my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

گمشده

پنجشنبه 23 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، من و خودم، 

حالا که زدم تو بخش شناسوندن خودم به اجبار به شما، بگذار باز هم کاملترش کنم.
راستش این بخش اصلا اصلا مورد علاقه من نیست و معمولا راجع بهش حرف نمیزنم. اول از همه بدلیل اینکه مربوط به گذشته هست و دوم  من بخودم ثابت کردم ادم میتونه گذشته ای کاملا متفاوت با الانش داشته باشه.
خوب نمیدونم چندتا از شما از اول اول ساخت این وبلاگ با من بودید؟ باران پاییزی ، شادی ، شایدم فرمولساز..... خلاصه همون اوایل من یک پست راجع به خانواده ام گذاشتم. اون پست درمورد دوره کودکی و نوجوانیم بود. خوب حدستون درسته تلخ بود. نمیگم خیلی. چون میدونم این دنیا به بعضی ادمها خیلی خیلی سخت تر از من میگیره. اما راحت و دلپذیر هم نبود بهرحال سهوا اون پست را پاکش کردم. باید بگردم ببینم میتونم تو بک اپ وبلاگ پیداش کنم یا نه. خوب چیزی که میخوام بگم. اینه که من از یک خانواده معمولی اومدم با پدری بینهایت سختگیر و خسیس تو تموم دوره کودکی تا سن 30. یعنی زمانی که برادرم اسمانی شد. مادری مهربون و حساس اما افسرده تا 20 سالگیم. این مادر عزیز یک ایراد بزرگ هم داره و اون کمی فرق گذاشتن بین پسر و دخترهاشه. خودش هم میگه دست خودم نیست. خلاصه مختصر بگم همه اینها باعث شد که من گرچه اونموقع فکر میکردم زندگی معمولی دارم اما بعدا فهمیدم خیلی بیشتر از بچه های دیگه بهم سخت گرفته شده. بعد از حدود 20 تا حدود 30 سالگی افتادم تو دور یکسری اشتباهات وانتخابهای اشتباه، درکل ، روش زندگی اشتباه. شاید درظاهر همه چیز بنظر عادی و نرمال میرسید و از نظر خانواده ام جر بداخلاق و عصبی مزاج بودن یک دختر درسخون وموفق و یک الگو برای بچه های فامیل بودم اما خودم میدونستم راه اشتباهی میرم. اون موقع هم مشکل دوست صمیمی داشتم و هیچ کدوم از دوستهام نمیدونستن و خبر نداشتن که اسمان یک شخصیت دیگه هم داره. کسی که روش زندگیش را دوست نداشت و میخواست سیر این انتخابهای اشتباه را بشکنه. اما ضعیف بود و خودش را گم کرده بود. اینطور هم نبود که تو این دوره نخواد به خودش کمک کنه. خلاصه پیش سه چهارتا روانشناس مختلف رفتم اما همشون به معنای واقعی چرت و پرت تحویل دادن. کلاسهای تی ام و مدیتیشن و خانقاه و درویشی و  چند تا از این خودشناسی ها هم رفتم اما همشون عاجز از این بود که به من بفهمونه چطور باید خودم را قوی کنم. خلاصه دربدر دنبال گمشده ام یعنی عشق میگشتم. یک عشق خالص و پاک و ناب. از اینجا به بعد کمی رمانتیک میشه..... با راستین اشنا شدم. راستین دوست و سنگ صبور و بعد گمشده ام شد. با عشق و محبتش به من، اعتماد به نفس از دست رفته ام را برگردوند. کمکم کرد بزرگ و قوی بشم و خیلی سریع تومسیر درست قرار بگیرم. خوب فکر کنم میدونید که من ادم عاشق مابی نیستم و کمتر بلدم رمانتیک بنویسم. خلاصه اخر قصه این که اسمان و راستین با هم ازدواج کردن و به خوبی و خوشی زندگی کردن.: بالا اومدم دوغ بود پایین اومدم ماست بود قصه ما راست بود. 
 همه اینها را گفتم که بدونید هرکدوم  ما تلخیها و شکستها و ناکامیهایی تو زندگی داشتیم. یکی بیشتر یکی کمتر. یکی از جنس سخت یکی نرم و گذرا، اما هنر اینه که ققنوس باشیم. اگه سوختیم و خاکستر شدیم باز از خاکستر متولد بشیم.

نظرات() 

من

چهارشنبه 15 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، خودشناسی، 


خوب بیخوابی زده بسرم و تا حالا سه دور تموم شبكه های اجتماعی را دوره كرده ام، فكر كنم بخاطر قهوه ای باشه كه ساعت ٥ عصر خوردم، عاشق قهوه با طعم موكا هستم كه البته باید مواظب باشم عصر یا شب نخورم وگرنه lمثل الان  بی خواب میشم. 
خوب بریم سر موضوع. كلا فكر میكنید یا حدس میزنید من چه شخصیتی داشته باشم؟ بنظرتون اگه با من از نزدیك برخورد داشته باشید از من خوشتون میاد یا نه؟ خوب از اونجا كه اینجا را میخونید و تاحدی با فراز و نشیب زندگی من اشنایید و سنگ صبورم بودید احتمالا بیشترتون همدردی میكنید و با كمی ارفاق میگید احتمالا از من خوشتون میاد، اما میخوام یك واقعیت از شخصیتم بگم، من بخصوص برای دخترها و گاها برای پسرهادافعه دارم. و از من خوششون نمیاد.چرا؟ دلیلش اینه كه اگه طرف كامل من را نشناسه فكر میكنه خیلی مغرورم، خودم را میگیرم و كلاس بالا میذارم، یا تحویل نمیگیرم. اما واقعیت اینه كه اخلاقم طوریه كه جوش دهنده اولیه نیستم. یعنی ادمی نیستم كه تو دوستی و یا حتی صمیمی تر شدن قدم های اولیه را بردارم. میدونم نكته منفی هست. خوب حالا كه نكته منفی میگم بذار كاملترش كنم، مثلا شاید دیدید گاهی یك عضو جدید وارد فامیل یا حلقه دوستانتون میشه و بعد از مدت كوتاه چنان رابطه قوی با تك تك اعضا داره كه شما حتی با گذشت چندسال یك دهم این رابطه را نساختید و مطمئنید نمیتونید بسازید. خلاصه من از دسته دومم، مثلا بجز خانواده خودم فقط با یكی از دوستانم خوش و بش مفصل عید دیدنی كردم و بقیه را فقط با فرستادن یك پیام ساده تبریك بدر كردم. اینطور بگم اگه دوستی تماس میگیره و سعی در نزدیک شدن و صمیمی تر شدن داره  من هم تماس میگیرم وگرنه اصلا ادم اغاز كننده یك رابطه صمیمی نیستم البته اینرا هم بگم خیلی حال نمیكنم با هرفردی صمیمی بشم، واینطور میشه كه احتمالا اونهایی كه من را از نزدیك نمیشناسن فكر میكنن یا تو دنیای خودمم یا خودم را میگیرم یا احتمالا رفتار من اونقدر برخورنده و ناراحت كننده هست كه از من بدشون میاد و فاصله را حفظ میكنند و اونها هم با من دمخور نمیشن. خوب نتیجه چی میشه؟ از اونجا كه من رابطه ساز نیستم اما بشدت دوستدار جمع و دورهمی هستم این مسئولیت خودبخود روی دوش راستین می افته كه بر عكس من مهره مار داره و دخترها باهاش راحتن و پسرها حسابی دوستش دارن و از صدقه سر اون جفتمون عزیز جمعیم و همه جا دعوتیم، منم مطابق معمول تو مهمونیها سرخوشم و با همه صحبت و شوخی میکنم اما در واقع با هیچ كس صمیمی و نزدیک نیستم، البته این به ای معنی نیست که اگه کسی بخواد با من صمیمی بشه بازم گارد بگیرم. نه. اتفاقا تو دوستی سنگ تموم میذارم و با معرفت و باوفا و صادق هستم. مثل قضیه نادوست. که واقعا فکر میکردم دوستمه و عین یک خواهردوستش داشتم و هواش را داشتم.بگذریم.  خوب حالا این قضیه را تعمیم بدید به همه محیطها از جمله دانشگاه، مثلا تو ازمایشگاه خودمون، بچه هایی که من را از نزدیك میشناسن از انرژی و سرخوشی من خوششون میاد، بچه های ازمایشگاههای دیگه هم اگه پسر باشن گپ و گفتی دارن اما بعضی دخترها را بوضوح میبینم كه دنبال ایجاد رابطه نیستن یا بعضیهاشون هم احتمالا از من بدشون میاد( اوه اوه اینرا همین الان اضافه كنم اصلا اصلا دختری كه اهل لوندی و لاس زدن با پسرها باشه نیستم) اینرا تاكید میكنم چون ممكنه از خوندن این توضیحات این برداشت را بكنید. یكجورهای كاملا خاكی، بدون ادا و اطوار و اصول و سرخوش هستم و البته دركمال شرمندگی بشدت لوووس، شاید هم همین لووس بودن و لووس رفتاركردنم باعث ایجادجاذبه و دافعه برای پسرها و دخترها میشه، میدونم نمیتونم این لووسی را كنار بگذارم، اما اگه حواسم باشه میتونم كنترلش كنم و نقش یك خانم با كلاس و خیلی وارسته را بازی كنم اما خوب نقش بازی كردن ذات اصلی من نیست و زود یادم میره ویا میخوام یادم بره و دوباره برمیگردم به همون شخصیت دختر سرخوش لووس، خوب حالا بعد از همه این توضیحات باز همون طرز فكر را راجع به من دارید؟ جدی فكر میكنید كجای این شخصیت ایراد داره؟ بنظرتون باید تغییر كنه؟ چی را كمتر یا بیشتر كنه؟ اگه دوست دارید میتونید كامنتهاتون را بی اسم بگذارید و هرچی دوست دارید بگید.
ممنون    


نظرات() 

حد و مرز

یکشنبه 12 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، 

دارم فکر میکنم حدو مرز ارزوهای من کجاست. میدونم با چه هدفی اومدم امریکا اما الان چی میخوام. خوب میدونید چیه. موبور خیلی زحمت میکشه و داره بخوبی بالا میره. با اینکه دانشجو هست اما بخوبی تو مسیر موفقیت و معروف شدن تو زمینه کاری خودمون قرار گرفته. روزی که من اومدم امریکا هدفم فقط رسیدن به گرین کارت بود و موندگار شدن. اما الان این هدف عرضی هم شکل گرفته و بزرگتر شده. مثلا دلم میخواد راستین موفق بشه. خیلی خیلی موفق بشه و به رفاه و ثروت زیادی برسیم. فکر میکنم هردو بشدت دلمون میخواد پولدار شیم( اررزو بر جوانان عیب نیست:))) بعد تو این یکی دوسال ارزوهام برا خودم هم شکل گرفت.موفق شدن تو رشته و تحصیلاتم. اما حالا یک فرصت دیگه میبینم. اینکه بتونم تو زمینه کاری خودم خیلی موفق بشم. یکجورهایی راه موبور را برم. اما یک سوال برام پیش اومده. اخرش چی؟ واقعا موفقیت تو کار و پژوهش ارزوی من هست؟ خوب اینطور نیست که این راه باز باشه و من باید فقط انتخاب کنم. برای اینکار باید بیشتر و بیشتر تو پژوهش غرق بشم. بذار یک مثال بزنم. همه امون کنکور دادیم. فرض بگیرید که میدونید رتبه خوبی میارید. مثلا چیزی زیر 5000. اما میدونید اگه مثلا روزی 12 ساعت درس بخونید و فیلم و تلویزیون دیدن و خونه عمه خاله و تفریح رفتن را هم کناربذارید میتونید رتبه حدود1000 بیارید.خوب میبینید این مسیر موفقیت هم به حرف ساده هست اما باید براش بیشتر مایه بگذارم. بااینحال قضیه اینه که هدف و انگیزه براش ندارم. همش میگم خوب که چی؟ از اینکار که اخرش مقاله خوب درمیاد اما واقعا چی؟ چی میخوام؟ نمیدونم چطور توضیح بدم اما فداکاریش بیشتر از انگیزه و دستاورد میشه. به اصطلاح اجر و پاداشش بیشتر معنوی میشه. اما من زندگی میخوام. پول میخوام. خونه بزرگ و ارامش و امنیت و رفاه میخوام. حالا بفرض 5-6 سال دیگه از عمرم را هم کاملا وقف علم کنم. من که موبور نیستم که 25 سالم باشه و هنوز اول راه باشم. واقعیت سنم اینه که من الان باید تو اینده خودم ایستاده باشم نه اینکه تازه اول راه و مسیر باشم. بعد از یکطرف هم میگم خوب اگه نکنم چه کنم؟ بفرض تفریح بیشتری کنم و راحتتر زندگی کنم مگه نه اینکه وقتی بعقب نگاه میکنیم فقط دستاوردها و رنجها و خوشیها یادمون میاد و روزمرگیها و تکراریها فراموش میشه؟ جدا من ادمیزاد چی میخوام؟ چیکار باید بکنم؟ چرا این تلاش تمومی نداره. اینطور نیست که اصلا از این تلاش لذت نبرم که اگه نمیبردم اصلا جلو نمیرفتم اما میدونم وقتی تلاش و فشار سنگین میشه خسته میشم اذیت میشم. دیگران ممکنه به به و چه چه کنند اما روزو زندگی من یک بعدی میشه و همه اش میشه ازمایش و تحقیق. دارم سبک سنگین میکنم. زندگی یک بعدی یا زندگی معمولی؟ کدومش؟مینویسم معمولی چون اگه تو اون مسیر قدم برندارم قرار نیست بخش خاصی به زندگیم اضافه بشه و ادامه همین سبک زندگی ام هست. خلاصه موندم چه کنم. اخ که چقدر این رسم روزگار و زندگی ما ادمها اما و اگر و اجبار داره. اونهایی که 20-30 سال دارید احتمالا نمیدونید. اما یواش یواش از 30 هست که حقیقت زندگی را بیشتر و بیشتر میبینید. 

نظرات() 

سکون فکر

شنبه 11 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چرت و پرت نویسی، 

سلام سلام. قالب جدید چطوره؟ امروز هوا اینجا عالیه و بالاخره رسید بالای 10 درجه. هرچند قراره باز دوشنبه برف بیاد اما خوب برای ما که ماه ها باید پالتو میپوشیدیم و شال و کلاه میکردیم یعنی یکم لباس کمتر پوشیدن. تقریبا همه منتظر هوای گرم و افتاب هستند. هرکی هم به یک دلیلی، یکی از خود بارون و برف بدش میاد. یکی منتظر پیکنیک کردن تو پارکها و گشت و گذار و تفریحه. یکی هم مثل من از شال و کلاه و پالتو پوشیدن خسته شده.  بهرحال امروز روزی هست که افتاب میدرخشه. احتمالا من هم عصر کمی بیرون بزنم و هوایی بخورم. 
میشه ادم وقتی موضوعی برای حرف نداره هم پست بگذاره. اصلا بگذار راجع به همین بی موضوعی حرف بزنم. راستش یکجور ذهنم خوابه. کلا نمیدونم تاثیر فصله یا تاثیر این دوره از مهاجرت. موقعی که میدونی قراره هیچ اتفاق خاصی نیافته و همه چیز موقتا روی روال و برنامه اش داره پیش میره. نمیتونم بگم خوبه یا بده. چون برای یک دوره کوتاه نگرانی خاصی وجود نداره اما پشتش سایه یک نگرانی عظیم خوابیده. یکجورهایی هم شاید ذهنم تصمیم گرفته خودش را بخواب بزنه. فکر نکنه و سایه های نگرانی را کنار بزنه. شاید هم واکنشی باشه به انتظار. این انتظار طولانی فرسایشی. نمیدونم. خلاصه از هیچی مطمئن نیستم. ذهنم خوابه و دلش میخواد خواب بمونه یا خودش را بخواب بزنه. نه به ایران فکر کنه. نه به اینده. نه به خانواده، نه به کار، نه به کارت سبز، نه به این نردبان بلند یادگیری و یادگیری که هیچ انتهایی نداره که برای عقب نموندن همیشه باید بالا رفت و بالا رفت. اصلا مهاجرت یعنی دست کشیدن از ثبات و انتخاب تغییر و چالش. بیخیال. بیخیال فکر . بذار بریم تو خواب خرگوشی. 

نظرات() 

روزانه

شنبه 11 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

سلام به دوستهای خودم. خوبید؟ احوالتون؟ خوب سه روزه بنده خونه تشریف دارم. یکی از دستگاههامون که این چندوقته من باهاش کار می کردم خراب شده و چون بررسی بقیه ازمایشها هم یک جورهایی به این دستگاه ربط داره تصمیم گرفتم تا اومدن قطعه که هفته دیگه هست دانشگاه و ازمایشگاه را تعطیل کنم و بمونم خونه. البته شاید بهتر بود که جلو چشم استادم باشم اما فعلا خودم و استراحت کردنم تو درجه اول اهمیت برام قرار داره. بخصوص که ده روزیه تو اوج بدو بدو و کار سختم متوجه شدم استادم نادوست را هم به پروژه اضافه کرده. یعنی قراره من باشم و موبور و نادوست. البته استادم چیزی از مشکل من و نادوست نمیدونه. شاید هم از اونجایی که خودم به استادم معرفیش کردم احتمالا فکر میکنه رابطه امون هم خیلی خوبه اما موبور درجریانه و حتی یک نفر دیگه را که تجربه کار تو ازمایشگاه را داره بهش پیشنهاد داده  اما استادجان  به خاطر زبان خوب نادوست اون را انتخاب کرده. حالا چرا؟ چون از ماه دیگه ازمایشهامون روی ادم شروع میشه و نادوست فعلا با مسئولیت جمع اوری مدارک و مشاوره با داوطلبین ازمایش قراره شروع کنه. البته کسی که اسمش وارد پروژه میشه دیگه موندگار میشه. چون همین کاغذبازیها کلی کار داره و زمان میبره و اگرچه از لحاظ تعداد بپای ایران میرسه اما هرکدومشون کاملا تعریف شده هست و جمله به جمله اش رو قانون و اصول نوشته میشه. خوشبختانه همه کاغذبازیها بعهده استادمه و گهگاهی موبور هم کمکش میکنه اما فکر کنم یواش یواش نادوست کمی از این کار را بعهده بگیره. 
دیگه براتون بگم. مصاحبه هم رد شدم. البته طرف بعد عذرخواهی گفته بود کلا بخش نیروی انسانیشون استخدام را کنسل کرده. امیدوارم طرف راست گفته باشه و یکجور عدرخواهی مودبانه نبوده باشه.
دیگه اینکه فعلا چندتا کلاسهای راستین هم کنسل شده و موعدش به پاییز سال دیگه موکول شده. خلاصه کمی ضدحال بود بخصوص که من امسال خیلی امیدوار بودم طلسم کار راستین شکسته بشه و اونهم تو مسیر خودش بیافته. بهرحال بعضی چیزها هست که دست من نیست و باید منتظر زمان و عملکرد نفر دوم زندگیم بمونم.
دیگه اینکه با یک وکیل تماس گرفتیم در مورد ایران  رفتن  راستین. میگفت تقریبا اکثر ویزاهای توریستی ریجکت شده. طرف توصیه کرد کمی منتظر بمونیم تا وقت ویزاهای دانشجویی برسه و ببینیم اوضاع ویزاهای دانشجویی از چه قراره. 
با وجود همه این اخبار من حالم خیلی خوبه و حسابی از عید و تعطیلاتم لذت بردم. برای پس فردا هم میریم سیزده بدر. یکی از پارکهایی که هرسال ایرانیهای نیویورک جمع میشن.  بعد هم دوباره از دوشنبه کار و زندگی. براش اماده ام. یعنی دارم اماده میشم. قصد داشتم الان کمی درس بخونم اما تصمیم گرفتم استراحتم را کامل کنم و بجاش یک فیلم بگذارم و تماشا کنم. 
احوال همگیتون سبز. سبز سبز.

نظرات() 

هورمون ؟

یکشنبه 5 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

سامبولی بلیکم
اوضاع و احوال ایرانیهای داخل و خارج؟ 
شنبه هست و برخلاف میل قلبیم برای یک ازمایش 10 ساعته مجبور شدم بیام دانشگاه. از ساعت 9 اینجام و تاساعت 8 شب هم کارم طول میکشه. چرا؟ چون مجبورم ازمایشی که دوشنبه هفته پیش انجام دادم را تکرار کنم. باز چرا؟ چون اونروز وقتی که ازمایش تموم شد. متوجه شدم فلان ماشین که برای گرم کردن محیط هست( ثابت نگه داشتن دما توی محدوده دمای بدن) تموم مدت خاموش بوده و نتایج ارزشی نداره و از اونجا که همه چیز رو برنامه هست برای جبران اون امروز مجبور شدم بیام همون ازمایش را تکرار کنم. 
خوب به زور اومدن دانشگاه هم نتیجه اش این بوده که برنامه داشتم برای امتحان سه شنبه درس بخونم که تا الان که ساعت 4 عصر هست هنوز نخوندم. اصلا از دیروز یک جوریم. غرغرو وعصبی و افسرده. خوشبختانه روز عید خوبی داشتم و کارها هم با اینکه سنگینه رو روال داره پیش میره و مشکل خاصی ندارم.شاید حتی اگه تمرکز و انرژی بالایی داشته باشم بتونم در حد احسن از وقتم استفاده کنم اما قضیه اینه که کم انرژیم. میدونید دارم به چی فکر میکنم؟ تغییرات هورمونی. خوب این تغییرات هورمون روی خلق و خو در بعضی خانمها و بمیزان خیلی خفیف تردر بقیه خانمها و بعضا حتی اقایون وجود داره. من همیشه خیلی خوش و خرم و خوشحال بودم که من از این ادا و اصولها ندارم و اگه فلان هورمون و بهمان هوورمون تو بدنم فیزیولوزیکی بالا پایین میرن. من از لحاظ رفتاری و حسی حتی متوجه اشون هم نمیشم. اما امروز بعد از اینکه یکهو از دیروز بدون دلیل خاصی بینهایت افسرده و بی انرژی شدم به این تغییر شک کردم. دارم فکر میکنم چندماه گذشته دوره های طولانی مدت و کوتاه مدتی بوده که با دلیل و بی دلیل بشدت بداخلاق و افسرده شدم اما دقت نکردم ببینم که الگوی خاصی با توجه به تغییرات هورمونی ام داره؟ اینکه من قبلا این طور نبودم دلیل نمیشه بگم پس هیچوقت این مشکل سراغم نمیاد. شاید هم یکجور افسردگی هست که بمیل خودش میاد و میره.خلاصه هرچی هست از سطح سواد من بالاتره و نمیتونم دلیلش را پیدا کنم. جز یادداشت کردن روزهای بداخلاقی و  پیدا کردن ارتباطش با بدنم. خب اگه اینطور باشه مثل اینکه باید نگران یک قضیه دیگه هم باشم. چون تغییر خلق و خوم خیلی شدیده و میل شدیدی به پاچه گیری و تنها بودن دارم. از نشونه هاش هم این که رفتم یک لیوان بزرگ قهوه خریدم و میخورم و  تو راهروهای تاریک و روشن دانشگاه با پاهایی که رو زمین کشیده میشه راه میرم. خلاصه من و ماموران حراست دانشگاه که تو همه سوراخ سمبه ها سرک میکشن رهروهای شنبه ایم. تک و توک یک چندتا دانشجوی خوش هم تو ازمایشگاهها ولو هستن. اما خوشبختانه غیر من کسی تو ازمایشگاهمون نیست. یک ساعتی هم رفتم جلوی پنجره و دستهام را پشت شیشه چسبوندم  و به برجهای منهتن که از دور سرهاشون پیداست و دیگه به منظره اشون عادت کردم خیره شدم. ادمهای توی مترو. برجهای بلند منهتن. اهنگهای بلند و  شاد تو کافه ها و ادمهای خوشتیپی که با سگهاشون تو خیابون راه میرن برام به منظره عادی تبدیل شده. فقط هنور بوی ایستگاهها و دیدن بی خانمانها عادی نشده. اره اسمانیم که دلش میخواد بره و تو دنیای خودش روزها و روزها گم بشه اما مجبوره به زور یک لیوان بزرگ قهوه صفحه را ببنده و خودش را به اجباربکشونه تو دنیای واقعیت و برای امتحان میان ترم سه شنبه درس بخونه و تو ازمایشگاه روزش را بگذرونه.
بجای من از روزهای بهار و تعطیلات حسابی لذت ببرید  

نظرات() 

امید

چهارشنبه 1 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، زیباترین لحظات زندگی، 

نزدیکه عیده و من پاک هواییم. شنبه هست و روز تعطیل. اول قرار بود برم ازمایشگاه کار کنم اما تصمیم گرفتم خونه بمونم و درس بخونم. وسط درس تو شبکه های اجتماعی هم دارم سرک میکشم. یادم میافته همیشه این موقع سال یکم بیشتر در مورد مسیری که دارم میرم فکر میکنم و تحلیلش میکنم یا توی رویا فرو میرم. امسال اونقدر سرگرم کارم که حتی فرصت خیالپردازی و رویا بینی ندارم. وسط درس و فکر، عکس نارفیق را میبینم لب دریا. یک جای گرم. حتما برای تعطیلات بهاره رفته مسافرت یک ایالت دیگه. بعد به این فکر میکنم کسانی که این عکس را میبینند چی فکر میکنند. دختری خوشگل و خوش هیکل لب دریا. از همون عکسهایی که اکثر ادمها تعطیلاتشون را اونجور تصور میکنند.( کاری به اخلاق نارفیق ندارم منظورم تحلیل عکسهایی هست که هرروزه بیشتر ما تو شبکه های اجتماعی میبینیم). بعد فکر میکنم این عکس که نمایش خوشبختی یک دختر مجرد هست چقدر با زندگی واقعیش همخونی داره. مسلما من ابعاد زیادی از زندگیش را نمیدونم و نمیتونم در مورد خوشبخت بودن و شاد بودن واقعی این نا دوست نظر بدم اما در مورد خودم میتونم نظر بدم. عکسهایی که من تو شبکه های اجتماعی از خودم میگذارم چقدر از زندگی من را نشون میده.؟ دختری خندان در کنار همسرش تو مراسم و جاهای دیدنی . چیزی که میدونم اینه که اون شادی و لبخند واقعی هست. اما یک چیز را شک دارم ایا تو جایگاهی که انتظار داشتم ایستادم؟ ایا به خواسته هام رسیدم؟ ایا این نوع کار و زندگی همونی هست که میخواستم؟
 تا یک حدی اره و تا یک حدی نه. چیزهای زیادی هست که باید تغییر کنه. اینکه من وقت برای خودم، همسرم ،سایر علایقم، ورزش، فیلم و تلویزیون دیدن ندارم خوب نیست. اینکه بخاطر عدم ثبات وضعیتمون تو این کشور جدید همش در انتظاریم خوب نیست. اینکه عید را اونطور که دوست داریم نمیتونیم با خانواده بگذرونیم خوب نیست. اینکه هنوز وضعیت کاری، زندگی و یا اینکه ایا میتونیم بقیه زندگیمون را تواین کشور ادامه بدیم و ایا به اینجا تعلق خواهیم داشت یا نه خوب نیست. اینکه همش به خانواده هامون قول دیدار تو یک اینده نامعلوم را میدیم خوب نیست.
پس چه چیزهایی خوبه؟ خنده هامون بیشتر و واقعی تره. ایران میخندیدم اما دلم هم گریون بود اینجا دل و لب میتونه همزمان بخنده. و امید. امید یه یک اینده قشنگ. اینده ای که میتونه همین بغل باشه.
اما مگه نه اینکه چهار پنج سال پیش هم همین امیدها وجود داشت؟ این امید با اون امید چه تفاوتی داره؟
نمیدونم. باشه بقیه اش را بعدا مینویسم.
امروز یکشنبه هست. فرصت نشد بیشتر در مورد لیست امیدها فکر کنم. صبح به درس و کمی خرید عید گذشت. یک ماهی کوچولوی قرمز. قصد داشتیم برای گلدون پشت پنجره بنفشه بخریم که گیرمون نیومد. یعنی دور و بر خونه نیست . همسر هم الان دست به کار درست کردن سمنو شده. سال اول که اینجا بودیم میخواستیم درست کنیم که خراب شد. پارسال همسر رفت تا اون کله شهر از یک سوپر ایرانی سمنو خرید بعد که اورد معلوم شد حتی قابل مزه کردن هم نیست. فکر کنم فقط جنبه نمایشی سفره را داشت. امسال هم متخصصین امر میگن زیادی سبز شده. خلاصه فکر کنم وعده دیدار ما و سمنوی عمه لیلا پز همون ایران بشه. من برم کمی درس بخونم بعد برمیگردم.
چهارشنبه: به به عید شما مبارک.صد سال به از این سالها. خوش گذشته؟ تحویل سال خوبی داشتید. روز اول عید چطور بود؟ من هم بگم دیروز و امروز را تعطیل کردم و خونه نشستم و پاک از فضای عید در کنار همسر لذت بردم. تحویل سال را هم تصویری درکنار خانواده ام بودم. بعد هم تلفن به بزرگهای فامیل. بعد هم دوستهامون اومدن خونه ما و شام دورهمی. سبزی پلو ماهی ظهر که نگو عالی. سمنو عالی تر. بنفشه و گل و سنبل و سبزه و ماهی هم همه سرجاشون،خوشگل و موشگل و ترگل و ورگل.
اهان امروز هم اولین مصاحبه رسمی انگلیسی ام را داشتم. دوتا کارخونه برای اینترنشیب درخواست دادم که یکیش دعوت به مصاحبه کرد. قبلا توضیح دادم که ظاهرا گرفتن اینترنشیپ بدون رابطه و معرف از خود پیدا کردن کار اصلی سخت تره. خوووووب. فکر کنممصاحبه را خوب ندادم. یعنی دو سه مورد بود که براشون مهم بود و من تجربه اش را نداشتم. تازه گفتم قصد دارم رفت و اومد کنم. تاحالا اینترویو نداشتم که حدس بزنم جوابشون چیه. اما فکر میکنم مورد ایده الی براشون نبودم. اما مهمتر از اون تجربه اش بود که خیلی برام باارزشه. حالا میدونم تو چه چیزهایی باید بیشتر کار کنم و خودم را قوی کنم. حیف شد مورد خوبی بود. اما از یکطرف باید تابستون هم از پروژه چشم میپوشیدم که همین هم برام چالش حساب میشد و میترسیدم با پیدا کردن جایگزین برای من نتونم بعد از اینترنشیپ راحت به کار برگردم. خلاصه گذاشتم به حساب سرنوشت. بشه خوشحال میرم نشه هم خوشحال نمیرم. 
خوب الان هم شب شده و منتظرم راستین بیاد خونه و اخرین ساعتهای امروز که روز اول عیده را باهاش بگذرونم.
نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز
 

نظرات() 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :