تبلیغات
my white house - مسافر زندگی

مسافر زندگی

نوشته شده توسط:اسمان پندار
جمعه 26 خرداد 1396-05:05

چند سال بود که عضو اپلای ابرود بودم. خوب یادم میاد که با چه ولعی پستهای مختلف را میخوندم. همه کامنتها را. بیربط و با ربط. فقط برام مهم بود اونطرف اب باشه. خارج از کشو ر تا کلمه به کلمه کامنت را ببلعم. نمیدونم چی بود. ارزو. عشق. عقده! هرچی بود سالها بود که بجونم افتاده بود و داشت منرا ذره ذره میخورد.اینکه میگم ذره ذره ، اغراق نمیکنم. داشتم زنده زنده میمردم باید میرفتم.  یادم میاد بخشی را که مربوط به " شانس گرفتن پذیرش و فاند " بود را میخوندم و مخم سوت میکشید. همه با نمرات عالی تافل و چندتا چندتا مقاله و بین اونهمه دانشجوی شریف و امیرکبیر، شانس من با 12 سال فاصله تحصیلی و یک مقاله هیچ بنظر میرسید. چه دوره ای بود. حتی اگه یادتون باشه من برای دانمارک هم اقدام کردم. جالبه سابقه کارم که مو لای درزش نمیرفت مورد قبولشون نشد. اون زمان میگفتند افسرهای دانمارک سلیقه ای عمل میکنند و احتمالا نوع برگه سابقه کار من بعنوان داروساز که بصورت خاصی از طرف اداره دارو غذا درج و مهر شده برای اون افیسر نااشنا بوده. تو همون حین و بین رد مدارک دانمارک بود که پذیرش دانشگاه امریکام قطعی شد. من کورتر از اون بودم که بدونم مهاجرت و رفتن یعنی چی. بخصوص بدون فاند. اونهم تو سن 36 سالگی. همه این پروسه اقدام برای امریکا کمتر از یکسال طول کشید اما قبل از اون 7 سال. دقیقا 7 سال از عمرم در انتظار و اقدام برای کانادا سوخت. تیر و مرداد 92 بود که وقتی پروسه اپلایم برای کبک کانادا رد شد بفکر مهاچرت از طریق تحصیلی افتادم. همون موقع شروع کردم به خوندن برای جی ار ای و دوباره ایلتس دادم و تا زمستون 92 مدرک هردو را اماده کردم و برای چندتا دانشگاه در امریکا اپلای کردم. اون موقع انقدر جواب رد تو پرونده کانادام شنیده بودم که دور اپلای کردن برای دانشگاههای کانادا را خط کشیدم. همزمان برای دانمارک هم اقدام کردم. اردیبهشت 93 بود که دانمارک رد شد اما خبرپذیرش از دو دانشگاه تو نیویورک را شنیدم. حتی نیویورک بودنش هم برام مهم نبود. فقط امریکا. فقط خارج. 
بذار از اول بگم سال 83-84 بود که فکر رفتن افتاد به جونم. سال 85 مطمئن بودم که میخوام برم. برادرم شهریور همون سال به اسمونها رفت. قرار بود من و راستین ازدواج کنیم و چون برادرم خیلی منتظر ازدواج من و راستین بود بعد از مراسم چهلم توی یک مراسم خیلی ساده عقد کردیم و با هم همخونه شدیم. دی ماه همون سال تموم سکه های سر عقد را فروختیم و برای فدرال کانادا اپلای کردیم. زبان انگلیسی هردومون ضعیف بود. تقریبا در حد هیچ. این پروسه را انتخاب کردیم چون میتونستیم اول فایل نامبر بازکنیم. و بعدا نمرات زبانمون را ارائه بدیم. از همون موقع شروع به کلاس زبان رفتن کردم و اونقدر از رفتنم مطمئن بودم که  همون سال 85 به همه گفتم برای کانادا اقدام کرده ام یک سال دوسال و بعد سالها شروع به گذشتن کرد. و اشتیاق من برای رفتن تبدیل به تب و خواستن بی حد و حصر شد. عید 90 برادرم برای کبک اقدام کرد و ما هنوز منتظر بودیم که ازمون درخواست تکمیل مدارک کنند. اواخر همون سال بود که زمزمه برگشت تمام پرونده های مربوط به سالی که اقدام کرده بودیم (2007) و سالهای قبل و بعدش را شنیدیم. 300000 پرونده برگشت خورد. بدلیل تعداد بالای پرونده و عدم امکان فرصت رسیدگی به این تعداد .سال 91 رسیده بود. اون زمان نه رشته من و نه رشته همسرمورد نیاز کبک بود. اما کارشناس شرکت معروف اما کلاهبردار کنپارس به ما پیشنهاد اقدام از طریق مدرک فنی حرفه ای کرد. اینبار از طریق شرکت مهاجرتی کنپارس اقدام کردیم. همسر مدرک فنی حرفه ای گرفت. شرایط با سال قبلش که برادرم پرونده باز کرده بود متفاوت شده بود و کبک قبل از اقدام نمره زبان فرانسه میخواست. تموم پاییز و زمستون 91 معلم خصوصی گرفتیم و زبان فرانسه خوندیم. بگذریم که تو فاصله این سالها چه به من گذشت. عملا دیوونه شده بودم و تو خواب و بیداری فقط رویای رفتن داشتم. همه فکر و ذهنم رفتن بود. نزدیکیهای عید بود که هردو سطح b1 تس اف فرانسه را گرفتیم اما همون حول و حوش بود که شنیدیم اصلا هیچ پرونده فنی حرفه ای نتونسته پذیرش بگیره با اینحال مدارکمون را کامل کردیم و فرستادیم. همون موقعها شنیدم پروزه ای هست که میشه برای دانشگاههای اروپا اقدام کرد و بورسیه گرفت. بورسیه ای مخصوص مردم خاورمیانه. با کلی ارزو برای اونهم اقدام کردم. اردیبهشت 92 بود که اینجا را باز کردم. روزهایی که منتظر نتیجه پذیرش بورسیه اون پروژه دانشگاهی بودم. جواب منفیش اومد، خرداد بود که جواب منفی پرونده کبک هم اومد. از اردیبهشت به بعدش اینجا ثبته. هرروزش و هرماهش. تموم بیم و امیدهام. شاید باور نکنید اما من هنوز جرات ندارم برگردم و خاطران اون دوران را بخونم. حتی الان بااینکه تو نوشتن بعضی تاریخها شک داشتم بازم جرات نکردم حتی یک نیم نگاه برای اطمینان از تاریخها به ارشیوم بندازم. راستش اصلا امشب قرار نبود که زندگیم را دوره کنم. میخواستم براتون از بانکهای اینجا بنویسم. خط اول را که نوشتم کشیده شدم به این داستان. 
من مسیر طولانی اومدم. و هنوز راه طولانی در پیش دارم. سالها ساکن سرزمینم بودم اما مسافری درونم بود که با اتشی در سینه هرروزش را در ارزوی رفتن زندگی کرد و حال یک مسافر هستم که تمام زندگیش در چند چمدان خلاصه شده با ارزویی درسینه برای اسکان.



رویا
شنبه 3 تیر 1396 10:16
آسمون عزیز چرا پیامهای من واست نمیاد
پاسخ اسمان پندار : هاهاها، رویا جون میاد بووخووودا، فقط من كمی سرم شلوغ بوده نشده همه كامنتها را جواب بدم. قول میدم همین امروز جواب كامنتت رابدم دوست جوون
نسیم سلیمانی
چهارشنبه 31 خرداد 1396 18:09
سلام اسمان جان.
ببخش که دیر امدم چند روز به نت دسترسی نداشتم.
چه راه پر پیچ و خمی داشتی. خداروشکر به خاسته ات رسیدی و الان از موقعیتی که داری خوشحالی.
منم الان دقیقا حال روزهای قبل تورو دارم. ما هنوز اقدام نکردیم ولی احساس میکنم اگه الان که هم وقتش هم اگهه تلاش کنم موقعیتش هست این اتفاق برام نیوفته بعدا خودم رو سرزنش میکنم .
پاسخ اسمان پندار : سلام نسیم گلم، میبینی چه راه طولانی اومدم و چه راه طولانی پیش رو دارم، اما دركل از تصمیمم راضیم ، تو هم اگه فكرهاتون را كردی و همه جوانب را بررسی كردی و فكر میكنی مهاجرت با همه سختیهاش برات زندگی زیباتری از ایران میسازه اقدام كن، و اگه جدی هستی زودتر اقدام كن و مثل ما نگذار خیلی دیر بشه.برات ارزوی بهترینها را دارم
Hoda
چهارشنبه 31 خرداد 1396 00:38
آسمان جان
هدا هستم که پیام گذاشته بودم
پاسخ اسمان پندار : واای هدا من را ترسوندی، اخه من دقیقا تو اخرین پست اینستاگرام واقعیم این جمله را به انگلیسی نوشته بودم
سایه
سه شنبه 30 خرداد 1396 18:53
اسمان جان خیلی خیلی خیلی خوب کاری کردی که آخرش رفتی... که نذاشتی یه عمر از هیچ خوشی اینجا لذت نبری چون دلت جای دیگه بود... خیلی سختی کشیده بودی و به نظرم حق داشتی که به فکر فاند هم نبودی و رفتی... میدونم هنوز مسافری اما مسافری که راهش رو انتخای می کنه بهتر از صاحبخونه ای هست که خونه اش رو دوست نداره! مثل خیلی از ماها که موندیم اما حسرت فرصت هایی که میشد از اینجا بکنیم و بریم رو هر روز به دوشمون میکشیم اینطرف و اونطرف!
پاسخ اسمان پندار : سایه گلم، برای اینجا بودن هزینه خیلی دادیم، شاید اگه كسی از دوستان ایران وضعیت زندگی همین چندماه پیشمون را كه دوتا همخونه هندی داشتیم میدید قطعامیگفت ما دیوونه هستیم كه زندگی ایران را از دست دادیم تا این زندگی را بدست بیاریم، همین الانش هنوز خیلی مونده تا به نقطه ای كه بودیم برسیم، اما چیزهایی هست كه دلگرممون میكنه مثل امید برای اینده بهتر،دیگه اینكه بقول تو صاحبخونه ای نیستیم كه خونه اش را دوست نداشته باشه، درسته كه هنوز با حس تعلق داشتن به اینجا و شهروند بودن كه لازمه حس امنیت هست هم خیلی فاصله داریم اما امید داریم كه روزی اینجا خونه دوممون بشه، امیدوارم و امیدوارم تمام دوستانی كه ارزوی رفتن دارند به ارزوشون برسند
کامشین
دوشنبه 29 خرداد 1396 00:10
آسمونی جان چی شده که یاد این موضوع افتادی دوباره؟ الان که بخش عظیمی از سختی ها گذشته به روزهای آِینده با دیده مثبت نگاه کن و از تجربه ات استفاه کن و شاد باشه.
اینقدر هم چکه چکه خون به دل ما نکن. دیدگاه خیلی ها به مهاجرت همین جوری بوده و براشون دوران گذار از شوک واقعیت طولانی گذشته. اگر برای بقیه گذشته تو هم به سلامت از این مسیر عبور خواهی کرد. این بار با چشمانی تمام باز.
پاسخ اسمان پندار : كامشین گلم، دوست نازنینم، واقعا نمیدونم چی شد گذشته را مرور كردم، اصلا قرار نبود. میدونی كامشین جان من هم دوره گذر سختی داشتم هم دوره وصال سختی، غیر از دوسال اول گذار كه قلبم چكه میكرد، دوسه سال اخر قبل اومدن از درون خراب و مجنون شده بودم، دیگه هیچی جز رفتن نمیدیدم، اما بگذریم، واقعا بگذریم، الان خیلی خیلی خوبم، قلب و لبم شاد و خندونه، گاهی قلمم چكه میكنه اما قلبم میخنده و به اینده امیدواره.
شنبه 27 خرداد 1396 22:38
آسمان جان، متاسفانه یا خوشبختانه، مهاجرت برای نسل دهه ۵۰ و ۶۰ در واقع پاسخی بوده به مجموعه ای از ناکامی های اجتماعی و نبودن فرصت برای یک زندگی شاد و معمولی. همه ما در این نوع عقده های اجتماعی شریکیم.اگرچه که به نظر من با همه مشکلات مهاجرت از نوع تحصیلی، آینده خوبی در انتظار ماست.
مهم این هستش که یاد بگیریم زندگی رو مزه مزه کنیم و لذت
ببریم.
پاسخ اسمان پندار : نگو كه من را میشناسی؟
اره دوست غریبه یا اشنا، درست میگی نسل دهه ٥٠-٦٠ خیلی سختی كشیده. من خودم هم دوران سختی داشتم ، شاید برای همین هم بلدیم خوب مبارزه كنیم و جلو بریم، باهات موافقم كه مهاجرت تحصیلی حسنهای زیادی داره، یكجورهایی سرمایه گذاری هست كه با فرصتهای كاری بهتر جوابش را میگیریم. زندگی را باید جرعه جرعه مزه كرد
رویا
شنبه 27 خرداد 1396 10:31
آسمون عزیز کاملا شرایطت قابل درکه جالبه که علیرغم رو به بهبود بودن وضعیتت گریزی به اون موقعها زدی این که به هر در و دیواری زدی واسه رفتن نشون از جنس ذاتت را میدی جنسی که آروم و قرار نداره مطمئن باش اگر ساکن هم بشی باز هم دلت به رکود و یکنواختی راضی نمیشه منم مثل خودت بودم اما به خاطر عدم علاقه و همراهی همسرم کوتاه اومدم اما با وجود شغل خوب و زندگی نسبتا مناسب هنوز این دل لامصب پر میزنه واسه رفتن هنوز از فکرش بیرون نیومدم و آروم و قرار ندارم چند ساله واسه لاتاری ثبت نام میکنم و با وجود سابقه کارم و موقعیت خوب شغلیم میگم اگه لاتاری برنده بشم لحظه ای واسه موندن تردید نمیکنم.نمیدونم اسم این حس و حال را چی بذارم اما فکر میکنم بعضی ها واقعا پر پرواز دارن مثل خیلی از خارجیها که میبینی طرف سالهاس داره تو کشورهای مختلف میچرخه و زندگی میکنه جای ثابتی هم نداره .به هر حال خوب پیش اومدی امیدوارم که سلامتی باشه بقیه موارد حله.مطمئن باش حتما یه صلاح و تقدیری بوده که سر از آمریکا درآوردی قطعا روزی به این قضیه پی میبری
پاسخ اسمان پندار : رویای گلم، واقعا نمیدونم چی شد اون روز سر از دوره گذشته ام در اوردم و نمیدونم دلیل اصلی اینهمه تمنای من برای رفتن چی بود، فكر میكنم ملغمه ای از همه چی بود كه دست بدست هم داده بود و یك ادم شوریده كه به هیچی جز رفتن فكر نمیكرد را تحویل داده بود، رویا جون كاملا حست را برای رفتن و پریدن میفهمم، اما حالا كه موندنی شدی سعی كن مسافرت خارج از كشور را حتما تو سفرهاتون بگذاری، درسته خیلی خیلی پر هزینه هست اما تا حدی كمكت میكنه اروم بشی، خصوصا اگه تجربه سفر اروپا را داشته باشی،من خودم اروپا نرفتم اما یكی از دوستهام كه رفته بود وقتی برگشت با اشتیاق بیشتری از زندگی تو ایران لذت میبرد. ممنونم از كامنت خوبت دوست خوبترم
پری
شنبه 27 خرداد 1396 10:10
ای جان...چه مسیر طولانی رو اومدی آسمان جان
کاملا درک می کنم وقتی آدم نمیخواد برگرده به گذشته و خاطراتشو بخونه یعنی چی.
پاسخ اسمان پندار : خیلی پری، خیلی طولانی و سخت بود، امیدوارم اینبار مسیرم خیلی كوتاهتر از قبلی باشه، پس تو هم خاطراتی داری كه انقدر حجم دردشون بالاست نمیخواهی بیادشون بیاری :(
بهارک
شنبه 27 خرداد 1396 00:31
عزیزم. آدم یه بار زندگی میکنه. باید بهت بگم اشتباه نکردی. واقعا مثل یه شیرزن برای خواسته ات جنگیدی. با همه موانع مبارزه کردی. خدا هم جای حق نشسته و بین کسانی که میشنن و حرف مفت میزنن و کسانی که با تمام وجود برای خواسته شون میجنگن فرقی قائله و مزد زحمات هر کسی رو به همون نسبت عطا میکنه. امیدوارم موفق تر از پیش باشی و بتونی به آرزوهات برسی و از همه مهمتر این که در کنار همسرت آرامش پیدا کنی.
پاسخ اسمان پندار : بهارك گلم، ممنونم از تعریفت، اررره دیوانه وار میجنگیدم، به هر دربسته ای میخوردم بلافاصله دنبال دردیگه ای میگشتم، اما تو روحیه ام هم تاثیر گذاشته بود مدتها بود كه خوشحال نبودم، خوشبختانه رسیدم و حالا باز هم دارم میجنگم، بازم برای بهترشدن و موفقیت دارم تلاش میكنم اما اینبار یك لبخند هم رو لبم دارم. ممنون از ارزوی قشنگت، الهی امین. و خداكنه اینبار جواب زحماتم را دیر و نفس بریده نگیرم:)
شلاله
جمعه 26 خرداد 1396 10:49
هزینه خیلی سنگینی دادی ولی اگه این راه پرپیچ و خم رو نمیومدی و به اینجا نمیرسیدی با همه موفقیت هایی که در کشورت به دست میاوردی هرگز احساس خوشبختی نمیکردی
چقدر خوب که تسلیم نشدی و به آرزویی که با تمام سلول هات میخواستی رسیدی
از صمیم قلب آرزو میکنم بعد از این مسیرت هموارتر و شانس یارت باشه
پاسخ اسمان پندار : اوووف شلاله نگو و نپرس، نفسم تو این راه گرفته شد واقعا نمیدونم اگه نمیومدم چی میشد، دق میكردم .و بقول تو هرچقدر جلو میرفتم هیچوقت احساس خوشبختی نمیكردم، برام دعا كن زودتر به گرین كارت برسیم، یواش یواش اونهم از ارزو داره تبدیل میشه به نیاز و واقعا به شانس برای زودتر گرفتنش احتیاج داریم.
صبا
جمعه 26 خرداد 1396 08:09
آسمون جون خوشحالی که این راه رو رفتی؟
راضی هستی؟
اگر دوباره برمی گشتی به عقب باز این کار رو می کردی؟
پاسخ اسمان پندار : صبا جونم، چقدر سوال خوبی پرسیدی، اره عزیزم از اینكه اومدم خوشحالم و راضی، اما اگه برمیگشتم عقب این مسیر را برای اومدن انتخاب نمیكردم، هفت سال ونیم از روزی كه اقدام كرده باشی تا روزی كه پات به سرزمین موعود برسه واقعا زمان زیادیه، انرژیمون را گرفت، خیلی اذیت شدیم. بزرگترین اشتباه را همون سال ٨٥ انجام دادم، اونموقع باید بجای فدرال برای كبك اقدام میكردم.... خشت و پایه را كج گذاشتم و یك دیوار كج روش ساخته شد كه هرچند برای خود دیوار زحمت زیاد كشیدم اما چون انتخابم اشتباه بود دیوار در اخر ریخت و مجبور شدم دیوار دیگه ای بسازم و اینبار شد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox