تبلیغات
my white house

عروسی ایرانی

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:چهارشنبه 10 مرداد 1397-05:18

سلام به دوستهای گل.
دوسه روزی هست دستم به عروسی یکی از دوستهام بند بوده. دوست نازنینم که اتفاقا داروساز هست و توی یک دانشگاه دیگه درس میخونه منرا بعنوان ساقدوشش انتخاب کرده بود. اولین بار بود که ساقدوش عروس بودم و با اینکه میدونستم این مراسم کلی تو امریکا هزینه داره با خوشحالی قبول کردم و حسابی هم بهم خوش گذشت. عملا جز دوبار دورهم نشینی قبل عروسی مراسمی نداشتیم اما روز عروسی با یک دسته گل زیبا دستت و همزمان با عروس عکس و ژست گرفتن حس عروسی خودم را یاداوری کرد و حسابی لذت بردم. کلی هم با راستین عکسهای خوب گرفتیم . خصوصا که عروسی دوستم دقیقا یکروز قبل سالگرد عروسی خودم بود و انگار یکجورهایی داشتم سالگرد عروسی خودم را جشن میگرفتم. کلی رقصیدیم و خندیدیم و خوش گذروندیم. دیروز را هم مرخصی گرفتم و با راستین تو لانگ ایلند ، کنار دریا گذروندیم. امروز را هم خونه موندم و تاظهر خوابیدم و کمی استراحت کردم. تصمیم گرفتم حالا که بخاطر کارسنگین ازمایشگاه امکان یک هفته مرخصی ندارم. حداقل هفته ای یکبار تا پاییز و شروع کلاسها به خودم استراحت بدم و تجدید قوا کنم. البته به یک مسافرت هم احتیاج دارم اما خوب هم مرخصی نمیتونم بگیرم هم از شما چه پنهون فعلا امکانش را ندارم. این بخش را اضافه کردم که با حقیقت زندگی تو امریکا بیشتر اشنا بشید. البته میدونم که فعلا اوضاع تو ایران چقدر بده و داره بدتر میشه اما خوب نمیخوام  فقط جنبه های خوب زندگی تو اینجا را پررنگ کنم. 
خوب کمی هم از مراسم عروسی اینجا بگم. این دوست من با همسرش که ایرانی هست اینجا اشنا شدن و عروسی رسمی اشون را تو سیتی هال که فکر کنم شهرداری باشه گرفتن. یک چیزی تو مایه های محضر رسمی ما. این هفته هم جشن عروسیشون بود. شب قبل عروسی مهمونها و دوستان نزدیک را به رستوران برای شام دعوت کردن. تفاوتش با مهمونیهای ما دوتا سخنرانی پدر و خواهر داماد البته به انگلیسی بود. یک بازی کوچیک هم کردن که عروس و داماد پشت به هم مینشینن و سوالاتی در مورد تفاهمشون تو زندگی میپرسن و عروس و داماد با بلند کردن کفش خودشون یا اون یکی جواب میدن. من این بازی را تو فیلمها دیده بودم. بعنوان ساقدوش لباسهامون قرار بود یک رنگ باشه . البته خودمون خرید کردیم. عروس هم به هرکدوممون یک دستنبد هدیه داد. روز عروسی قرار بود ظهر ارایش کرده و اماده تو سالن باشیم برای گرفتن عکسهای یادگاری. چندساعتی هم به عکس گرفتن تو سالن و باغ گذشت. مهمونها عصر برای کوکتل پارتی اومدن. کوکتل پارتی یعنی غذاهای مختلف یسبک عصرونه و نوشیدنی هست. غذاها هم سلف سرویسه. من این کوکتل پارتی را تو خیلی از مهمونیهای رسمی اینجا دیدم. بعد هم مثل عروسیهای خودمون میرفتیم سرمیز که البته میز هرکسی مشخص بود و دی جی ایرانی. تفاوت این بخش با عروسیهای توی ایران صرف شام بحالت رستورانی هست. یعنی گارسون میاد سر هر میز و از رو منو پیش غذا و شام و دسر را سفارش میدیم. بقیه مراسم رقص و کیک و رقص کارد هم عین عروسیهای خودمون بود. خلاصه روی هم رفته یکی از بهترین عروسیهایی بود که رفتم و جای همگی خالی حسابی خوش گذشت. امیدوارم شما هم اخر هفته خوبی داشته باشید. 


نوع مطلب : نگاه اول 

نظرات() 

دستورالعمل برای تنبلها

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:سه شنبه 2 مرداد 1397-07:00


توصیه های ورزشی برای تنبلها
خوب كیا ورزش را دوست ندارن؟؟؟ من. كیا تموم لحظات تردمیل چشمشون به ساعته كه زودتر تموم بشه؟؟ من. كیا ترجیح میدن هزار تا كار دیگه بكنن اما باشگاه نرن؟؟ من.
خوب حالا كیا به این نتیجه رسیدن فقط با رژیم خالی نمیشه لاغر شد؟؟ من. یكم هم كلاس بالا بپرسم.كیا میدونن ورزش برای سلامتیشون خوبه، اما میگن بعدا یا مهم نیست؟؟ من. كیا دوست دارن بدن قشنگتر داشته باشن؟؟ همه. 
 بذار اینطور بگم من جز كسانی هستم كه اصلا از باشگاه خوشم نمیاد. حتی باشگاه دانشگاه كه نسبت به بقیه باشگاهها خلوت تر و تمیزتره، اصلا جون میكنم تا برم باشگاه و برگردم. اما الان دوهفته ای هست ٥ روز در هفته ورزش میكنم و بعد از یك هفته وزنم شروع كرد به پایین اومدن.
خوب بنظرتون رمز مداومت من تو ورزش چیه؟؟ اجبار، یعنی همینطور كه برای مسواك زدن یا درس خوندن یا مثلا كارخونه كه دوست ندارم و مجبورم انجام بدم، اینرا هم بعنوان یك برنامه روتین اجباری درنظر میگیرم. اما غیر این توصیه های دیگه ای هم دارم.
١- تو مدت ورزش اصلا به این فكر نكنید واای من همین دیروز باشگاه بودم یا واای فردا هم مجبورم بیام. فقط و فقط همون لحظه را درنظر بگیرید
٢- برای خودتون برنامه روزانه بذارید و ملزم كنید خودتون را اون برنامه را انجام بدید، مثلا من واقعا از تردمبل و دویدن متنفرم اما حداقل میتونم الپتیكال و دوچرخه را تحمل كنم پس ٢٠ دقیقه دوچرخه ٢٠ دقیقه هم الپتیكال میزنم، از كار با وزنه هم متنفرم پس بجاش با دستگاه نیم ساعت كار میكنم.
٣- اون لحظه بهترین سعیتون را بكنید، پیش خودتون بگید وقتی را كه میتونستید بجاش گوشی دستتون بگیرید یا تلویزیون ببینید دارید سراین مثلا دوچرخه میذارید بذار حداقل تندتر بزنید بیشتر كالری بسوزونید
٤- من حتی زمان دوچرخه هم برام سخته برای همین تموم مدت دارم عدد میشمارم، ده تا ده تا تا صدتا و دوباره از اول، گاهی به جلو خم میشم گاهی میاستم البته خوشبختانه از مربی قبلی طرز درست ایستادن و نشستن رو دوچرخه را بلدم 
اما نکات کلی اینکه: اول اینكه معلممون اگه اضافه وزن خیلی شدید بود اجازه نمیداد از  اول رو دوچرخه ایستاده پا بزنیم و حتی اكه اضافه وزن كم بود حتما تاكید میكرد ماه اول فقط نشسته پابزنیم كه عضلات پا قوی بشن، در ثانی خیلی اروم و با احتیاط هربار باید پاشد و نشست كه به زانو فشار نیاد.
دیگه سعی كنید خودتون را مشغول نگه دارید تا متوجه زمان نشید. الپتیكالهای باشگاه ما صفحه تلویزیون داره كه من هندزفری میبرم و تموم مدت فیلم میبینم اما خوب میشه موبایل را هم گذاشت جلوی دست و فیلم دید. یا اگه خیلی موسیقی باز هستید اهنگ گوش بدید
برای استفاده از ماشین هم اصلا سعی نمیكنم وزنه ای بردارم كه زور بزنم و حركت را انجام بدم این مورد را نمیدونم درسته یا نه. اما وزنه هاای را انتخاب میكنم كه راحت بتونم حركت را بزنم. اینطوری جلوی اسیب به مفاصل را هم میگیرم. اكثرا ست های كوتاه هم انتخاب میكنم و مبنا را برای خودم این گذاشتم که گذشت زمان كمك كنه بدن قشنگتری داشته باشم
اهان اب هم خیلی مهمه، حتما یك بطری اب كنار دستم دارم و هر ده دقیقه حتما اب میخورم. 
و اما حمام. خوب از اونجا که من جز دسته تنبلها هستم یا بهتره با کلاس تر بگم جدی جدی  کمبود وقت دارم هرروز بعد ورزش  دوش میگیرم اما هرروزموهام را نمیشورم و از گردن به پایین دوش میگیرم. باور کنید همین خشک کردن مو نیم الی چهل دقیقه وقت من را میگیره به اضافه خود دوش میشه یکساعت. اماخوب به اجبار یکروز درمیان حتما موهام را میشورم:)
و جایزه اتون اینه  حداق دوسه بار در هفته راحت و بدون عذاب وجدان میتونید هله هوله نوش جان کنید. البته اونوقت قول نمیدم وزن کم کنید اما مسلما احساس سالم بودن دارید.
خلاصه تنبلهای عزیز خیلی مهمه كه هربار میرید ورزش اصلا به اینكه فردا هم همین برنامه هست فكر نكنید و همون روز را با تموم انرژیتون تموم كنید. 
راستی من تاحالا در كل یك كیلو كم كردم و نسبت به متابولیسم كند خودم خیلی تو خوردن خوشمزه ها رژیمی نیستم 





نوع مطلب : اظهارفضل 

نظرات() 

خسته

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:سه شنبه 19 تیر 1397-07:02

وقتهایی كه خیلی دل شكسته میشم دلم میخواد از اون موقعیت فرار كنم. همین لحظه هم دلم میخواد فرار كنم، از امریكا برم، اما نه ایران، نه هیچ جای دیگه. یكم خسته ام. از زندگی بشیوه انسانها. همین دوره تولد كار و تلاش و مرگ. از ادمها هم خسته ام. هركدوم درگیر و بند گرفتن سهم خودشون از زندگی. گاهی هم گرفتن سهم خودشون از سهم بقیه. اما از خودم بیشتر خسته ام. از حماقتی كه تمومی نداره، از ضعیف بودن، از احتیاج به تایید دیگران، احتیاج به اینكه همه بگن چه دختر خوب و موفقی. و باز خسته ام، خسته از ادم بودن، زندگی كردن. و خسته ام از خواستن و دویدن و بدست اوردن و دوباره خواستن و دویدن، تمومی نداره. درد هم تمومی نداره، غصه ها. هیچ وقت هیچی كامل نیست. هیچی صددر صد نیست. هیچ لذتی بدون غم نیست. هیچ دستاوردی بدون هزینه نیست، خسته ام از هزینه دادن. خسته ام از امید داشتن به شیوه ادمها. از گول زدن خود برای فردای بهتر به شیوه ادمیزاد. از روزگارو اجبار زندگی و مرگ. خوردن و خوابیدن و و تلاش و نیست شدن. خسته ام از خودم، از خود ضعیفم. از شخصیت ضعیف و حقیرم. از ساده بودن و از ساده انگاشته شدنم. خسته ام از زندگی  




نوع مطلب : یاداور 

نظرات() 

ایرانی

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:سه شنبه 19 تیر 1397-06:56

یكروز یك دختر ایرانی بهم گفت ترجیح میده از ایرانیها فاصله بگیره، اونروز جا خوردم و پیش خودم گفتم چقدر بد كه یك ایرانی در مورد ایرانیها همچین فكری میكنه اما امروز بعد یكسال هم ازمایشگاهی شدن با دوایرانی به حرفش رسیدم. البته من معتقدم این فاصله تو محیط كار لازمه و خوشبختانه هنوز به بخشهای دیگه سرایت نكرده، بهرحال میبینم تو این سه چهارماه گذشته كه این دوتا ایرانی تقریبا هرروز به ازمایشگاه فعالانه رفت و امد میكنند چقدر ارامش من گرفته شده و هربار با یك خبر و حرف جدید روزم تلخ میشه، دشمنی نادوست تمومی نداره، البته علنا درظاهر كاملا دوستانه رفتار میكنه اما حرفهایی كه پشت سرم میزنه ازاردهنده هست، مثلا به حالت خیرخواهانه میگه پشت سرم فلانی چقدر استرس داره و تو ازمایش گیج شده و هیچی نمیدونه و مجبوره نتیجه ارائه بده، یا حتی گفته فلانی تو زندگی خانوادگیش مشكل داره، یا میزان حقوقم را فهمیده و چون من بیشتر از بقیه میگیرم به این و اون مبلغ  را میگه ، هرچند كه من و موبور اندازه هم میگیریم اما فقط از حقوق من حرف میزنه چون میدونم چقدر پولكی هست و همچین حرفی را از خودش هم شنیده بودم فكر میكنم پیامرسان که اون یکی ایرانی باشه احتمالا صادقه.بااینحال  از دست هردوشون خسته شدم و متاسفانه حداقل دوسال دیگه تا درسهامون تموم بشه باید باهاشون هم ازمایشگاهی بمونم، بدجور احتیاج دارم این موضوع را كنترل كنم، از یكطرف دلم میخواد كامل از هردوشون فاصله بگیرم اما همیشه شنیدم دشمنت را نزدیك خودت نگه دار، و نمیخوام برم تو دنیای بیخبری و بعد شش ماه ببینیم همه هم ازمایشگاهیها و موبور و استادم نظرشون نسبت به من منفی شده. و البته فكر میكنم بیخبری و فاصله گرفتن كامل هم عملی نباشه چون محیط ازمایشگاه ما كوچیكه از طرفی چون دشمنی این نادوست بخاطر ذات بینهایت حسودش هست نمیتونم این دشمنی را تموم كنم یعنی تاحالا هم واقعا هیچ كار بدی در حقش نكردم. خلاصه بدگیر كردم و راه حلی به ذهنم نمیرسه، گاهی میگم برم پیش استادم و بهش بگم من نمیخوام شما واكنشی نشون بدید اما این خانم خیلی غیر حرفه ای برخورد میكنه و این حرفها را میزنه، اما از طرفی میترسم بدتر بشه، خلاصه خدا بخیر بگذرونه این دوسال هم ازمایشگاهی بودن با این دو ایرانی، یاد اونروز بخیر كه فهمیدم دوسه تا ایرانی اومدن دانشگاهمون و من کلی ذوق كردم  


نظرات() 

روزانه

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:سه شنبه 19 تیر 1397-06:51

هوا بشدت گرم شده، اینجا هوا ٣٥-٣٦ درجه هست البته من معتقدم افتاب تو تهران خیلی بیشتر اذیت میكنه و اینجا درسته گرمه اما افتابش بشدت تهران كشنده نیست، خونه ها هم بزور با كولرگازی زمینی خنك میشه البته تو ساختمونها ببركت تهویه حسابی خنكه و خصوصا تو ازمایشگاه ما همه یك ژاكت هم میپوشن. 
خوب از خودم هم بگم اوضاع ازمایشم خوب پیش نمیره، هرچند چندماهه دارم روی یك بخش خاص پروژه كارمیكنم اما نتیجه بدست نیاوردم و اینهم نه از كم كاری من بلكه بخاطر بدشانسیهای خیلی بزرگ بود متاسفانه استادم و fda بشدت به این نتایج احتیاج دارن ، قراره از فردا سه شنبه برم رو دستگاه گرون، موبور هم صاف از فردا میره مسافرت و من میمونم با دستگاه و روشی كه كاملا برام جدید و تازه هست، خدا بدادم برسه. 
كمی هم از راستین بگم،  تو كلاسهایی كه پروانه گرفت هنوز نتونسته كار داوطلبانه پیدا كنه. یك كوچولو تو قسمت سراشیبی راه و مسیرمون هستیم اما اونقدر بدتر از این وجود داشته كه خم به ابرو نیاریم و تلاشمون را بكنیم و امید به تغییر داشته باشیم.
اهان یك مورد دیگه هم هست، خوب بخاطر تیرویید و تغییر دارو كه نتیجش متابولیسم كم و افزایش اشتها برای من بود چندكیلویی اضافه كردم كه چون از قبل هم چند كیلو اضافه وزن داشتم الان شده خیلی كیلو و صدای راستین و خودم دراومده، من هفته ای یكی دوبار ورزش میرم اما ظاهرا جوابگوی متابولیسم كند نیست و من هم از رژیم بودن همیشگی خسته شدم، خلاصه یك مدته كوتاهه تصمیم گرفتم صبحها یكساعت زودتر بیدار شم و بیام دانشگاه و برم باشگاه دانشگاه، كمی سخته اما میدونم عادت میكنم خوب امیدوارم جواب هم بگیرم.
به امید اینكه تا اخر این ماه كلی خبرهای خوب داشته باشم، من رسیدم 

پ.ن. اینها برای دوشنبه قبل بود. هنوز رو دستگاه قدیمم. با وجود هر روز باشگاه رفتن 100 گرم هم کم نشدم.
س عزیز ممنون از توصیه دوستانه ات:)



نظرات() 

قربانی

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:جمعه 15 تیر 1397-00:34

بعنوان یك داروساز یكی از حقوقت داشتن داروخانه هست، داروخانه داری كلا كارسخت و پرمشغله و دردسری هست، خیلی خیلی بیشتر از یك مغازه معمولی كار داره چون عملا تركیبی از یك مكان اقتصادی و یك مكان علمی هست كه هركدوم كارهای حقوقی و صنفی خودش را داره، اما اكثر داروسازان ایرانی دوست دارن برای یكبار هم شده برای خودشون صاحب داروخانه بشن، این روند اگه بعد از فارغ التحصیلی پول زیاد نداشته باشی ممكنه چند سال تا جمع كردن سرمایه و امتیاز لازم طول بكشه اما بلاخره بعد ٢٠ سال قابل تحقق هست، من سال ٨٠ درسم تموم شدو الان ١٧سال از اون زمان میگذره، خوب دوسال پیش  به رسیدن به این ارزوهام خیلی نزدیك شدم، یعنی پروانه تاسیس داروخانه را گرفتم، تنها كاری كه باید میكردم اجاره كردن یك جا و راه اندازی داروخانه بود، ارزویی كه میتونست منرا تو مسیر رسیدن به ارزوی دیگه ام یعنی پولدارشدن برسونه، اولش فكر میكردم تاسیس میكنم و برمیگردم امریكا و اونجا را دست كسی میسپارم درواقع فكر میكردم میتونم هم خدا را داشته باشم هم خرما، امروز  که دوسال از اون زمان میگذره تو گروه دوستهای داروساز ایرانیم بحث داروخانه شد، دیدم همه یا در معرض زدن داروخانه هستند یا سالهاست زدن و استفاده میكنند، یكجورهایی تنها كسی كه بدون داروخانه مونده خودم هستم، بعد برگشتم به دوسال پیش و زمان انتخاب، موقعی كه كتاب زندگی داخل ایران را بستیم و خیلی فرصتها را فدا و قربانی اومدن به اینجا كردیم، وقتی فكر میكنم میبینم قربانی كوچیكی نبود، همون همون داروخانه میتونست در ظرف همین دوسال میلیارد بشه اما من چشمهام را روش بستم، راستش امروز دوباره دودل شدم و به فكر فرو رفتم، كار درستی بود؟؟ فداکردن این فرصت بزرگ حماقت نبود؟

نوع مطلب : یاداور 

نظرات() 

اوضاع

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:دوشنبه 11 تیر 1397-01:11

تو مترو هستم و سعی میكنم ایستادنی براتون بنویسم. اینروزها تو اینستاگرام ادمهای خارج نشین  خیلی پستهای همدلی با مردم ایران را میبینم، همه ناراحتیشون را از اوضاع ایران، غم مردم، گرونیها بی ابی،اعتصابات اعلام میكنند، بعضیها هم مشتاقانه روند اعتراضات را برای یك تغییر دنبال میكنن، اما چیزی كه برام جالبه تو اینستاگرام ایرانیهای داخل همچین پستهایی نمیبینم، پستهای روزانه هیچ تغییری نكرده. عكس غذاها و مهمونیها و بچه ها همچنان ادامه داره.البته میدونم یک مقدارش بخاطر احتیاط و ترسه چون بعضیها شغل دولتی دارن یا محصلن یا دنبال دردسر نمیگردن. اما میدونید درکل  من چه نتیجه ای میگیرم اینكه باز مردم به یك سطح دیگه انعطاف و وفق دادن رسیدن، اینكه برخلاف تصور خارج نشینها مردم هنوز به اخر خط دیگه امكان ادامه این وصعیت برام وجود نداره نرسیدن. من یك نشونه دیگه را هم برای پیدا كردن دید واقعی از اوضاع دنبال میكنم. جكها، ما ایرانیها حرف دلمون را با جكها هم بیان میكنیم، زمانی كه موج گرونی شروع شد برای چند وقتی جكها كمی به گرونی اشاره داشت اما بعد حتی جكها هم جكهای همیشگی شدن. بنظر من برخلاف اخبار هرروزه كه اوضاع مملكت را در استانه یك تغییر نشون میده. این تغییر به این زودیها اتفاق نمیافته. بنظرم مردم باز خودشون را وفق دادن. باز به یك مرحله دیگه از مقاومت و تحمل رسیدن. من مترو ام رسید و البته حرفم هم تموم شد، حالا شما بمن بگید چقدر درست حدس زدم 

نوع مطلب : اظهارفضل 

نظرات() 

روزانه

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:دوشنبه 4 تیر 1397-05:23

هفته پیش. هفته سنگین شروع شد اما دراخر از لحاظ کاری سبک شد. علتش هم این بود ستون hplc که کار میکردم کامل از کار افتاد و از اونجا که دومین ستون بود که باهاش کار میکردم تصمیم گرفتیم بیشتر وقت سر hplc نذارم و بانظر استاد و موبور قرار شد بجاش برم سر ادامه کار با دستگاه خیلی خیلی پیشرفته تر. البته علت از کار افتادن ستون هم برامون مهمه که بفهمیم و از طرفی دارویی که استفاده میکنم ناپایداره  که حدس میزنیم شاید در کل بخاطر ماتریکسی باشه که استفاده میکنم و بهتره بجای محلول رینگر سدیم کلراید بکار ببرم. خوب بحث را بیشتر تخصصی نمیکنم. فردا تا سه روز دوباره ازمایش سنگین روی خوک داریم. از همون ازمایشها که شیفت من حداقل 13-14ساعت در روز میشه و فقط شب برای خوابیدن میام. سه روز اینطوری هست. و هفته های بعد هم درحالی که حتی موبور هم برنامه مسافرت برای خودش ریخته من باید کار سنگین ازمایش را با دستگاه پیشرفته ادامه بدم و هرجور شده تا چندهفته اینده نتیجه به استادم بدم. قراره برای ازمایش فردا از fdaهم بازدید داشته باشیم و خود کله گنده fda با دوتا از کارمندهاش میان برای بازدید. البته جدیدا وقت تمدید پروژه هم رسیده و خیلی هم به استادم دارن سخت میگیرن که همین سختی بمراتب به ما هم منتقل میشه. اوضاع ازمایشگاه هم باوجود نادوست کمی بالا پایین داره دارم سعی میکنم بتونم اوضاع را برای ارامشم مدیریت کنم اما سخته چون دشمن قسم خورده ای در لباس دوست دارم. بدجور پشت سر میزنه.و بقول همسر من هم شخصیت فالوور دارم و کمی دارم بازیچه میشم. کمی فکر کردم چطور میتونم از شخصیت فالوریا پیرو بودن تاحدی راحت بشم (چون لیدر بودن را هم دوست ندارم) و دیدم با عدم تایید نظرات خیلی راحت میشه اولین قدمها را برداشت. راستی دعا کنید که این نادوست کار دستم نده. واقعا پشیمونم که پارسال باعث شدم پاش به ازمایشگاه ما باز بشه. بیخیال. فعلا


نظرات() 

روزانه

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:چهارشنبه 30 خرداد 1397-16:52

سلام به دوستان، امروز دوشنبه و اول هفته هست و مطابق معمول مترو سواری تنها فرصت من برای نوشتن شده، دیروز هم با راستین باز رفتیم دوچرخه سواری و ٤٠ كیلومتر پا زدیم، خسته شده بودیم اما هردو معتقدیم خستگیش دلپذیره، ای كاش دوچرخه سواری خانمها تو سطح شهر قانونی و معمول و عرف میشد بنظرم خیلی میتونست به سلامتی روحی یا جسمی كمك كنه. هرچند ورزش پرهزینه ای برای ما درمیاد و احتمالا نتونیم هرهفته بریم، دیگه براتون بگم فكر كنم گفته بودم یكماهی هست نادوست هم به پروژه اضافه شده، خوب دختر باهوشی هست اما در به اشتراك گذاری نظرات و ایده های بقیه، یعنی نظر و حرف مثلا از من یا موبوره و نادوست میاد بهش رنگ و اب میده و بعنوان نظر خودش مطرح میكنه، یا كارهای عملی وقت گیر كه پایه انالیز دیتا هست را سراغش نمیاد و یكراست میره سراغ انالیز دیتا كه خودی نشون بده، چی بگم، بهرحال یك نفر ما باید اون كارها را انجام بده و نادوست هم كه بلد نیست و از یادگرفتن طفره میره این شده كه عملا بدوبدو از ان من شده و كارهای انالیز بزرگ برای موبور و نادوست هم این وسط وقت تلف میكنه. بهرحال تصمیم گرفتم وجودش را بعنوان یك حقیقت كاری قبول كنم و برنامه خودم را پیش برم، احتمالا دو سه هفته ای كار سنگین مانع این بشه سراغ انالیز برم اما تصمیم دارم اصولی از فرصت تابستون استفاده كنم و تو چیزهایی كه مد نظر دارم قوی بشم، از طرفی گفته بودم كه تو فكر كانادا هم افتادیم خوب راستین صددر صد موافق نیست و چون كامل دلش با این كار نیست صد در صد روش تمركز نمیكنه، هرچند تو تقسیمات كاری خانوادگی، اصولا این جور كارهای وكیل خوب بیدا كردن و تماس اولیه با منه و بقیه مدارك جور كردن و دنبال كردن با همسری، منم كه فعلا دربست دراختیار پروژه(وقتی مینویسم كار برای دوستان تازه وارد این سوال پیش میاد كه من سركار واقعی هستم)  
خلاصه براتون بگم اگه وكیل خوب میشناسید كه قیمتش هم مناسب و معقول باشه معرفی كنید، لطفا از كنپارس نگید كه هرچند سایت خوبی داره اما قدیمیها میدونند كه چطور یكسال از وقت و عمر و هزینه امون را ما سرمشاوره اشتباه این گروه دادیم و تازه پولمون را هم برنگردوندند. بیخیال، یادش می افتم هم اعصابم خورد میشه. دیگه اینكه برگردیم سر بحث پروژه، این هفته باز با fda میتینگ داریم و قراره ماحصل این یكسال بحث بشه و ببینیم قرارداد را برای یكسال دیگه تمدید میكنند یا نه. ته ذهنم میتونم اینده را ببینم كه اگه قرارداد تمدید بشه چطور نادوست میخواد با نظراتش تو fda خودنمایی كنه. خوب زبانش واقعا عالیه و این یك امتیاز خیلی خوب براش حساب میشه فقط قضیه اینه كه ادم صادقی نیست و اون وسط میتونه نظر من یا موبور را هم از طرف گروه بیان كنه و برای خودش امتیاز بخره، بیخیال، بیخیال اسمان، ول كن، سعی كن رو خودت و مهارتهات كار كنی، فقط قضیه اینه كه این ذیق وقت بهم اجازه نمیده رو ضعفهام كار كنم و فقط درگیر کارهای عملی بینهایت تكراری پروژه شدم، خوب اینهم شرح حال من، قطار هم رسید ایستگاه. خدا نگهدار همه ما، هستی دیگه نه ؟!




نظرات() 

دودورو دو دو

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:شنبه 26 خرداد 1397-07:27

اول از همه تبریک. من فوتبالی نیستم اما خوب فکر کنم واضحه که عرقی به ایران و ایرانی جماعت دارم. اینجا تو نیویورک تو دوتا بار برنامه گذاشته بودن برای دیدن بازی فوتبال. از اونجا که من و راستین صبح کاری نداشتیم تصمیم گرفتیم که بریم و فوتبال را تو جمع ببینیم. بازی به وقت اینجا ساعت 11 بود راستین یک فوتبال دوست یک اتیشه هست. یعنی نصف دو اتیشه ها. اهان بار همون جایی هست که مشروب و گاهی غذا سرو میکنند. بعضی بارها هم کلی تلویزیون و اسکرین به در و دیوارشون اویزون کردن که دوستان و علاقمندان ورزش و این رخدادها را جذب کنند. بذار اینطور بگم بار مثل یک جور کافی شابه که دوستها برای گپ زدن یا مهمونی گرفتن میرن و تو این مورد فرض کنید تلویریون هم داشته باشه و حکومت هم از شادی کردن گروهی مردم نترسه.  فکر کنم تو اون باری که ما رفتیم 100 نفری اومده بودن. مسلما صندلی به اندازه همه نبود و اکثرا ایستاده بازی را تماشا کردن که البته اینجا، ایستادن یکجور فرهنگ و عادته و مثل ایران نیست که اول باید صندلی جور بشه. برای برد هم کلی جیغ و داد کردیم و بعد زدیم بیرون. البته میدونم که یکعده بچه ها جشن و سرور را ادامه دادند و یک مراسم پارتی بزن برقصی هم امشبه که ما نرفتیم. بعد بازی هم من و راستین مثل دوتا بچه خوب برگشتیم سر کارو زندگی. تو دانشگاه هم هرکی منرا با صورت رنگ شده دید براش کلی دودو رو دو دو ایران کردم. 


نظرات() 

سیتی بایک

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:شنبه 26 خرداد 1397-07:19

سلام دوست های گل وبلاگی، این پست برای چند روز پیشه که فرصت نکرده بودم بفرستم. فعلا بخونید تا فردا پس فردا بیام پست به روز بذارم.
 دوشنبه: این اخر هفته نیت كرده بودم كه هرطور شده یك پست بنویسم اما شنبه كه به تفریح گذشت یكشنبه هم باید گزارشی برای استادم تهیه میكردم كه تموم روز وقتم را گرفت. خوب حالا راجع به چی بنویسم، بنظرم بهتره كمی از شنبه بنویسم كه حال و هوای وبلاگ عوض بشه و یكروز دیگه از اوضاع خودم بنویسم، خوب براتون بگم من همیشه از دوچرخه سواری خوشم میومد، تابستون دوستل پیش كه ایران بودم یك كلاس سایكلینگ كه همون دوچرخه داخل سالن میشه رفتم. مربی ام پرستو خیلی گل و با معلومات بود، استادورزش تو دانشگاه هم بود ٤ كیلو هم وزن كم كردم كه خلاصه باعث شد بیشتر علاقه مند بشم، تو این مدت هم هرموقع باشگاه میرم حتما نیم ساعتی دوچرخه میزنم، بگذریم خوب با تموم این احوالات تاحالا تجربه دوچرخه  سواری داخل شهر و لابلای ماشین نداشتم اینجا شهرداری تو قسمتهایی از شهر دوچرخه برای استفاده گذاشته به این صورت كه 12  دلار میدیم ومیتونیم بمدت یكروز دوچرخه را استفاده كنیم البته با این شرط كه قبل از نیم ساعت دوچرخه را هربار تحویل یكی از این ایستگاهها بدیم و دوباره بگیریم ، كه درغیر اینصورت هر ١٥ دقیقه تاخیر ٤ دلار شارژمون میكنه. چون اطلاعاتمون تو اپ ذخیره شده. البته فكرش را هم كردن و فاصله ایستگاهها طوری هست كه نیم ساعته خودت را به ایستگاه بعدی برسونی. این ایستگاهها تو خود منهتن هم زیاده كه دلیلش اینه منطقه توریستیه، خوب ما با تصور اینكه حالا با یكسری دوچرخه سنگین طرف میشیم این دوچرخه ها را تاحالا امتحان نكرده بودیم. ازطرفی خود بروكلین هم سربالایی سرپایینی زیاد داره كه مطمئن نبودیم از پسش برمیاییم یا نه، خلاصه شنبه با راستین همت كردیم كه بریم،  ایستگاه اولی به خونمون دور بود، حدود ١٥ بلاك پیاده روی داشت ، قصدمون هم این بود كه تا دانشگاه من ركاب بزنیم، اقا خانم راه افتادیم و عجب دوچرخه سواری تو شهر حال میده، درسته كه تو خیابونی میرفتیم كه مسیر دوچرخه سواری داره اما نیویورك مثل اروپا نیست كه هیچ ماشینی تو اون خط نره، گاهی ماشین ایستاده گاهی كارهای ساختمونی گاهی ماشین پارك میكنه  مسیر را بسته و یكجورهای دوچرخه سواری نه لابلا بلكه دركنار ماشین ها بودكه خیلی هم مزه داد، هوا هم عالی بود و باد خوبی میومد كه كیفمون را دوچندان میكرد.خلاصه نتیجه این شد دانشگاه كه هیچی از پل منهتن هم گذشتیم و تو خود منهتن هم پا زدیم همونجا یك رستوران هم رفتیم و من هم توی یك مغازه پیرسینگ چند تا دیگه سوراخ به گوشم اضافه كردم و دوباره پا زدیم برگشتیم، خوبی این ایستگاهها هم این بود كه میتونستی دوچرخه را ول كنی و بعدا بری سراغش، خلاصه نتیجه این شد كه ٢٠ كیلومتر ما شنبه دوچرخه زدیم، خود اپ مسافت رفته را برامون حساب میكنه، بچه ها مترو رسید ایستگاه من باید تموم كنم و بیاده بشم برم دانشگاه  فعلا . 




نوع مطلب : نگاه اول 

نظرات() 

نویسنده های اینستاگرامی

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:شنبه 5 خرداد 1397-23:55

حتما خیلی از شما هم تو اینستا گرام صفحه هایی چند هزار بازدید كننده را دیده اید، شده از خودتون بپرسید دلیل موفقیتشون چیه؟ من یكی دوبار این سوال را از خودم پرسیدم. بنظرم چند عامل اساسی تو موفقیتشون نقش داره. اما مهمترینش نگرش شاد و پر انرژی اشون به زندگی هست. یعنی تا صفحه اشون را باز میكنیم كلی انرژی خوب و شاد میگیریم و دوست داریم ادشون كنیم، خوب موارد دیگه ای هم هست، مثل به اشتراك گذاشتن هر روزه زندگی یا به اصطلاح هرروزاستوری گذاشتن، از خود و طرز زندگی البته از جنبه مثبتش ، مبتكر بودن و خلاقیت داشتن و به اصطلاح متفاوت نمایش دادن. خوب من اون چیزهایی را گفتم كه میخواستم با خودم مقایسه كنم، مسلما دلیلهای دیگه هم داره كه اگه دوست دارید شما بنویسید. بهرحال به خاطر همین دلایل بالا و چندتا دلیل دیگه من نمیتونم هیچوقت همچین صفحه ای را داشته باشم. اصلا اینطور بگم تو صفحه واقعی ام عكسهای از خودم و جاهای دیدنی هست، عكسهایی كه دارم لبخند میزنم و یك كپشن كوتاه شاد هم دنبالشه، بارها خانواده و دوستان گفتن چقدر صفحه شادی دارم. از طرفی زندگی تو نیویورک میتونه مجموعه زیادی از موضوع برای عکاسی در انتخابم بگذاره که جوابگوی همون بخش نیاز به تنوع و خلاقیت باشه. اما واقعیت اینه که من واقعی نه اون صفحه اصلی اینستاگرام با کپشنهای شاد و لبی همیشه خندونه. نه این وبلاگ  که ترسها و دلهره ها و افکارم را به تصویر میکشم. یعنی اونهایی که اینستا گرام منرا میبینند با ترسهام اشنا نیستند و شمایی که اینجا را میخونید نمیدونید که بخشی از من تفریح میکنه. خوشحاله و خوش میگذرونه و شوخی میکنه و لبخند به لب دیگران میاره و یا حتی به عنوان یک دختر شاد و سرزنده تو دانشگاه شناخته میشه. راستش گاهی به ادغام اینجا با اینستاگرام فکر کردم. به پابلیک کردن صفحه اینستاگرامم ( نه اون صفحه ای  که بعضی از شما میشناسید هم فکر کردم) اما بعد دیدم نه من ادمش نیستم. اول از همه نمیخوام خانواده و دوست و اشناهایی که منرا میشناسن کاملا ته اعماق وجود منرا لخت و بی پرده ببینند. نه. اینطور احساس میکنم خودم را از دست میدم.از طرفی اگه قرار باشه همیشه به شادی  تظاهر کنم.امواج ترسها و نگرانیها و فکر منرا غرق میکنه. من به شما و این صفحه برای حرف زدن بی ترس قضاوت شدن احتیاج دارم. دلیلهای کوچیک دیگه ای هم دارم. مثلا بنظرم کسی که صفحه های پرمخاطب پیدا میکنه عملا زندگیش میشه اشتراک گذاری زندگیش، یکجورهایی بنظرم خلوت ادم از بین میره و این کار تبدیل به وظیفه میشه که اگه روزی نتونه پستی بذاره با کم و زیاد شدن مخاطبها تحت فشار قرار میگیره. درثانی فکر میکنم این پابلیک کردن صفحه و پست و استوری گذاشتن هرروزه خیلی وقت از ادم بگیره کاری که من درحال حاضر نمیتونم انجام بدم. خلاصه اینطور بگم نیویورک میشه گفت یکی از بهترین شهرها برای سوژه و موضوع های اجتماعی هست که گهگاهی بدجوری دلم را برای عکاسی و ثبت اون تصویرها میبره اما بعد میبینم درسته این شهر خود موضوعه اما نگارنده اش، نویسنده مورد نظر نیست. خلاصه میدونیم که وبلاگ قدیمی شده.خیلی نویسنده ها بستن و رفتن. بعضیها حتی بدون خداحافظی رفتن.  خیلیها دیگه سمتش نمیان و اینستاگرام روز بروز داره جذاب تر میشه. صفحه های صدهزارعضوی چیزی نمونده که میلیونی و فراتر برن. البته اشتباه نشه من به میلیونی که هیچی ،حتی هزار نفر فالور فکر نمیکنم .منظورم درکل بی رونق شدن وبلاگه. بهرحال اینجا و شما دوستان برای من یک چیز دیگه هستید. 
من که اینطور فکر میکنم. حالا اگه هر کدوم شما از اون دسته دوستان با صفحات پربازدید هستید بیاید و بگید درست حدس زدم یا کامل اشتباه گفتم. 



نوع مطلب : اظهارفضل 

نظرات() 

خسته

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:جمعه 28 اردیبهشت 1397-03:43

یکمی خسته ام. یک مدته کار سنگین دارم میکنم. بعد از اونطرف ستون دستگاه hplc که دارم باهاش انالیز میکنم کار نمیکنه. همون که اونسری گفتم یکی دیگه خرابکاری کرده. تا امروز من و موبور داشتیم روش کار میکردیم. فکر کردیم دیگه درست شده و من امروز موادم را داخل دستگاه گذاشتم اما الان میبینم دوباره کار نمیکنه. این وسط دارم یک ازمایش دیگه هم میکنم منتظرم اون یکی ازمایش تا یکساعت دیگه تموم بشه و فعلا یک مدت نیام ازمایشگاه. استادم که گذاشته رفته مسافرت  اونهم برای یکماه. همه بچه ها هم تو تعطیلات تابستونه هستند و تک و توک میان ازمایشگاه. فقط من و موبور داریم تو  ازمایشگاه کارمیکنیم. یک گروه تو واتز اپ برای اعضای ازمایشگاه داریم که پیامها را رد و بدل میکنیم. تو اون گروه بدون مخاطب قرار دادن ادم خرابکار یک پیغام برای نحوه استفاده گذاشتم. استادم معمولا پیامی تو گروه نمیگذاره. بلافاصله بعد پیام من دو  پاراگراف توضیح در مورد استفاده از hplc نوشته و من نوشته بودم لطفا بافر را هرروز تازه درست کنید بعد نوشته نه لازم نیست و فلان کار راکنید. راستش بشدت دلچرکین شدم. البته میدونم خیلی حساس شدم و مورد مهمی نیست. اما وقتی سنگین کار میکنی احتیاج داری که قدرت را بدونند. اگه مستقیم تشکر نمیکنند حداقل نشون بدن که متوجه هستن داری بیشتر از توان و زمانت وقت میذاری.یکجورهایی بهت اهمیت بدن. برای همین تصمیم گرفتم یک مدت خونه نشین بشم.( یاد قهر احمدی نزاد افتادم) میدونم بچه بازیه. قرار هم نیست قهرم رو کار کسی تاثیر بگذاره اما دیگه نمیخوام خودم را به اب و اتیش بزنم و میخوام یکم برای خودم و کارم کلاس بگذارم ،درضمن میخوام یکم هم استراحت کنم.  . مثلا نادوست با اینکه استخدام شده روزی یکساعت میاد ازمایشگاه موبایل بازی میکنه میره. بعد تو گروه واتز اپ خودش را فعال و مشغول یادگیری نشون میده. اونوقت من اینطور کار میکنم. میدونم اخرش هم چون بی سیاستم نبودم  ممکنه کمی سوال برانگیز بشه اما حداقل خودم انقدر احساس بدبخت بودن نمیکنم. به من چه بابا. ستون نو خریدن میام و ازمایشها را ادامه میدم.

بیخیال دوستان پیشاپیش ممنون از پیامها اما خوبم فقط یکم احتیاج به زمان دارم که مثل قبل بشم
راستی کسی از شما لاتاری قبول شده. با اینکه میدونم شانسش خیلی کمه اما نمیدونم چرا هرسال بازم امید میبندیم. 
سه چهار تا کامنت از پست قبل مونده هنوز جواب ندادم. چون حسم خوب نیست میذارم حسم که بهتر شد پیام محبتهاتون را میدم. 
روز و روزگارتون خوش 



نظرات() 

اوار

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:یکشنبه 23 اردیبهشت 1397-04:34

پنجشنبه مثل همیشه با ذوق و اشتیاق ازمایشگاه رفتم، مثل همیشه با تموم وجود كاركردم، ازمایش روی خرگوش داشتیم، بازم یك روز طولانی، نا دوست هم كه از اول ماه به پروژه اضافه شده ، برای چند ساعت بود ورفت، جمعه تولد راستین بود، اما من ازمایش داشتم و باید میرفتم ازمایشگاه، باز هم مثل همیشه با انرژی و اشتیاق، ساعت اخر كار،نادوست اومد، استادم و موبور هم اضافه شدن. نزدیك ٢ سال هست که تو این ازمایشگاه كار میكنم . بدون منت روزی ٨-١٠ ساعت فقط برای اینکه پروژه خوب پیش بره كار كردم ، بااینحال استادم توجه مساوی به من و نادوستی كه یكهفته از حضورش میگذره نشون میده . با اینحال باز هم راضی بودم و خم به ابرو نیاوردم، حتی با اینكه دیدم اما حسش هم نكردم و به دل نگرفتم. عصر خسته اما بخاطر راستین رفتیم یك كافی شاپ و كیك سفارش دادیم و با یك شمع تولدش را جشن گرفتیم .خسته برگشتم خونه، خسته تر روز شنبه بیدار شدم، راستین بخاطر تولدش جمعه و شنبه راتعطیل كرده بود كه  این دو روز با هم بگذرونیم اما من روز شنبه را هم باید میرفتم ازمایشگاه، باید یك ازمایش را تموم میكردم، تموم روز با انرژی نشستم و این ماده را رو اون ماده اضافه كردم، ادا اصول یك هم ازمایشگاهی را تحمل كردم، از خرابكاری اون یكی هم ازمایشگاهی گذشتم، خرابكاریش بشدت ازمایش من را بهم ریخت،قرار بود فقط 3-4 ساعت ازمایشم طول بکشه اما تا ساعت ٦ ازمایشگاه بودم، بدون ناهار ، تموم روز فقط دو لیوان قهوه خورده بودم، رو ترش كنی ها و بداخلاقیهای موبور كه نتیجه ازمایش از من میخواست را تحمل كردم، تو كتش نمیرفت كه كس دیگه ای خوابكاری كرده، كمك میكرد خرابكاریش را جمع و جور كنیم اما چون ازمایش من بود همه غرها و بد عنقیهاش را هم سمت من میفرستاد، دوسه بار تو روزبه راستین  زنگ زدم و ساعت رفتن به خونه را عقب انداختم، ساعت ٦تا حدودی ازمایش جمع شد و خسته و گشنه و استرس کشیده  و غر شنیده راهی خونه شدم، بعد تو راه اوار شدم. به این فكر كردم كه این همه بدو بدو و كار سخت برای كی؟ برای چی؟ چند برابر حقوقم كار میكنم فقط برای اینكه پروژه خوب پیش بره، اما برای چی؟ برای کی؟  اینهمه احساس مسئولیت، اینهمه خركاری، اینهمه استرس ، اینهمه اداو اصولهای مختلف را تحمل كردن، گذشتن از روز تولد همسر، گذشتن از روز تعطیل، خیلی خیلی بیشتر از ساعت کاری ازمایش کردن و مایه کذاشتن. بعد اخرش چی؟؟ واقعا كسی قدر میدونه ؟  حالا فرضا موبور خركار، اما مطمینا بعدا یکهو ده پله را یکی میکنه و  موقعیت  كاری خوب پیدا میكنه اما من اینترنشنال با نادوست زبان باز كه از كار درمیره واونقدر زرنگه که كسی نمیفهمه موقعیت یكسان پیدا میكنیم، كارها را من میكنم و اون تماشاگره اما شاید حتی بخاطر زبان خوب و سر و زبان خوبی كه داره موقعیت بهتری از من پیدا كنه،اصلا این را هم بیخیال. اینجا بعد ٤ سال،دور از پدر و مادر، گذشتن از خیلی چیزها، برای چی؟؟؟ اره تو راه اوار شدم، تو راه برگشت به خونه وقتی خسته و گشنه و استرس كشیده و حرف شنیده برمیگشتم پیش خودم میگفتم اینهمه كار،واقعا كسی میبینه؟ كسی میفهمه؟ کسی قدر میدونه؟ جواب و نتیجه و پاداشی داره؟  اینهمه از دست دادن ها؟ برای چی؟؟ چرا؟؟ چرا زندگی برای بعضی ادمها انقدر سختتر از بقیه هست، خسته ام، خسته از این زندگی كه از اول تا اخرش دویدم و چشم به اینده داشتم و به هیچی نرسیدیم





نظرات() 

نیویورک

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:دوشنبه 17 اردیبهشت 1397-01:42


قبلا هم راجع به نیویورك نوشتم اما بذار باز هم از یك بخش دیگه اش بگم، اول از همه نیویورك شهر خیلی بزرگیه و به پنج بخش تقسیم میشه، بروكلین، كویینز، برانكس كه مسكونی هستند و خونه هاشون اپارتمانهای ٢-٣ طبقه هست و از ساختمونهای خیلی بلند جز چند خیابونش اثری نیست، استتن ایلند كه یك جزیره هست و برای رفت و اومد بهش باید قایق استفاده كرد كه بهش میگن فری و دراخر منهتن كه اكثر خیابونهاش را  اسمونخراشهای بلند در برگرفته، مثلا خیابون ولیعصر را كمی باریكتر در نظر بگیرید بعد دوطرف سرتاسر اسمون خراشهایی كه باید سرت را كامل عقب ببری تا بتونی نوكش را ببینی، خلاصه معروفیت نیویورك به منهتن و همین ساختمونهای بلندشه، حالا این ساختمونها مثل برجهای دبی شكل و تزیین خاصی نداره و اكثرا ساده و شیشه ای هست كه  اداری و مسكونیه و ادمها مثل مورچه توش زندگی میكنند، خود خیابونهاش را هم گفتم مثل خیابون ولیعصر تهران در نظر بگیرید كه مردم و توریستها تو پیاده روهاش راه میرن و یا تو مغازه ها و كافی شاپها ولو هستند، بلطف توریستی بودن و بزرگ بودن این شهر هم خیابونهای این بخش شهر همیشه مملو از ادمها از فرهنگها و تیپهای مختلف هست كه خوش و خندون دارن میگردن و خرید میكنند، و خوب میشه گفت قشنگی زندگی تو نیویورك زندگی بین همین جمعیت و خیابونهای همیشه زنده هست، البته برای كسانی كه فرصت گشت و گذار یا اینطور بگم وقت ازاد دارن كه این در مورد قشر اكثرا كارمند نیویورك صدق نمیكنه، بذار واضحتر بگم، الان هوا خوبه، خیلی خوبه و جون میده تو این هوا بری و تو خیابونها قاطی جمعیت ولو بشی یا یك كافی شاپ خوشگل پیدا كنی و لپ تاپت را بذاری رو میز و از یك قهوه و جستجو تو اینترنت با شنیدن موسیقیهایی كه تو كافی شاپها هست لذت ببری، اما بجاش از سوراخ یا بهتره بگم ایستگاه مترو سركوچه پایین میری و سوار مترو میشی از ایستگاه سر دانشگاه بیرون می ایی و بعد میری تو ازمایشگاههی كه نه پنجره داره نه منظره و از صبح تا بوق شب كار میكنی و بعد هم شب دوباره همین مسیر را تا خونه و اپارتمانهای كوچیك اینجا طی میكنی، حالا فكر نكنید فقط ازمایشگاه ما اینطوری هست! نه بجز دفتر استادها كه پنجره به حیاط داره بقیه دفترها و ازمایشگاهها مركز ساختمون هست كه نه پنجره داره و نه هوا، بچه ها من رسیدم ایستگاه بقیه پست بعدا 
پینوشت: این را هم اضافه کنم که درسته هفته ها اینطور میگذره اما اخر هفته ها یک روزش به خستگی درکردن و کارهای خونه و عقب مونده میرسه و یک روزش هم میشه از هوا و فضای شهر استفاده کرد. مثل من که الان لباس عوض کردم و دارم میرم میسیز خرید لوازم ارایش 


نوع مطلب : نگاه اول 

نظرات() 


  • تعداد صفحات :30
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...