تبلیغات
my white house

مسافر زندگی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
جمعه 26 خرداد 1396-05:05

چند سال بود که عضو اپلای ابرود بودم. خوب یادم میاد که با چه ولعی پستهای مختلف را میخوندم. همه کامنتها را. بیربط و با ربط. فقط برام مهم بود اونطرف اب باشه. خارج از کشو ر تا کلمه به کلمه کامنت را ببلعم. نمیدونم چی بود. ارزو. عشق. عقده! هرچی بود سالها بود که بجونم افتاده بود و داشت منرا ذره ذره میخورد.اینکه میگم ذره ذره ، اغراق نمیکنم. داشتم زنده زنده میمردم باید میرفتم.  یادم میاد بخشی را که مربوط به " شانس گرفتن پذیرش و فاند " بود را میخوندم و مخم سوت میکشید. همه با نمرات عالی تافل و چندتا چندتا مقاله و بین اونهمه دانشجوی شریف و امیرکبیر، شانس من با 12 سال فاصله تحصیلی و یک مقاله هیچ بنظر میرسید. چه دوره ای بود. حتی اگه یادتون باشه من برای دانمارک هم اقدام کردم. جالبه سابقه کارم که مو لای درزش نمیرفت مورد قبولشون نشد. اون زمان میگفتند افسرهای دانمارک سلیقه ای عمل میکنند و احتمالا نوع برگه سابقه کار من بعنوان داروساز که بصورت خاصی از طرف اداره دارو غذا درج و مهر شده برای اون افیسر نااشنا بوده. تو همون حین و بین رد مدارک دانمارک بود که پذیرش دانشگاه امریکام قطعی شد. من کورتر از اون بودم که بدونم مهاجرت و رفتن یعنی چی. بخصوص بدون فاند. اونهم تو سن 36 سالگی. همه این پروسه اقدام برای امریکا کمتر از یکسال طول کشید اما قبل از اون 7 سال. دقیقا 7 سال از عمرم در انتظار و اقدام برای کانادا سوخت. تیر و مرداد 92 بود که وقتی پروسه اپلایم برای کبک کانادا رد شد بفکر مهاچرت از طریق تحصیلی افتادم. همون موقع شروع کردم به خوندن برای جی ار ای و دوباره ایلتس دادم و تا زمستون 92 مدرک هردو را اماده کردم و برای چندتا دانشگاه در امریکا اپلای کردم. اون موقع انقدر جواب رد تو پرونده کانادام شنیده بودم که دور اپلای کردن برای دانشگاههای کانادا را خط کشیدم. همزمان برای دانمارک هم اقدام کردم. اردیبهشت 93 بود که دانمارک رد شد اما خبرپذیرش از دو دانشگاه تو نیویورک را شنیدم. حتی نیویورک بودنش هم برام مهم نبود. فقط امریکا. فقط خارج. 
بذار از اول بگم سال 83-84 بود که فکر رفتن افتاد به جونم. سال 85 مطمئن بودم که میخوام برم. برادرم شهریور همون سال به اسمونها رفت. قرار بود من و راستین ازدواج کنیم و چون برادرم خیلی منتظر ازدواج من و راستین بود بعد از مراسم چهلم توی یک مراسم خیلی ساده عقد کردیم و با هم همخونه شدیم. دی ماه همون سال تموم سکه های سر عقد را فروختیم و برای فدرال کانادا اپلای کردیم. زبان انگلیسی هردومون ضعیف بود. تقریبا در حد هیچ. این پروسه را انتخاب کردیم چون میتونستیم اول فایل نامبر بازکنیم. و بعدا نمرات زبانمون را ارائه بدیم. از همون موقع شروع به کلاس زبان رفتن کردم و اونقدر از رفتنم مطمئن بودم که  همون سال 85 به همه گفتم برای کانادا اقدام کرده ام یک سال دوسال و بعد سالها شروع به گذشتن کرد. و اشتیاق من برای رفتن تبدیل به تب و خواستن بی حد و حصر شد. عید 90 برادرم برای کبک اقدام کرد و ما هنوز منتظر بودیم که ازمون درخواست تکمیل مدارک کنند. اواخر همون سال بود که زمزمه برگشت تمام پرونده های مربوط به سالی که اقدام کرده بودیم (2007) و سالهای قبل و بعدش را شنیدیم. 300000 پرونده برگشت خورد. بدلیل تعداد بالای پرونده و عدم امکان فرصت رسیدگی به این تعداد .سال 91 رسیده بود. اون زمان نه رشته من و نه رشته همسرمورد نیاز کبک بود. اما کارشناس شرکت معروف اما کلاهبردار کنپارس به ما پیشنهاد اقدام از طریق مدرک فنی حرفه ای کرد. اینبار از طریق شرکت مهاجرتی کنپارس اقدام کردیم. همسر مدرک فنی حرفه ای گرفت. شرایط با سال قبلش که برادرم پرونده باز کرده بود متفاوت شده بود و کبک قبل از اقدام نمره زبان فرانسه میخواست. تموم پاییز و زمستون 91 معلم خصوصی گرفتیم و زبان فرانسه خوندیم. بگذریم که تو فاصله این سالها چه به من گذشت. عملا دیوونه شده بودم و تو خواب و بیداری فقط رویای رفتن داشتم. همه فکر و ذهنم رفتن بود. نزدیکیهای عید بود که هردو سطح b1 تس اف فرانسه را گرفتیم اما همون حول و حوش بود که شنیدیم اصلا هیچ پرونده فنی حرفه ای نتونسته پذیرش بگیره با اینحال مدارکمون را کامل کردیم و فرستادیم. همون موقعها شنیدم پروزه ای هست که میشه برای دانشگاههای اروپا اقدام کرد و بورسیه گرفت. بورسیه ای مخصوص مردم خاورمیانه. با کلی ارزو برای اونهم اقدام کردم. اردیبهشت 92 بود که اینجا را باز کردم. روزهایی که منتظر نتیجه پذیرش بورسیه اون پروژه دانشگاهی بودم. جواب منفیش اومد، خرداد بود که جواب منفی پرونده کبک هم اومد. از اردیبهشت به بعدش اینجا ثبته. هرروزش و هرماهش. تموم بیم و امیدهام. شاید باور نکنید اما من هنوز جرات ندارم برگردم و خاطران اون دوران را بخونم. حتی الان بااینکه تو نوشتن بعضی تاریخها شک داشتم بازم جرات نکردم حتی یک نیم نگاه برای اطمینان از تاریخها به ارشیوم بندازم. راستش اصلا امشب قرار نبود که زندگیم را دوره کنم. میخواستم براتون از بانکهای اینجا بنویسم. خط اول را که نوشتم کشیده شدم به این داستان. 
من مسیر طولانی اومدم. و هنوز راه طولانی در پیش دارم. سالها ساکن سرزمینم بودم اما مسافری درونم بود که با اتشی در سینه هرروزش را در ارزوی رفتن زندگی کرد و حال یک مسافر هستم که تمام زندگیش در چند چمدان خلاصه شده با ارزویی درسینه برای اسکان.



من بزرگ نمیشم

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 13 خرداد 1396-07:16

مسیجش را كه گرفتم، حسابی بغضم گرفت، زنگ زدم و گفت كه باید روی تزش كار كنه و نمیتونه به مهمونی فرداشب بیاد،این چهارمین دوستی بود كه میگفت نمیاد،،یكی دوتا ازبچه های دیگه هم گفته بودند نمیان اما اونها دوستم نبودند، یا شاید هم من تعریف دوست از اونها نداشتم، خونه هم تا حالا نرفته بودیم و هرسه چهارماه یكبار هم را میدیدیم اما باهم راحت بودیم و چیزهایی را بهم میگفتیم كه با بقیه درمیون نمیگذاشتیم، اون یكی دوستم هم گفته بود غیر از این تولد سه تا تولد دیگه دعوته و نمیتونه بیاد، بشوخی گفتم اونی را برو كه بیشتر بهت خوش میگذره اما تو دلم میگفتم اونرا برو كه بیشتر برات مهمه، هنوز نمیدونم باید روش اسم دوست بگذارم یانه، هفته ای ٢-٣ بار هم را میبینیم، تقریبا هر روز بهم مسیج میدیم و از درس و دانشگاه هم كامل باخبریم اما از زندگی هم نه، ما دوست دانشگاه همیم، دوست دانشگاه، چیزی كه اون از دوستی میخواد،،با مسیج این یكی پرت شدم به ده سال پیش، تصورم از دوستیها و ادمها،یكی قابل اعتماد نیست، یكی زندگی و تفریح خودش را داره، یكی الویتهای درس و كار خودش را داره، دنیای خیلیهای دیگه كیلومترها ازت دوره، و اخرش وقتی نگاه میكنی میبینی هنوز تنهایی، هنوز هیچی تغییر نكرده، هنوز همون ادم كاملا قابل دسترسی، هنوز همون كسی هستی كه عاجز از پیدا كردن یك دوسته، نمیدونم دنیا عجیبه، ادمها عجیبند یا من عجیبم؟ ایا من هنوز مثل یك بچه هفت ساله به مقوله دوستی نگاه میكنم، چرا نمیتونم مثل بقیه ادمهای دیگه ادمها را تقسیم كنم، این برای وقت دانشگاه، اون برای ورزش، این یكی برای كار، اون فقط برای شادی و دست اخر تقسیم بشم به شخصیتهای مختلف، من دانشگاه، من كار، من درس و من ،من واقعیم را فقط با یك نفردر دنیا سهیم بشم، همسرم، واقعا انقدر دنیا كوچیكه كه فقط یك نفرسهم منه؟ چرا ادمها اینجورین؟ چرا هیچ كس یار نیست؟ چرا همه تو تنهایی خودمون غرق شدیم؟ اره فردا دارم جشن تولد چهل سالگیم را میگیرم اما من هنوز بزرگ نشدم، هنوز پذیرای واقعیت دنیا نیستم، هنوز تصوریك دختربچه را از دوستیها و ادمها دارم، ساده، مهربون، صمیمی و دوست. اما امروز باز هم در اخرین روزهای سی و نه سالگی به تنهایی رسیدم، به نقابها، به چهره ها، به تقسیم شدن، به اینكه هیچوقت نباید در دسترس بود، به واقعیت كه باید بین ادمها تقسیم شد، اسمان كار برای یكی، اسمان درس برای یكی دیگه، اسمان جدی برای اون یكی و اسمان.....


یک تکه لباس

نوشته شده توسط:اسمان پندار
جمعه 12 خرداد 1396-22:47

نشستم پشت کامپیوتر. دلم میخواد بنویسم اما ذهنم خالی تر از همیشه هست. نه حوصله فکر داره نه نقب زدن به گذشته و سفر به اینده. تو زمان حال ماسیده و خودش را بزور پشت کیبورد کشونده. داره بزرگ میشه. وقتی تو اینه به خودش نگاه میکنه. نگاه یک ادم بزرگسال را میبینه. میتونه فرم یک صورت زنانه را تشخیص بده. از دیدن واقعیت حالش بد میشه و رو برمیگردونه. بعد صورت زیبای چندتا دوست همسنش را بیاد میاره که هیچ اثری از سن توشون نیست و کمی دلش اروم میگیره که شاید اون هم شامل این قاعده هست. با نوشتن کلمه قاعده ذهنش بسمت قائدگی و زنانگی میره. یاد وبلاگ خرمالوی سیاه و "زنان علیه زنان" می افته. بعضی رفتارهای نویسنده رو اعصابشه اما اصولش را بشدت قبول داره و تایید میکنه. اون هم باور داره که زنها اسیرند. نه تنها زنان کشورش که زنان همه جهان. اما زنان کشورش بیشتر. حتی چندوقت پیش عکسی از پشت زنی بدون سوتین با خطوط بجا مانده از لباس تو گروه دوستان دخترش منتشر کرد. دوستانی که همه دکترندو جز قشر تحصیلکرده جامعه محسوب میشند. عکس بازخوردی جز اشاره یکی از دوستان مادر گروه نداشت. تمام شد. و اون به این فکر کرد که زنان حتی نمیتونند کلمه ها را ورای قفس اسارت باورهاشون بچینند و باز فکر کرد که چطور خودش هم اسیره و نمیتونه این عکس را توی یک گروه مختلط به اشتراک بگذاره. که چطور بدنش سر اطاعت به این باور اورده و بدون این تیکه کوچیک از لباس در حضور مردان عرق شرم و خجالت بر صورتش نقش میبنده و چطور هنوز جامعه جهان اول پوشیدن این لباس را در جمع رسمی ضروری میدونه. نه راه بسیاره و این زن قدرت فریاد حتی یک زمزمه را نداره وقتی خودش اسیره و میپذیره که اون هم علیه خودش و زنانه. 


یک مشت غرغر

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 6 خرداد 1396-03:29

بازم بالاسر خرگوشی هستم الان ساعت 7 شبه و این ازمایش تا ساعت 11:30 طول میکشه. دیروز هم ازمایش داشتم از ساعت 10 که رسیدم ازمایشگاه تا خود ساعت 4 عصر بدو بدو و بی وقفه کارهای اماده سازی ازمایش را انجام دادم بعد از ساعت 4 که دستگاه را روشن کردم نا ساعت 10:30 عملا 6 ساعت بیشتر نشستم خرگوشه را نگاه کردم و با هر تکون پریدم بالای سرش و یکساعت یکبار هم ازش سمپل گرفتم .بعد هم جدا کردن دستگاه و گذاشتن سمپلها تو hplc خلاصه ساعت 12 شب رسیدم. خسته و کوفته و هلاک. 14 ساعت کاررر و ازمایش. برای یکی از دوستهام که میگفتم میگفت بیخود نیست صدات دراومده. ( همین الان فقط حین نوشتن همین چهار خط دوبار پاشدم خرگوشه را جابجا کردم) حالم دیگه داره از هرچی خرگوشه بد میشه. ببخشید غرغر میکنم. خیلی خسته ام. البته حقیقتش یکی از بچه ها هم امروز صبح کمی رو اعصابم راه رفت. موضوعش مهم نیست برای همین دیگه تعریف نمیکنم اما از طریق سوپروایزرم  حلش میکنم.

از حدود 20 روز دیگه هم ازمایشها روی خوک شروع میشه الان هیچ تصوری ندارم که کار با اونها قراره چطور پیش بره فقط میدونم ساعتهای کاریش بیشتره و شب هم باید بمونیم اما تو گروه 2 نفره کار میکنیم( وقراره برای اون بخش ازمایش حقوق بگیریم حالا ببینم چطور پیش میره).
 دیگه اینکه تا 10 روز دیگه تولدمه. بعله حتی اگه نخواهی اسمش را بیاری و بهش فکر نکنی اون عدد لعنتی از راه میرسه. یعنی خودم هم باورم نمیشه. تا سالهای قبل کلی قبل تولدم از بزرگ شدن میگفتم اما امسال انقدر حس دهه عوض کردن بده که حتی نمیتونم راجع بهش حرف بزنم. درسته تا چندوقت دیگه من وارد دهه 40 میشم . یعنی فقط چند روز دیگه تو دهه سی هستم. دلم میخواد دودستی بهش بچسبم و نگذارم این عددها تغییر کنند.انگار همین چند وقت پیش بود که فکر میکردم 24 سالگی یعنی خیلی بزرگ بودن. چقدر ناراحت کننده هست که خودم به ادم 40 ساله میگفتم میانسال. اصلا بیایید حرفش را نزنیم واقعا گفتنش هم سخته. 
جالبه الان یادم افتاد مامان من همون حدودها داره میره کانادا، دیدن برادرم و خانواده اش. یادتون میاد که برادرم هم چندماه زودتر از من رفت کانادا؟؟ و البته قدیمیها میدونند من سال 85 برای اقامت کانادا اقدام کردم و برادرم 5 سال دیرتر از من یعنی سال 90 برای کانادا اقدام کرد. و اخر و عاقبتمون این شد که من که کشته مرده مهاجرت بودم نتونم برم کانادا و با مصییبت و چنگ و دندون خودم را بکشم امریکا و برادرم توی یک پروسه کاملا راحت بره کانادا. اخر تابستون هم داره بسلامتی پاسپورتش را میگیره. البته فکر نکنید دارم حسودی میکنم بلکه یقین بدونید که حسودیم شده. شاید هم درستش اینه که بگم غبطه میخورم چون براشون خوشحالم و برای خودمون ناراحت. و البته شاید یادتون بیاد که مامان بابام می خواستند پارسال تابستون بیان امریکا اما ریجکت شدند.فعلا از خیر دیدن ما گذشتند.
یکی ازبچه ها داره  از نیویورک میره. از اون بچه هایی که دوستم نیست اما تو دورهمیها میدیدیمش. خلاصه با همسر تصمیم داشتیم قبل رفتنش یک مهمونی براش بگیریم. حالا از اونطرف من هیچ سالی جشن تولد نمیگیرم (نمیدونم چرا) اما امسال رو اون دنده ام که بگیرم و به همسر پیشنهاد دادم دوتا مهمونی را یکی کنیم و شنبه 10 روز دیگه برگزار کنیم. فقط مشکلمون اینه که چطور 17 نفر ادم را توی یک سوییت 53 متری جا بدیم.
( هیچ میدونستید خواب خرگوشها با هم متفاوته؟ این خرگوشه با اینکه خوابه اما هر 5 دقیقه تکون میخوره 
خوب بگذارید فکر کنم ببینم غر غر جا نمونده باشه؟ غرغرهای تز نوشتن مال دفعه بعد. فعلا شبتون خوش



تنبل بازی یا له بازی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396-20:15

سلامن علیکم و رحمته اله 

اقا خانم سلام. بابا یک هفته هست تو انتخابات گیر کردم. خوشبختانه امروز صبح بعد یک هفته فقط گروه اخبارم را خوندم و دیگه سراغ گروه کل کلها نرفتم. من چندتا سوپر گروه داروسازی عضوم که اجازه نمیدادند جز مسایل صنفی و دارویی حرف دیگه ای تو گروه زده بشه و اینجا که هستم ماهی یکبار هم سر نمیزدم. خلاصه هفته پیش یکیشون را باز کردم و دیدم ای داد چه کل کلی بین اعضا فرهیخته جامعه بصورت جدی در جریانه. فهمیدم ظاهرا همه جامعه بهمین صورت دسته بندی شدند و احتمالا این مشتی هست نشونه خروار. خلاصه یک هفته با خانم خرگوشها پای یی یی سی بودیم و موبایل از دستمون نمیافتاد که دیگه شکر خدا امروز دیدم گروهها به روال معمولشون برگشت و لازم نیست من از این سر حرص و جوش بخورم. تازه جالبیش اینه تو داخل کشور بحث کی بهتره بود اینجا بحث رای دادن رای ندادن. که من معتقدم اکثریت کسانی که حرف تحریم انتخابات را میزنند خارج نشینند و روزگارشون قرار نیست با انتخاب عمامه سیاه یا سفید تحت تاثیر قرار بگیره. دیگه براتون بگم استادم یکماهی رفته مسافرت. البته همچنان ایمیلها و لیست کارهاش میاد. پسر امریکایی هم بعد اینکه تا اخر شب چهارشنبه داشت کار میکرد از پنجشنبه صبح با دوست دخترش رفت مسافرت ده روزه با کروز. من هم فرصت را غنیمت شمردم گفتم پنجشنبه و جمعه و شنبه و یکشنبه خونه باشم کمی بشینم پای نوشتن تز. که گفتن همان و کیف و کتاب دست نخورده ماندن همان. اصلا انگار تا دقیقه 90 نرسه من قرار نیست سر نوشتن برم. هرچند حس ششمم میگه خیلی وقته دقیقه 90 رسیده. فقط چون من شروع نکردم. هنوز حتی نمیدونم دقیقه 90 شده. واویلااااا. خدا به دادم برسه. اما باور کنید جدا از این 4 روز واقعا هر روز گرفتار ازمایشم. حجم کار و ازمایش و خستگی اش مجال نوشتن و انالیز داده ها را نمیده. خاک وچوک.
دیگه براتون بگم قرار شد فعلا مشترکا با پسر امریکایی که بهتره براش یک اسم بگذارم ( اسم از شما) یک پوستر برای کنفرانس سالانه فارماسیوتیکس بدیم. اما احتیاج به تایید fda برای ارائه داریم. میترسم اینطور پیش میره دفاع من هم یکجورهایی تحت تاثیر قرار بگیره. اخه پروژه های fda به اصل محرمانه نگهداشتن پروژه خیلی اهمیت میده و ممکنه بهمون اجازه نده فعلا تا اختمام کار ارائه ای داشته باشیم. فعلا استادم خلاصه پوستر را فرستاده تا ببینه نظرشون چیه. 
میدونید دوستان جدا از اینکه کارم خیلی خیلی سنگینتر از حتی یک دانشجوی دکتری شده. اما باید قدردان باشم که همچین فرصتی نصیبم شده. درسته از نظر بقیه دانشجوهای هندی حتی دوستان ایرانیم الان دقیقا داخل یک چرخ هستم و دارم له میشم اما شاخکهام میگه نگران نباش اسمان. شاید بتونی از توی این پروژه با دوسه تا مقاله ای که از توش درمیاد یک ویزای niw بگیری. البته همین الان شاخکام میگه یادت میاد برای داروخانه چقدر برنامه داشتی و اخرش هیچی نشد و مفت تومن داروخانه را دادی اومدی و الان هم به اینکار دل نبند و برای خوت بزرگش نکن. و همین الان در جنگ شاخکها فکر میکنم دومی درست میگه :((
اصلا بگذریم. یکی دوسال میرم تو چرخ گوشت. فوقش هیچی جز یک مقاله ساده گیرم نمیاد :(( ای بابا بدتر شد. حسم پکید.
پ.ن. فکر کنم خیلی تخیلی از niw نام بردم.
بیخیال. استاد من هیچوقت RA یا همون ریسرچ اسیستنت نمیگرفته. ظاهرا امسال از ترم پاییز میخواد من و پسر امریکایی را برای Ra بگیره. دیروز که به دوستم میگفتم میگفت حقوقش هم بالاتز از Ga هست. خدا کنه. از یکطرف از کار دفتری ga خلاص میشم و همین کار تحقیق را با حقوق بالاتر انجام میدم. خیلی بهتره. حالا ببینم اوضاع چطور پیش میره.
فکر کنم با این حساب هم پروسه بچه اوری در زمان تحصیل منتفی بشه. من برم یکم اخبار ببینم و از این کنفرانس سران عرب حرص بخورم. بعد هم یک ذره فقط یک ذره بشینم پای نوشتن. 



دو روز خوب جشن و تولد

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396-04:27

از صبح داره بارون میاد. پنجرها ها را بخار گرفته و بیرون دیده نمیشه اما صدای بارون و خیابون خیس را میشه شنید. شنبه هست. بعد مدتها اخر هفته ای است که خونه ام. یک خواب بعد الظهر خوب و طولانی داشتم. لازم داشتم. خیلی وقته که استراحتی برای خودم نداشتم. هرچند هنوز هم خیلی کار ازمایشگاه دارم و کاملا وسط تز و پروژه اف دی ای هستم اما انگار با شروع ترم تابستون احساس میکنم من هم باید به خودم استراحتی بدهم اینه که دوسه روزه زیاد بخودم سخت نمیگیرم. خصوصا که میبینم اکثر دوستانم رسما تعطیلات تابستونشون را با مسافرت دارند شروع میکنند. 

ترم پرکاری بود. درسته هیچ واحد درسی نداشتم اما فشرده کار کردم. خوشبختانه ازمایشهای خرگوشی خوب پیش میره. بعد از اون تستها میره روی خوک و بعد روی ادم. یک جورهایی قراره یک پروژه 2 ساله باشه و تا سال دیگه تابستون کار برای انجام هست. از اونجا که تز من بخش خرگوشی و پیش پروژه اف دی ای هست تز خوبی برای مستر درمیاد. تازه فهمیدم کل پروژه اف دی ای قراره تز دکتری اون پسر امریکایی که داره رو پروژه  با من کار میکنه بشه. تزش محشر میشه. به دوست ایرانیم که گفتم با خنده میگفت اخه اون این تز را میخواد چیکار. بده به ما که باهاش گرین کارت بگیریم. میدونید که میشه با تزهای قوی برای ویزای نخبگان اقدام کرد. از این فرصت که گذشت اما امیدوارم بتونم یک تز قوی و خوب دیگه برای دکتری ام پیدا کنم.
میدونید تو این ازمایشگاه خوب دارم پیشرفت میکنم. درواقع بعد از این پسر امریکایی که اتفاقا  پسر دقیق و بسیارکمال گرایی هست و خودم هم کار ازمایشگاهش را قبول دارم. من نفر دوم ازمایشگاهم و استادم روم خیلی حساب میکنه. البته در حد اون پسر امریکایی که دست راست استادمه و  میتونه راحت با مسئولین اف دی ای ویوئو کنفرانس بگذاره نیستم. اما صد درصد از بچه های هندی حراف که از زیر کار درمیرن و هیچی بلد نیستن و فقط بلدند خیلی خوب حرف بزنند خیلی بهترم. راستش خیلی افسوس میخورم که دارم بعضی فرصتها را بخاطر زبانم از دست میدم. درسته که زبانم پیشرفت کرده اما واقعا الان نیاز زبان کاملا مسلط را حس میکنم. یواش یواش ارتباطاتم داره جلوتر میره و به سطحهای بالاتری میرسه . باید بتونم با ادمهای حرفه ای خوش و بش کنم و درحین گفت و گو خودم و کارم را پرزنت کنم. مهمتر از اون من دارم وارد بخش دکتری میشم. مسلما درسته که 2-3 سال بیشتر وقت دارم روی زبانم کار کنم اما بهمون نسبت اینترویو من سخت تر و حرفه ای تر میشه. یواش یواش ادمهای مهمتری را دارم میبینم و اگه بخواهم تو کارم پیشرفت کنم و بالاتر برم باید سطح زبانم با اسمانی که 3 سال پیش وارد امریکا شد خیلی فرق کنه. خیلی خیلی فرق کنه. خوب راستش برای این هدف کلاس esl دانشگاه را برای ترم تابستون ثبت نام کردم. پولیه اما از سطح پیشرفتم راضی نیستم و تغییرات بزرگتر میخوام. از دوشنبه شروع میشه ببینیم چی میشه.  
راستی هفته پیش جشن فارغ التحصیلی ام بود. حس فارغ التحصیلی برام نداشت از اونجا که هنوز تزم تموم نشده  و درسم هم که همچنان ادامه داره اما درکل جشن خوبی بود و خاطره شیرین و خوبی برام شد. روز قبلش ارایشگاه رفتم. و روز جشن هم با حضور دوستهای خوبم خاطره ساز شد. عکسها را که تو فیس و اینستا گذاشتم هم کلی پیام شیرین و خوب گرفتم و هنوز با بیاد اوردنش لبخند میزنم. 
پنجشنبه هم تولد راستین بود. صبحش که من پیش خرگوشها بودم. با پسر امریکایی هماهنگ کردم  ساعت 5 بیاد و ازمایش را ادامه بده تا من برم خونه. با همسر رفتیم پدیکور. همسری اولین بار بود که پدیکور و ماساژ پا میگرفت و براش جالب بود. بعد هم رفتیم شام یک رستوران ترکی نزدیک خونه و کباب زدیم. جاتون خالی. و برای 9 شب هم دوسه تا دوستهامون اومدند بصرف کیک و چایی. اینجا جدیدا یک نوع کیک جدیدا میخریم که عاشقش شدم. حتی از کیکهای ایران هم خوشمزه تره. اسمش را الان یادم نمیاد. اما خود کیک تو سه نوع شیر خوابونده میشه و نرمه. خلاصه واقعا خوشمزه هست. کادوی همسر را هم چون دیر سفارش دادم امروز رسیده. جلوی رومه. منتظرم که همسری از راه برسه و کلی با دیدن عکس العملش کیف کنم. میدونه که براش هدیه گرفتم اما نمیدونه چیه. بعدا براتون مینویسم که هدیه اش چی هست. الانه که دیگه کم کم از راه برسه.  من از اون بیشتر ذوق دارم



یک روز ازمایشگاهی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396-02:10

سلام سلام. 

الان اسمان تو ازمایشگاه و پیش خرگوشها تشریف داره. خرگوش نیمه خوابم هم روی میزه و پمپ و کلی سیم میم بهش وصله. بگذار اول یک توضیح بدم ازمایش invivo چیه و احوال خرگوش را بپرسیم بعد بریم سراغ خودم.  ازمایش این وی وو به ازمایشی میگن که قراره روی موجود زنده انجام بشه.  درواقع جز ازمایشهای فارماکو کینتیک هست. خوب حالا از این کلمه های قلنبه سلمبه بیاییم بیرون و سر راست بگم  چیکار میکنم. اول توی دو مرحله موهای پشتش را کامل میزنیم. ماشالا خرمن موی سفید. دیگه هیچی مو نباید بمونه. بعد روزی که ازمایش دارم اول یک ارامش بخش بهش میزنم بعد یکسری لوله نازک که از سر سوزن نازکتر هست و قبلا خودم ساختم (مایکرودیالیز) را زیر پوستش میگذارم. باید تموم سعیم را بکنم که کاملا سطحی زیر پوستش باشه . بعد این لوله های خیلی نازک را به سرنگهای که به پمپ وصل هست وصل میکنیم و با سرعت میکرو لیتر در دقیقه سرم پمپ میکنیم و بعد هم کرم یا پمادی که در نظر داریم به اندازه مشخص  روی پوستش میمالیم و اخر دست میبینیم چقدر از این دارو به زیر پوست رفته و توسط همون لوله های نازک که بخشیش نفوذپذیره دارو را جمع میکنیم و بعد با hplc اندازه میگیریم. اینطوری هست که معلوم میشه ایا مثلا این کرم یا پماد که ادعا داره این دوز را داره دقیقا چقدرش جذب پوست میشه و به زیر پوست میرسه. خوب من برم یکم کار خرگوشی بکنم دوباره میام. من دوباره اومدم. 
براتون بگم از ساعت 10 صبح که اومدم تا خود ساعت 5 یکسره سرپا بودم . الان هم حدود دوساعته که نیم ساعت سر پام و نیم ساعت نشسته. هرچند فکر نمیکنم خیلی دوام داشته باشه. چون یواش یواش خانم خرگوش بیدار میشه و شروع به تکون خوردن میکنه و باید مداوم بالا سرش باشیم تا به ازمایش گند نزنه. یک شات دیگه ارامبخش میدم و خلاصه این پروسه تا 11 شب ادامه داره. فردا خونه ام اما دوشنبه سه شنبه چهارشنبه و پنجشنبه همین اش و همین کاسه. یعنی تقریبا یک ماهه حداقل ساعتی که یا سرکار یا ازمایشگاه بودم 8 ساعت بوده و اکثرا در حد 12-13 کار در روز بوده. یکبار هم که رکورد شکوندم 16 ساعت ازمایشگاه بودم. و این است اوضاع و احوال اسمانی. تازه این وسط هفته دیگه هم جشن فارغ التحصیلیمه. چه شیر تو شیریه.
بچه ها من فعلا باای. اگه جونی برام بود میام یک پست دیگه میذارم. 
اووخ کمرم صاف نمیشه



ازمایش خرگوشی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396-19:49

سلام بر بیمعرفتان گروه. اقا خانم من یک مدته  بدجور گرفتار تز هستیم برگشتم میبینم دریغ از یک کامنت. تازه دوتا پست پشت هم گذشته بودم و هیچی. خوب ایراد نداره. من با کامنت و بی کامنت ادامه میدم. 
براتون بگم یک مدته ازمایشهای invivo یا بعبارتی بخش تست روی خرگوش شروع شده. شنیده بودم ازمایشهای invivo بخاطر حضور موجود زنده سخت تر هست اما تا شروع نکردم نفهمیدم چقدر سخت. براتون بگم سری اول که ازمایش را انجام دادم ساعت 9 صبح که رفتم ازمایشگاه تا ساعت 12:30 شب اونجا بودم و اونقدر درگیر که حتی فرصت نکردم ناهار بخورم. تستهای بعدی یک کمک موقتی داشتم که کار کمی سبکتر بود اما بهرحال تا ساعت 11 شب طول کشید. دوبار هم ازمایش نصفه موند که خرگوش نیمه بیهوشم از توی محافظ پارچه ای پرید بیرون و همه سیم میمها قطع شد. دو تا سه بار دیگه این تست با موفقیت و کامل انجام بشه. این بخش تمومه و با انجام یک چندتا ازمایش کوچیک دیگه کلا میتونم شروع به نوشتن تز کنم. 
جشن فارغ التحصیلی هم که ده روز دیگه هست البته دفاعم میمونه برای تیر و مرداد.  اینترنشیپ هم که متاسفانه جور نشد. خوب امروز هم قرار بود تست خرگوشی انجام بدم اما چون دیروز و فردا  هم تست خرگوشی داشتم و دارم، تصمیم گرفتم امروز فقط برم دانشگاه و کارهای عقب مونده جمع اوری و تحلیل داده ها را انجام بدم. اوخ اوخ ظهر داره میشه من هنوز خونه ام. خوب فعلا خدافظ.



دوستیها

نوشته شده توسط:اسمان پندار
سه شنبه 29 فروردین 1396-04:45

از ظهر مشغول دیدن سریال شدم big little lies سریالی هست که تازه بیرون اومده و هنوز یک فصلش کامل نشده. اهنگ شروع فیلم را خیلی دوست دارم. حال و هوا و فضاش و پشت سر هم دیدن سریال باعث شد کمی از فضای خودم دور بشم و تو فضای فیلم فرو برم. بعد هوس کردم به یکی دوتا از دوستهام زنگ بزنم. یکیشون با یک دوست دیگه و مشغول حساب کردن صورتحساب شامشون بودن. کوتاه کردم و گفتم بعدا زنگ میزنم. یکی دیگه کمی گرفتار بود و گفت بعدا زنگ میزنه. میدونید دارم به چی فکر میکنم. چند ماه پیش که خیلی بابت داشتن دوستهای جدید خوشحال بودم. راستش متاسفانه دوستیها خوب پیش نرفت. من نه. من هنوز با همشون رابطه خوبی دارم. متاسفانه رابطه  دوتاشون اصلا خوب پیش نرفت. از اونها که اصلا امیدی به خوب شدنش نیست. همین باعث شد جمعی که اینهمه بابتش خوشحال باشم تیکه پاره باشه،اعتمادها از بین رفت. فاصله پیش اومد و دوستیها شکل دوست وقت دانشگاه شد. نمیدونم برای اونها هم مهمه یا نه اما من خیلی دلم برای دخترونه هایی که با هم داشتیم تنگ میشه. حیف شد. این وسط من، هنوز با همشون رابطه دارم ، دوستیهای دونفر دونفر گرچه شیرینه اما جای اون جمع شدنها و خندیدنهامون  را نمیگیره. یادش بخیر. 

از اونطرف کار تز و پایان نامه من کاملا فشرده شده که همه وقت ازادم را داره میخوره. باید سعی کنم بچه ها را بیشتر دور هم جمع کنم. 
امیدوارم



بافت نیویورک

نوشته شده توسط:اسمان پندار
دوشنبه 28 فروردین 1396-22:10

به به سلاملیکم. بلاخره قسمت شد من درخدمت شما باشم. نمیدونید که چه دوره فشرده و سختی داشتم. اونقدر این مدت همش در حال بدو بدو بودم امروز که بعد مدتها خونه ام باید فکر میکردم  که چطوری وقت گذرونی کنم. خوب خیلی چیزها هست که یتونیم راجع بهش حرف بزنیم. بگذار لیست کنم خونه .محله. علت بدو بدو. هوای خوب. فارغ التحصیلی. تز که بخشی از بدو بدو حساب میاد. بدو بدوی بعدی، خوب کسی نظری نداره؟
بگذار از خونه و محله شروع کنم.
اول از همه  بگذارید یک تعریفی از نیویورک خدمتتون بدم. نیویورک اینطوری نیست که بشه دست گذاشت رو نقشه و بگی خوب شمال نیویورک خوبه. جنوبش بد. دقیقا محله تا محله ادمها و خونه ها و وضعیت مالی و فرهنگی میتونه متفاوت باشه. مثلا فقط چندتا خیابون  ازقسمتهای شرقی منهتن که برج اقای مو زردیان قرار داره با قسمت شمالی منهتن که شامل هارلم و منطقه سیاه نشین و متاسفانه فقیر نشین فاصله هست. یا بروکلین اصلا همین جایی که من زندگی میکنم بفاصله یک بلاک که معادل کوچه تو کشور ما میشه دقیقا ادمها و بافتشون و فرهنگشون فرق میکنه. اینطور بگم این خیابون که ما هستیم چینی نشینه، بعد فقط یک بلاک. فقط یک بلاک سمت چپ. محل خرید لاتین زبانها هست. بعد حدودا ده تا بلاک به سمت جنوب که میری خود سفید ها هستند و چند تا کوچه پایینتر به سمت چپ خونه های میلیاردی و انچنانی میبینی. یعنی کاملا هرمحله مشخصات و ساختار خودش را داره و دقیقا از این خیابون تا اون خیابون و حتی بلاک تا بلاک منطقه فرق میکنه. خلاصه این  میشه که محله الانمون با اینکه فقط یک ایستگاه مترو با خونه سابق فاصله داره کاملا متفاوته و البته خوشبختانه خیلی بهتر از تصور من برای زندگی هست. شاید هم اونقدر اپارتمان و لذت دوباره زندگی مستقل شیرینه که شلوغی محله اذیتمون نمیکنه. خوشبختانه اپارتمان کاملا ساکتی داریم. از اونجا که همه اپارتمانها سوییت هست همسایه ها اکثرا سفید و مجرد و سالم و بی دردسرند. ادمهای موجهی که معلومه صاحب خونه با وسواس و دقت انتخاب کرده( امیدوارم خلاف حرفم هیچوقت ثابت نشه). خود ساختمان 100 سال قدمت داره. یعنی از دیدن قدمت راهرو و پله های چوبیش خنده اتون میگیره. اما خود اپارتمان بازسازی شده و تقریبا همه چیز عوض شده. ما هم کمی ولخرجی کردیم و  بخونه کمی سرو شکل دادیم و الان واقعا از اپارتمان راضی هستیم.  
هوا هم که عالی عالی شده. تقریبا تابستون اومده و ازحالا میشه با دیدن ادمها با لباسهای رنگارنگ و تابستونی لذت برد. جالبه که حتی رنگ موها هم تابستونی میشه و مردم رو به رنگهای فانتزی میارن. صد البته من هم اگه موهام را استریت ژاپنی نکرده بودم و میتونستم دکلره کنم احتمالا تا حالا یا ابی شده بودم یا سبز. شاید هم صورتی:))) خوب نمیشه دیگه. ادم موفرفری یک انتخاب بیشتر نداره. یا موی صاف یا موی روشن و رنگی. فکر کنم تنها باری باشه که سرتسلیم در برابر اجبار فرود میارم. هرچند همین الان هم بزور و ضرب بدون دکلره تاحدی موهام را روشن کردم. راستی جالبه من که اینطور با لذت راجع به موهای رنگی حرف میزنم وقتی بحث انتخاب رنگ برای وسایل خونه میرسه. به سمت رنگهای خنثی مثل خاکستری و نهایتا بژ میرم. 
خوب این هم پوشش دو موضوع. میمونه بحث بدو بدویی که داشتم و دوباره خواهم داشت که از تصورش هم بخودم میلرزم از بس سخت و نفسگیر بود.
بعدا مینویسم.
راستی چندوقته میهن بلاگ قاطی پاتی کرده و روزانه 20-30 تا کامنت اسپم میگیرم. اگه احیانا هک شدم از طریق اینستا پیدام کنید:asemanerastin
راستی خیلی وقته منتظرم وبلاگ چندتا دوست خوب آپ بشه. اما انگار دیگه خیال نوشتن ندارند. امروز لینک اونهایی را که بیش از شش ماهه ننوشتند حذف کردم بااینحال اگه دوستی حذف شده که میخواد دوباره دست به قلم بشه حتما خبر بده.




بدوبدو

نوشته شده توسط:اسمان پندار
چهارشنبه 23 فروردین 1396-06:18

هلو ملو . ساعت 10 شبه و بنده الان خسته و  له اومدم تا یک سلامی عرض کنم و بگم نبود منرا به حساب فراموش کردن اینجا نگذارید. بگذارید به حساب اینکه از اخرین بار که نوشتم  هنوز نشده یکساعت. فقط یکساعت ناقابل برای خودم زمان داشته باشم. از فردا هم که مرحله دوم و سخت ازمایشهام شروع میشه و دیگه نور علی النور. کلی دلم میخواست براتون از سیزده و خونه و محله بگم که باشه برای یک وقت دیگه. من برم که مغزم فرمان نمیده. باای

راستی سه تا کامنت از سه تا دوست گلم دارم خوندم اما هنوز فرصت نشده جواب بدم. با عرض معذرت کمی دیگه هم صبر کنید.



فکرمحدود شده در یک راستا

نوشته شده توسط:اسمان پندار
دوشنبه 7 فروردین 1396-00:23

امروز خونه ام. در واقع زیر پتو. غیر از اینکه صبح تا ساعت1 ظهر خوابیدم بقیه روز را هم جز برای خوردن یک قهوه از تخت بیرون نیومدم. البته بجز نیم ساعت تلاش مذبوحانه ای که برای دیدن یک فیلم تخیلی کردم که اینترنت مزخرف یاری نکرد و به دنیای وبلاگ خوانی برگشتم. خوندن چند وبلاگ یاد اوری خوبی بود که چقدر مغزم و سواد تفکر و تخیلم ته کشیده و همه به محدوده دارو و داروسازی ختم شده. یاد روزهای کنکور می افتم که خدای صنعتهای ادبی بودم. عاشق این بودم تعریف و صنعت دو کلمه کنار هم را پیدا کنم. تمام شعرها و نثرهای کتاب ادبیاتم دچار تجزیه تحلیل بود. اون زمان که ساب تایتل عربی را کامل میفهمیدم. کمی نثر اهنگین بلغور میکردم. تخیلم تا بینهایت کار میکرد. اونقدر احساس خدایی میکردم که فکر نمیکردم گرد زمان چون جوب ابی تمام کنده کاریها را بشورد و ببرد. شاید اصلا به زمان فکر نمیکردم. همونطور که الان جز دایره چندسال قبل و بعد زمان حال  زمان دیگری برایم معنایی نداره. باید فکری به حال این اسمان بکنم و گرنه ده سال یا بیست سال دیگه جز یک تخصص قاب شده رو دیوار و حرفهایی از جنس داروسازی حرفی برای گفتن نداره. اصلا کی بود که کتاب خوندن یادم رفت. کی بود که فراموش کردم لذت تخیل را. کی بود که فکر کردن را کنار گذاشتم. چند سال دیگه مونده که اینجا حرفی جز تکرار روزانه ها نداشته باشم.  دلم برای اسمانی که برای کنکور اماده میشد تنگ شده. شاید هم اون اسمون فرق خاصی نکرده. الزام زمان از درسهای دبیرستان به درسهای کاملا تخصصی دارو سوقش داده. فقط عدد تغییر کرده. 18 سال نه، 21 سال از اونروز گذشته. مسخره هست زمان و گذر زمان و ادمیزاد. عددها و بازیشون با ادمها.  زندگی و دویدنها. رسیدنها و تمام شدنها. 

میدونم که بزودی این لحظه تعلل هم فراموش میشود و بجاش محاسبات عددی پایان نامه و نهایتا چند جزوه و کتاب بهبود روند فلان ازمایش جاش را میگیره. 
من. من با ظاهر و رفتار و اهداف یک دختر خیلی جوونتر به کجا دارم میرم. واقعا درسته؟ واقعا همینه؟ این بود چیزی که میخواستم؟ اصلا چی میخواستم؟ موفقیت و پله پله بالا اومدن. ته این نردبان جز کهولت و تماشای افتاب لب بوم چه چیزی انتظارم را میکشه. چه چیزی انتظار ادمها را میکشه. وه که چه معنای کوتاهی در زندگی اکثریت ادمها نهفته هست و بعضی کوتاه و کوتاهتر. 
کدوم قشنگتر و ارزشمندتر هست. مقاله ها، پرزنتها، بالا و بالاتر رفتنها. یا لختی زندگی را به نظاره نشستن؟ شاید هم روزی که انتخاب میکردم و در راستای اون انتخاب، انتخاب میکنم باید میدونستم که نقشه زندگیم را رسم میکنم. و کی میتونه بگه کدوم نقشه قشنگتره جز حس رضایت و شادی و موفقیت. حس رضایت..... حرفها داره برای گفتن. ظاهرا خمودی مغز ناتوانی تجزیه و تحلیل را بدنبال داره و شاید حتی چندسال دیگه فکری هم نباشه که نگران تجزیه و تحلیلش باشه.
وقت کوتاه کردن سخن هست قبل اینکه کوتاهی فکر خودش را برخ بکشه. 



عیدانه

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 5 فروردین 1396-21:28

سلاملیکم
صد سال به از این سالها. احوال دوستان. عید شما مبارک. چطور مطورید؟ همین الان یادم افتاد وقتی بچه بودم کارت پستال برای عید میدادیم و میگرفتیم. من هم اونها را توی یک دفتر چسبونده بودم و جمع میکردم. حتی همین الان هم میتونم تصویر چندتاییش را بیاد بیارم. حیف که تو این سالها گمش کردم. جدا بعضی چیزها بخصوص یادگارهای بچگی وقتی بزرگ میشیم چقدر برامون عزیز میشه و یادشون میکنیم. 
خوب براتون بگم من خوب و خوشم. کلا ازوقتی نگاهم به زندگی تغییر کرده تو اتاق کوچیک چندمتریمون هم حس خوب دارم. شاید هم دلیل حس خوبم این باشه که تو سال نو خبرهای خوب ادامه دار بوده و پذیرش پی اچ دیم هم دراومد. قبلا بهتون گفتم فقط یک تکرار کوچولو که مستری که الان دارم میگیرم درسهاش برای  همون دوسال اول پی اچ دی هست و برای همین  فقط با خوندن سه سال دیگه پی اچ دی را هم میگیرم. از این سه سال هم فقط یک سالش درس تئوری هست و دوسالش تز و پایان نامه هست. کلا چیزی نمونده. و خبر دوم اینه که من نمیدونستم تابستونها هم ga داریم و فکر میکردم اگه اینترنشیپ  نگیرم تابستون چکار کنم. خود دانشگاه بهم ایمیل زد که بیا مدارک TA تابستونت را پرکن. خلاصه کلی سورپرایز خوب شدم. 
شیطونه هی میگه یک نقبی بزن به ارشیو وبلاگ و ببین حس و حالت تو عیدهای قبل چی بوده اما میترسم برم وحالم گرفته بشه. 
جاتون خالی امروز هم بعد یکهفته برف و سرما دما رسیده بالای 15 و قصد داریم با یکی از دوستانمون بریم بیرون کباب کوبیده بزنیم. هفته دیگه هم که اینموقع اسباب کشی داریم.
دارم فکر میکنم به تفاوت عید اینجا و عید ایران. به شادی ایران و به شادی اینجا. هر دو خوب و شیرینه اما من کم کم دارم یادمیگیرم چطور میشه از زندگی لذت برد. چیزی که تو ایران بخاطر تاثیر فضا و مکان و ادمها امکانش سخت تره.
کوتاه بگم. کلا دوتا ارزوی بزرگ دارم. زندگی اونها را هم بهم بده. فکر کنم ارزوها و خواسته های بزرگم تموم بشه و بمونه اون ریزه میزه ها. البته از این دو ارزو یکیش برای خودش یک دریا ریزه میزه داره. اما بشه با دریاش هم میسازیم.
اسمونتون ابی و دلتون سبز












چشم ها را باید بست

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 28 اسفند 1395-07:25

دوستم که تو رنگ کردن مو واردتر از من هست گفت میتونم فلان رنگ را تو شعبه bed bath & beyond پیدا کنم. نزدیکترین شعبه به خونه را سرچ کردم و با اتوبوس و پیاده خودم را رسوندم. برخلاف تصورم  از یک شعبه با محصولات بهداشتی با فروشگاهی تقریبا مثل ikea روبرو شدم ،کمی گرونتر. یک مدت بین وسایل تزیینی و خاص گشتم. چیزهایی بود که چشمم را میگرفت. اما جیبم اجازه خرید نمیداد. یا بفرض هم که اون دست زیر لیوانی خاص یا فلان ظرف دسر را میخریدم. برای  کدوم دست لیوان. برای کدوم میز ناهارخوری. خندم گرفت.  جیب خالی و زندگی خلاصه شده تو چمدونها کجا و ارزوها و رویاها کجا. اقا چهل سالم داره میشه و هنوز عین بیست ساله ها فکر میکنم فرصت دارم و  هنوز زمان زیادی دارم. درواقع گوشهام را گرفتم و چشمهام را بستم و میکوبم و جلو میرم. اما واقعا این راه به کجا میره. اه امان از این زندگی که دراصل به هیچ جا نمیره. اصلا همین الان راه نیمه شده. مگه چند سال دیگه پدرمادرهامون زنده اند. تموم شد ،روزهایی که میشد درکنار خانواده بود را با انتخابمون کنار گذاشتیم........................ راستش اینها همه حرفهای من نیست. اینها حرفهای من و راستین هست. قبلا گفته بودم راستین مخالف بچه هست. اما نگفته بودم چرا. حالا میگم. دلیلش زندگی هست. خود زندگی. اومدنها و دویدنها و رفتنها. و نمیتونه قبول کنه کسی را به این جمع اضافه کنه. 

میدونید چیه. من هم یکزمانی مثل اون بودم. گم شده در پیدا کردن معنا و مفهومها. نمیدونم کی شد یا چطور شد که یاد گرفتم از نفس کشیدن لذت ببرم. الان میتونم شادی را تو چیزهای ساده هم پیدا کنم. راستش اصلا یاد گرفتم فکر نکنم. یعنی سعی میکنم که بیشتر مواقع فکر نکنم و گرنه فکرهام میشه یک چیزی مثل پست امشب. داشتم میگفتم راستین شاد هست. اتفاقا ظاهر غمگینی هم نداره. اما متاسفانه جز چند درصد ادمهایی هست که از زندگیش راضی نیست. از خودش و جایگاهش راضی نیست. کلا از زندگی راضی نیست. ارزوشه زندگیش طوری بود که میتونست همزمان هم پیش من باشه هم تهران. کنار خانوادش. اصلا خود تهران. یک نوستالژیک باز قهار. 
اره اینجوری هست که من زندگی را میتونم از چشم خودم و چشم اون همزمان ببینم. ذهنم میگه من درست میگم و راه زندگی کردن یعنی جلو رفتن. تو تموم مسیرهایی که دیگران رفتند. به زبون ساده ،درس و کار و ازدواج و بچه. احتمالا بعدا هم شاهد رفتن عزیزان و بعم هم انتظار برای بستن این دفتر. اصلا فکر میکنم فقط باید رفت. نباید ایستاد و فکر کرد که حالا چی. اخرش چی. بعدش چی. نباید نشست و غصه روزهای خالی بدون پدرها و مادرها را خورد. باید چشمهامون را ببندیم و کورکورانه مسیر مشخص شده را بریم. عین همه زوجهای دیگه دورمون را با بچه پر کنیم طوریکه که با رفتن یک نسل شاهد بزرگ شدن نسل دیگه ای باشیم. باید بچه دار شد طوری که زمانهای دوتایی فیلم دیدن اهنگ گوش کردن و نت گشتن و گشت و گذار بچرخه فقط حول و حوش بچه و نیازها و خواسته هاش. اونقدر سرت شلوغ بشه که فرصت نکنی بشینی و معنای زندگی را در بیاری. اره فکر میکنم این راهشه.  فقط حیف که چهل داره میرسه اما زندگی من بسبک بیست ساله ها برنامه ریزی شده.


پیوست: دوست خیلی خوبم. هدی گل. یکبار نوشته بود چرا راستین ادامه تحصیل نمیده. هدی جون از اونروز ذهنم درگیر کامنتت شده و تصمیم گرفتم اول ازت تشکر کنم که دوستانه پیشنهاد خوبت را داده بودی و دوم دلیلش را بنویسم. خوب خودمون هم خیلی دوست داریم. فقط قضیه اینه که من درامد خاصی از دانشگاه ندارم. تازه این ترم شاهکار کردم ga گرفتم و استایپنی که بزحمت یک سوم هزینه هامون را پوشش میده. اینطور بگم با استایپن دانشگاه ما نمیشه زندگی را چرخوند و همه بچه ها دارن کار ازاد میکنند، مجبورند. هزینه تحصیل دوره مستر راستین + هزینه زندگی چیزهایی هست که اگه قرار به ادامه تحصیل راستین باشه پرداختش الان برای ما امکان پذیر نیست. درضمن راستین شخصیت تراکتوری من را نداره و نمیتونه همزمان با کار امتحانهای زبان را هم بده. الان زبانش در حد 6.5 هست و اگه بخونه خیلی بهتر میشه اما میدونم فرمول من برای راستین جواب نمیده و مهمتر اینکه پول این اجازه را بهمون نمیده. 
بازم ممنون هدی جان. کامنتت خیلی برام ارزش داشت. همیشه دنبال همچین نظراتی هستم:*



تیک: مشکل دوستیابی حل شد

نوشته شده توسط:اسمان پندار
چهارشنبه 25 اسفند 1395-22:15

جمعه:

من امروز خوشحال و خندون لپ تاپ را زدم زیر بغلم كه بیام از محل كارم چندتا پست براتون بنویسم و جبران كم كاری گذشته رابكنم زپرتی باطریش تموم شد، حالا باز برگشتم رو گوشی و از اینجا پست مینویسم، و اما یك پست روزانه بدم و از روزها بگم ، فكر كنم تا اونجا را داشتید كه قرار بود پرزنتیشن بدم، خوب یكجورهایی انگار از قبل مطمئن بودم خوب میشه و استرس نداشتم، فرصت كردم سه باری هم تو خونه برای در و دیوار پرزنت كنم و اماده بودم، خلاصه رفتم و تركوندم، استادم كه گفت خوب بود، دوست كاناداییم میگفت عالی بود، هم خونه ایم میگفت پرزنتت با صحبت عادیت  کامل فرق میكنه و خیلی بهتره، از یكی دیگه هم پرسیدم و میگفت خیلی روان بودی و حتی یك وقفه هم نداشتی طوری که از خودم میپرسیدم یعنی فلانی همه را حفظ كرده؟ خلاصه در كل خیلی راضی بودم و ترس و نگرانیم بابت دفاع هم از بین رفت، تزم هم داره خوب پیش میره ولی خیلی كار داره و احتمالا از دوهفته دیگه كه كارم با خرگوشها هم شروع بشه خیلی خیلی سنگینتر میشه و فکر کنم بجز ٨ ساعت خواب باید تو دوره های ٤٨ ساعته ازمایشگاه حیوونها باشم. اما خب دیگه تزه و ریسرچ و این چیزهاش، متاسفانه هنوز اینترنشیب تابستون را پیدا نكردم وهمینطور جواب ادمیشن دانشگاهم را، البته یكجورهایی حدس میزنم در مورد دومی مثبت باشه اما خب تا صد در صد نشه نمیشه روش برنامه ریزی كرد. 
یکشنبه:
دیروز جاتون خالی خونه یکی از دوستان بودیم. یک فرق اساسی مهمونیهای اینجا با ایران داره. شایدم بهتره بگم مهمونیهای اینجا بیشتر شبیه پارتیهای ایران هست. حالا چرا؟ بگذارید اینطوری بگم. ایران که ما مهمونی میگرفتیم جز دوستهامون کسی را دعوت نمیکردیم. این دوستها هم اصولا دوستهای قدیمی بودند. خوب کم و بیش هم تهیه همه غذا و خوردنیها پای میزبان بود. حالا این وسط اگه مثلا هوس میکردی دوستهای دبیرستانت را دعوت کنی اونقدر گرفتار رودربایستی و چی بپزم چطور پذیرایی کنم میشدی که اصلا قید مهمونی را میزدی. بنظرم در کل مهمونی دادن تو ایران واقعا پرهزینه و زحمت هست. حالا اینجا چطوره؟ اینجا مهمونیها بیشتر بصورت پات لاک هست. میزبان مثلا یک قلم غذا تهیه میکنه و بعد هرکی یک ظرف غذا دستش میگیره میره مهمونی. یا مثلا یکی که حال غذا درست کردن نداره تهیه ظرف یکبار مصرف یا هله هوله یا نوشیدنی را بعهده میگیره و اینطور میشه که میزبان تمایل پیدا میکنه تا صد پشت غریبه را دعوت کنه و اینطوری هربار کلی دوست قدیم و جدید میبینیم و با ادمهای جدید اشنا میشیم. و به اینصورت مشکلی که من سالها داشتم و اونم پیدا کردن دوستهای جدید بود خیلی راحت برطرف شده. شاید حتی بچه های قدیمی که از اول و وقتی که من ساکن ایران بودم یادشون بیاد که من فقط چندین پست راجع به اینکه دوست جدید میخوام و نمیتونم دوست پیدا کنم نوشته ام. جالبه اون زمان فکر میکردم مشکل صد در صد بخاطر روحیات یا اعتماد به نفس منه اما حالا اینجا وقتی میبینم چقدر راحت  خودم هست و ادمها جذب من میشن ودوست پیدا میکنم کلی حس خوب دارم. جدا خودم هم تا همین الان یادم رفته بود که دوست پیدا کردن یکی از دغدغه ها زندگی من بود. چه جالب. 
دیگه براتون بگم این هفته اسپرینگ برک یا تعطیلات بهاره ما هست. البته من فردا میرم ازمایشگاه و یک روز هم باید برم سرکار. دیگه اینکه چون هیچ درسی ندارم و ازمایشهام هم خوب پیش میره چند وقتی هست ذهنم نسبتا ارومه و نگرانی ندارم. البته دیشب یکی از دوستهای خوبمون میگفت اشتباه میکنم قصد پی اچ دی کردم و بهتره شهریور که درسم تموم میشه زودتر وارد بازار کار بشم و هرچی دیرتر وارد صحنه بشم ضرره. راستش یکجورهایی راست میگه و اورکوالیفاید یا تخصص بیش از نیاز جامعه پیدا کردن یک مشکل اساسی اینجا هست. اینطوری که کارخونه ها یا کمپانیها ترجیح میدن مستریا همون کارشناسی ارشد را بگیرند چون همون کار پی اچ دی را میتونه انجام بده و کارخونه مجبور نیست حقوق بالاتری هم پرداخت کنه. اینجا هم اینطور نیست که طرف بگه اقا من حقوق پایینتر میخوام من را استخدام کنید. کارخونه مجبوره طبق ضوابط حقوق بالاتر بده. جالبه اختلاف حقوقها هم اونقدر قابل توجه نیست. مثلا اگه پی اچ دی در ماه 8 میلیون حقوق میگیره. مستر 6 میلیون میگیره. نمیدونم خلاصه دوستمون شدیدا توصیه میکرد نرم پی اچ دی و بجاش دنبال کار بگردم. اما احساس میکنم مرغ من یک پا داره و احتمالا برم 2-3 سال دیگه هم خودم را الوده کنم.
خوب این هم از حرفهای امروز. البته امروز این پست را نمیگذارم و میگذارم برای چند روز دیگه چون هنوز برای پست قبلی جز یک نفر هیچکس کامنت نگذاشته و من کامنت عیدونه ای میخوام. 
چهارشنبه سوریتون هم مبارک.




  • تعداد صفحات :26
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox