my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

زندگی در کنار کرونا

جمعه 24 مرداد 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اظهارفضل، روزها در اون سر دنیا (سال ششم)، 

سلام بعد پنج ماه یک پست از مترو بذارم، امروز دومین روزه که دارم میرم لب تا کارهای ریسرچ را انجام بدم، دیروز با دوچرخه رفتم، مسیر رفت تموم سرازیری بود و حتی زحمت پا زدن هم به خودم نمیدادم اما مسیر برگشت یکساعت تموم طول کشید و تموما سربالایی، یعنی چندتا خیابون به خونه امون وقتی پارک نزدیک خونه را دیدم از خوشحالی کلی ذوق کرده بودم. براتون بگم روز عید نوروز که برای خرید ضروری با راستین رفتیک یک فروشگاه، با وجود اینکه کرونا به امریکا اومده بود از اینکه مردم بدون ماسک و درکنار هم بودن کلی تعجب کردیم جالبه به همون نسبت بقیه هم به ما به چشم ادم فضایی نگاه میکردن که با ماسک و دستکش بینشون میگشتیم،امروز که بعد ماهها سوار مترو شدم از اینکه درعرض چندماه ماسک به یک پوشش مسلم و طبیعی ادمها تبدیل شده تعجب کردم، همه ماسک دارن و کمتر کسی را بدون ماسک میبینم، وقتی نگاه متعجب مردم تو روز عید را با الان که فکر کنم اگه کسی بدون ماسک باشه نگاههای متعجب سمتش روانه میشه مقایسه میکنم از تغییر سریع عادتو خو ادمیزاد متعجب میشم،میدونید که من طرفدار پر و پا قرص فیلمهای علمی تخیلی هستم، خوب این جور صحنه ها برای من مثل یک جور زندگی در فیلمها است و جالبه، هرچند انصافا، دیروز وقتی از صبح تا شب را مجبور بودم با ماسک بگذرونم، فهمیدم زندگی هرروزه با ماسک اصلا اسون نیست ، میدونید که بعضیها معتقدن شیوع کرونا درنهایت مثل سرماخوردگی میشه که باید به زندگی درکنارش خو گرفت، اما من خودم شخصا امیدوارم واکسنها اونقدر فراگیر بشه و ایمنی به این ویروس مادام العمر باشه و بشر زودتر از این بلای خانمانسوز و ادمکش راحت بشه، بچه ها من رسیدم ایستگاه، بعد مدتها مترو سواری حال داد:))

نظرات() 

روزانه

یکشنبه 19 مرداد 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا (سال ششم)، 

سلام به همه، من برگشتم، بعله این پراسپکتس را هم دادم رفت پی کار خودش، دیشب که برای خودم با خیال راحت فیلم میدیدم هی به خودم یاداوری می کردم هی خرکیف میشدم، اما انصافا سخت تر از اون‌ چیزی بود که فکر میکردم، یعنی بیشتر از یکساعت پشت سر هم سوال میکردن جواب میدادم، اکثر سوالها هم سوالهایی نیست که جوابشون را خودشون یا من صددرصد بدونیم، از پروژه سوال میکنن و دنبال علتها میگردن بعد بستگی داره تو چقدر بتونی علمی و مستدل بحث کنی و نظر بدی، خلاصه همه سوالها را تونستم بخوبی بحث کنم جز یکی دوسوال که استادم یک راهنمایی کرد که تو مسیر درست بحث بیافتم. اما خوشبختانه تموم شد و دفاع که امیدوارم پاییز باشه فرمالیته هست و یک پرزنت هست با نهایتا چندتا سوال. از این هفته هم برمیگردم دانشگاه و ازمایشگاه، شرایط کاری راستین هم موقتا طوری شده که روز تعطیل نداره و عملا خوشحالم دارم برمیگردم ازمایشگاه و مشغول میشم خصوصا که من اصلا ادم خونه دار خوبی نیستم و اگه وقت اضافه داشته باشم، بجای ورزش و خونه داری، بیشتر میخوابم و فیلم میبینم. کلا اصلا جنبه خونه نشینی ندارم:)) قصد دارم تا تابستون بجای مترو با دوچرخه مسیر خونه تا دانشگاه را گز کنم ببینیم چی میشه. خوب مرحله بعدی و مهم زندگیم ۱۴۰ هست، چندوقتی هست هفته ای دوسه بار سایت را چک میکنم ببینم جوابش اومده! شنیدم دفتر مربوطه از یکماه پیش پروسه اش از ۴-۶ ماه شده ۸-۱۰ ماه، اینم شانس ما! بهرحال من امیدوارم زود زود جواب بیاد و زندگیمون شکل بگیره، از امروز میافتم رو تکمیل ۴۸۵، شنیدم حداقل یکماه پروسه اش طول میکشه. دیگه جونم براتون بگم خبر خاص دیگه ای نیست، چندوقت دیگه هم سال ششم زندی ما تو امریکا تموم میشه و وارد سال هفتم میشیم، وه، چقدر زود گذشت، شش سال!

نظرات() 

میهن بلاگ کامنت خور

سه شنبه 14 مرداد 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا (سال ششم)، 

سلام به شما دوستهای خوب، جدیدا خیلی پیغام میگیرم که نمیتوتید کامنت بذارید و یا چندبار کامنت گذاشتید و من نگرفتم، حتی شانسی امشب صندوق پیام سر زدم و متوجه شدم چندتا دوست خوب که موفق به گذاشتن کامنت نشده بودن اونجا پیغام گذاشتن، از همه عذر میخوام، به ادمین میهن بلاگ پیغام دادم که وبلاگ همچین مشکلی پیدا کرده، امیدوارم پیگیری کنن و زودتر حل بشه. باز هم میبخشید دوستان. من سعی میکنم مرتب صندوق پیام را هم چک کنم که اگه موفق نشدید کامنت بذارید اونجا با هم درارتباط باشیم. میدونید که یک اکانت پابلیک اینستا هم به نام asemanny دارم که میتونید اونجا هم با من در ارتباط باشید، البته اونجا گاها راستین هم پستهایی میداره. اما کامنتها و پیغامها را خودم جواب میدم. دوست خوبی به نام ان ماری گفته بودن که پستها فونت خیلی ریزی روی لپ تاپ داره ولی روی موبایل خوبه، دوست عزیزم، من یکسالی میشه که از اپ موبایل برای نوشتن استفاده میکنم، متاسفانه تو اپ موبایل جایی برای تنظیم فونت و سایز نداره، سعی میکنم هر از گاهی با لپ تاپ وبلاگ را باز کنم و فونتها را درشت تر کنم، اونجا گزینه تغییر سایز و فونت و رنگ( گزینه محبوب منرا هم داره) خلاصه ممنونم از صبر و حوصله اتون. میدونید که با اینکه ندیدمتون اما پیوند محکمی به اینجا بخاطر حضور تک تک شما دارم

نظرات() 

رضایت را هرروز باید نوشید

یکشنبه 12 مرداد 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، اظهارفضل، اینده از ان من، 

هدفت از زندگی چیه؟ این سوالی هست که هر چندسال یکبار میاد میشینه رو شونه ام. اولین باری که احساس کردم خوب مقصد بعدی کجاست موقعی بود که درسم را تو رشته داروسازی تموم کرده بودم، طرحم را رفته بودم و سرکار میرفتم، یادمه یک دوره کلاسهای خودشناسی را شرکت کردم به امید اینکه این کلاسها بهم بگه چیکار باید بکنم، دوره ها مناسب سوال من نبود،و‌من بی جواب موندم بلافاصله بعد درسم داروخانه زدم، یک منطقه روستایی. بدون اینکه بدونم از زندگی چی میخوام. تصمیم اشتباهی بود و بدشانسی هم اوردم، بعد از اون ازدواج کردم، من بصورت عجیب غریبی خواستگار زیاد داشتم، شاید بخاطر موفقیت تحصیلی یا همون لقب دکتر را داشتن بود، یا کمی هم موقعیت خانواده، اون همه خواستگار را رد کردم و با دوست پسرم ازدواج کردم، باید اعتراف کنم باز هم بدون اینکه بدونم چی میخوام ازدواج کردم. بدون شناخت ازدواج کردن تصمیم اشتباهی بود اما خوش شانسی اوردم و با یک فرشته ازدواج کردم. هدف بعدیم مهاجرت بود، تصمیم درستی بود، اما خیلی بدشانسی اوردم تا بعد هفت سال به امریکا رسیدم. دوباره درس خوندن را شروع کردم اول مستر بعد پی اچ دی و اینبار هم تصمیم درستی بود هم خوش شانسی اوردم، الان که چندماهی به پایان درسم مونده باز این سوال پر زده و اومده رو شونه ام نشسته. مقصد بعدی کجاست؟ اما اینبار فرق میکنه چون جواب را میدونم ،میدونم مقصدی درکار نیست، پروسه مهمه، بهتره ساده تر بگم چطور ساختن روزها مهمه، و جوابم اینه با رضایت. پس حالا میدونم هدفم از زندگی رسیدن به چیزهایی هست که حس خوبی بهم میده. شادی، و پول برای فراهم کردن اسباب شادی. من ادم موفقیم؟ ایا من خودم را موفق میبینم؟ جواب این سوال را هم واضح میدونم. اصلا انگار جواب را از همون بچگی میدونستم. تو‌موفقی چون موفق میشی، چون باید موفقیت را بسازی. فکر میکنم همین تفکر جوهره وجودی من هست. راستین میگه تو همه چیز را خیلی قابل دسترس میدونی. میدونید علتش چیه؟ چون اینطور زندگی کردم، هرچیزی را که خواستم بدست اوردم یا ساختم تا بدست بیارم، یکیش مهاجرت من بود. باورنکردنی بود، مهاجرتی که میتونست خیلی راحت باشه، غیر ممکن و غیر قابل دسترس شده بود. ساختمش، با ذره ذره وجودم ساختمش و الان از دیدن نتیجه اش لذت میبرم و خوشحالم که اینجام. فعل نشدن را استفاده نمیکنم چون میدونم حتی اگه بیست سال هم طول میکشید من هدفم را ول نمیکردم و اخرش اینجا بودم. باز از خودم میپرسم، خودت را ادم موفقی میدونی، بله، چون ساختن موفقیت را بلدم.

نظرات() 

یک پارچ پراسپکتس

جمعه 10 مرداد 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا (سال ششم)، 

نشسته ام پشت میز و سعی میکنم سرو سامانی به پرزنتم بدم، هفته دیگه جمعه ساعت ۲ صلات ظهر پراسپکتس دارم، میشه ساعت ۱۰ شب موقع شام و سریال شما تو ایران، همینطور که سعی میکنم این پرزنت ۵۰ اسلایدی را اماده کنم یاد دفاع فوق لیسانس (مستر) سه سال پیشم میافتم، انصافا من چطور تونستم درظرف سه هفته یک تز بنویسم و دفاع کنم، جل الخالق. الان یک هفته هست دارم زور میزنم تا جملات و مطالبی را که میخوام توی ۴۵ دقیقه بگم، خنده دار اینه از بس ترتیب مطالبی که میخوام بگم یادم میره و یا جمله بندیم پیچیده و ایرانی وار میشه و دوباره از نو مجبورم جملات را ردیف کنم میبینم یک روز کامل پرزنتم طول کشیده، فکر کن اساتید را بنشونی و چندساعت ان و اون کنی و موهات را چهارچنگولی بکنی تا جمله و مطلب دلخواهت بیاد سر زبونت. نگران نباشید که خودم هم سعی میکنم نباشم .این پروسه یکبار در سه روز توی تز مستر انجام شده، حالا که یک هفته وقت دارم. میدونم تا اخر هفته اخرش این رکورد یک روزه به ۴۵ دقیقه میرسه. البته به خرج یک بسته ایندرال ۱۰. اخ چقدر منتظر تموم شدنشم، میدونم میدونم قرار نیست چیزی تموم بشه، پایان این پراسپکتس یعنی شروع یکسری ازمایش دیگه و بعد تکرار همین داستان برای دفاعم. کلا تو این زندگی لا مذهب فقط یک نقطه ختم متن وجود داره و بقیه اش نقطه سرخط هست. بعضی نقطه ها هم میشن علامت تعجب یا علامت سوال، گاهی دردناک و گاهی شیرین، گاهی هم دوست داری چندخط را با هم یکی کنی تا برسی به اون نقطه و طاقت خط های ابی انتظار را نداری. چه عجله ای برای تموم کردن این متن داریم. بعد از این پراسپکتس اولین کاری که میکنم میرم دریا، دست به پنجه با اقیانوس مواج. بعد میشینم با موهایی که پرازماسه هست و تو هم گره خورده تو افتاب تا تموم این خستگی بخار بشه و بره. اره این برنامه ام هست پ. ن. فکر کنم مغزم زیادی مخلفات توش گیرکرده، این عنوان اون لابلا یکهو زاده شد.

نظرات() 

غیبت

یکشنبه 5 مرداد 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چرت و پرت نویسی، 

قرار بود یک پست غیبت داشته باشیم، بریم سراغ داستانهای ما با نادوست، گفته بودم که روابط من و ایرانی- کانادایی( ایکا) با نادوست تیره و تاره و دلیلش هم برمیگرده به حسادت عمیقی که این دختر نسبت به پیشرفت بقیه داره و موفقیت بقیه به خصوص ایرانیهای هم کار و هم ازمایشگاهیش براش خیلی سنگینه و از اونطرف بشدت اهل شو اف و ابراز وجود هست، پس هرجور موفقیت وپیشرفتی حتی تعداد ازمایشها اذیتش میکنه و بصورت استادانه و سیاست مدارانه زهرش را میریزه، این وسط این زهر بیشتر نصیب ایکا شده که ازمایشهاش هم سطح نادوست هست، شخصیت ایکا با سرو صدا است، دختر پرشر و شوری هست که سیاستهاش درمقابل بازیهای نادوست که کاملا موذیانه و با نقشه و حساب شده است شکست میخوره، گاهی منم گول مظلوم بازی نادوست را میخپرم و دلم براش میسوزه، خصوصا اینکه اگه این حسادتش نبود میتونست دوست خیلی خوب و باحالی برام بشه اما حیف که باید از همچین ادمهایی فاصله گرفت، قبل عید بود که ایکا و نادوست بحث لفظی شدیدی میکنن، روز بعد بود که قرنطینه اجباری شد و همه به اجبار خونه نشین شدیم دوماه بعد بود که متوجه شدیم نادوست ماجرا را بزرگ کرده و شکایت رسمی از ایکا کرده، اینجا بود‌که نامه نگاریهاو جلسات انلاین رسمی از طرف دانشگاه به همه بچه های ازمایشگاه شروع شد، جدا از ازمایشگاهمون، دعوای دوایرانی هم داستان روز شد، اخرش ایکا تبریه شد اما به هردوشون اخطاردارن که اگه تکرار بشه یا باید ازمایشگاهشون عوض بشه یا دانشگاه. متاسفانه استادمون با اینکه ادم خوبی هست اما اعتماد به نفس و مدیریتش فاجعه هست و‌بشدت گول بازیهای نادوست را میخوره و طرف نادوست هست، کلا بنظرمن نادوست ماهی یک پروژه جنجالی تو دست میگیره، یکی دوتا اتفاق و داستان دیگه هم بعد از اون درست کرد که چون داستانهاش رابطه مستقیمی به من و ایکا نداره بیخیالش. حالا از هفته پیش دوباره دانشگاهمون باز شده و هنوز یک هفته نشده، این دوتا دارن به پروپای هم میپیچن، البته برای من مشخصه که شروع کننده نادوست هست اما استادم بشدت طرف نادوست هست و به همون نسبت شلوغ بازیهای ایکا براش بزرگ بچشم میاد،من خیلی طرفداری از ایکا را میکنم و‌جمعه که باز استادم از مشکل جدید این دوتا به من و موبور میگفت و من باز طرف ایکا را گرفتم بهم توپید و گفت من نمیفهمم تو چرا همش از ایکا طرفداری میکنی، موبور هم که باسیاست هست و با اینکه از نادوست زخم خورده و ایکا دوستشه اما سکوت میکنه. نتونستم بگم چون مدیریت ضعیف تو و ادم نشناسیت باعث شده که ادم بدجنسی مثل نادوست پرو بال بگیره. من ازقدیم معتقد بودم که ادم از هردست بگیره از همون دست میگیره، و‌ اگه جایی ناحقی دیدم سکوت نکنم اما نادوست تاحالا با سیستم بدجنسی کارهاش را جلو برده، بدون هیچ ازمایش درست و حسابی و فقط با زبون بازی اعتماد استادم را خریده و کار خاصی هم از دست من برنمیاد، فقط منتظرم تا یکروزی مثل فیلمهای سینمایی دست این ادم بدجنس رو بشه و حق به حقدار برسه، فعلا که دار دنیا داره به نفعش میچرخه . اگه روزی این اتفاق افتاد خبرتون میکنم و گرنه بدونید که متاسفانه شاهد یک فیلم درامای ایرانی هستم

نظرات() 

هنر درس خوندن

سه شنبه 24 تیر 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، اظهارفضل، من و خودم، 

شما هم از اون دسته هستید که فکر کنید فلانی درس خون هست چون باهوشه؟ من اینجا میخوام خودزنی کنم بگم نه. بذارید اینطوری شروع کنم، دوره یکماهه ای هست که باید دوباره درس بخونم، بعد تک تک جد و ابادم رژه میرن جلو چشمم، مثلا نوار یک کلاس را میخوام گوش کنم گاهی ده بار برای یک جمله باید بزنم عقب چون تا میام گوش کنم تمرکزم میپره، تازه مولتی تسک هم‌ نیستم، یعنی همزمان نمیتونم چندتا کاررا باهم انجام بدم. یعنی اگه گوش کنم نمیتونم بنویسم یا اگه بنویسم نمیتونم گوش کنم. خوب پس یک ادم با هوش متوسط که حالش از دیدن جزوه و‌کتاب بهم میخوره و‌شب امتحان اشکش درمیادچطور بعد از یک وقفه سیزده ساله دوباره میره سراغ درس و ول کن هم نیست، بنظرتون همچین ادمی عاشق درس خوندن هست؟ جوابش اینه، نه. اونهم یک نه قوی. یا مثلا چون تموم عمرت شاگرد اول کلاس بودی و کنکور رتبه خوب اوردی، مثل رانندگی عادت کردی ، کتاب را باز کنی و دوسه ساعت تراکتوری بشینی سر درس! نه بابا بنظرم اصلا کسی پیدا نمیشه که امتحان را دوست داشته باشه، شاید یادگیری چیزی که دوست داری جالب باشه اما امتحان اصلا باحال نیست. پس راهش چیه؟ درواقع بنظر من پروسه درس خوندن یکجور اموزش مداوم هست، چیزی که تموم مدت باید ازش مراقبت کنی. یعنی باید خودت را مجبور کنی که اگه عین علی ورجه بعد ده دقیقه درس خوندن پریدی سر موبایل یا یخچال، دوباره برگردی پشت میز و موبایل را کنار بذاری. اگه امتحان داری یادبگیری براش برنامه بریزی و هر روز مقداری را که باید بخونی بزور بدی پایین. این چیزی هست که باید تو دوره مدرسه یادبگیریم و‌وقتی نتیجه اش یعنی مزه نمره خوب یا قبولی تو رشته خوب اومد زیر دندونت، هی تکرارش کنی.( خانم اقا این راستین اومد انقدر حرف زد اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم) سر و ته پست را بهم بیارم و‌ بگم اگه تو این سن( بقول مامانم) دارم درس میخونم از علاقه و عادت و یا اسون بودن نیست. اجباره، یک پروسه هست که نتیجه اش را دیدم و یاد گرفتم این قورباغه را هربار بدم پایین تا جایزه بگیرم، تازه مگه چندسالمه، کی گفته فعالیت مغزی بعد سی سالگی تعطیل، اصلا شاید من نیوتن قرنم خودم خبر ندارم( ببینم نیوتن که جوون مرگ نشد، شد؟؟)

نظرات() 

مقوله دوست

شنبه 21 تیر 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، تولد، من و خودم، 

یکی از مشکلات قبل مهاجرت من دوست بود، خیلی دلم میخواست دوستهای خوبی داشته باشم و مهمونی بگیریم و دور هم باشیم، از همونها که یکی دوباری رفته بودم و دیده بودم و یا الان تو اینستا فیلمهاش را میبینیم، یک جمع شاد و شیک، توی خونه شیک یا کنار استخر مشغول گفتن و خندیدن. اصلا برگردیم قبل تر، دوره دانشجویی تو ایران، زمانی که توی جمع دوستان خوبی بودم اما بشدت احساس تنهایی میکردم، من نیاز داشتم دوست پسرداشته باشم، به خودم برسم، ارایش کنم، شیطنت کنم و اون وقت تو جمعی بودم که دوست پسر داشتن تابو بود، دوستان خوبی بودن و‌هستن اما شبیه من نبودن و من بشدت بینشون احساس تنهایی میکردم. ازدواج که کردم این پروسه ادامه پیدا کرد، همسر و‌ چندتا دوستش هم بچه های خیلی خوبی بودن اما انتظارات و تصور من از مهمونی های انچنانی براورد نشد که نشد، بگذار برگردیم عقب، از دوره کودکی و‌نوجوونیم بگذریم که داستانشون جداست، درواقع از دوره دانشگاه بود که دغدغه پیدا کردن دوستی مثل خودم افتاد تو جونم، بعد دانشگاه اوضاع بدتر شد. بچه های دانشگاه هرکدوم رفتن یک شهر و دیار، منم رفتم و تو یک شهر دورافتاده داروخانه زدم، اونجا حتی ادمها هم شکل من نبودن و بزور سعی میکردم خودم را مطابق مردم متعصب اون دیار کنم. دوره کوتاه کلاس زبان یا باشگاه هم کمک نکرد، اصلا یا من اون زمان بلد نبودم دوست پیدا کنم یا واقعا مردم تو ایران ادمهای دور و برشون را با احتیاط انتخاب میکنن و هرکسی را تو جمع خودشون راه نمیدن. گذشت تا اومدم اینجا، جایی که بلطف مهاجر بودن، دوست پیدا کردن خیلی راحت تر شده، اگه از کسی خوشت اومد خیلی راحت میگی بریم یک قهوه بخورم، فلانی ما مهمونی گرفتیم می ایی خونه امون؟ البته راستین بعنوان نفر دوم زندگی ما، دوست داره با ادمهایی درحد مالی خودمون رفت و اومد داشته باشه. چه تو ایران، چه اینجا، اگه یک دوست وضع مالیش خیلی بهتر از ما بود و هست، دوست نداره رفت و‌اومد کنیم، میدونید که خونه ما یک سوییت ۳۰-۴۰ متری هست که تخت و مبل و اشپزخونه همه کنار هم چیده شده. حقیقتش من برام مهم نبوده و نیست، اما همیشه به خواست راستین احترام میذارم و با بچه های دانشجو‌ و تازه مهاجر که سبک زندگیشون عین ما هست میچرخیم. خوب پس میتونید حدس بزنید اولین مشکلم یعنی دوست یابی تا حد زیادی اینجا رفع شده و اما دومین مشکل، پیدا کردن دوستی مثل خودم...... اینجاست که فکر کنم سن یا همون تجربه دیدم را تغییر داده، دیگه میدونم هیچ ادمی پیدا نمیشه که بتونی صد درصد همه نگرانیها و افکارت را بریزی تو‌دامنش، یادگرفتم تقسیم کنم، چیزی که قبل از مهاجرت ازش بیزاربودم. فلان دوست برای فلان کار، فلان دوست برای فلان تفریح، فلان حرف یا نگرانی فقط به اون دوست. بعضی کمتر بعضی بیشتر، و اینطوری هست که مشکل دوستیابی و دوست تا حدی حل شده. میمونه مهمونی های انچنانی، خوب هنوز انقدر فرهیخته نشدم که بگم اه و‌پیف. و‌ هیچی دورهمی تو جمع رفیقهای صمیمی نمیشه. بنظرم هرچیزی جای خودش لازمه. بهرحال فعلا که ارزو هست تا و تا امید هست میشه ارزو را با لبخند به بعد موکول کرد. راستی میدونید شما شریک بخش زیادی از حرفها و نگرانیهام هستید؟

نظرات() 

ما نیویورک نشین شدیم

دوشنبه 9 تیر 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلام به همه دوستهای خوبم، خوب تکلیف یک چیز معلوم شد، حدس میزنید چی باشه؟ اینکه تا سه سال دیگه ما نیویورک‌ موندگاریم، یعنی اینکه گرنت را به ما دادن، یعنی بین رقیب هامون از اتریش و فلوریدا و‌سه چهارجای دیگه، ما برنده گرنت شدیم. جالبه که بدونید مضمون گرنت تحقیق fundamental skin pk هست . Pk هم مخفف فارماکوکینتیک هست. یک چیز بامزه بهتون بگم، هر دو وسه ماه یکبار من از راستین میپرسم خوب بگو‌ ببینم رشته من ، فارماکوکینتیک یعنی چی و کار ما چی هست، بعدکلی زور میزنه و اخرش یک چیزی نصفه نیمه و بی سر و ته تحویلم میده :))) یعنی هنوز شوور ( شوهر) امون نمیدونه ما چه کاره ایم، خوب برگردیم سر گرنت، خبر را پنجشنبه گرفتیم و همون عصر هم میتینگ با fda داشتیم، بگذریم از اینکه استاد من خیلی بی سیاست و ساده رفتار کرد، هرچند تیم fda بعد سه سال همکاری و تجربه گرنت اول فهمیدن که استادم درظاهر بنظر میاد بی برنامه هست اما تو pk واقعا با معلومات هست. خلاصه استادمون کلی گل و بلبل گفت و ما گوش کردیم، یکی از گل و بلبل ها این بود که ازش پرسیدن اسم شاگردها و کسانی که میخواهید تو گرنت باشن را به ما بفرستید، همون جا استادم گفت اسمان و من و موبور، و شروع کرد به توضیح اگه شاگرد خوب دیگه داشتم میگرفتم اما ندارم بعد دوباره یکی از اعضای تیم fda پرسید یعنی شما شاگرد دیگه phd ندارید گفت نه اونها را ساعتی رو پروژه میذارم، راستی گفته بودم که موبور هم بعنوان مشاور تو گروه هست و فارغ التحصیل شده و بوستون هست، خلاصه تو اون جلسه بود که یکهو احساس کردم عملا من هستم و این پروژه یک میلیون دلاری( از اون شکلکها که ادم پیشیونیش را میگیره لازمه) خلاصه اینطور بگم یکهو حجم کار و سنگینی حس مسیولیت اومد افتاد رو شونه هام، و اولین اثرش این بود که دیدم نمیتونم سه چهارماه دیگه با شکم قلنبه بیام تو میتینگها بگم سلام العیکم، ویا تنها مجری ازمایش ها و ریپورت نویس و تحلیل نویس تا کارهای کوزتی ازمایش الان حالش بده یا استراحت مطلق هست یا باید بره وضع حمل کنه. خلاصه حالا یک شش ماه بچه دارشدن را عقب میندازم یکم کارها بره جلو و ببینم من با خودم چند چندم. خلاصه نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت، از یک طرف این نشونه میده روش ما پتانسیل استاندارد شدن برای اندازه گیری pk پوست را داره از طرفی هم چشم انداز روزهای بسیار بسیار پرکار و شلوغ پیش رومه. بچه‌ ها میگم براتون گفتم نادوست از ایرانی کانادایی شکایت کرد و‌ چی شد؟؟

نظرات() 

مستی سختی

دوشنبه 2 تیر 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، روزها در اون سر دنیا (سال ششم)، 

روزهایی تو زندگی هرکدوممون میرسه که درجه سختی و ناامیدی بیشتر میشه، و گاهی میشه که میتونیم خودمون را به بیخیالی بزنیم، بزور خودمون را وادار کنیم که مدتی باهاش روبرو نشیم، گاهی این حقه کمک میکنه که اماده بشی، بتونی قوی تر و‌محکمتر تو اینده باهاش برخورد کنی، من الان تو اون دوره هستم مدتی هست کار روی پیش دفاع را بستم و بوسیدم کنار، واقعا به این بیخیالی احتیاج دارم، راستش اگه بحث گرنت جدید و پست داک نبود یک بهونه میاوردم و سر میتینگهای هفتگی استادم هم نمیرفتم که زیر سوال نرم، بابا بیخیال، شش تا دانشجو داری و سه ماه هست از هیچ کدومشون خبر نداری، بعد عین سه ماه هرهفته با من و موبور که فارغ التحصیل شده جلسه هفتگی داری؟؟؟اقا نمیخوایم، فعلا بیخیال ما شو، بذار منم برم تو تعطیلات قرنطینه ای، هرچند از شما پنهون نباشه هستم، خصوصا یک ماه اخیر بیشتر زمان هفته را پا تلویزیون و موبایل بودم. راستی اومدم برای مرحله دوم niw با یک وکیل خیلی معروف شروع کنم، اب پاکی را ریخت روی دستم و گفت من توصیه نمیکنم شروع کنی، داشتن مقاله ضروریه و احتمالا فایلت برای مرحله اول ریجکت بشه، اینم یک ضد حال دیگه بود، و بدشانسی های راستین هم که داره برای کار اینده اش اماده میشه شروع شده، خلاصه میدونید راه حلمون چیه، بیدار میشیم میریم پای موبایل بعد ناهار با سریال، بعد بعضی روزها دوچرخه سواری سنگین، بعضی روزها هم دوسه ساعتی کار روی پروژه هامون، بعضی روزها هم بیشتر و هفت هشت ساعت. بعد هم باز مثل معتادها پای سریال تا وقت خواب، اررره دوهفته هست که اینجوریه و ای کاش میشد تا ابد کشش داد چون بشخصه نمیخوام برم سراغ واقعیات

نظرات() 

راه درخشان

دوشنبه 26 خرداد 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، یاداور، روزها در اون سر دنیا (سال ششم)، 

قبلا از دوست ایرانی- کانادایی نوشتم، یادتون میاد اولین بار کی دیدمش؟ قدیمها شاید یادشون بیاد، امتحانات ترم سوم بود، قرار بود من خودم را برای کارهای پروانه داروخانه برسونم ایران، با دوست ویتامی تو کتابخونه بودم که دیدم یک نفر فارسی با تلفن حرف میزنه، تلفنش که تموم شد، گفتم من هم ایرانی هستم، هم رشته بودیم گفتم دارم یک ترم برمیگردم ایران بهم ادرس ایمیل دادیم و خداحافظی کردیم، برگشتم ایران، یادتونه؟ راستین هم یکماه بعد از من برگشت، بعد هم درگیر تصمیمات مربوط به پروانه داروخانه شدیم اما چون بیشتر از پنج ماه نمیشد بعنوان دانشجوی اینترنشنال دور از خاک امریکا باشم مجبور شدیم یک سفر بیست روزه به امریکا داشته باشیم، کیا یادشونه؟ یک قرار تو رستوران بار روبروی دانشکاه با دوست ایرانی کانادایی گذاشتم( بذار اسمش را بذاریم ایکا)، یک قهوه سفارش دادیم و ایکا گفت یکساعتی بین انجام ازمایشهاش فرصت داره. میگفت تو ازمایشگاه دکتر هندی (رییس دپارتمان) هست،و ازمایش میکنه حرف زدیم و حسابی تحسینش کردم، بعد خداحافظی کردیم و من باز برگشتم ایران، برای پاییز سال ۲۰۱۶ بود که دوباره برگشتم امریکا، نادوست و ایرانی مشنگ هم همون سال برای phd اومدن دانشگاه ما، نادوست تو زمانی که ایران بودم برای اپلای از دانشگاهمون ازم تحقیق کرده بود و تلفنی میشناختمش. خوب داستان نادوست و مشنگ را میدونید پس فعلا بذاریمش کنار، داشتم میگفتم پاییز برگشتم امریکا، تصمیم گرفتم مسترم را با تز تموم کنم که هم تو ازمایشگاه کار کنم و کاری یاد بگیرم هم از طرفی کمی فرصت بخرم و پذیرش phd بگیرم، خلاصه از خوش شانسی به ازمایشگاهی ( فارماکوکینتیک) که الان هستم ملحق شدم، ایکا هم یک ازمایشگاه دیگه ( فرمولاسیون) بود و هردو شروع به کار روی تزهامون کردیم، اوایل با همون زبون نیم بند و اشاره سعی میکردم طرز کار دستگاهها را یادبگیرم، میگم اشاره چون قدیمیها از وضع زبانم اگاهن، میتونم بگم ۳۰-۴۰ درصد حرفها را میفهمیدم و بقیه را خودم باید استنباط میکردم، اگه موبور طرز کار دستگاه یا چیزی را توضیح میداد که نور علی نور بود، این مقدار میشد ۱۰ درصد. تابستون سال ۲۰۱۷ تزم را دفاع کردم و دانشگاه همه واحدهای مسترم را به phd منتقل کرد و عملا از پاییز ۲۰۱۷ سال سوم phd را شروع کردم و با موبور همکار مستقیم شدم. ایکا هم همون تابستون تز مسترش را دفاع کرد فقط تصمیم گرفت بره داروسازی بخونه و همزمان کلاسهای phd را برداره، ایکا پارسال پاییز اومد و ملحق شد به ازمایشگاه ما و الان من بعنوان سنیور ازمایشگاهمون، بهش مشاوره میدم. قراره این سه شنبه بریم باز یک قهوه بخوریم بمناسبت چهارمین سالگرد دوستیمون و از مسیری که اومدیم حرف بزنیم. خودم که مسیر را نگاه میکنم به خودم افرین میگم، زمانی که ایکا از ازمایشهاش میگفت و‌من هاج و واج نگاهش میکردم تا الان که من مشغول نوشتن پیش دفاع دکترام هستم و تقریبا بغیر ازموبور و دوسه نفردیگه بیشتر از هرکسی تو کل دانشگاه دستاورد ازمایشی داشتم، اگه بخوام خودم را با خودم مقایسه کنم هم که واقعا معجزه کردم، از اون زبان الکن و اشاره ای به این درجه رسیدم که نظریه های جدید مطرح میکنم و با استادم و موبور نظریه ها را بحث میکنم. میدونم هنوز مسیر طولانی پیش روم هست اما راه برام روشنه و ماه و ستاره ها و خورشید مسیرم را درخشان و پرنور کرده:))

نظرات() 

زندگی همونه

شنبه 24 خرداد 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا (سال ششم)، 

سلام بچه ها خیلی وقته ننوشتم، اما قضیه اینه چون هیچچچچچ تغییری پیش نیومده که ازش بنویسم، اوضاع من و راستین دقیقا همونه که تو پست قبلی نوشتم ولی یادگرفتیم یا یاد میگیریم که بتونیم از مسیر لذت ببریم یا شاد بودن را به بعد موکول نکنیم، البته این به این معنی نیست که هرلحظه شادیم، نه بنظرم اگه روزهایی که کم انرژی هستی و حوصله نداری وجود نداشت نمیتونستی لذت شاد بودن را عمیق درک کنی اما مهم اینه که یاد بگیریم که‌ تعداد روزهای بی حوصله و انرژی بودنمون را خیلی کمتر از روزهای شاد بودنمون بکنیم، این روزها صبحها ما اکثرا سر کامپیوترهامون هستیم بعد هردوسه روز عصرها میریم دوچرخه سواری، شبها میشینیم فیلم میبینیم و یا بازی کامپیوتری میکنیم، خودم هم دیگه به پیش دفاع و دفاع فکر نمیکنم و دیگه کمتر استرسش را دارم گذاشتم هرموقع وقتش شد اونوقت استرسی بشم، الان خودم را سپردم به جریان کسل کننده و ناتموم تصحیح( ریوایز) نسخه پیش دفاع بین من و استادم، دو هفته پیش بود که یک جلسه راجع به تزم با استادم داشتم، براش توضیح دادم که اگه قرار باشه همه اهدافی که تو تزم گذاشتم را انجام بدم سال دیگه تابستون میتونم دفاع کنم، استادم خندید و گفت البته من اصلا نگفتم اینها را انجام بدی خودت خواستی ( درست میگفت) خلاصه تصمیم به این شد بخش زیادی از ازمایشهای تزم را حذف کنم تا اینطوری بتونم زودتر دفاع کنم، بقول خود استادم اونطوری کارم درحد دوتا phd میشد، خلاصه این تصمیمم باعث شد پیش دفاعم یک تصحیح کلی بخوره اما چون درعمل باعث کم تر شدن تعداد ازمایشهام برای تز و راحت تر شدن پروسه دفاعم میشه خودم راضیم، البته چون به مقدار زیادی خل هستم بهش گفتم بقیه ازمایشها را هم حتما حتما میخوام انجامبدم اما زیر عنوان پست داک. خلاصه اینجوریاست. امروز هم قراره یک دوچرخه سواری سنگین دیگه بکنیم، هوا هم حسابی گرم شده اما اب اقیانوس هنوز سرده، فکر کنم از دوسه هفته دیگه که اب دریا هم گرم بشه هفته ای یکبار دلی به دریا و اب بازی و موج بازی هم بزنیم.

نظرات() 

دلداری

یکشنبه 4 خرداد 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، روزها در اون سر دنیا (سال ششم)، 

خیلی وقته ننوشتم و علتش اینه که هیچ اتفاق و جریان خاصی نیافتاده، بعد چند روزه میخوام بنویسم دو سه خط مینویسم میبینم غرغر شد، پاک میکنم دوباره روز بعد میام دوسه خط مینویسم باز میبینم غرغر شد دوباره پاک میکنم امروز گفتم بذار همین غرغرها را بنویسم. خوب داستان اینه الان بیشتر از سه هفته هست اخرین نسخه تصحیح شده پیش دفاع را برای استادم فرستادم و هنوز برنگردونده، تصمیم داشتم تا اخر ماه می پیش دفاع کنم اما با این اوصاف این زمان میشه اخر ماه جون. اما الان دیگه حرص نمیخورم حالا یکی دوماه زودتر دیرتر مهم نیست. تو این مدت یک هفته اش به اماده کردن پوستر گذشت و بقیه اش به بازی انلاین روی موبایل و یکمی هم مقاله و کتاب درسی خوندن و فیلم و سریال دیدن. قبلا هم گفتم راستش برخلاف بیشتر ادمها من از دوران قرنطینه راضی هستم و میدونم تا یکماه دیگه این دوران خونه نشینی بسر میاد و برای همین الان از استراحت کردن و وقت گذرونی بیشتر لذت میبرم و کمتر احساس عذاب وجدان میکنم. سعی میکنم قدر این روزهای خاص را بدونم و‌از استراحتم لذت ببرم. حالا غرغرها: این روزها تاثیر شدیدی روی وضعیت مالی ما گذاشته. عملا تو یک سال گذشته راستین بخاطر وضعیت مالیمون هیچ کدوم از کلاسهایی که برای کارش در اینده لازم داره را نگرفت، کردیتهامون داره منفجر میشه، مثلا من روی یک کردیتم ۹۸۰۰ دلار اعتبار دارم و تاحالا ۹۵۵۰ اش را خرج کردم، یعنی عملا فقط ۳۰۰ دلار دیگه میتونیم خرج کنیم. بقیه کردیتهامون را هم تا سقفش خرج کردیم و حدود ۱۹۰۰۰ هزار دلار بدهی کردیت داریم، کلی هم هرماه سود بابتش میدیم. سر همین بی پولی هنوز نتونستیم کارهای مرحله دوم گرین کارت را شروع کنیم و‌ چون فعلا اضطراری نیست گذاشتیم دوسه ماه دیگه. طاقتمون بدجور از بی گرین کارتی که طبعا باعث بی پولیمون شده طاق شده.قبلا مفصل علتش را توضیح دادم. دیگه اینکه من چندسالی هست تیروییدم کم کار شده وبهمون نسبت وزن کم کردن برام مصیبت شده، تابستون پارسال اهمال کردم و ۵ کیلو روی اضافه وزن قبلیم اضافه شد، الان چهارهفته هست رژیم گرفتم دو‌کیلو‌کم کردم بعد دقیقا دوروز معمولی غذا خوردم، یعنی یک روزش ناهار برنج خوردم و بک روزش شب همبرگر، دقیقا تو این دو روز یک کیلو اش برگشت، همسرم عصبانی تر میگه یعنی چی؟؟ یعنی تو هیچوقت نمیتونی نرمال غذا بخوری؟؟ یکجورهایی همیشه یا رژیمم یا نیمه رژیم که وزن اضافه نکنم و اگه مثل ادم غذا بخورم بلافاصله وزن اضافه میکنم، البته قرص تیرویید میخورم اما بهرحال این متابولیسم یا سوخت و ساز پایین بدنم واقعا رو اعصابه. استرس و فکر بچه دار شدن و مریضی پدر راستین را هم اضافه کنید. مهمتر بیکاری راستین و انتظارمون برای یک زندگی نرمال با کار ثابت درست و حسابی هست. خوب اینها مجموع غرغرهام بود و اما جوابم به خودم که خودم را اروم کنم. میگم میگذره، چیزیش نمونده. فقط چندماه دیگه مونده تا تکلیف ۱۴۰ معلوم بشه و فقط یکسال دیگه مونده که ما هم زندگی نرمال را شروع کنیم. این بی پولی هم بلاخره تموم میشه، خوشبختانه میتونیم پول از ایران بیاریم اما خودمون بخاطر نرخ تبدیل نمیخواهیم و از این ستون به اون ستون میکنیم که این یکسال بگذره. اینهمه سال صبر کردیم این یکسال هم بلاخره تموم میشه. بخودم میگم اگه تپلی هستی ایراد نداره، درسته صد درصد خوش اندام نیستی اماخوشبختانه چاق هم نیستی و‌ هنوز خیلی احساس جوونی میکنی این مهمه. بخودم میگم درسته زندگیمون روی نقطه انتظار پاز شده اما حداقل روی انتظار خوب پاز شده. انتظار برای بهترین اتفاقها و‌این عالیه. مهم اینه خانواده هامون هستن و کلا همین امید هست که رو لبهامون لبخند میاره و زندگیمون را شیرین نگه داشته. خوب من گفتم شما بگیدچطور بخودتون دلداری میدید؟

نظرات() 

سه هفته گذشته

پنجشنبه 18 اردیبهشت 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، روزها در اون سر دنیا (سال ششم)، 

یادتون میاد سه هفته پیش گفتم استادم حسابی سر انگلیسی نوشتنم حالم را گرفت، خوب من تا اون تاریخ بشدت مفید کار میکردم، حتی برای دقیقه هام هم برنامه داشتم و روزی ۷-۸ ساعت کار مفید میکردم، کلی مقاله خوندم، پیشنویس پیش دفاعم را نوشتم، با برنامه های مختلف کار میکردم و یادگیری برنامه r را هم جدی دنبال میکردم، دقیقا از روزی که استادم زد تو حالم، یک هفته هیچ کاری نکردم یعنی یک بازی رو گوشیم نصب کردم و از صبح تا شب اونرا بازی کردم، حالا من اصلا تو عمرم هیچوقت علاقه به بازیهای کامپیوتری نداشتم، هفته دوم بزور خودم را راضی کردم و پیش دفاع را ریوایز کردم و اول فرستادم برای موبور و بعد برای استادم و‌منتظرم تا دوباره با کلی کامنت بفرسته به خودم، کلا هفته پیش روزی ۱-۲ ساعت کار مفید کردم، این هفته هم کتابی راجع به رشته ام را شروع کردم به خوندن اما اونهم درحد روزی دوساعت، بعضی روزها هم اصلا هیچی و فقط بازی میکنم یا فیلم میبینم، کلا این استادم خواست منرا به راه راست هدایت کنه، نمیدونه که زد از بیخ ذوق کار و تحقیق را خشکوند، البته اینطور هم نیست بشینم و از استراحتم لذت ببرم. کلی عذاب وجدان کم کاری و بیکاریم هم گرفتم و تازه حالم هم خرابه و همش حس بد دارم . راستی i-140 را ۲۰ اپریل فایل کردیم و رفتیم تو انتظار شش ماهه، حالا که فایل کردیم وکیلم گفت I am cautiously optimistic, یعنی سرچ کردیم این حرفش یک چیزی تو مایه های ۵۰/۵۰ هست. البته میدونستم خیلی ریسکی هست دارم بدون مقاله اقدام میکنم اما دیگه چاره نداشتم، تو این مدت داریم میگردیم یک دوچرخه دست دوم خوش قیمت هم برای من پیدا کنیم که امسال با دوچرخه برم دانشگاه و بیام. هنوز مورد دلخواه پیدا نشده. راه دانشگاه کوتاه نیست اما اینطور هم نیست نشه رفت و یک قسمتیش هم سربالایی داره. شاید هم یک فرجی بشه کمی وزن کم کنم. خلاصه اینم گزارشی از سه هفته من.

نظرات() 

تحقیقات اینجانب

یکشنبه 7 اردیبهشت 1399

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:زیباترین لحظات زندگی، اظهارفضل، ازمایش - تز - مقاله، 

از اونجا که دارم روی پیش دفاعم کار میکنم شاید بهترین موقع باشه که کمی از تحقیقاتم به زبان ساده هم بنویسم، فقط چندتا واژه کلیدی تو این تحقیق وجود داره که نمیتونم بگم چون اولین سرچی که بکنید میرسید به من، منم همین جا که گل و بلبل خدمتتون هستم و چه لزومی داره که برید کشف کنید اسمان چه ریختی هست. هرچنداگه کسی با این مبحث اشنایی داشته باشه، احتمالا وقتی مقاله هامون از دست fda ازاد بشه میتونه پیدام کنم، که دمش هم گرم. خوب بریم که موقع اظهار فضل هست. حتما اصطلاح داروی ژنریک و برند را خیلی شنیدید، داروی برند دارویی میشه که اولین بار فرمولش ساخته میشه و بعد وارد بازار میشه، معمولا ازموقعی که کارروی فرمول دارویی شروع میشه تا برسه به بازار ۱۵-۲۰ سالی طول میکشه و همین دوره ۲۰ساله ،مالکیت انحصاری اون دارو را به کارخونه سازندش میده. بعد از تموم شدن دوره انحصار، کپی از دارو با حفظ تموم ویژگیها و عملکرد دارو تو کارخونه های ژنریک شروع میشه، پس داروی ژنریک میشه کپی داروی برند. حقیقتش این اصطلاح تو ایران به اشتباه مصرف میشه چون اصلا داروی برندی وجود نداره و همه داروها ژنریک هستن. حالا بیخیال ایران برگردیم دوباره سر امریکا. داروی برند چندبرابر داروی ژنریک قیمت داره، چون سالها وقت صرف ازمایشهای روی حیوان و انسان میشه تا عملکردش از هرجهت بررسی بشه. و‌این ازمایشها خیلی خیلی گرونه، الان حضور ذهن ندارم اما فکر کنم میلیارددلار( درست گفتم ۲/۶ بیلیون دلار) بشه. بعد کارخونه ژنریک که میخواد داروی مشابه بسازه فقط باید نشون بده عملکرد داروش شبیه برند هست، برای این کار میان ازمایش روی انسان یا حیوان انجام میدن و با گرفتن نمونه از خون و بررسی شباهتهای فارماکوکینتیک ،دارو را تایید میکنن، خوب تا اینجا مشکلی نیست و همه چی گل و بلبل. حالا یک گروه از دارو هاهست مثل بعضی داروهای پوستی، چشمی، ریه که فقط رو همون عضو تاثیر دارن. یعنی اصلا دارو به خون نمیرسه که بخوان از خون نمونه بگیرن. اینجا جایی هست که باید میزان دارو را تو عضو اندازه گرفت و تخصص من هم همین جاست. دو گروه داروی پوستی داریم، اونهایی که از پوست رد میشن و به خون میرسن و اونهایی که محل اثرشون خود پوست هست، تاحالا هیچ روش استانداری برای اندازه گیری دارو تو پوست شناخته نشده، و برای همین قیمت داروهای پوستی ژنریک اندازه قیمت برند هست. یکی دوتا عدد هم خدمتتون بدم که حدود دستتون بیاد. مثلا قیمت نسخه های پوستی سال ۲۰۰۴ پنج بیلیون دلار بوده و این عدد نه سال بعدش یعنی ۲۰۱۳ شده ۱۵ بیلیون دلار. بخاطر همین مشکلات داروهای ژنریک. برای همین fda با دو گروه کار میکنه که یک تکنیک و روش استاندارد برای اندازه گیری دارو توی پوست پیدا کنن. یکی گروهی بزرگ تو اتریش هست و گروه دومی، گروه فسقلی ما هست. گروه اولی دوسال زودتر از ما شروع به کار کردن و‌کلا یک انستیتو بزرگ هست که برای تکنیکشون حق اختراع هم گذاشتن و پول هم دارن درمیارن. گروه دوم هم ما یعنی من و موبور و استادم. گروه اول تاحالا یکی دوتا مقاله هم بیرون دادن اما ما هنوز هیچی مقاله ندادیم و همینطور که قبلا هم گفتم fda یک گرنت جدید داره که هم ما و هم گروه اتریشی براش اپلای کردیم و نتیجه اش شهریور معلوم میشه. بنظرم عملا به هرکدوم از ما که گرنت را بدن. معلوم میشه کدوم تکنیک بیشتر مورد قبول fda هست، متابولیسم پوست هم یک بحث دست نخورده هست، بعضی محققها تونستن با ازمایش خارج از بدن یا مثلا نمونه برداری از پوست ثابت کنن پوست هم متابولیسم داره اما هیچ کدوم فارموکوکینتیک متابولیتهای پوستی را بدست نیاورده بود که این پاییز اینجانب این کار را کردم البته هنوز چندتا ازمایش دیگه هم باید بکنم که از لحاظ علمی داده هام قوی بشه. اما دراخر پول اون هم بیلیونی حرف اول را میزنه و فعلا تمرکز fda استانداردساری تکنیک هست و متابولیسم و این چیزها خارج از الویت و بدرد مقاله میخوره. یعنی مهمترین بخش کارچندسال دیگه میشه که یکی از این دوتکنیک یا هردوش بعنوان روش استانداردبرای اندازه گیری فارماکوکنیتیک داروهای پوستی شناخته میشه، و اون موقع هست که بنده میتونم بادی به غبغب بندازم که بعله تکنیک ما بود. این وسط چندتا مقاله بعد از عهد بوقی گیر ما میاد پ. ن. ۱. نگردید دوستان، اثری از همه این داستانها که گفتم تو اینترنت پیدا نمیکنید، چون تموم داده ها و اطلاعات محرمانه و خدمت fda هست پ. ن ۲. خوب این از اون پستهاست که نمیتونم مدت طولانی اشکار بذارم و بعد یکی دوماه میره تو رمزی پ. ن. ۳ اره واقعا خوش شانس بودم که استادم این گرنت را گرفت و خرکار که با پشتکار تراکتوریم تونستم خودم را بکشم بالا

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 37 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات