تبلیغات
my white house
my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

اولین تجربه دکتر

جمعه 20 بهمن 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

سلام. دیروز برای اولین بار اینجا دکتر رفتم. بحث بیمه اینجا و دوا و درمونش کامل متفاوت با ایرانه و پیچیده هست .من هم تاحالا یک چیزهایی را سطحی فهمیدم. اینطور بگم ما از طریق دانشگاه میتونیم بیمه بشیم اما مبلغ سالیانه اش خیلی بالاست. 2500 دلار که تقریبا بیمه کاملی هست. برای همین سال اول که من رسیدم اینجا دنبال راه دیگه ای برای بیمه شدن گشتم. شانسی اداره بهداشت نزدیک دانشگاه ما هست و من تا اسم health را رو ساختمون دیدم پریدم توش. بعدا فهمیدم که کلا طرز کار اداره و سازمانهای اینجا با اون چیزی که تو ایران میبینیم خیلی متفاوته. چون اولا بیمه ها اکثرا نهادهای خصوصی هستن و درثانی ارتباطات اینجا از طریق انلاین و تلفن هست و اینطور نیست که وارد ساختمان بشی هزارتا ارباب رجوع ببینی. خلاصه اینطور بهتون بگم شانسی یک سازمان بیمه New York State of Health اونجا بود و من و همسر بیمه medicaid شدیم. این نوع بیمه به گروهی تعلق میگیره که اینجا درامدی ندارن یا سطح درامدشون خیلی پایینه. ولی. ولی فقط و فقط برای موارد اورژانسی میتونستیم ازش استفاده کنیم. یعنی اگه فکر میکردی یک مورد اورژانسی پیش اومده و بعد مشخص میشد مورد اورژانسی نبوده تموم هزینه ها را باید از جیب میدادی.که هزینه های ازاد هم خیلی خیلی سنگین و بالاست. بعد پارسال فهمیدیم میتونیم یک بیمه ثانویه هم روی اون ایجاد کنیم. مثل بیمه های تکمیلی توی ایران. خلاصه با پرس و جو شرکت بیمه ای را انتخاب کردیم که بیشترین خدمات مجانی را برای این نوع سطح پوشش بدن. اسم شرکت health first و نوع بیمه special plan 4.  با این بیمه ثانویه مثلا پرکردن سطحی دندان مجانی هست اما فرضا عصب کشی را پوشش نمیده و پارسال همسر برای یک عصب کشی ساده بدون روکش و هیچی 800 دلار شارژ شد. خوب میدونم توضیحاتی که نوشتم بیشتر بر پایه تجربه بود و اصلا کامل مطلب را توضیح نمیده . جالبه با یک اشنا که متولد اینجا هست و وکالت میخونه صحبت میکردم اصلا باور نمیکرد که در این حد هم این نوع  بیمه پوشش بده. بگذریم. و اما بریم سراغ علت دکتر رفتن. چند وقت پیش که ازمایش خوک داشتیم اونقدر از این شونه بدبخت برای اماده کردن نمونه ها کار کشیدم که فکر کنم یک اسیبی به تاندونی چیزی زدم. چون یک ماهه که شانه ام بشدت درد میکنه. دیگه خلاصه به این فکر افتادم بهتره برم دکتر که اگه شونه ام را اسیب زدم بفهمم و براش کاری بکنم. تحقیق کردیم دیدیم یک کلینیک خوب خیلی نزدیک به خونه امون هست و رفنم و پرونده باز کردم و یک پزشک را بعنوان پزشک خانواده برام انتخاب کردن. کمی بعد دستیار پزشک اومد و یک شرح حال کلی مثل قد و وزن ازم گرفت. بعد هم یک ساعتی نشستم تا نوبتم بشه و خود پزشک اومد و منرا به دفترش برد. یک جورهایی کلینیک  را هم مثل کیلینیکهای تمیز و خلوت خودمون درنظر بگیرید. اون هم مفصل از سابقه ام پرسید وهمه را توی پرونده ام توی کامپیوتر ثبت کرد من هم خداخواسته هرچی بذهنم میرسید براش توضیح دادم و اون هم تایپ کرد. . بعد شانه ام را معاینه کرد و قرص ضد درد و شل کننده عضلات برام نوشت و فیزیو تراپی . اما چون ناراحتی تیرویید دارم و حدود دوسالی هست تست خون هم ندادم  اسکن تیرویید و ازمایش خون را هم اضافه کرد. بعد دستیار دکتر اومد و منرا پیش کسی برد که زنگ زد به تموم این مراکز و برام وقت گرفت و با من هماهنگ کرد. داشتم از در میزدم بیرون که از داروخانه زنگ زدن گفتن این برند داروخانه right aid این نوع بیمه را پوشش نمیده. گفتم میام نسخه را میبرم و بعد هم ( نمیدونم چیکار کنم) احتمالا دستی ببرم یک برند داروخانه دیگه cvs که اگه اونها پوشش میدادن با کیلینیک تماس بگیرن و تحت پوشش اونجا دربیام. خلاصه این بود گزارش دیروز.
راستی دوستان کم کامنت میدید یا اصلا نمیدید. وقتی میبینم وبلاگی که بیشتر در مورد ناز و کرشمه های یک دختر با دوست پسرهاش و من چی گفتم اون چی گفته  ده برابر این وبلاگ کامنت و نظر میگیره. میگم اسمان بیخیال اینجا شو که غیر از سه چهار دوست همراه همیشگی کسی حال و حوصله خوندن این جور مطالب را نداره! بهر حال امروزم یک پست همینطوری نوشتم تا فکر کنم ببینم با اینجا چیکار کنم. 

نظرات() 

چگونگی چاق شدن

جمعه 13 بهمن 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

سلام سلام احوال همگی؟
خوب امروز بزنیم تو کوچه پس کوچه های حرفهای عامیانه. از این جهت عامیانه چون شاید این مساله برای هرکسی درجه ای از اهمیت را داشته باشه اما بطور کل گفته میشه باید بهش اهمیت کمی بدیم. حدس میزنید چی باشه؟
بعله  بحث چاقی لاغری.. جونم براتون بگه من پارسال تابستون قبل اومدن  کلاس شنا و دوچرخه رفتم. بعد تا چند ماه هم که برگشتم اینجا پیگیر ورزش بودم و هفته ای دوسه بار باشگاه را میرفتم اما الان یکسالی هست که اصلا مرتب باشگاه دانشگاه نرفته ام. خوب همیشه هم یک 5-6 کیلو اضافه وزن داشتم حالا دوماهی هست که یکجورهایی رژیم غذاییم عوض شده و از همسر گرفته تا اون دوسه دوست ایرانی همه یکجورهایی دارن بهم اخطار میدن دارم وزن اضافه میکنم. خلاصه دیروز رفتم باشگاه و حسابی ورزش کردم و البته خودم را هم وزن کردم دیدم بعله الان 9 کیلویی اضافه وزن دارم و دیگه نمیشه چاقی را زیر لباس قایم کرد. راستش کاری به دیگران هم ندارم از دوجهت خودم هم دوست ندارم چاق بشم. اول اینکه رو اعتماد بنفسم اثر میگذاره. کلی پول خرج پوست و مو میکنیم( منظور کرم هایی که فقط تو قفسه انبار میکنم. و رنگ کردن مو و کراتینه و صافی ژاپنی هست ) بعد هیکل موج مکزیکی....( کلا من و همسر عقیده داریم پوست خوب و هیکل خوب دو مولفه مهم زیبایی هست) هاهاها هردومون هم تو مورد دوم اوضاعمون خرابه. دوم اینکه سلامتی بدنم هم برام مهمه. قشنگ خودم میبینم چاق تر که میشم و ورزش را که کنار میذارم بعد اینکه از پله های مترو میام بالا پاهام درد میگیره و خسته میشم. حتی تازگیها مسیر پیاده ای که باید از مترو تا خونه بیام خیلی برام خسته کننده شده. خلاصه باید بجنبم و قبل اینکه چاقیم به اون درجه برسه که کلا لاغر شدن برام نشدنی و دور برسه ورزش را هر جور شده عین یک اجبار تو برنامم بذارم.
میدونید بعضیها واقعا معتاد ورزشن و از انجامش لذت میبرن. یک عده هم مثل من ورزش را دوست ندارن یا حتی متنفرن و واقعا باشگاه رفتن جز اعمال شاقه براشون حساب میشه. اما خوب باید عین مسواک زدن یکجورهایی اجباریش کرد. که اش کشک خالته اسمان خانم.
دیگه براتون گفتم یکی از دلایل چاق شدنم تغییر رژیم غذاییم هست. خوب من خیلی غذا نمیخورم اما تا دلتون بخواد عاشق شکلاتم. کلا هرچیزی که کمی شکلات بهش خورده باشه را ببینم دیونه میشم .اینطوری بگم که چندتا ظرف نوتلا رابا کمال میل میتونم یکروزه تموم کنم. برای همین اصلا نمیخرم یا کلا سمت قفسه اش نمیرم که وسوسه بشم. برام ثابت شده که معتاد شکلاتم و اگه دوسه روز نخورم عصبی و افسرده مبشم. خلاصه با اجازه همیشه یک تخته شکلات تلخ تو خونه روی میز هست که هر دوسه روز یکبار باید تجدید بشه. خلاصه دوسه ماهی هست ما این تخته را اول با یکنوع ماست چکیده با روکش شکلاتی عوض کردیم( بعد که دیگه اون سوپر این نوع ماست را نیاورد)تبدیل شد به روزی یک کیت کت از این ماشینهای ( اسمش به فارسی چی میشه) همینها که پول میندازیم توش چیز میز میندازه پایین. ( مطمئنم تاحالا اومده تا ایران) بعلاوه. این بعلاوه اش خیلی مهمه با یک الی دوبرش کیک ترس لچه. این بخش اخرش خیلی مهمه. میدونید شیرینیها و کیکها و دوناتهای اینجا برخلاف ظاهرشون اصلا بذائقه ما ایرانیها نمیخوره بس که شیرینه.منم اگه اگه کیک و شیرینی کاکایویی نباشه اصلا دوست ندارم تا اینکه امسال ما با این کیک اشنا شدیم. کیکی هست که تو سه تا شیر خوابونده میشه و کاملا خیس و تر هست. شیرینیش هم خیلی مناسب. خلاصه براتون بگم از کیکهای ایران هم خوشمزه تره . حالا صاف یک مغازه که متخصص این نوع کیکه سر راه من به خونه هست. یعنی دقیقا صاف روبروی چشمه. بعد شب که خسته و له دارم برمیگردم خونه هیچی مثل فکر خرید یک برش از این کیک و رسیدن خونه و خوردنش لذت بخش نیست. خلاصه نوش جان کردن هفته ای دوسه بار از این کیک شده بلای جون من.جالبه شکلاتی هم نیست. اما خوب دیگه خوشمزه هست.  اصلا هم نخواهید که راهم را عوض و دور کنم که همینطوری ده دقیقه پیاده روی دارم و ادم خسته فقط میخواد سریعتر برسه خونه. دیگه دوسه روز پبش رفتم بقصد لاغر شدن کلی هله هوله شکلاتی خوشمزه خریدم تو کمد دانشگاه و رو میز خونه ول کردم بلکه ازبلای این کیک رها بشم
این بود شرح ماوقع چگونه چاق شدن من. جدا از اینکه من نمیدونم چرا اینجا انقدر تنوع هله هوله خوشمزه اشون بالاست. یعنی چیپس اشون صد برابر خوشمزه تر از چیپس تو ایران(شرمنده دوستان. اما بعد اینکه من چیپس اینجا را خوردم فهمیدم چیپسهای ساخت ایران طعم و بوی روغن سوخته میده). بیسکوییتهای متنوع شکلاتی اشون را نگو. انقدر هم خرت و پرت خوشمزه دارن که اصلا بعید میدونم یک بیستمش تو ایران پیدا بشه. اقا خانم بیخیال چقدر حرف غذا زدم. خودم حالم بد شد. فعلا بای


نظرات() 

نردبان

پنجشنبه 5 بهمن 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلام سلام. کم پیدام میدونم. اما الان براتون میگم چرا. 
گفته بودم که تصمیم دارم این ترم فعالتر بشم. البته همون ترم پیش هم کم کار نبودم اما دیگه سوپر پرکار بشم. خب تصمیمم را عملی کردم. یکجورهایی هر صبح از ساعت 9-10 صبح که میرسم ازمایشگاه تا ساعت 7-8 شب یکسره میدوم. یعنی طوری هست که بعضی روزها نمیرسم درست و حسابی ناهار بخورم . راستی کلاسهام هم از دیروز رسما شروع شد. 
میدونید روزی که اومدم این دانشگاه از مسئول اینترنشنالمون پرسیدم غیر از من ایرانی دیگه ای هم هست و گفت نه. بعد سال بعدش دانشکده امون یک ایرانی کانادایی گرفت ( اسمش را بگذارم چی؟ ) سال بعدش یعنی پارسال هم دوتا ایرانی دیگه گرفت. یکیشون همون دوست نامرد. یکی دیگه هم یک خل و چل.( خل و چل میگم چون بعدا با ایرانی کانادایی که هم خونه شد سر لباس شستن زنگ زده بود پلیس خبر کرده بود) امسال هم دانشکده امون یک پسر ایرانی برای فوق لیسانس گرفته که البته تاجر مابه و دنبال اینه زودتر از دانشکده بزنه بیرون بره دنبال کاسبی. البته همه ما مدرک داروسازی از ایران داریم و اقا پسر همزمان یک داروخانه بزرگ شبانه روزی را هم داره اداره میکنه . بگذریم. خلاصه ظاهرا قدم من برای دانشکده داروسازی و حتی ازمابشگاهمون  سبک بود . چون تابستون دوست نامرد به ازمایشگاهمون اضافه شد و این ماه هم دوست ایرانی کانادایی. چه شوووود سه ایرانی توی یک ازمایشگاه. 
دیگه براتون بگم تصمیمم برای سوپرپرکار شدن بنظرم درست و واجب هست. چون مثلا تابستون یک پسر  امریکایی خوشگل هم به ازمایشگاهمون اضافه شدو اتفاقا پسر باهوشی هست و داره کارها را سریع یاد میگیره. و خیلی زود داره بمن میرسه. اینطور بگم همیشه میگفتن امریکا باید سخت کار کنی و رقابت سنگینه من میگفتم جه فرقی میکنه کار کاره و خوب ادم کار میکنه. اما الان میبینم اگه تو کار هرروزت بهتر از دیروزت نشی میذارنت کنار. یعنی سیستم مثل یک نردبون طراحی شده. نمیشه تو سالها پله اول بمونی و هرچند سال فقط یک پله خودت را بکشی بالا. چون مرتب ادم داره به این نردبون اضافه میشه و اونها هم از پله ها دارن میان بالا. حالا اگه درجا بزنی وقتی نفر پایینی بتوبرسه. چون جا فقط  روی هر پله برای یک نفر جا هست سیستم اونی را انتخاب میکنه که حرکت و پیشرفت داره. نه اونکه کنده یا درجا میزنه. اینطوری هست که من دارم سعی میکنم کارهای بیشتری را بدست بگیرم چون کارهای را که قبلا من میکردم الان پسر امریکایی خوشگل داره یاد میگیره و میاد جلو و من نمیخوام از نردبون پرتم کنن بیرون. خلاصه وقتی میگن کار تو امریکا سنگینه. یعنی مجبوری همیشه بهتر و بهتر شی. جایی برای ایستادن و کارهای تکراری نیست. 
خلاصه با این وضعیت جدیدا حتی کمتر میتونم با خانواده ام حرف بزنم و مجبورم کوتاه و مختصر حرف بزنم و سریع برگردم سر کار. شبها دیر میرسم خونه و اونقدر خسته ام که زود میخوام بخوابم و کمتر میشه من و راستین کنار هم بشینیم و گپ بزنیم. الان  هم یک ربعی هست راستین رسیده و بهتره زودتر این پست را تموم کنم و قبل اینکه از خستگی بیهوش بشم کمی هم با راستین صحبت کنم
شب بخیر دوستان 

نظرات() 

پرکشیدن میلادها

یکشنبه 24 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، 

کشتی سانچی با همه ملوانهاش سوخت و غرق شد. باز هم یک مصیبت دیگه بخاطر خطای انسانی. احتمالا قبلا هم از این مصیبتها خیلی بوده. فقط این چندسال بلطف اینترنت و فضای مجازی تو لحظه لحظه خبرها قرار میگیریم. حتما بعدا یک پست دیگه در این مورد مینویسم اما الان خودم هم نمیتونم از تاثیر غم این خبر فرار کنم. دارم فکر میکنم ما کشور عجیبی هستیم. کشور جهان سومی هستیم که شایسته جهان سوم بودن نیستیم و هستیم. یعنی این اتفاقات تلخ و خطاهای انسانی بیشتر تو کشورهایی که درست سازماندهی نشده میافتن.  نمیدونم مردم اینجور کشورها بشنیدن خبر مرگ براثر اتفاق یا جنگ عادت کرده اند یا نه. اما بنظرم ما ایرانیها نمیخواهیم شامل این کشورها باشیم. همه ما انتظار زندگی بهتر و سالم تری داریم و واقعا این حوادث را حق خودمون نمیدونیم. اما از یکطرف واقعیت اینه که بخش اعظم این حوادث، کم کاریها، بی مسئولیتیها، در حق هم بدکردنها بدست خودمون اتفاق میافته. البته معتقدم یک مقدار زیادش هم بخاطر سیاستهای غلط دولت هست. یک چرخه معیوب که روح و جون ایرانیها را با هم داره میکشه و نابود میکنه. واقعا چقدر غم. چقدر مصیبت. مگه یک ادم چقدر تحمل شنیدن خبر بد داره. نه فعلا هنوز برای نوشتن موضوع پست بعد زوده. 
بهرحال این خبر و دیدن خانواده داغدیده این ملوانها و بی ارزشی جون ادمها تو ایران بدجور دلم را ریش کرد. یاد برادرم افتادم. بعد اینکه17-18 سالگیش یکسال تو ارمنستان درس خوند برگشت ایران. مشمول خدمت شد. بهمن ماه عازم خدمت شد. خوشحال بودیم که تو شهر خودمون افتاده. تو مرداد یک گروه از سربازها را برای بقول خودشون ماموریت دوماهه فرستادن اهواز. هیچ کدوم تاحالا اهواز هم نرفته بودیم. اصلا سرباز وظیفه را چه به ماموریت. اونهم کندن تونل. برادرم چون رانندگی میدونست سربازراننده بود. شهریور شد.پنجشنبه، من و راستین تو بازار خرید عقد میکردیم. کارتهای عروسی اون یکی برادرم را هم پخش کرده بودیم و در عین حال مشغول اماده شدن برای عروسیش که پنجشنبه هفته بعدش بود داشتیم میشدیم. قرار بود برادر کوچیکم مرخصی بگیره و برای عروسیش بیاد. به برادر دامادم زنگ زده بودن. گفتند برادر کوچیکم از روز قبلش بر اثر یک اتفاق تو کما رفته و بیایید اهواز برای دیدنش. دوتا ماشین شدیم و رفتیم بسمت اهواز. به تنها چیزی که فکر نمیکردیم مرگ بود. میگفتن دستش هم شکسته. گفتیم خوب میشه سوار ماشینش میکنیم و همه با هم برمیگردیم. وقتی شب رسیدیم اهواز و رفتیم بیمارستان. تو icu بود. نمیذاشتن بریم ببینیمش. به هرکدوممون 5 دقیقه فرصت میدادن که بریم ببینیمش. هوشیاریش حدود 5 بود. قلبش 180 تا میزد و بدستگاه تنفس مصنوعی وصل بود. بدنش کاملا سالم بود و فقط قسمتی ازسرش را باندپیچی کرده بودن. دست راستش هم توی گچ بود. هیچ دکتری نیومد برامون توضیح بده چی شده و چی در انتظارشه.هیچ کس باهامون حرف نزد. دوسه تا سرباز دیگه تو بیمارستان بودن که اونها هم هیچی نمیدونستن. به تنها چیزی که فکر نمیکردیم مرگ بود. میگفتن چهارشنبه ساعت 1 بعد ناهار با دوسه نفر دیگه تصمیم میگیرن برن پایین کوه توی یک ابشار کمی شنا کنن. توی مسیر سر میخورن و یکیشون میافته روی برادرم. سر برادرم به سنگ میخوره و  پشت سرش قسمت بصل النخاع میشکنه. ضربه مغزی. هنوز هم نمیدونم ایا شکستگی جمجمه سر در حد یک ناخن تو قسمت بصل النخاع میتونه باعث مرگ یک ادم بشه؟ پرسشی که سالهاست ذهنم را مشغول کرده.  ساعت 1 زمین خورده بودن. برادرم تا ساعت 5 تو گرمای شهریور اهواز رو دامنه کوه بوده که هلکوپتر میاد و منتقلشون میکنه. یکی دیگه فقط دستش شکسته بود و فقط برادر من بود که تو کما رفته بود. روز اول یعنی چهارشنبه بهمون خبرنداده بودن. روز بعدش بهمون زنگ زدن. جمعه هم برادرم تو کما بود و شنبه صبح درحالی که دوماه به جشن تولد بیست سالگیش مونده بود بعد از سه روز توی کما بودن از پیش ما رفت. برادرم خوشگل و خوش پوش بود. خیلی خیلی پسر خوش مشرب و خوش اخلاق و اجتماعی بود.همه دوستش داشتن. شجاع و مستقل بود. بزرگتر از سنش فکر میکرد تو 17 سالگی خودش تصمیم گرفت که برای خوندن رشته معماری بره ارمنستان. انگلیسی را مسلط بود. تو 18 سالگی برگشت زبان روسی را یاد گرفته بود و تاحدی هم زبان ارمنی میدونست. . تصمیمش این بود بره سربازی و بعد دوباره شانسش را برای کشورهای اروپایی امتحان کنه. هیچوقت نفهمیدیم چه اتفاقی براش افتاده. نه اجازه پزشک قانونی دادن نه ما اونموقع اونقدر درگیر سنگینی و شوک رفتنش بودیم که پیگیر بشیم. با امبولانس بدن بی جونش را فرستادن. خودشون بدنش را شستن و میخواستن تو قسمت ایثارگرها بخاک بسپارن. نمیخواستیم. قبول نداشتیم. روز خاکسپاری یک جمعیت سرباز موظف را فرستادن سر خاک. بنده خدا سربازها. هیچوقت هیچ مسئولی را ندیدیم که بیاد و توضیح بده. سال بعدش من پیگیر شدم. پرسون پرسون رفتم قسمت مربوطه تو تهران. در عرض نیم ساعت یک کاغذ دادن دستم که علت مرگ سهل انگاری خود برادرم بوده که قصد کمی خنک شدن تو اون گرمای اهواز تو شهری که خودشون فرستاده بودن را کرده. همین و هیچی. نه اجازه ای که بریم منطقه ای که برادرم افتاده را ببینیم. نه دیدن مسئول مربوطه. نه بیمه ای. نه اهمیتی برای جون جوونهایی که بخاطر اجبار قانون راهی سربازی میشن و هیچ حق انتخابی برای نرفتن یا انتخاب شهر محل خدمتشون ندارن........ نه حقی. نه حقوقی. نه اهمیتی برای سلامتی،  تحمل سختیها . اسیبهای روحی یا جسمی و حتی جون و زندگی..... برادرم شبیه یکی از همین سربازهای لب مرز که مظلوم کشته میشن رفت.  شبیه یکی از همین اتشنشانهای پلاسکو که فدای بی مسئولیتی و بی برنامگی بقیه میشن. شبیه یکی از همین ملوانها که تو اتیش و دود بی تدبیری خاکسترو غرق میشن. قربانی بی اهمیتی جون ادمها تو ایران. برادر مظلوم و جوونم با وجود اینهمه عشق و ارزو برای زندگی رفت. و مارا توی یک حسرت همیشگی برای دیدنش باقی گذاشت.
 ای کاش جوون ادمها تو ایران بیشتر ارزش داشت.

نظرات() 

دوباره وقت تغییره

یکشنبه 17 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلام من اومدم. 
سال 2018 هم شروع شد. امسال دومین سال نو سرد تو صد سال اخیر تو نیویورک بوده. یک طوفان برفی شدید هم پنجشنبه داشتیم که مطابق معمول من عاشق برف حسابی ذوقش را کردم هرچند تنها فقط تو مسیر خونه تا مترو ازش لذت بردم. اخه مجبور بودم برم ازمایشگاه بالاسر جناب خوک.بگذریم که حتی بعضی خطهای مترو ها هم از شدت برف و طوفان از کار افتاد و با اوبر( اسنپ امریکایی) خودم را به ازمایشگاه رسوندم.  بعله هرچند تعطیلات بین ترمی ما سه هفته ای هست اما من فقط ده روز تعطیلی داشتم و بعد ازمایش نفس گیر روی خوک شروع شد. البته این بار یک تیم بودیم. شامل دکتر دامپزشک و دو دستیارش برای بیهوش نگه داشتن اقا خوکه برای سه شبانه روز . من و موبور که تو شیفتهای 12-14 ساعته میموندیم و بچه هایی که تو شیفتهای 4-6 ساعته دستیار من و موبور بودن. راستش این بچه ها هم ph-d میخونند و حتی بعضیهاشون سال چهارمی هستند برای همین حتی بعضا اشکارا حسادتشون را نسبت به من و موبور بخصوص من واضح نشون میدادن. نمیدونم بهرحال من سعی میکنم تموم نکاتی که همه را خودم با تجربه یاد گرفتم با مهربونی و صبر بهشون یاد بدم و حس میکنم دوستم هم دارن. شاید هم من ابینطور حس میکنم. نمیدونم.شاید هم واقعا دارن. چون یکبار یکی از همین بچه ها میگفت هیچکس هیچوقت نمیتونه از تو دلخور بشه و همه دوستت دارن. اون دوست ایرانی هم که چندماه بود ترک ازمایشگاه کرده بود شیفت داشت. هردو وانمود میکردیم اتفاقی نیافتاده و عادی برخورد میکردیم اما مطمئنا هیچوقت به اون درجه دوستی برنمیگردیم. بخصوص حالا که من شناختمش و میدونم کل فاصله گرفتنش از ازمایشگاه بخاطر نه ای بود که استادم بهش گفت و حسادت شدیدش بمن. کاش فقط این بود دروغهایی که به اون دوست دیگه هم گفته بود. همه با هم باعث میشه که دیگه نتونم بهش اعتماد کنم و  ای کاش اینکار را نکرده بود چون من واقعا رو دوستیش حساب میکردم.
بگذریم. امروز با وجود اصرار چندتا دوستمون برای اینکه خونه اشون بریم. خونه موندم. کمی احساس خستگی میکنم. بخصوص خستگی روحی. نمیدونم چرا. البته حدس میزنم چون سابقه کمبود شدید ویتامین د دارم. بخاطر اون باشه که بخاطر زمستون احتمالا سطحش خیلی پایین اومده. شاید هم واقعا یک دوره افسردگی خفیف باشه. بهرحال خیلی حوصله جمع و مهمونی را ندارم. شب عید سال نو و روز بعدش هم با وجود اینکه یک کلاب خفن رفته بودیم اما از ته دل شاد نبودم و لذت نمیبردم. با اینحال خودم را میشناسم و به اندازه کافی هم از دارو و درمان سر درمیارم و مطمئنم بعد یک مدت دوباره خودم میشم.
امسال نه بخاطر اینکه سال نو اومده بلکه تصمیم گرفتم با اومدن ترم جدید یک سری تغییر اساسی تو خودم بدم. این تغییرات مربوط به تحقیق هست و اینکه کم کم از حالت صرفا فقط عملی ازمایش کردن بصورت یک محقق تموم کمال دربیام. راستش الگوم موبور هست و تصمیم دارم کم کم با راه و روش اون پیش برم . بذار این طور بگم. نمیخوام  مثل بیشتر بچه های ph-d فقط یک مدرک بگیرم. میخوام یک محقق واقعی بشم و کم کم خودم را بالا بکشم. میدونم مسیر سختی پیش رو دارم و با اینحساب خیلی بیشتر از ترم پیش گرفتار ازمایشگاه و تحقیق میشم. اما اگه خوش شانس باشیم و روشی که داریم ازمایش میکنیم بعنوان یک روش استاندارد برای ارزیابی داروهای درمال توسط fda ثبت بشه. نون تحقیقیم تو روغنه. اگه هم با وجود اینهمه زحمت نتیجه نده و روش خوبی نباشه که اونوقت راستش باید اعتراف کنم عمرم و وقتم را بدجور پای اینکار سوزوندم. خلاصه برام ارزوهای خوب کنید. 
دیگه یکی از تصمیمهایی که گرفتم خوندن و دیدن اخبار امریکا هست. میدونید تا ایران بودم و حتی الان یک لحظه از اخبار و تحلیلهای ایران جدا نمیشم اما چون همه را به فارسی میخونم و گوش میدم وقتی تو جمع امریکاییها قرار میگیرم در مورد مسایل روز  و اخبار امریکا کلمه های انگلیسی را نمیدونم. دایره لغاتم در حد درس و ازمایشگاه و کارهای مربوط به اونه و بمحض اینکه کمی فراتر از اون میشه به یک گنگ واقعی تبدیل میشم که هیچ حرف و نظری برای ابراز نداره. خوب اگه بخوام همچنان به اخبار ایران بچسبم هیچوقت نمیتونم خودم را تغییر بدم و باید از همین الان این رویه را تغییر بدم. مسلما در ابتدا خوندن و دیدن اخبار  اینجا برای من خیلی سخت هست و حالت تکلیف شب داره اما مطمئنم در عرض یکسال حسابی تغییر میکنم و سال دیگه همین موقع خودم از تغییرات خودم کیف میکنم.
اینم از این. شب بخیر.

نظرات() 

پیش شمام

دوشنبه 11 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، 

سلام به همه شما.
براتون بگم که چهار روزه مویایل از دستم جدا نشده. از همون صبح 7 دی تا همین الان که دارم این پست را مینویسم. یکسره پیگیر اخبار و تحلیلها هستم. فقط میخوام بگم دلم پیش شما هست میدونم خیلیهاتون تلگرام یا اینستا ندارید و یا سرعت اینترنتتون پایینه. خیلیهاتون تو خونه هستید خیلیهاتون خیابون. من هم مثل همه شما نمیدونم اخرش چی میشه. شور،هیجان، اضطراب، ترس از جنگ و تجزیه شدن ایران......  ولی از ته دل ارزو میکنم اون چیزی که خیر و صلاح مردم ایرانه اتفاق بیافته.
به امید بهترینها برای همه امون. 

نظرات() 

خرداد 1400

شنبه 9 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، 

تقریبا زندگیمون روتین خودش را داره پیدا میکنه. ترمها یکی بعد یکی دیگه داره تموم میشه. پروژه بخوبی جلو میره. هرچند هنوز حتی 
عنوان تز و پایان نامه دکتری ام را هم انتخاب نکردم اما میدونم اونهم میاد و تموم میشه. فقط یک چیز هست که فضا را برامون سخت کرده. زمان طولانی که باید برای رسیدن به گرین کارت طی کنیم. گاهی حتی با وحشت از خودمون میپرسیم حالا اینهمه داریم تلاش میکنیم گرین کارتی در کار هست و بعد با عجله سعی میکنیم حتی به این سوال وحشتناک جواب ندیم و بگیم اره اخرررش میگیریم. اما حقیقتش این اخررش و اینکه نمیدونیم چند سال دیگه باید اینجا باشیم تا این کارت سبز به دستمون برسه برامون داره سخت و سخت تر میشه. زندگی داره میگذره اما عمرو حیات  پدرمادر هامون منتظر ما نمیمونه. نمیاد زمان برای اونها متوقف بشه چون پروسه ما طول میکشه. از دست دادن عقد و عروسی بستگان به کنار اما نعمت دیدن پدر و مادر..... مگه ادم چندتا پدر و مادر داره. با اینحال یک انشاله که همیشه سالم باشند میگیم و یک انشاله دیگه برای اینکه قانونهای ویزای توریستی عوض بشه. یادم نمیاد گفته باشم. اما یکماه بیشتره که قانون عوض شده و بهیچ پدر ومادری مگه اینکه بچه زیر 21 اینجا داشته باشندجدیدا ویزا نمیدن. بفرض هم روزی باز ویزا بدن پدر و مادر من هنوز میتونند سفر کنند. اما پدر و مادر راستین که توانایی جسمی سفر ندارند چی؟ اگه تو این صبر طولانی یکیشون را از دست بدیم چی؟ اووف بهتره راجع بهش فکر نکنم.
برگردیم سر همون بحث گرین کارت. اگه قرار باشه مسیر  دانشجویی و کار بعد دانشجویی را طی کنم و بفرض که همه چی سر موعدش اتفاق بیافته از همین حالا و همین امروز در خوش بینانه ترین حالت یعنی 6.5 سال دیگه انتظار. یعنی می 2024 . یا خرداد 1403.راه دوم که باز هم اگه همه چی خوب پیش بره و  مسیر پروژه و مقاله و سایت خوب را در نظر بگیرم و باز هم در خوش بینانه ترین حالت یعنی 3.5 سال دیگه. می 2021 یا خرداد 1400. سه سال و نیم دیگه. اگه همه چی خوب و بموقع پیش بره. بگذریم که هر کدوم از این راهها یک هفت هشت تا مرحله اساسی داره و باید یکی یکی براش بجنگم و از این پله ها بالا برم و خوش شانس باشم بخصوص برای دومی که من و موبور و استادم داریم همه زحمات را میکشیم اما اینکه نتیجه کار مورد قبول fda باشه و کار ممتازی در بیاد اصلا دست هیچ کدوممون نیست. ما کار و تحقیق را میکنیم حالا اگه این روش جواب بده کار ممتازی میشه و گرنه میره جز تحقیقهای ناکام که فقط یک مقاله میشه که این روش مناسب این کار نیست. امیدوارم که اینطور نشه و امیدمون ناامید نشه. الان یکسال و نیمه که بیوقفه اینجاییم. گاهی از خودم میپرسم دانشجوهایی که ویزای سینگل میگیرند و سالها از دیدن پدر و مادرشون محرومند چیکار میکنند. بعد به این فکر میکنم  اکثرشون 20-30 ساله هستند این یعنی اینکه خوشبختانه اکثرا پدر و مادرهای جوون و سالمی دارند که امیدوارم سالیان سال همشون سالم و سلامت باشند و درثانی بخاطر همین جوونیشون اکثرا امکان سفر و گرفتن ویزای توریستی دارند. البته نه الان که بهیچ کس نمیدن. امیدوارم بعدا.خیلی ها هم جدا اذیت میشن. مثلا همون دوست سابقم 5 سال هست خانوادش را ندیده و پارسال کم مونده بود همه چی را ول کنه و برگرده. سخته. جدا سخته. بازم امیدوارم همه پدر و مادرها سالم و سلامت بمونند و ما هم زودتر این کارت سبز و برگه دیدارشون را بگیریم. 
پ.ن.
داشتم دنبال طبقه بندی موضوع برای این پست میگشتم. یکیش( روزهای رویایی پیش از رفتن ) هست. موضوعی که تو ماههای اخر اماده شدنم برای اومدن به امریکا درست کردم. نمیگم پشیمونم از انتخابم که برعکس واقعا خوشحالم و راضی و دیگه نمیخواهیم برای زندگی به ایران برگردیم. اگه اینطور بود همین امروز زندگیمون را میریختیم تو چمدون و برمیگشتیم اما چرخش ارزوها هم جالبه. یکروز در ارزوی این خاک و یکروز در ارزوی اون خاک.( البته خاک را دیدن پدر و مادر معنی کنید)

نظرات() 

دبیت یا کردیت

پنجشنبه 7 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، 

سلام به دوستهای خوبم. 
دوسه روزه میخوام براتون پست بگذارم اما دچار کمبود موضوع شدم. واقعا نمیدونم در مورد چی براتون بنویسم. خوب اگه دقت کرده باشید کمتر میتونم با جزییات اتفاقات روزانه را تعریف کنم. مثلا از یک مهمونی بنویسم. از اونطرف هم نه ادم اجتماعی بنویسی هستم و نه اطلاعاتش را دارم. خلاصه کمبود موضوع دارم.
بذهنم رسیده که در مورد کردیت کارتهای اینجا بنویسم که ممکنه بخصوص برای کسانی که قصد مهاجرت دارند موضوع جالبی باشه.
دبیت یا کردیت؟؟؟؟
این سوالی هست که همیشه  وقتی خریدی میکنیم و جلوی صندوق میرسیم ازمون میکنند. معمولا اینجا همه خریدها با کارت هست. حالا این کارت یا دبیت هست یا کردیت. دبیت که میشه همون حساب جاری. کلا اگه پول تو حساب پس انداز هم ریخته باشیم و کارت داشته باشه. از کارتش نمیشه برای خرید مستقیم استفاده کرد و اول پول را باید از پس اندار به حساب جاری یا همون دبیت منتقل کرد.
و اما حساب کردیت. کردیتها چند نوع هستند. یکی همون که از طریق بانک باز میکنیم. و بهت یک اعتبار میده. مثلا فرض کنید 2000 دلارو  خیلی مهمه که نشون بدیم خوش حساب و خوش اعتبار هستیم و برای این کار چند کلک هم وجود دارد. اول از همه بهتره که فقط 20-30 % این مبلغ خرج بشه. مثلا اگه 2000 دلاره. بهتره تا سقف 600 دلار ازش استفاده کنیم. دوم این که ماهیانه باید مبلغی که خرج کردیم را برگردونیم یا اگه امکانش را نداریم باید حتما حتما حداقل پرداختی که خود بانک درنظر گرفته را بدیم. این مبلغ معمولا خیلی کمه و مثلا 25 دلار. اما من خودم ترجیح میدم تقریبا همه پول را پرداخت کنم که ماه دیگه هم بتونم ازش استفاده کنم. خیلی خیلی مهم و ضروریه که از سقف  کردیتی که برامون مشخص کردن بالا نزنیم اولا خود بانک اجازه پرداخت نمیده دوما این سیگنال را به بانک میدیم که ما حساب کتاب حسابمون را نداریم و در نتیجه باعث بد اعتبار شدنمون میشه. دیگه اینکه تو مدت کوتاه یکدفعه تعداد زیادی حساب کردیت باز نکنیم و در اخر حسابهایی را که باز کردیم را نبندیم. بخصوص نگه داشتن اولین کردیتی که باز کردیم خیلی مهمه.
یادمه ایران که بودم تو فروم معروف اپلای ابرود میخوندم کردیت باز کردن اینجا خیلی راحته اما خوش حساب بودن سخته و هنره. حالا اصلا ممکنه براتون سوال پیش بیاد ما که قراره هر ماه خرجهایی را که کردیم بدیم این کردیت چه حسنی داره. اول از همه بهش به چشم وام قرض الحسنه نگاه کنید. کی از اینجور وام بدش میاد اما دوم و مهمترین دلیل اینه که اعتبار کردیت شما برای گرفتن وامهای بزرگ مثل وام خونه خیلی مهم و حیاتیه. خوب همینطور که میدونید یکی از حسنهای زندگی تو امریکا گرفتن وام خونه برای خرید خونه هست. مثلا  اینجا میشه مثلا  با پرداخت 10% پول خونه بصورت نقد، بقیه پول را بصورت وام از بانک گرفت و این وام را 15-30 ساله  ماهیانه بسته به همون اعتبار و کردیتون با سود 2-4% پرداخت کرد. عالی نیست؟ عالیه. برای همینه که کردیت و خوش حساب بودن مهمه.
خوب برگردیم سر دسته بندی کردیتها. گفتم که کردیت باز کردن اینجا خیلی راحته. و یکنوعش کردیت بانک هست. دسته دوم که باید خیلی مواظبش بود که حساب کتابش از دستتون خارج نشه کردیتی هست که فروشگاهها بهتون پیشنهاد میدن. خوب اینجا هر فروشگاهی میرید جلوی صندوق که میرسید صندوقدار بهتون پیشنهاد میده دوست دارید حساب کردیت فروشگاه را باز کنید و رو خریدتون مثلا 20% تخفیف بگیرید. اینجاست که این پیشنهاد وسوسه کننده را میپذیرید و تا بخودتون میایید میبینید کلی حساب کردیت باز کردید غافل از اینکه همه این کارتها در ظاهر با اینکه کارت فروشگاهی و جدا بنظر میاد اما نهایتا همه به هم  وصله و کاملا رو کردیتون تاثیر داره. مثلا کافیه که از یکی از این فروشگاهها خرید کنید و کلا یادتون بره که اخر ماه پول را پرداخت کنید. غیر از اینکه جریمه های اینجا در مدت کوتاهی دویا سه برابر مبلغ و مسلسل واربصورت تساعدی بالا میره بلکه روی کردیتون هم تاثیر میگذاره. خلاصه این اشتباهی بود که من اوایل کردم و 7-8 تا حساب کردیت فروشگاهی باز کردم و الان باید خیلی مواظب خرج و پرداختهام باشم.
خوب حالا مساله این هست چطور میشه فهمید اعتباریا کردیتون چطوریه؟ این اعتبار و کردیت با عدد مشخص میشه. مثلا تو سایتهای بعضی از بانکها قسمتی هست که میتونید و برید ببینید عدد اعتبارتون چنده و چطور کردیتی دارید. یا اپ هایی هست که مشخصاتتون را میگیره و بعد عدد کردیتون را نشون میده. این عدد نهایت سقفش 850 هست و اگه عددی بین 800-850 داشته باشید یعنی کردیتون عالی هست. از 740-800 خیلی خوب و از 670-740 خوب و زیرش دسته بندیهای بده. اما کلا میگن اگه میخواهید خوش حساب بحساب بیایید باید این عدد را بالای 700 نگه دارید و خوب هر چی بالاتر بهتر. 
دیگه اینهم اطلاعات حساب کردیت. امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نظرات() 

کریسمس

شنبه 2 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، زشت وزیبا، 

سلام به همه یاران قدیمی. یلدا چطور بود خوش گذشت؟ 
خوب اگه میبینید گاهی کم پیدا میشم فکر نکنید بیخیال اینجا شدم. نه جدی جدی انقدر سرم کار میریزه که وقت اومدن پیدا نمیکنم. هرچند یکهو میبینم حرفها بصورت یک پست کامل تو مغزم براتون تایپ میشه :))
بذار این پست را مخصوص کریسمس بکنیم و پست بعدی از خودم بگم. کیا موافقن؟
و اما کریسمس. ایشون برای مسیحیهای کاتولیک 25 دسامبر اتفاق میافته.( اخ باورم نمیشه یعنی این ترم تموم شد و امتحان بی امتحان) ولی برای مسیحیهای پروتستان 7 ژانویه هست. براتون باز بگم تا همین پارسال من به هر غیر ایرانی و گاها به خود ایرانیها. (مری کریسمس) که همون کریسمس مبارکه هست را میگفتم. فکر میکردم عین عید خودمون کریسمس براشون خیلی مهمه. اما امسال به برکت وجود موبور فهمیدم حتی جدیدا خیلی از کاتولیکها هم جشن نمیگیرن چون دیگه اعتقاد ندارن و به همه هم نباید گفت چون ممکنه برای دین دیگه ای باشند و بهشون بربخوره. خلاصه تا مطمئن نشدی بهتره نگی و به  یک تعطیلات مبارک بسنده کنی.  حالا از این خنده ام میگیره تو ایران اصلا مد شده که موقع کریسمس یک درختی خریده بشه و یک حالی بهش داده بشه. من که خودم میگم چرا نه. درسته ما تو فرهنگ خودمون کلی روزهای پرمعنی و قشنگ داریم. بشرط اینکه اونها فراموش نشه اگه قراره با یک درخت و چندتا کادو شادتر بشیم چه عیبی داره. اصلا من به جنبش (اسمان دراوردی) شاد زندگی کنیم پیوستم. اسمش را هم همین الان دادم بیرون. خوب دیگه براتون بگم چیزی که من از کریسمس اینها تا حالا فهمیدم. کریسمس براشون یعنی خرید و خرید و خرید. اقا خانم اصلا یکجورهایی عین عیدخودمون. چطور ما برای عید مخصوصا برای بچه ها لباس و کفش میخریم و بزرگها دکور مکور خونه عوض میکنند. اینها هم همینطورن. مغازه ها هم یک حال اساسی به دکورشون میدن و تم کریسمسی میگیرن و یک اهنگ شاد جینگل بلی هم میذارن و مردم هم خوشحال بیشتر خرید میکنند. اهان اینجا خیابونهای اصلی را هم چراغونی میکنند. معمولا از اول تا اخر خیابون هم یک تزیینات یکسان میدن که خیلی هر خیابونی یک ساز نزنه. دیگه اینکه مثل خودمون که بازارچه شب عید داریم اینجا هم بازارچه موقت کریسمس میزنند. ظاهرا تلویزیون و برنامه هاشون هم همه شاد و کریسمسی میشه. باز عین خودمون.  نوازنده های دور گرد گوشه کنار خیابون هم همین حال را میگیرن. و دست اخر مراسم شب عید و صبح اول کریسمس که کادوهایی که از قبل کنار درخت گذاشتن را باز میکنند تو خونه و کنار اهالی خانواده هست. بازززززززز همم عین عید خودمون که هرکی دوست داره عید را تو خونه و پیش خانواده خودش باشه. این هم اون چیزی که من از کریسمس اینجا سر دراوردم. ما هم امسال خونه دوست صمیمی امون میریم. دوستمون درخت خرید و تزیینش را بمن محول کرد. بعد هم همه امون از یک هفته قبل کادوهامون را زیرش چیدیم. شب هم قراره خونه اونها جمع بشیم و یلدا و کریسمس را مخلوط و درهم جشن بگیریم. البته یلدا که گذشت احتمالا برای ارواح یلدا جشن میگیریم. 
نمیدونم چرا هی حس میکنم امسال اولین سالی هست که یک کریسمس واقعی دارم. سال اول که اینموقع تقریبا داشتم دق میکردم. سال دوم که داشتم چمدون  ایران را میبستم. پارسال که از استرس امتحان جامع دلم تو دهنم بود. امساله که تازه مثل ادمیزاد منتظر بابا نوئل نشستم
فعلا شب همگی خوش

نظرات() 

امتحان زده

سه شنبه 21 آذر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، درس و مشق خارجکی، 

سلام حتما میتونید حدس بزنید چرا کم پیدا شده ام. فصل امتحانها هست. وسط این امتحانها تکلیف و مقاله فرستادنم یک بخشی از نمره هست که باید انجام بشه. راستش از اونجایی که تو ایران دوران دانشجویی را یکجورهایی شب امتحانی می گذروندم و اونقدر درگیر زندگی و داستانهای دوره بیست سالگی بودم که خاطره ای جز غیر از تو سر خود و کتاب زدن نداشتم همین باعث شده بود که سالها بعد هرموقع بخاطر برنامه باز اموزی پام به دانشگاه باز میشد با حسرت دانشجوها را نگاه میکردم و ارزوی دوباره دانشجو شدن داشتم تا اینکه اینجا اومدم و جونم براتون بگه تا همین ترم یکجورهای بچه مثبتی بودم با وجود شکنجه شدنم تو فصل امتحانها باز هم بچه فیلسوف وار از درس خوندن و دانش بالا بردن لذت میبردن اما انگار این تابستون تز و دفاع و همزمان پروژه و بلافاصله شروع درس انرژیم را گرفت. شاید هم اینها بهونه هست و کلا از درس زده شدم. خلاصه خانم اقا جان من که کم اوردم و نمیدونید چقدر این ترم منتظر شروع پایان ترم و یکماه تعطیلات بین امتحانها هستم. هرچند همین الان هم که دارم مینویسم. باید همین امشب یک مقاله را ایمیل کنم به استادم که 20% نمره هست. فردا هم یک تکلیف که داده هاش را فقط دراوردم و شکل ریپورت نوشتنش مونده بعلاااااوه امتحان سختی که پنجشنبه دارم و یکعااااالمه جزوه ای که باید براش بخونم و جدا از این این امتحان اونقدر سخته که همه بچه ها گلابی وار داریم کوییزهاش را پاس میکنیم و با وجود ههمه تو سر زدنها همچنان نمره هامون لب مرز بالا پایین میپره. مغزم هم که خسته هست و همین الان باید این پست را  جمع کنه شروع به درس خوندن تا خود نصفه شب کنه. دیگه براتون بگم از طرفی همه این تعطیلاتی که من بی صبرانه منتظرشم یعنی هفته ای سه روز ازمایش خوکی و چون فقط من و موبور نفرات اصلی هستیم. شیفتهای اصلی بین ما تقسیم میشه و بقیه کمک دست ما هستند . این یعنی دوشب در هفته 24 ساعت شیفت شب.تازه بغیر از ساعتهای اماده سازی برای ازمایش. اخه پروبهایی که زیر پوست میذاریم را خودمون میسازیم. اما ببینید که این درس خوندن با من چه کرده  که با این وجود بیصبرانه منتظر همین تعطیلات خوکی هستم. خوب دیگه خدمتتون عارضم خیلی دلم میخواست از کریسمس و حال و هوای کریسمسی بنویسم اما چون خودم هم جایی نرفتم و حسش نکردم چیزی براتون ندارم بگم. یعنی دارم اما باشه برای بعد. یک برف گوگوری هم شنبه اومد ویک کوچولو هوای اینجا سردتر شده بازم این بحثها برای بعد. اصلا خودم هم برم پنجشنبه جمعه با انرژی برگردم و بچتم.

نظرات() 

وگاس، مگاس و غیره

شنبه 4 آذر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ایالت گز کردن، نگاه اول، زشت وزیبا، 

سلاملیکم. اگه گفتید وقت چیه؟ وقت سفرنامه.
پرواز وگاس ما ساعت 8 صبح بود و حداقل لازم بود دوساعت قبل پرواز اونجا باشیم. بلیط را اینترنتی خریده بودیم و تو فرودگاه بمحض ورود با یکسری ماشین که مثل خود پرداز هست چک این را انجام دادیم. ما چمدون بزرگ نداشتیم برای همین وقت پرواز که شد مستقیم با کریر یا همون چمدون کوچیک رفتیم سوار هواپیما شدیم. پروازمون پنج ساعت و نیمی بود و جالبه تو پروازهای داخلی از صبحونه ناهار مجانی یا به اصطلاح روی پرواز خبری نیست و باید برای خوراکیها پول بدیم . برای همین ما تو فرودگاه یک ته بندی کردیم. مورد جالب دیگه اینکه قسمت پرواز داخلی فرودگاه جان اف کندی  کاملا با پروازهای خارج از کشور فرق داره و درست و حسابی و خوشگله. رسدیم وگاس. از تو همون فرودگاه ماشینهای بازی اسلات (از همونها که پول توش میذاری و یک دسته یا دکمه را میزنی و اگه رو شانس سه تا شکل رو برنامه  بیاد بردی وگرنه پولت پرر) اعلام میکرد که پا به وگاس گذاشتیم. فرودگاه بزرگی بود. همون دم در هم اتوبوسهایی (شاتل ) بود برای بردن مسافرها به جاهایی که ماشین اجاره میدادند. ما هم سوار یکی از این اتوبوسها شدیم و به شرکتی که از قبل اینترنتی ماشین رزرو کرده بودیم رفتیم. جالبه طبق معمول کارهای اینجا چه ماشین گرفتن چه ماشین پس دادن حتی چک این چک ات هتل کردن چون بر مبنای اعتماد هست خیلی خیلی کوتاه و ساده است. البته این اعتماد با دادن یکی از کارتهای بانکی و وارد کردن اطلاعات از طریق اسکن مشخصات بدست میاد و برای همین نه فرم پر کردنی داره نه چک و چونه زدنی نه کاغذ بازی. کارتت را میدی و با کلید ماشین یا اتاق کارتت را پس میگیری. والسلام. البته ما یکمی اینجا بخاطر اینکه قرار بود همه خرجها با کارت اعتباری من انجام بشه معطل شدیم. چون اونها کارت بانکی راستین  که راننده بود را میخواستند و راستین هم چون ویزای اف 2( همسر دانشجو) داره کردیت باالایی نداره و از اتفاق پولی هم تو حساب جاری اون نریخته بودیم. مجبور شدیم بریم بانک. پولها را به حساب جاری اون منتقل کنیم که باعث شد دوساعتی وقتمون گرفته بشه. اما در عوض یک ماشین سورنتو نو برای ده روز بقیمت330 دلار گرفتیم که اینجا مبلغ خوبی حساب میشه. بعد رفتیم هتل. هتل خوبی بود اما شاید بهتر بود تو همون خیابون معروف وگاس ( استریپ استریت) میگرفتیم. خیابونی که دوطرف هتلهای مجللی داره( مثل بازارهای دبی) که مثلا تو هتل نیویورک. نمادهای شهر نیویورک را بکار بردن یا هتل ونیز یک نهر کوچیک وسط هتل گذاشتند با قایقها و قایقرانهای اون سبکی و به اصطلاح جذابیت ایجاد کردند. بقول یک دوستی کل این خیابون با هتلهاش را میشه یک روزه دید. البته از پمپ بنزین گرفته تا سوپر مارکت از این ماشین های اسلات گذاشته بودن. هتلها هم صد درصد مستثنی نبودند و بخش مخصوص قمار(کازینو) با همین ماشینها و جاهایی برای بقیه بازیها مثل پوکر و رولت و غیره داشتند. عکسها را بتدریج میگذارم تو اینستا. میدونید چیزی که هست وگاس یا شهر گناه بدر ادمهایی میخوره که چند روز میمونند و هر شب کلاب و کنسرت و دیسکو و اینجورجاها میرند. به اصطلاح وقتشون را به موسیقی و مشروب و روم به دیوار دختر و پسر میگذرونند. یکجورهایی کسانی که وارد لایه زیرین این شهر میشن. در کل بنظر من این شهر یک لایه پر زرق و برق داره که مخصوص توریستهایی مثل ماست اما لایه هایی هم زیرش داره که مخصوص متخصصین امورات هست. جالبه از اتفاق به طور شانسی وقتی داشتیم مرکز قدیم شهر را میگشتیم از یکی از این لایه ها سر دراوردیم. به اسم خیابون فرمونت که اسمش را از هیچ کدوم از دوستهامون نشنیده بودیم. جایی که همه جور صحنه ای را میدیدی. باز یک خیابون پیاده رو که دوطرف بارها با نئون های قدیمی و صحنه های پلاس ... و البته بزرگترین اسکرین جهان بعنوان سقفش که همون اسکرین کلی دیدنی بود. چیز دیگه ای که در مورد خود شهر میتونم بگم نوشیدن ازاد مشروبات تو خیابون بود. قبلا هم گفتم نوشیدن مشروب تو خیابون ماشین یا مکانهای عمومی تو امریکا ممنوعه و فقط توی بار. اما تو این شهر این نوشیدن ازاده. خوب ما قصد داشتیم گرند کنیون را هم بریم. اما هرچی حساب کردیم دیدیم یک روزه امکان دیدن گرند کنیون نیست. چهارصد کیلومتر رفت چهارصد کیلومتر برگشت. و چند ساعت هم پیاده روی . نشدنی بود برای یک روز. برای همین در کمال افسوس چشمهامون را روش بستیم. شنیده بودیم جایی نزدیکتر بنام وست گرند کنیون هست که یکی از قبیله های سرخپوستی اداره اش میکنه. پل شیشه ای هم همونجاست. یکروز که صبحش رفته بودیم سد هوور که تا چند سال پیش بزرگترین سد دنیا بوده رفتیم اون طرفی که متاسفانه دیر رسیدیم و بسته بود. جالبه این قبیله خیلی هم پولکی هستند یعنی طوری محوطه و ساختمون ساخته بودند که حتی امکان دیدن قسمت غربی گرند کنیون را نداشتیم. البته قبلا شنیده بودیم که مثلا شارژ میکنند فقط میبرند تا دم پل بعد شارژت میکنند که بتونی روی پل راه بری بعد شارژت میکنند که بهت اجازه بدن عکس بگیری. تور هلکوپتر هم بود نفری 150 دلار که من میگفتم تجربه خوبی میشه و این را بریم که بموقع نرسیدیم و تعطیل شده بود. در عوض روز بعدش رفتیم رد راکز( صخره های قرمز) که اگه تور وست گرند کنیون 3 ستاره برای دیدن داشت اینجا 5 ستاره بود و انصافا خیلی دیدنی و یک نیمچه صخره نوردی باحال روی صخره سنگهای طبیعی قرمز خوشگل و عجیب غریب بود. کلا دو روز و نیم وگاس بودیم و بعد هم سن دیگو. سندیگو برای من که از صبح تا اخر شب به کلاس و میتینگ و کارگاه اموزشی میگذشت که برای اینده کاریم خیلی مفید و لازم بود و جز یک شب که بدیدن بزرگترین هتل چوبی جهان رفتم و یکروز صبح که بخشی از ساحل سندیگو به اسم لاهولا یا بهتره بگم قطعه ای از بهشت را دیدم جایی نرفتم. هرچی از زیبایی لاهولا بگم کمه. واقعا قشنگ بود. جالبه صخره هایی نزدیک ساحل بود که شیرهای دریایی برای استراحت میومدن روش میخوابیدن و هیچ ترسی از ادمها نداشتند. من که از دیدن این موجودات خوشگل سیر نمیشدم. در عوض راستین تموم شهر را گشت و قسمتهای دیدنی شهر مثل شهر قدیم که خیلی ازش تعریف میکرد و یکی دوتا پل و پارک را دید. میدونید هرچند سندیگو شهر خیلی کوچکتری نسبت به نیویورکه( نیویورک پنج برابره تهرانه) اما تمیز و شیک با جمعیت غالبا دموکرات هست. اخرش اینطور بگم راستین که عاشق این شهر شده بود و میگفت بعنوان یکی از شهرهایی که بعدا ساکنش بشیم درنظر گرفته. بعد از سندیگو راهی لس انجلس که دوساعتی سندیگو بود شدیم. اول از همه از طبیعت کلی این سه شهر بگم. طبیعت قسمت جنوب غربی امریکا با طبیعت این قسمتی که هستیم ( بخش شرقی ) خیلی فرق داره. سبزی و طبیعت بصورت منظره تنک هست.یعنی از درختهای بلند و پربرگ خبری نیست. تو وگاس که کاملا بیابونی بود. کاکتوسهای عجیب غریب و بوته. تو سندیگو و لس انجلس بوته و درختهایی شبه نخل. لس انجلس به بزرگراهای عریضش خیلی معروفه. بزرگراههای شش یا هشت بانده و البته ترافیکهای سنگین. جالبه بخش بورلی هیلز که قسمت پولدار نشین لس انجل حساب میشه  رسما جز خود شهر لس انجلس نیست. خیابون وست وود که نزدیک به بورلی هیلز هست و انگار داری توی یکی از خیابونهای تهران راه میری چون همه تابلوها به فارسی نوشته شده و خیابون ویل شایر که گرونترین مارکهای معروف دنیا از جمله بیژن هم اونجاست ازدیدنیهای شهرند. توی بیژن با گرفتن وقت قبلی میتونی وارد بشی. یعنی اگه میلیونر نیستی ورود ممنوع. کلا چیزی که در مورد لس انجلس خیلی مشهود بود. شو اف و نمایش پول و ثروت بود. جایی که واقعا همه بخصوص که ایرانی هم اونجا زیاده دنبال نمایش پول و ثروتشونند. و مطمءنم چشم و هم چشمی هم باید اونجا زیاد باشه. تو خیابون هم راه میرفتی ماشا الله انگار نیاوران تهران. فقط فارسی میشنیدی. بنظرم ایرانیهای نیویورک هرچند تعدادشون خیلی کمتره و اکثرا جز قشر دانشجو یا گرین کارتی هستند اما خاکی تر و صمیمیتر هستند. و اما خیابون هالیوود استریت همون خیابون معروف ستاره ها. ما اخر شب رفتیم. و جالبه با اون چیزی که فکر میکردیم خیلی فرق داشت. کثیف و پر از بی خانمان که بعضا خلاف بنظر میرسیدند با نایت کلابهای شبانه. االبته میگن منظره روزش وقتی مغازه ها باز بشه خیلی بهتره. اما درکل بهتره ادم هرجایی را تو شرایط مختلف ببینه. قسمت مرکزی شهر(داون تاون) هم رفیتیم. قسمت مرکزی شهر ( داون تاون )تو امریکا یعنی جایی که اکثرا ساختمونهای بلند و دفترهای اداری داره. داون تاون نیویورک همون منهتن هست که از لحاظ بزرگی برای خودش یک شهره. اما شهرهای دیگه مثل همین سه تا شهر که رفتیم کاملا صاف با خونه های یک یا دو طبقه هست که قسمت داون تاونش که  شامل اون ساختمون بلندها میشه وسط شهر خودنمایی میکنه. جالبه توصیه میکردن داون تاون لس انجلس زا شب هنگام نریم که خیلی خطرناکه . همون روز هم که با ماشین میگذشتیم میون اون همه ساختمون بلند و ادمهایی که با کت و شلوار با ظرف سالاد و نهار یا قهوه اشون میگذشتند. پر بود از بیخانمانهایی که چادر زده بودند و خلافکارهایی که انگار اون قسمت را قرق خودشون کرده بودند. خلاصه در کل هیچوقت گول اون عکسهای پر زرق و برق امریکا را نخورید و بدونید دقیقا گوشه عکس پر زرق و برقی که روی یک قسمت زوم شده یک زشتی بزرگ خفته. مثلا من میتونم اینستا را پر از عکسهای پرزرق و برق بکنم( همین ویترینهای جذاب میسیز ) که یکی از جاذبه های توریستی نیویورک بخصوص موقع کریسمسه. در صورتی که درست زیر یا بغل هر ویترین یک بیخانمان یا نشسته یا خوابیده. بگذریم. برگردیم سر لس انجلس. از بقیه دیدنیهای لس انجلس ونیز بولوار که خیابونی نزدیک ساحل با مغازه ها و ادمهای خوشحال بود میتونم نام ببرم. ساحل اقیانوس ارام. و گتی. موزه ای با ساختمان خوشگل و کارهای هنری خوشگلتر بالای یکی از تپه های مشرف به لس انجلس که اگه انصافا گتی را نرفته بودیم با تصور خوبی راجع به لس انجل برنمیگشتیم. خلاصه کلی رستوران ایرانی رفتیم و بعد باز هم جاده و وگاس و برگشت به خونه.
فکر کنم در حد خودم مفصل نوشتم. خوب برم سر کارهای خونه و درس که باز از دوشنبه درس و ازمایشگاه و امتحانات فشرده پایان ترم بمدت یکماه منتظرمه. 

نظرات() 

بوقلمون خوری

پنجشنبه 2 آذر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

به به به سلامعلیکم. پارسال دوست امسال اشنا. اسمان خانم از این طرفها
احوال دوستان؟ خانم اقا من بعد از یک دوره بشدت بدو بدو رفتم مسافرت. تو مسافرت هم با اینکه جزوه مزوه برده بودم اما همه را گذاشتم کنار ودرست و حسابی استراحت کردم. مجمع سالیانه هم فشرده اما خیلی خوب بود. راستش اصلا اومدم راجع به مسافرت بنویسم دلم نیومد از امروز که مصادف با روز شکرگذاری شده ننویسم. برای همین پست مسافرت باشه برای فردا یا اخرهفته میلادی. بعله . امروز روز شکر گذاری فرنگیهاست ( البته انگار ظاهرا فقط در امریکا با اب و تاب برگزار میشه). روزی که تا پارسال برای من مثل اکثر ایرانیها بیمعنی بود. اما کم کم بخصوص از امسال داره برام رنگ میگیره. از اتفاق دلیلش هم اصلا معنوی نیست یا حداقل کاملا معنوی نیست و بمیزان زیادی مادی هست. اصلا بهتره بگم چرا حضور این روز را حس میکنم نه اینکه چرا این روز برام معنی داره. اول از همه اینکه روزی هست که حتی دانشگاه ما هم تعطیله. اخه دانشگاه ما خیلی بندرت پیش میاد که روزهای تعطیل رسمی که خیلی هم تعدادش اینجا کمه را تعطیل کنه. پس وقتی استادها کلاسهاشون را تعطیل میکنند و خبری از تکلیف و امتحان و کوییز نیست میشه اولین دلیل شکر گذاری. دومیش این که راستین هم این روز خونه هست تا حاضر بشیم و برای ناهار از بین جاهایی که دعوتیم. جایی که بهترین بوقلمون را سرو میکنند انتخاب کنیم و بریم. امسال هم خونه یکی از دوستهای خوب و البته نزدیکمون میریم که چون از بچگیش اینجا بوده و با فرهنگ امریکایی بزرگ شده و از اتفاق دستپختش هم از بهترینهاست و یکی از بهترین بوقلمونها و سایدها (غذاهای جانبی ) را تدارک دیده . یکجورهایی انگار تو این روز دلت نمیخواد باز غذای ایرانی بخوری و ترجیح میدی کمی فرنگی طور باشه. و اما در اخر. اقا خانم ما متشکریم. از کی و چی اش بماند اما درکل از اینکه نسبت به سال اول اینهمه تغییر و پیشرفت خوب تو زندگیم پیش اومده خیلی شکرگذارم. سال اول که تو اولین برف زمستونی رفتیم تماشای رژه تنکزگیوینگ. اونموقع حتی یک ایرانی نمیشناختیم و بشدت تحت فشار روحی از هرنظر بودیم. امسال چندجا چندجا دعوتیم. اپارتمان یا بهتره بگم سوییت نقلیمون با چند تا تیکه وسیله رفاهی که دیشب رسیده پرشده. ماشین داریم و دیگه اویزون بقیه یا مترو نیستیم. توانایی مالی داریم که راحتتر زندگی کنیم و دیگه حساب یک دلار دو دلار را نکنیم. زبانهامون بهتر شده و راحتتر ارتباط میگیریم و مطمئنیم تا دوسه سال دیگه میتونیم خیلی بهتر بشنویم ( یا مقاله های علمی که پرزنت میشه را بفهمیم اوخ اوخ هنوز تو این بخش خیلی خیلی کار دارم) منی که سعی میکردم از یک دانشگاه پی اچ دی بگیرم الان توی یک مسیر عالی برای پیشرفت علمی و موفق شدن افتادم و کلی استانداردهام تغییر کرده. اره زندگیمون اصلا قابل مقایسه با سال اول نیست. اشتباه نشه هنوز سطح زندگیمون خیلی مونده تا به سطح امنیت و رفاه زندگی ایرانمون برسه اما من در کل راضی و خوشحالم. میدونم هنوز خیلی راه طولانی در پیش داریم. هنوز مسیر و راه راستین حتی کلید هم نخورده و شرایط اون خیلی با من متفاوته. هنوز ما حس مسافر داریم و احساس ساکن و شهروند اینجا بودن را نداریم. هنوز امکان دیدن خانواده  هامون و سفر به ایران را نداریم و مهمتر از اون نمیدونیم کی این امکان پیش میاد اما من یکی که امیدوارم تا سال دیگه یا شاید هم دوسه سال دیگه خیلی اتفاقهای خوب بیافته. امیدوارم همه چی بخوبی و طبق برنامه پیش بره. ارزو میکنم چند تا خوش شانسی بیاریم و این نگرانیهایی که گفتم زودتر حل بشه. به امید اینکه سال دیگه باز هم تغییرات و پیشرفتها شگفتزده ام کنه.
پیش بسوی بوقلمون بخت برگشته سوخاری شده.... 

نظرات() 

پدر

شنبه 6 آبان 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، زیباترین لحظات زندگی، 

سلام سلام. اقا خانم من هنوز جواب کامنتهای پست قبل را نداده اومدم سر وقت یک پست دیگه. کلا فکر کنم یکم دلم پرحرفی میخواد و چه دوستهایی بهتر از شما. براتون بگم امتحان پنجشنبه یک امتحان میان ترم دادم و جمعه ای هم که در پیشه یک امتحان دیگه که درس اصلی و تخصصی ام هم میشه در راهه. 
هفته دیگه هم سه شنبه فرودگاه و پرواز 5 ساعته تا لاس وگاس. از اونجا هم برای ده روز ماشین کرایه کردیم که سه تا شهر را بگردیم و دوباره جمعه بعدش برمیگردیم لاس وگاس ماشین را تحویل میدیم و پرواز به سمت نیویورک. انصافا خودمونیم  اسمهاش کلی کلاس داره اما حالا که حداقل دوسه سالی هست نیویورک زندگی میکنم میدونم که این اسمها برای ما ایرانیها که راحت نمیتونیم ویزای توریستی امریکا را بگیریم  جاذبه کاذبی داره وگرنه درسته دیدنیه اما نه با اون تصورات. 
خوب اینجا من و راستین یکسری مسئولیتها را تقسیم کردیم. از اونجا که من از کارهای پرداخت انلاین و کارهای اینطوری خوشم نمیاد راستین ازم خواست تاریخ مناسب را با توجه به تاریخ مجمع سالانه بگم تا اون هم بقیه کارها را بکنه. من هم گند زدم و بدترین تاریخ ممکن را دادم طوری که بیشترین غیبت کلاسی را تنظیم کردم. اصلا نمیدونم این تاریخها چطور اومد بذهنم. اینجا حضور تو کلاس کاملابرعکس ایران خیلی مهمه. نباشی کلی مطلب از دستت میره. بخصوص که حجم مطالبی که هرجلسه میگن خیلی زیاده. از اونطرف ممکنه امتحان کلاسی هم بگیرن که تاثیرش تو نمره پایانی زیاده. قبلا تو یک پست سیستم نمره بندی اینجا را توضیح داده بودم. درکل نهایتا 10-15 نمره از 100 میتونی کمتر بگیری. یعنی هربار باید امتحانت را عالی بدی تا با 1-2 تا غلط بتونی تو این محدوده مانور نمره ای بدی. 
داشتم با پدرم حرف میزدم و میگفتم امسال قصد ندارم هالوین برم چون امتحان دارم و با این مسافرت خیلی غیبت میکنم و کلی عقب میافتم. جالبه پدری که همیشه تا 30 سالگیم حرف از درس خوندن میزد گفت اسمان ولش کن برو بگرد، زندگی کن. میدونید چیه اصلا همین حرف زدن من با پدرم عجیبه. یکبار همون اوایل که شروع به وبلاگ نویسی کرده بودم یک پست راجع به خانواده ام نوشته بودم. بعدا اومدم رمز بگذارم و رمز بردارم پست ناخواسته پرید. دیگه نمیخوام از بچگی ام حرف بزنم اما پدر من 180 درجه با پدر بچه گی هام فرق داره. سختگیریهای خیلی زیادی میکرد. بداخلاق بود و اصلا دنبال رابطه با بچه هاش نمیگشت. بعد از فوت برادرم کامل عوض شد. الان طوری شده که خیلی حرفها را من با پدرم میزنم. خیلی مسایل را بهتر از بقیه میفهمه و بهش اشاره میکنه. مثلا خیلی نگران اینه که من درست زندگی نمیکنم و همه عمرم داره توراه درس میگذره. خیلی خیلی مهربون شده. دیگه اونقدر مسایل را راحت میگیره و توجه نمیکنه که صدای ما درمیاد. خیلی عوض شده و واقعا دوستش دارم.
پدرم خیلی دلش میخواد امریکا را ببینه. کلا مسافرت و دیدن جاها و حالا کشورهای مختلف را دوست داره. دوسال پیش که تابستون برای دیدن برادرم رفتند کانادا برای سفر به امریکا درخواست ویزا دادند که رد شد. بهشون گفته بودند برید از کشورهای اطراف کشورتون درخواست کنید. امسال باز میخوان برن دبی تا ببین میتونن دوباره ویزا بگیرن و اینطرفی بیان. امیدوارم بشه. البته تموم این برنامه ریزی برای تابستون سال دیگه هست. یعنی یکسال دیکه:))
خوب من دوباره برم سر درس. فعلا
 

نظرات() 

دوست یک واژه گذرا

پنجشنبه 4 آبان 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، 

دارم یعنی درس میخونم . دقیقا وسط درس خوندن ذهنم کشیده شد به دوران دانشجویی داروسازی ام تو ایران و پریدم اینجا تا بنویسمش. اون زمان شهر دیگه ای درس میخوندم. خوابگاهی بودم و از سال اول که وارد اون شهر شدم پنج تا دوست ثابت شدیم از بچه های داروسازی و پزشکی و دندون که خصوصا با دوتا از اون بچه ها که داروسازی میخوندند چون هم رشته هم بودم 24 ساعته با هم بودیم. شاید فقط موقع خواب بود که هم را نمیدیدیم. این روند برای 6 سال ادامه داشت. روزی که درسمون تموم شد و داشتیم خداحافظی میکردیم فکر نمیکردم ممکنه تا همین امروز دیگه نبینمشون. قرار گذاشتیم مرتب به دیدن هم بریم نامه بفرستیم تلفن کنیم. الان که دوسه سالی هست وایبر و بعد تلگرام اومده تازه یک گروه تشکیل دادیم و گاهی از این پستهای دلخوشکونک میذاریم اما هیچ کس از خودش و زندگیش نمیگه. من نمیدونم الان دوستهای صمیمی ام که 6 سال روز و شب باهاشون بودم چه مشکلاتی دارند و چه زندگی دارند فقط تعداد بچه هاشون را میدونم و بزور اسم بچه هاشون را.. شاید کل دیدارمن با این 5 نفر از سال 80 که از هم جدا شدیم 5 مرتبه هم نشده باشه. عجیبه واقعا عجیبه اما حقیقت. 
و جالبه انگار این حقیقت همه جای دنیا هست. مثلا از سال اول که وارد اینجا شدم سه چهارتا دوست پیدا کردم که الان همشون سر کار میرن. یکی دوبار سعی کردم باهاشون ارتباط بگیرم اما تقریبا اون هم تموم شده حتی خود بچه های چینی یا هندی که هم فرهنگ هم هستند همدیگه را نمیبینند. هرکدوم زندگی خودشون را دارند. شاید تنها ردی از فعالیتها یا بعضی کارهاشون را تو فیس بوک یا اینستا به نمایش بگذارند. الان هم توی ازمایشگاه با دوسه تا از بچه ها صمیمی شدیم. وقتی با همیم همیشه در حال شوخی و خنده ایم. دلم میخواد بهشون بگم خواهشا وقتی فارغ التحصیل میشید رابطه ها را نگه دارید. نرید و یادتون بره پشت سرتون را نگاه کنید اما با تجربیات قبلیم میدونم این رسم زمونه هست. یکروزی هر کدوممون یک ایالت و یک شهر میریم و اونها هم بعضا میشن یک رد یا خاطره. پس بهتره تو حال زندگی کنم. الان که بهم توی ازمایشگاه خوش میگذره را دریابم. دل نبندم چون ادمها رفتنی هستند و فقط خانواده برای ادم میمونه. و هربار ادمهای جدید با  خاطره های جدید بعنوان دوست پیدا خواهند شد. پس تو حال زندگی کنیم و از لحظه لذت ببریم. 
برگردم سر بقیه درسم.

نظرات() 

قند و عسل و زهرمار

یکشنبه 30 مهر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلام سلام سلام. چطور مطورید دوستان؟ اول از همه بگم ببخشید که هنوز فرصت نکردم جواب کامنتهای پرمهرتون را بدم. همه را خوندم و حسابی لذت بردم. هفته پیش یکشنبه بعد قضایا و اخبار مرتبط با حرفهای اقای خیلی خیلی محترم رییس جمهور و تحت فضای حاکم یک پست داشتم مینوشتم. مهمون (دوستانمون ) رسیدند همسر هم لطف کرد سریع وبلاگ را بست که دیده نشه که  متاسفانه همه پست  پرید. ایراد نداره. فکر می کنم من هم مثل  بعضی مردم عزیز یک دوره فقط تب مسایل اجتماعی را میگیرم و  به اصطلاح جو گیر میشم و بعد هم در همهمه زندگی یادم میره که همچین دغدغه ای داشتم. الان هم انگار نه انگار که اینهمه حرف داشتم.بگذریم دیگه. 
خووووووووب برسیم سر اصل داستان. بععععععععله دیروز ورک شاپ یا کارگاه  fda بود که با استادم و موبور رفتیم بالتیمور برای این میتینگ. خوب پنجشنبه راه افتادیم و من هم تا قبلش اونقدر بدو بدو داشتم که وقت نکردم استرس کامل بگیرم:) و شب رسیدیم هتل. صبح جمعه تا عصر هم پشت سر هم کنفرانس.و اما چه جای بزرگ و خفنی. سکوریتی در سکیوریتی. از فرودگاه سکیوریتی هاش خفنتر.و ااااااااماااااا قضیه از اون که فکر میکردم بزرگتر و مهمتر بود. یعنی فقط من و موبور دانشجوی حاضر تو جلسه بودیم و بقیه کله گنده های بخش ژنریک fda و یا محققهایی از سراسردنیا بودند که مثل ما بابت پروژه اشون از اف دی ای بابت داروهای پوستی ژنریک گرنت داشتند یا رییسهای کارخونه های ژنریک بودند. در کل بگذار اینطور بگم هنوز روش bioequvalence( هم ارزی داروی ژنریک و برند) برای داروهای پوستی ژنریک که روی خود پوست اثر میگذاره شناخته نشده و همه این تحقیقها برای اینه. وووووووووو البته فکر کنم تا سال دیگه که ما نصف بیشتر پروژه امون را انجام داده باشیم بتونیم با پروژه امون این قضیه را تموم کنیم و کاری کنیم کارستان.و واقعا من بابت این فرصت خوب علمی که نصیبم شده خیلی خیلی خوشحالم.
فقط ای کاش و ای کاش زبانم بهتر بود. یعنی اگه زبانم در حد یک امریکایی یا خیلی از بچه های ایرانی دیگه که اینجا درس میخونند و زبانهاشون انصافا عالیه زبانم خوب بود. بعد درسم میتونستم تو یک مسیر خیلی خوب و موفق برای پیشرفت علمی بیافتم. البته مطمئنم همونقدر که زبانم تو این دوسه سال بهتر شده تا سال دیگه و البته دوسال دیگه بهتر میشه و امیدوارم تا اون موقع به سطح قابل قبولی برسه. بیخیال. بریم مورد بعد.
اقا خانم یادتون میاد ما سال اول گرفتاربد بدباگز یا همون ساس شدیم. واقعا خدا نصیب هیچ کس نکنه چه مصیبتی بود تا از شرش برای همیشه راحت بشیم.یعنی از زلزله بدتره. پنجشنبه که هتل رسیدیم دیدم هتل هیلتونه و اتاق و ملافه ها از تمیزی برق میزنه اصلا از چک کردن همیشگی غافل شدم. و به عادت همیشگی چمدون را پایین تخت گذاشتم و درش هم خرتناق باز( درسته؟ :))) خلاصه چشم دشمنتون اون روز را نبینه صبح جمعه  که بیدار شدم دیدم پام میخاره( حسش مثل وقتی هست که پشه نیشتون میزنه) خلاصه شصتم خبردار شد. چراغ قوه موبایل را روشن کردم وافتادم بجون تخت و در و دیوار تا اینکه روی سقف یکی از این خدا بیخبرها را پیدا کردم و دنیا پیش روم تیره تار شد. خلاصه حاضر شدم و رفتیم میتینگ و به استادم هم گفتم که گفت اون هم متوجه شده دستش را زدند. میدونید نیش زدن مهم نیست. اینکه دیشب که از راه رسیدم از ترس اوردن یکی از این حشرات ریز همون دم در همه لباس و  وسایل تا چمدون و کفش را ریختم تو کیسه تافردا بفرستم خشک شویی مصیبته. همه هم لباس پلو خوری و نو:(((. اخ کفشهام را بگو. سال اول حتی کفشهامون را هم شوت کردم تو ماشین لباسشویی. خلاصه بازم خوبه فهمیدم که همه تمهیدات را استفاده کنم و مانع این بلای جوون بشم. اینم از این.
با اجازه من برم کامنتهای محبت امیز شما دوستان را جواب بدم که دوهفته امتحان میان ترم دارم و درس خونی و بعد دوباره مسافرت:))) 

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 34 
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :