تبلیغات
my white house
my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

تراكتور

سه شنبه 17 اردیبهشت 1398

نویسنده: اسمان پندار |

دیروز بعد از دادن امتحان و فرستادن ریپورت اون سری ازمایشها به استادم وقتی حدود ساعت ١١ شب داشتم میرفتم خونه به این فكر میكردم كه با اینكه از هول دوتا كار اومدم چه لیست بلند بالایی از كارهای پیش روم تا شروع اینترنشیپم دارم. لیست شامل دوتا امتحان پایان ترم، انجام چند تا دیگه ازمایش مزخرف برای تكمیل ریپورت ،انجام دوتا ازمایش دیگه روی خرگوش تا ٢٣ می یعنی دوسه هفته دیگه. اه از نهادم بلند شد. به خستگیهام و روزهای پركارم فكر كردم. به فرصتی كه برای تفریح و برای خودم وقت گذروندن، ندارم. به استادی كه دیروز خیلی راحت میخواست مرحله بعد تموم ازمایشهایی كه تو این یكساله انجام دادم را به نادوست بده. خلاصه خسته از كار و زندگی رفتم خونه. صبح كه بیدار شدم دیدم دارم لبخند میزنم. بعد به این فكر كردم اصل زندگی همینه. هیچوقت این مراحل و این دوره ها كامل تموم نمیشه، همیشه یك دوره دیگه بعد از دوره قبلی هست حتی بیشتر مواقع مرحله انتقال دوره ها همزمان میشه. خلاصه زندگی اینه ولی اساس زندگی شاد و موفق ،یعنی برای همون روزت زندگی كنی، همون لحظه و همون روز را خوب كنی و روزت را زندگی كنی، كاری به كارها و لیستها ونتیجه ها نداشته باشی. البته كه باید روی لیستها و كارها و مراحل پیشرفت در اینده فكر كرد و روندشون را مشخص كرداما بعد فقط به كارهایی كه توی لیستت برای امروزت قراره انجام بدی فكر كنی و با فكر به بقیه لیست اضطراب و خستگی بیشتر به خودت وارد نكنی. خلاصه با این روشها و سیستم فكری باز تبدیل میشم به تراكتور خستگی ناپذیر برای ادامه راه.

نظرات() 

مشتری مداری

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، نیویورک، 

ازاونجا كه دیشب به خرید لوازم ارایشی گذشت و نظرسنجی هم میگه بیشتر از امریكا بنویسم تصمیم گرفتم یكم از مشتری مداری در اینجا بنویسم. دیدید تو ایران یك خرید میكنیم مثلا بعد میبریم خونه و خوشمون نمیاد و پشیمون میشیم و باید ببریم فروشگاه و كلی خواهش و داستان كه فروشنده قبول كنه تازه تعویض كنه. حالا اینجا میگیم مشتری مداری یا درواقع مشتری شاه كنی یا مشتری لوس كنی یا هرچیزی كه دوست دارید اسمش را بگذاریم هست، یعنی من عاشق این سیستمشون هستم، البته بگذریم كه یك عده هم از این سیستم سو استفاده میكنن كه حالا براتون توضیح میدم اما فكر كنم دركل سیستم سوداوری براشون باشه. خوب تا اونجا كه میدونم كانادا هم مثل امریكا است و حالا چه جوریه، اینكه هرتعداد جنسی كه دوست نداشتی و خرید كردی را میتونی برگردونی، حتی لازم نیست توضیح بدیم كه چرا. اینجوری هست كه مثلا میدونم بعضی از دوستان ایرانی( ملیتهای دیگه را نمیدونم) مثلا كلی لباس وكیف میخرن بعد استفاده میكنن بعد هم تگ اش را وصل میكنن میبرن برمیگردونن، یا مثلا وسیله ای را كه احتیاج دارن میخرن استفاده میكنن بعد برمیگردون ) خوب من خودم شخصا اصلا اصلا این روش را نمیپسندم و تنها بقصد خرید وسیله ای را خریدم، اما در مورد لوازم ارایشی این سیستم خیلی بدردم خورده.در مورد لباس و وسیله میدونم جنسی كه پس میدیم برمیگرده تو سیستمشون، اما درمورد لوازم ارایش چه دست خورده چه دست نخورده ظاهرا همه معدوم میشه، ( درواقع نمیدونم چی میشه اما تو سیستم برنمیگرده كه البته از لحاظ سلامت درستش هم همینه) نمیدونم اسم فروشگاههای زنجیره ای سفورا به گوشتون خورده؟؟ ، اونجا میتونی بری و ازشون بخواهی درانتخاب مثلا كرم پودر مناسب پوستت یا وسیله ارایشی مورد نظرت كمكت كنند كه میتونه با ارایش صورت و یاد دادن چندتا تكنیك و مسلما ترغیبت به خرید بیشتر هم همراه بشه، خوب من تابستون سال پیش برای عروسی دوستم چند تا تیكه لوازم ارایشی میخواستم. بعد خانومه مثلا میگفت بیا و این كرم پودر دیور را هم بردار و وقتی میگفتم ممنون كرم پودر دارم میگفت بردار بعد بیا پس بده و اینجوری شد كه یكهو دیدم ٤٠٠ دلار خرید كردم رفتم خونه و نتونستم وجدانم را راضی كنم كه اینطوری عمل كنم خلاصه چندتاییش را دست نزده برگردوندم و یكی دوتا را هم كه میخواستم تعویض كنم. موقع پس دادن میخواستم توضیح بدم كدوم بسته بندیش دست نخورده و كدوم بازشده اصلا فرصت نداد و همه را سریع پس گرفت، خلاصه سیاست این شركت اینطوریه، هرچی دوست داری بخر و استفاده كرده نكرده میتونی پس بدی و تعویض كنی.

نظرات() 

روزانه

دوشنبه 9 اردیبهشت 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

سلام دوستهای خوب و با وفای من، میدونم خیلی وقته ننوشتم و احتمالا اكثرتون حدس زدید كه برنامه فشرده كاری علت اصلی ننوشتن هست، تقریبا ازاول فوریه برنامه ام سنگین و سنگین تر شد، خوب هنوز درگیر اون ازمایش نحس هم هستم اما امیدوارم در ظرف این ده روزه قالش را بكنم بره، تا دوهفته دیگه امتحانهای پایان ترم هم از راه میرسه و این ترم هم تموم میشه، خوشحالم چون بعد از این ترم درس و كلاس ندارم، البته تز و كلاسهای ta و كار پروژه میمونه اما حداقل درس و امتحان از روشون برداشته میشه از جون هم كه اینترنشیپ بمدت دوماه شروع میشه، میدونم دوره خوب و پرباری میشه، سوپروایزر محل كارم هم ادم بامعلومات و كار درستی هست و البته از حالا تكالیف و اموزش من را شروع كرده، البته اسم تكلیف و اموزش میارم اما اینطور فكر نكنید قراره مطلبی یا نرم افزار یا كاربردش را از اول بمن اموزش بده بلكه منظورم استفاده های پیشرفته و كاربردی هست، حتی اولین تكلیفم مرتب سازی مطالب اولیه داروی جدیدی بود كه تیمهای مختلف این كمپانی روشون داره كار میكنه. خلاصه اینطور بگم بعد از این دوسه ماه تقریبا اولین باره كه چند ساعتی را میخوام برای خودم بذارم، اونهم خرید چند تیكه لوازم ارایشی كه تموم كرده بودم و یكی دوتا لباس. راستش این برنامه و روش زندگی روی رابطه من و راستین هم بی تاثیر نبود، و این فرصتی میشه دوسه ساعتی را با هم وقت بگذرونیم. خوشبختانه هردومون میدونیم كه این جور نحوه زندگی موقته، من كه به ضربالمثل گنج و رنج معتقدم و نتیجه اش را بارها دیدم، اینه كه مطمئنم این روزهای سخت و فشرده و پر ازدوندگی هم تموم میشه و احتمالا جاش را به نوع دیگه ای از زندگی بده. هوا هم داره بهتر و بهتر میشه و خلاصه بگم قلب من گرمتر و گرمتر به فردایی روشن

نظرات() 

چطوری گل گلی كنیم

دوشنبه 19 فروردین 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، 

سلام دوستان، خوبید؟ همه چی روبراهه. خوب گاهی اوقات كه من تصمیم به تغییری میگیرم برای اینكه بهتر بتونم عملیش كنم برای خودم مینویسمش. امروز احساس كردم وقتشه كه یك تغییری تو خودم بدم بعد گفتم میتونم اونرا اینجا بنویسم اینطوری شما منرا فقط پایین سیكل روحی یا بالای سیكل نمیبینید و میدونید كه یك مرحله جابجایی هم این بین وجود داره. خوب من با وجود اتفاقات خوب ، الان تو مرحله پایین یا قسمت افسرده نمودار زندگیم هستم. یكی دوتا علت شخصی داره كه نمیتونم اینجا بنویسم اما كار زیاد و شكستهای متعدد تو ازمایش باعث خستگی روحی و جسمی شدید شده. و اما برای تغییر من چیكار میكنم، اول از همه میشینم و با خودم دقیق علتهای حس بد را روشن میكنم. این مرحله مهمیه و میتونه شامل رسیدن به عمقی ترین احساسات یا در حد كشف ریشه ها باشه. این سری من نمیخوام خیلی عمقی راجع بهش فكر كنم اما تا حد زیادی علتهاش را پیدا كردم دوم باید عواقب ادامه دار بودن این روحیه را پیش بینی كرد. یعنی خستگی باعث از دست رفتن تمركز و خطا تو ازمایش میشه، تورا به یك ادم خسته و قابل ترحم تبدیل میكنه دقیقا عین یك مورچه كارگر. دوستهات ازت فاصله میگیرن، زندگیت بشدت كسالت بار میشه، رو همسرت یا خانواده ات تاثیر میذاری و دست اخر بخشی از زندگیت را به غم و بیحوصلگی از دست میدی. خوب مرحله بعدی چیه؟؟ فكر كردن در مورد كارها و تغییرات خیلی كوچیكی كه دست اخر میتونه باعث تغییر روحیه بشه. مثل چی؟؟ كارهای بزرگ را به كارهای كوچیك تقسیم كرد و بعد از تموم كردن هركار كوچیك خودت را تشویق كنی. دوم اثر بینظیر تلقین هست. مثلا وقتی از كنار یك گل خوشگل رد میشی سعی كنی لبخند بزنی و به خودت بگی چه گل قشنگی چه رنگ قشنگی چقدر شاداب و بهاری، همین تكرار كلمات توی ذهن اثر فوق العاده ای داره. یا حتی میتونیم كمی جلوتر بریم و با اشاره به یكی دوتا نشونه خوب اول صبح بخودمون بگیم معلومه قراره امروز روز بهتری برای ما باشه و كارها راحتتر و خوبتر برامون پیش بره. حتی میتونیم به خودمون جایزه بدیم، مثلا اگه وقت نداریم چند دقیقه وقت ناهار را به دیدن چیزی كه دوست داریم اختصاص بدیم. یا خوراكی مورد علاقه امون را بخریم و بخودمون یاداوری كنیم كه این جایزه سخت كاریمون هست یا اگه وقت میكنیم نیم ساعتی به نزدیكترین پارك بریم و از طبیعت لذت ببریم یا یك خرید كوچولو برای وسیله یا لباسی كه حالمون را بهتر میكنه داشته باشیم. راه بعدی تاثیر شگرف موسیقی هست. من خودم واقعا از موسیقی سررشته ای ندارم نه خواننده ای میشناسم نه ریتم و اهنگی، اما همین كه نیم ساعتی بنا به حالم موسیقی مناسب روحیه ام را بشنوم حس و حالم را عوض میكنه. فیلم خوب و سریال و كتاب هم همین خاصیت را برای من داره اما خوب فعلا وقتش را ندارم. خوب من چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه شما اگه راه حلی سراغ دارید بفرمایید. راستی سه تاكامنت خونده شده اما جواب نداده از پست قبل دارم لطفا تا جمعه صبر كنید حتما جواب میدم دوستهای خوبم

نظرات() 

اوار ازمایش

شنبه 10 فروردین 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

سلام دوستان، عیدتون مبارك. اوضاعتون چطوره؟؟ دماغتون چاقه؟؟ میدونم همه امون تحت تاثیر اخبار سیل بودیم. خوب اوضاع اینروزهای من هم حسابی سیلی است. مشكل مسخره ای كه قبل عید پیدا كرده بودم همچنان بشدت داره اذیت میكنه و روز و شب برام نذاشته. چه ایام هفته چه روزهای تعطیل یكسره ازمایشگاهم تا این مشكل چرت را حل كنم. سیلی از كارهای تكراری و ازمایشهای تكراری. چیزهایی كه چالشش قرار نیست چیزی به معلوماتم اضافه كنه و حتی این دسته از ازمایشها قرار نیست تو اینده كاریم جایی داشته باشه. فقط قضیه اینه پله اولیه بقیه ازمایشهاست كه بدون اون هیچ ازمایشی نمیتونیم انجام بدیم كه بعدش بخواهیم نتایج را تحلیل و تفسیر كنیم. درواقع تو اینده ازمایشهای روی حیوان و انسان توسط تكنسینها كه اكثرا دانشجوهای فوق لیسانس هستند انجام میشه و كار ما میشه تحلیل داده ها و ازمایشها و مدل سازی و استفاده كردن از این نتایج برای سنجش داروهای جدید تو بدن و تنظیم دوزهای مختلف یا عملكرد دارو تو بچه ها یا بیماران خاص و از این جور حرفها. البته مهمه با ازمایشها و ریزه كاریهاش كاملا اشنا باشیم كه بتونیم بعدا تشخیص و تحلیل درست داشته باشیم. اما دیگه اشنایی من با hplc عملا به جنگ هرروزه تبدیل شده. بگذریم. خوب حالا یكمی هم خبرشیرین بعنوان شیرینی روزهای عید اضافه كنم اول از همه اینكه اینترنشیپ را گرفتم، اتفاقا دقیقا كارم تحلیل نتایج و شبیه سازی دارویی میشه یعنی كار اینده ام. بعد زیر نظر یكی از متخصصین خوب این كار قراره كار كنم كه خیلی جاها ، از جمله دانشگاه خودمون سخنران فارموكینتیك بوده. از بین بچه های phd تاحالا فقط چهار نفر پذیرش گرفتیم كه این نشون میده حالا كه برای اینترنشیپ تونستم پذیرش بگیرم بعدا برای او پی تی یا همون كار واقعی هم میتونم شانسی داشته باشم. البته دوماه و نیمی باید به نیوجرسی تغییر مكان بدم . قبلا به استادم گفته بودم دارم اپلای میكنم و میدونست اما وقتی به استادم گفتم اینترنشیپ گرفتم مخالفت كرد و گفت به حضورم بشدت احتیاج داره ، خلاصه به لطف موبور كه به استادم گفت وظایف من را هم انجام میده و بشرط اینكه تقریبا یكروز در هفته بیام و رو پروژه كار كنم رضایت استادم را گرفتم. خوب خبرهای بعدی هم تو پست بعدی . دوستان روز و روزگارتون سبز

نظرات() 

من، گذشته، اینده

سه شنبه 28 اسفند 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلام به دوستهای گل و بلبل، احوال شما، عید همگی پیشاپیش مبارك. چطوره این پست نامه اعمال رو كنیم، دوروز پیش داشتم فكر میكردم حالا كه بنده به یكی از ارزوهام رسیدم، زندگی كردن تو این ارزو چه تاثیری روم داشته یا كلهم تو این چهارسال چه تغییری كردم خوب من دوست ندارم برگردم پستهای چندسال پیش را برای یاداوری حال و اوضاعم بخونم، بنظرم باعث میشه حداقل چندروزی برم تو اون حس و حال و این چیزیه كه ازش برحذرم. اما خوب چیزهایی هم از خود پیشین بیاد دارم، بنظرم زندگی تو امریكا و دركل زندگی در ارزویی كه داشتم صرفا تصور سراب و حباب نبود و واقعا تونسته روی من تاثیر بگذاره، نمیتونم بگم همه این تغییر تو حس و روحیه بخاطر امریكاست، نه بنظرم مهمترین علتش اینه كه بعینه دیدم رسیدن به یك ارزو چه شكلی است و این باعث شده دیدم تغییر كنه، منظورم اینه دچار چرخه ارزوها نشدم و حس خوب را موكول به رسیدن به لیست ارزوهای ناتمام نكردم بلكه یادگرفتم بتونم در روز و لحظه زندگی كنم، شرایط كمك كرده كمتر موارد اعصاب خوردكن داشته باشم و خودم هم به خودم یاد دادم لحظه و روزم را شاد زندگی كنم، كمتر به گذشته فكر میكنم و اینده را هم درحدلزوم كه به زندگیمون جهت بدم و همواره تو مسیر موفقیت و شادی حركت كنم ببینم. نمیشه گفت ادم ایده الی شدم و همه روزهام را ایده الی زندگی میكنم، نه ،اما سعی میكنم بیشتر روزهام را به شادی و خنده و حس خوب تموم كنم. فكر میكنم این مهمترین تغییر من بوده، شما كه خواننده من هستید بگید بنظرتون چه تغییراتی كردم؟ و اما در مورد اینده، كه باشه برای پست بعدی. دوستان گل پیشاپیش عید و سال نوی خوبی براتون ارزو میكنم، من همچنان درگیر حل مشكل پروژه ام هستم و از صبح زود تا اخر شب ازمایشگاهم كه مشكل را حل كنم، امیدوارم تو سال ٩٧ حل بشه و بره

نظرات() 

داروی طلسم شده

جمعه 17 اسفند 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

چندوقتی هست افتادم رو دنده بدشانسی، پارسال همین موقع ها بود كه سر داروی تزم حسابی اذیت میشدم، امسال یكماهی هست كار روی دارو را شروع كردم همه چی داشت خوب پیش میرفت اما دوسه روز هست دارو به روش جواب نمیده و عملا مستاصلم كرده، بذارید اینطور مثال بزنم مثلا شما همیشه از یك روش قرمه سبزی میپزید ولی یك دفعه همه چی را بهمون روش خودتون انجام بدید اما قرمه سبزیتون قهوه ای بشه، هی سبزیها را چك میكنید قابلمه و گاز و ادویه را چك میكنید میبینید همه چی را مثل همیشه انجام میدید اما همچنان همه چی قهوه ای هست، حالا تصور كنید مهمون هم برای چندروز دیگه دعوت كردید و همه ازتون انتظار قرمه سبزی دارن، الان وضعیت من اینطوریه، fda و استادم بشدت به نتایجم احتیاج دارن و حتی موبور برای اینكه كارها سریعتر پیش بره برای كمك بمن اومده، ازمایشها را داریم انجام میدیم اما این وسط hplc كه برای شناسایی مقدار دارو هست داره بازی در میاره، یعنی خواب و خوراك برام نذاشته، این هفته سه شنبه هم داریم میریم خود fda برای جلسه حضوری و خیلی برای من زشت و خجالت اور میشه كه اسمون ریسمون به هم ببافم و غیر مستقیم بگم بعد یكسال من هنوز نتیجه ای برای كارم ندارم درحالی كه اصل این جلسه برای برنامه ریزی ازمایشهای خوك روی داروی من هست، وااای نمیدونید چه حالی دارم، دعا كنید همینطور كه یكهو hplc نتیجه عجیب غریب میده , امروز یكهو خودبخود خوب بشه چون هیچ راهی به ذهنم نمیرسه از اونطرف هم تاحالا با سه شركت مصاحبه داشتم كه یكیش جواب منفی بود یكیش بعد بیشتر از یكماه هنوز جواب نداده، یكی دیگه هم كه خیلی امیدوار بودم میگه داره با بقیه كاندیدا هم مصاحبه میكنه تا تصمیم بگیره. سه شنبه هم امتحان عملی رانندگی داشتم، من رانندگیم خوبه و كاملا مطمئن بودم پاس میشم، اما این كابوس زبان اونجا هم دست از سرم برنداشت، افیسر گفت ترن اراند ( یعنی از بغل ماشین رد شو) من خیال كردم منظورش یو ترن هست یعنی دور دوفرمون ، وسط دور دوفرمون شروع كرد گفتن من گفتم ترن اراند و تو چرا اینكار را كردی و من حسابی گیج شده بودم چی میگه و همون موقع هم گفت ترن لفت، دور دو فرمونم سر نبش یك كوچه بود كه وقتی گفت ترن لفت فكر كردم حالا منظورش اینه بپیچم تو كوچه كه ظاهرا منظورش نبود و طرف از عصبانیت تركید و وقتی گفتم ببخشید متوجه منظورت نشدم تقریبا با داد گفت تو تست زبان نمیدی تو تست رانندگی میدی، بنظرم اخرش هم نفهمید كه من معنی ترن اراند را نفهمیده بودم، خلاصه ردم كرد خلاصه هفته بدی دارم، دعا كنید امروز كابوس تلخ این هفته تموم بشه، من رسیدم ایستگاه ، پ. ن، اوضاع hplc تغییر نكرد، گزارش را بدون نتیجه داروی من میدیم، احتمالا اخرهفته برم ازمایشگاه كارها را از اول شروع كنم،

نظرات() 

ساختمان زندگی

پنجشنبه 9 اسفند 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، من و خودم، 

امروز یك سمینار در مورد نوشتن گرنت داشتیم، اكثر كسانی كه اونجا بودن از استادان دانشگاه بودن و البته چندتایی هم بچه های ph-D, طرف داشت از مراحل رشد ١٥ ساله كاری حرف میزد، اینكه چطور بعد از ١٥ سال تحقیق به مرحله تجربه میرسید وخلاصه اونرا به رنگین كمانی شبیه كرده بود كه گذراز هرمرحله ١٥ سال طول میكشه و دست اخر شما كسی هستید كه تاثیر گذار تو علم میشید، وسط این توصیفات بود كه من كشیده شدم به دوره كردن زندگی خودم، تو ایران كمتر پیش میاد كه كسی به تاثیر گذاری تو زندگی بقیه ادمها فكر كنه، نهایتش اگه كار علمی میكنه، تعداد مقاله ها و شناخته شدنش تو جامعه ایران براش مهم باشه، ممكنه خیلی كمتر به این فكر كنه كارعلمی كه میكنه میتونه بهبودی تو پیشرفت علمی داشته باشه و نه بخاطر منافع شخصی بلكه بخاطر منافع علمی كاری را بكنه. علتش هم بیشتر این میتونه باشه كه همه چیز تو ایران خیلی پیچیده شده ، موانع یكی دوتا نیست. خود سیستم بزرگترین مانع محققین تو ایران هست. من هم تو اون سیستم بزرگ شدم، دغدغه دبیرستانم كنكور و قبولی تو رشته دلخواهم بود، بعد تو دانشگاه اونقدر از محیط و شهر دانشگاهم بدم میومد و خودم هم مشكلات شخصی خودم را داشتم كه تنها چیزی كه بهش اهمیت میدادم تموم كردن درس و دوره بود، از درس خوندن و دانشگاهم هیچ لذتی نمیبردم و همیشه فكر میكردم دارم رشته ای را میخونم كه اصلا بهش علاقه ندارم، بعد كه وارد كار و زندگی شدم باز هم اونقدر مسایل شخصیم بزرگ شده بود كه به تنها چیزی كه فكر نمیكردم هدف زندگی بود، میدونستم یك گمشده دارم اما با وجود كلاسهای خودشناسی بازهم نمیتونستم پیداش كنم. با اینكه داروخانه زده بودم اما موفقیت كاری هم برام مهم نبود، فقط گهگاهی كه برای بازاموزیها پام به محیط دانشگاه میرسید و برای درس خوندن و دنیای دانشجویی دلتنگی میكردم باعث تعجب دوستهام میشدم، البته باید بگم كه از ابد و ازل احترام فوق العاده زیادی برای كسانی كه رتبه علمی بالایی داشتند داشتم. بعد از اون دچار چرخه معیوب مهاجرت شدم، باز تنها هدفم رفتن از ایران بود، روزی كه دانشجویی به امریكا اومدم به تنها چیزی كه فكر نمیكردم موفقیت علمی بود، اونقدر تو چرخ لنگ زبان گیر كرده بودم كه گذروندن ترمها شاهكارم بود، بگذریم كه همون سال اول بلافاصله برای دكتری اقدام كردم، البته كه هدف اصلیم داشتن فرصت بیشتر برای قوی كردن زبان بودتا بالاخره پام به ازمایشگاه بازشد، اول تمركزم رو تموم كردن تز بود و بعد پروژه و حالا با این شنیدن این سمینار دارم فكر میكنم مشكلات زبان و تز و حتی پروژه و حتی دغدغه گرین كارت یك روزی تموم میشه، تو از زندگی چی میخوای؟؟ ایا میخوای زندگیت را صرف موفقیت علمی كنی؟؟ دلت اسم و رسم میخواد، تعداد بالای مقاله و سایتیشن مد نظرته، یا یك كار خوب و بچه دارشدن و صرف زندگیت برای بچه، به زندگی استادم كه بچه نداره فكر میكنم، بنظر بیخیال و اروم میاد، دركنار كلاسهاش هدفش موفقیت تو پروژه هست و ساعتهای زیادی را صرف مطالعه و كار روی پروژه میكنه. ایا این میتونه هدف زندگی من باشه؟ واقعا نهایت ارزوی من تو زندگی چیه؟ خب راستش هنوز هدف خاصی برای خودم متصور نیستم، واقعا نمیدونم میخوام یك محقق بسیار بسیارخوب بشم یا یك محقق خوب و مادرخوب، یا دوست دارم به راستین بعنوان منبع درامد تكیه كنم و بقیه زندگیم را به بیخیالی همراه یك كار مناسب بگذرونم، شاید هم بهتره سعی كنم الان بهش فكر نكنم، از روزم بهترین استفاده را ببرم، اون روز را بسازم و ازش لذت ببرم و بعد درنهایت بشینم و ببینم ساخته ام چه شكلی پیدا كرده، بشكل یك اسمان خراش یا یك خونه گرم و نرم با یك حیاط زیبا و یا یك ساختمان كه هرطبقه اش یك رنگ و شكل داره.

نظرات() 

نیویورك، تهرانی دیگر

شنبه 4 اسفند 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، نیویورک، 

دیروز نگاهم به نظرسنجی وبلاگ افتاد، بیشتریها میخوان در مورد امریكا و نیویورك بدونن. نیویورك خیلی خیلی به شهرهای بزرگ ایران شباهت داره،بیشتر ساختمانها تو ایران نمای سنگ داره. شهرهای ایران از كوچه و خیابون تشكیل شده و تو هركوچه ای اقلا یكی دوتا سوپرماركت و سبزی فروشی و خشكشویی یا وسیله خنزل پنزل فروشی هست. گاهی هم یك لباس فروشی كه وقتی از جلوش رد میشیم میگیم یعنی كسی اینجا هم خرید میكنه؟؟ خوب دقیقا همین سبك را تجسم كنید برای نیویورك، نیویورك قسمت مسكونیش( بروكلین و كویینز و برانكس) همین شكله، ساختمانهای سه طبقه عین هم با نمای سیمان یا اجر كه رنگ اجری خورده، اكثرا عین همن، خیابونها و كوچه هاش به شماره شناخته میشه. از این لحاظ پیچیدگی نقشه شهرهای ایران را نداره و چندتاخیابون بلنده كه خیابونهای فرعی با شماره نامگذاری شده، سوپرماركتهاش عین ایرانه، یك گوشه اش هم اگه كالباس یا مرغ میفروشن ساندویچش میكنن كه به این سوپر ماركتها دلی میگن و فقط و فقط مخصوص نیویوركه و تو شهرهای دیگه نیست، اصلا تو شهرهای دیگه سیستم سوپر وبقالی سبك ایران و نیویورك وجود نداره و تو محله ها یك هایپر ماركت خیلی بزرگ هست. اتفاقا یكبار از موبور پرسیدم از چی نیویورك خوشت میاد و گفت دلی و بیگل، دلی كه همین بقالیهای نیویوركه و بیگل یك نوع نون گرد كه پنیر بینش میذارن و صبحونه نیویوركی حساب میشه، تو شهرهای دیگه هم بیگل هست اما بخوشمزگی نیویورك نیست. خب دیگه براتون بگم تو هرخیابون فرعی حداقل یكی دوتا خشكشویی هست از اونجا كه تو اپارتمانهای نیویورك ماشین ظرفشویی و حتی ماشین لباسشویی پیدا نمیشه و گاها تو زیرزمین ساختمون چندتا ماشین گذاشتن یا باید هرهفته لباسهات را بری بیرون و بندازی تو ماشین عمومی. اینجا هست كه حسابی میتونید پز بدید ما تو ایران حتی تو روستاهامون هم خونه ها ماشین لباسشویی دارن( ای كاش من مجبور نبودم بگم حتی روستاها، و تفاوت امكانات شهرهای بزرگ و كوچیكمون انقدرفاحش نبود) ، دیگه اینكه اپارتمانهای اینجا اكثرا پاركینگ ندارن، خوب وقتی خونه ١٠٠ یا ٧٠ ساله باشه كجا میتونستن پیش بینی پاركینگ را بكنن. خوب هنوز خیلی چیزهای دیگه مونده كه یكبار دیگه مینویسم چون مترو به ایستگاه رسید.

نظرات() 

روزانه

یکشنبه 28 بهمن 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

این ترم برعكس ترم پیش خیلی كوییز و امتحان ندارم، یعنی با اینكه سه تا درس دارم اما هركدوم یك میان ترم ویك پایان ترم گذاشتن، از اونجایی كه من و اكثر دانشجوها هم بزور امتحان درس میخونیم از اول ترم درس نخوندم و درسها داره رو هم جمع میشه، بدوبدوی میان كلاسهای خودم و كلاسهای تیچینگ اسیستنتی( دستیار استادی) و كارهای پروژه هم بهونه خوبی بهم داده كه اخرهفته ها را به استراحت بگذرونم و ذهنا براش بهونه داشته باشم، درواقع شاید ذهنی موقتا به یك نقطه امن رسیدم و كمی از بار استرس از رو دوشم برداشته شده كه میدونم یك سیكله و با حجیم شدن درسها و كارهای نكرده دوباره این نقطه امن جاش را به استرس میده كه برای من لازمه موتور یادگیری هست، شاید هم رفتم تو قسمت خواب زمستونی، جایی كه میدونی فعلا بعضی چیزها از كنترلت خارج و گذشت زمان حلش میكنه و چون نمیتونم براش كاری كنم انگار رفتم تو خمودی، مثلا الان كه حساب میكنم یكسال از زمان رسیدن به گرین كارت كه قبلا حساب كرده بودم عقبم، خوب هنوز مقاله ها كه لازمه اقدام بوداماده نیست و احتمالا بزودی هم اماده نمیشه، ازمایش كلینیكال ( روی انسان) هم كه من خیلی روش حساب میكردم فعلا كنسل شده و جاش دوباره ازمایش خوك قراره انجام بدیم، همه اینها یعنی بازهم عقب افتادن پروسه گرین كارت. چه میشه كرد، همینی كه هست و اوضاع از دست من خارج، برای اینترنشیپ هم هرهفته اقدام میكنم وتاحالا دوتا مصاحبه با شركتها دادم كه هنوز جوابش را نگرفتم، ماه اسفند قراره ماه پركاری برام باشه ، امتحان رانندگی میخوام بدم و استادم گفته حتما باید به یك كنفرانس تو واشنگتن كه قراره یك شام با fda داشته باشیم برم، بخاطر مسایل مالی نمیخواستم شركت كنم ولی استادم تاكید كرد حتما برم، این نشونه خوبی برام بود این كه برای حضورم تو میتینگ برای استادم اهمیت داره و موثره، راستی این بخش از كارهای پروژه كه دارم انجام میدم قراره بخشی از تزم هم باشه، پس عملا تزم را هم شروع كردم كه براش خوشحالم. راستی گفته بودم از یك اینستا ایرانی برنامه ورزشی گرفتم؟؟( بدن خوبها)، برای اولین بار یواش یواش دارم به بدنسازی علاقه پیدا میكنم و دیگه از باشگاه رفتن و ورزش كردن متنفر نیستم. همین برم كه امروز هرطور شده باید درس بخونم.

نظرات() 

تكمیلی معصومه

پنجشنبه 25 بهمن 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اظهارفضل، 

دیشب دیدن صفحه دو بی سی و مناظره چهار طیف اپوزیسیون ، غیر از اینكه نظرم را در مورد اینكه اپوزیسیونی وجود نداره و اگر هم وجود داره بی ساختار و ایدئولوژی و رهبری واقعی هست را تایید كرد، تاثیری تكمیلی در دیدم به مسیح داشت. خوب مسیح پررنگتر بخصوص بعد از دیدارش با پ تلاش داره فعالیتش را سیاسی كنه. البته مدتی هست شروع كرده بوداما جدیدا سخنرانیها و مناظره های سیاسی هم میكنه. اما دیشب بعد از دیدن مناظره اش بخصوص با نامور متوجه شدم تو این مورد اصلا حرفی برای گفتن نداره. ضعفش تو دانش و دید سیاسی باعث شده بود بخواد با شلوغ كاری و مغلطه بازی نظر مخالفش را بیان كنه و ای كاش نظر مخالف داشت، درواقع مناظره را عملا به دعوای شخصی و كوبوندن نامور تبدیل كرده بود، از موضع زن و فمینیستی و بگم بگم وارد شد كه اولیش نشونه ضعف و سو استفاده بود و دومی از ادبیاتی كه برای ما اشنا است. وقتی هم ازش سوال شد چه برنامه و هدفی برای انقلاب داری، مشكلات و نقاط سیاه نظام كه برای همه ما اشنا است را بیان كرد. و اما نظر من در مورد ادامه راهش. اگه باهوش هست باید از انتقادات نقاط ضعفش را بفهمه و درصدد جبرانش بربیاد. علم و دانش سیاست را با مطالعه كافی یاد بگیره، تو مناظره های سیاسی كه بقصد عصبانی كردن طرف انجام میشه با هوشمندی و متانت جواب بده و از عصبانی شدن و هوچی گری پرهیز كنه، از موضع فمینیست استفاده نكنه كه شمشیر دو لبه میشه و طرفدارهاش را میبره، راه و برنامه و هدف و مهمتر از اون حرفی جز تكرار مسایل و مشكلات مردم كه همه ما باهاش اشنا هستیم داشته باشه. خوب بچه ها من به ایستگاه رسیدم، در كل نتیجه این مناظره بوضوح نشون میداد كه ما هنوز به بلوغ كافی برای تغییر نرسیدیم و جناحهایی كه هنوز معنی اتحاد و احترام به نظر مقابل را نفهمیدن اماده پرچمدار بودن هیچ گروهی نیستن .

نظرات() 

روزانه

یکشنبه 21 بهمن 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

سلام دوستان، یك روزانه بنویسم و گزارش احوال بدم؟ ترم شروع شده، ترم نسبتا شلوغی هم هست، رسما دو كلاس درسی بیشتر نگرفتم ولی عملا سه تا كلاس میرم ( ترمهای ما سه درسه هست) چون همونطور كه قبلا گفته بودم امسال دانشگاه از سه كلاس پول یك كلاس را از خودمون میگیره و من نمیتونستم پولش را جور كنم این شد با استاد یكی از درسها حرف زدم كه كلاس را برم و سال دیگه درس را بگیرم و نمره هام را برای سال دیگه حساب كنه. این به این معنی هست كه این ترم اخرین ترمی هست كه كلاس درس دارم و از سال دیگه فقط تزم میمونه. كلاسهای كار تی ای هم همچنان پرحجم وجود داره ، ار ای هم كه سرجاشه. از این ترم استادم به موبور باز حقوق میده و تو میتینگهامون با ناراحتی میگه اسمان تو كه حتی حقوق از منم نمیگیری. فكر كنم متوجه هست كه من و موبور زمان مساوی را برای پروژه میذاریم. البته موبور همچنان از لحاظ بازدهی( دونستن برنامه های مختلف) بهتر از منه و زودتر از من تو پروژه بوده و حقشه اما تونستم كمی فاصلمون را كم كنم و این حس خوبی داره. موبور تصمیم داره سال دیگه دسامبر فارغ التحصیل بشه و میگه از سپتامبر دیگه نیویورك نمیاد و پیش خانوادش یا دوست دخترش میمونه تا تزش را بنویسه، عملا میشه گفت این اخرین ترمی هست كه با هم كار میكنیم. جواب مصاحبه اینترنشیپ اولم هنوز نیومده اما یك مصاحبه دیگه هم برای جمعه گرفتم، همین نشونه خوبیه كه رزومه ام خوبه.چون مثلا شاگرداول بچه های پی اچ دی كه اتفاقا خیلی باهوشه و توی لب فرمولاسیون كار میكنه حتی یك مصاحبه هم نگرفته. البته هندی نیست و این نشون میده هندیها كه انقدر راحت اینترنشیپ میگیرن چقدر رابطه بازی كمكشون میكنه. تازه این هندیها با لابیها و اسپانسرشیپی شركتهای خیلی بزرگ و معروف دارن سعی میكنن كه روی قانون كار هم تاثیر بذارن كه بشدت رو وضعیت ایرانیها و مردم كشورهای غیر هندی تاثیر داره. ماجراش مفصله اگه دوست دارید راجع بهش بیشتر بدونید HR392 را تو گوگل جستجو كنید. یادتونه گفته بودم یك كاری را میخوام شروع كنم به شانس احتیاج دارم، خوب شانس همراهی نكرد، فكر كنم یكسالی عقب بیافته:( راستی یكی از خرگوشهامون وسط ازمایش مرد، بیچاره دارو بیهوشی خوب نمیخورد و اخرش هم سكته قلبی كرد، برای همین فعلا دوهفته ای ازمایشهای خرگوشیمون را كنار گذاشتیم كه طعم شربت بیهوشی را بهتر كنیم تا خوششون بیاد و بخورن. قراره من نتایج ازمایشهای روی خرگوش را مقاله كنم و به دوسه تا ازمایش دیگه برای تكمیل نتایج احتیاج دارم. البته قبلا توضیح داده بودم كه همه ازمایش روی حیوانات بشدت توسط سازمان امور حیوانات امریكا بازرسی و كنترل میشه و همین دیروز صبح هم با دامپزشكشون جلسه داشتیم كه اوضاع را توضیح بدیم دوباره اف دی ای ازمون ازمایش خوك خواسته، داریم كارهای اداریش را انجام میدیم، موبور روی داروی ام كار میكنه و من روی یك داروی ال ، حالا قراره این ازمایشها را برای داروی تحت نظرمن انجام بدیم امیدوارم صاف زمانش توی تابستون نیافته و با اینترنشیپم تداخل نكنه چون نمیخوام از اینترنشیپ انصراف بدم. ازمایش روی ادمها هم مرتب بخاطر كارهای اداری عقب می افته، درنظر بگیریدیكساله این پروسه عقب افتاده، این نشون میده كه قبل انجام یك تست روی انسان چقدر عوامل ریسكی بررسی میشه و احتیاط میشه، خلاصه تموم این ازمایشهای روی حیوانات و بعد انسانها برای بهتر شدن سیستم سلامت و دارو و جنگ ناتمام انسان برای مبارزه با بیماریها و طول عمر و كیفیت بهتر زندگی هست. اینها را نوشتم كه بدونید برای هرداروی جدیدی كه وارد سیستم سلامت دنیا میشه چه روند طولانی طی میشه. خب یك كوچولو خودم افسرده هستم یكماهی هست ته دلم گرفته، بعنوان یك داروساز فكر میكنم وقتشه كه فكری بحال خودم بكنم چون نمیخوام روزهام را با دل ته ناشاد و بی حوصله بگذرونم و میخوام صد درصد وقتی میخندم خندم واقعی باشه. راستی دوستان میدونم تو ایران اوضاع سخت و سخت تر میشه، امیدوارم دل همه اتون هرجا هستین شاد باشه

نظرات() 

اینترنشیپ

چهارشنبه 10 بهمن 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

اولین اینترویویی كه تو امریكا داشتم سال اول بود، اوضاع زبانم افتضاح بود و منم در بدر دنبال كار تو دانشگاه میگشتم ، اون زمان اونقدر به اوضاع ناوارد بودم كه نمیدونستم چطور باید دنبال كار بگردم، شانسی تو خوابگاه داخل دانشگاه یك كار دفتری پیدا كردم رزمه ام را پرینت كردم و اراسته و مرتب رفتم برای اینترویو، وقتی وارد دفترشدم و دیدم دونفر مصاحبه كننده اونجا هستن تازه فهمیدم جلسه خیلی بیشتر از تصور من رسمی هست. اون زمان با تصور ایران فكر میكردم داروساز بودن و اداره كردن یك داروخانه یعنی تو شرایط كامل برای گرفتن اون كار را داری، خوب مسلما تو جواب هرسوالشون یك داروسازی میشنیدن. كار را نگرفتم اما بهم یاد داد مصاحبه اینجا خیلی جدی تر از تصور من هست. بعد از اون یكی دوبار دیگه هم برای كار تو دانشگاه مصاحبه داشتم و خوشبختانه بمرور زمان درسم را یاد گرفته بودم و دیگه مشكلی برای كار پیدا كردن تو دانشگاه ندارم. پارسال همین موقعها بود كه یك موقعیت خوب برلی اینترنشیپ رسید، باز به اشتباه فكر كردم فارماكوكینتیك بودن و اسم رو پروژه fda داشتن كافی است، خوب اماده نبودم حتی مثل هندیها هم بلد نبودم وانمود كنم. شاید میشه گفت در حد اینترنشیپ كارم را میدونستم اما بلد بودم چطور این دانش را نشون بدم، موقعیت خوبی بود كه از دست دادم. امسال برای باز اینترویو گرفتم، این هم موقعیت خوبی هست، اولین مصاحبه ام جنرال بود، همون كه دوپست پیش راجع بهش گفتم، دومین مصاحبه امروز بود، سعی كردم خودم را كامل اماده كنم، خیلی زود متوجه شدم كار و پروژه ام مورد علاقه اشون هم نیست و البته تو زمان كوتاه نه جاش بود و نه میشد از پروژام بگم، درواقع هدف این نبود كه من اونها را با پروژه ام راضی كنم بلكه هدف این بود كه نشون بدم من مناسب پروژه اونها هستم. مثلا بخشی از فرصت شغلی درمورد متابولیسم هست كه من اصلا تجربه عملی درموردش ندارم، سعی كردم درسم را خوب جواب بدم گفتم كلاسهای تئوریش را گذروندم و خیلی هم مایلم تو این زمینه یادبگیرم. نیم ساعت اینترویو تموم شد، سعی ام را كردم، اگه كار را نگیرم حالا درصد كمی را به سیاست و شیوه مصاحبه كردنم مرتبط میدونم و بیشتر به این ربط میدم كه كاندید بهتری برای این موقعیت داشتند.

نظرات() 

معصومه

یکشنبه 7 بهمن 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، 

تو سه كلمه مسیح شجاع و باهوشه. اصلا قرار نیست راجع به هدف و سیاستش حرف بزنم، نه متخصصم نه دانشی دارم، حتی تخصص روانشناسی هم ندارم و نمیتونم كامل و جامع همه شخصیتش را تحلیل كنم، بلكه میخوام از اون چیزی كه میتونه برای من درس و الگو بشه حرف بزنم، شجاعتش، البته اون هم فقط از یك جهت، شجاعتش در حرف زدن با رسانه ها. میدونید مسیح خیلی اوقات منرا به تعجب و تحسین بر می انگیزه. بهرحال اون توی یك شهر كوچیك یا بقول خودش تو روستا بزرگ شده. شده خبرنگار اون هم خبرنگار مجلس، تا اینجا یك روند عادی را رفته، بعد هم مهاجرت، بعد از این بود كه سرعت رشدش بالا رفت. چیزی كه تحسین برانگیزه اول از همه تیزهوشیشه، میدونه سادگی و حرف از دل بدل میشینه. میدونی برای اثر گذاری نباید از مردم و زندگیشون دور باشی. هدفهای كوچیك درنظر میگیره اما رو اون هدف سفت و سخت می ایسته، از هر نظر براش تلاش میكنه و میجنگه، واقعا برای اون نظر و هدف وقت میگذاره و كوتاه نمیاد. ابایی از اشتباه كردن و گفتن نداره و اگه اشتباه كرد میگه كه باعث میشه بیشتر بدل بشینه. شاید هم بشه گفت به اصطلاح خوب بلده با افكار عموم بازی كنه. فرصتها را میبینه و میقاپه. دومین و سومین مورد شجاعت و اعتماد به نفسشه: خوب باز این موردها را از منظر و نقطه نظری كه بمن كمك میكنه نقد میكنم. بعیدمیدونم مسیح تا تو ایران بوده زبان انگلیسی را بصورت جامع خونده باشه، اما چیزی كه منرا تحت تاثیر قرار میده مصاحبه هاش با رسانه های خارجی هست، تو این مورد بنظرم شجاعت مثال زدنی داره، البته سخن وری و تیزهوشی خدادادیش هم تو این مصاحبه ها كمكش میكنه. میخوام تو این مورد با خودم مقایسه اش كنم من برای یك مصاحبه با یك نفر و یا حداكثر یك تیم كوچیك كلی استرس میگیرم بعد این دختر میره توی یك رسانه خارجی كه گاها زنده هم پخش میشه یا یك كنفرانس با دهها و هزارها مخاطب سخنرانی میكنه. اونهم در حد انگلیسی قابل قبول. حالا مورد اول و دوم و سوم را دركنار هم درنظر بگیرید، اینطور میشه كه یك زن عادی تبدیل به یك الگو و یا رهبر یك جنبش میشه، باز هم میگم قرار نیست در مورد خود جنبش حرف بزنم بلكه سعی كردم خصوصیاتی را كه باعث شده این فرد موفق بشه بشمارم. خوب دوستان ادامه بحث با شما، شما بگید چی فكر میكنید و چه نكات مثبت و منفی تو این شخصیت میبینید

نظرات() 

ای دارم پرس میشم

دوشنبه 24 دی 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، چكه چكه ، 

كمی ناارومم، اومدم دانشگاه و كلی كار دارم اما اونقدر احساس ناارومی میكنم كه تصمیم گرفتم برگردم خونه، فردا مصاحبه كاری دارم اما نه از لحاظ روحی نه از لحاظ اطلاعاتی خودم را اماده كرده ام، باید خودم را جمع و جور كنم و حداقل یكی دوساعتی امروز روی اماده سازی مصاحبه كار كنم. از اونطرف مسیری كه رشته ام داره پیش میره اذیتم میكنه، من عاشق درسهای كلینیكال هستم یعنی چیزی كه مربوط به بدن میشه، حالا یواش یواش رشته ام بسمتً تحلیل اطلاعات این اطلاعات میره، برای همین باید كلی نرم افزار یاد بگیرم و برای من كه از كار با كامپیوتر فراری بودم داره میشه عذاب، فكر كن منی كه تازه دوسال پیش رفتم كلاس اكسل و افیس حالا باید برای تحلیل داده ها كد نویسی كنم. نرم فزارهای مخصوص تحلیل دارو و از اون بدتر نرم افزارهای اماری مثل سس و ار را باید یاد بگیرم، خیلی فشار رومه خیلی زیاد، بشدت همین الان ( حتی همین هفته)به مسلط بودن به این نرم افزارها احتیاج دارم و قضیه اینه تازه دارم یادمیگیرم، بی استعدادی و بی علاقگی و روحیه پایین و عدم اعتماد به نفس هم دست به دست هم داده كه فقط یك روز ویدئو سس را نگاه كنم و مثل ... تو كد نویسی اش گیر كنم بعد چند ساعت بعد مثل مرغ سركنده برم سراغ فینیكس و بعد ببینم برنامه ای كه باید همین هفته كار كنم و به استادم نتیجه بدم كامل یادم رفته و تو ران كردنش گیر میكنم، خلاصه انقدر احساس ضعف و خنگی و هیچی ندونستن میكنم كه دارم فكر میكنم رسیدم خونه اول یك قرص ایندرال( ضد تپش قلب و استرس) بخورم تا كمی اروم بشم تا بتونم كمی خودم را جمع و جور كنم و اوضاع را حداقل تا فردا صبح برای مصاحبه به دست بگیرم، و بعد هم یك خاكی بسرم بریزم. بعد از فارغ التحصیلی هم اگه تا اون موقع از این اوضاع بلبشو نجات پیدا كرده باشم و باز ببینم به كار با كامپیوتر علاقه ندارم باید یك تغییری تو كارم بدم كه اونرا هم نمیدونم واقعا چطور میتونم تغییر توش ایجاد كنم. فعلا كه اش كشك خالمه و باید و باید از توش موفق بیرون بیام. برام ارزوی موفقیت تو این مرحله بكنید، شدیدا بهش نیاز دارم.
پ.ن. مصاحبه از اون که فکر میکردم بدتر پیش رفت. مصاحبه لول جنرال بود و از نیروی انسانی زنگ زده بودن. متاسفانه اصلا نمیفهمیدم سوالش را و وقتی تکرار میکرد بازم نمیفهمیدم و تو هوا یک چیز کلی توضیح میدادم که شاید از تو اون مطلب کلی چیزی دربیاد. حتی نفهمیدم گفت مصاحبه دوم دارم یا نه. یک چیزهایی گفت اما نفهمیدم.
سرم بشدت درد میکنه و نمیتونم برم دانشگاه. بد ناامید و خسته هستم 

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 34 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :