تبلیغات
my white house - دفاع

دفاع

نویسنده :اسمان پندار
تاریخ:یکشنبه 29 مرداد 1396-18:49

برگشتم بعد از یک ماراتن نفس گیر برگشتم. فکر میکردم سخت باشه اما نه تا این حد. مشکل اصلی کمبود وقت بود. فکر میکردم اماده ام. دوسه بار چکنویس تزم را برای استادم ایمیل کرده بودم که لطفا نظرت را بگوو. اون هم پشت گوش انداخته بود شاید بخیالش اون موقع خیلی زود بود. تا دوهفته پیش. دوهفته پیش بود دیگه؟ مطمئن نیستم. رفتم پیشش. یک نگاه به سرفصلها کرد و گفت سر فصلت باید این بشه و کل کار fda را چپوند تو سرفصل. چندتا مقاله هم گذاشت بغلش. یکهو بخودم اومدم دیدم عملا از عنوان تا محتوای تزم همه تغییر کرده. نتایج را از قبل داشتم اما قرار نبود اونها توی تز باشه. قرار بود فقط نتایج کار روی خرگوش باشه اما یکهو شد همه کارهایی که برای fda کرده بودیم. شروع به نوشتن کردم و فرستادم. نه یکبار شاید بیشتر از 10-12 بار فکر کردم کار روی تز تموم شده و باز برای اصلاحات برگشت خورد. از تغییرات فرمت ورد گرفته تا تغییرات تو جدولها و نمودارها. از تغییرات بزرگ تا تغییرات یکدست کردن فرمت تموم نمودارها. شنبه شب بود که سوپروایزرم تا حدی رضایت داد. یکشنبه و دوشنبه هم به خلاصه کردن مطالب و پاورپوینت گذشت. خلاصه تا ساعت 9 شب سه شنبه من فرصت نکرده بودم یکدور از اول تا اخر پرزنتم را بگم و زمان بگیرم. پرزنتم نباید بیشتر از 40 دقیقه میشد. درکل منی که اینهمه استرس پرزنت را داشتم تا موقعی که دفاع را شروع کنم سه بار بیشتر نتونستم تمرین کنم. قوی و خوب دفاع را دادم. دوستهام میگفتند خیلی خوب بود، به همه سوالهای استادها هم با تسلط و ادله قوی جواب دادم. جلسه ام دوساعت طول کشید چون استادم و یکی از استادها سر یک مبحث شروع به بحث کردند. اخرش هم هیچ کدوم نتونستند حرفشون را ثابت کنند. البته فکر میکنم حرف استادم درسته چون بااینکه  هر دو توی یک دپارتمان هستنداما اون تخصص اون مبحث را داره و اون یکی استاد بیشتر توی یک مبحث دیگه کار کرده. بعد از دفاع گفتند باز اصلاحات نمودارها، مثلا اینبار تغییر نمودارها از دقیقه به ساعت. و وارد کردن رفرنسهام با برنامه اند نوت.( منم تا اون موقع کاملا نااشنا به این برنامه) و پرینت روی کاغذ مخصوص فری اسید. اونهم تا پنجشنبه چون اخرین مهلت ثبت تز هست. کار . استرس. خلاصه از روزی که استادم اون تغییر را خواست تا جمعه. هرروز از 8  صبح تا 2-3 صبح بیوقفه پشت کیبورد نشسته بودم . طوری بود که وقت غذاخوردن و دوش گرفتن هم نداشتم. یک تن ماهی باز میکردم و بدون اینکه وقت کنم تمومش کنم باز برگشته بودم پشت کامپیوتر. قهوه پشت قهوه میخوردم که مغزم فعال بمونه و بتونم ادامه بدم.یکی دو روز اخر حسابی کم اورده بودم و بزور خودم را پشت کیبورد میکشوندم. انصافا خیلی خیلی سنگین بود و خیلی خیلی اذیتم کرد. اخرش هم پنجشنبه نتونستم تز را ثبت کنم. اول از همه خودم نتونستم کامل تموم کنم و دوم خوش شانسی اوردم مسئول ثبت رفته مسافرت و وسط هفته تشریف میاره. البته یکی از اعضا جلسه دفاعم هم فعلا نیست و امضا اون هم مونده. خلاصه بعد از دوهفته کار فشرده. دیروز اولین روزی بود که استراحت کردم. خونه را تمیز کردم و کمی تلویزیون دیدم.( گیم اف ترونز) الان هم که خدمتتون نشستم هنوز باید یک تغییرات کوچیک تو رفرنسهام بدم و برای دهمین بار چک اخر را بکنم و تزم را pdf کنم که فردا ببرم برای چندمین بار پرینت کنم و انشالله اینبار استاد رضایت بده امضا کنه و صحافیش کنم و بعد شوتش کنم گوشه خونه. این هم داستان تز و دفاعم.
یادم میاد اون زمان که تز ایران را مینوشتم لپ تاپ نیومده بود. دانشگاه و مرکز تحقیقاتش کامپیوتر داشتند. سال 80 بود. بهرحال من کار با کامپیوتر را بلد نبودم. میرفتم بغل دست یک تایپیست مینشستم و از روی چکنویسم میخوندم و اون تایپ میکرد. یکبار هم اصلاحان نداشتم. خیلی راحت دفاع کردم و نه استرسی نه فشار کار لحظه اخری. هیچی نبود. اما این یکی ..... .



نظرات() 
ب...ه...ا...ر...ک
سه شنبه 14 شهریور 1396 03:31
آخه دفاع کردن برای من شده یه بدبختی بزرگ. خودم که هیچی از ترس دفاع و اینا اصلا وارد ارشد هم نشدم و موندم با یه لیسانس کپک زده. ولی این همسر من همیشه دفاع داره و روانی شدم از دستش. همین الانم وسط اسباب کشون داره تز مینویسه. آخه تو رو خدا ببینین دیگه...
اون خبرای آخر پاسخ کامنتم از همه بیشتر خوشحالم کرد که گفتین یه سر و کردن بالاتر از بچه های پی اچ دی هستین آفرین به شما و موفقتر باشین. آفرین.
پاسخ اسمان پندار : بهارك عزیزم انشالله بسلامتی تز و دفاع همسرت هم تموم بشه و هر دو به زندگی عادی برگردین، میدونم چطور وقت تز و دفاع زندگی ادم فلج میشه و همه چی تحت تاثیر قرار میگیره، اخرش هم میبینی هیچی جز استرس و كار زیاد نبود. خونه جدید هم مبارك امیدوارم بسلامتی اسباب كشی كنید، و ممنون بابت تبریكهات
ب...ه...ا...ر...ک
جمعه 10 شهریور 1396 02:44
باورم نمیشه پس دفاع کردین. افرین بابا شما دیگه کی هستین. دو مثقال اسفند دود کردن دیگه فایده نداره باید کیلو کیلو اسفند ریخت تو اجاق های بزرگ! آفرین مرحبا به همت و اراده ی آهنین تون. مبارک باشه و ایشالله با خبرای بهتر برگردین اینجا و شاد مون کنین.
پاسخ اسمان پندار : هاهاهابهارك:)) مرسی، حالا راستش را بگو چرا انقدر سورپرایز شدی؟:)) اره بابا غیر از اینكه دفاع كردم یك سر و گردن هم بهتر از بچه های دیگه همدوره و حتی پی اچ دی دارم تو ازمایشگاه كار میكنم، كلی برای خودم اعتبار جمع كردم و قلنبه سلنبه شده كارم
ناصر
جمعه 3 شهریور 1396 13:24
عحسنت آقا عحسنت. خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوون نوش جونت مدال طلا .. به امید پیروزی بر غول مرحله آخر
پاسخ اسمان پندار : هاهاها، اینطور كه تو نوشتی احساس كشتی گیر بودن بهم دست داد، نیستی ببینی مدل راه رفتنم هم پهلوونی شد
نسیم سلیمانی
پنجشنبه 2 شهریور 1396 10:18
سلام اسمان جان.
من هر روز به وبت سر میزدم ولی پست جدیدتو ندیدم
خیلی خوشحالم. امیدوارم همیشه موفق باشی دوست عزیزم.
پاسخ اسمان پندار : سلام نسیم جان،، اااااا چطوری اخه؟؟ یعنی پست بالا نیومده بود؟؟ مرسی عزیزم، خودت خوبی؟ همیشه شاد باشی.
زیر باران
سه شنبه 31 مرداد 1396 21:52
سلام
تازه با وبلاگتون اشنا شدم. مطالبتون رو دنبال خواهم کرد

منم شاید الان تو موقعیت 10 سال پیش شما هستم. تازه وبلاگ باز کردم.
موفق باشین و سربلند.
پاسخ اسمان پندار : سلام زیر بارون ، خیلی خوش اومدید و خوشحالم كه دوست جدیدی پیدا كردم، من عید سال ٩٢ وبلاگ را باز كردم اونموقع حتی برای امریكا اقدام هم نكرده بودم و فكر و ذكرم رفتن به كانادا بود، موفق باشید.
کامشین
سه شنبه 31 مرداد 1396 05:38
بسیار تبریک میگم آسمونی جان.
خیلی خیلی خوشحال شدم و امیدوارم که خوشحال هر دوتامون حالا حالاها ادامه پیدا کنه.
یک استراحت به خودت بده دختر خوب...تا شروع سال جدید چیزی نمانده!
باید ازت یاد بگیرم. خیلی قابلیت داری و واقعا کارت ستودنی است.
پاسخ اسمان پندار : كامشین عزیزم، خیلی ممنون و واقعا امیدوارم شادیها همینطور ادامه داشته باشه،برای همه شادی جویان:)) اوه مگه این ازمایشها وقت ازاد میگذارند، دوباره از فردا ازمایش خرگوشی شروع میشه، با اینحال بشدت دنبال اینم كه دوسه روزی بریم ابشارنیاگارا،احتمالا هفته دیگه. قبل اینكه سر و كله ترم جدید شروع بشه. كامشین، قابلیت!!! راستش هرچی بود اثرات قهوه بود با اینحال ممنون، تعریفت چسبید:))
آیدا
دوشنبه 30 مرداد 1396 15:48
سلام خانوم دکتر
تبریک عرض میکنم
پاسخ اسمان پندار : ایدای گلم، مرررسی عزیزم، مرسی از پیامت
مرمره
دوشنبه 30 مرداد 1396 15:20
خسته نباشی اسمان عزیزم. نوشتن پایان نامه به زبون فارسی هم کشنده ست دیگه نوشتن و ویرایشش به یه زبون دیگه مطمئنا خیلی خیلی کار بزرگی بوده که تونستی تمومش کنی امیدوارم تا الان دیگه همه ی کاراش انجام شده باشه و زودتر بتونی استراحت کنی و از روزهای شیرین بعد از دفاع لذت ببری
پاسخ اسمان پندار : مرسی مرمره جون واقعا سخت بود، بخصوص اون كمبود زمانش، بعد جالبه این مساله برای همه بچه هایی بود كه تابستون میخواستند دفاع كنند، یعنی ٣-٤ نفر بودیم همه امون دسته جمعی تو سرزنان میدویدیم، حتی اونهایی كه انگلیسی زبان اولشون بود، هنوزم كار من و یكی از بچه ها مونده، اون فكر كنم امروز تموم بشه، من منتظر تایید اخر و یك امضا هستم فردا.
رویا
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:01
هورا به سلامتی آخیش راحت شدی انگاری یه باری هم از رو دوش ما برداشتی چون دوست داریم نگرانت هم هستیم خیییییلی خوشحالم لذتش را ببر
پاسخ اسمان پندار : رویا نمیدونی چقدر شماها را دوست دارم، خوشحالم كه این وبلاگ هست و از طریقش با تو و بقیه بچه ها اشنا شدم، اینجا من میتونم از نگرانیهام غمهام و شادیهام بنویسم و شماها مثل دوست واقعی تو همه لحظات با منید، ممنونم
مریم
یکشنبه 29 مرداد 1396 23:16
سلام آسمان جان
واقعا خدا قوت و خسته نباشی.
خدا را شکر که همه چی خوب پیش میره و ان شاء الله بعد این هم خوب پیش میره

واقعا حالت را درک می کنم چون بارها برام پیش اومده چند روز پشت هم پای سیستم باشم و یک کار را انجام بدم دیگه اخرا حالم از همه چی بهم میخوره
پاسخ اسمان پندار : سلام مریم گلم، مرسی از لطفت دوست خوبم. انصافا تابستون سختی بود و دلم میخواد زودتر كارهای این پایان نامه تموم بشه و قبل اینكه ترم پاییز شروع بشه یك استراحتی بكنم..... الان هی اسمایلی های شاد تو را میبینم دلم میخواد زود زود از ته قلب از این سوت سوتكها بزنم راستی خودت چطوری؟ كارها چطور پیش میره؟
سایه
یکشنبه 29 مرداد 1396 23:09
خیلی خیلی تبریک میگم اسمان جان. خسته نباشی حسابی. یک خان بزرگ رو رد کردی بسلامتی عزیزم
با اینکه مطمئن بودم نتیجه زحماتت عالی میشه اما خیلی منتظر بودم که خودت بیای بگی همه چی به خوبی و خوشی تموم شده
پاسخ اسمان پندار : سایه جونم مرسی دوست خوبم، خودم هم میدونستم اخر اخرش میتونم خوب دفاع كنم اما واقعا فكرش را هم نمیكردم انقدر تحت فشار و استرس تمومش كنم، اما بالاخره دیگه تقریبا تموم شده، فردا پس فردا كامل جمعش میكنم و یكجا دور از چشمم میذارم كه دیگه نگاهم هم بهش نیافته و بعد هم یك جشن وبلاگی میگیرم
شلاله
یکشنبه 29 مرداد 1396 23:04
هورررررررررررا
خیلی خوشحالم آسمانی جانم
تبریک میگم عزیزم

آخیش
هرچند خیلی اذیت شدی اما راحت شدی بلاخره!
اصلاحات علمی یه طرف اون ایرارات ویرایشی رو آدم نمیدونه کدوم ور پاچه ش قرار بده!
دیدی گفتم پرزنتت عالی میشه
لدفن شیرینی دفاع رو شوت کن بیاد !!
پاسخ اسمان پندار : شلاله نمیدونی چه پدری ازم در اومد، واقعا اذیت شدم، دیگه امروز حتی دلم نمیخواست بازش كنم، خوب حالا بگو ببینم شیرینی چی دوست داری؟ دوناتهاشون كه فقط قیافه داره. اصلا دوروز دیگه كه بستمش یك بزن و برقص راه میندازیم
صبا - غارتنهایی
یکشنبه 29 مرداد 1396 22:15
سلام آسمان جان

مبارک باشه.

و حسابی خسته نباشی. خوشحال شده که این مرحله رو به خوبی پشت سر گذاشتی و اثر به یادموندنی تو کارنامه ت ثبت کردی.

امیدوارم خیلی زود همه مارتن هات به نتیجه دلخواه و شیرین برسند.
پاسخ اسمان پندار : سلام صبای گلم و خیلی ممنون از محبتت، صبا ماراااااااااااااااااتن بود یعنی پوستم قلفتی كنده شد، اما بقول تو یك مرحله دیگه هم تیك خورد، انشالله بقیه اش بشیرینی و اسونی تیك بخوره صلوات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.