تبلیغات
my white house
my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

روزانه

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 


سلام سلام بلاخره از امروز اینجا هم گرم شد، دوسه هفته ای بود كه پالتو تبدیل شده بود به كت كه امروز یكهو دما اومد روی ٣٠ درجه و لباسها تبدیل شد به تیشرت و شورت  و پیراهن تابستونه، بنده خدا ما زنهای ایرانی كه تو ایران حتی تو دمای بالای ٣٠ باید یك مانتو و روسری هم بپوشیم، انصافا چطوری میتونیم تحمل كنیم.البته  برای دانشگاه اینجا هم  بهتره که ادم یکمی رسمی تر باشه. حتی شنیدم  بچه های خود رشته  داروسازی حق پوشیدن شلوار لی و کفش کتونی هم ندارند. بگذریم  ، خب همونطور كه میبینید كارم دوباره سنگین شده و من غیر وقتهایی كه تو مترو هستم وقت نمیكنم بنویسم البته با دستگاهی که کار میکنم  یك دانشجوی دیگه هم برای تز فوق لیسانسش استفاده میكنه كه داره فشار میاره كه دوهفته دیگه دستگاه در اختیارش باشه، اما قضیه اینه كه كار من برای fda و خود استادمه و ددلاین داره، حالا میخوام واگذار كنم به خود استادم تا اون تصمیم بگیره، و البته چون با انصافه حدس میزنم یكی دوهفته كار عملی نداشته باشم و دستگاه را در اختیار اون یكی دانشجو بذارم، از اوضاع و احوال خودمون هم بگم كه من خوبم، تو ارائه پروژه استادم از موضوع تزم خوشش اومد البته گفت ممكنه خیلی به چالش بخورم، راستین هم حالش خوبه، اما خب هم اون و هم من ناراحت وضعیت كاریش هستیم، بقول خودش ادم ٤٢ سالش باشه و هنوز وضعیت كاریش مشخص نباشه، درسته هنوز كلاس میره اما چون اجازه كار نداره اینكه بتونه با پروانه این كلاسها یك كافرما را متقاعد كنه كه وكیل بگیره و زمان و وقت و پول بذاره و درخواست تغییر  ویزا برای راستین بده خیلی سخته، درحالی كه این كارفرما راحت میتونه كسی را كه اجازه كار داشته باشه استخدام كنه، یكجورهاای از این كارهاست كه اگه بشه واقعا بخت و اقبالمون بلند بوده، البته من امیدوارم اول راستین بتونه كار داوطلبانه پیدا كنه و بعد كارفرما با دیدن كار و تواناییش متقاعد بشه كه این هزینه زمانی و مالی ارزشش را داره، چه میدونم، اینها همه لبست ارزوهای منه، كه انشالله امسال به واقعیت تبدیل بشه.
راستی بچه ها از اوضاع و احوال ایران چه خیر؟؟ قبلا هم گفتم وقتی ادم یك مدت دور باشه بسختی میتونه واقعیتها را تو ایران درك كنه، مثلا الان همه چیز تا رای نهایی ترامپ وحشتناك بنظر میرسه، بالا رفتن قیمت دلار و بازی كشورها برای ایجاد فشاراقتصادی و سیاسی روی مردم، جدا ادم میترسه كه سرنوشت این كشور به كجا میرسه، فقط ارزو میكنم به جنگ نرسه و ای كاش مسئولین هم سرعقل بیان و بجای شعارهای ایدئولوژیك رو واقعیت و نیاز دنیای امروزی تصمیم بگیرن، خوب من رسیدم، فعلا
درضمن سه تا کامنت از پست قبل مونده خوندم اما هنوز نشده جواب بدم. اونرا هم اخر هفته جواب میدن. بای

نظرات() 

روزانه

جمعه 7 اردیبهشت 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

خیلی وقته ننوشتم، اما قضیه اینه كه زندگی به روال همیشگی ادامه دارد، سه هفته ای هست كه دستگاهی كه من باهاش كار میكنم (hplc)یك قطعه اش باید عوض میشد و خوش شانسی یا بد شانسی كارخونه قطعه اشتباه فرستاد و دوباره باید بفرستن، نتیجه این شده كارم سبكتر شده و دارم كارهای عقب مونده ام را انجام میدم، خصوصا اخر ترمه و پروژه رو پروژه داره میاد، حالا پروژه چیه؟؟ اینكه استاد ازتون میخواد بر اساس درسهایی كه داده یك موضوع انتخاب كنید و روش تحقیق كنید و تو كلاس ارائه كنید، یا مثلا برای یكی دیگه از درسها باید با نرم افزار مربوطه شبیه سازی كار یك دارو تو بدن را اجرا كنیم، در كل خوبه و به پروسه یادگیریمون خیلی كمك میكنه، حالا برای یكی از این درسها كه از اتفاق استادراهنمام درس را ارائه میده میخوام مبحثی را كه برای پایان نامه ام انتخاب كردم ارائه بدم، البته منظور نتیجه نیست چون اون كاركلی كار عملی داره و حداقل یكسال فقط كار عملیش طول میكشه، بلكه راه و مسیری كه برای رسیدن به نتیجه لازمه را میخوام پرزنت كنم، بعد از اونطرف من تا حالا فقط به عنوان فكر كرده بودم حالا باید تا دوشنبه كه وقت ارائه هست كلی ریسرچ انجام بدم و به اصطلاح از حالت خام عنوان به یك مسیر درست و خوب برای پایان نامه ام از لحاظ تئوری برسم، یك جورهایی برای اینكه شروع پایان نامه ام كلید بخوره خوبه و یك تیر و دو نشون میشه اما قضیه اینه كه زمان خیلی كمی برای این پروژه دارم، دیگه براتون بگم كه هوا هم داره گرم میشه و از پالتو پوشی هفته پیش به ژاكت یا كت تو این هفته رسیدیم. سعی كردیم این مدت اخر هفته ها با راستین  بزنیم بیرون و از هوا لذت ببریم، 
سلام به دوستهای گلم، خوبید؟؟
هنوز فرصت نكردم مطلبی را كه چند روز پیش براتون نوشتم پست كنم كه كه دست به كار دومی شدم، البته بازم تو مترو و تو موبایل كه بعدا میفرستم تو لپ تاپ و میگذارم تو وبلاگ، اخه این میهن بلاگ نسخه موبایلی برای پست مطلب نداره، خوب قطعه دستگاه هم رسید و از دیروز كارم دوباره سنگین شد، همین دیروز تا ساعت ١٠ شب ازمایشگاه بودم، خبرها هم اینكه نادوست رسما جز پروژه شد، اون یكی دوست ایرانی هم كه جدیدا عضوازمایشگاه ما شده بود، با اینكه ازمایش و پروژه نداره هر روز دفتر و دستكش را برمیداره و با یك ایرانی دیگه كه یكم شخصیت مامانها را داره و داره داروسازی میخونه میاد میشینه تو ازمایشگاه ما درس میخونه، خلاصه طوری شده كه رسما زبان رسمی ازمایشگاهمون فارسی شده. خوب واقعیت اینه كه یكم بیش از حد شده،چطور بگم برای من كه مجبورم لای دست و پای عده ای كه نشستن به خندیدن و حرف زدن كار كنم و ازمایش كنم و درعین حال تمركز كنم كه ازمایش با دقت انجام بشه این فضا اذیت كننده هست، خصوصا كه نه از نادوست خوشم میاد نه از اون شخصیت دختر ایرانی كه خیلی حرف میزنه و مدل خاله خانباجی حرفهای صد من یكغاز را تکرار میکنه. خلاصه این محیط باعث شده كه اسمان خنده رو و بشاش تبدیل بشه به اسمان استرسی و عصبی كه البته مسلما از همین امروز خودش را كنترل میكنه و نمیگذاره محیط روش اثر بگذاره، چون حتی خودش هم شخصیت اسمان عصبی و غرغرو و استرسی را دوست نداره پس وای به حال بقیه، خوب بچه ها من رسیدم ایستگاه، سعی میكنم امروز مطالب را پست كنم، فعلا

نظرات() 

گمشده

پنجشنبه 23 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، من و خودم، 

حالا که زدم تو بخش شناسوندن خودم به اجبار به شما، بگذار باز هم کاملترش کنم.
راستش این بخش اصلا اصلا مورد علاقه من نیست و معمولا راجع بهش حرف نمیزنم. اول از همه بدلیل اینکه مربوط به گذشته هست و دوم  من بخودم ثابت کردم ادم میتونه گذشته ای کاملا متفاوت با الانش داشته باشه.
خوب نمیدونم چندتا از شما از اول اول ساخت این وبلاگ با من بودید؟ باران پاییزی ، شادی ، شایدم فرمولساز..... خلاصه همون اوایل من یک پست راجع به خانواده ام گذاشتم. اون پست درمورد دوره کودکی و نوجوانیم بود. خوب حدستون درسته تلخ بود. نمیگم خیلی. چون میدونم این دنیا به بعضی ادمها خیلی خیلی سخت تر از من میگیره. اما راحت و دلپذیر هم نبود بهرحال سهوا اون پست را پاکش کردم. باید بگردم ببینم میتونم تو بک اپ وبلاگ پیداش کنم یا نه. خوب چیزی که میخوام بگم. اینه که من از یک خانواده معمولی اومدم با پدری بینهایت سختگیر و خسیس تو تموم دوره کودکی تا سن 30. یعنی زمانی که برادرم اسمانی شد. مادری مهربون و حساس اما افسرده تا 20 سالگیم. این مادر عزیز یک ایراد بزرگ هم داره و اون کمی فرق گذاشتن بین پسر و دخترهاشه. خودش هم میگه دست خودم نیست. خلاصه مختصر بگم همه اینها باعث شد که من گرچه اونموقع فکر میکردم زندگی معمولی دارم اما بعدا فهمیدم خیلی بیشتر از بچه های دیگه بهم سخت گرفته شده. بعد از حدود 20 تا حدود 30 سالگی افتادم تو دور یکسری اشتباهات وانتخابهای اشتباه، درکل ، روش زندگی اشتباه. شاید درظاهر همه چیز بنظر عادی و نرمال میرسید و از نظر خانواده ام جر بداخلاق و عصبی مزاج بودن یک دختر درسخون وموفق و یک الگو برای بچه های فامیل بودم اما خودم میدونستم راه اشتباهی میرم. اون موقع هم مشکل دوست صمیمی داشتم و هیچ کدوم از دوستهام نمیدونستن و خبر نداشتن که اسمان یک شخصیت دیگه هم داره. کسی که روش زندگیش را دوست نداشت و میخواست سیر این انتخابهای اشتباه را بشکنه. اما ضعیف بود و خودش را گم کرده بود. اینطور هم نبود که تو این دوره نخواد به خودش کمک کنه. خلاصه پیش سه چهارتا روانشناس مختلف رفتم اما همشون به معنای واقعی چرت و پرت تحویل دادن. کلاسهای تی ام و مدیتیشن و خانقاه و درویشی و  چند تا از این خودشناسی ها هم رفتم اما همشون عاجز از این بود که به من بفهمونه چطور باید خودم را قوی کنم. خلاصه دربدر دنبال گمشده ام یعنی عشق میگشتم. یک عشق خالص و پاک و ناب. از اینجا به بعد کمی رمانتیک میشه..... با راستین اشنا شدم. راستین دوست و سنگ صبور و بعد گمشده ام شد. با عشق و محبتش به من، اعتماد به نفس از دست رفته ام را برگردوند. کمکم کرد بزرگ و قوی بشم و خیلی سریع تومسیر درست قرار بگیرم. خوب فکر کنم میدونید که من ادم عاشق مابی نیستم و کمتر بلدم رمانتیک بنویسم. خلاصه اخر قصه این که اسمان و راستین با هم ازدواج کردن و به خوبی و خوشی زندگی کردن.: بالا اومدم دوغ بود پایین اومدم ماست بود قصه ما راست بود. 
 همه اینها را گفتم که بدونید هرکدوم  ما تلخیها و شکستها و ناکامیهایی تو زندگی داشتیم. یکی بیشتر یکی کمتر. یکی از جنس سخت یکی نرم و گذرا، اما هنر اینه که ققنوس باشیم. اگه سوختیم و خاکستر شدیم باز از خاکستر متولد بشیم.

نظرات() 

من

چهارشنبه 15 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، خودشناسی، 


خوب بیخوابی زده بسرم و تا حالا سه دور تموم شبكه های اجتماعی را دوره كرده ام، فكر كنم بخاطر قهوه ای باشه كه ساعت ٥ عصر خوردم، عاشق قهوه با طعم موكا هستم كه البته باید مواظب باشم عصر یا شب نخورم وگرنه lمثل الان  بی خواب میشم. 
خوب بریم سر موضوع. كلا فكر میكنید یا حدس میزنید من چه شخصیتی داشته باشم؟ بنظرتون اگه با من از نزدیك برخورد داشته باشید از من خوشتون میاد یا نه؟ خوب از اونجا كه اینجا را میخونید و تاحدی با فراز و نشیب زندگی من اشنایید و سنگ صبورم بودید احتمالا بیشترتون همدردی میكنید و با كمی ارفاق میگید احتمالا از من خوشتون میاد، اما میخوام یك واقعیت از شخصیتم بگم، من بخصوص برای دخترها و گاها برای پسرهادافعه دارم. و از من خوششون نمیاد.چرا؟ دلیلش اینه كه اگه طرف كامل من را نشناسه فكر میكنه خیلی مغرورم، خودم را میگیرم و كلاس بالا میذارم، یا تحویل نمیگیرم. اما واقعیت اینه كه اخلاقم طوریه كه جوش دهنده اولیه نیستم. یعنی ادمی نیستم كه تو دوستی و یا حتی صمیمی تر شدن قدم های اولیه را بردارم. میدونم نكته منفی هست. خوب حالا كه نكته منفی میگم بذار كاملترش كنم، مثلا شاید دیدید گاهی یك عضو جدید وارد فامیل یا حلقه دوستانتون میشه و بعد از مدت كوتاه چنان رابطه قوی با تك تك اعضا داره كه شما حتی با گذشت چندسال یك دهم این رابطه را نساختید و مطمئنید نمیتونید بسازید. خلاصه من از دسته دومم، مثلا بجز خانواده خودم فقط با یكی از دوستانم خوش و بش مفصل عید دیدنی كردم و بقیه را فقط با فرستادن یك پیام ساده تبریك بدر كردم. اینطور بگم اگه دوستی تماس میگیره و سعی در نزدیک شدن و صمیمی تر شدن داره  من هم تماس میگیرم وگرنه اصلا ادم اغاز كننده یك رابطه صمیمی نیستم البته اینرا هم بگم خیلی حال نمیكنم با هرفردی صمیمی بشم، واینطور میشه كه احتمالا اونهایی كه من را از نزدیك نمیشناسن فكر میكنن یا تو دنیای خودمم یا خودم را میگیرم یا احتمالا رفتار من اونقدر برخورنده و ناراحت كننده هست كه از من بدشون میاد و فاصله را حفظ میكنند و اونها هم با من دمخور نمیشن. خوب نتیجه چی میشه؟ از اونجا كه من رابطه ساز نیستم اما بشدت دوستدار جمع و دورهمی هستم این مسئولیت خودبخود روی دوش راستین می افته كه بر عكس من مهره مار داره و دخترها باهاش راحتن و پسرها حسابی دوستش دارن و از صدقه سر اون جفتمون عزیز جمعیم و همه جا دعوتیم، منم مطابق معمول تو مهمونیها سرخوشم و با همه صحبت و شوخی میکنم اما در واقع با هیچ كس صمیمی و نزدیک نیستم، البته این به ای معنی نیست که اگه کسی بخواد با من صمیمی بشه بازم گارد بگیرم. نه. اتفاقا تو دوستی سنگ تموم میذارم و با معرفت و باوفا و صادق هستم. مثل قضیه نادوست. که واقعا فکر میکردم دوستمه و عین یک خواهردوستش داشتم و هواش را داشتم.بگذریم.  خوب حالا این قضیه را تعمیم بدید به همه محیطها از جمله دانشگاه، مثلا تو ازمایشگاه خودمون، بچه هایی که من را از نزدیك میشناسن از انرژی و سرخوشی من خوششون میاد، بچه های ازمایشگاههای دیگه هم اگه پسر باشن گپ و گفتی دارن اما بعضی دخترها را بوضوح میبینم كه دنبال ایجاد رابطه نیستن یا بعضیهاشون هم احتمالا از من بدشون میاد( اوه اوه اینرا همین الان اضافه كنم اصلا اصلا دختری كه اهل لوندی و لاس زدن با پسرها باشه نیستم) اینرا تاكید میكنم چون ممكنه از خوندن این توضیحات این برداشت را بكنید. یكجورهای كاملا خاكی، بدون ادا و اطوار و اصول و سرخوش هستم و البته دركمال شرمندگی بشدت لوووس، شاید هم همین لووس بودن و لووس رفتاركردنم باعث ایجادجاذبه و دافعه برای پسرها و دخترها میشه، میدونم نمیتونم این لووسی را كنار بگذارم، اما اگه حواسم باشه میتونم كنترلش كنم و نقش یك خانم با كلاس و خیلی وارسته را بازی كنم اما خوب نقش بازی كردن ذات اصلی من نیست و زود یادم میره ویا میخوام یادم بره و دوباره برمیگردم به همون شخصیت دختر سرخوش لووس، خوب حالا بعد از همه این توضیحات باز همون طرز فكر را راجع به من دارید؟ جدی فكر میكنید كجای این شخصیت ایراد داره؟ بنظرتون باید تغییر كنه؟ چی را كمتر یا بیشتر كنه؟ اگه دوست دارید میتونید كامنتهاتون را بی اسم بگذارید و هرچی دوست دارید بگید.
ممنون    


نظرات() 

حد و مرز

یکشنبه 12 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، 

دارم فکر میکنم حدو مرز ارزوهای من کجاست. میدونم با چه هدفی اومدم امریکا اما الان چی میخوام. خوب میدونید چیه. موبور خیلی زحمت میکشه و داره بخوبی بالا میره. با اینکه دانشجو هست اما بخوبی تو مسیر موفقیت و معروف شدن تو زمینه کاری خودمون قرار گرفته. روزی که من اومدم امریکا هدفم فقط رسیدن به گرین کارت بود و موندگار شدن. اما الان این هدف عرضی هم شکل گرفته و بزرگتر شده. مثلا دلم میخواد راستین موفق بشه. خیلی خیلی موفق بشه و به رفاه و ثروت زیادی برسیم. فکر میکنم هردو بشدت دلمون میخواد پولدار شیم( اررزو بر جوانان عیب نیست:))) بعد تو این یکی دوسال ارزوهام برا خودم هم شکل گرفت.موفق شدن تو رشته و تحصیلاتم. اما حالا یک فرصت دیگه میبینم. اینکه بتونم تو زمینه کاری خودم خیلی موفق بشم. یکجورهایی راه موبور را برم. اما یک سوال برام پیش اومده. اخرش چی؟ واقعا موفقیت تو کار و پژوهش ارزوی من هست؟ خوب اینطور نیست که این راه باز باشه و من باید فقط انتخاب کنم. برای اینکار باید بیشتر و بیشتر تو پژوهش غرق بشم. بذار یک مثال بزنم. همه امون کنکور دادیم. فرض بگیرید که میدونید رتبه خوبی میارید. مثلا چیزی زیر 5000. اما میدونید اگه مثلا روزی 12 ساعت درس بخونید و فیلم و تلویزیون دیدن و خونه عمه خاله و تفریح رفتن را هم کناربذارید میتونید رتبه حدود1000 بیارید.خوب میبینید این مسیر موفقیت هم به حرف ساده هست اما باید براش بیشتر مایه بگذارم. بااینحال قضیه اینه که هدف و انگیزه براش ندارم. همش میگم خوب که چی؟ از اینکار که اخرش مقاله خوب درمیاد اما واقعا چی؟ چی میخوام؟ نمیدونم چطور توضیح بدم اما فداکاریش بیشتر از انگیزه و دستاورد میشه. به اصطلاح اجر و پاداشش بیشتر معنوی میشه. اما من زندگی میخوام. پول میخوام. خونه بزرگ و ارامش و امنیت و رفاه میخوام. حالا بفرض 5-6 سال دیگه از عمرم را هم کاملا وقف علم کنم. من که موبور نیستم که 25 سالم باشه و هنوز اول راه باشم. واقعیت سنم اینه که من الان باید تو اینده خودم ایستاده باشم نه اینکه تازه اول راه و مسیر باشم. بعد از یکطرف هم میگم خوب اگه نکنم چه کنم؟ بفرض تفریح بیشتری کنم و راحتتر زندگی کنم مگه نه اینکه وقتی بعقب نگاه میکنیم فقط دستاوردها و رنجها و خوشیها یادمون میاد و روزمرگیها و تکراریها فراموش میشه؟ جدا من ادمیزاد چی میخوام؟ چیکار باید بکنم؟ چرا این تلاش تمومی نداره. اینطور نیست که اصلا از این تلاش لذت نبرم که اگه نمیبردم اصلا جلو نمیرفتم اما میدونم وقتی تلاش و فشار سنگین میشه خسته میشم اذیت میشم. دیگران ممکنه به به و چه چه کنند اما روزو زندگی من یک بعدی میشه و همه اش میشه ازمایش و تحقیق. دارم سبک سنگین میکنم. زندگی یک بعدی یا زندگی معمولی؟ کدومش؟مینویسم معمولی چون اگه تو اون مسیر قدم برندارم قرار نیست بخش خاصی به زندگیم اضافه بشه و ادامه همین سبک زندگی ام هست. خلاصه موندم چه کنم. اخ که چقدر این رسم روزگار و زندگی ما ادمها اما و اگر و اجبار داره. اونهایی که 20-30 سال دارید احتمالا نمیدونید. اما یواش یواش از 30 هست که حقیقت زندگی را بیشتر و بیشتر میبینید. 

نظرات() 

سکون فکر

شنبه 11 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چرت و پرت نویسی، 

سلام سلام. قالب جدید چطوره؟ امروز هوا اینجا عالیه و بالاخره رسید بالای 10 درجه. هرچند قراره باز دوشنبه برف بیاد اما خوب برای ما که ماه ها باید پالتو میپوشیدیم و شال و کلاه میکردیم یعنی یکم لباس کمتر پوشیدن. تقریبا همه منتظر هوای گرم و افتاب هستند. هرکی هم به یک دلیلی، یکی از خود بارون و برف بدش میاد. یکی منتظر پیکنیک کردن تو پارکها و گشت و گذار و تفریحه. یکی هم مثل من از شال و کلاه و پالتو پوشیدن خسته شده.  بهرحال امروز روزی هست که افتاب میدرخشه. احتمالا من هم عصر کمی بیرون بزنم و هوایی بخورم. 
میشه ادم وقتی موضوعی برای حرف نداره هم پست بگذاره. اصلا بگذار راجع به همین بی موضوعی حرف بزنم. راستش یکجور ذهنم خوابه. کلا نمیدونم تاثیر فصله یا تاثیر این دوره از مهاجرت. موقعی که میدونی قراره هیچ اتفاق خاصی نیافته و همه چیز موقتا روی روال و برنامه اش داره پیش میره. نمیتونم بگم خوبه یا بده. چون برای یک دوره کوتاه نگرانی خاصی وجود نداره اما پشتش سایه یک نگرانی عظیم خوابیده. یکجورهایی هم شاید ذهنم تصمیم گرفته خودش را بخواب بزنه. فکر نکنه و سایه های نگرانی را کنار بزنه. شاید هم واکنشی باشه به انتظار. این انتظار طولانی فرسایشی. نمیدونم. خلاصه از هیچی مطمئن نیستم. ذهنم خوابه و دلش میخواد خواب بمونه یا خودش را بخواب بزنه. نه به ایران فکر کنه. نه به اینده. نه به خانواده، نه به کار، نه به کارت سبز، نه به این نردبان بلند یادگیری و یادگیری که هیچ انتهایی نداره که برای عقب نموندن همیشه باید بالا رفت و بالا رفت. اصلا مهاجرت یعنی دست کشیدن از ثبات و انتخاب تغییر و چالش. بیخیال. بیخیال فکر . بذار بریم تو خواب خرگوشی. 

نظرات() 

روزانه

شنبه 11 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

سلام به دوستهای خودم. خوبید؟ احوالتون؟ خوب سه روزه بنده خونه تشریف دارم. یکی از دستگاههامون که این چندوقته من باهاش کار می کردم خراب شده و چون بررسی بقیه ازمایشها هم یک جورهایی به این دستگاه ربط داره تصمیم گرفتم تا اومدن قطعه که هفته دیگه هست دانشگاه و ازمایشگاه را تعطیل کنم و بمونم خونه. البته شاید بهتر بود که جلو چشم استادم باشم اما فعلا خودم و استراحت کردنم تو درجه اول اهمیت برام قرار داره. بخصوص که ده روزیه تو اوج بدو بدو و کار سختم متوجه شدم استادم نادوست را هم به پروژه اضافه کرده. یعنی قراره من باشم و موبور و نادوست. البته استادم چیزی از مشکل من و نادوست نمیدونه. شاید هم از اونجایی که خودم به استادم معرفیش کردم احتمالا فکر میکنه رابطه امون هم خیلی خوبه اما موبور درجریانه و حتی یک نفر دیگه را که تجربه کار تو ازمایشگاه را داره بهش پیشنهاد داده  اما استادجان  به خاطر زبان خوب نادوست اون را انتخاب کرده. حالا چرا؟ چون از ماه دیگه ازمایشهامون روی ادم شروع میشه و نادوست فعلا با مسئولیت جمع اوری مدارک و مشاوره با داوطلبین ازمایش قراره شروع کنه. البته کسی که اسمش وارد پروژه میشه دیگه موندگار میشه. چون همین کاغذبازیها کلی کار داره و زمان میبره و اگرچه از لحاظ تعداد بپای ایران میرسه اما هرکدومشون کاملا تعریف شده هست و جمله به جمله اش رو قانون و اصول نوشته میشه. خوشبختانه همه کاغذبازیها بعهده استادمه و گهگاهی موبور هم کمکش میکنه اما فکر کنم یواش یواش نادوست کمی از این کار را بعهده بگیره. 
دیگه براتون بگم. مصاحبه هم رد شدم. البته طرف بعد عذرخواهی گفته بود کلا بخش نیروی انسانیشون استخدام را کنسل کرده. امیدوارم طرف راست گفته باشه و یکجور عدرخواهی مودبانه نبوده باشه.
دیگه اینکه فعلا چندتا کلاسهای راستین هم کنسل شده و موعدش به پاییز سال دیگه موکول شده. خلاصه کمی ضدحال بود بخصوص که من امسال خیلی امیدوار بودم طلسم کار راستین شکسته بشه و اونهم تو مسیر خودش بیافته. بهرحال بعضی چیزها هست که دست من نیست و باید منتظر زمان و عملکرد نفر دوم زندگیم بمونم.
دیگه اینکه با یک وکیل تماس گرفتیم در مورد ایران  رفتن  راستین. میگفت تقریبا اکثر ویزاهای توریستی ریجکت شده. طرف توصیه کرد کمی منتظر بمونیم تا وقت ویزاهای دانشجویی برسه و ببینیم اوضاع ویزاهای دانشجویی از چه قراره. 
با وجود همه این اخبار من حالم خیلی خوبه و حسابی از عید و تعطیلاتم لذت بردم. برای پس فردا هم میریم سیزده بدر. یکی از پارکهایی که هرسال ایرانیهای نیویورک جمع میشن.  بعد هم دوباره از دوشنبه کار و زندگی. براش اماده ام. یعنی دارم اماده میشم. قصد داشتم الان کمی درس بخونم اما تصمیم گرفتم استراحتم را کامل کنم و بجاش یک فیلم بگذارم و تماشا کنم. 
احوال همگیتون سبز. سبز سبز.

نظرات() 

هورمون ؟

یکشنبه 5 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

سامبولی بلیکم
اوضاع و احوال ایرانیهای داخل و خارج؟ 
شنبه هست و برخلاف میل قلبیم برای یک ازمایش 10 ساعته مجبور شدم بیام دانشگاه. از ساعت 9 اینجام و تاساعت 8 شب هم کارم طول میکشه. چرا؟ چون مجبورم ازمایشی که دوشنبه هفته پیش انجام دادم را تکرار کنم. باز چرا؟ چون اونروز وقتی که ازمایش تموم شد. متوجه شدم فلان ماشین که برای گرم کردن محیط هست( ثابت نگه داشتن دما توی محدوده دمای بدن) تموم مدت خاموش بوده و نتایج ارزشی نداره و از اونجا که همه چیز رو برنامه هست برای جبران اون امروز مجبور شدم بیام همون ازمایش را تکرار کنم. 
خوب به زور اومدن دانشگاه هم نتیجه اش این بوده که برنامه داشتم برای امتحان سه شنبه درس بخونم که تا الان که ساعت 4 عصر هست هنوز نخوندم. اصلا از دیروز یک جوریم. غرغرو وعصبی و افسرده. خوشبختانه روز عید خوبی داشتم و کارها هم با اینکه سنگینه رو روال داره پیش میره و مشکل خاصی ندارم.شاید حتی اگه تمرکز و انرژی بالایی داشته باشم بتونم در حد احسن از وقتم استفاده کنم اما قضیه اینه که کم انرژیم. میدونید دارم به چی فکر میکنم؟ تغییرات هورمونی. خوب این تغییرات هورمون روی خلق و خو در بعضی خانمها و بمیزان خیلی خفیف تردر بقیه خانمها و بعضا حتی اقایون وجود داره. من همیشه خیلی خوش و خرم و خوشحال بودم که من از این ادا و اصولها ندارم و اگه فلان هورمون و بهمان هوورمون تو بدنم فیزیولوزیکی بالا پایین میرن. من از لحاظ رفتاری و حسی حتی متوجه اشون هم نمیشم. اما امروز بعد از اینکه یکهو از دیروز بدون دلیل خاصی بینهایت افسرده و بی انرژی شدم به این تغییر شک کردم. دارم فکر میکنم چندماه گذشته دوره های طولانی مدت و کوتاه مدتی بوده که با دلیل و بی دلیل بشدت بداخلاق و افسرده شدم اما دقت نکردم ببینم که الگوی خاصی با توجه به تغییرات هورمونی ام داره؟ اینکه من قبلا این طور نبودم دلیل نمیشه بگم پس هیچوقت این مشکل سراغم نمیاد. شاید هم یکجور افسردگی هست که بمیل خودش میاد و میره.خلاصه هرچی هست از سطح سواد من بالاتره و نمیتونم دلیلش را پیدا کنم. جز یادداشت کردن روزهای بداخلاقی و  پیدا کردن ارتباطش با بدنم. خب اگه اینطور باشه مثل اینکه باید نگران یک قضیه دیگه هم باشم. چون تغییر خلق و خوم خیلی شدیده و میل شدیدی به پاچه گیری و تنها بودن دارم. از نشونه هاش هم این که رفتم یک لیوان بزرگ قهوه خریدم و میخورم و  تو راهروهای تاریک و روشن دانشگاه با پاهایی که رو زمین کشیده میشه راه میرم. خلاصه من و ماموران حراست دانشگاه که تو همه سوراخ سمبه ها سرک میکشن رهروهای شنبه ایم. تک و توک یک چندتا دانشجوی خوش هم تو ازمایشگاهها ولو هستن. اما خوشبختانه غیر من کسی تو ازمایشگاهمون نیست. یک ساعتی هم رفتم جلوی پنجره و دستهام را پشت شیشه چسبوندم  و به برجهای منهتن که از دور سرهاشون پیداست و دیگه به منظره اشون عادت کردم خیره شدم. ادمهای توی مترو. برجهای بلند منهتن. اهنگهای بلند و  شاد تو کافه ها و ادمهای خوشتیپی که با سگهاشون تو خیابون راه میرن برام به منظره عادی تبدیل شده. فقط هنور بوی ایستگاهها و دیدن بی خانمانها عادی نشده. اره اسمانیم که دلش میخواد بره و تو دنیای خودش روزها و روزها گم بشه اما مجبوره به زور یک لیوان بزرگ قهوه صفحه را ببنده و خودش را به اجباربکشونه تو دنیای واقعیت و برای امتحان میان ترم سه شنبه درس بخونه و تو ازمایشگاه روزش را بگذرونه.
بجای من از روزهای بهار و تعطیلات حسابی لذت ببرید  

نظرات() 

امید

چهارشنبه 1 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، زیباترین لحظات زندگی، 

نزدیکه عیده و من پاک هواییم. شنبه هست و روز تعطیل. اول قرار بود برم ازمایشگاه کار کنم اما تصمیم گرفتم خونه بمونم و درس بخونم. وسط درس تو شبکه های اجتماعی هم دارم سرک میکشم. یادم میافته همیشه این موقع سال یکم بیشتر در مورد مسیری که دارم میرم فکر میکنم و تحلیلش میکنم یا توی رویا فرو میرم. امسال اونقدر سرگرم کارم که حتی فرصت خیالپردازی و رویا بینی ندارم. وسط درس و فکر، عکس نارفیق را میبینم لب دریا. یک جای گرم. حتما برای تعطیلات بهاره رفته مسافرت یک ایالت دیگه. بعد به این فکر میکنم کسانی که این عکس را میبینند چی فکر میکنند. دختری خوشگل و خوش هیکل لب دریا. از همون عکسهایی که اکثر ادمها تعطیلاتشون را اونجور تصور میکنند.( کاری به اخلاق نارفیق ندارم منظورم تحلیل عکسهایی هست که هرروزه بیشتر ما تو شبکه های اجتماعی میبینیم). بعد فکر میکنم این عکس که نمایش خوشبختی یک دختر مجرد هست چقدر با زندگی واقعیش همخونی داره. مسلما من ابعاد زیادی از زندگیش را نمیدونم و نمیتونم در مورد خوشبخت بودن و شاد بودن واقعی این نا دوست نظر بدم اما در مورد خودم میتونم نظر بدم. عکسهایی که من تو شبکه های اجتماعی از خودم میگذارم چقدر از زندگی من را نشون میده.؟ دختری خندان در کنار همسرش تو مراسم و جاهای دیدنی . چیزی که میدونم اینه که اون شادی و لبخند واقعی هست. اما یک چیز را شک دارم ایا تو جایگاهی که انتظار داشتم ایستادم؟ ایا به خواسته هام رسیدم؟ ایا این نوع کار و زندگی همونی هست که میخواستم؟
 تا یک حدی اره و تا یک حدی نه. چیزهای زیادی هست که باید تغییر کنه. اینکه من وقت برای خودم، همسرم ،سایر علایقم، ورزش، فیلم و تلویزیون دیدن ندارم خوب نیست. اینکه بخاطر عدم ثبات وضعیتمون تو این کشور جدید همش در انتظاریم خوب نیست. اینکه عید را اونطور که دوست داریم نمیتونیم با خانواده بگذرونیم خوب نیست. اینکه هنوز وضعیت کاری، زندگی و یا اینکه ایا میتونیم بقیه زندگیمون را تواین کشور ادامه بدیم و ایا به اینجا تعلق خواهیم داشت یا نه خوب نیست. اینکه همش به خانواده هامون قول دیدار تو یک اینده نامعلوم را میدیم خوب نیست.
پس چه چیزهایی خوبه؟ خنده هامون بیشتر و واقعی تره. ایران میخندیدم اما دلم هم گریون بود اینجا دل و لب میتونه همزمان بخنده. و امید. امید یه یک اینده قشنگ. اینده ای که میتونه همین بغل باشه.
اما مگه نه اینکه چهار پنج سال پیش هم همین امیدها وجود داشت؟ این امید با اون امید چه تفاوتی داره؟
نمیدونم. باشه بقیه اش را بعدا مینویسم.
امروز یکشنبه هست. فرصت نشد بیشتر در مورد لیست امیدها فکر کنم. صبح به درس و کمی خرید عید گذشت. یک ماهی کوچولوی قرمز. قصد داشتیم برای گلدون پشت پنجره بنفشه بخریم که گیرمون نیومد. یعنی دور و بر خونه نیست . همسر هم الان دست به کار درست کردن سمنو شده. سال اول که اینجا بودیم میخواستیم درست کنیم که خراب شد. پارسال همسر رفت تا اون کله شهر از یک سوپر ایرانی سمنو خرید بعد که اورد معلوم شد حتی قابل مزه کردن هم نیست. فکر کنم فقط جنبه نمایشی سفره را داشت. امسال هم متخصصین امر میگن زیادی سبز شده. خلاصه فکر کنم وعده دیدار ما و سمنوی عمه لیلا پز همون ایران بشه. من برم کمی درس بخونم بعد برمیگردم.
چهارشنبه: به به عید شما مبارک.صد سال به از این سالها. خوش گذشته؟ تحویل سال خوبی داشتید. روز اول عید چطور بود؟ من هم بگم دیروز و امروز را تعطیل کردم و خونه نشستم و پاک از فضای عید در کنار همسر لذت بردم. تحویل سال را هم تصویری درکنار خانواده ام بودم. بعد هم تلفن به بزرگهای فامیل. بعد هم دوستهامون اومدن خونه ما و شام دورهمی. سبزی پلو ماهی ظهر که نگو عالی. سمنو عالی تر. بنفشه و گل و سنبل و سبزه و ماهی هم همه سرجاشون،خوشگل و موشگل و ترگل و ورگل.
اهان امروز هم اولین مصاحبه رسمی انگلیسی ام را داشتم. دوتا کارخونه برای اینترنشیب درخواست دادم که یکیش دعوت به مصاحبه کرد. قبلا توضیح دادم که ظاهرا گرفتن اینترنشیپ بدون رابطه و معرف از خود پیدا کردن کار اصلی سخت تره. خوووووب. فکر کنممصاحبه را خوب ندادم. یعنی دو سه مورد بود که براشون مهم بود و من تجربه اش را نداشتم. تازه گفتم قصد دارم رفت و اومد کنم. تاحالا اینترویو نداشتم که حدس بزنم جوابشون چیه. اما فکر میکنم مورد ایده الی براشون نبودم. اما مهمتر از اون تجربه اش بود که خیلی برام باارزشه. حالا میدونم تو چه چیزهایی باید بیشتر کار کنم و خودم را قوی کنم. حیف شد مورد خوبی بود. اما از یکطرف باید تابستون هم از پروژه چشم میپوشیدم که همین هم برام چالش حساب میشد و میترسیدم با پیدا کردن جایگزین برای من نتونم بعد از اینترنشیپ راحت به کار برگردم. خلاصه گذاشتم به حساب سرنوشت. بشه خوشحال میرم نشه هم خوشحال نمیرم. 
خوب الان هم شب شده و منتظرم راستین بیاد خونه و اخرین ساعتهای امروز که روز اول عیده را باهاش بگذرونم.
نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز
 

نظرات() 

کار و کار و کار

جمعه 25 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، غرانه، 


یك ماهی هست كارم خیلی سنگین تر شده و قراره حداقل یكماه دیگه هم به همین سنگینی باشه، روزها ساعت٩:٣٠-١٠ میرسم ازمایشگاه و تا ساعت ٩-١٠ شب تو ازمایشگاهم و شبها ساعت ١٠-١١ میرسم خونه كه اونقدر خسته ام مستقیم میرم تو تخت، نیم ساعتی موبایل چك میكنم و بعد از خستگی بیهوش میشم، اونقدر كارم سنگینه كه واقعا بعضی عصرها میخوام بشینم برای خودم گریه كنم اما حتی وقت دل سوزوندن برای خودم هم ندارم، جالبه بدونید كه امروز اخرین روز تعطیلات بهاره هست، اما تنها چیزی كه من از این یك هفته تعطیلی فهمیدم اینه كه اکثر دانشجوها نمیان دانشگاه و كلاسها تعطیله اما در كل به حال من فرقی نداره، درس خوندن و بقیه كارهای ضروری كه اصلا هیچی، یعنی هركاری میكنم هفته ای دوسه ساعت  درس بخونم نمیرسم، بذارید یك مثال بزنم كه وقتی میگم كارم سنگینه بهتر متوجه بشید، فرض كنید قراره یكروز برای خانواده اش با سبزی تازه بپزید، خوب باید صبح برید بیرون سبزی بخرید بیایید تمیز كنید بشورید بپزید بعد پذیرایی كنید بعد هم ظرفها را بشورید، اینكار میتونه راحت ١٠-١٢ ساعت از روز شما را بگیره و از صبح مشغول كار باشید حالا فرض كنید شب مهمون دارید و قراره اش با سبزی تازه و دو نوع غذای دیگه بپزید و خونه را هم مرتب كنید، خوب این كار هم ١٠-١٢ ساعت از وقتتون را میگیره اما تقریبا باید بحال دو كار كنید و همزمان دوسه كار را با هم انجام بدید و از این كار بپرید سر اون كار، خوب حالا فكر كنید هرروز همین بساط اش و دوجور غذا و تمیزكاری را برای یكماه مداوم هرروز داشته باشید و قرار باشه حداقل یكماه دیگه هم ادامه داشته باشه و بعد به روال فقط اش با سبزی تازه هرروز برگرده بعله اینجاست كه وسط كار ادم میبره و از شدت خستگی و كار دلش میخواد داد بزنه بگه بسه. خوب میتونید این را هم جز حسنهای مهاجرت درنظر بگیرید، اصلا بگذارید بصورت كلی كار اینجا را با ایران مقایسه كنم، تو ایران بودم همیشه میشنیدم خارج از ایران كار خیلی سنگینه، تو ایران هم من ٨ ساعت كار میكردم و البته یك دوره ای ١١ ساعت هم میشد، بذارید با مثال غذا ادامه بدم، كار ایران را مثل  املت  درست كردن برای شام درنظر بگیرید،  خوب میرید اشپزخونه و همه كارها از درست كردن و  خوردن تا تمیز كردن ظرف انجام میدید حالا كار تو اینجا را مثل خورشت درست كردن برای شام و برای مهمون درنظر بگیرید همون ساعت كاری اما حجم كاربیشتر بعلاوه دقت و كیفیت بهتر، خوب البته اخرشب هم خودتون میتونید ازدستپخت خودتون لذت ببرید اما در كل حجم كاربرای همون مقدارساعت خیلی بیشتره، حالا چرا؟ چون شرح وظایف اینجا خیلی گسترده تر و بیشتره، شاید چون استانداردها اینجا بیشتره. بهمون نسبت هركسی باید مطابق یكسری اصول تعریف شده كارانجام بده، بعد اینجا زمان هم خیلی براشون مهمه و برای هركاری ددلاین یا جدول زمانی تعریف میشه اینطوری هست كه نمیشه كاری را عقب انداخت بلكه بایدتو زمان مقررهمه اون كارها و وظایف را با بالاترین كیفیت و استاندارد انجام بدی، خوب متروبه ایستگاهی که باید پیاده بشم رسید من برم تا یك روز كاری سنگین دیگه را تو ازمایشگاه شروع كنم.
دوست جونیها همه کامنتهاتون را خوندم فرصت نکردم جواب بدم. فعلا این پست را هم بخونید تا همه کامنتها را با هم جواب بدم.

نظرات() 

یک سال مهم دیگه

دوشنبه 21 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، زیباترین لحظات زندگی، 

به به سلام به دوستهای گل و بلبل. خوبید خوشید؟ احوالاتتون؟ 
اوضاع و احوال اخر اسفند و در انتظار عیدتون چطوره؟ خرید رفتید؟ لباس جدید، وسیله جدید؟ برای سفره هفت سینتون فکری کردید؟تصمیمات جدید برای زندگیتون چی؟  اقا خانم اصلا میدونید چیه من امسال بدجور منتظر عیدم. بعد هی فکر کردم چرا امسال من اونقدر منتظر تحویل سالم و روزها را براش میشمارم. بعد فهمیدم بعله اسمان خانم تغییر میخواد و تحویل براش مثل اغاز شروع تغییرات هست. خلاصه اینهم سر درون ما. 
خوب برای همین بمناسبت نوروز و بهار، خبری را که برام مهمه براتون مینویسم. بعله اقا راستین چندماهی مشغول سرچ و انتخاب رشته مورد علاقه اشون بود بعد از اونجایی که نه ما پولش را داریم که ایشون مستر بخونن و خیلیها هم توصیه کردن واجب نیست سراغ مستربره.  از ماه پیش مشغول کلاس رفتن تو رشته مورد علاقش شد. کلاسها زیر نظر یکی از دانشگاههای اینجاست و بعد گذروندن کلاسها هم امتحان و مدرک کلاسها . خلاصه از چه نظر این خبر برام مهمه؟ برای اینکه راستین هم اولین قدمهاش را برای ساخت اینده اش داره برمیداره. برام واقعا باارزشه و خیلی منتظر نتیجه دیدن کار و تلاششم. ناگفته نمونه. راستین از لحاظ وضعیت زبان از من جلو زده و انصافا استعدادهای خیلی خوبی برای پیشرفت تو کار مورد علاقش داره که همه هم بهش یاداوری میکنن فقط قضیه اینه پسرمون تواناییهاش را باور نداره.
دیگه اینکه دیروز خونه بودیم. یک ناهار خوشمزه و یک خواب کوتاه بعد ناهار هم زدیم بعد هم حاضر شدیم بریم کنسرت اندی که قبلا گفته بودم. توراه داشتیم با هم حرف میزدیم.داشت میگفت عصرهایی که میخوابه بعد که بیدار میشه بشدت دلش میگیره و دلتنگ خانواده اش میشه. احساس میکنه خیلی خیلی خیلی از خونه و خانوادش دوره. حرف خانواده هامون را زدیم و کهنسالی پدر راستین. حتما همه میدونید که اگه ما الان از امریکا با این شرایط خارج بشیم ریسک پرخطری کردیم. اما من دارم راستین را راضی میکنم که بعد دوره کلاسهاش این ریسک را بکنه و دوماهی بره ایران. حالا یا بهش ویزا میدن و برمیگرده یا چند ماهی تو کلیرنس گیر میکنه یاتو بدترین حالت یکی دوسال. درسته که حسابی برنامه هامون عقب میافته اما بنظر من این ریسک خطرش از اینکه 5-6 سال صبر کنیم و خدای نکرده راستین شانس دیدن خانوادش را برای همیشه از دست بده کمتره. بهش گفتم من هستم و چندماه تو زندگی ما تاثیر خاصی نداره اما زمان برای خانواده هامون پرواز میکنه و این زمان برای اونها و ما خیلی با ارزشه. خلاصه راستین هنوز شک داره اما من تصمیمم را گرفتم و میخوام مصمم شرایط را فراهم کنم که بره و خانوادش را ببینه. امیدوارم روزی که برای ویزا اقدام میکنه سفارت هم اذیت نکنه و خیلی زود ویزا براش صادر کنه.
اوه پاسپورتهامون هم تاریخ انقضاش داره میرسه. یک سفر یک روزه باید بریم واشنگتن و پاسپورت عوض کنیم. اگه قرار باشه بره کلی کار و اماده سازی داریم که باید انجام بدیم. 
خلاصه امسال سال خیلی مهمی برای ما میشه. اصلا بذار اسمش را بذاریم سال راستین.
راستین جون میدونم که اینجا را میخونی و میدونی که چقدر پیشرفت و موفقیت و شادیت  برام مهمه عشقم.
سال نو هردومون و سال نو همگی شما مبارک.

نظرات() 

این روزها

شنبه 12 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

شنبه هست و روز تعطیل. از هفته پیش تصمیم گرفتم حالا که اونقدر برنامم سنگینه  که عملا تو طول هفته از صبح تا شب دارم میدوم اخر هفته ها فقط استراحت کنم و خودم را با فکر کارهای عقب افتاده ام اذیت نکنم .این حداقل لطفی هست که میتونم به خودم بکنم چون اونقدر از لحاظ جسمی و ذهنی خسته میشم که اگه اخرهفته ها استراحت نکنم جدی کم میارم. تو طول هفته هم از صبح که پام را میذارم تو ازمایشگاه فقط کارهای عملی پروژه را دارم انجام میدم. نه وقت میکنم مقاله ای بخونم و نه حتی درسهای ترمم را بخونم و اراونطرف سر وکله امتحانهای میان ترم داره پیدا میشه. دیگه باید این چندوقته موضوع برای پایان نامه ام پیدا کنم و کارهای عملی اون را هم شروع کنم که اصلا نشده حتی هفته ای یکساعت براش وقت بذارم. موبور که موضوع اش را پیدا کرده و حتی مواد پروژه اش را هم سفارش داده و بزودی کار عملی اش را شروع میکنه اما من حتی موضوع هم ندارم. از کمبود وقتم این را هم اضافه کنم که چند وقته فرصت نمیکنم حتی با خانواده ام حرف بزنم. یک زنگ میزنم که فقط ببینند هستم و میگم کار دارم و اخرهفته زنگ میزنم.کلا تا چشم بهم میزنم میبینم دوشنبه است و بعد هم جمعه و هفته ها بسرعت برق و باد داره عین هم میگذره. 
 اما خوشبختانه این وسط  حال و هوای عید داره بدادم میرسه. چندوقت پیش که رفته بودم خرید خوارو بار دیدم فروشگاه گل بیدمشک اورده و دوسه روز پیش هم سنبل. من هم خداخواسته هردوش را خریدم. به همسر هم سفارش بنفشه برای توی گلدون پشت پنجره دادم. ماهی هم که رو شاخشه منبعش هم نزدیک و در دسترس ،تو همین محله چینیها یک اکواریوم فروشی هست. اوخ خوب شد یادم افتاد امروز عدس بذارم و سبزه سبز کنم. خلاصه هرکی منرا نشناسه فکر میکنه الان با یک خانم کدبانو طرفه. اتفاقا چندوقت پیش یکی از بچه ها میگفت اسمان تو چرا همش داری ساندویچ میخوری. گفتم ای بابا کجا وقت اشپزی دارم. هرچند انصافا نه اشپزی بلدم نه بقیه هنرهای کدبانو گری و خدا خیر به راستین بده که اخر هفته ها بداد شکممون میرسه و یک غذای خونگی دستمون میده. بعد بحث این شد که برعکس این دوست همش تو اشپزخونه هست و داره غذا میپزه و تاحدی هنرمنده. البته من اتاق این دوست را دیدم و میدونم خیلی نامرتبه. اقا خانم اصلا میخوام نتیجه گیری کنم که ادم یک کنسرو را تو خونه تمیز و با خنده و شوخی بخوره بهتر از پلو خورشت تو خونه ای نیست که نشه توش راه رفت؟ ایا با من موافقید؟ مطمئنم حداقل یک درصدی از شماها با من موافقید:)))
اخ اخ هوا داره گرم میشه و سر و کله این ماشین بستنی فروشها داره پیدا میشه. جلو خونه ما هم یک زمین بازی بچه هست و جدا از سر و صدای بچه ها این ماشینها هم پارک میکنند و اهنگ مخصوص خودشون را میذارن. برای اینکه تصور کنید یک ماشین شهرداری را درنظر بگیرید که از صبح تا اخر شب جلو خونتون پارک کنه و صدای اهنگش را قطع نکنه. 
وووووو امشب داریم میریم کنسرت گوگوش. این زسما اولین کنسرت خواننده ایرانی هست که داریم میریم. هفته دیگه هم کنسرت اقای اندی. البته کنسرت اندی با شام هست و مفصل که تخفیف دانشجویی خوبی داشت. کلا فکر میکنم این کنسرت ایرانی رفتن بمناسبت عید را به یک سنت تبدیل کنیم که مواقع عید تو جمع ایرانیها باشیم و خیلی احساس دوری و غربت نکنیم. هرچند اخرش ادم مامان و باباش را برای عیدمیخواد :((
خوب این پست را ببندم اما قبل عید حتما برمیگردم و یک پست عیدانه میذارم. 
فعلا دوستان

نظرات() 

کارخونه داروسازی

یکشنبه 6 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:زشت وزیبا، نگاه اول، 

جمعه بازدید از کارخونه داروسازی داشتیم. اتفاقا روزی بود که جلسه ماهیانه با fda هم داشتیم اما من ترجیح دادم بازدید را برم تا دید بهتری نسبت به کار اینده داشته باشم. اما موبور برای جلسه موند. کارخونه امنیل کارخونه ساخت داروهای ژنریک هست. اینجا تو امریکا مصرف کننده خیلی خیلی به برند یا ژنریک بودن دارو اهمیت میده.  قبلا توضیح دادم اما باز یک توضیح کوچیک میدم که کارخونه برند کارخونه ای هست که از کشف دارو پروسه تولید را پیش برده( لغت کشف برای توضیح  علمی کلمه مناسبی نیست  ) ژنریک را هم کپی دارو درنظر بگیرید. خلاصه یک گروه ده نفری از بچه ها راهی بازدید شدیم. البته بخش R&D. این بخش قسمتی از کارخونه هست که کارهای تحقیقاتی مرتبط با ساخت و فرمولاسیون را انجام میدن. یعنی محل کار اینده فارغ التحصیلان داروساز صنعتی. خود کارخونه و خط تولید هم طبقه اول بود که چون ربط مستقیمی به کار ما نداشت و محلی هست که دارو ساخته میشه و از لحاظ اصول ایمنی و بهداشتی درست نیست بازدید کننده داشته باشه ما را نبردن. و اما کارخونه: یک ساختمان بزرگ دوسه طبقه بدون پنجره. بخش R& d که همون بخش تحقیق و توسعه هست شامل دوبخش بود. بخش فرمولاسیون و بخش انالیز. حالا وارد جرییات نمیشم اما هردو بخش بطرز وحشتناکی محیطهای دلگیری داشت. بخش فرمولاسیون اتاقهای خیلی خیلی کوچیک هرکدوم با یک یا دو دستگاه و بخش انالیز یک ازمایشگاه خیلی خیلی بزرگ با کلی دستگاه انالیز و تعدادی متخصص که داشتند داروها را انالیز میکردن. درست که دستگاهها همه به روز و مجهزبودن  اما همه اتاقها و ازمایشگاهها بدون پنجره بودن ( که البته برای ازمایشگاه منطقی هست) اما نه حتی برای دفترهاشون. بینهایت صنعتی بودن محیط ورای تحمل من بود. تنها نقطه دلگرم کننده برای من اینه که تخصص من نه انالیز هست نه فرمولاسیون و تمرکز من فارماکوکینتیک هست. حالا بسته به موضوع تز ام میتونم گرایش این رشته را هم تعیین کنم و بهش جهت بدم. مثلا کلینیکال یا مدل سازی که مثلا همین مدل سازی میتونه دوشاخه کاملا مجزا بشه. اصلا چیزی که تو امریکا خیلی جلب توجه میکنه همین تخصصی شدن کارهاست. یعنی من فارغ التحصیل داروسازی صنعتی هستم اما بسته به درسهایی که برمیدارم و نوع ازمایشگاهی که انتخاب میکنم و نوع تز کلی این رشته شاخه پیدا میکنه و اینطور میشه که الان فرضا هفت هشت نفر فقط توی یک ازمایشگاه و زیر نظر یک استاد داریم کار میکنیم اما هرکدوم تخصص و بعد از این کار تخصصی مختص خودمون را خواهیم داشت. و اینطوری هست که وقتی سر به سایت اعلام تخصصهای مورد نیاز یک کارخونه داروسازی میزنی یا توی لینکدین عنوانهای شغلی را میبینی از تنوع شغل فقط تو همین بخش فارماکوکنتیک تعجب میکنی. بهرحال امیدوارم محل کار اینده ام انقدر صنعتی و زمخت و بیروح نباشه و یک دفتر گوگوری با یک پنجره بسمت طبیعت با یک درامد زمخت و گنده درانتظارم باشه.

نظرات() 

زندگی مورچه ای

شنبه 5 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 


چندوقتی هست میخوام از برنامه سنگینم بنویسم از اینكه انقدر كار و برنامه دارم كه بجای ٢٤ ساعت احتیاج به ٢٨ ساعت در روز دارم اتفاقا موقعی كه قصد نوشتن این جور پست را داشتم خیلی هم حس خوب داشتم و درست بود كارم سنگین بود اما از اینكه روبجلو بودم احساس خوشحالی میكردم.
اما امروز درست احساسم برعكس روزی هست كه نیت این پست را كرده بودم، دوسه روزه سطح انرژیم پایینه. میشه گفت یكم هم تحت عوامل خارجیه، خیلی هم علتش عامیانه و پیش پا افتاده هست. دوسه تا دوست خیلی پولدار دارم كه جدیدا عكسهایی از زندگیشون دیدم، میدونم میدونم كه نباید هیچوقت ظاهر زندگی یك نفر را با باطن زندگی خودت مقایسه كنی. اما وقتی خسته ای چه بخواهی چه نخواهی مقایسه میكنی، اصلا شاید این حرفها را برای ادمهایی مثل ما زدن، درست مثل اصطلاح پول چرك كف دسته. میدونید چیه؟ امروز احساس خستگی میكنم از این راه طولانی برای رسیدن به رفاه و ارامش، تازه سر چهل سالگی داریم برای رسیدن به اینده خوب برنامه میریزیم و قدمهامون را میشماریم، بیخیال بابا، ادمهای پولدار با فرست كلاس اروپا را برای تعطیلات بهاره اشون انتخاب میكنند اونوقت ما نشستیم میشماریم چندسال دیگه میتونیم سركار بریم و زندگی خوب داشته باشیم، اصلا هم تقصیر خود ما نوعی یا اونهای نوعی نیست، تقصیر چیزی است به اسم رسم زندگی. مترو داره میرسه به ایستگاه بعله من حتی برای یك پست نوشتن هم تنها وقتی كه دارم وقتی هست كه تو راهم، باشه توراه برگشت این پست را كامل میكنم اصلا شاید تا اونموقع حالم هم بهترشده باشه.
خوب ظاهرا حدسم درست بود و احساسات بنده هم موقتی دراومد و باز برگشتم به حس الکی خوش و زندگی چه عالی. البته ناگفته نمونه که یک تقلب کوچیک هم کردم و رفتم سراغ قرص فلوکسیتینی که سال اول برای روز مبادا اورده بودم. خوب یکی سیگار حالش رابهتر میکنه یکی الکل یکی هم مثل من کاکائو و قرصی که اونقدر نامنظم میخورم که احتمالا فقط اثر پلاسبو داره( دارونما). به عبارتی تلقین. اما خلاصه اگه قراره همینها باعث بشه یکی از زندگیش بیشتر راضی باشه و بتونه با لبخند از کار و فعالیت مورچه ایش لذت ببره. چرا که نه؟  
فعلا

نظرات() 

چینی

شنبه 28 بهمن 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، زشت وزیبا، 

سال سگ مبارك، بعله دیروز شروع سال چینی بود من هم امروز را بهونه میكنم تا از چینیها بنویسم.
تصور: چینیها ادمهای پرتلاش هستند، وقتی هرجیزی میبینیم مارك ساخت چین خورده پس باید بازارشون خیلی متنوع باشه .و حقیقتهایی كه از پیشرفت اقتصاد چین و تبدیل شدنش به قطب قدرت میشنویم.
واقعیت: تو سفری كه به چین رفتم، شهرهای چین را خیلی تمیز دیدم، بازارهاشون سبك بازاربزرگ تهران بود یعنی اکثزا ساختمونهایی غیر مدرن با غرفه هایی کاملا سنتی و کوچیک که با یک دیوار نازک از هم جداشده بودن با یك سری جنس بی كیفیت و تكراری، اصلا تنوع به اون معنی وجود نداشت، هرجا میرفتی باید تا ده برابر زیر قیمت چونه میزدی، چیزی كه لیدرمون گفت و صددر صد واقعی بود. یعنی یك قیمت فضایی میگفتن كه اگه بی اطلاع بودیم حداكثر نصف قیمت میخریدیم، زبان انگلیسی نمیدونستن.لیدر چینی امون میگفت تازه بیست ساله كه ماشین به استفاده عمومی تبدیل شده وقبلا همه دوچرخه داشتن برای همین رانندگی چینیها بده. یک جورهایی سبک زندگی کمونیستی خیلی جریان داشته اما الان اون سبک داره تغییر میکنه. 
چینیهای نیویورك: ادمهایی كه بشدت سرشون تو لاك خودشونه و کلونی خودشون را دارن وزندگیشون را تاحد زیادی محدود به اجتماع چینیها کردن،تا جایی که من دیدم اكثر كسانی كه تو بازیافتی ها قوطی خالی و پلاستیك برای فروش جمع میكنن متاسفانه چینی هستند. من اینجا سبك زندگی ساده و قانعشون  را خیلی بیشتر دیدم و حس كردم شاید هم بخاطر اینكه سفرم به چین ده روزه و كوتاه بود و خوب طبیعیه كه توی یك سفر كوتاه دید واقعی بیدا نكنیم،گفتم که بشدت چینیها علاقه دارند كه بصورت كلونی زندگی كنند، یعنی همه اشون تو محله های خاصی از نیویورك جمع میشن انگار تو دل شهر نیویورک یک شهر چینی کوچیک ساخته باشن، اینطوری كه وقتی وارد محله میشیم تموم تابلوها مكالمات ادمها مغازه ها و حتی گاها بانکها چینی هست، فكر كنم تو فیلمهای هالیوودی حداقل چند صحنه از این جور محله ها دیده باشید، منهتن ، بروكلین و كویینز هركدوم محله چینی خودش را داره و شامل چندتا خیابون اصلی و فرعی میشه، ما هم از اتفاق تو مرز محله بروكلینشون میشینیم، یعنی یك بلاک ( من مینویسم بلاک شما بخوانید کوچه) بالاتر محله تبدیل به محله اسپنیش ها میشه.( راستی گفته بودم خیلی اوقات فکر میکنند من  اسپنیش یعنی اهل امریکای جنوبی ام) نمیدونم خودم که احساس نمیکنم قیافه جنوبیها را دارم اما انگار دارم. هاهاها. اوووه یک خصوصیت بد دیگه چینیها.... متاسفانه عادت خیلی بدی برای تف کردن دارن. البته میدونم این عادت فقط مختص چینیها نیست و هندیها هم همینطورن( یعنی در این حد که تو اتوبوس تابلو زده بودن تف کردن ممنوع). یک کوچولو هم برعکس شهرهاشون تو چین اکثرا محله هاشون تمیز و مرتب نیست البته باز هم میدونم اصلا مختص فقط چینیها نیست و مثلا اهالی جنوب امریکا هم نامرتب و خیلی خیلی خیلی با سروصدا زندگی میکنن.( حالا دوستان نیایید بنویسید نژادپرستانه ننویس) لطفا درنظر داشته باشید من سعی میکنم اون چیزی را که میبینم و حس میکنم منتقل کنم. یکجورهایی گزارش نویسی میکنم. و اگه جایی هم برداشت اشتباه کنم حتما میام مینویسم من اشتباه برداشت کردم و بمرور و با تجربه به نتیجه دیگه ای رسیدم. در اخر بهتون بگم من دکترم و فیزیو تراپم چینی هست و اتفاقا از این بابت خیلی خوشحالم. چون صبر و حوصله اشون زیاده. کاملا ضعف زبانمون را درک میکنن و ارتباط خوبی میسازن. سال اولی که وارد دانشگاه شدم. یک دختر چینی بود که همون اوایل ورود که من گیج تکالیف و درسها بودم خیلی کمکم کرد و هنوز باهاش دراتباطم. کلا من خودم شخصا چینیها را بخاطر اروم بودن و مورد احترام بودنشون خیلی دوست دارم.

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 34 
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :