تبلیغات
my white house - ماهیت مهاجرت

ماهیت مهاجرت

نوشته شده توسط:اسمان پندار
دوشنبه 19 بهمن 1394-16:05

این پست را توی وبلاگ دوست خوبم باران عزیز دیدم بنظرم یکی از دقیقترین و کاملترین مطالب در مورد ماهیت مهاجرت هست. امیدوارم شما هم از خوندن این نوشته به اندازه من لذت ببرید. ادرس وبلاگ باران جان:   zendegimoon.mihanblog.com
این پست بی کم وکاست تقدیم به شما:
  


اینو توی یه وبسایت خوندم واقعاااااااااا با اینا موافقم،به نظرم هرکسی نباید قصد مهاجرت کنه ،نمیدونم چرا مردم ما اینطور شدن،فکر میکنن زندگی اون طرف خیلی بهتر این طرفه....به نظر من اصلا اینطور نیست و من به شخصه همیشه کشور خودمو ترجیح میدم....حتما اینو بخونین:

این روزها خیلی از دوستانم که همین پنج سال پیش حتی فکر مهاجرت به ذهنشان خطور نکرده بود سراغم می آیند و از من راه و چاه می پرسند و معلوم است که بطور جدی  به مهاجرت فکر می کنند. با خودم فکر کردم که این جمع بندی شاید به کار کسانی که این روزها درگیر قضیه ی مهاجرت هستند کمکی کند. هرچند اصولا معتقدم که راهکار دادن در این زمینه انقدرها هم به کار نمیاید و خیلی چیزها هست که واقعا باید شخصا تجربه کنید و در ضمن از مورد به موردی قابل تعمیم نیست چون ادمها متفاوت هستند. این متن خلاصه ای ازنکاتی است که به نظرم کمتر به آن پرداخته شده است. به یاد داشته باشید که مهاجرت تصمیم بزرگی است و زندگی شما را برای همیشه تغییر خواهد داد. برای شما در هر تصمیمی که بگیرید  آرزوی بهترین ها را داریم.

 It is all about Balance

 یکم: کفه ی ترازو

چیزهایی که شما بعد از مهاجرت به دست می اورید (آزادی، رفاه، امنیت ..) همانقدر مهم است که چیزهایی که پشت سر می گذارید ( خانواده، دوست، خاک آشنا، شغل، ..) . بطور ساده هر قدر چیزهایی که شما پشت سر می گذارید کمتر باشد و دست آوردهای شما آن طرف ناچیزتر، کفه ی شما در دیگر سو سنگین تر خواهد بود و شما مهاجر موفق تری خواهید بود. بطور مثال اگر در ایران توی کارتان ناموفقید؛ حق شما خورده می شود، خانواده ای دارید که بارشان را باید بکشید، مهاجرت برای شما گزینه ی خوبی است. چون از شر چیزهایی که دوست ندارید خلاص می شود و این طرف هرچه که درانتظارتان باشد از انچه که تجربه می کنید بهتر خواهد بود. اما برعکس اگر شغلی دارید که به شما هویت می دهد، مورد احترام هستید، خانواده و حلقه ی دوستانی دارید که با انها خوشید و تنهایی هایتان را پر می کنید بیشتر به تصمیمتان فکر کنید چون خیلی از اینها رابه اسانی برای همیشه از دست می دهید. به یاد داشته باشید که ذهن آدمی ذهنی مقایسه گر است. شما ممکن است زیرک باشید و از دام مقایسه خودتان با دیگران در بروید اما از دام مقایسه امروز با گذشته ی خود به سختی می توان در آمد.

 You can not teach an old dog new tricks

 دوم: سگ پیر

سن عامل بسیار بسیار مهمی است. بخشی از اهمیتش به قانون اول بر می گردد. بدیهی است که هرچه شما جوان تر باشید چیزهای کمتری را پشت سر خواهید گذاشت چون توی ایران ریشه نکرده اید و دست اوردهای زیادی ندارید که گذشتن از آن شما را غمگین کند. اما بخش دوم به خود خاصیت سن برمی گردد. با هر روز بالا رفتن سن توانایی شما برای اموزش و تطبیق پایین تر می اید و این در پروسه ی مهاجرت طبعات دردناکی خواهد داشت. شما اسامی ، کلمات، زبان ، قوانین جدید را به سادگی یاد نمی گیرید. هر چیزی را باید هزار بار بیشتر و با تلاش توی مغزتان فرو کنید. در ضمن ریسک پذیری ، اعتماد به نفس و شهامت هم معمولا چیزهایی هستند که با بالا رفتن سن سیر نزولی می گیرد. اهمیت سن به حدی است که توی وبسایت رسمی مهاجرت به استرالیا هیچ فرد بالای 42 سال تحت هیچ شرایطی واجد شرایط مهاجرت نخواهد بود. من شخصا مهاجرت کردن را برای هیچ کس که بالای سی سال باشد توصیه نمی کنم.

 If you want to go fast go alone, if you want to go far go together

سوم: تند بروید تنها بروید، دور بروید با هم

من شخصا همیشه با کله خری ذاتی خودم فکر می کردم که تنها سفر کردن اسان تر است. اما واقعیت این است که خصوصا در سالهای اول که اوضاع سخت  تر می گذرد داشتن یک رفیق، یک همراه، یک همسفر (و هرچه بیشتر بهتر) به نحو عجیبی به شما قدرت می دهد.  دوستانی را می شناسم که سالهای اول مهاجرت ناچار به کارهای خیلی پست تن داده اند اما از آن روزها به عنوان بهترین روزهای زندگی یاد می کنند. دلیلش به طور ساده این بوده که این دو دوست از دبیرستان با هم بوده اند و با هم از ایران خارج شده اند. آنها تعریف می کنند که بعد از کار با هم ابجو می خوردیم و به مشکلاتمان می خندیدیم. توجه بفرمایید که اگر هم  تنها باشید بعد از یک روز سخت می توانید ابجو بخورید اما کسی نیست که باهاش بخندید و در نتیجه بعد از خوردن ابجو بیشتر احتمال دارد که به حال خودتان گریه کنید. داشتن همراه مهم است اما  نکته ی ظریف این است که  دو همراه باید دقیقا به یک اندازه تصمیم به مهاجرت داشته باشند. هیچ وقت کسی را به زور تشویق به همراهی با خود نکنید. مهاجرت راه دشواری است و انکه نمی خواسته وسط راه می برد و نه تنها یاری نمی شود که باری می شود که باید روی دوشتان بکشید و یا رهایش کنید که در هردو حالت فقط ادامه مسیر را دشوارتر خواهد کرد

The limits of my language means the limits of my world

چهارم : هیچ کس زبانش خوب نیست

واقعیت این است که اگر شما زبان را از 5-10 سالگی توی کشور دیگری یاد نگرفته اید زبان شما خوب نیست. نمره ی ایلتس یا تافل هم فقط حداقل توانایی های شما را در زبان انگلیسی نمایش می دهد و ربط چندانی به محاوره ی روزمره ندارد. زبان دریچه ی ارتباط شماست با دنیا. طبیعی ست که وقتی نتوانید خود را خوب بیان کنید میزان هوش و دانش و بقیه ی مهارت های شما هم به سادگی زیر سوال می رود. شما با زبان نه چندان خوب با لهجه ای غریب در محیطی رها خواهید شد که حتی یک کودک هشت ساله از شما به نحو موثرتری با محیط ارتباط برقرار می کند. هر کشوری برای خودش در این زمینه شرایط خاصی دارد. من از اروپا چیز زیادی نمی دانم. اما مثلا در انگلیس درست حرف زدن بسیار مهم است و تاکید روی گرامر درست بسیار. در استرالیا و نیوزیلند شما انواع ادمها را با لهجه های مختلفی خواهید دید که وقتی دهانشان را باز می کنند و به انگلیسی حرف می زنند حتی یک کلمه اش را به دلیل لهجه ی مخصوص انها در ابتدا نخواهید فهمید. این که شما بطور مداوم در ارتباط و فهم دیگران دچار اشکال می شوید بر روی توانایی شما برای یافتن کار، دوست یابی و حتی خرید یک بستنی هم تاثیر خواهد گذاشت. اگر برای شما درست حرف زدن؛ ارتباط انسانی، پذیرفته شدن در یک جمع به عنوان یک انسان فصیح و بلیغ مهم است به این قضیه فکر کنید.

Money is the barometer of a society’s virtue

 پنجم: پول

این که با چه میزانی از سرمایه از ایران خارج می شوید تیغ دو لبه است. اگر با پول کمی که برای چند ماه زندگی کفاف می دهد خارج شوید احتمال موفقیت شما بالاتر از کسی است که با سرمایه ای بین 50 تا 500 هزار دلار خارج شده چون فشاری که به شما خواهد امد شما رو توی جامعه ذوب می کند و باعث می شود که از ترس بجهید بالا و برای خودتان کاری دست و پا کنید. بدترین حالت نصفه نیمه است که نه انقدر در اضطرارید که کف زمین بشورید و نه انقدر پول دارید که نگران کار و در امد نباشید. اگر سرمایه  ای که خارج می کنید بالای یک- دو میلیون دلاراست، شما اساسا آدم موفقی هستید و احتمالا هرجا بروید ادم موفقی خواهید بود و پیشنهاد می کنم وقت تان را با خواندن این نوشته هدر ندهید.

 Attachment is one of the most important needs of your soul

ششم: مرز

بسیار شنیده ایم که گفته اند «هرکجا باشم باشم، آسمان، فکر، زمین مال من است». واقعیت این  است که زندگی شعر نیست. دنیا مرزهایی دارد و شما یک ایرانی هستید. هیچ کشور دیگری سرزمین شما و خاک شما نیست و نخواهد بود.  شما می توانید در هر کشوری که بخواهید اقامت کنید، درست مثل هتلی که برای اقامت انتخاب کرده اید  این هتل می تواند بسیار شیک، مرفه و اصلا هفت ستاره باشد. اما در هتل احساس خانه را نخواهید داشت. شما متعلق به خاک خودتان هستید و انجا را با همه ی بدیها، خوبی هایش می شناسید، با جرایم و جنایات وخرافاتش آشنا هستید. این ور آب شما روی زمان و مکان و فرهنگ سوار نیستید. در دراز مدت حسی شبیه عدم تعلق روی شما سوار می شود. البته عدم تعلق و چون سرو ازاد بودن خیلی هم خوب است ولی واقعیت  این است که روح ادمی برای لذت بردن ازچیزها نیاز به احساس تعلق دارد. بدون حس تعلق از زیبایی، نظم و آزادی اطرافتان بهره ی چندانی نمی برید چون اینها «مال» شما نیست. تصاویر از برابر شما می گذرد، شما  می بینید اما عمق حس جاری در محیط در روح تان نفوذ نمی کند و در یک کلام » حال نمی دهد». این که می بینید کسی در بهترین ساحل دنیا با بیکینی نشسته و مارگاریتا میخورد و هوس ساندویچ فری کثافته  یا اتوبوس های شهر ری را می کند ادا نیست. این واقعیت مضحک روح ادم است .

 There is no U-turn on this road

هفتم: باز آمدنی نیست، چو رفتی رفتی

وقتی از ایران خارج می شدم با خودم گفتم می روم؛ می بینم، می سنجم. اگر شد می مانم و اگر نه بر می گردم. فکر می کنم خیلی ها هم با همین فکر از ایران بیرون رفته اند.  در واقع این فکر کمک می کند که از شدت حجم واقعه ی پیش رو بکاهید و به شکل یک تجربه ی برگشت پذیر بهش نگاه کنید چون مغز ادم  از چیزهای برگشت پذیر کمتر می ترسد. واقعیت این است که مهاجرت ( از نوع ایرانی آن) پروسه ی بی بازگشتی ست. ایرانی های زیادی به کار سیاه و حتی شستن زمین هم رضایت می دهند تا برنگردند. واقعیت این است که وقتی به راه  رفتن توی محیط ازاد عادت کردید برایتان زندگی در شهری که هرکه از راه رسید بتواند جلویتان را بگیرد و ارشاد کلامی تان کند سخت می شود. وقتی به قطارهای خالی که سر ساعت می رسد؛ به نظم؛ به قانون به هوای پاک و بدون پارازیت، به اینترنت پر سرعت بدون فیلتر؛ به رانندگی خوب؛ غذای خوب، شراب خوب و لباسهای رنگی خوب عادت کردید دیگر نمی توانید روال سایق را قبول کنید. دوستان زیادی داشتم که بعد از ده سال به ایران برگشته اند و  بیشتر از چند هفته دوام نیاورده اند. آنهایی  هم که ماندگار شده اند برای همیشه مثل کبوتر دو برجه بین این و آن معلقند.  پیش از این که مهاجرت کنید به این فکر کنید که این تصمیم  برای همیشه زندگی شما را تغییر خواهد داد.




بیوتن
یکشنبه 2 اسفند 1394 12:22
یادم رفت اسم بنویسم واسه نظرم:)
پاسخ اسمان پندار : مرسی عزیزم بابت نظرت ، مطمئنم این متن وكامنتهای شما چه موافق و مخالف میتونه تا حدی هرچند بصورت كاملا كلی یك دید و نگرش در مورد مهاجرت بده، عزیزم فردا جواب كامنتت را مینویسم
یکشنبه 2 اسفند 1394 12:21
با سلام
ضمن داشتن نکات خوب و قابل توجه باید تکلیف مهاجرت درسی و 5-6 ساله با مهاجرت برای زندگی دایمی
تفاوت های کشورها. اروپا آمریکا و خیلی چیزها مشخص میشد که متن به صورت کلی ازش گذشته و خیلی قابل توجه نبودند این فاکتورها. وقتی کسی درآمد مناسب نداشته باشد قدم زدن در محیط آزاد نان و آب نمیشود برایش برمیگردد اگر درامد بهتر نه لزوما عالی بتواند داشته باشد. اگر کسی درس میخواند و باید هزینه درس را مثلا شخصا تامیکن کند همان زمین شستن هم برایش کعنا دار است و افتخار چون بعدا جبرانش میکند.
این ملاک سن را هم حقیقا نمیدانم نویسنده محترم از کجایشان دراورده اند که در بین اطرافیان و دوستان صدها مثلا میشناسم در سنین بالا مهاجرت کرده اند و زندگی موفقی هم داشت اند. حتی معتقدم در سنین پایین و تنها و بدون خانواده مهاجرت کردن مشکلات شدیدی را به همراه خواهد داشت. مهاجرت چیزی نیست بشه در موردش کلی صحبت کرد.
پاسخ اسمان پندار : عزیزم نكات ارزشمندی را گفتی، درسته این مطلب خیلی كلی گفته شده، ومسلما هركشوری شرایط خودش را داره، واصلا هر فردی شرایط خودش را داره اما من بعنوان یك پست كلی تا حد زیادی با نكاتش موافقم، البته من هم نكته پولش را خیلی درك نكردم اما در عوض با نكات زبان ومرزش خیلی خیلی ارتباط برقراركردم. راستش در مورد سن هم موافق نظر نویسنده هستم ، مثلا من بعنوان كسی كه در سن بالا مهاجرت كردم میتونم خودم را با خودم مقایسه كنم، اگه ما ده سال پیش رفته بودیم مسلما خیلی ازمشكلات الانمون را نداشتیم و این پروسه برامون راحتتر میشد، خوب مهاجرت تنهایی برای یك دختریا پسر زیر ٢٢-٢٣ هم میتونه خیلی سخت باشه اما بنظرم برای یك فرد تنها حدوداازاین سن تا ٣٠ -٣٢ میتونه زمان مناسبی باشه.وبلاخره صددرصد مهاجرت در سن بالا بمعنی عدم موفقیت نیست و روزی ما هم موفق خواهیم شداما مسیر طولانیترو سختتری در پیش داریم، موفق باشی عزیزم
سه شنبه 27 بهمن 1394 01:14
من کاملا با این دیدگاه مخالفم بخصوص درباره سن .مگه چند درصد مردم تو کشور میتونن توی سن پایین برن؟خیلیا مجبورن جون بکنن پولی جمع کنن بعد مهاجرت کنن گفتن اینکه سن بالا مناسب نیس فقط دلسرد کردن قشر متوسطیه که تنها راه نجاتش مهاجرته.بله تنها را نجات!اینجا یه زندان بزرگه که هیچ راهی برای ادماش نمیزاره غیر از رفتن.اینجا مثلا المان نیست که حالا بخوای بین المان و مثلا امریکا یکیشو برای زندگی انتخاب کنی!!!!!!اینجا جهنمه جهان سومه بخصوص برای زنان.هرکی میره اونور ناگهان محافظه کار میشه و توصیه میکنه که مثلا اگه سنت بالاس بهتره تو همین جهنم بپوسی دقیقا نگاه یه ایرانی به زندگی...
پاسخ اسمان پندار : اول از همه خارج از كشور قرار نیست كسی جای كسی را تنگ كنه، یعنی اونقدر مهاجر هندی و چینی هست كه ایرانیها توشون گم هستند پس كسی دنبال این نیست اگه حلوا خیرات میكنن سهم بقیه را ببره دوم اینكه چرا فكر میكنی هركی رفت اونجا محافظه كارشده؟ اصلا چه دلیلی داره اكثرا اینطوری فكر كنن؟ فرض گیرنصف این مهاجرهای ایرانی راستش را میگن، شاید واقعا جهان اول به اونصورت كه فكر میكنیم اونطرف وجود نداره، تفاوتهایی هست اما شاید ایران هم اون جهنم و زندانی كه فكر میكنیم نیست، بهرحال مهاجرت یك امر كاملا شخصی هست و در اخر هر فردی برای زندگیش تصمیم میگیره، من هم این پست را گذاشتم چون تا حد زیادی مطالبش را عین واقعیت دیدم، بنظر من مساله سن هم درست هست و اتفاقا اكثردانشجوهای ایرانی در محدوده سن ٢٥-٣٠ سال مهاجرت میكنن، به امید روزی كه از این زندان بری وواقعیتها را ببینی و اون موقع نظرت را بگی
ناصر
شنبه 24 بهمن 1394 01:48
به بخش زبان و لهجه رسیدم یاد فیلم snatch افتادم. برد پیت نقش یه کولی رو بازی می کنه، همچین با یه لهجه غلیطِ لاتی حرف می زنه! من که سهله، خودشونم نمی فهمن چی میگه. خیلی باحاله
پاسخ اسمان پندار : اخ اخ اخ لهجه رانگو كه واقعا بعضی لهجه ها را نمیشه فهمید, حالا باحالی را موقعی فرض كن كه تو دنیای واقعی یكی با این لهجه باهات حرف بزنه :)
باران
سه شنبه 20 بهمن 1394 21:26
منم خیلی موافقم با این مقاله به نظرم قبل از مهاجرت خیلی خیلی باید فکرکرد...و اصلا مهم نیست نظر مردم چیه مهم نظر خود فرده که با آگاهی تصمیم بگیره...
پاسخ اسمان پندار : من كه خیلی عجیب با بعضی قسمتهای این مقاله ارتباط گرفتم، انگاركاملا افكارخودم باشه:) بنظر من هم مهاجرت كاملا یك زندگی راتغییر میده تغییری كه دیگه برگشت پذیر نیست
مریم
سه شنبه 20 بهمن 1394 16:59
خوب بود
فکر کنم شامل حال منم میشه
نداشتن شغل خوب موقعیت اجتماعی خوب و...
اما خانواده باید از این گذشت سخته خیلی سخت...
ای کاش وطن جایی برای ماندن بود...
پاسخ اسمان پندار : بنظرمن هم متن خیلی خوبیه، امیدوارم بتونی تصمیم درستی بگیری، شاید هم بهتره بگم چه بمونی چه بری در هرصورت تصمیم درستی هست
هدا
سه شنبه 20 بهمن 1394 08:32
این موارد رو با گوشت و پوستم لمس می کنم انگار!
مهاجرت درد زیادی داره
پاسخ اسمان پندار : هدای گلم میفهممت میدونم چی میگی، فكر كنم قبلا هم ازت كامنت داشتم فقط نمیدونستم توهم مهاجری
Judy
سه شنبه 20 بهمن 1394 01:04
آسمانم ممنون کلی روحیه گرفتم کلا این پست برای من نوشته شده بود البته آب جو اینا رو فاکتور بگیر
خوب من کلا وابسته نیستم
به دوستام خوبی کردم بعضی هاشون بهم بدی کردن،بعضی هاشون هم بوق پس اونا هم
تعطیل ...
خوب سرمایم معمولیه
تو ایرانم عجیب حقم رو خوردن


اصلا عاشقتم ممنون
پاسخ اسمان پندار : چه خوب جودی جون كه این مطلب باعث شدمصممترازقبل به راه و مسیرت ادامه بدی،موفق باشی عزیزمن
کامشین
سه شنبه 20 بهمن 1394 00:24
من ایم مطلب را حدودا دو سال
پیش به قلم لولیتا در بلاگ نسوان....خوانده بودم. درعین درستی مسئله مهم اینجا است که مهاجرت امری شخصی است که تبعات و نتایج اش از فرد به فرد دیگه متفاوته. آسمونی جون خودت بگو اگر قبل از اقدام کردن برای رفتن این توصیه ها را می خواندی در تصمیمت خللی حاصل می شد؟ به نظر من تنها توصیه ای که به فردی که قصد مهاجرت می شه کرد اینکه هر چی از اون طرف شنیدی باور نکن!
پاسخ اسمان پندار : كامشین جان خیلی دلم میخواست نویسنده این مطلب رابشناسم، ممنون از معرفیت، فقط ظاهرا دیگه وبلاگش فعال نیست، اگه ادرس جدیدی ازایشون داری خوشحال میشم داشته باشم، من هم كاملا باهات موافقم كه این مسیروراه ازفردی به فرددیگه میتونه كاملا متفاوت باشه، مثلا درجواب سوالت بایدبگم خود من بحدی میخواستم برم كه حتی اگه همه هم ازاونطرف بدمیگفتند نمیشنیدم، بنظرم افرادی مثل من بایدحتما بروندولی بازهم نمیشه نسخه كامل برای زندگی ادمها پیچید ومسلما هرفردی تعیین كننده سرنوشت و زندگی خودش هست ولی بنظرم این مطلب برای كسانی كه شك دارندیا مشغول تحقیق هستندمیتونه كاملا مفیدباشه.توصیه ات جالبه بخصوص برای افرادمصمم اما فكر كن اگه قرارباشه طرف هیچ حرفی را باور نكنه تو چه حجم شك بزرگی باقی میمونه، شاید هم باید اینطور مساله را دید فردمصمم دراخرمیره و فرد شكاك در هرصورت میمونه
صبا
سه شنبه 20 بهمن 1394 00:07
سلام آسمان جان

منم باهاش موافقم. ولی پتانسیل آدما با هم متفاوته و با همه اینها به ازای هر مهاجری یه نسخه ای وجود داره
پاسخ اسمان پندار : سلام صبای گلم
منم خودم با این مطلب بصورت كلی موافقم ولی بقول تو برای هرفرد مهاجرورژن متفاوتی هست
زری
دوشنبه 19 بهمن 1394 18:39
بنظر منصفانه می اومد. مرسی باران جان و آسمان جان
پاسخ اسمان پندار : بنظر من هم خیلی درست بود، خواهش میكنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox