تبلیغات
my white house

دفاع

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 29 مرداد 1396-18:49

برگشتم بعد از یک ماراتن نفس گیر برگشتم. فکر میکردم سخت باشه اما نه تا این حد. مشکل اصلی کمبود وقت بود. فکر میکردم اماده ام. دوسه بار چکنویس تزم را برای استادم ایمیل کرده بودم که لطفا نظرت را بگوو. اون هم پشت گوش انداخته بود شاید بخیالش اون موقع خیلی زود بود. تا دوهفته پیش. دوهفته پیش بود دیگه؟ مطمئن نیستم. رفتم پیشش. یک نگاه به سرفصلها کرد و گفت سر فصلت باید این بشه و کل کار fda را چپوند تو سرفصل. چندتا مقاله هم گذاشت بغلش. یکهو بخودم اومدم دیدم عملا از عنوان تا محتوای تزم همه تغییر کرده. نتایج را از قبل داشتم اما قرار نبود اونها توی تز باشه. قرار بود فقط نتایج کار روی خرگوش باشه اما یکهو شد همه کارهایی که برای fda کرده بودیم. شروع به نوشتن کردم و فرستادم. نه یکبار شاید بیشتر از 10-12 بار فکر کردم کار روی تز تموم شده و باز برای اصلاحات برگشت خورد. از تغییرات فرمت ورد گرفته تا تغییرات تو جدولها و نمودارها. از تغییرات بزرگ تا تغییرات یکدست کردن فرمت تموم نمودارها. شنبه شب بود که سوپروایزرم تا حدی رضایت داد. یکشنبه و دوشنبه هم به خلاصه کردن مطالب و پاورپوینت گذشت. خلاصه تا ساعت 9 شب سه شنبه من فرصت نکرده بودم یکدور از اول تا اخر پرزنتم را بگم و زمان بگیرم. پرزنتم نباید بیشتر از 40 دقیقه میشد. درکل منی که اینهمه استرس پرزنت را داشتم تا موقعی که دفاع را شروع کنم سه بار بیشتر نتونستم تمرین کنم. قوی و خوب دفاع را دادم. دوستهام میگفتند خیلی خوب بود، به همه سوالهای استادها هم با تسلط و ادله قوی جواب دادم. جلسه ام دوساعت طول کشید چون استادم و یکی از استادها سر یک مبحث شروع به بحث کردند. اخرش هم هیچ کدوم نتونستند حرفشون را ثابت کنند. البته فکر میکنم حرف استادم درسته چون بااینکه  هر دو توی یک دپارتمان هستنداما اون تخصص اون مبحث را داره و اون یکی استاد بیشتر توی یک مبحث دیگه کار کرده. بعد از دفاع گفتند باز اصلاحات نمودارها، مثلا اینبار تغییر نمودارها از دقیقه به ساعت. و وارد کردن رفرنسهام با برنامه اند نوت.( منم تا اون موقع کاملا نااشنا به این برنامه) و پرینت روی کاغذ مخصوص فری اسید. اونهم تا پنجشنبه چون اخرین مهلت ثبت تز هست. کار . استرس. خلاصه از روزی که استادم اون تغییر را خواست تا جمعه. هرروز از 8  صبح تا 2-3 صبح بیوقفه پشت کیبورد نشسته بودم . طوری بود که وقت غذاخوردن و دوش گرفتن هم نداشتم. یک تن ماهی باز میکردم و بدون اینکه وقت کنم تمومش کنم باز برگشته بودم پشت کامپیوتر. قهوه پشت قهوه میخوردم که مغزم فعال بمونه و بتونم ادامه بدم.یکی دو روز اخر حسابی کم اورده بودم و بزور خودم را پشت کیبورد میکشوندم. انصافا خیلی خیلی سنگین بود و خیلی خیلی اذیتم کرد. اخرش هم پنجشنبه نتونستم تز را ثبت کنم. اول از همه خودم نتونستم کامل تموم کنم و دوم خوش شانسی اوردم مسئول ثبت رفته مسافرت و وسط هفته تشریف میاره. البته یکی از اعضا جلسه دفاعم هم فعلا نیست و امضا اون هم مونده. خلاصه بعد از دوهفته کار فشرده. دیروز اولین روزی بود که استراحت کردم. خونه را تمیز کردم و کمی تلویزیون دیدم.( گیم اف ترونز) الان هم که خدمتتون نشستم هنوز باید یک تغییرات کوچیک تو رفرنسهام بدم و برای دهمین بار چک اخر را بکنم و تزم را pdf کنم که فردا ببرم برای چندمین بار پرینت کنم و انشالله اینبار استاد رضایت بده امضا کنه و صحافیش کنم و بعد شوتش کنم گوشه خونه. این هم داستان تز و دفاعم.
یادم میاد اون زمان که تز ایران را مینوشتم لپ تاپ نیومده بود. دانشگاه و مرکز تحقیقاتش کامپیوتر داشتند. سال 80 بود. بهرحال من کار با کامپیوتر را بلد نبودم. میرفتم بغل دست یک تایپیست مینشستم و از روی چکنویسم میخوندم و اون تایپ میکرد. یکبار هم اصلاحان نداشتم. خیلی راحت دفاع کردم و نه استرسی نه فشار کار لحظه اخری. هیچی نبود. اما این یکی ..... .



صفحه

نوشته شده توسط:اسمان پندار
دوشنبه 16 مرداد 1396-03:57

عاشق ارامش صفحه اش شدم.عکسهایی از پدر و مادرش. شخصیت خاص اش. فیس بووک. zahra fakhraee


اروم اروم

نوشته شده توسط:اسمان پندار
پنجشنبه 12 مرداد 1396-05:18

وقتشه که بخودم بگم اروم اروم. اروم باش اسمان. امروز روزیه که نیاز دارم به نوشتن برای اروم کردن خودم. کمتر از دوهفته دیگه دفاع دارم و هنوز تزم را برای استادم نفرستادم. امشب و فردا صبح اخرین تغییرات را میدم و براش میفرستم. وقتی اکی بده باید سریع پاور پوینتهاش را اماده کنم تا حداقل یکهفته وقت داشته باشم خودم را اماده کنم. استادم دو روز پیش خواست تغییرات زیادی توی تزم بدم و تقریبا همه کارهای اماده سازی پروژهfda را هم خواست که وارد کنم. پریشب و دیروز فشرده کاری کردم و نوشتمشون. اما بشدت کارم پرحجم شده و اماده سازیش برای اراِیه یا بقولی پرزنت کابوسه منه. از اونطرف اوضاع روحیم خوب نیست. احتمالا بخاطر استرس و فشار بیش از حد حساس شده ام وتازگیها خودم نیستم. بعنوان یک داروساز علایم را میبینم و تشخیص میدم که خود همیشگیم نیستم .کارهام را مثل همیشه بادقت انجام نمیدم و کلا استرس نهان رفتارم را عوض کرده.  امروز یکی از دوستهام میگفت دختر اروم بگیر و چرا انقدر فکرت را درگیر چیزهای الکی کردی. البته اون میدونه دفاع دارم اما نگرانیهای منرا نمیدونه. اون یکی دوستم هم که دفعه پیش حرفش را زده بودم یکهو رفتارش کامل تغییر کرده. اونقدر بشدت عوض شده که از مرحله تعجب و عصبانیت به مرحله بی تفاوتی دارم میرسم. مرحله ای که طرف از دوست به یک غریبه برات تبدیل میشه. اصلا مدتی هست بد شانسی تو زندگیمون زیاد شده. هفته پیش ماشین خریدیم. ماشین ارزون اما تمیز میخواستیم.راستین کمی وارده. خیلی گشت و یک ماشین خوب پیدا کرد. حتی قبل از خرید یک بازدید حسابی هم برد و مکانیک گفته بود واقعا تمیزه و جز چند مورد جزئی مشکلی نداره. اما بعد خرید یکی دوتا مشکل دیگه پیدا کرد. نمیدونم این مشکلات بوده و از چشم راستین و مکانیک دور مونده یا یکهو سر و کله اش این هفته پیدا شده. یا مثلا دوشب پیش موقع غذا خوردن دندون راستین درد گرفت اونهم چه دردی. امروز رفته بود دندانپزشکی و دندونی که پارسال تابستون چک کرده بود و سالم بوده انقدر پوسیده شده بود که دکتر براش عصب کشی کرده بود. اینجا هم بیمه دانشجویی ما عصب کشی را پوشش نمیده و 800 دلار ناقابل همین امروز برای عصب کشی ساده پرید. خلاصه یکم خسته ام. خسته روحی و جسمی اما حتی فرصت یک روز استراحت ندارم.این خستگی و استرس روی زبانم هم تاثیر کرده و وسط اینهمه ناراحتی برای پرزنت نور علی النور شده. اینجا با شما درد و دل کردم که کمی ارومتر بشم و برگردم سر تزم. فقط میتونم دوباره به خودم بگم اروم باش اسمون. اروم باش. میگذره.  


مشروب

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 8 مرداد 1396-06:10

ساعت حدودای 10 شبه و حاضر و اماده نشستم برای اینکه بریم یک پارتی ایرانی به اسم وایت پارتی که هرسال اینموقع برگزار میشه. همینطور که از اسمش معلومه همه لباس سفید میپوشند. این پارتی بهونه ای هست که از سرو مشروبات الکلی بنویسم. شاید خیلی از شماها که ایران زندگی میکنید تو مهمونیهای ایرانی سرو این مشروبها را دیده باشید. گاهی دست ساز و گاهی هم وارداتی. فکر میکنم الان تو خیلی از مهمونیها بخصوص بین جوونها میشه نوشیدنی الکلی را دید. زن و مرد مینوشند. بعضی معمولی و بعضی بسیار زیاد و بعد کاملا مست پشت  فرمون ماشین مینشینند و اینجوری هست که امار مصرف الکل تو کشور ما خیلی بالاست احتمالا خیلی از همین جوونها ارزوی خرید مشروب واقعی و نه دست ساز و نوشیدن ازاد مشروبات را دارند. اما شاید جالبه که خیلیهاشون ندونند نوشیدن اینجور مشروبات درخارج از ایران با تصوراتشون خیلی فرق داره. اینجا نوشیدن مشروبات الکی تو محلهای عمومی ممنوعه. یعنی چی؟ یعنی نوشیدن در خیابون. در پارک. در ساحل در مترو در ماشین شخصی ممنوعه. کجا ازاده؟ توی بارها. رستورانها و مهمونیهایی که سرو مشروب ازاده. خوب حالا این خانم یا اقایی که نوشیدنی نوشیده هم بهیچ عنوان اجازه نشستن پشت فرمون ماشین را نداره و اگه درحالت مستی رانندگی کنه مجازاتهای خیلی خیلی سنگین درانتظارشه چون جون ادمهای دیگه را به خطر انداخته. خوب حالا تکلیف چیه؟ این دوستان یا باید با تاکسی و مترو به خونه برگردند یا اگه زوج هستند یا با دوستانشوت بیرون میروند راننده بهیچ عنوان سمت مشروب نره. اینهم از داستان الکل خارج از کشور. 

بسلامتی.



دوست رقیب

نوشته شده توسط:اسمان پندار
چهارشنبه 28 تیر 1396-06:51

گفته بودم که از پارسال کلا 4 نفر ایرانی هم رشته تو دانشگاهمون هستیم. یکیشون زودتر از من وارد یک ازمایشگاه دیگه شده بود و از اتفاق تو ازمایشگاهشون هم خیلی بیشتر از بچه های ph-d موفقه. تا 2-3 ماهه دیگه هم مسترش را میگیره و میره. یکی دیگه از بچه ها کمی خل و چل دراومد. داستانش طولانیه و مناسب هم نیست داستانش را اینجا تعریف کنم اما بهرحال رفتارهاش نرمال نیست و یکجورهایی از زندگیهامون خط خورده. میمونه نفر اخر که ایران مدرسه تیزهوشان بوده و مثل من داروسازی خونده بوده. اینجا هم ph-d میخونه و خیلی خیلی بچه باهوش و تیزی هست. از اتفاق بچه خوبی هم هست و چندماهی میشه کاملا دوست صمیمی هم شدیم. خوب از اونجایی که دوست هم هستیم یواش یواش درجریان کار و ازمایشگاه و روند پیشرفت من و پروژه fda  و فرصت خوبش قرار گرفت. و باز هم از اونجایی که وقتش بود که ازمایشگاهش را انتخاب کنه شروع کرد به تحقیق در مورد ازمایشگاهها. من هم تو دوستی کم نذاشتم و همه حسنهای ازمایشگاهمون را گفتم. خلاصه بیست روز پیش رسما وارد ازمایشگاه ما شد. دختر فوق العاده باهوشیه و باز هم من کم نذاشتم و حتی قلق و ریزه کاریهای اخلاق استاد و همکار امریکایی و  ازمایشگاه را هم براش گفتم. درعین حال کمکش هم دارم میکنم که کارها را با تموم جزییاتش یاد بگیره. اولین ازمایشی که حاضر بود ازمایش خوکی هفته پیش بود و خوب تونست خودش را نشون بده . بنظرم در عرض 1-2 تا ازمایش دیگه میتونه نفر سوم ازمایشگاه بشه. اما چیزی که یکم منرا ترسونده ولع و اشتیاقش برای بالا رفتنه. راستش داشتم از این فضای ازمایشگاه با وجود کار سختش لذت میبردم اما الان فکر میکنم رقیب بالقوه ای پیدا کردم که زبان انگلیسی اش کامله و خیلی تواناییهای دیگه هم داره و میتونه براحتی منرا کنار بزنه. واقعا نمیخوام تو وادی بازی رقابت بیافتم. اما اینطور که این دوست عزیز شروع کرده فکر میکنم خیلی زود به این بازی وارد بشم. خوب من مسلما ادم سختی هستم و راحت جایگاهم را تقدیم نمیکنم اما نمیشه حقیقت را هم نبینم و واقعیت اینه که بهتر از منه و درعرض چند ماه میتونه از من جلو بیافته. چون مثلا غیر از فارسی و انگلیسی به دوزبان دیگه هم کامل مسلطه.تازه بغیر از زبانهای دیگه که اشنا هست. پشتکار داره و سخت کوشه. خیلی باهوشه و شاگرد اول کلاسشون هست تو بخش جستجو و ریسرچ حرف نداره و خیلی چیزهای دیگه. نمیدونم شاید از اول نباید همه ویزگیهای خوب ازمایشگاهمون را میگفتم بخصوص که اون علاقمندیش را نشون داده بود. شاید هم کار درستی کردم و اگه بعدها ازم جلو بزنه باید بعنوان یک واقعیت قبول کنم و بعنوان نفرسوم مسیرم را برم. خلاصه وسط استرس پایان نامه و کار سخت و پروژه. وجود یک رقیب مشتاق که دوش بدوش من داره حرکت میکنه حس بدی را به من منتقل کرده. واقعا نمیدونم باید از اول اون را از حضور تو ازمایشگاهمون زده میکردم یا نه. بهرحال کاری هست که شده. خوب یا بد. درست یا غلط. خداکنه پشیمون نشم. خدا کنه وسط اینهمه استرس اینده، نگرانی جدیدی درست نکرده باشم و امیدوارم همونطور که تو دوستی ادم قدردانی بوده تو رودر رویی با فرصتها هم همینطور باشه و نخواد منرا دور بزنه و در رقابت را باز کنه. 


تقسیم وزنه ها

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 17 تیر 1396-00:56

دوسه هفته گذشته حجم ازمایشها کمتر بود. هفته پیش اولین ازمایش روی خوک را داشتیم اما از این هفته کار خیلی فشرده تر میشه. از این هفته ، هر هفته یک ازمایش سه شبانه روزی داریم و گاهی 5 شبانه روزی. از اونجایی که من و همکارم نفرهای اصلی هستیم باید همیشه حضور داشته باشیم اما بقیه قراره توی شیفتهای 8 ساعته باشند. احتمالا یکجورهایی خواب و استراحت درست و حسابی در کار نباشه. یک صندلی تخت خواب شو داریم که بعید میدونم راحت باشه. اتاق استراحت کارکنان هم هست اما در حد یک کاناپه. هرچند میدونم روزهای سختی میشه اما چیزی نیست که نگرانش باشم. بهرحال اینهم یکجور ازمایشه و این دوماه کار خوکی هم میگذره و همه این ازمایشها تبدیل به خاطره میشه. چیزی که نگرانشم اینه که جولای هم از راه رسیده و من باید برای جلسه دفاعم اماده بشم. هنوز پایان نامه کامل نشده و کار داره. باید پاور پوینت اماده کنم و خودم را برای دفاع و پرزنتیشن اماده کنم. خوشبختانه بخاطر تجربه پرزنتی که قبلا داشتم میدونم اگه خودم را خوب اماده کنم میتونم دفاع خوبی داشته باشم اما درکل  استرس دارم و نگرانم. بهرحال من هم ادمیزادم و خسته میشم و برای کارهای بزرگ تنبلیم میاد مثل تراکتور کارکنم. میدونم همه این پروسه هست که باعث میشه ادمها رشد کنند و از لحاظ روحی قویتر بشند. اما واقعا امیدوارم این پروژه قوی سازی یکجا تمومی داشته باشه و بشه کمی نفس کشید. دیروز با یکی از دوستهای ایرانی هم رشته ام که جدیدا و بخاطر وارد شدن تو این پروژه بزرگ وارد ازمایشگاهمون شده حرف میزدم. ده سالی با هم تفاوت سن داریم. میگفت اسمان گاهی فکر میکنم میبینم تو هم خیلی سختی داری میکشی. تو الان باید به اون ارامش و امنیت نهایی رسیده باشی. بهش گفتم میدونم اما جرات فکر کردن بهش ندارم چون همونجا مسخ سختی و مسیری که اومدم و قراره برم بشم و اونوقت زانوم شل میشه و دیگه نمیتونم جلو برم. الان وقت فکر کردن بهش نیست. فعلا فقط باید به جلو و مسیری که در پیش دارم فکر کنم. اونهم خیلی وقته اینجاست و باوجود همه تلاشهاش هنوز نتونسته گرین کارت بگیره. خلاصه میدونم تا 5 سال اینده سه تا چیز را میخوام. گرین کارت. کار و بچه.در کل همه اش یعنی امنیت و رفاه لازم. اما اصلا نمیدونم این مسیر منتهی به این سه هدف کی و چطور پیش میره. مثلا میدونم باید کلی مقاله با سایتیشن بالا داشته باشم بخاطر درگیر شدن تو این پروژه امکانش زیاده اما نمیدونم ایا میتونه منتهی به گرین کارت بشه ؟اصلا جواب میده؟ یانمیدونم این اتفاق دو سال دیگه این موقع میافته یا سال بعدش. کلا نمیدونم شدنی هست یا نه.یا نمیدونم این وسط کی وقت بچه دار شدنه. مسلما ترجیح میدادم وقتی باشه که اون احساس امنیت کامل باشه اما با این مسیر که من دارم میرم جلو ممکنه حالا حالا پیش نیاد و نمیخوام بعدا پشیمون بشم. پیدا کردن کار. اوه. اونهم یک ارزوی بزرگه. تازه لیست ارزوهام برای راستین را هم میتونید به این لیست اضافه کنید. هرکدوم یک وزنه بزرگه. با اینحال یادم میاد از بحرانی که دوسال پیش داشتم توصیه یکی از شما خواننده های خوبم این بود. فقط برم جلو. هدفهای کوتاه مدتم را عملی کنم ، یواش یواش بزرگه هم خودش جور میشه. همینطور که تو این دوسه سال جلو رفتم یکروزی اون ارزوها هم براورده میشه. قدم به قدم. یکی یکی. یکم صبر نوح میخواد اما چاره ای نیست اونرا هم باید بسازم.  بهتره الان در مرحله اول رو دفاعم و فارغ االتحصیلی رسمیم و بعد روی درسهای سختی که امسال درپیش دارم و ازمایشها و مقاله ها تمرکز کنم. یکی یکی و هرکدوم را مرحله به مرحله و قدم به قدم جلو ببرم و نگرانیها را تقسیم کنم. اینطوری خیلی بهتره. 


بانکهای امریکا

نوشته شده توسط:اسمان پندار
سه شنبه 13 تیر 1396-03:14

نظرتون چیه کمی راجع به بانکهای اینجا بنویسم؟ من قبل از اینکه وارد این سرزمین بشم اسم دوتا بانک معروف اینجا ( بانک اف امریکا و چیس) را شنیده بودم. کمی هم راجع به کردیت و شرایط خوش حسابی تحقیق کرده بودم. موقعی که وارد امریکا شدم یکی از اولین نیازهام این بود که حساب باز کنم. چرا؟ چون دانشگاه پول نقد نمیگرفت و از طرفی هر روز با کلی پول نقد توی کیف کوله ام از این خیابون به اون خیابون دنبال پیدا کردن خونه بودم. اون موقع خونه نداشتم و توی خوابگاههای ymca با مبلغ شبی 60-70 دلار میخوابیدم. یک اتاق ساده و کوچیک  با یک تخت و موکت کثیف بدون حمام و دستشویی. تازه یکبار هم که موش تو اتاق دیدم. و بنا به یک قانون مزخرفشون هم هر چند روز یکبار مجبور بودم اتاقم را عوض کنم. اولین بانکی که رفتم بنک اف امریکای نزدیک دانشگاه بود. بانکهای اینجا غیر از همون باجه هایی که هممون با ظاهرش اشنا هستیم غرفه هایی هم داره که گاهی اتاق جدا هست گاهی هم با یک تیغه نصفه از هم جدا میشه. این غرفه ها کارهایی را انجام میدن که زمانبرتر هست و بیشتر از یک واریز و گرفتن پوله. خلاصه خانم یکی از غرفه ها با لبخند اومد جلو. پاسپورت و ای تو انی را دادم دستش و شروع کرد اطلاعات را وارد کامپیوتر کردن. ازم ادرس خواست که فقط ادرس ymca را داشتم. قبول نکرد و ادرس دیگه ای خواست. من هم که هیچ کس را تو نیویورک نمیشناختم و ادرس دیگه ای نداشتم. نمیدونم بخاطر ادرس بود یا پاسپورت ایرانی، قبول نکرد. دومین بانکی که رفتم چیس بود. گفتم من ادرس خونه ندارم مشکلی ندارید. گفت نه. اما پاسپورپ با اسم ایران را که دادم روند حساب باز کردن تبدیل به بازپرسی شد. اسم و مشخصات و ادرس. اسم و نسبت اقوامی که کار دولتی دارند. ادرس دقیق ایران. به کد پستی ایران که رسید و بلند نبودم گفتم قربون دستتون لطف کنید اون پاسپورت را بدید من بعدا خدمت میرسم. یعنی حتی خود سفارت هم همچین اطلاعاتی نمیخواست که این بانک میخواست. حالا دیگه روزها داشت میگذشت و من چه برای خونه گرفتن چه برای دانشگاه و چه برای امنیت واقعا احتیاج به حساب باز کردن داشتم. بانک بعدی سیتی بود. اون هم بخاطر ادرس قبول نکرد. یک بانک دیگه هم رفتم که الان اسمش را یادم نمیاد اون هم قبول نکرد. اینجا بود که واقعا نمیتونستم تشخیص بدم مشکل از ادرس هست یا اینکه چون تنها ای دی من یک پاسپورت ایرانی و یک برگه ای- 20 از دانشگاهه. تا اینکه متوجه شعبه بانک تی دی اون طرف خوابگاه شدم. تا قبل از اون اسمش را نشنیده بودم گفتم این یکی را هم امتحان کنم. و در عرض سه سوت صاحب حساب شدم. بعدها که صاحب ادرس شدیم و یکی دوتا ای دی non driving نیویورک و شهری را هم گرفتیم موفق شدیم توی بنک اف امریکا هم حساب باز کنیم اما در کل توصیه من به دانشجوها اینه که تو این بانک حساب باز نکنند. این بانک بشدت روی حسابهای ایرانی حساسه. عملا هر شش ماه یکبار باید مدارکمون را اپدیت کنیم. یکی دوبار هم حسابهای دوستهامون را بدلایل مختلف موقتا بلاک کردند. خلاصه دردسره. بانک تی دی درسته که راحت حساب باز کرد. اما یکی دوبار که مشکلی برامون پیش اومد گیجی پرسنل و طولانی شدن روند رسیدگی اذیتمون کرد. یکبار هم یک چک از بانک چیس داشتیم که باز با سوال جواب پاس داشت. بگذریم که یکبار هم یک چک همون اوایل از بنک اف امریکا داشتیم و شعبه نزدیک خونه بدون هیچ دلیل موجهی حاضر به نقد کردن نشد و بهونه اورد و مجبور شدیم شعبه دیگه ای بریم که خیلی راحت قبول کرد و نقدش کرد. یعنی شعبه تا شعبه هم اینجا میتونه متفاوت باشه.

و اما هربانک چند نوع حساب داره که سه تای مهمش حساب پس انداز و جاری و حساب کردیت هست که این یکی اخری را تو ایران نداریم. سیوینگ یا حساب پس انداز فقط برای پول گذاشتنه و نمیتونیم باهاش خرجهای روزمره را پرداخت کنیم. میتونیم پول را از این حساب به حسابهای دیگه منتقل کنیم اما نمیشه باهاش پرداخت کرد. من اون اوایل یکبار اشتباهی موقع پرداخت انلاین شهریه دانشگاه از این حساب خواستم پرداخت کنم که نشد و یک بدحسابی هم تو پرونده دانشگاهم حساب شد. حساب چکینگ یا جاری برای پرداختهای روزمره هست. چیزی که در مورد این حسابها جالبه اینه که یک حداقل پول باید توش باشه و اگه یک سنت از این حداقل حساب خرج کنید جریمه میشید. مثلا برای تی دی 100 دلار هست اما اگه اشتباهی از این پول خرج کنید و بشه 99 دلار یک جریمه 35 دلاری میگیرید. در مورد حساب چکینگ بنک اف امریکا این حداقلی یک چیزی نزدیک 1000 و خورده ای هست مگه اینکه هرماه حقوقی بصورت مرتب بحسابون واریز بشه که اوننوقت حداقلی پایینتره. من چون چکینگ یا جاری بنک اف امریکا ندارم. نمیدونم الان اون حداقلی چنده اما احتمالا 100-300 باید باشه. و اما حساب کردیت. خوب برای ما که دانشجو بودیم و حقوق مرتب و بالایی نداریم راه باز کردن این حساب اینه که اول خودمون پولی را برای کردیت اختصاص بدیم. مثلا ما رفتیم بنک اف امریکا و درخواست کردیت 300 دلاری دادیم. حداقل کردیت ممکن. بعد از یکسال وقتی خوش حسابیمون به بانک ثابت شد. 300 دلار را بهمون برگردوند و خودش بهمون کردیت یا اعتبار داد که برای من و راستین بالاتر از مبلغ اولیه هم بود. کردیت یا حساب اعتباری یعنی اینکه با اون کارت خرجهات را پرداخت کنی مثلا 500 دلار. اونوقت اخر ماه اون 500 دلار را به حساب کردیتت بریزی. یکجورهایی حساب براساس اعتماد. کلا بنظر من این اعتماد که تو اکثر کارهای اجتماعی اینجا به چشم میخوره یعنی سنگ بنای جهان اول بودن. شرط خوش حسابی هم یعنی هربار بهتره حداکثر تا 30% اعتبارت را خرج کنی و بلافاصله هم حسابت را پرداخت کنی. اینطوری احتمالا سالیانه اعتبارت را بیشتر کنند.
و مورد اخری که در مورد بانکهای اینجا میتونم بگم. بانکداری انلاینشونه. الان دیگه فکر کنم یواش یواش داره تو ایران هم جا میافته اما اینجا کاملا جا افتاده و اکثرا همه اپ های بانکهاشون را تو گوشیها یا لپ تاپهاشون دارند و خیلی راحت پول را بین حسابهای جاری و کردیت و غیره جابجا میکنند. جالبه تا همین 10-15 روز پیش این اپها جابجایی پول به حساب یکنفر دیگه را نداشتند که بتازگی تو اپدیت اپشون اضافه کردند.( ایران تو این مورد جلوتره) اینجا مردم برای جابجایی پول اکثرا از اپهای دیگه مثل ونمو و غیره استفاده میکنند. اما خب بتازگی بانکها تصمیم گرفتند تو این بازار رقابت جا نمونند و اونها هم این گزینه را به بانکداری انلاینشون اضافه کردند. 
خوب مطلب زیاده. من چندتایی را که میدونستم و بنظرم مهم بود را گفتم. 




ضد حال

نوشته شده توسط:اسمان پندار
سه شنبه 6 تیر 1396-20:37

از اول ماه كار جدیدم شروع میشه، استادم به حضور من برای پروژه اف دی ای بیشتر احتیاج داره و تصمیم گرفت منرا بعنوان ریسرچ اسیستنت برداره،شاید خیلی از دانشجوها همین الان بعنوان ra دارند كار میكنند اما از اونجا كه دانشگاه ما به همه دانشجوها فقط ga میده و ra جدا نداره استادم حقوقم را از گرنت خودش میده و در اخر این عنوان یك امتیاز خوب برام حساب میشه و نشونه پیشرفت تو كارمه،حس خوبیه ببینی استادت انقدر ازت راضیه كه وسط ترم تابستون نامه میزنه به دپارتمان و میگه من به این شخص نیاز فوری دارم، كلا بعنوان یك دانشجو مسیر رو به بالایی را دارم میرم و از رشدم راضیم، زندگی دانشجویی خوبی هم داریم، همه چی ارومه و اخر هفته هایی كه ازمایش ندارم تفریحهای خوبی داریم، مثلا این هفته رفتیم باغ البالو و تا تونستیم البالو خوردیم، جاتون خالی اینجا بعضی باغدارها، برنامه میوه چینی دارند، میتونی تا جاییكه دوست داری بخوری و اگه خواستی میوه با خودت ببری اونوقت باید هزینه اش را بدی، بنظر من كه معامله خوبی برای لذت بردن و داشتن یك روز خوب هست. یا هفته پیش رفتیم پراسپكت پارك و با دوستهامون تو دریاچه خوشگلش قایق سواری كردیم و قبلش هم پیك نیك بازی داشتیم، خلاصه سعی میكنیم ما هم از تابستون و روزهای گرم و تابستونی اینجا لذت ببریم، خیلیها مسافرت میرن اما ما بخاطر حجم بالای كارهای ازمایشگاهیم نمیتونیم وقتی برای مسافرت پیدا كنیم اما سعی میكنیم حداقل برای یك روز در هفته برنامه بچینیم وخوش بگذرونیم، میدونید همین شنبه داشتم به همسر میگفتم باورم نمیشه ذهنم خالیه وواقعا چیزی برای نگران بودن و فكر كردن بهش ندارم، میدونید چی شد؟ فرداش یك اشنای دور داروخانه ای كه سالی یكبار پیغام تبریك عیدها را میگذاره پیغام گذاشت و گفت دارایی بوده و شنیده فلان داروخانه تو فلان جا داره با شماره كارت ملی من خرید میكنه، برق از سه فازم پرید، خبری بدتر نمیشد، صد در صد اگه این خبر واقعیت داشته باشه با یك كلاهبردار طرفم و موندم از این فاصله دور چطور میتونم از طرف شكایت كنم و قضیه را پیگیری كنم؟ واقعا موندم، حالا به همون اشنای دور گفتم خواهشا بیشترپرس و جو كنید كه اگه خبر واقعیه اقدام كنم، اونهم چه اقدامی، فكر كنید باید كارت تلفن بخرم و سعی كنم تلفنی با ادارات تو ایران حرف بزنم. خلاصه این خبر تقریبا همه نشاط تفریح اخر هفته را از تنمون بدر كرد، فقط امیدوارم خبر اشتباه باشه تا بتونم یك نفس راحت بكشم. نگرانم اما سعی میكنم بدلم بد راه ندم


مسافر زندگی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
جمعه 26 خرداد 1396-05:05

چند سال بود که عضو اپلای ابرود بودم. خوب یادم میاد که با چه ولعی پستهای مختلف را میخوندم. همه کامنتها را. بیربط و با ربط. فقط برام مهم بود اونطرف اب باشه. خارج از کشو ر تا کلمه به کلمه کامنت را ببلعم. نمیدونم چی بود. ارزو. عشق. عقده! هرچی بود سالها بود که بجونم افتاده بود و داشت منرا ذره ذره میخورد.اینکه میگم ذره ذره ، اغراق نمیکنم. داشتم زنده زنده میمردم باید میرفتم.  یادم میاد بخشی را که مربوط به " شانس گرفتن پذیرش و فاند " بود را میخوندم و مخم سوت میکشید. همه با نمرات عالی تافل و چندتا چندتا مقاله و بین اونهمه دانشجوی شریف و امیرکبیر، شانس من با 12 سال فاصله تحصیلی و یک مقاله هیچ بنظر میرسید. چه دوره ای بود. حتی اگه یادتون باشه من برای دانمارک هم اقدام کردم. جالبه سابقه کارم که مو لای درزش نمیرفت مورد قبولشون نشد. اون زمان میگفتند افسرهای دانمارک سلیقه ای عمل میکنند و احتمالا نوع برگه سابقه کار من بعنوان داروساز که بصورت خاصی از طرف اداره دارو غذا درج و مهر شده برای اون افیسر نااشنا بوده. تو همون حین و بین رد مدارک دانمارک بود که پذیرش دانشگاه امریکام قطعی شد. من کورتر از اون بودم که بدونم مهاجرت و رفتن یعنی چی. بخصوص بدون فاند. اونهم تو سن 36 سالگی. همه این پروسه اقدام برای امریکا کمتر از یکسال طول کشید اما قبل از اون 7 سال. دقیقا 7 سال از عمرم در انتظار و اقدام برای کانادا سوخت. تیر و مرداد 92 بود که وقتی پروسه اپلایم برای کبک کانادا رد شد بفکر مهاچرت از طریق تحصیلی افتادم. همون موقع شروع کردم به خوندن برای جی ار ای و دوباره ایلتس دادم و تا زمستون 92 مدرک هردو را اماده کردم و برای چندتا دانشگاه در امریکا اپلای کردم. اون موقع انقدر جواب رد تو پرونده کانادام شنیده بودم که دور اپلای کردن برای دانشگاههای کانادا را خط کشیدم. همزمان برای دانمارک هم اقدام کردم. اردیبهشت 93 بود که دانمارک رد شد اما خبرپذیرش از دو دانشگاه تو نیویورک را شنیدم. حتی نیویورک بودنش هم برام مهم نبود. فقط امریکا. فقط خارج. 

بذار از اول بگم سال 83-84 بود که فکر رفتن افتاد به جونم. سال 85 مطمئن بودم که میخوام برم. برادرم شهریور همون سال به اسمونها رفت. قرار بود من و راستین ازدواج کنیم و چون برادرم خیلی منتظر ازدواج من و راستین بود بعد از مراسم چهلم توی یک مراسم خیلی ساده عقد کردیم و با هم همخونه شدیم. دی ماه همون سال تموم سکه های سر عقد را فروختیم و برای فدرال کانادا اپلای کردیم. زبان انگلیسی هردومون ضعیف بود. تقریبا در حد هیچ. این پروسه را انتخاب کردیم چون میتونستیم اول فایل نامبر بازکنیم. و بعدا نمرات زبانمون را ارائه بدیم. از همون موقع شروع به کلاس زبان رفتن کردم و اونقدر از رفتنم مطمئن بودم که  همون سال 85 به همه گفتم برای کانادا اقدام کرده ام یک سال دوسال و بعد سالها شروع به گذشتن کرد. و اشتیاق من برای رفتن تبدیل به تب و خواستن بی حد و حصر شد. عید 90 برادرم برای کبک اقدام کرد و ما هنوز منتظر بودیم که ازمون درخواست تکمیل مدارک کنند. اواخر همون سال بود که زمزمه برگشت تمام پرونده های مربوط به سالی که اقدام کرده بودیم (2007) و سالهای قبل و بعدش را شنیدیم. 300000 پرونده برگشت خورد. بدلیل تعداد بالای پرونده و عدم امکان فرصت رسیدگی به این تعداد .سال 91 رسیده بود. اون زمان نه رشته من و نه رشته همسرمورد نیاز کبک بود. اما کارشناس شرکت معروف اما کلاهبردار کنپارس به ما پیشنهاد اقدام از طریق مدرک فنی حرفه ای کرد. اینبار از طریق شرکت مهاجرتی کنپارس اقدام کردیم. همسر مدرک فنی حرفه ای گرفت. شرایط با سال قبلش که برادرم پرونده باز کرده بود متفاوت شده بود و کبک قبل از اقدام نمره زبان فرانسه میخواست. تموم پاییز و زمستون 91 معلم خصوصی گرفتیم و زبان فرانسه خوندیم. بگذریم که تو فاصله این سالها چه به من گذشت. عملا دیوونه شده بودم و تو خواب و بیداری فقط رویای رفتن داشتم. همه فکر و ذهنم رفتن بود. نزدیکیهای عید بود که هردو سطح b1 تس اف فرانسه را گرفتیم اما همون حول و حوش بود که شنیدیم اصلا هیچ پرونده فنی حرفه ای نتونسته پذیرش بگیره با اینحال مدارکمون را کامل کردیم و فرستادیم. همون موقعها شنیدم پروزه ای هست که میشه برای دانشگاههای اروپا اقدام کرد و بورسیه گرفت. بورسیه ای مخصوص مردم خاورمیانه. با کلی ارزو برای اونهم اقدام کردم. اردیبهشت 92 بود که اینجا را باز کردم. روزهایی که منتظر نتیجه پذیرش بورسیه اون پروژه دانشگاهی بودم. جواب منفیش اومد، خرداد بود که جواب منفی پرونده کبک هم اومد. از اردیبهشت به بعدش اینجا ثبته. هرروزش و هرماهش. تموم بیم و امیدهام. شاید باور نکنید اما من هنوز جرات ندارم برگردم و خاطران اون دوران را بخونم. حتی الان بااینکه تو نوشتن بعضی تاریخها شک داشتم بازم جرات نکردم حتی یک نیم نگاه برای اطمینان از تاریخها به ارشیوم بندازم. راستش اصلا امشب قرار نبود که زندگیم را دوره کنم. میخواستم براتون از بانکهای اینجا بنویسم. خط اول را که نوشتم کشیده شدم به این داستان. 
من مسیر طولانی اومدم. و هنوز راه طولانی در پیش دارم. سالها ساکن سرزمینم بودم اما مسافری درونم بود که با اتشی در سینه هرروزش را در ارزوی رفتن زندگی کرد و حال یک مسافر هستم که تمام زندگیش در چند چمدان خلاصه شده با ارزویی درسینه برای اسکان.



من بزرگ نمیشم

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 13 خرداد 1396-07:16

مسیجش را كه گرفتم، حسابی بغضم گرفت، زنگ زدم و گفت كه باید روی تزش كار كنه و نمیتونه به مهمونی فرداشب بیاد،این چهارمین دوستی بود كه میگفت نمیاد،،یكی دوتا ازبچه های دیگه هم گفته بودند نمیان اما اونها دوستم نبودند، یا شاید هم من تعریف دوست از اونها نداشتم، خونه هم تا حالا نرفته بودیم و هرسه چهارماه یكبار هم را میدیدیم اما باهم راحت بودیم و چیزهایی را بهم میگفتیم كه با بقیه درمیون نمیگذاشتیم، اون یكی دوستم هم گفته بود غیر از این تولد سه تا تولد دیگه دعوته و نمیتونه بیاد، بشوخی گفتم اونی را برو كه بیشتر بهت خوش میگذره اما تو دلم میگفتم اونرا برو كه بیشتر برات مهمه، هنوز نمیدونم باید روش اسم دوست بگذارم یانه، هفته ای ٢-٣ بار هم را میبینیم، تقریبا هر روز بهم مسیج میدیم و از درس و دانشگاه هم كامل باخبریم اما از زندگی هم نه، ما دوست دانشگاه همیم، دوست دانشگاه، چیزی كه اون از دوستی میخواد،،با مسیج این یكی پرت شدم به ده سال پیش، تصورم از دوستیها و ادمها،یكی قابل اعتماد نیست، یكی زندگی و تفریح خودش را داره، یكی الویتهای درس و كار خودش را داره، دنیای خیلیهای دیگه كیلومترها ازت دوره، و اخرش وقتی نگاه میكنی میبینی هنوز تنهایی، هنوز هیچی تغییر نكرده، هنوز همون ادم كاملا قابل دسترسی، هنوز همون كسی هستی كه عاجز از پیدا كردن یك دوسته، نمیدونم دنیا عجیبه، ادمها عجیبند یا من عجیبم؟ ایا من هنوز مثل یك بچه هفت ساله به مقوله دوستی نگاه میكنم، چرا نمیتونم مثل بقیه ادمهای دیگه ادمها را تقسیم كنم، این برای وقت دانشگاه، اون برای ورزش، این یكی برای كار، اون فقط برای شادی و دست اخر تقسیم بشم به شخصیتهای مختلف، من دانشگاه، من كار، من درس و من ،من واقعیم را فقط با یك نفردر دنیا سهیم بشم، همسرم، واقعا انقدر دنیا كوچیكه كه فقط یك نفرسهم منه؟ چرا ادمها اینجورین؟ چرا هیچ كس یار نیست؟ چرا همه تو تنهایی خودمون غرق شدیم؟ اره فردا دارم جشن تولد چهل سالگیم را میگیرم اما من هنوز بزرگ نشدم، هنوز پذیرای واقعیت دنیا نیستم، هنوز تصوریك دختربچه را از دوستیها و ادمها دارم، ساده، مهربون، صمیمی و دوست. اما امروز باز هم در اخرین روزهای سی و نه سالگی به تنهایی رسیدم، به نقابها، به چهره ها، به تقسیم شدن، به اینكه هیچوقت نباید در دسترس بود، به واقعیت كه باید بین ادمها تقسیم شد، اسمان كار برای یكی، اسمان درس برای یكی دیگه، اسمان جدی برای اون یكی و اسمان.....


یک تکه لباس

نوشته شده توسط:اسمان پندار
جمعه 12 خرداد 1396-22:47

نشستم پشت کامپیوتر. دلم میخواد بنویسم اما ذهنم خالی تر از همیشه هست. نه حوصله فکر داره نه نقب زدن به گذشته و سفر به اینده. تو زمان حال ماسیده و خودش را بزور پشت کیبورد کشونده. داره بزرگ میشه. وقتی تو اینه به خودش نگاه میکنه. نگاه یک ادم بزرگسال را میبینه. میتونه فرم یک صورت زنانه را تشخیص بده. از دیدن واقعیت حالش بد میشه و رو برمیگردونه. بعد صورت زیبای چندتا دوست همسنش را بیاد میاره که هیچ اثری از سن توشون نیست و کمی دلش اروم میگیره که شاید اون هم شامل این قاعده هست. با نوشتن کلمه قاعده ذهنش بسمت قائدگی و زنانگی میره. یاد وبلاگ خرمالوی سیاه و "زنان علیه زنان" می افته. بعضی رفتارهای نویسنده رو اعصابشه اما اصولش را بشدت قبول داره و تایید میکنه. اون هم باور داره که زنها اسیرند. نه تنها زنان کشورش که زنان همه جهان. اما زنان کشورش بیشتر. حتی چندوقت پیش عکسی از پشت زنی بدون سوتین با خطوط بجا مانده از لباس تو گروه دوستان دخترش منتشر کرد. دوستانی که همه دکترندو جز قشر تحصیلکرده جامعه محسوب میشند. عکس بازخوردی جز اشاره یکی از دوستان مادر گروه نداشت. تمام شد. و اون به این فکر کرد که زنان حتی نمیتونند کلمه ها را ورای قفس اسارت باورهاشون بچینند و باز فکر کرد که چطور خودش هم اسیره و نمیتونه این عکس را توی یک گروه مختلط به اشتراک بگذاره. که چطور بدنش سر اطاعت به این باور اورده و بدون این تیکه کوچیک از لباس در حضور مردان عرق شرم و خجالت بر صورتش نقش میبنده و چطور هنوز جامعه جهان اول پوشیدن این لباس را در جمع رسمی ضروری میدونه. نه راه بسیاره و این زن قدرت فریاد حتی یک زمزمه را نداره وقتی خودش اسیره و میپذیره که اون هم علیه خودش و زنانه. 


یک مشت غرغر

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 6 خرداد 1396-03:29

بازم بالاسر خرگوشی هستم الان ساعت 7 شبه و این ازمایش تا ساعت 11:30 طول میکشه. دیروز هم ازمایش داشتم از ساعت 10 که رسیدم ازمایشگاه تا خود ساعت 4 عصر بدو بدو و بی وقفه کارهای اماده سازی ازمایش را انجام دادم بعد از ساعت 4 که دستگاه را روشن کردم نا ساعت 10:30 عملا 6 ساعت بیشتر نشستم خرگوشه را نگاه کردم و با هر تکون پریدم بالای سرش و یکساعت یکبار هم ازش سمپل گرفتم .بعد هم جدا کردن دستگاه و گذاشتن سمپلها تو hplc خلاصه ساعت 12 شب رسیدم. خسته و کوفته و هلاک. 14 ساعت کاررر و ازمایش. برای یکی از دوستهام که میگفتم میگفت بیخود نیست صدات دراومده. ( همین الان فقط حین نوشتن همین چهار خط دوبار پاشدم خرگوشه را جابجا کردم) حالم دیگه داره از هرچی خرگوشه بد میشه. ببخشید غرغر میکنم. خیلی خسته ام. البته حقیقتش یکی از بچه ها هم امروز صبح کمی رو اعصابم راه رفت. موضوعش مهم نیست برای همین دیگه تعریف نمیکنم اما از طریق سوپروایزرم  حلش میکنم.

از حدود 20 روز دیگه هم ازمایشها روی خوک شروع میشه الان هیچ تصوری ندارم که کار با اونها قراره چطور پیش بره فقط میدونم ساعتهای کاریش بیشتره و شب هم باید بمونیم اما تو گروه 2 نفره کار میکنیم( وقراره برای اون بخش ازمایش حقوق بگیریم حالا ببینم چطور پیش میره).
 دیگه اینکه تا 10 روز دیگه تولدمه. بعله حتی اگه نخواهی اسمش را بیاری و بهش فکر نکنی اون عدد لعنتی از راه میرسه. یعنی خودم هم باورم نمیشه. تا سالهای قبل کلی قبل تولدم از بزرگ شدن میگفتم اما امسال انقدر حس دهه عوض کردن بده که حتی نمیتونم راجع بهش حرف بزنم. درسته تا چندوقت دیگه من وارد دهه 40 میشم . یعنی فقط چند روز دیگه تو دهه سی هستم. دلم میخواد دودستی بهش بچسبم و نگذارم این عددها تغییر کنند.انگار همین چند وقت پیش بود که فکر میکردم 24 سالگی یعنی خیلی بزرگ بودن. چقدر ناراحت کننده هست که خودم به ادم 40 ساله میگفتم میانسال. اصلا بیایید حرفش را نزنیم واقعا گفتنش هم سخته. 
جالبه الان یادم افتاد مامان من همون حدودها داره میره کانادا، دیدن برادرم و خانواده اش. یادتون میاد که برادرم هم چندماه زودتر از من رفت کانادا؟؟ و البته قدیمیها میدونند من سال 85 برای اقامت کانادا اقدام کردم و برادرم 5 سال دیرتر از من یعنی سال 90 برای کانادا اقدام کرد. و اخر و عاقبتمون این شد که من که کشته مرده مهاجرت بودم نتونم برم کانادا و با مصییبت و چنگ و دندون خودم را بکشم امریکا و برادرم توی یک پروسه کاملا راحت بره کانادا. اخر تابستون هم داره بسلامتی پاسپورتش را میگیره. البته فکر نکنید دارم حسودی میکنم بلکه یقین بدونید که حسودیم شده. شاید هم درستش اینه که بگم غبطه میخورم چون براشون خوشحالم و برای خودمون ناراحت. و البته شاید یادتون بیاد که مامان بابام می خواستند پارسال تابستون بیان امریکا اما ریجکت شدند.فعلا از خیر دیدن ما گذشتند.
یکی ازبچه ها داره  از نیویورک میره. از اون بچه هایی که دوستم نیست اما تو دورهمیها میدیدیمش. خلاصه با همسر تصمیم داشتیم قبل رفتنش یک مهمونی براش بگیریم. حالا از اونطرف من هیچ سالی جشن تولد نمیگیرم (نمیدونم چرا) اما امسال رو اون دنده ام که بگیرم و به همسر پیشنهاد دادم دوتا مهمونی را یکی کنیم و شنبه 10 روز دیگه برگزار کنیم. فقط مشکلمون اینه که چطور 17 نفر ادم را توی یک سوییت 53 متری جا بدیم.
( هیچ میدونستید خواب خرگوشها با هم متفاوته؟ این خرگوشه با اینکه خوابه اما هر 5 دقیقه تکون میخوره 
خوب بگذارید فکر کنم ببینم غر غر جا نمونده باشه؟ غرغرهای تز نوشتن مال دفعه بعد. فعلا شبتون خوش



تنبل بازی یا له بازی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396-20:15

سلامن علیکم و رحمته اله 

اقا خانم سلام. بابا یک هفته هست تو انتخابات گیر کردم. خوشبختانه امروز صبح بعد یک هفته فقط گروه اخبارم را خوندم و دیگه سراغ گروه کل کلها نرفتم. من چندتا سوپر گروه داروسازی عضوم که اجازه نمیدادند جز مسایل صنفی و دارویی حرف دیگه ای تو گروه زده بشه و اینجا که هستم ماهی یکبار هم سر نمیزدم. خلاصه هفته پیش یکیشون را باز کردم و دیدم ای داد چه کل کلی بین اعضا فرهیخته جامعه بصورت جدی در جریانه. فهمیدم ظاهرا همه جامعه بهمین صورت دسته بندی شدند و احتمالا این مشتی هست نشونه خروار. خلاصه یک هفته با خانم خرگوشها پای یی یی سی بودیم و موبایل از دستمون نمیافتاد که دیگه شکر خدا امروز دیدم گروهها به روال معمولشون برگشت و لازم نیست من از این سر حرص و جوش بخورم. تازه جالبیش اینه تو داخل کشور بحث کی بهتره بود اینجا بحث رای دادن رای ندادن. که من معتقدم اکثریت کسانی که حرف تحریم انتخابات را میزنند خارج نشینند و روزگارشون قرار نیست با انتخاب عمامه سیاه یا سفید تحت تاثیر قرار بگیره. دیگه براتون بگم استادم یکماهی رفته مسافرت. البته همچنان ایمیلها و لیست کارهاش میاد. پسر امریکایی هم بعد اینکه تا اخر شب چهارشنبه داشت کار میکرد از پنجشنبه صبح با دوست دخترش رفت مسافرت ده روزه با کروز. من هم فرصت را غنیمت شمردم گفتم پنجشنبه و جمعه و شنبه و یکشنبه خونه باشم کمی بشینم پای نوشتن تز. که گفتن همان و کیف و کتاب دست نخورده ماندن همان. اصلا انگار تا دقیقه 90 نرسه من قرار نیست سر نوشتن برم. هرچند حس ششمم میگه خیلی وقته دقیقه 90 رسیده. فقط چون من شروع نکردم. هنوز حتی نمیدونم دقیقه 90 شده. واویلااااا. خدا به دادم برسه. اما باور کنید جدا از این 4 روز واقعا هر روز گرفتار ازمایشم. حجم کار و ازمایش و خستگی اش مجال نوشتن و انالیز داده ها را نمیده. خاک وچوک.
دیگه براتون بگم قرار شد فعلا مشترکا با پسر امریکایی که بهتره براش یک اسم بگذارم ( اسم از شما) یک پوستر برای کنفرانس سالانه فارماسیوتیکس بدیم. اما احتیاج به تایید fda برای ارائه داریم. میترسم اینطور پیش میره دفاع من هم یکجورهایی تحت تاثیر قرار بگیره. اخه پروژه های fda به اصل محرمانه نگهداشتن پروژه خیلی اهمیت میده و ممکنه بهمون اجازه نده فعلا تا اختمام کار ارائه ای داشته باشیم. فعلا استادم خلاصه پوستر را فرستاده تا ببینه نظرشون چیه. 
میدونید دوستان جدا از اینکه کارم خیلی خیلی سنگینتر از حتی یک دانشجوی دکتری شده. اما باید قدردان باشم که همچین فرصتی نصیبم شده. درسته از نظر بقیه دانشجوهای هندی حتی دوستان ایرانیم الان دقیقا داخل یک چرخ هستم و دارم له میشم اما شاخکهام میگه نگران نباش اسمان. شاید بتونی از توی این پروژه با دوسه تا مقاله ای که از توش درمیاد یک ویزای niw بگیری. البته همین الان شاخکام میگه یادت میاد برای داروخانه چقدر برنامه داشتی و اخرش هیچی نشد و مفت تومن داروخانه را دادی اومدی و الان هم به اینکار دل نبند و برای خوت بزرگش نکن. و همین الان در جنگ شاخکها فکر میکنم دومی درست میگه :((
اصلا بگذریم. یکی دوسال میرم تو چرخ گوشت. فوقش هیچی جز یک مقاله ساده گیرم نمیاد :(( ای بابا بدتر شد. حسم پکید.
پ.ن. فکر کنم خیلی تخیلی از niw نام بردم.
بیخیال. استاد من هیچوقت RA یا همون ریسرچ اسیستنت نمیگرفته. ظاهرا امسال از ترم پاییز میخواد من و پسر امریکایی را برای Ra بگیره. دیروز که به دوستم میگفتم میگفت حقوقش هم بالاتز از Ga هست. خدا کنه. از یکطرف از کار دفتری ga خلاص میشم و همین کار تحقیق را با حقوق بالاتر انجام میدم. خیلی بهتره. حالا ببینم اوضاع چطور پیش میره.
فکر کنم با این حساب هم پروسه بچه اوری در زمان تحصیل منتفی بشه. من برم یکم اخبار ببینم و از این کنفرانس سران عرب حرص بخورم. بعد هم یک ذره فقط یک ذره بشینم پای نوشتن. 



دو روز خوب جشن و تولد

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396-04:27

از صبح داره بارون میاد. پنجرها ها را بخار گرفته و بیرون دیده نمیشه اما صدای بارون و خیابون خیس را میشه شنید. شنبه هست. بعد مدتها اخر هفته ای است که خونه ام. یک خواب بعد الظهر خوب و طولانی داشتم. لازم داشتم. خیلی وقته که استراحتی برای خودم نداشتم. هرچند هنوز هم خیلی کار ازمایشگاه دارم و کاملا وسط تز و پروژه اف دی ای هستم اما انگار با شروع ترم تابستون احساس میکنم من هم باید به خودم استراحتی بدهم اینه که دوسه روزه زیاد بخودم سخت نمیگیرم. خصوصا که میبینم اکثر دوستانم رسما تعطیلات تابستونشون را با مسافرت دارند شروع میکنند. 

ترم پرکاری بود. درسته هیچ واحد درسی نداشتم اما فشرده کار کردم. خوشبختانه ازمایشهای خرگوشی خوب پیش میره. بعد از اون تستها میره روی خوک و بعد روی ادم. یک جورهایی قراره یک پروژه 2 ساله باشه و تا سال دیگه تابستون کار برای انجام هست. از اونجا که تز من بخش خرگوشی و پیش پروژه اف دی ای هست تز خوبی برای مستر درمیاد. تازه فهمیدم کل پروژه اف دی ای قراره تز دکتری اون پسر امریکایی که داره رو پروژه  با من کار میکنه بشه. تزش محشر میشه. به دوست ایرانیم که گفتم با خنده میگفت اخه اون این تز را میخواد چیکار. بده به ما که باهاش گرین کارت بگیریم. میدونید که میشه با تزهای قوی برای ویزای نخبگان اقدام کرد. از این فرصت که گذشت اما امیدوارم بتونم یک تز قوی و خوب دیگه برای دکتری ام پیدا کنم.
میدونید تو این ازمایشگاه خوب دارم پیشرفت میکنم. درواقع بعد از این پسر امریکایی که اتفاقا  پسر دقیق و بسیارکمال گرایی هست و خودم هم کار ازمایشگاهش را قبول دارم. من نفر دوم ازمایشگاهم و استادم روم خیلی حساب میکنه. البته در حد اون پسر امریکایی که دست راست استادمه و  میتونه راحت با مسئولین اف دی ای ویوئو کنفرانس بگذاره نیستم. اما صد درصد از بچه های هندی حراف که از زیر کار درمیرن و هیچی بلد نیستن و فقط بلدند خیلی خوب حرف بزنند خیلی بهترم. راستش خیلی افسوس میخورم که دارم بعضی فرصتها را بخاطر زبانم از دست میدم. درسته که زبانم پیشرفت کرده اما واقعا الان نیاز زبان کاملا مسلط را حس میکنم. یواش یواش ارتباطاتم داره جلوتر میره و به سطحهای بالاتری میرسه . باید بتونم با ادمهای حرفه ای خوش و بش کنم و درحین گفت و گو خودم و کارم را پرزنت کنم. مهمتر از اون من دارم وارد بخش دکتری میشم. مسلما درسته که 2-3 سال بیشتر وقت دارم روی زبانم کار کنم اما بهمون نسبت اینترویو من سخت تر و حرفه ای تر میشه. یواش یواش ادمهای مهمتری را دارم میبینم و اگه بخواهم تو کارم پیشرفت کنم و بالاتر برم باید سطح زبانم با اسمانی که 3 سال پیش وارد امریکا شد خیلی فرق کنه. خیلی خیلی فرق کنه. خوب راستش برای این هدف کلاس esl دانشگاه را برای ترم تابستون ثبت نام کردم. پولیه اما از سطح پیشرفتم راضی نیستم و تغییرات بزرگتر میخوام. از دوشنبه شروع میشه ببینیم چی میشه.  
راستی هفته پیش جشن فارغ التحصیلی ام بود. حس فارغ التحصیلی برام نداشت از اونجا که هنوز تزم تموم نشده  و درسم هم که همچنان ادامه داره اما درکل جشن خوبی بود و خاطره شیرین و خوبی برام شد. روز قبلش ارایشگاه رفتم. و روز جشن هم با حضور دوستهای خوبم خاطره ساز شد. عکسها را که تو فیس و اینستا گذاشتم هم کلی پیام شیرین و خوب گرفتم و هنوز با بیاد اوردنش لبخند میزنم. 
پنجشنبه هم تولد راستین بود. صبحش که من پیش خرگوشها بودم. با پسر امریکایی هماهنگ کردم  ساعت 5 بیاد و ازمایش را ادامه بده تا من برم خونه. با همسر رفتیم پدیکور. همسری اولین بار بود که پدیکور و ماساژ پا میگرفت و براش جالب بود. بعد هم رفتیم شام یک رستوران ترکی نزدیک خونه و کباب زدیم. جاتون خالی. و برای 9 شب هم دوسه تا دوستهامون اومدند بصرف کیک و چایی. اینجا جدیدا یک نوع کیک جدیدا میخریم که عاشقش شدم. حتی از کیکهای ایران هم خوشمزه تره. اسمش را الان یادم نمیاد. اما خود کیک تو سه نوع شیر خوابونده میشه و نرمه. خلاصه واقعا خوشمزه هست. کادوی همسر را هم چون دیر سفارش دادم امروز رسیده. جلوی رومه. منتظرم که همسری از راه برسه و کلی با دیدن عکس العملش کیف کنم. میدونه که براش هدیه گرفتم اما نمیدونه چیه. بعدا براتون مینویسم که هدیه اش چی هست. الانه که دیگه کم کم از راه برسه.  من از اون بیشتر ذوق دارم



یک روز ازمایشگاهی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396-02:10

سلام سلام. 

الان اسمان تو ازمایشگاه و پیش خرگوشها تشریف داره. خرگوش نیمه خوابم هم روی میزه و پمپ و کلی سیم میم بهش وصله. بگذار اول یک توضیح بدم ازمایش invivo چیه و احوال خرگوش را بپرسیم بعد بریم سراغ خودم.  ازمایش این وی وو به ازمایشی میگن که قراره روی موجود زنده انجام بشه.  درواقع جز ازمایشهای فارماکو کینتیک هست. خوب حالا از این کلمه های قلنبه سلمبه بیاییم بیرون و سر راست بگم  چیکار میکنم. اول توی دو مرحله موهای پشتش را کامل میزنیم. ماشالا خرمن موی سفید. دیگه هیچی مو نباید بمونه. بعد روزی که ازمایش دارم اول یک ارامش بخش بهش میزنم بعد یکسری لوله نازک که از سر سوزن نازکتر هست و قبلا خودم ساختم (مایکرودیالیز) را زیر پوستش میگذارم. باید تموم سعیم را بکنم که کاملا سطحی زیر پوستش باشه . بعد این لوله های خیلی نازک را به سرنگهای که به پمپ وصل هست وصل میکنیم و با سرعت میکرو لیتر در دقیقه سرم پمپ میکنیم و بعد هم کرم یا پمادی که در نظر داریم به اندازه مشخص  روی پوستش میمالیم و اخر دست میبینیم چقدر از این دارو به زیر پوست رفته و توسط همون لوله های نازک که بخشیش نفوذپذیره دارو را جمع میکنیم و بعد با hplc اندازه میگیریم. اینطوری هست که معلوم میشه ایا مثلا این کرم یا پماد که ادعا داره این دوز را داره دقیقا چقدرش جذب پوست میشه و به زیر پوست میرسه. خوب من برم یکم کار خرگوشی بکنم دوباره میام. من دوباره اومدم. 
براتون بگم از ساعت 10 صبح که اومدم تا خود ساعت 5 یکسره سرپا بودم . الان هم حدود دوساعته که نیم ساعت سر پام و نیم ساعت نشسته. هرچند فکر نمیکنم خیلی دوام داشته باشه. چون یواش یواش خانم خرگوش بیدار میشه و شروع به تکون خوردن میکنه و باید مداوم بالا سرش باشیم تا به ازمایش گند نزنه. یک شات دیگه ارامبخش میدم و خلاصه این پروسه تا 11 شب ادامه داره. فردا خونه ام اما دوشنبه سه شنبه چهارشنبه و پنجشنبه همین اش و همین کاسه. یعنی تقریبا یک ماهه حداقل ساعتی که یا سرکار یا ازمایشگاه بودم 8 ساعت بوده و اکثرا در حد 12-13 کار در روز بوده. یکبار هم که رکورد شکوندم 16 ساعت ازمایشگاه بودم. و این است اوضاع و احوال اسمانی. تازه این وسط هفته دیگه هم جشن فارغ التحصیلیمه. چه شیر تو شیریه.
بچه ها من فعلا باای. اگه جونی برام بود میام یک پست دیگه میذارم. 
اووخ کمرم صاف نمیشه




  • تعداد صفحات :26
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox