my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

اقای نابینا

چهارشنبه 11 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

گفته بودم با یك اقای نابینا اشنا شدم؟؟ نه نگفته بودم. بعله اشنایی ما اینطور شروع شد كه ایشون عصا زنان تو ایستگاه دم خونه ما ایستاده بود، بعد قطار اومد و وارد شد و احساس كردم دنبال جای خالی میگرده بشینه. اما نتونست پیدا كنه درحالی كه همون روبروش چندجای خالی بود خلاصه ازش پرسیدم میخواد بشینه گفت اره منم دستش را گرفتم بردم كنار صندلیها، وشروع به حرف زدن كردیم، بعد یكم مسیرش را تغییر داد كه بیشتر حرف بزنیم. بعد هم پرسید میتونه شماره ام را داشته باشه و گاهی هم را ببینیم خلاصه بله را دادم و یك مدتی هست مسیج بازی میكنیم، البته برای من هم سوال پیش اومد چطور مسیج میخونه؟ میشنوه و بهم نشون داد چطور مسیج میفرسته. ( نرم افزار مخصوص دارند) خلاصه راستین كمی مخالفه میگه تو خودت به اندازه كافی مشكل داری الان نمیتوتی یك نفر دیگه را هم ساپورت كنی اما من خودم فكر میكنم بدم نمیاد دوستیم را ادامه بدم( انگار به یك گوش شنوا احتیاج دارم) خلاصه دفعه دوم كه دیدمش تصمیم میگیرم ادامه بدم یا نه

نظرات() 
محمد حسنی
جمعه 20 مهر 1397 22:45
سلام به مدیر محترم وبلاگ.
من اسمم محمده و از استان فارس در ایران واسه تون دیدگاه مینویسم.
منم نابینام و یک سال و نیمه که درس و دانشگاهم تموم شده.
من لیسانس تاریخ دارم و حالا دارم دنبال کار میگردم.
وبلاگتونو با جستجوی کلمه نابینا تو گوگل پیدا کردم.
راستش دارم یه مقاله جامع در مورد ما نابیناها مینویسم تا ازش یه خلاصه بردارم و تو جلسه ی اداری این هفته مون که به خاطر روز جهانی نابینایان (15 اکتبر) (روز عصای سفید) ارائه بدم؛ مگه اینکه بتونم به عنوان تنها نابینای شهرم نظر یکی از مسؤولین رو برای اپراتوری (تلفنچی) شدن تو اداره ی تحت مدیریتش رو جلب کنم.
اگه بخواین میتونم یه نسخه از مقاله مو که حاصل ساعتها تحقیق در اینترنته رو در اختیارتون بذارم.
البته شما باید بهم ایمیل بزنین تا به ایمیلتون بفرستم.
ما نابیناها آدمای بدی نیستیم و خودمونو به شما تحمیل نمیکنیم/مطمئن باشین؛ پس لطفاً کمکشون کنین/تشکر.
پاسخ اسمان پندار : سلام اقای محمد
نمیدونم چطور بنویسم اما خیلی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم، اول از همه بهتون بابت تموم پشتكاری كه برای رسیدن به هدفتون دارید تبریك میگم. راستش اگه تردید من را تو اشنایی بیشتر با اون اقا دیدید باید بگم بخاطر این بود كه من خودم از لحاظ روحی و مشغولیت سنگین درس و پروژه دنبال دوستی و رابطه جدید نبودم وگرنه اتفاقا این اقا كه اینجا اسم واقعیش را میگم( انتونیو) كاملا مستقل بودن و هیچ درخواستی برای كمك نكردن،. دوست عزیز، احیانا اگه ناخواسته هم جمله ای نوشتم كه ناپسند شما بود معذرت میخوام و عذرم را بگذارید به حساب اینكه تو برخورد با كسی كه از لحاظ فیزیكی متفاوت هست از سر ندانی گیج میشم و نمیدونم چی درسته چی غلط.
درضمن براتون ارزوی موفقیت تو كار و رشته دلخواهتون دارم.
نیکی
سه شنبه 17 مهر 1397 11:05
سلام. فکر کنم متوجه شده شما بهش حس ترحم ندارین. زندگی برای افراد نابینا خیلی سخته. من چشمام خیلی ضعیفه، باید عینک قوی بزنم و بدون عینک تقریبا چیزی نمی بینم، حالا حتی خیلی از نزدیکانم هم من رو به این خاطر مسخره و تحقیر می کنن به خاطر چیزی که کلا دست هیچکس نیست. نابیناها مطمئنا برخوردهای بدتری رو تجربه می کنن. ولی منم با آقای راستین موافقم، اگه خودتون خیلی وقتتون پر هست مراقب باشین این دوستی جدید به عنوان مسئولیت بهتون محول نشه.
پاسخ اسمان پندار : سلام نیكی جونم دقیقا، فكر كنم چون من كاملا باهاش مثل یك ادم بینا رفتار میكنم، هاهاها حتی من موقع انگلیسی حرف زدن از دستم خیلی استفاده میكنم و ناخوداگاه با اون هم همینطورم. راستی نیكی هیچ میدونستی من هم مثل تو بودم، یعنی بدون عینك عملا كور بودم و چندسال لنز استفاده میكردم تا اخرش ده سال پیش عمل لیزیك كردم و بینهایت بینهایت راضی هستم،تازگیها بعد ده سال شماره چشمم برگشته اما ١ هست كه قابل مقایسه با شماره اولم نیست.
زری
چهارشنبه 11 مهر 1397 20:29
چقدر حالب که ازت شماره خواسته! خودت فکر میکنی دلیلش چی بوده که ازت شماره گرفته؟ آمریکایی است یا مهاجر؟ یه خرده اطلاعات بده تحصیلاتش؟ شغلش؟ سنش؟ من خیلی کنجکاو شدم که چرا خواسته باهات در تماس باشه؟ شاید حس تنهایی میکنه ؟
پاسخ اسمان پندار : هاهاها اره زری جون برای خودم هم جالب بود، از برزیل اومده اما بیست ساله امریكاست، سنش را نمیدونم و فكر كنم سی و خورده باشه. رشته تكنولوژی خونده و میگفت قراره تو دانشگاه كار كنه. شاید علت اینكه میخواست دوست بشه این بود من خیلی پذیرا و راحت بودم. حتی یكجا گفت میتونم راهنماییش كنم ومیخواست بازوم را بگیره كه من اشتباهی فكر كردم باید دستش را بگیرم و فكر كنم از راحتیم خوشش اومد.قرار بود فردا هم را ببینیم كه من كاری برام پیش اومد قرار را عقب انداختم هفته دیگه هم برنامم خیلی سنگینه و فكر كنم حسابی برنامه عقب بیافته
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :