست نمیمونه. حالا موبور چون بیشتر از دوسال براش کار کرده و واقعا عضو حیاتی برای تحلیل ازمایشها هست را میخواادهرجور شده نگه داره. نادوست هم که از اول پارت تایم بود و تکلیفش معلومه. از پروژه میره. میمونه من که نیتش اینه میخواد نگه داره اما در این صورت پولی برای تستها براش نمیمونه. پس خودش داره با مسیول مربوطه هماهنگ میکنه که بحالت جی ای معمولی برگردم. شاید هم بتونه نوعی از اسکالرشیپ برام بگیره. که بتونم براش کار هم کنم. از اونطرف از قبل شنیده بودم دانشگاه مشکل مالی داره و داره جی ای هاش را کاهش میده و چون من و موبور جی ای خود دانشگاه نبودیم و غیر مستقیم برای اف دی ای کار میکردیم نگرانی نداشتم اما حالا یعنی از دست دادن حقوق نسبتا خوب دانشجویی (نسبت به جی ای معمولی) و مشکلات مالی.از اونطرف هم با این وضعیت دلار بفرض 2000 دلار بخواهیم بیاریم بیست میلیون باید پول بدیم که اصلا اصلا اوردن دلار منطقی نیست. خلاصه همه اینها یعنی بعله. شروع زندگی صزفه جویی. حالا نه بشدت سال اول اما شاید مثل سال دوم و سوم.از اونطرف عدم تمدید اف دی ای یعنی مقاله کمتر یعنی سایتیشن کمتر یعنی گندخورده شدن به برنامه من برای اقدام برای ویزای نخبگی که میتونست راه رسیدن به گرین کارت را کوتاه تر کنه. از یک طرف دیگه زنگ زدیم به یک وکیل پرسیدیم ایا میشه ما سفر به ایران داشته باشیم که خانواده هامون را ببینیم. گفت اصلا حرفش را نزنید که اوضاع بد خرابه و بفرض  یک دانشجوی دکتری وسط تحصیلش برای دیدن خانواده اش اومده الان یکساله کلیرنس مونده. دانشگاه هم بخاطر طولانی شدن پروسش جوابش کرده. بغل گوشمون هم که ترامپ جون هرروز یک قانون مهاجرتی را رو میکنه. و چون علاقه به سورپرایز کردن داره. صبح پا میشیم میبینیم یک قانون جدید وضع شده. خلاصه هول و ولای این را داریم که یکروز بگه اصلا برای چی دانشجوی ایرانی باید اینجا درس بخونه. یا چرا باید بعد درسش اینجا کار کنه و گرین کارت بگیره. برگرده بره همون کشورش. از بالا هم اونقدر سنهامون بالا رفته بهیچ عنوان امکان مهاجرت به کانادا از لحاظ تخصص نداریم مگه اینکه کار پیدا کنیم.

خلاصه شما بگید ایا با این شرایط تعجب من از حال خوش صبحم تعجب برانگیز نیست.

اما خوب بگذارید قسمتهای مثبتش را هم بگم. تقریبا دارم به چهارسالگی روزی که اومدیم نزدیک میشم. خوب من از اقداممون راضیم. هرچند شاید بهتر بود کانادا از طریق مهاجرتی میشد اما شما که همراه من تو این سالها بودید میدونید خواستیم اما خوب نشد. گاهی با راستین از سال اول میگیم. مثل اون بنگاه اجاره خونه که سرمون کلاه گذاشت و چک بی محل داد. یا خونه ای که بدباگز داشت و پدرمون را دراورد. یا سختیهایی که بخاطر وضعیت زبانمون کشیدیم. چقدر سختی بخاطر زبان کشیدیم. و البته هنوز هم وجود دارد اما اوضاعمون الان بهتر شده. یا یادتون میاد چقدردنبال کار تو دانشگاه گشتم........ خوب یکی از بچه ها اومد و ویک وقفه طولانی افتاد و از حس نوشتن دراومدم. همینها دوستان تا دفعه بعد      

نظرات() 

عروسی ایرانی

چهارشنبه 10 مرداد 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، 

سلام به دوستهای گل.
دوسه روزی هست دستم به عروسی یکی از دوستهام بند بوده. دوست نازنینم که اتفاقا داروساز هست و توی یک دانشگاه دیگه درس میخونه منرا بعنوان ساقدوشش انتخاب کرده بود. اولین بار بود که ساقدوش عروس بودم و با اینکه میدونستم این مراسم کلی تو امریکا هزینه داره با خوشحالی قبول کردم و حسابی هم بهم خوش گذشت. عملا جز دوبار دورهم نشینی قبل عروسی مراسمی نداشتیم اما روز عروسی با یک دسته گل زیبا دستت و همزمان با عروس عکس و ژست گرفتن حس عروسی خودم را یاداوری کرد و حسابی لذت بردم. کلی هم با راستین عکسهای خوب گرفتیم . خصوصا که عروسی دوستم دقیقا یکروز قبل سالگرد عروسی خودم بود و انگار یکجورهایی داشتم سالگرد عروسی خودم را جشن میگرفتم. کلی رقصیدیم و خندیدیم و خوش گذروندیم. دیروز را هم مرخصی گرفتم و با راستین تو لانگ ایلند ، کنار دریا گذروندیم. امروز را هم خونه موندم و تاظهر خوابیدم و کمی استراحت کردم. تصمیم گرفتم حالا که بخاطر کارسنگین ازمایشگاه امکان یک هفته مرخصی ندارم. حداقل هفته ای یکبار تا پاییز و شروع کلاسها به خودم استراحت بدم و تجدید قوا کنم. البته به یک مسافرت هم احتیاج دارم اما خوب هم مرخصی نمیتونم بگیرم هم از شما چه پنهون فعلا امکانش را ندارم. این بخش را اضافه کردم که با حقیقت زندگی تو امریکا بیشتر اشنا بشید. البته میدونم که فعلا اوضاع تو ایران چقدر بده و داره بدتر میشه اما خوب نمیخوام  فقط جنبه های خوب زندگی تو اینجا را پررنگ کنم. 
خوب کمی هم از مراسم عروسی اینجا بگم. این دوست من با همسرش که ایرانی هست اینجا اشنا شدن و عروسی رسمی اشون را تو سیتی هال که فکر کنم شهرداری باشه گرفتن. یک چیزی تو مایه های محضر رسمی ما. این هفته هم جشن عروسیشون بود. شب قبل عروسی مهمونها و دوستان نزدیک را به رستوران برای شام دعوت کردن. تفاوتش با مهمونیهای ما دوتا سخنرانی پدر و خواهر داماد البته به انگلیسی بود. یک بازی کوچیک هم کردن که عروس و داماد پشت به هم مینشینن و سوالاتی در مورد تفاهمشون تو زندگی میپرسن و عروس و داماد با بلند کردن کفش خودشون یا اون یکی جواب میدن. من این بازی را تو فیلمها دیده بودم. بعنوان ساقدوش لباسهامون قرار بود یک رنگ باشه . البته خودمون خرید کردیم. عروس هم به هرکدوممون یک دستنبد هدیه داد. روز عروسی قرار بود ظهر ارایش کرده و اماده تو سالن باشیم برای گرفتن عکسهای یادگاری. چندساعتی هم به عکس گرفتن تو سالن و باغ گذشت. مهمونها عصر برای کوکتل پارتی اومدن. کوکتل پارتی یعنی غذاهای مختلف یسبک عصرونه و نوشیدنی هست. غذاها هم سلف سرویسه. من این کوکتل پارتی را تو خیلی از مهمونیهای رسمی اینجا دیدم. بعد هم مثل عروسیهای خودمون میرفتیم سرمیز که البته میز هرکسی مشخص بود و دی جی ایرانی. تفاوت این بخش با عروسیهای توی ایران صرف شام بحالت رستورانی هست. یعنی گارسون میاد سر هر میز و از رو منو پیش غذا و شام و دسر را سفارش میدیم. بقیه مراسم رقص و کیک و رقص کارد هم عین عروسیهای خودمون بود. خلاصه روی هم رفته یکی از بهترین عروسیهایی بود که رفتم و جای همگی خالی حسابی خوش گذشت. امیدوارم شما هم اخر هفته خوبی داشته باشید. 

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 31 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :