my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

خانم جون اقاجون نظر سنجی داریم

یکشنبه 1 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار |

خوب نمیدونم امار وبلاگ را ببینم یا تعداد نسبتا كم كامنت؟ بچه ها بنظرم تعداد کم کامنت یعنی موضوعات شماها را جذب نمیکنه. اگه ممکنه تو نظرسنجی شرکت کنید تا یکم رونق به اینجا بدیم.
ادرس اینستا asemanerastin

نظرات() 

دود شدنهای یک شبه

پنجشنبه 7 بهمن 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، پندهای اسمونی اونور ابی، 

بخت بدمون با مهری از محل تولد خورده تو پیشونیمون. حتما تا حالا همه شما خبرهای مربوط به ویزا راشنیدید. خبر از این قراره که ورود اتباع ایرانی و 6 کشور بدبخت تر از ما تا یکماه به امریکا ممنوع هست. شاید فکر کنید که یکماه که چیزی نیست. درواقع یکماه فرصتی هست که ترامپ درباره ما تصمیم میگیره تا قانون و راه دلخواهش را برامون پیدا کنه. همه امون میدونستیم که دوره ترامپ دوره راحتی نخواهد بود. اما فکر کنم همونطور که انتخاب شدنش غیرمترقبه و دور از انتظار بود. عملی کردن حرفها و شعارهاش به این سرعت و به این صورت هم شوکه کننده هست. جامعه دانشجوی ایرانی از دیشب که خبرش تو رسانه ها پیچید تا همین امروز ظهر که تصویب قطعی شد داره به خودش میپیچه. بلافاصله رالی یا بقولی تجمع برگزار کرد. اما میدونید من فکر میکنم هیچ کدوم اینها تاثیر نداشته باشه. اخه طرف مقابلمون ترامپ هست که واقعا به این چیزها اهمیت نمیده. مگه چقدر به تظاهرات زنان تو روز دوم کاریش یعنی دیروز اهمیت داد. اوووووه تازه سه روز گذشته و این همه اتفاق برای سه روز واقعا زیاده. سه روز منهای چهارسال یا احتمالا هشت سال. جدا چهارسال اینده من کجای این دنیا هستم؟ فقط امیدوارم به نقطه شروعم برگشت نزده باشم. امان از این رویای امریکایی که حتی دیگه نمیشه درموردش رویا دید و خیال پردازی کرد. متاسفانه واقعیت با پاسپورت ایرانی محکم میخوره تو صورتت. این هم از این. تا دیروز. یعنی دقیقا بیست و چهارساعت پیش همه چیز طلایی داشت پیش میرفت. دوشنبه مت سنتر خودش پیشنهاد gea را داد. سه شنبه یکی از استادها ضمنی با ga موافقت کرد. و امروز چهارشنبه دارم به این فکر میکنم که سال دیگه این موقع و سالهای بعدش امریکا هستم؟ 

نظرات() 

بعد امتحان

دوشنبه 4 بهمن 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، زبان و امتحان، 

سلام سلام سلام
چطور مطورید دوستان؟ واقعا خیلی خوشحالم که اینقدر دوستان خوبی مثل شما دارم. خیلی خیلی ممنون از پیامهاتون. خیلی حس خوبیه وقتی میبینی کسانی هستند که مراحل حساس زندگیت براشون مهمه و به تو اهمیت میدهند. خیلی دوستتون دارم. 
خوب براتون از چند روز قبل تا بعد امتحان بگم. اول از همه اینکه ظاهرا من خیلی زود شروع کرده بودم به خوندن چونکه جدا هفته اخر کم اورده بودم و اصلا حال و حوصله درس خوندن نداشتم اما از اونجا که زورکی بود باید با هر جون کندنی بود دوره را تموم میکردم. چهارشنبه کمی استرس داشتم اما پنجشنبه سرحال و بدون استرس و روی برنامه خیلی زود دوره را تموم کردم. جمعه هم با یک معجونی از نگرانی و مغز خواب و خسته و اماده رفتم سر جلسه. راستش امتحانش از اونچه که انتظار داشتم سخت تر بود و دقیقا تا 5 دقیقه اخر داشتم حساب کتاب میکردم و مساله حل میکردم که میشه بعبارتی دوساعت و پنجاه و پنج دقیقه تمام. خیلی دلم میخواست یکدور هم مسایل را مرور کنم و اشتباهات احتمالی عددی را درست کنم که فرصت نشد. اما درمجموع امتحان را خوب دادم. و تموم شد. بعد هم دوسه ساعتی تو دانشگاه به کارهای اداری کارجدیدم و صحبت با استادم گذشت که شب برای اولین بار بعد مدتها ساعت 8 از شدت خستگی و خواب الودگی چشمهام باز نمیشد. با اجازه شنبه را هم به خواب و رفتن به گیم سنتر با دوستهامون گذروندم. گیم سنتر رفتن اونهم اخر هفته اشتباه بود چون اونقدر شلوغ بود نشد درست و حسابی بازی کنیم اما دورهم بودن با دوستهامون واقعا خوبه و خوش گذشت. امشب هم خونه یکیشون دعوت داشتیم که من مجبور شدم بپیچونم. هنوز خستگی تو تنم مونده و فعلا خونه نشینی را ترجیح میدم. هرچند از فردا کار اداریم شروع میشه و باید ساعت 9 صبح اونجا باشم. از طرفی کارهای خیلی خیلی زیادی هست که همه را گذاشته بودم برای بعد امتحان و باید سریع انرژیم را براشون جمع وجور کنم. بعضیهاشون مثل اپلای برای اینترنشیپ جز الویتها هست که یک جورهایی مثل اپلای برای دانشگاه هاست. یعنی باید برای همه کارخونه ها و کمپانیها و لب ها اپلای کنم تا بتونم از یکیشون پذیرش بگیرم. کارهای مهم بعدی اپلای برای پی اچ دی دانشگاه خودم هست و بعد هم کار روی تزم که استادم ازم خواسته تا اواخر اپریل به پوستر تبدیلش کنم یک مرحله پیشرفت دیگه تو دانشجویی وووووو کار روی پروژه اف دی ای بعله اون را هم گرفتم. کارهای متفرقه مهم دیگه هم این وسط فراوونه که باید براشون برنامه ریزی کنم و انجامشون بدم.  دیگه اینکه جمعه که با استادم حرف زدم میگفت فکر نمیکنم برسی برای ماه می فارغ التحصیل بشی و برای فرصت بعدیش که سپتامبر هست زمان را درنظر بگیر. که من هم راضیم و بهم فرصت میده نقص زبانم را با دوره اینترنشیپ پرکنم. البته باز باید برای زبان یک برنامه بریزم. انصافا یادگیری این زبان برای من حالا حالا تمومی ندارد. تو فکر این هستم اگه فرصت بشه یک کلاس esl برم. اگه هم نشد واقعا براش وقت بگذارم و بخونم. 
حالا از این حرفها بگذریم. دوستان یک برنامه هست من و تو میگذاره. "خانه های رویایی با برادران اسکات" دیدید؟ اگه ایران بودم مسلما دیدن این برنامه دیوونه ام میکرد. یعنی من عاشق خونه های بزرگ اینجا هستم توی طبیعت زیبا. خوب باید بگم الان هم دقیقا همون حس را دارم چون باز هم زندگی تو اینجور خونه ها برام خواب و خیاله و تنها تفاوت اینه که میدونم همچین خونه هایی وجود دارد. اما نمیدونم واقعا با این وضعیت دانشجویی ما کی و چه روزی این رویا و خواب و خیال تبدیل به واقعیت میشه."  اسم این وبلاگ نشون میده که چقدر داشتن این جور خونه ها برای من مهمه و شاید هم نقطه اخر هدفم باشه"  البته خونه ها و بهتره بگم اپارتمانهای نیویورک اصلا هیچ شباهتی به این جور خونه ها نداره و برای داشتن همچین زندگی حتما باید ایالت عوض کنیم یا حداقل به منطقه لانگ ایلند که یکی از گرون ترین ها تو امریکا هست بریم. و صدالبته مهمتر از اون پوووولش هست که نمیدونم چندسال دیگه باید برای رسیدن بهش صبر کنیم. میخوامش. بدجور میخوامش.
پ.ن. راستی دیدید ستونها و اکثردیوارهای خونه هاشون از چوبه و چقدر نازکه! واقعیه و دقیقا ماده اصلی که اینجا خونه هاشون را ازش میسازن چوبه.

نظرات() 

امتحان زده 2

یکشنبه 26 دی 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:زبان و امتحان، 

حتما میتونید حال و روز امتحان زده من را تصور کنید. خوبیش اینه که اخر این هفته تموم میشه و امیدوارم پاس بشم و داستان امتحان جامع برای همیشه تموم بشه.  امروز رفتم یک سر دانشگاه تا یک چندتا اشکالم را از یک درسی که من با استاد متفاوتی داشتم  از دوستم بپرسم. جمع خرخونها جمع بود. البته امیدوارم از کلمه خرخونی حس بدی پیدا نکنید. و بجاش کلمه درس خونی سبک شب امتحان را جایگزین کنید.  درواقع گروهی که قراره من باهاشون امتحان بدم یک چندتا امریکایی نیتیو داره و دوست کانادایی من هم با این گروه درس میخونه. شاید باور نکنید تو این گروه باوجود اینکه اکثریت پسر و امریکایی هستند غیبت و حرفهای کی با کی هست بیشتر از یک جمع اصیل سبزی پاک کنی تو ایران برقرار هست و این دفعه چندم هست که من این را میبینم..  حالا البته سنت سبزی پاک کردن سالهاست تو ایران جمع شده و همه سبزی خورد شده و بسته بندی شده میخرند اما اینجا....واقعا دیدن یک سری پسر موبور و سیاه درحال غیبت و خنده پشت سر همکلاسیشون عجیبه. جالبه تک به تک بچه های خوبی هستند اما وقتی دورهم جمع میشن حرفهای صدمن یک غازشون خیلی بیشتر از استاندارد میشه چی بگم والا. خوب همین دوستم یک کار تو دانشگاه برام جور کرده و فردا وقت اینترویو ام هست. کار منظورم کار واقعی نیست.از همین کارهای توی دانشگاه هست. حقوقش هم دقیقا مثل مت سنتر هست که میرم و هیچ فرقی نداره حالا چرا قبول کردم برم.؟ درواقع من ته قلبم حاضرم صد سال حساب دیفرانسیل به مردم یاد بدم و یکبار جواب تلفن ندم و این یک کار دفتری تو بخش تحصیلات تکمیلی هست و از اونجایی که با تلفن حرف زدن و با مردم درتماس بودن برام یک چالش واقعی هست  خودم را وادار بقبول این استرس اضافه کردم بلکه ترسم  از رودر رو شدن و تلفنی حرف زدن بریزه.  جالبه این یکی از همون جاهایی هست که سال اول چندباری مراجعه کردم و نشد کار بگیرم.
 ساعت 5 عصره و جز یکساعتی که از دوستم ایراد پرسیدم هنوز درس نخوندم . برم که اینجا نون و اب برام نمیشه. 

نظرات() 

امتحان زده

سه شنبه 21 دی 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، 

جمعه هفته دیگه امتحان جامع دارم و روز بروز درس خوندن بیشتر برام سخت میشه. منظورم این نیست که الان دارم برای درس خودکشی میکنم قضیه اینه که حال درس خوندن ندارم. راستش وقتی هدف از درس خوندن یادگیری باشه  از درس خوندن خیلی هم لذت میبرم اما وقتی هدف امتحان و تسلط کامل و حفظ کردن کلی فرمول و یادگیری جزییات باشه اینجاست که حالم بد میشه. مثلا من الان هر دزسی را یکدور خوندم اما اگه قرار بود فردا امتحان باشه صد درصد رد میشدم چون هنوز فرمولها و ربط مبحثها و کلی مزخرف دیگه را هنوز حفظ نکردم. بیخیال یک چیزی میشه دیگه. اما خیلی منتظرم امتحان تموم بشه رسما برم سراغ تز و پیدا کردن کار و تفریح و خیلی برنامه های دیگه. البته باز هم باید اعتراف کنم تفریحم همچنان سرجاشه . مثلا شنبه اولین برف نیویورک هم اومد و کلی برف بازی کردیم و بعد هم مهمونی رفتیم و کلی کارت بازی کردیم. یک سری کارت هست به اسم cards against humanity.  تو جمع ما هم چندتا نیتیو بود بلطف اونها چندتا اصطلاح هم یادگرفتیم. کلا اگه تسلط بالایی به انگلیسی دارید تفریح بامزه ای میشه. 
دیروز هم که کهنه سیاستمدار مرد. میدونید تو این دو روز واقعا نتیجه جالبی از مردم داخل و خارج گرفتم. نمیگم که من ادم اهل سیاست هستم اما خبرها را دنبال میکنم و البته بهیچ عنوان قصد بحث کردن اینجا تو این وب را ندارم. فقط بازخورد مردم خارج نشین برام خیلی جالب بود. یا اصلا براشون مهم نبود و اصلا دنبال اخبار ایران نیستند یا از دور نشستند و چون نفسشون از جای گرم میاد کلی نظریه پردازی میکنند. نمیدونم. به یکی از دوستهام میگفتم شاید هم من و راستین هنوز خیلی به ایران وابسته موندیم. مثلا من خودم اولین کاری که هرصبح بعد از باز کردن چشمم انجام میدهم خوندن اخبار مربوط به ایران هست. بیخیال . شب بخیر

نظرات() 

2017

دوشنبه 13 دی 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، 

به به به سلام به همگی. خوب این هم اولین پست امسال. جالبه امسال برای اولین بار حس سال تحویل میلادی را داشتم. قبلا فقط عید نوروز عید من بود البته هرچند واقعا عید خودمون یک چیز دیگه هست اخه ادم واقعا میدونه قراره تغییراتی تو زمان بیافته و فصلی جاش را به فصل دیگه بده. بهرحال امسال خیلی بیشتر از دوسال قبل پایان و شروع یک سال ملموس یود و راستش یکی از بهترین شبهای این دوسال بود. اولش قرار نبود همه با هم جمع بشیم. قرار بود که من و راستین یکم اطراف خیابونهای تایمز اسکوار بچرخیم. اما وقتی به راستین رسیدم دیدم قرار یک بار را با بچه ها گذاشته. یک بار المانی با محیطی گرم و دلنشین برای همه با موسیقی لاتین. کلی هم رقصیدیم و شوخی کردیم و کیف کردیم. من و راستین برای عروسیمون چند جلسه ای کلاس رقص تانگو رفته بودیم. امسال هم من تو دانشگاه یکم کلاس رقص سالسا رفتم. تو فکر اینم بعد امتحان بگردم و یک کلاس رقص مناسب برای هردومون پیدا کنم. رقصیدن اونهم از نوع رقصهای لاتینی خیلی انرژی بخشه. 
دیگه اینکه چندوقته اکثرا موقعی اومدم اینجا که خیلی ناراحت و غمگین بودم و میخواستم با کسی حرف بزنم. اما فکر میکنم بد نباشه گهگاه از خاطراتم و گاهی از جنبه های زندگی اجتماعی بنویسم.البته خیلی از دوستان لطف دارند و بارها بهم گفتند هرجور بنویسم قابل قبوله اما بد نیست گاهی یکم رنگی و روحی  به فضای اینجا بپاشم.
همیشه خوب و خوش باشید. 
ساعت از 12 گذشته من برم بشینم سر دزس و زندگی. 

نظرات() 

اسمان ابی

شنبه 11 دی 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، 

فردا شب عید و تحویل سال هست و من خاطره خوبی ازش دارم. سال اول که خونه اشنای دور بودیم و چقدر بنده خداها تلاش کردن که به ما خوش بگذره و انصافا زحماتشون باعث شد خستگی و سختی چندماه اول کمتر بشه و مامصمم بشیم به ادامه راه. پارسال هم که من موقع تحویل سال تو هواپیما بودم و عازم ایران. امسال دوتایی خونه هستیم .برنامه خاصی نداریم اما مطمئنم درکنارهم سال خوبی را شروع میکنیم. شاید هم یک غذایی درست کردیم و از دوستهامون خواستیم که بیان و دور هم جمع شیم. یکم اتاقمون کوچیکه و چون اتاق نشیمن هم نداریم معذوریت جا داریم و زیاد نمیتونیم برای مهمونی دادن برنامه ریزی کنیم. شاید هم زدیم بیرون و تو جمع شاد مردم تو رستورانی جایی سال نو را شروع کردیم. البته صد درصد یک مراسمی هم تو تایمز اسکوار هست که چون خیابون را میبندن و ساعتها زودتر تو محل باید باشی و بعد هم همونجا گیر میکنی زیاد بهش فکر نمیکنیم. خصوصا که هرچی نباشه زمستونه و سرده اما خوبیش هم اینه که برنامه بصورت زنده از تلویزیون هم پخش میشه.
خوب من برم سر درس که دوروزه درس نخوندم. 
میدونید عاشق چیه این سرزمین هستم؟؟؟ اسمان ابیش

نظرات() 

شوووماااا

چهارشنبه 8 دی 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، نگاه اول، 

سلاملیکم چطور مطورید. خوب حرف خاصی برای گفتن ندارم. اخه دوسه روزه خونه ام و به اصطلاح دارم درس میخونم حالا اگه بشه فردا پاشیم بریم ازمایشگاه ببینیم میشه این اچ پی ال سی را راه انداخت. داشتم با یکی از دوستهام که بهشتی درس خونده حرف میزدم میگفت تو دانشگاهشون یک نفر را برای اموزش برای کسیکه قراره با دستگاه کار کنه تعیین میکردن. ...البته تو دانشگاه ما رسم و رسوم هر ازمایشگاهی با ازمایشگاه دیگه فرق داره و تو این ازمایشگاه باید از رو دست دیگران یاد بگیری و شانس بیاری موقعی که میخواهی نمونه های خودت را بگذاری کسی را پیدا کنی بیاد حداقل برای بار اول یک نظارتی بهت بکنه. اخه دستگاه نسبتا گرونیه و ازمایشگاه ما فقط همین یکی را داره و اگه خراب شه پروژه و تز همه بچه ها از دم لنگ میمونه. خلاصه من تو مرحله دوم گیر کردم که ببینم میتونم تو این ایام تعطیلی کسی را پیدا کنم بیاد بالای سرم. فردا بریم ببینیم چی میشه. این وسط درس هم که داره واویلا میکنه. پشیمونم چرا همون پارسال که اماده بودم ندادم شرش کنده شه. خوب حالا هم چاره ای جز درس خوندن ندارم. 
انگار حرف خاصی ندارم. حالا خوبه وبلاگ روزانه نویسی یا بهتره بگم سنگ صبور نامه نویسی دارم وگرنه اگه قرار بود از مسایل اجتماعی و یا شهر و زندگی در اینجا بنویسم در اینجا را باید میبستم. نمیدونم. شاید هم اگه به ثبات و ارامش رسیدم کم کم بجای غم نویسی از در و دیوار این شهر و مهاجرت بنویسم. میدونم اینجور نوشته ها هم طالب بیشتری داره. 
اصلا بچه ها امروز روز شما. هرکی از هرچی دوست داره بنویسه.بگه که میخواد پیامش رو صفحه بره  بجای کامنتدونی  میام به نام خودتون میذارمش اینجا. چطوره؟

شلاله:
بدون شوخی آسمانی جان گاهی وقتا اونقدر حرف و فکر و خیال زیاده که آدم فقط دلش میخواد سکوت کنه و چیزی نگه...

جودی:
سلام آسمان جون
همیشه بخندی

نظرات() 

روزهای اخر سال 2016

جمعه 3 دی 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، چكه چكه ، 

 پنجشنبه 
عادت دارم موقعی درس بخونم که تمرکزم بالا باشه. معمولا هرموقع وسط درس تمرکز نداشته باشم. میگذارمش کنار و موقعی برمیگردم که بتونم تمرکز کامل بکنم. حالا نشستم پای درس. زور زورکی چون الان مدتها هست که درست و حسابی درس نخوندم. تمرکز کامل ندارم و دارم سطحی درس میخونم. بخش مهمیه. اما نمیتونم حواسم راجمع کنم. بشدت حالم گرفته هست. شاید بنظر سطحی میاد واگه بخوام دلایلش را بگم میشه چندتا دلیل مسخره که تو پست قبل هم ردیف کردم اما دلیل اصلیش را میشناسم. حس ناامیدی. ناامیدم از خودم و پیشرفتم. میترسم نتونم کار پیدا کنم. میترسم امتحان جامع را بیافتم و میترسم با پذیرش پی اچ دی ام تو دانشگاه خودم موافقت نکنند. 
جمعه
هم روز خوبی بود هم بد. صبح قرار برانچ با دوتا از بچه ها داشتم. حالم گرفته بود و نمیخواستم برم اما از این قرار ها بود که حتی اگه کنسل میشد به فردا میافتاد.  یک لبخند رو صورتم کاشتم وراه افتادم. قرارمون یک کافه رستوران نزدیک تایمز اسکوار بود. همه جا تزیینات کریسمس به چشم میخورد و بوی شاد کریسمس را میشد حس کرد. یکجورهایی فهمیدم اون حس دوست داشتنی کریسمس که همه با هیجان منتظرش هستند یعنی چی. درواقع کریسمس را باید تو ویترین مغازه ها و تزیینات کافه ها و رستورانها. دیدن درختهای کاج تزیین شده و مردم شادی که با ذوق مشغول خرید هدیه هستند پیدا کرد. حس شیرین و خوبی بود. اما متاسفانه دل من بشدت گرفته بود. ساعت خوبی را با دوستانم گذروندم. یکیشون که داره فارغ التحصیل میشه پیشرفت خوب و البته شایسته خودش را داشته. براش خوشحال بودم و برای خودم دلشکسته و غمگین و ترسیده. یکبار هم وسط یک صحبت بی ربط پغی زدم زیر گریه. دوستم پرید و بهم دلداری داد. اصلا نمیخواستم ضعف و درموندگیم را ببینه واقعا خجالت میکشیدم تند تند خودم را جمع کردم و بحث عادی را از سر گرفتم. توی مترو که برمیگشتم وقتی قطار از روی پل رد میشد و افتاب روصورتم پهن شد اشک به چشمهام سوزن زد و اخرش مثل رود سرازیر شد. کسی ندید و به اشک اجازه دادم تو همون فرصت کوتاه عبور از پل تا دلش میخواد تاخت و تاز کنه. 
اخرش برگشتم خونه با یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد شمعی. نشستم و همه صفحه ها را با شکل و قلم خودم خط خطی کردم. صبح توی رستوران وقتی دوستهام مدادشمعی هایی که روی میز گذاشته بودند را برداشتند و مشغول نقاشی روی زیربشقابیهای کاغذی مخصوص اینکار شدند من هم جرات بخرج دادم و رنگ سیاهش را انتخاب کردم و طرحهای عجیب غریب توی ذهنم را کشیدم. یکی از دوستهام به طرحم اشاره کردو گفت استعداد داری. این شد که سرراه از یک مغازه چینی خرت و پرت فروشی یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد شمعی 24 رنگ خریدم و اومدم خونه و به خاطر همه دوران بچگی و نوجوونی و جوونی که نقاشی را از خودم دریغ کرده بودم یک دفتر را کامل خط خطی کردم. مزه داد.
دوست ماهم زنگ زد و بهم گفت باید جنگجو باشم. باید ترس را بگذارم کنار و محکم بیاستم.
نتیجه گیری: همیشه از ادمهای ضعیف بدم میومده. ادمهای قوی را دوست دارم و موفقها را میپرستم. نمیدونم این فروپاشی درونی که امسال قبل کریسمس بجونم افتاده امشب تموم میشه یا میخواد یک مدت دیگه  تواین برهه که باید اکثر روزم را درس بخونم ادامه داشته باشه. نمیدونم کی میتونم خودم را جمع و جور کنم. نمیدونم کی میتونم این ضعف و عدم اعتماد به نفس. این افتادگی و  عادت نامناسب شکسته نفسی و ترس از حرف زدن به انگلیسی را کنار بگذارم. لازمه دوام اوردن و موفقیت در این سر دنیا  اعتماد به نفس. قدرت. حتی پررویی. شجاعت و  جاه طلبی و ایجاد حس قوی و ارتباط مناسب هست. باید بخودت و اطرافیانت ثابت کنی که برتر و بهتری. دقیقا برخلاف اون اخلاقی که من دارم. برهه بدی را دارم طی میکنم. سال  خیلی خیلی مهمی را درپیش دارم و باید و باید و باید هرروز و هرماه برای بدست اوردن این خصو صیات تلاش کنم.
کریسمس مبارک
 

نظرات() 

مرور ترم چهارم

پنجشنبه 2 دی 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

این ترم هم گذشت. در مجموع این ترم خیلی مفیدتر از ترمهای پیش بود اما از بعضی لحاظ هم اصلا اون طوری که میخواستم پیش بره نرفت. خوب بود چون هم رشته ای های خوب ایرانی پیدا کردم که از اتفاق کلی هم بچه درس خون و موفق هستند. وارد سه تا ازمایشگاه شدم و کلی کار عملی یاد گرفتم. تزم را شروع کردم البته هنوز اون اول اول اولشم.  و اما بد بود چون برخلاف تصورم که میتونم برای ترم بهار ga بگیرم نتونستم ga بگیرم. خیلی تلاش کردم اما تا حالا نشده و اگه تا اول ژانویه هم نشه بکل پریده. دیگه اینکه این ترم فقط یک درس اسون داشتم که استادش تا ترمهای قبل به همه a میداد. شاید هم به همین خاطر اسم درسش به اسونی دررفته بود. ظاهرا دانشگاه بهش گیر داده و این ترم با اینکه عملکردم خوب بود رو لج و لجبازی با دانشگاه سیستمش را عوض کرد و از دم به همه از جمله من b داده. من هم b+ گرفتم. به دلم صابون یک a تپل زده بودم که نشد و تازه با این نمره معدلم هم اومد پایین و حسابی حالم گرفته شد. دیگه اینکه قصد دارم برای ترم دیگه اینترنشیب مابین درس بگیرم که تاحالا وقت نکردم اپلای کنم. فکر کنم حداقل باید برای یک پنجاه تا کمپانی اپلای کنم که یکیشون قبول کنه و این پروسه کاملا وقت گیره و زمان هم که مثل چی بسرعت میگذره.  اما درکل و رویهمرفته خوبم. دیگه کمتر برای امتحان جامع نگرانم و میدونم اگه خودم را اماده کنم میتونم از پسش بربیام. هرچند انگار پارسال 5 نفر از این امتحان افتادن . مهم نیست بیخیال ........... یک مورد دیگه هم بود که ته دلم خیلی بهش امیدوار بودم و از بابتش خوشحال که اون هم ظاهرا نمیخواد بشه و بشدت حالگیریه. خوب این هم از این. من دیگه برم دیگه درس بخونم. امروز چهارشنبه هست و یکشنبه اینجا کریسمه. یکهو یاد کریسمس سه سال پیش افتادم که ایران بودم و هنوز هیچی معلوم نبود. همون که یک عکس کریسمسی گذاشته بودم........ اون زمان اونجا. توی خونه خودم پشت میز ناهارخوری و صندلیهای محبوبم و حالا اینجاااا. سه سال زمان زیادی نیست برای اینهمه تغییر تو زندگی. اوووف. چه تغییرات بزرگی و چه بهایی. امیدوارم توی سه سال بعد باز هم تغییرات زیادی تو زندگی ام بیافته. به امید اون روز

نظرات() 

شب یلدا

سه شنبه 30 آذر 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، 

این ترم باید برنامه فشرده ای داشته باشم و حسابی تو ازمایشگاه کار کنم و درس بخونم. حالا بجاش چی کار میکنم. اکثرا ول میگردم و هیچ کاری نمیکنم و یک برنامه سبک را دنبال میکنم. یک روز بیشتر یکروز کمتر. خاک وچوک. بعدا سزاش را میبینم:( امروز هم که از صبح تا حالا نشستم پای تلگرام و پیغامهای یلدایی و کانال من و تو و برنامه ویژه یلدا. بشدت دلم خانواده میخواد. عکسهای خونه مادربزرگی که امسال برای اولین بار کرسی گذاشتند و سفره شب یلدا را روش چیده بودند دیوونه ام کرد. با اینکه دیشب با بچه های دانشگاه بیرون بودیم و تا دیر وقت توی یک مرکز بازی مشغول بودیم اما اصلا هیچ اثری برای کم کردن این دلتنگی نداره. حالا شاید دوستهام را برای یک دور همی جمع کنم خونه امون. از طرفی قراره ایرانیها توی یک رستوران ایرانی جمع بشن. شاید هم پاشم برم این رستوران. اما جدی ادم باورش نمیشه وقتی از خانواده و فضاو محیط ایرانی دوره  دلش یکهوو پر میکشه و تنگ میشه و دیگه به هیچ طریقی اروم نمیشه. یلداتون مبارک دوستان و از حضور خونه و خانواده بجای من حسابی لذت ببرید

نظرات() 

دهمین

سه شنبه 16 آذر 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، تولد، زیباترین لحظات زندگی، 

امروز یکی از روزهای مهم زندگیم بود. گرچه کار خاصی نکردم اما از روزم واقعا لذت بردم و قدرش را دونستم. امروز دهمین سالگرد عقدمون بود. شاید چون من و همسر بعد از عقد رسما زندگی مشترکمون را شروع کردیم برای همین این تاریخ برام مهم باشه ما تازه سه سال بعدش جشن عروسی و خرید جهیزیه  یا بهتره بگم وسایل زندگی را داشتیم. خوب قرار نیست از قدیم بگم قراره از امروز بگم. صبح رفتیم تنیس. سبک و راحت با دوتا راکت رفتیم زمین تنیس کنار خونه و تو هوای پاییزی بازی کردیم و  از طبیعت لذت بردیم . برگشتیم خونه و هدیه رد و بدل کردیم. من غیر از هدیه خوبش از سلیقه و توجه اش تو کادو کردن هم لذت بردم.خوشحالم که همسری به نیازها و علایقم توجه کامل داره. بعد هر کدوم رفتیم دنبال کار و بار خودمون. من دانشگاه رفتم و تو جلسه دیفندیا دفاع یکی از بچه ها شرکت کردم. عصر هم ژورنال کلاب بود و یکی از دوستهام یک پرزنتیش خوب داشت. وسط این دوبرنامه با دوستهام رفتیم ناهار و مطابق معمول کلی گفتیم و خندیدیم. بعد هم خونه و خوردن یک کیک کوچیک با همسر و بعد درس و الان هم با پلکهای نیمه بسته مشغول نوشتن یک پست برای شما. کلا جدیدا خیلی از زندگی لذت میبرم. چیزهای کوچیک میتونه خوشحالم کنه و میتونم لذتش را ببینم و حس کنم. اون ارامش و شادی که یکروزی بدنبالش تا این سر دنیا اومدم را یواش یواش دارم لمس میکنم. هرچند خیلی خیلی پرهزینه بود. هرچند راههای ساده تر و کم هزینه تر هم برای اومدن بود اما بصورت کلی از انتخابم خوشحالم. نه چون شکل زندگیم خیلی بهتر شده باشه. نه. من الان نصف رفاه زندگی مشترک دوران عقد را هم ندارم. از این جهت میگم که کیفیت زندگیم بهتر شده. درکل درکنار تموم سختیها و استرسها و تو سرزدنها برای امتحانها و کار پیدا کردن،شادترم. ارره ده سال از اون زمان گذشته. روزی که هیجان و اشتیاق همسر باعث خنده من میشد. اون موقع تموم هدیه نامزدی کوچیکمون را دادیم و فایل مهاجرت به کانادا را باز کردیم. حالا بعد ده سال اینجاییم. امریکا. توی یک اتاق فسقلی اما با قلبهایی گرم و امیدوار به اینده. برای رسیدن به ارزوی بعدیمان در ده سال بعدی

نظرات() 

مطلب رمز دار : تعریف خوشیختی

دوشنبه 8 آذر 1395

نویسنده: اسمان پندار |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نظرات() 

مطلب رمز دار : غرهای همیشگی، با رمز همیشگی

چهارشنبه 3 آذر 1395

نویسنده: اسمان پندار |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نظرات() 

حرفهای همینطوری

سه شنبه 25 آبان 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، چرت و پرت نویسی، 

امروز من یک جورکی هستم البته  معمولا هفته ای یکبار پیش میاد که یک جوری باشم و دست و دلم برای هیچ کاری پیش نره. امروز هم از اون روزهاست. حالا چرااا؟ چون  حسودیم شده به کسانی که پوستر داشتند و الان برای کنفرانس سالانه داروسازهای صنعتی تو دنور جمع شدن. چرا؟ چون ته دلم میخواست من هم بچه زرنگ بودم و مقاله یا پوستر داشتم. حالا چرا نشد. چون من تازه  همین ترم از پیچ زبان و چند و چون پیش رفتن کارها تو دانشگاه گذشتم. و الان هم که دیگه اخرهای درسمه. البته پوستر موستر هم کار بچه های پی اچ دی هست و بچه های مستر حتی سمت تز هم نمیرن و فقط شاید یکی دونفر نخبه از توشون دربیاد که پوستر داشته باشند. اووووم یکجورهای  الان که ایرانیها اضافه شدن و ماشالا داروسازهای ایرانی هم بچه درسخون و باحال،  حتی درس خوندن تو دانشگاه  هم خوش میگذره و اون ته ارزوی دانشمند شدن صدام میکنه. میگه به به چقدر خوبه بری پی اچ دی و تحقیق کنی و مقاله بدی و کسی برای خودت حداقل تو دانشگاهتون بشی. اما راستش اصلا منطقی نیست این کار رابکنم و اینبار دختر خوبی میشم حرف منطق را گوش میکنم و فعلا مستر را تموم میکنم و بعدا بعد گرین کارت برای تموم کردن پی اچ دی برمیگردم. البته اگه ترامپ بگذاره. (مستر تو دانشگاه ما دوسال اول پی اچ دی هست و درسها یکیه). 
دیگه براتون بگم چرا یکجوریم! با یکی از دوستانم حرف میزدم و ظاهرا کار پیدا کردن به این راحتی نیست و نگران اینده کاری هستیم.
دیگه اینکه هنوز تزم شروع نشده و کلافه اون هستم. امروز رفتم ازمایشگاه دیدم اون یکی دانشجوی هم موقعیت من تزش را شروع کرده.
دیگه چرا نااراحتم؟ چون  امشب هوا ابریه و سوپر ماه را ندیدم. هرچند دیشب با همسر رفتیم ماه بینی و کلی عاشقانه در کردیم اما واقعا دلم میخواست امشب هم ببینمش.
دیگه اینکه کنسرت ابی هست. البته من خیلی اهل موسیقی نیستم. اما بهرحال تصمیم گرفتیم سال دیگه بریم.
دیگه اینکه امروز دزس نخوندم ده بار جزوه باز کردم و بعد بستم. . حتی قسمت ساکت کتابخونه هم رفتم . موبایل بازی کردم و برگشتم. البته طبیعیه. این یکی خیلی اتفاق میافته.
دیگه اینکه تو گروه دوستهای سابقم که همه داروساز یا دندون پزشکن بودم و تو اوج تعریف کردنشون از بچه داری و بچه هاشون دیدم واقعا هیچ حرفی برای گفتن ندارم و چقدر دنیام متفاوت شده. حتی  با اینکه بحث به الودگی رسید حس کردم یواش یواش دارم ازشون فاصله میگیرم. زمانهامون یکی نیست دغدغه هامون یکی نیست. دلم گرفت. 
 دیگه اینکه سر راه  یک بسته چیپس بزرگ خریدم  و یک تخته شکلا ت و الان هردوشون تموم شدن. الان هفته سوم هست که من دارم روزی یک تخته شکلات میخورم. غذا درست و حسابی نمیخورم اما دارم با شکلات خودم را خفه میکنم. 
دیگه اینکه جمعه با دوستم دم ورودی مترو وایستاده بودیم و فارسی حرف میزدیم. تیپ هیچ کدوممون خاور میانه ای نیست و زبان دوستم هم عالی است. یک مرد سیاه مشکل دار بهمون نزدیک شد و وقتی دید داریم غیر انگلیسی حرف میزنیم شروع به فحاشی کرد. دوستم اوضاع اینجا را بهتر از من میدونه بهش گفت جرات داره بیاسته و داره به پلیس زنگ میزنه . و اون هم رفت و کمی اونطرفتر با یک زن سیاه درگیر شد.  امروز هم یک ویدیو دیدم که تو مترو یک امریکایی به یک ایرانی گفته بود برگردید کشورهاتون. البته ما قانونا اینجا هستیم و فعلا جامون امنه اما درکل بنظرم بعد ار پیروزی ترامپ با تکیه به شعارهای انتخاباتی نزاد پرستی و مهاجرستیزی و زن ستیزی، جهان و مردمی که هنوز با موچ تغییرات دنیا بسمت یکی وجهانی شدن کنار نیومده بودن و هنوز نمیتونستند انسان را فارغ از رنگ و نژاد و مرز درجهت حل مشکلات جهانی ببینند  تونستن جرات پیدا کنند و خودشون را نشون بدن. مدتها بود دنیا سعی کرده بود با نژاد پرستی بجنگه و اگه کسی نژاد پرستانه حرف میزد بشدت نکوهش میشد و ازجامعه طرد میشد اما حالا اون ادمها با تکیه بر دیدگاههای  رییس جمهور جدید جرات ابراز نظر پیدا کردن. من این دوقسمت شدن جامعه را دارم حس میکنم. و اروم اروم بوی تنفر از همدیگه تو بطن جامعه داره به مشام میرسونه. همه امون گوشمون با تحلیلهای انتخاباتی پرهست. چاره ای نیست. باید صبرکرد و دید تا چقدر امریکا و جهان بسمت بدترشدن پیش میره. امیدوارم کمتر از پیش بینیها باشه. 
این وسط خبر خوب اینه فردا شب قراره بریم سیرک دوسله یا سیرک افتاب. خوشبختانه دانشگاهمون بلیطش را با تخفیف خوبی میده.
الان هم میخوام بشینم یک فیلم تخیلی حسابی ببینم 
بای

نظرات() 

برنامه این ترم

شنبه 15 آبان 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، درس و مشق خارجکی، 

امسال دانشگاه با سالهای پیش خیلی فرق میکنه. ترمهای پیش فقط موقع کلاسهام میرفتم سرکلاس و بعد از تعطیلی کلاس بلافاصله میپریدم تو مترو که به خونه برسم. اما امسال خیلی سر خودم را شلوغ کردم از یک لحاظ این شلوغی خیلی هم درست و ضروری بود. منظورم روتیشن ازمایشگاههاست. خیلی وقتم را میگیره. عملا وقتی میرم دانشگاه دیگه وقتی برای درس خوندن نمی مونه. هرروز دانشگاه و ازصبح تا بوق شام از این ازمایشگاه به اون ازمایشگاه. اما درعوض درستش همین هست. اصلا کل مبحث کار عملی یاد گرفتن تو ازمایشگاه هست نه تئوری خوندن. خیلی هم خوب. اما این وسط امتحان جامع هم هست که امتحان سختیه و لازمه واقعا براش وقت بگذارم. یکجورهایی عین کنکور در ابعاد کوچیکتره. هفت تا درس هست که باید بهش مسط بشم و تا روز موعود همه فرمولهای لازم را حفظ کنم. تازه امتحانش دروافع طوری هست که میخوان ارزیابی کنند میتونیم همه این درسها را برای حل مشکل یا مساله ای که جلومونه بکار بگیریم. یعنی سوالها درس به درس نیست و ترکیب درسهاست. اوووف. اکی. از همه بدتر درسی هست که پارسال من با یک استاد دیگه داشتم و پارسال هم کلاسیهای من امتحانشون را براساس جزوه اون دادن . حالا امسالیها جزوه اشون کاملا فرق میکنه و همه این مطالب را خودم باید یاد بگیرم. اووووف خیلی مطلبش زیاده و خیلی سخت و جدید. دیگه براتون بگم باوجود دوستهای هم رشته ای جدید ایرانیم که امسال اومدن واقعا حال و هوای دانشگاه برای من عوض شده. دخترونه های زیادی داریم. در مورد استادها و هندیها میگیم میخندیم و خلاصه همراه با درس و ازمایشگاه خوش میگذرونیم. حیف که دیر دانشگاه ما ایرانی دار شد اما واقعا هم کشوری داشتن تو دانشگاه موهبته و فضا خیلی شیرین تر و بهتر میشه. ( راستی من الان با نفر اخر هم خیلی صمیمی شدم). دیگه دستگاه خراب ازمایشگاه اصلی ام هم درست شد و دوشنبه میرم استادم را ببینم تا ازش دستور کار برای تزم را بگیریم. این وسط کارهای تزم هم داره اضافه میشه و من فقط میتونم بگم واویلا. چه کنم با اینهمه کار. از اونطرف سایه شوم او پی تی پس ذهنمه و میدونم بعد از امتحان جامع تو ژانویه باید بلافاصله از فوریه همزمان با تموم کردن تزم دنبال کار بگردم و از پس مصاحبه ها بربیام. کلا سخترین و پر استرس ترین و درعین حال شیرین ترین سال تحصیلی را دارم میگذرونم. دلم میخواست درسم به این سرعت تموم نمیشد و من هم دانشجوی پی اچ دی بودم اما واقعیت اینه که باید برای سر و سامون دادن به اینده امون سریعتر به سمت گرین کارت برم. البته خدا میدونه که با انتخاب ترامپ چه بلایی سرمون میاد و چه جوری میتونیم به گرین کارت یا درواقع اجازه کار و زندگی در امریکا برسیم. خوب من برم سر درس که خیلی کار دارم و قراره فردا هم از اخرین روزهای گرم پاییز استفاده کنیم با دوستهای قدیمی بریم پیک نیک. فعلا بااای

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 32 
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :