تبلیغات
my white house

گردونه

نوشته شده توسط:اسمان پندار
سه شنبه 18 مهر 1396-03:36

پاییز با همه قشنگیش از راه رسیده و داره بمن یاداوری میکنه که فصل داره عوض میشه. ما همیشه شروع فصل پاییز را با سفر از تهران به اینجا و جابجایی و دقیقا شروع دوره جدید اغاز میکردیم اما اینبار فقط تغییر فصل هست که میگه سال چهارم زندگیمون اغاز شده. هنوز هوا سرد نشده و با یک تیشرت و درنهایت یک ژاکت یا کت نازک میشه تو خیابونها گشت و گذار کرد اما بارون و صدای رد شدن ماشینها از خیابون خیس و پیاده روهای پوشیده شده از برگهای نارنجی خیس یعنی پاییز. امسال میخوام به رسم اینجا من هم کدو حلوایی پشت در و پنجره بگذارم. اونطور که دیدم برای اینکه خراب نشه تا نزدیکیهای هالوین خالی و تزیینش نمیکنند. حتی نمیدونم دقیقا هالوین چندمه اما از حالا دوستانمون در مورد لباس و مهمونی شب هالوین حرف میزنند. احتمالا مثل سالهای پیش ایرانیها توی 2-3 تا بار مهمونی بگیرند و ما هم احتمالا توی یکی از این مهمونیها شرکت کنیم. اما هیجان انگیزتر از اون سفرمون تو نوامبر به لاس وگاس و سندیگو و لس انجلس هست. تو سندیگو مجمع سالیانه رشته ما برگزار میشه. تقریبا نیویورک شمال شرقی و سندیگو جنوب غربی امریکاست.  این سه تا شهر هم خیلی بهم نزدیکه و اکثر بچه ها که مجمع را میرن برنامه سفر به دو شهر دیگه را هم ریخته اند. من و راستین هم تصمیم گرفتیم از این فرصت استفاده کنیم و توی یک سفر ده روزه ای هم میتینگهای مجمع را برم هم هر سه این شهر را بگردیم. صدای خیابون خیس و تصور برگهای بارون خورده حسابی من را بیخیالی دعوت میکنه . شاید هم بخاطر حساسیت فصلی و مصرف قرصهای ضد حساسیت حسابی خواب الود و خمار زندگی ام. 

و اما : خب هفته پیش دایی همسر بعد چند ماه جدال نابرابر با سرطان از پیش ما رفت. حتی نوشتنش هم الان سخته. دایی همسر و خانمش پارسال تابستون که ما می اومدیم صحیح و ظاهرا سالم و شاد در کنار هم زندگی میکردند. چندماه بعد که متوجه سرطان دایی میشن خانمش دچار نامیزونی قند خون میشه و در عرض دوماه میره ، خود دایی همسر هم هفته پیش. میدونستیم که مریضه. میدونستیم که حالش خوب نیست. میدونستیم سرطان متاستاز داده و همه ارگانهاش را گرفته. نگران همسرم بودم که دلش برای تهران و بودن کنار خانواده اش پر میکشید. روزی که دایی رفت قرار بود ازمایش داشته باشم. رفتم دانشگاه و با اجازه استادم شروع ازمایش را به فرداش انداختم. بعد رفتم و برای همسر لباس مشکی خریدم. قرار بود همسر هم بیاد خونه. دنبال این بودم که فضا را تاحدی مناسب کنم. از یک مقاله خونده بودم کسانی که خارج از کشور عزیزشون را ازدست میدهند چون هیچوقت رفتن و خاک سپردن را نمیبینند مرگ اون عزیز را باور نمیکنند و یکجورهایی سوگوار ابدی میمونن. چیزی که بنظرم اون مقاله اشاره نکرده بخشیش عذاب وجدان دوری و ندیدن اون عزیز برای اخرین بار هست که به اون شکل خودش را نشون میده. خواستم حلوا درست کنم. که نکردم. شاید برای هفتمش که فردا میشه درست کنم. شمع روشن کردم و خودم هم مشکی پوشیدم. همسر اومد. ایران زنگ زدیم. اشپزی کردیم. تموم روز کنار هم نشستیم و خاطره تعریف کردیم. باز ایران زنگ زدیم. و با هم وقت گذروندیم. با اینحال نشد. کیلومترها از مراسم ایران و سوگواری فاصله داشتیم. همسر امروز میگفت چقدر وقتی دوری همه چیز فرق داره. الان خانواده من در فراق اون عزیز زندگیهاشون تحت تاثیر قرار گرفته اما من حتی نمیتونم باور کنم رفته. به ندیدنش عادت کردم. تایید کردم و فقط امیدوارم که پیش بینی اون مقاله درست نباشه. فردا حلوا درست میکنم. نه بخاطر اینکه به نذر عقیده داشته باشیم. نه اینکه سیاه پوشیدن اجبار بوده باشه. اینها در درجه اول برای احترام به متوفی وهمسربود  و دوم زنده نگهداشتن یاد و خاطره و از طرفی کمک به همسر . هرچند کیلومترها از سوگواری حقیقی فاصله داریم........ حقیقت مرگ چقدر تلخه. و هرچی گردونه زندگیت بیشتر بچرخه این تلخی را بیشتر و بیشتر خواهی چشید. یکی یکی. و روزگار بیرحمانه تلخیش را بارها و بارها روانه  وجودت میکنه. امیدوارم تا چرخش بعدی فاصله خیلی خیلی زیادی باشه. خیلی زیاد.




تک بعد

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 15 مهر 1396-19:44

شاید یکی از حسنهای ترمهای تحصیلی اینجا این باشه که روزها خیلی سریع میگذره. انقدر هر هفته امتحان و کوییز و ازمایشگاه داری که نمیفهمی که کی میانترم شد کی پایان ترم. اما این ترم برعکس ترمهای دیگه بشدت روزشماری میکنم که ترم تموم بشه. درکل درسم تموم بشه. با اینکه هنوز راه و مسیر خیلی طولانی برای اتمامش مونده. پروژه که داره بخوبی پیش میره البته اگه بخوام حساب کنم  هنوز حتی یک سوم کار های عملی هم انجام نشده تا یکماه دیگه یک سوم یک سوم تموم میشه. میشه یک نهم نه؟ ماحصل و نتایج نهایی یعنی مدلینگ و بعبارتی بحث تفسیر داده ها قراره تز موبور بشه. من راضیم چون درسته تو کارهای عملی تقریبا برابر کار میکنیم اما بیشتر کار گزارش نویسی بگردن اونه و حقشه که نتیجه اش را هم ببینه. این وسط فقط من یواش یواش باید بفکر تز و پایان نامه خودم هم باشم. هیچ ایده ای ندارم. و حقیقتش برخللاف عرف دلم نمیخواد با ایده خودم پیش برم. چون ایده های ما دانشجوها میتونه خیلی خام باشه و گاها وقت و زمان زیادی سرش هدر بره. نهایتا میخوام تا 3 سال دیگه این درس را ببندم. پس حتما درنظر دارم از راهنمایی استادم استفاده کنم. فقط قضیه اینه چون عرف هست که ما دانشجوها ایده ببریم. استاد مستقیم نمیگه و لازمه تو میتینگ fda که جمعه دو هفته دیگه برگزار میشه و مجمع سالیانه داروسازان صنعتی که مهمترین اتفاق تو رشته ما هست حسابی چشم و گوشم را باز کنم و فرصتهای مطالعاتی را ببینم.

 میدونید این هم تموم میشه. این دوره هم تموم میشه. چند روز پیش که مشغول ازمایش روی خرگوش بودم. واز اتفاق  12-13 ساعت فقط اون روز باید تو ازمایشگاه از خرگوش سمپل میگرفتم.  ساعت خیلی سریع میگذشت. بخودم میومدم میدیدم یکساعت گذشته و وقت سمپل گیری شده و دوباره ساعت بعدی. اولش خوشحال بودم که زمان داره سریع میگذره . بعد به واقعیت زمان توجه کردم. این عمر من و روزهای منه که داره میگذره. هفته ها میگذره و ما هم میخواهیم سریعتر بگذره. یواش یواش دارم حس میکنم عمرم داره تک بعدی میشه . ازمایشگاه . درس. خواب. احساس میکنم نباید بگذارم اینطور بگذره اما بعد به مفهوم انسان و اجبارها میرسم. اجبارها همیشه وجود داره. اجبار تحصیل. اجبار کار. حتی اجبار غذاخوردن. استراحت کردن. این وسط تنها چیزی که میتونه به این اجبار رنگ بده علاقه و اشتیاقه. اما اگه بخودی خود وجودنداشته باشه باز هم میشه اجبار بوجود اوردن علاقه. 
خلاصه موندم با این زندگی که داره تک بعدی میشه چیکار کنم. جالبه موقعی احساس خستگی از زندگی میکنم که کارها روتین و تکراری بشه. و از اونطرف خودم هم خسته از تغییراتم و دیگه طاقت تغییر دیگه ای را ندارم. همین تغییران و چالشهای درس خوندن و مرحله بعدی تز و پروژه و مرحله اخر رسیدن به گرین کارت برای هفت جدم کافیه. 
پستم نصفه موند و الان که دوباره برگشتم از حس نوشتن دراومدم. فقط میخواستم به این قسمت برسم که لازمه کمی بعد به زندگیم بدم. از اونجا که محدودیت زمان هم دارم بعد دادن برای خودش چالش میشه. اما اون را هم میشه بصورت اجبار قاطی برنامه های روزانه کرد. حالا چه تغییراتی؟ ورزش( اخ که چقدر دوستش ندارم) کتاب غیر درسی خوندن و عادت مقاله خونی ( باز این قسمت برمیگرده به سمت اون تک بعد اما چاره ای نیست و لازمه موفقیته که باید بصورت عادت دربیاد) همینها
والسلام





یک روز شنبه عادی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 8 مهر 1396-17:16

سلاملیکم صبح همگی بخیر. ایام محرم چطوره؟ بهتره بپرسم کارناوال محرم. چون این روزها محرم دیگه مختص قشر سنتی و مومن نیست و متعلق شده به همه اقشار برای یکجور تفریح خاص سبک خودش، البته نه اینکه مردم اعتقادی نداشته باشند. نه منظورم این نیست. اتفاقا اگه تو نماز و روزه اعتقادات داره کمرنگ میشه تو این بخش هرروز داره پررنگ تر میشه. بیخیال برگردیم سر خودم. خووب این ترم هم داره با فشار هرچه تمام تر پیش میره. تقریبا داره برای خودش روال پیدا میکنه به این صورت که یکروز درهفته تفریح از نوع خارج شهری، یک روز هم درس خوندن و سر و سامون دادن به خونه و بقیه روزهای هفته از صبح کله سحر دویدن از این ازمایش به اون ازمایش و درس خوندن و تکلیف حاضر کردن و امتحان دادن همه با مشتی بزرگ از استرس. یکجورهایی همه اش هم عقبم از بس حجم کار زیاده. یعنی ارزوی اینکه یک شب از راه برسم و بجای تکلیف یا از خستگی بیهوش شدن بشینم یک فیلم یا سریال ببینم داره به خاطره تبدیل میشه. اون یکروز درهفته تفریح هم به راستین تعلق داره و نا مردیه ازش بخوام اون یکروز بخاطر من خونه باشه تا من درس بخونم. دیگه از چی بگم؟ خوب بگذار این پست را به سوالهای شمادرمورد زندگی در اینجااختصاص بدیم. اقا خانم اگه سوالی دارید بفرما؟ خوب من هم دیگه پاشم کتونی هام را پاکنم که امروز با دوستان دارم میریم هایکینگ و بعد هم جای شما خالی کباب بازی. 


منی که داروساز شد

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 25 شهریور 1396-21:04

سلام به دوستان. صبح روز شنبه اتون بخیر. خوبید؟ 

براتون بگم که درس و دانشگاه من هم رسما شروع شد. همین امروز بساط درس را پهن کرده ام که بعد این پست شروع کنم به درس خوندن. این ترم دوتا درس سه واحدی و سه واحد هم تز دارم که البته تصمیم دارم این ترم سراغ تز نرم. راستش کار خود این پروژه چندبرابر یک تز کار میبره. البته دیگه چاره ای نیست و بعد دسامبر باید تز را هم کنار پروزه کار کنم. موبور که اخرش تصمیم گرفته مدلینگ همین پروژه را بعنوان تز برداره و یکجورهایی خیالش راحته، البته من هم باید با سوپروایزرم مشورت کنم و ببینم چیز خاصی برام درنظر داره. درسها هم که بشدت سنگین. کلاسهای ما سه ساعته هست و عین خود سه ساعت یک استاد درس میده. اینطوری هست که بعد از یک جلسه اگه نجنبی کلی درس رو هم تلنبار میشه. از دوتا درسی که دارم یکیش پلیمر هست یعنی باز هم شیمی. و دومی بحث مدلینگ فارماکوکینتیک هست. با اینکه فارماکوکینتیک یکی از درسهای داروسازی هست که ایران هم خوندم تاحالا چیزی در مورد مدلینگ نمیدونستم و از امسال عملا وارد حوزه تخصصی داروسازی دارم میشم . حس شیرینیه که میبینی چیزهای بیشتری داری یاد میگیری. بزبون ساده این درس در مورد اینه که با استفاده از نمونه گیری از یک ادم یا حالا حیوون و بدست اوردن غلظت های دارو تموم اثرات دارو را توی بدن میشه محاسبه کرد. اینکه مثلا چندساعت طول میکشه از بدن پاک بشه یا مثلا کی باید دوز بعدی را داد یا اصلا چقدر باید دوز دارو باشه تا نه سمی باشه و هم اثر دارویی تو بدن داشته باشه و یا اگه این دارو تزریقی یا خوراکی داده بشه چه مقدار باید داده بشه و از این حرفها. 
 میدونید من درسم تو دبیرستان خوب بود. و رتبه نسبتا خوبی هم تو کنکور گرفتم. فقط انتخاب رشته را بد کردم. اون زمان دندونپزشکی تو بورس بود.و من پزشکی را دوست داشتم. اما موقع انتخاب رشته اول دندونپزشکی زدم و بعد هم یکی درمیون پزشکی و داروسازی. سه رشته اصلی گروه تجربی. اون موقع خیلی مهم بود که با توجه به رتبه ات کدوم شهر رااول انتخاب کنی. اما من تک و تنها و بدون کمک  انتخاب رشته کردم. اون زمان از این کلاسها و مشاورهای انتخاب رشته نبود یا حداقل من نمیشناختم. خلاصه بی توجه به این موضوع از تهران تا زاهدان همه را زدم و این وسط داروسازی قبول شدم. جالب بود رتبه ام درحدی بود که میشد پزشکی شهرهای دیگه هم برم اما نه خودم وارد بودم و نه اون موقع اهمیت دادم که دنبال انتقالیم از داروسازی به پزشکی را بگیرم. یکجورهایی گیج بودم و فقط با جریان ثبت نام و به به چه چه بقیه و شروع کلاسها پیش رفتم. خلاصه 6 سال داروسازی خوندم درحالی که ازش متنفر بودم. تازه بعد 4-5 سال کار بعنوان داروساز بود که خودم را متقاعد کردم که حسن داروسازی بیشتر از پزشکی هست و میشه از داروسازی لذت بردو با خودم و رشته ام کنار اومدم. خلاصه هنوز که هنوزه این علاقه به پزشکی و کارکرد بدن تو من هست و هرموقع درسهام ربطی به بدن و کارکردش پیدا میکنه کلی درس محبوب من میشه. بهرحال حالا خیلی دیره برای از نو شروع کردن و من الان بیست سالی هست که دارم بعنوان داروساز کار میکنم و درس میخونم و این نهال حسابی بزرگ شده و شاخ و برگ پیدا کرده و از ریشه دراوردنش اشتباه محضه. اما در کل میتونم خوشحال باشم که حداقل حوزه ای که دارم توش ازمایش میکنم و تخصصی کار میکنم تاحدی به بدن مربوطه. این هم شد داستان و پست امروز من. ببندیمش بریم سراغ درس. 



جاده ها

نوشته شده توسط:اسمان پندار
دوشنبه 20 شهریور 1396-00:32

یکشنبه هفته پیش بود که زدیم به جاده. به قصد دیدن ابشار نیاگارا. اخرین فرصتی بود که قبل شروع کلاسهای من فراهم بود تا کمی طعم تابستون را بچشیم. یک مسافرت 6-7 ساعته. برای دوشب هم یک استودیو که همون سوییت خودمون میشه یک شهر تو یکساعتی ابشار گرفته بودیم. بین راه قرار بود یک پارک طبیعی هم که تعریفش را شنیده بودیم بریم.  این اولین سفر دونفره امون هم حساب میشد. صبح بارون اونقدر شدید بود که برای رسیدن به ماشین چتر بدست رفتیم. اما میدونستیم اون و پارک و ابشار تو اون دوروز افتابی هستند. خوب اینجا در کل یکی از ضروریات زندگی چک کردن اب و هوای روز، قبل از بیرون زدن از خانه هست. بارون هاشون شوخی بردار نیست و اگه چتر نبری نمیتونی قدم از قدم برداری. دیگه چه برسه بخواهی یک مسافرت دوروزه بری. از نیویورک که زدیم بیرون بارون قطع شد و سفر دلپذیر ما هم اغاز شد. باور نکردنیه. اما بمحض خروج از نیویورک جاده ها سبز و کاملا تمیز میشه. دقیقا انگار وارد یک محیط دیگه میشی. اصلا همین تمیزی دلیلی میشه تا حس کنی خارج از کشوری. تا لب جاده سبز، بدون ذره ای اشغال. کیسه یا هر چیزی که بخواد این سبزی را بهم بزنه.اسمون ابی. ابری یا افتابی و درختها و چمنی که از سبزی برق میزنه. سبزی جاده پیچ میخورد و ما از لحظه لحظه اش لذت میبردیم. خیلی اوقات دنبال تشابه های مسیر با جاده های شمالی ایران میگشتیم. نمیشه انکار کرد که وقتی دوری دنبال ارتباطها میگردی. چیز دیگه ای که باید در مورد سفرهای اینجا یا حتی یک مسیر ساده داخل شهر نیویورک بگم ضرورت استفاده از گوگل مپ هست. میدونید مثلا اگه شما بخواهید از تهران به یک شهر برید. فرضا شیراز. میدونید از کدوم جاده دقیقا برید.  تابلوهایی هم هست که مسافت مونده و گاها جهت شهر را نشون میده اما چیزی که بارزه اینه که یک اتوبان اصلی چند لاینه یا حتی دولاینه داریم اما بقیه جاده هامون کاملا مشخص مسیرهای فرعی هست و جاده اصلی حساب نمیشه. حالا اینجا چه تو شهر چه خارج از شهر باید اول از همه تو گوگل مپ مقصدت را مشخص کنی و بعد طبق مسیری که میده حرکت کنی چون اصلا این طور نیست که یک جاده مستقیم و سرراست داشته باشه. هر چند دقیقه یاساعت یکبار باید جاده عوض کنی. اصلا من چیزی بعنوان جاده اصلی و فرعی غیر ورودیهای نیویورک و شهر بوفالو حس نکردم . چیز دیگه ای که باید تو جاده ها توجه کنیم. سرعته . مرتبا سرعت لازم برای اون مسیر با تابلو تو جاده مشخص شده. از روستاهاشون نگم که بشدت دلربا هستن. گاهی جاده از دل روستا رد میشه. چند تا خونه که معلومه زندگیهای ساکنانش بیشتر دامداری هست. خونه های بزرگ و بسبک روستایی. و منظره هایی که هرچی نگاه میکنی از دیدنشون سیر نمیشی. خوب دیگه زیاد گفتم. میدونید ما تو ایران خودمون منظره زیبا کم نداریم. فقط این اواخر اونقدر حجم اشغال و کثیفی جاده ها برام ازار دهنده میشد که گاهی فراموش میکردم از خود منظره لذت ببرم. وقتی رسیدیم پارک طبیعی بارون کامل بند اومده بود . اون پارک هم فوق العاده بود. بعدا با دیدن عکسها خیلیها ادرس گرفتند تا سر بزنند. عکسها را تو اینستا گذاشتم. شب یک سوییت تمیز و روز بعد یک صبحانه کامل امریکایی و بعد اب و اب و ابشار و ابهت ابشار. میدونم همه حداقل یک عکس از ابشارنیاگارا دیده اند اما  بزرگیش را وقتی ادم احساس میکنه که کشتی تا حدی فقط تا حدی بهش نزدیک میشه و اونوقت از شدت مه و ذره های توی هوا نمیتونی چشمهات را باز کنی و ابشار را ببینی:)) عکسهاش را حتما میگذارم. یک روز هم به ابشار بینی گذشت و سه شنبه باز توی جاده. سفر خیلی خیلی خوبی بود حیف که کوتاه بود. به امید روزهای شیرین و زیبای سفر بعدی   


اسمون هرجا بری یکرنگه

نوشته شده توسط:اسمان پندار
چهارشنبه 8 شهریور 1396-20:50

از دیروز هوا بوی پاییز را گرفته. سرد و بارونی. یواش یواش تعداد روزهای سرد زیاد و زیادتر میشه و از اواخر اکتبر کاملا سرد. هفته دیگه پنجشنبه اولین روز کلاسیمه. البته اولین برای سومین سال تحصیلی. چند ماهی بود کلاس درسی نداشتم و دوباره سر کلاس نشستن برام سخته. احتمالا امسال مشکل کمتری برای فهم استادها داشته باشم. خصوصا که استاد یکی از درسها سوپروایزر خودمه و حسابی به لهجه ایتالیاییش عادت کردم. چهارشنبه هفته دیگه هم قرارداد سوپروایزرم با fda تمدید میشه. البته امیدوارم تمدید بشه. یکجورهایی بین بچه های دانشگاه فقط من و موبور هستیم که ترم شروع شده و بی قراردادیم و کمی نگران این قضیه هستیم. عملا استادم هم دیروز گفت ادامه کارهای عملی باشه برای وقتی که از قرارداد مطمئن شدیم. بااینحال کلی هم کار جدید invitro بغیر از ازمایشهای خرگوشی و خوکی برام درنظر گرفت. خلاصه بقول استاد انگشتها بالا ضربدری برای خوش شانسی. 

جالبه امروز که دارم مینویسم باز هم حس و حالم مثل روزهایی هست که تازه از ایران برگشتم و قراره سال تحصیلی جدیدی را شروع کنم. البته امسال اگه این قرارداد تمدید بشه هرچند کارم خیلی سنگین هست اما نگرانیهام کمتره. 
و اما چیزی که میخوام بگم و تو مغزم رژه میره. " هرجا بری اسمون یکرنگه". میدونم خیلیها قصد رفتن از ایران میکنند چون میخوان از محیط و مشکلات فرار کنند. اون زمان که من قصد اومدن داشتم دوستی میگفت اگه نیتت فرار از چیزیه این کار را نکن. الان این حرفش را با تموم وجود میفهمم. ما هیچوقت نمیتونیم از مشکلاتمون فرار کنیم چون نمیتونیم از خودمون فرار کنیم. ما را شخصیتمون. افکارمون ذهنیاتمون شکل میده. مشکلات موفقیتها راه و رسم زندگی همه برخواسته از ما و روحیاتمون هستند. اصلا بگذار یک جور دیگه بگم تا سی سالگی هرجوری شدی بعد از اون فقط تکرار خودتی. حقیقت تلخ و شیرینیه. اما من که به این نتیجه رسیدم و اینرا تو زندگی خیلیها دیدم. اگه بفرض من تو وجهه خارجیم تا سی سالگی موفقیتهایی داشتم و یکجورهایی احترام و موقعیت خوبی نسبت به متوسط جامعه  داشتم. احتمالا همین سالهای بعد هم تکرار میشه. کمااینکه تو این مسیر دارم قدم برمیدارم اما اگه هیچوقت نتونستم مشکلم تو رابطه با ادمها را حل کنم. هرچه تجربه داشته باشم باز هم اشتباهاتم را تکرار میکنم چون شخصیت و ذات اصلیم را نمیتونم تغییر بدم. مسخره هست اما من تا سی سالگی دوست صمیمی نداشتم. دوست زیاد داشتم اماجز همسرم کسی که همه ابعاد زندگیم را بدونه نداشتم. معنی همسر که اصلا همینه، شریک زندگی. اما من منظورم دوسته. شاید هم من اشتباه میکنم و چیزی به اسم دوست صمیمی وجود نداره. اون چیزی که تو کارتونها و فیلمها و کتابها خوندیم. کسی که میتونی بدون درنظر گرفتن ملاحظات باهاش حرف بزنی. احتمالا این مشکل عموم مردمه و گرنه اینهمه تکرار کلمه تنها را نداشتیم. 
یک چیز دیگه هم هست که ذهنم را درگیر کرده. به نظر من کلا دودسته ادم داریم. ادمهای خودشیفته و غیر خودشیفته. میدونم که این تعریف از لحاظ جامعه شناسی کاملا غلطه. اما جدا دلم میخواست یک خودشیفته بودم. کسی که روابط ادمها و مسایل را فقط در جهت حفظ نظرش میدید. همه چیز را ربط میداد به اینکه من چقدر خوبم چقدر خوشگلم چقدر باهوشم و همه ادمها تموم تلاششون در جهت حفظ نظر منه و اگه چیزی خلاف این هم میدید به باغچه همسایه بغلی هم نمیگرفت. اخ که چقدر بده حساس بودن. چقدر بده واقعیت روابط را دیدن. چقدر بده ضعفها و کاستیهای خودت را شناختن. ما که نمیتونیم خودمون را تغییر بدیم واقعا فایده اش چیه؟ یک عمر درد کشیدن. یکعمر از سادگیهای خودت حرص خوردن. یکعمر خودت را شماتت کردن. چی میشد یکجور دیگه دنیا را میدیدم. مثل ادمهای خودشیفته. خود کامل و بدون نقص با ادمهایی ناقص و بیعقل  واحمق دور و برت. حالا یکمی کمتر و بیشتر. بهرحال نیستم. من همون دختر ساده و بخیال همه مهربون و احمقی هستم که قادر به مدیریت نوع رفتار ادمهای دیگه با خودم نیستم. حتما میدونید دیگه که هر رفتاری و هر عکس العملی از دیگران میبینیم بخاطر نوع رفتار خودمون هست. ما هستیم که مشخص میکنیم دیگران چه رفتاری با ما بکنند و چه طور صحبت کنند. وقتی با یکنفر برخورد داری. رابطه داری. تک تک حرفهات رفتارهات به اون فرد سیگنال میده که سطح تحملت، طرز برخوردت با مسایل و ادمها چطوره و بعد این فرد میتونه از همین نشونه ها رفتارش را با تو شکل بده. کاری که حتی من هم میکنم. فقط تفاوت تو اگاهانه بودن و غیر اگاهانه بودنشه. هدفدار و با منظور داشتن یا بی منظور داشتنشه. بگذریم. من همینم. با ضعفها و کاستیها و نقاط قوتم. گاهی میتونم بایستم و از بودنم لذت ببرم و به خودم افتخار کنم. گاهی هم ساعتها و روزها به رفتار ادمها با خودم فکر میکنم. به سو استفاده هاشون و به اینکه فکر میکنند من چقدر ساده و با گذشتم و اینکه اجازه میدم با رفتارشون تحقیرم کنند. اره من 40 سالم شده اما هنوز همون اسمان 25 ساله هستم. همونقدر خام و ساده که نمیتونه رفتار دیگران با خودش را کنترل کنه. خوب نیست. خوب نیست.




زمان

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 4 شهریور 1396-04:43

هوا داره تاریك میشه و من یونیون اسكوار یا همون خیابون ١٤ هستم، یك پارك كوچیك كه مملو از جمعیته و مردم هرجایی كه پیدا كردند نشستن ، روی نیمكت, پله, روی تكه ای كوچك چمن روی سكو، مردمی را میبینم با قیافه و ظاهرهای متفاوت، هركی هرجور دوست داره لباس پوشیده ، كاملا ازاد، منظورم ازاد از قضاوت هست نه فقط ازاد از پوشش، تعدادی دختر و پسر رد میشن كه رو سرشون كلاه تولدهای خودمون را گذاشتن، اما بدون خنده و شوخی كاملا جدی دنبال جایی یا كسی هستند، ادمهایی كه قلاده سگهاشون را بدست دارند، یكی دیگه كه علف كشیده و با صدای طبل گروه كریشنا ازادانه میرفصه، ادمهایی كه تو پارك كتاب میخونند و دسته ای دیگه مثل من سرشون تو موبایلشونه، هوا تاریكتر میشه و یواش یواش  میبینی كه از جمعیت افتاب پرست اینجا داره كم  میشه، مغزت خسته از فلاش بكهای گذشته هرلحظه روی فكری و خاطره ای مكث میكنه، فلاش بكها، حال اینده همه با صدای بوق ماشینها و اژیر اتش نشانی و صدای جلنگ جلنگ سنج قاطی شده، بوی وید تو فضا میپیچه، روی صندلی میخكوب فضا و زمان شده ام، گذشته، حال و اینده ، حسها و فكرهای درهم امیخته، صدای جیرجیرك، لحظه ای اسمان 20 و چند ساله تو اتوبوس بین شهری باقلبی شكسته، روحی دردكشیده و خسته و لحظه ای اسمان ٤٠ ساله روی نیمكتی در نیویورك با اینده ای نامعلوم، گذر پرسرعت شنهای زمان ، لحظه و ادمهاو ادمكهایی كه محو و دور میشند، بعضی با صدای ناقوس برای همیشه تصویری در خاطره یالباسی اویخته در لابلای حجم تغییرات میشن، صدای نازك شده مردی كه موهاش را با ژل  روپیشونیش خوابونده و دستش را به سر و روی سگی كه بسمتش اومده میکشه باز منرا به  پارك برمیگردونه، باز بوی علف. احتمالا جوونهایی كه روبروم روی چمن نشستند دارند لحظه ای را در ذهنشون به خاطره تبدیل میكنند، من اینجا، همون منی كه همیشه مسافر اتوبوسهای بین شهری به بیابون خیره میشد، اینجا خیره ادمها، همون من، هیچ چیز تغییر نكرده ، فقط لباسهایی اویخته همیشگی چوب لباسی شده اند و عددی كه  به٤٠ رسیده.


بریم بگردیم

نوشته شده توسط:اسمان پندار
پنجشنبه 2 شهریور 1396-19:43

سلام به همه دوستهای با مرام. خوبید خوشید ؟ یک پست درهم برهم بذارم؟ خوب براتون بگم امروز بعد مدتها خوونه ام. دیروز از 7 صبح تا 9 شب ازمایش بودم اخرش هم خرگوش خانم طاقت نیاورد و یک جفتک زد و  ازمایش را بهم زد و همه زحماتمون پرید. دیروز اون دوست هم بود و میشه گفت رسما اولین روز ازمایشگاهیش را گذروند. انصافا زبانش هم خیلی خوبه و تقریبا عین خود امریکاییها حرف میزنه و با دوست موبورمون شوخی میکنه. دیروز یکی دوتا از شوخیها را نفهمیدم و فقط هاج واج نگاه کردم.بهرحال من هم باید بجنبم و street talk ام را قوی کنم. همش که پرزنت نیست واقعا ارتباط حرف اول را میزنه راستی حسم راجع به دوست هم درست بود. من فقط همنشین و دوست دانشگاه یا پله هستم. بیخیال. زندگی همینه دیگه. انواع و اقسام ادمها سر راه ادم سبز میشه. نکته خوبش اینه که همنشین دانشگاه خوبیه. بهرحال حضور یک ایرانی میچسبه اما بدش هم اینه که میترسم شروع به بالا رفتن از من بکنه. اونهم که دیگه کاریش نمیتونم بکنم من نهایت تلاشم را دارم میکنم و بهرحال ادمم و خطاهای خودم را دارم. حالا اگه اون بخواد از نقطه ضعفهام استفاده کنه ادم بودن خودش را نشون میده. خوب از این حرفها بگذریم. ..........رشته ما یک مجمع سالانه داره که هرسال یک شهر برگزار میشه و اگه پوستر داشته باشیم. دانشگاه هزینه اش را پرداخت میکنه. خرگوشهای ما هم که همکاری نکردن و من و موبور پوستری نداشتم. اما دوست موبور گفت ظاهرا fda هزینه رفتن مارا میده. خلاصه با همسر داریم برنامه یک سفر چند روزه به اون شهر و شهرهای اطرافش را میریزیم. اینجا عین همه کارهای دیگه باید خیلی قبلتر برنامه ریزی کرد. چون قیمتها خیلی فرق داره و پولی که دانشگاه میده ثابته. خلاصه یک سفر خوب دوماه دیگه دارم. دیگه اینکه بدمون نمیومد که ابشار نیاگارا را  هم تابستون ببینیم. اما مگه تز و ازمایشها مجال میده. خلاصه اگه دوسه روزی ازمایش نداشته باشم اونرا هم میریم چون نیاگارا به نیویورک خیلی نزدیکه و حیفه که نریم. انصافا این مدت هم ماجز اتلانتا و نیوجرسی جایی از امریکا را ندیدیم. حتی بخاطر حجم سنگین کار من و راستین فرصت گشت و گذار درست و حسابی حتی تو همین نیویورک را هم نداشتیم. امسال تابستون که اصلا هیچی. واقعا هیچی هیچی از تابستون نفهمیدیم.

 دارم فکر میکنم اواخر اگوست سه سال پیش بود که پام به امریکا رسید. خیلی اتفاق افتاده. من خیلی جلو رفتم اما همچنان مسیر خیلی بزرگتری را باید جلو برم. اما مهم اینه که دارم تو این مسیر قدم برمیدارم. مسیری که هرروزش برای قدم برداشتن باید تلاش کنی. واقعا تلاش وزحمت میخواد اما شاید یک جاهایی بتونی سرت را بالا کنی یک نگاه به پشت سرت بکنی و از مسیر اومده لذت ببری. حتی میتونی یک نگاه به دور و برت بکنی و از خود زندگی هم لذت ببری. اررره. دوباره وقتشه. بعد اون حجم کار برای تز و وسط ازمایشها وقتشه کمی هم از زندگی لذت ببرم. چطوره امروز هم بزنم به دل خیابونها و برای خودم بگردم. یکمی بخاطر ازمایشهای دیروز خستم اما حتما میرم کمی نیویورک گردی.خیابون 14 چطوره؟ همون خیابونه که اونروز بدو بدو رفتم کاغذ مخصوص برای پرینت بخرم و یک بازارچه کوچیک توی پیاده روی حاشیه پارک زده بودند و اکثرا گل میفروختن. همون که چند تا سفید پوست موبور مدل تبتیها لباس پوشیده بودند و رو زمین نشسته بودند و ساز میزدند. همونها که خیلی دلم میخواست یک گوشه بشینم و نگاهشون کنم اما وقت نداشتم و باید بدو بدو میرفتم قبل بسته شدن کتابخونه کاغذها را بخرم. کدومتون پایه اید بریم پیاده روی؟  



دفاع

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 29 مرداد 1396-18:49

برگشتم بعد از یک ماراتن نفس گیر برگشتم. فکر میکردم سخت باشه اما نه تا این حد. مشکل اصلی کمبود وقت بود. فکر میکردم اماده ام. دوسه بار چکنویس تزم را برای استادم ایمیل کرده بودم که لطفا نظرت را بگوو. اون هم پشت گوش انداخته بود شاید بخیالش اون موقع خیلی زود بود. تا دوهفته پیش. دوهفته پیش بود دیگه؟ مطمئن نیستم. رفتم پیشش. یک نگاه به سرفصلها کرد و گفت سر فصلت باید این بشه و کل کار fda را چپوند تو سرفصل. چندتا مقاله هم گذاشت بغلش. یکهو بخودم اومدم دیدم عملا از عنوان تا محتوای تزم همه تغییر کرده. نتایج را از قبل داشتم اما قرار نبود اونها توی تز باشه. قرار بود فقط نتایج کار روی خرگوش باشه اما یکهو شد همه کارهایی که برای fda کرده بودیم. شروع به نوشتن کردم و فرستادم. نه یکبار شاید بیشتر از 10-12 بار فکر کردم کار روی تز تموم شده و باز برای اصلاحات برگشت خورد. از تغییرات فرمت ورد گرفته تا تغییرات تو جدولها و نمودارها. از تغییرات بزرگ تا تغییرات یکدست کردن فرمت تموم نمودارها. شنبه شب بود که سوپروایزرم تا حدی رضایت داد. یکشنبه و دوشنبه هم به خلاصه کردن مطالب و پاورپوینت گذشت. خلاصه تا ساعت 9 شب سه شنبه من فرصت نکرده بودم یکدور از اول تا اخر پرزنتم را بگم و زمان بگیرم. پرزنتم نباید بیشتر از 40 دقیقه میشد. درکل منی که اینهمه استرس پرزنت را داشتم تا موقعی که دفاع را شروع کنم سه بار بیشتر نتونستم تمرین کنم. قوی و خوب دفاع را دادم. دوستهام میگفتند خیلی خوب بود، به همه سوالهای استادها هم با تسلط و ادله قوی جواب دادم. جلسه ام دوساعت طول کشید چون استادم و یکی از استادها سر یک مبحث شروع به بحث کردند. اخرش هم هیچ کدوم نتونستند حرفشون را ثابت کنند. البته فکر میکنم حرف استادم درسته چون بااینکه  هر دو توی یک دپارتمان هستنداما اون تخصص اون مبحث را داره و اون یکی استاد بیشتر توی یک مبحث دیگه کار کرده. بعد از دفاع گفتند باز اصلاحات نمودارها، مثلا اینبار تغییر نمودارها از دقیقه به ساعت. و وارد کردن رفرنسهام با برنامه اند نوت.( منم تا اون موقع کاملا نااشنا به این برنامه) و پرینت روی کاغذ مخصوص فری اسید. اونهم تا پنجشنبه چون اخرین مهلت ثبت تز هست. کار . استرس. خلاصه از روزی که استادم اون تغییر را خواست تا جمعه. هرروز از 8  صبح تا 2-3 صبح بیوقفه پشت کیبورد نشسته بودم . طوری بود که وقت غذاخوردن و دوش گرفتن هم نداشتم. یک تن ماهی باز میکردم و بدون اینکه وقت کنم تمومش کنم باز برگشته بودم پشت کامپیوتر. قهوه پشت قهوه میخوردم که مغزم فعال بمونه و بتونم ادامه بدم.یکی دو روز اخر حسابی کم اورده بودم و بزور خودم را پشت کیبورد میکشوندم. انصافا خیلی خیلی سنگین بود و خیلی خیلی اذیتم کرد. اخرش هم پنجشنبه نتونستم تز را ثبت کنم. اول از همه خودم نتونستم کامل تموم کنم و دوم خوش شانسی اوردم مسئول ثبت رفته مسافرت و وسط هفته تشریف میاره. البته یکی از اعضا جلسه دفاعم هم فعلا نیست و امضا اون هم مونده. خلاصه بعد از دوهفته کار فشرده. دیروز اولین روزی بود که استراحت کردم. خونه را تمیز کردم و کمی تلویزیون دیدم.( گیم اف ترونز) الان هم که خدمتتون نشستم هنوز باید یک تغییرات کوچیک تو رفرنسهام بدم و برای دهمین بار چک اخر را بکنم و تزم را pdf کنم که فردا ببرم برای چندمین بار پرینت کنم و انشالله اینبار استاد رضایت بده امضا کنه و صحافیش کنم و بعد شوتش کنم گوشه خونه. این هم داستان تز و دفاعم.

یادم میاد اون زمان که تز ایران را مینوشتم لپ تاپ نیومده بود. دانشگاه و مرکز تحقیقاتش کامپیوتر داشتند. سال 80 بود. بهرحال من کار با کامپیوتر را بلد نبودم. میرفتم بغل دست یک تایپیست مینشستم و از روی چکنویسم میخوندم و اون تایپ میکرد. یکبار هم اصلاحان نداشتم. خیلی راحت دفاع کردم و نه استرسی نه فشار کار لحظه اخری. هیچی نبود. اما این یکی ..... .



صفحه

نوشته شده توسط:اسمان پندار
دوشنبه 16 مرداد 1396-03:57

عاشق ارامش صفحه اش شدم.عکسهایی از پدر و مادرش. شخصیت خاص اش. فیس بووک. zahra fakhraee


اروم اروم

نوشته شده توسط:اسمان پندار
پنجشنبه 12 مرداد 1396-05:18

وقتشه که بخودم بگم اروم اروم. اروم باش اسمان. امروز روزیه که نیاز دارم به نوشتن برای اروم کردن خودم. کمتر از دوهفته دیگه دفاع دارم و هنوز تزم را برای استادم نفرستادم. امشب و فردا صبح اخرین تغییرات را میدم و براش میفرستم. وقتی اکی بده باید سریع پاور پوینتهاش را اماده کنم تا حداقل یکهفته وقت داشته باشم خودم را اماده کنم. استادم دو روز پیش خواست تغییرات زیادی توی تزم بدم و تقریبا همه کارهای اماده سازی پروژهfda را هم خواست که وارد کنم. پریشب و دیروز فشرده کاری کردم و نوشتمشون. اما بشدت کارم پرحجم شده و اماده سازیش برای اراِیه یا بقولی پرزنت کابوسه منه. از اونطرف اوضاع روحیم خوب نیست. احتمالا بخاطر استرس و فشار بیش از حد حساس شده ام وتازگیها خودم نیستم. بعنوان یک داروساز علایم را میبینم و تشخیص میدم که خود همیشگیم نیستم .کارهام را مثل همیشه بادقت انجام نمیدم و کلا استرس نهان رفتارم را عوض کرده.  امروز یکی از دوستهام میگفت دختر اروم بگیر و چرا انقدر فکرت را درگیر چیزهای الکی کردی. البته اون میدونه دفاع دارم اما نگرانیهای منرا نمیدونه. اون یکی دوستم هم که دفعه پیش حرفش را زده بودم یکهو رفتارش کامل تغییر کرده. اونقدر بشدت عوض شده که از مرحله تعجب و عصبانیت به مرحله بی تفاوتی دارم میرسم. مرحله ای که طرف از دوست به یک غریبه برات تبدیل میشه. اصلا مدتی هست بد شانسی تو زندگیمون زیاد شده. هفته پیش ماشین خریدیم. ماشین ارزون اما تمیز میخواستیم.راستین کمی وارده. خیلی گشت و یک ماشین خوب پیدا کرد. حتی قبل از خرید یک بازدید حسابی هم برد و مکانیک گفته بود واقعا تمیزه و جز چند مورد جزئی مشکلی نداره. اما بعد خرید یکی دوتا مشکل دیگه پیدا کرد. نمیدونم این مشکلات بوده و از چشم راستین و مکانیک دور مونده یا یکهو سر و کله اش این هفته پیدا شده. یا مثلا دوشب پیش موقع غذا خوردن دندون راستین درد گرفت اونهم چه دردی. امروز رفته بود دندانپزشکی و دندونی که پارسال تابستون چک کرده بود و سالم بوده انقدر پوسیده شده بود که دکتر براش عصب کشی کرده بود. اینجا هم بیمه دانشجویی ما عصب کشی را پوشش نمیده و 800 دلار ناقابل همین امروز برای عصب کشی ساده پرید. خلاصه یکم خسته ام. خسته روحی و جسمی اما حتی فرصت یک روز استراحت ندارم.این خستگی و استرس روی زبانم هم تاثیر کرده و وسط اینهمه ناراحتی برای پرزنت نور علی النور شده. اینجا با شما درد و دل کردم که کمی ارومتر بشم و برگردم سر تزم. فقط میتونم دوباره به خودم بگم اروم باش اسمون. اروم باش. میگذره.  


مشروب

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 8 مرداد 1396-06:10

ساعت حدودای 10 شبه و حاضر و اماده نشستم برای اینکه بریم یک پارتی ایرانی به اسم وایت پارتی که هرسال اینموقع برگزار میشه. همینطور که از اسمش معلومه همه لباس سفید میپوشند. این پارتی بهونه ای هست که از سرو مشروبات الکلی بنویسم. شاید خیلی از شماها که ایران زندگی میکنید تو مهمونیهای ایرانی سرو این مشروبها را دیده باشید. گاهی دست ساز و گاهی هم وارداتی. فکر میکنم الان تو خیلی از مهمونیها بخصوص بین جوونها میشه نوشیدنی الکلی را دید. زن و مرد مینوشند. بعضی معمولی و بعضی بسیار زیاد و بعد کاملا مست پشت  فرمون ماشین مینشینند و اینجوری هست که امار مصرف الکل تو کشور ما خیلی بالاست احتمالا خیلی از همین جوونها ارزوی خرید مشروب واقعی و نه دست ساز و نوشیدن ازاد مشروبات را دارند. اما شاید جالبه که خیلیهاشون ندونند نوشیدن اینجور مشروبات درخارج از ایران با تصوراتشون خیلی فرق داره. اینجا نوشیدن مشروبات الکی تو محلهای عمومی ممنوعه. یعنی چی؟ یعنی نوشیدن در خیابون. در پارک. در ساحل در مترو در ماشین شخصی ممنوعه. کجا ازاده؟ توی بارها. رستورانها و مهمونیهایی که سرو مشروب ازاده. خوب حالا این خانم یا اقایی که نوشیدنی نوشیده هم بهیچ عنوان اجازه نشستن پشت فرمون ماشین را نداره و اگه درحالت مستی رانندگی کنه مجازاتهای خیلی خیلی سنگین درانتظارشه چون جون ادمهای دیگه را به خطر انداخته. خوب حالا تکلیف چیه؟ این دوستان یا باید با تاکسی و مترو به خونه برگردند یا اگه زوج هستند یا با دوستانشوت بیرون میروند راننده بهیچ عنوان سمت مشروب نره. اینهم از داستان الکل خارج از کشور. 

بسلامتی.



دوست رقیب

نوشته شده توسط:اسمان پندار
چهارشنبه 28 تیر 1396-06:51

گفته بودم که از پارسال کلا 4 نفر ایرانی هم رشته تو دانشگاهمون هستیم. یکیشون زودتر از من وارد یک ازمایشگاه دیگه شده بود و از اتفاق تو ازمایشگاهشون هم خیلی بیشتر از بچه های ph-d موفقه. تا 2-3 ماهه دیگه هم مسترش را میگیره و میره. یکی دیگه از بچه ها کمی خل و چل دراومد. داستانش طولانیه و مناسب هم نیست داستانش را اینجا تعریف کنم اما بهرحال رفتارهاش نرمال نیست و یکجورهایی از زندگیهامون خط خورده. میمونه نفر اخر که ایران مدرسه تیزهوشان بوده و مثل من داروسازی خونده بوده. اینجا هم ph-d میخونه و خیلی خیلی بچه باهوش و تیزی هست. از اتفاق بچه خوبی هم هست و چندماهی میشه کاملا دوست صمیمی هم شدیم. خوب از اونجایی که دوست هم هستیم یواش یواش درجریان کار و ازمایشگاه و روند پیشرفت من و پروژه fda  و فرصت خوبش قرار گرفت. و باز هم از اونجایی که وقتش بود که ازمایشگاهش را انتخاب کنه شروع کرد به تحقیق در مورد ازمایشگاهها. من هم تو دوستی کم نذاشتم و همه حسنهای ازمایشگاهمون را گفتم. خلاصه بیست روز پیش رسما وارد ازمایشگاه ما شد. دختر فوق العاده باهوشیه و باز هم من کم نذاشتم و حتی قلق و ریزه کاریهای اخلاق استاد و همکار امریکایی و  ازمایشگاه را هم براش گفتم. درعین حال کمکش هم دارم میکنم که کارها را با تموم جزییاتش یاد بگیره. اولین ازمایشی که حاضر بود ازمایش خوکی هفته پیش بود و خوب تونست خودش را نشون بده . بنظرم در عرض 1-2 تا ازمایش دیگه میتونه نفر سوم ازمایشگاه بشه. اما چیزی که یکم منرا ترسونده ولع و اشتیاقش برای بالا رفتنه. راستش داشتم از این فضای ازمایشگاه با وجود کار سختش لذت میبردم اما الان فکر میکنم رقیب بالقوه ای پیدا کردم که زبان انگلیسی اش کامله و خیلی تواناییهای دیگه هم داره و میتونه براحتی منرا کنار بزنه. واقعا نمیخوام تو وادی بازی رقابت بیافتم. اما اینطور که این دوست عزیز شروع کرده فکر میکنم خیلی زود به این بازی وارد بشم. خوب من مسلما ادم سختی هستم و راحت جایگاهم را تقدیم نمیکنم اما نمیشه حقیقت را هم نبینم و واقعیت اینه که بهتر از منه و درعرض چند ماه میتونه از من جلو بیافته. چون مثلا غیر از فارسی و انگلیسی به دوزبان دیگه هم کامل مسلطه.تازه بغیر از زبانهای دیگه که اشنا هست. پشتکار داره و سخت کوشه. خیلی باهوشه و شاگرد اول کلاسشون هست تو بخش جستجو و ریسرچ حرف نداره و خیلی چیزهای دیگه. نمیدونم شاید از اول نباید همه ویزگیهای خوب ازمایشگاهمون را میگفتم بخصوص که اون علاقمندیش را نشون داده بود. شاید هم کار درستی کردم و اگه بعدها ازم جلو بزنه باید بعنوان یک واقعیت قبول کنم و بعنوان نفرسوم مسیرم را برم. خلاصه وسط استرس پایان نامه و کار سخت و پروژه. وجود یک رقیب مشتاق که دوش بدوش من داره حرکت میکنه حس بدی را به من منتقل کرده. واقعا نمیدونم باید از اول اون را از حضور تو ازمایشگاهمون زده میکردم یا نه. بهرحال کاری هست که شده. خوب یا بد. درست یا غلط. خداکنه پشیمون نشم. خدا کنه وسط اینهمه استرس اینده، نگرانی جدیدی درست نکرده باشم و امیدوارم همونطور که تو دوستی ادم قدردانی بوده تو رودر رویی با فرصتها هم همینطور باشه و نخواد منرا دور بزنه و در رقابت را باز کنه. 


تقسیم وزنه ها

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 17 تیر 1396-00:56

دوسه هفته گذشته حجم ازمایشها کمتر بود. هفته پیش اولین ازمایش روی خوک را داشتیم اما از این هفته کار خیلی فشرده تر میشه. از این هفته ، هر هفته یک ازمایش سه شبانه روزی داریم و گاهی 5 شبانه روزی. از اونجایی که من و همکارم نفرهای اصلی هستیم باید همیشه حضور داشته باشیم اما بقیه قراره توی شیفتهای 8 ساعته باشند. احتمالا یکجورهایی خواب و استراحت درست و حسابی در کار نباشه. یک صندلی تخت خواب شو داریم که بعید میدونم راحت باشه. اتاق استراحت کارکنان هم هست اما در حد یک کاناپه. هرچند میدونم روزهای سختی میشه اما چیزی نیست که نگرانش باشم. بهرحال اینهم یکجور ازمایشه و این دوماه کار خوکی هم میگذره و همه این ازمایشها تبدیل به خاطره میشه. چیزی که نگرانشم اینه که جولای هم از راه رسیده و من باید برای جلسه دفاعم اماده بشم. هنوز پایان نامه کامل نشده و کار داره. باید پاور پوینت اماده کنم و خودم را برای دفاع و پرزنتیشن اماده کنم. خوشبختانه بخاطر تجربه پرزنتی که قبلا داشتم میدونم اگه خودم را خوب اماده کنم میتونم دفاع خوبی داشته باشم اما درکل  استرس دارم و نگرانم. بهرحال من هم ادمیزادم و خسته میشم و برای کارهای بزرگ تنبلیم میاد مثل تراکتور کارکنم. میدونم همه این پروسه هست که باعث میشه ادمها رشد کنند و از لحاظ روحی قویتر بشند. اما واقعا امیدوارم این پروژه قوی سازی یکجا تمومی داشته باشه و بشه کمی نفس کشید. دیروز با یکی از دوستهای ایرانی هم رشته ام که جدیدا و بخاطر وارد شدن تو این پروژه بزرگ وارد ازمایشگاهمون شده حرف میزدم. ده سالی با هم تفاوت سن داریم. میگفت اسمان گاهی فکر میکنم میبینم تو هم خیلی سختی داری میکشی. تو الان باید به اون ارامش و امنیت نهایی رسیده باشی. بهش گفتم میدونم اما جرات فکر کردن بهش ندارم چون همونجا مسخ سختی و مسیری که اومدم و قراره برم بشم و اونوقت زانوم شل میشه و دیگه نمیتونم جلو برم. الان وقت فکر کردن بهش نیست. فعلا فقط باید به جلو و مسیری که در پیش دارم فکر کنم. اونهم خیلی وقته اینجاست و باوجود همه تلاشهاش هنوز نتونسته گرین کارت بگیره. خلاصه میدونم تا 5 سال اینده سه تا چیز را میخوام. گرین کارت. کار و بچه.در کل همه اش یعنی امنیت و رفاه لازم. اما اصلا نمیدونم این مسیر منتهی به این سه هدف کی و چطور پیش میره. مثلا میدونم باید کلی مقاله با سایتیشن بالا داشته باشم بخاطر درگیر شدن تو این پروژه امکانش زیاده اما نمیدونم ایا میتونه منتهی به گرین کارت بشه ؟اصلا جواب میده؟ یانمیدونم این اتفاق دو سال دیگه این موقع میافته یا سال بعدش. کلا نمیدونم شدنی هست یا نه.یا نمیدونم این وسط کی وقت بچه دار شدنه. مسلما ترجیح میدادم وقتی باشه که اون احساس امنیت کامل باشه اما با این مسیر که من دارم میرم جلو ممکنه حالا حالا پیش نیاد و نمیخوام بعدا پشیمون بشم. پیدا کردن کار. اوه. اونهم یک ارزوی بزرگه. تازه لیست ارزوهام برای راستین را هم میتونید به این لیست اضافه کنید. هرکدوم یک وزنه بزرگه. با اینحال یادم میاد از بحرانی که دوسال پیش داشتم توصیه یکی از شما خواننده های خوبم این بود. فقط برم جلو. هدفهای کوتاه مدتم را عملی کنم ، یواش یواش بزرگه هم خودش جور میشه. همینطور که تو این دوسه سال جلو رفتم یکروزی اون ارزوها هم براورده میشه. قدم به قدم. یکی یکی. یکم صبر نوح میخواد اما چاره ای نیست اونرا هم باید بسازم.  بهتره الان در مرحله اول رو دفاعم و فارغ االتحصیلی رسمیم و بعد روی درسهای سختی که امسال درپیش دارم و ازمایشها و مقاله ها تمرکز کنم. یکی یکی و هرکدوم را مرحله به مرحله و قدم به قدم جلو ببرم و نگرانیها را تقسیم کنم. اینطوری خیلی بهتره. 


بانکهای امریکا

نوشته شده توسط:اسمان پندار
سه شنبه 13 تیر 1396-03:14

نظرتون چیه کمی راجع به بانکهای اینجا بنویسم؟ من قبل از اینکه وارد این سرزمین بشم اسم دوتا بانک معروف اینجا ( بانک اف امریکا و چیس) را شنیده بودم. کمی هم راجع به کردیت و شرایط خوش حسابی تحقیق کرده بودم. موقعی که وارد امریکا شدم یکی از اولین نیازهام این بود که حساب باز کنم. چرا؟ چون دانشگاه پول نقد نمیگرفت و از طرفی هر روز با کلی پول نقد توی کیف کوله ام از این خیابون به اون خیابون دنبال پیدا کردن خونه بودم. اون موقع خونه نداشتم و توی خوابگاههای ymca با مبلغ شبی 60-70 دلار میخوابیدم. یک اتاق ساده و کوچیک  با یک تخت و موکت کثیف بدون حمام و دستشویی. تازه یکبار هم که موش تو اتاق دیدم. و بنا به یک قانون مزخرفشون هم هر چند روز یکبار مجبور بودم اتاقم را عوض کنم. اولین بانکی که رفتم بنک اف امریکای نزدیک دانشگاه بود. بانکهای اینجا غیر از همون باجه هایی که هممون با ظاهرش اشنا هستیم غرفه هایی هم داره که گاهی اتاق جدا هست گاهی هم با یک تیغه نصفه از هم جدا میشه. این غرفه ها کارهایی را انجام میدن که زمانبرتر هست و بیشتر از یک واریز و گرفتن پوله. خلاصه خانم یکی از غرفه ها با لبخند اومد جلو. پاسپورت و ای تو انی را دادم دستش و شروع کرد اطلاعات را وارد کامپیوتر کردن. ازم ادرس خواست که فقط ادرس ymca را داشتم. قبول نکرد و ادرس دیگه ای خواست. من هم که هیچ کس را تو نیویورک نمیشناختم و ادرس دیگه ای نداشتم. نمیدونم بخاطر ادرس بود یا پاسپورت ایرانی، قبول نکرد. دومین بانکی که رفتم چیس بود. گفتم من ادرس خونه ندارم مشکلی ندارید. گفت نه. اما پاسپورپ با اسم ایران را که دادم روند حساب باز کردن تبدیل به بازپرسی شد. اسم و مشخصات و ادرس. اسم و نسبت اقوامی که کار دولتی دارند. ادرس دقیق ایران. به کد پستی ایران که رسید و بلند نبودم گفتم قربون دستتون لطف کنید اون پاسپورت را بدید من بعدا خدمت میرسم. یعنی حتی خود سفارت هم همچین اطلاعاتی نمیخواست که این بانک میخواست. حالا دیگه روزها داشت میگذشت و من چه برای خونه گرفتن چه برای دانشگاه و چه برای امنیت واقعا احتیاج به حساب باز کردن داشتم. بانک بعدی سیتی بود. اون هم بخاطر ادرس قبول نکرد. یک بانک دیگه هم رفتم که الان اسمش را یادم نمیاد اون هم قبول نکرد. اینجا بود که واقعا نمیتونستم تشخیص بدم مشکل از ادرس هست یا اینکه چون تنها ای دی من یک پاسپورت ایرانی و یک برگه ای- 20 از دانشگاهه. تا اینکه متوجه شعبه بانک تی دی اون طرف خوابگاه شدم. تا قبل از اون اسمش را نشنیده بودم گفتم این یکی را هم امتحان کنم. و در عرض سه سوت صاحب حساب شدم. بعدها که صاحب ادرس شدیم و یکی دوتا ای دی non driving نیویورک و شهری را هم گرفتیم موفق شدیم توی بنک اف امریکا هم حساب باز کنیم اما در کل توصیه من به دانشجوها اینه که تو این بانک حساب باز نکنند. این بانک بشدت روی حسابهای ایرانی حساسه. عملا هر شش ماه یکبار باید مدارکمون را اپدیت کنیم. یکی دوبار هم حسابهای دوستهامون را بدلایل مختلف موقتا بلاک کردند. خلاصه دردسره. بانک تی دی درسته که راحت حساب باز کرد. اما یکی دوبار که مشکلی برامون پیش اومد گیجی پرسنل و طولانی شدن روند رسیدگی اذیتمون کرد. یکبار هم یک چک از بانک چیس داشتیم که باز با سوال جواب پاس داشت. بگذریم که یکبار هم یک چک همون اوایل از بنک اف امریکا داشتیم و شعبه نزدیک خونه بدون هیچ دلیل موجهی حاضر به نقد کردن نشد و بهونه اورد و مجبور شدیم شعبه دیگه ای بریم که خیلی راحت قبول کرد و نقدش کرد. یعنی شعبه تا شعبه هم اینجا میتونه متفاوت باشه.

و اما هربانک چند نوع حساب داره که سه تای مهمش حساب پس انداز و جاری و حساب کردیت هست که این یکی اخری را تو ایران نداریم. سیوینگ یا حساب پس انداز فقط برای پول گذاشتنه و نمیتونیم باهاش خرجهای روزمره را پرداخت کنیم. میتونیم پول را از این حساب به حسابهای دیگه منتقل کنیم اما نمیشه باهاش پرداخت کرد. من اون اوایل یکبار اشتباهی موقع پرداخت انلاین شهریه دانشگاه از این حساب خواستم پرداخت کنم که نشد و یک بدحسابی هم تو پرونده دانشگاهم حساب شد. حساب چکینگ یا جاری برای پرداختهای روزمره هست. چیزی که در مورد این حسابها جالبه اینه که یک حداقل پول باید توش باشه و اگه یک سنت از این حداقل حساب خرج کنید جریمه میشید. مثلا برای تی دی 100 دلار هست اما اگه اشتباهی از این پول خرج کنید و بشه 99 دلار یک جریمه 35 دلاری میگیرید. در مورد حساب چکینگ بنک اف امریکا این حداقلی یک چیزی نزدیک 1000 و خورده ای هست مگه اینکه هرماه حقوقی بصورت مرتب بحسابون واریز بشه که اوننوقت حداقلی پایینتره. من چون چکینگ یا جاری بنک اف امریکا ندارم. نمیدونم الان اون حداقلی چنده اما احتمالا 100-300 باید باشه. و اما حساب کردیت. خوب برای ما که دانشجو بودیم و حقوق مرتب و بالایی نداریم راه باز کردن این حساب اینه که اول خودمون پولی را برای کردیت اختصاص بدیم. مثلا ما رفتیم بنک اف امریکا و درخواست کردیت 300 دلاری دادیم. حداقل کردیت ممکن. بعد از یکسال وقتی خوش حسابیمون به بانک ثابت شد. 300 دلار را بهمون برگردوند و خودش بهمون کردیت یا اعتبار داد که برای من و راستین بالاتر از مبلغ اولیه هم بود. کردیت یا حساب اعتباری یعنی اینکه با اون کارت خرجهات را پرداخت کنی مثلا 500 دلار. اونوقت اخر ماه اون 500 دلار را به حساب کردیتت بریزی. یکجورهایی حساب براساس اعتماد. کلا بنظر من این اعتماد که تو اکثر کارهای اجتماعی اینجا به چشم میخوره یعنی سنگ بنای جهان اول بودن. شرط خوش حسابی هم یعنی هربار بهتره حداکثر تا 30% اعتبارت را خرج کنی و بلافاصله هم حسابت را پرداخت کنی. اینطوری احتمالا سالیانه اعتبارت را بیشتر کنند.
و مورد اخری که در مورد بانکهای اینجا میتونم بگم. بانکداری انلاینشونه. الان دیگه فکر کنم یواش یواش داره تو ایران هم جا میافته اما اینجا کاملا جا افتاده و اکثرا همه اپ های بانکهاشون را تو گوشیها یا لپ تاپهاشون دارند و خیلی راحت پول را بین حسابهای جاری و کردیت و غیره جابجا میکنند. جالبه تا همین 10-15 روز پیش این اپها جابجایی پول به حساب یکنفر دیگه را نداشتند که بتازگی تو اپدیت اپشون اضافه کردند.( ایران تو این مورد جلوتره) اینجا مردم برای جابجایی پول اکثرا از اپهای دیگه مثل ونمو و غیره استفاده میکنند. اما خب بتازگی بانکها تصمیم گرفتند تو این بازار رقابت جا نمونند و اونها هم این گزینه را به بانکداری انلاینشون اضافه کردند. 
خوب مطلب زیاده. من چندتایی را که میدونستم و بنظرم مهم بود را گفتم. 





  • تعداد صفحات :27
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox