امتحان زده 2

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 26 دی 1395-04:19

حتما میتونید حال و روز امتحان زده من را تصور کنید. خوبیش اینه که اخر این هفته تموم میشه و امیدوارم پاس بشم و داستان امتحان جامع برای همیشه تموم بشه.  امروز رفتم یک سر دانشگاه تا یک چندتا اشکالم را از یک درسی که من با استاد متفاوتی داشتم  از دوستم بپرسم. جمع خرخونها جمع بود. البته امیدوارم از کلمه خرخونی حس بدی پیدا نکنید. و بجاش کلمه درس خونی سبک شب امتحان را جایگزین کنید.  درواقع گروهی که قراره من باهاشون امتحان بدم یک چندتا امریکایی نیتیو داره و دوست کانادایی من هم با این گروه درس میخونه. شاید باور نکنید تو این گروه باوجود اینکه اکثریت پسر و امریکایی هستند غیبت و حرفهای کی با کی هست بیشتر از یک جمع اصیل سبزی پاک کنی تو ایران برقرار هست و این دفعه چندم هست که من این را میبینم..  حالا البته سنت سبزی پاک کردن سالهاست تو ایران جمع شده و همه سبزی خورد شده و بسته بندی شده میخرند اما اینجا....واقعا دیدن یک سری پسر موبور و سیاه درحال غیبت و خنده پشت سر همکلاسیشون عجیبه. جالبه تک به تک بچه های خوبی هستند اما وقتی دورهم جمع میشن حرفهای صدمن یک غازشون خیلی بیشتر از استاندارد میشه چی بگم والا. خوب همین دوستم یک کار تو دانشگاه برام جور کرده و فردا وقت اینترویو ام هست. کار منظورم کار واقعی نیست.از همین کارهای توی دانشگاه هست. حقوقش هم دقیقا مثل مت سنتر هست که میرم و هیچ فرقی نداره حالا چرا قبول کردم برم.؟ درواقع من ته قلبم حاضرم صد سال حساب دیفرانسیل به مردم یاد بدم و یکبار جواب تلفن ندم و این یک کار دفتری تو بخش تحصیلات تکمیلی هست و از اونجایی که با تلفن حرف زدن و با مردم درتماس بودن برام یک چالش واقعی هست  خودم را وادار بقبول این استرس اضافه کردم بلکه ترسم  از رودر رو شدن و تلفنی حرف زدن بریزه.  جالبه این یکی از همون جاهایی هست که سال اول چندباری مراجعه کردم و نشد کار بگیرم.
 ساعت 5 عصره و جز یکساعتی که از دوستم ایراد پرسیدم هنوز درس نخوندم . برم که اینجا نون و اب برام نمیشه. 



امتحان زده

نوشته شده توسط:اسمان پندار
سه شنبه 21 دی 1395-02:36

جمعه هفته دیگه امتحان جامع دارم و روز بروز درس خوندن بیشتر برام سخت میشه. منظورم این نیست که الان دارم برای درس خودکشی میکنم قضیه اینه که حال درس خوندن ندارم. راستش وقتی هدف از درس خوندن یادگیری باشه  از درس خوندن خیلی هم لذت میبرم اما وقتی هدف امتحان و تسلط کامل و حفظ کردن کلی فرمول و یادگیری جزییات باشه اینجاست که حالم بد میشه. مثلا من الان هر دزسی را یکدور خوندم اما اگه قرار بود فردا امتحان باشه صد درصد رد میشدم چون هنوز فرمولها و ربط مبحثها و کلی مزخرف دیگه را هنوز حفظ نکردم. بیخیال یک چیزی میشه دیگه. اما خیلی منتظرم امتحان تموم بشه رسما برم سراغ تز و پیدا کردن کار و تفریح و خیلی برنامه های دیگه. البته باز هم باید اعتراف کنم تفریحم همچنان سرجاشه . مثلا شنبه اولین برف نیویورک هم اومد و کلی برف بازی کردیم و بعد هم مهمونی رفتیم و کلی کارت بازی کردیم. یک سری کارت هست به اسم cards against humanity.  تو جمع ما هم چندتا نیتیو بود بلطف اونها چندتا اصطلاح هم یادگرفتیم. کلا اگه تسلط بالایی به انگلیسی دارید تفریح بامزه ای میشه. 

دیروز هم که کهنه سیاستمدار مرد. میدونید تو این دو روز واقعا نتیجه جالبی از مردم داخل و خارج گرفتم. نمیگم که من ادم اهل سیاست هستم اما خبرها را دنبال میکنم و البته بهیچ عنوان قصد بحث کردن اینجا تو این وب را ندارم. فقط بازخورد مردم خارج نشین برام خیلی جالب بود. یا اصلا براشون مهم نبود و اصلا دنبال اخبار ایران نیستند یا از دور نشستند و چون نفسشون از جای گرم میاد کلی نظریه پردازی میکنند. نمیدونم. به یکی از دوستهام میگفتم شاید هم من و راستین هنوز خیلی به ایران وابسته موندیم. مثلا من خودم اولین کاری که هرصبح بعد از باز کردن چشمم انجام میدهم خوندن اخبار مربوط به ایران هست. بیخیال . شب بخیر



2017

نوشته شده توسط:اسمان پندار
دوشنبه 13 دی 1395-20:23

به به به سلام به همگی. خوب این هم اولین پست امسال. جالبه امسال برای اولین بار حس سال تحویل میلادی را داشتم. قبلا فقط عید نوروز عید من بود البته هرچند واقعا عید خودمون یک چیز دیگه هست اخه ادم واقعا میدونه قراره تغییراتی تو زمان بیافته و فصلی جاش را به فصل دیگه بده. بهرحال امسال خیلی بیشتر از دوسال قبل پایان و شروع یک سال ملموس یود و راستش یکی از بهترین شبهای این دوسال بود. اولش قرار نبود همه با هم جمع بشیم. قرار بود که من و راستین یکم اطراف خیابونهای تایمز اسکوار بچرخیم. اما وقتی به راستین رسیدم دیدم قرار یک بار را با بچه ها گذاشته. یک بار المانی با محیطی گرم و دلنشین برای همه با موسیقی لاتین. کلی هم رقصیدیم و شوخی کردیم و کیف کردیم. من و راستین برای عروسیمون چند جلسه ای کلاس رقص تانگو رفته بودیم. امسال هم من تو دانشگاه یکم کلاس رقص سالسا رفتم. تو فکر اینم بعد امتحان بگردم و یک کلاس رقص مناسب برای هردومون پیدا کنم. رقصیدن اونهم از نوع رقصهای لاتینی خیلی انرژی بخشه. 

دیگه اینکه چندوقته اکثرا موقعی اومدم اینجا که خیلی ناراحت و غمگین بودم و میخواستم با کسی حرف بزنم. اما فکر میکنم بد نباشه گهگاه از خاطراتم و گاهی از جنبه های زندگی اجتماعی بنویسم.البته خیلی از دوستان لطف دارند و بارها بهم گفتند هرجور بنویسم قابل قبوله اما بد نیست گاهی یکم رنگی و روحی  به فضای اینجا بپاشم.
همیشه خوب و خوش باشید. 
ساعت از 12 گذشته من برم بشینم سر دزس و زندگی. 



اسمان ابی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 11 دی 1395-00:24

فردا شب عید و تحویل سال هست و من خاطره خوبی ازش دارم. سال اول که خونه اشنای دور بودیم و چقدر بنده خداها تلاش کردن که به ما خوش بگذره و انصافا زحماتشون باعث شد خستگی و سختی چندماه اول کمتر بشه و مامصمم بشیم به ادامه راه. پارسال هم که من موقع تحویل سال تو هواپیما بودم و عازم ایران. امسال دوتایی خونه هستیم .برنامه خاصی نداریم اما مطمئنم درکنارهم سال خوبی را شروع میکنیم. شاید هم یک غذایی درست کردیم و از دوستهامون خواستیم که بیان و دور هم جمع شیم. یکم اتاقمون کوچیکه و چون اتاق نشیمن هم نداریم معذوریت جا داریم و زیاد نمیتونیم برای مهمونی دادن برنامه ریزی کنیم. شاید هم زدیم بیرون و تو جمع شاد مردم تو رستورانی جایی سال نو را شروع کردیم. البته صد درصد یک مراسمی هم تو تایمز اسکوار هست که چون خیابون را میبندن و ساعتها زودتر تو محل باید باشی و بعد هم همونجا گیر میکنی زیاد بهش فکر نمیکنیم. خصوصا که هرچی نباشه زمستونه و سرده اما خوبیش هم اینه که برنامه بصورت زنده از تلویزیون هم پخش میشه.

خوب من برم سر درس که دوروزه درس نخوندم. 
میدونید عاشق چیه این سرزمین هستم؟؟؟ اسمان ابیش



شوووماااا

نوشته شده توسط:اسمان پندار
چهارشنبه 8 دی 1395-23:24

سلاملیکم چطور مطورید. خوب حرف خاصی برای گفتن ندارم. اخه دوسه روزه خونه ام و به اصطلاح دارم درس میخونم حالا اگه بشه فردا پاشیم بریم ازمایشگاه ببینیم میشه این اچ پی ال سی را راه انداخت. داشتم با یکی از دوستهام که بهشتی درس خونده حرف میزدم میگفت تو دانشگاهشون یک نفر را برای اموزش برای کسیکه قراره با دستگاه کار کنه تعیین میکردن. ...البته تو دانشگاه ما رسم و رسوم هر ازمایشگاهی با ازمایشگاه دیگه فرق داره و تو این ازمایشگاه باید از رو دست دیگران یاد بگیری و شانس بیاری موقعی که میخواهی نمونه های خودت را بگذاری کسی را پیدا کنی بیاد حداقل برای بار اول یک نظارتی بهت بکنه. اخه دستگاه نسبتا گرونیه و ازمایشگاه ما فقط همین یکی را داره و اگه خراب شه پروژه و تز همه بچه ها از دم لنگ میمونه. خلاصه من تو مرحله دوم گیر کردم که ببینم میتونم تو این ایام تعطیلی کسی را پیدا کنم بیاد بالای سرم. فردا بریم ببینیم چی میشه. این وسط درس هم که داره واویلا میکنه. پشیمونم چرا همون پارسال که اماده بودم ندادم شرش کنده شه. خوب حالا هم چاره ای جز درس خوندن ندارم. 
انگار حرف خاصی ندارم. حالا خوبه وبلاگ روزانه نویسی یا بهتره بگم سنگ صبور نامه نویسی دارم وگرنه اگه قرار بود از مسایل اجتماعی و یا شهر و زندگی در اینجا بنویسم در اینجا را باید میبستم. نمیدونم. شاید هم اگه به ثبات و ارامش رسیدم کم کم بجای غم نویسی از در و دیوار این شهر و مهاجرت بنویسم. میدونم اینجور نوشته ها هم طالب بیشتری داره. 
اصلا بچه ها امروز روز شما. هرکی از هرچی دوست داره بنویسه.بگه که میخواد پیامش رو صفحه بره  بجای کامنتدونی  میام به نام خودتون میذارمش اینجا. چطوره؟

شلاله:
بدون شوخی آسمانی جان گاهی وقتا اونقدر حرف و فکر و خیال زیاده که آدم فقط دلش میخواد سکوت کنه و چیزی نگه...

جودی:
سلام آسمان جون
همیشه بخندی



روزهای اخر سال 2016

نوشته شده توسط:اسمان پندار
جمعه 3 دی 1395-05:52

 پنجشنبه 

عادت دارم موقعی درس بخونم که تمرکزم بالا باشه. معمولا هرموقع وسط درس تمرکز نداشته باشم. میگذارمش کنار و موقعی برمیگردم که بتونم تمرکز کامل بکنم. حالا نشستم پای درس. زور زورکی چون الان مدتها هست که درست و حسابی درس نخوندم. تمرکز کامل ندارم و دارم سطحی درس میخونم. بخش مهمیه. اما نمیتونم حواسم راجمع کنم. بشدت حالم گرفته هست. شاید بنظر سطحی میاد واگه بخوام دلایلش را بگم میشه چندتا دلیل مسخره که تو پست قبل هم ردیف کردم اما دلیل اصلیش را میشناسم. حس ناامیدی. ناامیدم از خودم و پیشرفتم. میترسم نتونم کار پیدا کنم. میترسم امتحان جامع را بیافتم و میترسم با پذیرش پی اچ دی ام تو دانشگاه خودم موافقت نکنند. 
جمعه
هم روز خوبی بود هم بد. صبح قرار برانچ با دوتا از بچه ها داشتم. حالم گرفته بود و نمیخواستم برم اما از این قرار ها بود که حتی اگه کنسل میشد به فردا میافتاد.  یک لبخند رو صورتم کاشتم وراه افتادم. قرارمون یک کافه رستوران نزدیک تایمز اسکوار بود. همه جا تزیینات کریسمس به چشم میخورد و بوی شاد کریسمس را میشد حس کرد. یکجورهایی فهمیدم اون حس دوست داشتنی کریسمس که همه با هیجان منتظرش هستند یعنی چی. درواقع کریسمس را باید تو ویترین مغازه ها و تزیینات کافه ها و رستورانها. دیدن درختهای کاج تزیین شده و مردم شادی که با ذوق مشغول خرید هدیه هستند پیدا کرد. حس شیرین و خوبی بود. اما متاسفانه دل من بشدت گرفته بود. ساعت خوبی را با دوستانم گذروندم. یکیشون که داره فارغ التحصیل میشه پیشرفت خوب و البته شایسته خودش را داشته. براش خوشحال بودم و برای خودم دلشکسته و غمگین و ترسیده. یکبار هم وسط یک صحبت بی ربط پغی زدم زیر گریه. دوستم پرید و بهم دلداری داد. اصلا نمیخواستم ضعف و درموندگیم را ببینه واقعا خجالت میکشیدم تند تند خودم را جمع کردم و بحث عادی را از سر گرفتم. توی مترو که برمیگشتم وقتی قطار از روی پل رد میشد و افتاب روصورتم پهن شد اشک به چشمهام سوزن زد و اخرش مثل رود سرازیر شد. کسی ندید و به اشک اجازه دادم تو همون فرصت کوتاه عبور از پل تا دلش میخواد تاخت و تاز کنه. 
اخرش برگشتم خونه با یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد شمعی. نشستم و همه صفحه ها را با شکل و قلم خودم خط خطی کردم. صبح توی رستوران وقتی دوستهام مدادشمعی هایی که روی میز گذاشته بودند را برداشتند و مشغول نقاشی روی زیربشقابیهای کاغذی مخصوص اینکار شدند من هم جرات بخرج دادم و رنگ سیاهش را انتخاب کردم و طرحهای عجیب غریب توی ذهنم را کشیدم. یکی از دوستهام به طرحم اشاره کردو گفت استعداد داری. این شد که سرراه از یک مغازه چینی خرت و پرت فروشی یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد شمعی 24 رنگ خریدم و اومدم خونه و به خاطر همه دوران بچگی و نوجوونی و جوونی که نقاشی را از خودم دریغ کرده بودم یک دفتر را کامل خط خطی کردم. مزه داد.
دوست ماهم زنگ زد و بهم گفت باید جنگجو باشم. باید ترس را بگذارم کنار و محکم بیاستم.
نتیجه گیری: همیشه از ادمهای ضعیف بدم میومده. ادمهای قوی را دوست دارم و موفقها را میپرستم. نمیدونم این فروپاشی درونی که امسال قبل کریسمس بجونم افتاده امشب تموم میشه یا میخواد یک مدت دیگه  تواین برهه که باید اکثر روزم را درس بخونم ادامه داشته باشه. نمیدونم کی میتونم خودم را جمع و جور کنم. نمیدونم کی میتونم این ضعف و عدم اعتماد به نفس. این افتادگی و  عادت نامناسب شکسته نفسی و ترس از حرف زدن به انگلیسی را کنار بگذارم. لازمه دوام اوردن و موفقیت در این سر دنیا  اعتماد به نفس. قدرت. حتی پررویی. شجاعت و  جاه طلبی و ایجاد حس قوی و ارتباط مناسب هست. باید بخودت و اطرافیانت ثابت کنی که برتر و بهتری. دقیقا برخلاف اون اخلاقی که من دارم. برهه بدی را دارم طی میکنم. سال  خیلی خیلی مهمی را درپیش دارم و باید و باید و باید هرروز و هرماه برای بدست اوردن این خصو صیات تلاش کنم.
کریسمس مبارک
 




مرور ترم چهارم

نوشته شده توسط:اسمان پندار
پنجشنبه 2 دی 1395-03:11

این ترم هم گذشت. در مجموع این ترم خیلی مفیدتر از ترمهای پیش بود اما از بعضی لحاظ هم اصلا اون طوری که میخواستم پیش بره نرفت. خوب بود چون هم رشته ای های خوب ایرانی پیدا کردم که از اتفاق کلی هم بچه درس خون و موفق هستند. وارد سه تا ازمایشگاه شدم و کلی کار عملی یاد گرفتم. تزم را شروع کردم البته هنوز اون اول اول اولشم.  و اما بد بود چون برخلاف تصورم که میتونم برای ترم بهار ga بگیرم نتونستم ga بگیرم. خیلی تلاش کردم اما تا حالا نشده و اگه تا اول ژانویه هم نشه بکل پریده. دیگه اینکه این ترم فقط یک درس اسون داشتم که استادش تا ترمهای قبل به همه a میداد. شاید هم به همین خاطر اسم درسش به اسونی دررفته بود. ظاهرا دانشگاه بهش گیر داده و این ترم با اینکه عملکردم خوب بود رو لج و لجبازی با دانشگاه سیستمش را عوض کرد و از دم به همه از جمله من b داده. من هم b+ گرفتم. به دلم صابون یک a تپل زده بودم که نشد و تازه با این نمره معدلم هم اومد پایین و حسابی حالم گرفته شد. دیگه اینکه قصد دارم برای ترم دیگه اینترنشیب مابین درس بگیرم که تاحالا وقت نکردم اپلای کنم. فکر کنم حداقل باید برای یک پنجاه تا کمپانی اپلای کنم که یکیشون قبول کنه و این پروسه کاملا وقت گیره و زمان هم که مثل چی بسرعت میگذره.  اما درکل و رویهمرفته خوبم. دیگه کمتر برای امتحان جامع نگرانم و میدونم اگه خودم را اماده کنم میتونم از پسش بربیام. هرچند انگار پارسال 5 نفر از این امتحان افتادن . مهم نیست بیخیال ........... یک مورد دیگه هم بود که ته دلم خیلی بهش امیدوار بودم و از بابتش خوشحال که اون هم ظاهرا نمیخواد بشه و بشدت حالگیریه. خوب این هم از این. من دیگه برم دیگه درس بخونم. امروز چهارشنبه هست و یکشنبه اینجا کریسمه. یکهو یاد کریسمس سه سال پیش افتادم که ایران بودم و هنوز هیچی معلوم نبود. همون که یک عکس کریسمسی گذاشته بودم........ اون زمان اونجا. توی خونه خودم پشت میز ناهارخوری و صندلیهای محبوبم و حالا اینجاااا. سه سال زمان زیادی نیست برای اینهمه تغییر تو زندگی. اوووف. چه تغییرات بزرگی و چه بهایی. امیدوارم توی سه سال بعد باز هم تغییرات زیادی تو زندگی ام بیافته. به امید اون روز



شب یلدا

نوشته شده توسط:اسمان پندار
سه شنبه 30 آذر 1395-22:33

این ترم باید برنامه فشرده ای داشته باشم و حسابی تو ازمایشگاه کار کنم و درس بخونم. حالا بجاش چی کار میکنم. اکثرا ول میگردم و هیچ کاری نمیکنم و یک برنامه سبک را دنبال میکنم. یک روز بیشتر یکروز کمتر. خاک وچوک. بعدا سزاش را میبینم:( امروز هم که از صبح تا حالا نشستم پای تلگرام و پیغامهای یلدایی و کانال من و تو و برنامه ویژه یلدا. بشدت دلم خانواده میخواد. عکسهای خونه مادربزرگی که امسال برای اولین بار کرسی گذاشتند و سفره شب یلدا را روش چیده بودند دیوونه ام کرد. با اینکه دیشب با بچه های دانشگاه بیرون بودیم و تا دیر وقت توی یک مرکز بازی مشغول بودیم اما اصلا هیچ اثری برای کم کردن این دلتنگی نداره. حالا شاید دوستهام را برای یک دور همی جمع کنم خونه امون. از طرفی قراره ایرانیها توی یک رستوران ایرانی جمع بشن. شاید هم پاشم برم این رستوران. اما جدی ادم باورش نمیشه وقتی از خانواده و فضاو محیط ایرانی دوره  دلش یکهوو پر میکشه و تنگ میشه و دیگه به هیچ طریقی اروم نمیشه. یلداتون مبارک دوستان و از حضور خونه و خانواده بجای من حسابی لذت ببرید


دهمین

نوشته شده توسط:اسمان پندار
سه شنبه 16 آذر 1395-00:00

امروز یکی از روزهای مهم زندگیم بود. گرچه کار خاصی نکردم اما از روزم واقعا لذت بردم و قدرش را دونستم. امروز دهمین سالگرد عقدمون بود. شاید چون من و همسر بعد از عقد رسما زندگی مشترکمون را شروع کردیم برای همین این تاریخ برام مهم باشه ما تازه سه سال بعدش جشن عروسی و خرید جهیزیه  یا بهتره بگم وسایل زندگی را داشتیم. خوب قرار نیست از قدیم بگم قراره از امروز بگم. صبح رفتیم تنیس. سبک و راحت با دوتا راکت رفتیم زمین تنیس کنار خونه و تو هوای پاییزی بازی کردیم و  از طبیعت لذت بردیم . برگشتیم خونه و هدیه رد و بدل کردیم. من غیر از هدیه خوبش از سلیقه و توجه اش تو کادو کردن هم لذت بردم.خوشحالم که همسری به نیازها و علایقم توجه کامل داره. بعد هر کدوم رفتیم دنبال کار و بار خودمون. من دانشگاه رفتم و تو جلسه دیفندیا دفاع یکی از بچه ها شرکت کردم. عصر هم ژورنال کلاب بود و یکی از دوستهام یک پرزنتیش خوب داشت. وسط این دوبرنامه با دوستهام رفتیم ناهار و مطابق معمول کلی گفتیم و خندیدیم. بعد هم خونه و خوردن یک کیک کوچیک با همسر و بعد درس و الان هم با پلکهای نیمه بسته مشغول نوشتن یک پست برای شما. کلا جدیدا خیلی از زندگی لذت میبرم. چیزهای کوچیک میتونه خوشحالم کنه و میتونم لذتش را ببینم و حس کنم. اون ارامش و شادی که یکروزی بدنبالش تا این سر دنیا اومدم را یواش یواش دارم لمس میکنم. هرچند خیلی خیلی پرهزینه بود. هرچند راههای ساده تر و کم هزینه تر هم برای اومدن بود اما بصورت کلی از انتخابم خوشحالم. نه چون شکل زندگیم خیلی بهتر شده باشه. نه. من الان نصف رفاه زندگی مشترک دوران عقد را هم ندارم. از این جهت میگم که کیفیت زندگیم بهتر شده. درکل درکنار تموم سختیها و استرسها و تو سرزدنها برای امتحانها و کار پیدا کردن،شادترم. ارره ده سال از اون زمان گذشته. روزی که هیجان و اشتیاق همسر باعث خنده من میشد. اون موقع تموم هدیه نامزدی کوچیکمون را دادیم و فایل مهاجرت به کانادا را باز کردیم. حالا بعد ده سال اینجاییم. امریکا. توی یک اتاق فسقلی اما با قلبهایی گرم و امیدوار به اینده. برای رسیدن به ارزوی بعدیمان در ده سال بعدی



مطلب رمز دار : تعریف خوشیختی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
دوشنبه 8 آذر 1395-08:39

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




مطلب رمز دار : غرهای همیشگی، با رمز همیشگی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
چهارشنبه 3 آذر 1395-01:25

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




حرفهای همینطوری

نوشته شده توسط:اسمان پندار
سه شنبه 25 آبان 1395-03:28

امروز من یک جورکی هستم البته  معمولا هفته ای یکبار پیش میاد که یک جوری باشم و دست و دلم برای هیچ کاری پیش نره. امروز هم از اون روزهاست. حالا چرااا؟ چون  حسودیم شده به کسانی که پوستر داشتند و الان برای کنفرانس سالانه داروسازهای صنعتی تو دنور جمع شدن. چرا؟ چون ته دلم میخواست من هم بچه زرنگ بودم و مقاله یا پوستر داشتم. حالا چرا نشد. چون من تازه  همین ترم از پیچ زبان و چند و چون پیش رفتن کارها تو دانشگاه گذشتم. و الان هم که دیگه اخرهای درسمه. البته پوستر موستر هم کار بچه های پی اچ دی هست و بچه های مستر حتی سمت تز هم نمیرن و فقط شاید یکی دونفر نخبه از توشون دربیاد که پوستر داشته باشند. اووووم یکجورهای  الان که ایرانیها اضافه شدن و ماشالا داروسازهای ایرانی هم بچه درسخون و باحال،  حتی درس خوندن تو دانشگاه  هم خوش میگذره و اون ته ارزوی دانشمند شدن صدام میکنه. میگه به به چقدر خوبه بری پی اچ دی و تحقیق کنی و مقاله بدی و کسی برای خودت حداقل تو دانشگاهتون بشی. اما راستش اصلا منطقی نیست این کار رابکنم و اینبار دختر خوبی میشم حرف منطق را گوش میکنم و فعلا مستر را تموم میکنم و بعدا بعد گرین کارت برای تموم کردن پی اچ دی برمیگردم. البته اگه ترامپ بگذاره. (مستر تو دانشگاه ما دوسال اول پی اچ دی هست و درسها یکیه). 

دیگه براتون بگم چرا یکجوریم! با یکی از دوستانم حرف میزدم و ظاهرا کار پیدا کردن به این راحتی نیست و نگران اینده کاری هستیم.
دیگه اینکه هنوز تزم شروع نشده و کلافه اون هستم. امروز رفتم ازمایشگاه دیدم اون یکی دانشجوی هم موقعیت من تزش را شروع کرده.
دیگه چرا نااراحتم؟ چون  امشب هوا ابریه و سوپر ماه را ندیدم. هرچند دیشب با همسر رفتیم ماه بینی و کلی عاشقانه در کردیم اما واقعا دلم میخواست امشب هم ببینمش.
دیگه اینکه کنسرت ابی هست. البته من خیلی اهل موسیقی نیستم. اما بهرحال تصمیم گرفتیم سال دیگه بریم.
دیگه اینکه امروز دزس نخوندم ده بار جزوه باز کردم و بعد بستم. . حتی قسمت ساکت کتابخونه هم رفتم . موبایل بازی کردم و برگشتم. البته طبیعیه. این یکی خیلی اتفاق میافته.
دیگه اینکه تو گروه دوستهای سابقم که همه داروساز یا دندون پزشکن بودم و تو اوج تعریف کردنشون از بچه داری و بچه هاشون دیدم واقعا هیچ حرفی برای گفتن ندارم و چقدر دنیام متفاوت شده. حتی  با اینکه بحث به الودگی رسید حس کردم یواش یواش دارم ازشون فاصله میگیرم. زمانهامون یکی نیست دغدغه هامون یکی نیست. دلم گرفت. 
 دیگه اینکه سر راه  یک بسته چیپس بزرگ خریدم  و یک تخته شکلا ت و الان هردوشون تموم شدن. الان هفته سوم هست که من دارم روزی یک تخته شکلات میخورم. غذا درست و حسابی نمیخورم اما دارم با شکلات خودم را خفه میکنم. 
دیگه اینکه جمعه با دوستم دم ورودی مترو وایستاده بودیم و فارسی حرف میزدیم. تیپ هیچ کدوممون خاور میانه ای نیست و زبان دوستم هم عالی است. یک مرد سیاه مشکل دار بهمون نزدیک شد و وقتی دید داریم غیر انگلیسی حرف میزنیم شروع به فحاشی کرد. دوستم اوضاع اینجا را بهتر از من میدونه بهش گفت جرات داره بیاسته و داره به پلیس زنگ میزنه . و اون هم رفت و کمی اونطرفتر با یک زن سیاه درگیر شد.  امروز هم یک ویدیو دیدم که تو مترو یک امریکایی به یک ایرانی گفته بود برگردید کشورهاتون. البته ما قانونا اینجا هستیم و فعلا جامون امنه اما درکل بنظرم بعد ار پیروزی ترامپ با تکیه به شعارهای انتخاباتی نزاد پرستی و مهاجرستیزی و زن ستیزی، جهان و مردمی که هنوز با موچ تغییرات دنیا بسمت یکی وجهانی شدن کنار نیومده بودن و هنوز نمیتونستند انسان را فارغ از رنگ و نژاد و مرز درجهت حل مشکلات جهانی ببینند  تونستن جرات پیدا کنند و خودشون را نشون بدن. مدتها بود دنیا سعی کرده بود با نژاد پرستی بجنگه و اگه کسی نژاد پرستانه حرف میزد بشدت نکوهش میشد و ازجامعه طرد میشد اما حالا اون ادمها با تکیه بر دیدگاههای  رییس جمهور جدید جرات ابراز نظر پیدا کردن. من این دوقسمت شدن جامعه را دارم حس میکنم. و اروم اروم بوی تنفر از همدیگه تو بطن جامعه داره به مشام میرسونه. همه امون گوشمون با تحلیلهای انتخاباتی پرهست. چاره ای نیست. باید صبرکرد و دید تا چقدر امریکا و جهان بسمت بدترشدن پیش میره. امیدوارم کمتر از پیش بینیها باشه. 
این وسط خبر خوب اینه فردا شب قراره بریم سیرک دوسله یا سیرک افتاب. خوشبختانه دانشگاهمون بلیطش را با تخفیف خوبی میده.
الان هم میخوام بشینم یک فیلم تخیلی حسابی ببینم 
بای



برنامه این ترم

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 15 آبان 1395-22:00

امسال دانشگاه با سالهای پیش خیلی فرق میکنه. ترمهای پیش فقط موقع کلاسهام میرفتم سرکلاس و بعد از تعطیلی کلاس بلافاصله میپریدم تو مترو که به خونه برسم. اما امسال خیلی سر خودم را شلوغ کردم از یک لحاظ این شلوغی خیلی هم درست و ضروری بود. منظورم روتیشن ازمایشگاههاست. خیلی وقتم را میگیره. عملا وقتی میرم دانشگاه دیگه وقتی برای درس خوندن نمی مونه. هرروز دانشگاه و ازصبح تا بوق شام از این ازمایشگاه به اون ازمایشگاه. اما درعوض درستش همین هست. اصلا کل مبحث کار عملی یاد گرفتن تو ازمایشگاه هست نه تئوری خوندن. خیلی هم خوب. اما این وسط امتحان جامع هم هست که امتحان سختیه و لازمه واقعا براش وقت بگذارم. یکجورهایی عین کنکور در ابعاد کوچیکتره. هفت تا درس هست که باید بهش مسط بشم و تا روز موعود همه فرمولهای لازم را حفظ کنم. تازه امتحانش دروافع طوری هست که میخوان ارزیابی کنند میتونیم همه این درسها را برای حل مشکل یا مساله ای که جلومونه بکار بگیریم. یعنی سوالها درس به درس نیست و ترکیب درسهاست. اوووف. اکی. از همه بدتر درسی هست که پارسال من با یک استاد دیگه داشتم و پارسال هم کلاسیهای من امتحانشون را براساس جزوه اون دادن . حالا امسالیها جزوه اشون کاملا فرق میکنه و همه این مطالب را خودم باید یاد بگیرم. اووووف خیلی مطلبش زیاده و خیلی سخت و جدید. دیگه براتون بگم باوجود دوستهای هم رشته ای جدید ایرانیم که امسال اومدن واقعا حال و هوای دانشگاه برای من عوض شده. دخترونه های زیادی داریم. در مورد استادها و هندیها میگیم میخندیم و خلاصه همراه با درس و ازمایشگاه خوش میگذرونیم. حیف که دیر دانشگاه ما ایرانی دار شد اما واقعا هم کشوری داشتن تو دانشگاه موهبته و فضا خیلی شیرین تر و بهتر میشه. ( راستی من الان با نفر اخر هم خیلی صمیمی شدم). دیگه دستگاه خراب ازمایشگاه اصلی ام هم درست شد و دوشنبه میرم استادم را ببینم تا ازش دستور کار برای تزم را بگیریم. این وسط کارهای تزم هم داره اضافه میشه و من فقط میتونم بگم واویلا. چه کنم با اینهمه کار. از اونطرف سایه شوم او پی تی پس ذهنمه و میدونم بعد از امتحان جامع تو ژانویه باید بلافاصله از فوریه همزمان با تموم کردن تزم دنبال کار بگردم و از پس مصاحبه ها بربیام. کلا سخترین و پر استرس ترین و درعین حال شیرین ترین سال تحصیلی را دارم میگذرونم. دلم میخواست درسم به این سرعت تموم نمیشد و من هم دانشجوی پی اچ دی بودم اما واقعیت اینه که باید برای سر و سامون دادن به اینده امون سریعتر به سمت گرین کارت برم. البته خدا میدونه که با انتخاب ترامپ چه بلایی سرمون میاد و چه جوری میتونیم به گرین کارت یا درواقع اجازه کار و زندگی در امریکا برسیم. خوب من برم سر درس که خیلی کار دارم و قراره فردا هم از اخرین روزهای گرم پاییز استفاده کنیم با دوستهای قدیمی بریم پیک نیک. فعلا بااای


روند تولید دارو

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 8 آبان 1395-08:00

خیلی اوقات داروخانه رفتیم. اکثرا وقتی مریضی سراغمون اومده با یک نسخه رفتیم داروخانه و یکسری قرص و شربت و امپول گرفتیم. هراز گاهی هم شنیدیم فلان دارو جدید اومده و با نسخه یا بی نسخه رفتیم سراغ داروی جدید . در کل اینطور بنظر میرسه که هرسال تعداد زیادی داروی جدید وارد بازار دارو میشه.  حالا یک سوال؟ بنظرتون چقدر طول میکشه تا این داروی جدید وارد بازار بشه؟ منظورم اینه بنظرتون چه مدت برای اینکه یک دارو کشف بشه تا موقعی که این دارو  تو دست مصرف کننده قرار بگیره لازمه؟ یکسال؟ دوسال؟ پنج سال؟ ده سال؟ میدونید جوابش چیه؟ حدودا بیست سال طول میکشه تا تحقیقات روی یک داروی جدید تموم بشه و برسه بدست شما و شما با خیال راحت اونرا بر طبق دستور مصرف پزشکتون مصرف کنید. حالا فکر میکنید تموم این مراحل کجا و توسط چه کسانی انجام میشه؟ حقیقتش بیشتر این کار توسط یک گروه بزرگ از داروسازان انجام میشه. بهتره بگم محققان داروساز. 
خوب اول بگذارید ببینیم دارو چطور کشف میشه.  این کشف و در کل فرمول داروی جدید براساس نیاز جامعه از تغییراتی تو فرمولهای شیمیایی بخصوص داروهای قدیمیتر سرچشمه میگیره و تازه اینرا بگیرید اول راه یا نقطه صفر شروع ساخت یا سال اول. بعد از اون این فرمول کشف شده توسط محقق شیمی دارویی, وارد یک پروسه 6 تا 7 ساله تحقیقات شامل اثر گذاری, نحوه اثر, خطرات احتمالی, دوز دارو, مقدار مصرف دارو و همه ملاحظاتی که در مورد یک دارو وجود داره میشه. این پروسه شامل ازمایشها و تحقیقانی هست که تو ازمایشگاههای دارویی توسط داروسازان (صنعتی، فارما کولوژی ، فارماکو کینتیک و فارماکو دینامیک) و با کمک ابزارالات و دستگاهها و سپس روی موشها و خرگوشها وحیوونات ازمایشگاهی انجام میشه. میدونم که بنظر ظالمانه میرسه. اما روند پیشرفت علم ثابت کرده که بدون گذروندن این مرحله خطرات جدی و جبران ناپذیری برای انسانها اتفاق میافته. شاید بد نباشه بدونید تا سال 1962 میلادی هیچ قانونی برای انجام این تحقیقات وجود نداشت. داروها بدون درنظر گرفتن ایمنی برای انسانها وارد بازار میشد. تا اینکه داروی جدیدی وارد بازار شد به اسم تالیدوماید. این دارو برای حالت تهوع مادران باردار پیشنهاد میشد و اینطوری بود که بچه های این مادرها بدون دست و پا بدنیا اومدند و جهان با یک فاجعه بزرگ روبرو شد. اونقت بود که سازمان غذاداروی نوپای امریکا قوانینی برای تحقیق روی دارو قبل از تولید و روانه کردنش به بازار وضع کرد. خوب شاید بد نباشه بگم من هم بعنوان داروساز صنعتی در بخشی از مرحله تحقیقات دارویی هستم. حالا فرض کنید 6-7 سال گذشته. یک قیف دهن گشاد با ورودی یک حجم بزرگ از کشفها و تحقیقات را هم درنظربگیرید. جالبه بدونید که در پایان این دوره  ونهایتا خروجی این قیف فقط چندتایی از این تحقیقات و به اصطلاح داروهای جدیدهستند که ایمنی و موثربودنشون برای ورود به مرحله بعد تشخیص داده شده. حالا تازه وارد مرحله ازمایشات بر روی انسانها هستیم. به این قسمت میگن کلینیکال واین پروسه هم 6-7 سال طول میکشه. و سه سطح یا پله دارد. مرحله اول روی چند ده نفر انجام میشود و برای تعیین دوز مصرفی و حداکثر مقداری که میتونه بدون ایجاد خطر مصرف بشه هست درواقع تو این مرحله همون دستور مصرفی که پزشکها برای داروها مینویسند تعیین و اندازه گیری میشه، به اصطلاح دوز موثر و نحوه مصرف دارو بررسی میشه . مرحله دوم روی چند صد نفر انجام میشه و هدفش اینه ببینن اون اثری که ادعا میشه را داره. و مرحله اخر روی هزاران نفر هست و برای اینه که اثرش با داروهای مشابه موجود دربازار را مقایسه بشه. تازه بعد از گذشت این پروسه FDA یا همون سازمان غذا دارو اجازه تولید این دارو را به کارخونه ها میده. تا حالا از روزی که دارو کشف شده 14 سال گذشته. و فقط  6 سال کارخانه یا اون شرکت دارویی فرصت داره داروش رابه تولید انبوه برسونه و وارد بازار بکنه. این شش سال فرصت انحصاری هست که  در اختیار کمپانی اصلی قرار داره تا تک و تنها بعد از سالها هزینه کردن بازار را دراختیار داشته باشه. بعد از گذشت این زمان، کارخونه های دیگه اجازه ساخت همون دارو را دقیقا با همون دوز و اندازه دارند و مجاز به ایجاد هیچ تغییری روی اون دارو نیستند چون بحث سلامت و ایمنی انسانها مطرحه. به اون کمپانی اول برند و به اون کمپانیهای بعدی ژنریک میگن. خوب متاسفانه کشور ما تحت نظر مستقیم FDA قرار نداره اما به این معنی نیست که ساخت داروها بدون اصول انجام میشه. اول اینکه بسیاری از داروهای ما وارداتی هست و داروهای ساخت ایران تحت همون پروسه داروی ژنریک انجام میشه. البته با استانداردهای فارماکوپه امریکایی. بهرحال کارخونه های ما هم سعی میکنند تموم اون اصول ساخت کیفی را براساس دستورالعملهای موجود انجام بدن اما از اونجا که زیر نظر FDA نیستند میبینیم کشور ما در سطح جهانی هیچ حرفی برای گفتن نداره و حتی شناخته شده نیست و فقط یک اه بزرگ میمونه که حیف این صنعت و بازار بزرگ دارویی که پتانسیل این را داره که حداقل در حد و اندازه هند حرفی برای گفتن داشته باشه ..............



خسته از دروغ

نوشته شده توسط:اسمان پندار
سه شنبه 4 آبان 1395-03:04

احساس خستگی میکنم. قبلا که ایران بودم فکر میکردم رابطه بازیها، دروغها مال ایرانه. وقتهایی که از محیط خسته میشدم میگفتم خوشا روزی که از ایران برم. حالا باز پا گذاشتم تو دنیای رابطه بازی تو اعماق دروغ. همه چیز این دانشکده برپایه رابطه هست. یک استاد هندی داریم که داره امپراطوری خودش را میسازه. طوری رفتار میکنه که اساتید قسمتهای دیگه هم اول از اون نظر میخوان. یکجورهایی به همه چیز نظارت داره و امور اصلی دست اونه.  بعد این فرد دنیای رابطه هست. مثلا به یک شاگرد کلی پروژه میده. شهریه اش را حذف میکنه بعد نفر دیگه باید به التماس بیافته تا بهش اجازه ورود به ازمایشگاه بده. فکر نکنید برمبنای معدل و شاگرد زرنگ بودن افراد تصمیم میگیره. نه. برمبنای این هست کی بیشتر نازش را میخره، عشوه میاد و دمش را میبینه. واقعا خسته ام از دیدن این روابط و تازه میدونی که اینجا اخر دنیا هست و با وعده  و امید دنیای بهتر نمیتونی زندگی کنی. جالبه از اونجا که گرفتن پروژه و پول از دانشگاه برمبنای رابطه هست. اونوقت ادمها مجبورن دروغ بگن. قایم کنن. طرف پروژه داره و ماههاست داره تو ازمایشگاه کار میکنه بعد قسم میخوره پولی درکار نیست اونوقت یک نفر دیگه که خبر داره میاد برعکسش را میگه. انگار جنگل باشه . رقابت و دروغ برای بدست اوردن پروژه، پول و میدونید از چی میترسم؟ اینکه این محیط درواقع مثالی از دنیای واقعی کار باشه که قراره واردش بشم. و این روند تا اخر دنیا ادامه داشته باشه. خسته ام از دروغها و تظاهرها. واقعا گوشه ای، جایی برای ادمهای صادق نیست؟ فکر میکنم نه. چون ادمهای صادق و ساده از نظر بخش بزرگی از جامعه یعنی احمق و ظاهرا من در نقش حماقت خودم غرق شده ام. 



  • تعداد صفحات :24
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox