تبلیغات
my white house - زمان

زمان

نوشته شده توسط:اسمان پندار
شنبه 4 شهریور 1396-04:43

هوا داره تاریك میشه و من یونیون اسكوار یا همون خیابون ١٤ هستم، یك پارك كوچیك كه مملو از جمعیته و مردم هرجایی كه پیدا كردند نشستن ، روی نیمكت, پله, روی تكه ای كوچك چمن روی سكو، مردمی را میبینم با قیافه و ظاهرهای متفاوت، هركی هرجور دوست داره لباس پوشیده ، كاملا ازاد، منظورم ازاد از قضاوت هست نه فقط ازاد از پوشش، تعدادی دختر و پسر رد میشن كه رو سرشون كلاه تولدهای خودمون را گذاشتن، اما بدون خنده و شوخی كاملا جدی دنبال جایی یا كسی هستند، ادمهایی كه قلاده سگهاشون را بدست دارند، یكی دیگه كه علف كشیده و با صدای طبل گروه كریشنا ازادانه میرفصه، ادمهایی كه تو پارك كتاب میخونند و دسته ای دیگه مثل من سرشون تو موبایلشونه، هوا تاریكتر میشه و یواش یواش  میبینی كه از جمعیت افتاب پرست اینجا داره كم  میشه، مغزت خسته از فلاش بكهای گذشته هرلحظه روی فكری و خاطره ای مكث میكنه، فلاش بكها، حال اینده همه با صدای بوق ماشینها و اژیر اتش نشانی و صدای جلنگ جلنگ سنج قاطی شده، بوی وید تو فضا میپیچه، روی صندلی میخكوب فضا و زمان شده ام، گذشته، حال و اینده ، حسها و فكرهای درهم امیخته، صدای جیرجیرك، لحظه ای اسمان 20 و چند ساله تو اتوبوس بین شهری باقلبی شكسته، روحی دردكشیده و خسته و لحظه ای اسمان ٤٠ ساله روی نیمكتی در نیویورك با اینده ای نامعلوم، گذر پرسرعت شنهای زمان ، لحظه و ادمهاو ادمكهایی كه محو و دور میشند، بعضی با صدای ناقوس برای همیشه تصویری در خاطره یالباسی اویخته در لابلای حجم تغییرات میشن، صدای نازك شده مردی كه موهاش را با ژل  روپیشونیش خوابونده و دستش را به سر و روی سگی كه بسمتش اومده میکشه باز منرا به  پارك برمیگردونه، باز بوی علف. احتمالا جوونهایی كه روبروم روی چمن نشستند دارند لحظه ای را در ذهنشون به خاطره تبدیل میكنند، من اینجا، همون منی كه همیشه مسافر اتوبوسهای بین شهری به بیابون خیره میشد، اینجا خیره ادمها، همون من، هیچ چیز تغییر نكرده ، فقط لباسهایی اویخته همیشگی چوب لباسی شده اند و عددی كه  به٤٠ رسیده.


میشل
پنجشنبه 16 شهریور 1396 22:30
چقد این پست قشنگ بود! حسابی قلمت زیبا شده.
پاسخ اسمان پندار : واقعا؟ خوشحالم دوست داشتی، اگه مشغله اجازه بده تا گهگاهی فارغ از خودم بنویسم حتما بیشتر این مدلی مینویسم؛*
آیدا
دوشنبه 6 شهریور 1396 15:45
سلام آسمان جان.خوبی ؟
خانوم دکتر شما کلا باید مشغول باشید ک وقت فکر کردن ب چیزهای منفی رو نداشته باشید !
افکار منفی رو بریزید دور بهشون بها ندید

پاسخ اسمان پندار : سلام ایدای گلم، هاهاها گل گفتی دختر، راست میگی والا، البته ایداجون من راستش هرموقع اینطرفها میام كه فكری یا حسی اصولااز نوع منفی اش ذهنم را مشغول كرده باشه،گاهی به خودم میگم كمی از كارها و تفریحات یا چیزهای خوب هم بنویس، اما اكثرا اونموقع دستم به قلم نمیره و نمیتونم زیاداز جا و مكان و اتفاقات بنویسم، خلاصه شرمنده شما كه همیشه نگرانی و دغدغه های منرا میخونید، الان میرم تو اینستا و چند تا عكس از پارك خوشگلی كه یكشنبه رفته بودیم میذارم جبران این پست و احتمالا پست بعدی كه تو ذهنمه بشه
شلاله
یکشنبه 5 شهریور 1396 11:50
الهی که هم تو و هم آقای! ناصر ( چه با ادبم من) بترکین هر دو با هم
الان یه ربعه که دارم به کامنت های ایشون و جواب های تو میخندم آسمان!
آسی باز بیکار شدی فیلسوف شدی؟ منکه چیزی حالیم نشد از این پست!
پاسخ اسمان پندار : هاهاا، اره ناصر خیلی باحاله، اما حالا تو هم من را اسمال اقا نكن، اسی كه میگی یاد یك مرد سبیل كلفت كفش ور كشیده میافتم، این پست كه احتمالا از بس دود علف خوردم اینجوری شده. راستی وبلاگ تبخند برای ناصره، باحال مینویسه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox