my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

روزانه

دوشنبه 26 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

خوب یک غرغروی کوچولو داریم که حسابی از درس و امتحان خسته شده و مشغول غرزدنه. البته همینکه میدونه فقط این هفته هست و بعد این ترم هم تموم میشه خوشحاله. خلاصه سه شنبه و پنجشنبه امتحانهاش را میده و تموم. این وسط کلی هم دانشگاه ساعت مراقب جلسه بودن بعنوان مسئولیتهای ta براش گذاشته. خوب برگردیم سر فعلهای اول شخص. هفته دیگه هم که گفته بودم برادرم و خانوادش دارن میان و بنظرم خیلی خوبه. بودن و حضور اونها باعث میشه ما هم یکم از محیط خونه و دانشگاه فاصله بگیریم و با اونها تو گشت و گذار همراه بشیم. فقط امیدوارم تو این مدت هوا صاف باشه و مثل امروز بارونی  نباشه که ما هم کمی خیابون گردی کنیم. از حالا تو اینستا هم میشه کلی پستهای بچه های نیویورک را دید که ظاهرا تعطیلاتشون زودتر شروع شده. البته خوب بقول همسر اونهایی که همسن ما هستند اکثرا سیتیزنی اشون را هم گرفتن و میتونن مسافرت برن. من و همسر هم عاشق سفریم. امریکا هم جا برای دیدن زیاد داره. فقط این ta جدید و بی پولی دانشگاهمون که غیر اینکه پول نمیده کلی هم پول ازمون میکنه خیلی داره ازاردهنده میشه. 
دیگه براتون بگم من سال 83 برای چندماهی یک سگ کوچولو داشتم. من و خانواده ام نمیتونستیم و فکر کنم اماده مسیولیتش نبودیم و زود فروختمش. هرچند خاطره و حسش شدید تو دل همه امون مونده. بعد چندسالی بود ضد حیوون شده بودم حتی تا پارسال سگی میمومد سمتم دوست نداشتم نوازشش کم. اما الان دوباره جدیدا حس سگ و گربه دوستیم زنده شده. اما خوب بخاطر شرایطمون فعلا باید هاپو کوچولو صبر کنه. حتی نی نی های اینده هم باید فعلا صبر کنند. فقط امیدوارم دچار غیبت کبری نشن. 
خوب فعلا من برم سر درس تا بعد
راستی یک چیز دیگه. نمیدونم کی بود پستی نوشتم و سعی کردم تاریخی که حدودا میتونیم گرین کارت دار بشیم و مدت انتظارمون را پیش بینی کنم. داشتم فکر میکردم سال 2018 هم داره تموم میشه و اصلا شرایط مطابق برنامه پیش نرفت. قرار بود تا اخر تابستون ازمایش کلینیکال را تموم کرده باشیم و تا الان هم مقاله اش را.و میخواستم تا می 2019 برای niw اقدام کنم. اما همچنان استادم تو گیر و دار کارهای اداری انجام ازمایشه و فعلا تاریخ کلینیکال به  فوریه مارچ افتاده. با این حساب از مقاله هم تا پاییز سال دیگه خبری نیست.    

نظرات() 

كریسمس متفاوت

چهارشنبه 21 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

از امتحان دارم برمیگردم خسته و له اما راضی، ده روز دیگه درس و امتحان و بعد این ترم تمام، اما انصافا ترم طولانی بود، هرهفته كوییز یا امتحان داشتم. امشب هم دوتا كوییز بود و پنجشنبه یكی، هفته دیگه هم امتحانهای پایان ترم، كریسمس هم همین بغل گوشمون سوم چهارم دی. خوب مدتی هست كه زندگیم شده دانشگاه وخونه،و چیز خاصی نداشتم براتون تعریف كنم اما قراره برای كریسمس خانواده برادرم برای دیدن ما از كانادا بیان، برای دیدنشون ذوق داریم و خوشحالیم كه حداقل اونها میتونند این فاصله و تبعید خودخواسته را بشكنند، قبلا گفته بودم یك درخت كوچولو خریدیم و یواش یواش برای هركدومشون داریم كادویی میخریم كه بذاریم زیر درخت، البته درخت كه نه بیشتر بوته درخت:) اونها هم دفعه اولشون هست كه میان امریكا و برای دیدن امریكا و نیویورك و البته ما خوشحالن، خصوصا برادرزاده كوچولوم كه حدود ٢ سال و نیم هست ندیدمش، احتمالا موزه علوم طبیعی برای دیدن دایناسورها ببریمش و فروشگاه لگو و M&M و تایمزاسكوارو سینما و یكی دوتا موزه دیگه، پل تاریخی بروكلین هم میریم، جای دیگه به ذهنم نمیرسه، شاید هم یكی دوروز بریم واشنگتن را ، هرچند اوضاع مالی امون همچنان خرابه و بعید میدونم. خلاصه اوقات خوبی برای ما میشه، خانواده و تعطیلات و گشت و گذار معجون معجزه اسا و لذت بخشی در میاد

نظرات() 

اینترنشیپ

چهارشنبه 14 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اظهارفضل، 

چند وقته دارم برای گرفتن اینترنشیپ وقت میذارم، اینترنشیپ یعنی كاراموزی، من قصد دارم برای كارخونه های داروسازی اینجا اپلای كنم، هندیها تو طول تحصیلشون حداقل یكی دوبار اینترنشپ را میرن كه از چندجهت خوبه، یكی اشناشدن با محیط واقعی كار و فهمیدن نقطه ضعفها و اینكه چه چیزهایی را بهتره تو دوره درس قوی كنیم و دیگه پیدا كردن جا پا و رزومه خوب كه بعدا بشه تو دوره سه ماهه اپی تی راحتتر كار پیدا كرد، خوب حالا چه شكلی میشه فرصتهای شغلی را بیدا كرد؟ چند تا سایت معروف اینجا داره كه من از دوتاش استفاده میكنم indeed, glassdoor, كه خیلی از كارخونه ها برای پیدا كردن نیروی كار توش پیغام میذارن، البته اگه تو سایت خود كارخونه ها و مراكز تحقیقاتی هم بریم حتما بخشی داره كه تموم مشاغل مورد نیاز توش ردیف شده، این كه مینویسم كارخونه داروسازی، فرض را به یك محوطه صنعتی كه فقط دارو توش ساخته میشه نذارید، همه كارخونه ها مركز تحقیقات خودشون را دارن، كه بنام بخش تحقیق و توسعه R&D شناخته میشه. میدونید ما تو ایران هم داروسازی صنعتی فعالی داریم اما درنظر بگیرید تموم اون ماده اولیه از هند اورده میشه، ساختن ماده اولیه تو كارخونه های برند امریكا یا كشورهای اروپایی انجام میشه( مبحث این برند با اون برندی كه بین ما ایرانیها معروفه فرق داره) یعنی درواقع ماده اولیه از كشورهای دیگه به كارخونه های ایران اورده میشه و احتمالا حتی بحث فرموله كردن كه همون قرص و كپسول كردنش هست هم كپی برداری میشه كه تو داروسازی صنعتی بنام مبحث ژنریك شناخته میشه، یعنی اینكه سعی بشه دقیقا دارو از لحاظ دوز و اثربخشی مثل داروی برند باشه، البته همون ژنریك سازی بشدت سفت و سخت قانون گذاری شده، صد درصد ایران تابع fda نیست اما میدونم یك سازمان دیگه هم برای بخش بین الملل وجود داره كه اسمش را مطمئن نیستم احتمالا NIH باشه و بازم نمیدونم چقدر قوانینش تو فرموله كردن داروها تو صنعت ما استفاده میشه. هرچی هست صنعت دارویی هند و چین را میشناسن اما حتی نمیدونن ایران هم بخش صنعت دارو داره، ظاهرا حرفی تو دنیا تو این مبحث نداریم. خوب برگردیم سر اینترنشیپ،یك چیز دیگه كه میتونم در موردش بگم اینه فرصت های شغلی اینترنشیپ در مقایسه با كارواقعی خیلی خیلی كم هست و حقوقش هم كمتر از كار واقعی است. خلاصه هنوز یك مورد دعوت به مصاحبه هم نداشتم امیدارم بتونم اینترنشیپ بگیرم.

نظرات() 

این روزها

دوشنبه 5 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

پرده دوم: امروز بعد از مدتها ساعت ٦ صبح بیدار شده ام و دارم صبحانه میخورم كه برم دانشگاه، با استادم و موبور دانشگاه دیگه ای میتینگ داریم، درواقع یكی از مركزهای معروف انجام تحقیقات كلینیكال تو نیویورك. اكثر كلاسهای من عصر و شب هست مثلا ٦ عصر و عین سه ساعت درس داده میشه برای همین اكثرا من صبحها ساعت ٧-٨ بیدار میشم چون قراره تا ٨-٩ دانشگاه باشم ، یك نگاه به بیرون پنجره میندازم، فضا مثل خیابونهای كوچیك و كوچه های تهران، این موقع هوا تاریك و تك و توك ادم درحال گذر اسم این پست را پرده دوم میگذارم چون میخواستم در ادامه پست قبل بنویسم اما دیدم اون پست به اندازه كافی طولانی است نمیدونم چقدر منرا میشناسید اما میخواستم یكبار دیگه بگم دوستان اگه من غمگین و ناامید مینویسم به این معنی نیست كه همه روزهام خاكستریه، درواقع اینجا برای من حكم سنگ صبور داره، وقتی اینجا از احساسات منفیم مینویسم باعث میشه سبكتر بشم و دوباره انرژیم را جمع كن و برگردم سركار و زندگیم. خوب میدونم خیلی از اینستا بازها و وبلاگ نویسان مثبت و پرانرژی مینویسن، این خیلی خوبه، خود من هم بمحض بازكردن صفحه اشون انرژی خوبی میگیرم هرچند میدونم مسلما اون ادم هم روزهای خاكستری داره اما قضیه اینه اینجا برای من برای جلب مخاطب نیست، اصلا خیلی راحت بگم اینجا بمن كمك میكنه سبك بشم، از فكرها و ارزوهام بنویسم و اونها را به نظم درارم. و جامه واقعیت بپوشونم، یكی با مثبت نویسی انرژیش مضاعف میشه. یكی هم مثل من با خالی كردن افكار و انرژی منفی روی كاغذ مجازی یا حتی واقعی. خلاصه بگم من مثل خیلی از ادمهای دیگه میدونم چطور حال دلم را خوب كنم، خرید كوچكترین كاج بازار و مهیاكردنش برای اومدن برادرزاده ام همون حس خوب توانایی را داره، یادگرفتن بخشی از یك نرم افزار هم حس موفقیت را تو ادم زنده میكنه، وقت گذروندن با همسر یك روز زیبا میسازه و خرید دوتا گیره موی ساده احساس زیبایی، حتی نگاه كردن به تقویم و دیدن اینكه فقط ٤ هفته تا پایان این ترم مونده خستگی را از تن ادم كم میكنه. و دراخر اگه من منفی و خسته مینویسم به این دلیل نیست كه منفی بافم، به این دلیل كه راههای خوب شدن خودم را میدونم كه یكی از اون راهها نوشتن و سبك شدن. روزهاتون به سبكی برگهای پاییزی

نظرات() 

این روزها

شنبه 3 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، غرانه، 

این روزها توی یک جور برزخم. مرزی بین افسردگی و امید. نه کامل افسرده که زانوی غم بغل بگیرم نه امیدوار و سرحال. چیزی که ازش مطمئنم خستگیه. حوصله درس  خوندن ندارم اما مجبورم بخونم. حوصله یادگرفتن نرم افزار جدید ندارم اما مجبورم و بالاخره باید برم سراغش. دلم میخواد درسم تموم بشه و زودتر به بخش درامد برسم اما حالا حالا اینجا گیرم و از همه مهمتر اصلا برای کار اماده نیستم و برای همین میترسم. یکسالی که حقوق متوسط از دانشگاه بخاطر پروژه میگرفتم خوب بود و میشد کمی رنگ به زندگیمون بدیم و زندگی را با خرید وسایل مورد نیاز زندگی شیرین کنیم. الان  موهام دوسه رنگه و دوسه حالته شده اما اصلا نمیشه سمت اینجور خرجها رفت. دلمون میخواست یک سگ کوچولو بخریم اما زندگی توی یک سوییت کوچولو و خرجهاش اون را به یک اینده دور برد. دوبار امسال زمان پریود من نامنظم شد( میدونم اقایون هم اینجا را میخونند ولی باید بعضی تابوها شکسته بشه، جالبه فکر میکنم حتی این تابو تو امریکا هم هست) خلاصه یک شک کوچولو به داشتن بچه کردم. با اینکه در حد شک بود اما اینبار از وجود خود بچه نترسیدم. وحشت کردم اما درواقع بخاطر هزینه ها و نداشتن شرایطش .این یعنی اگه گرین کارت داشتیم. راستین کار و درامد داشت. میتونستم شش ماهی از درس بگذرم و بچه دار بشیم. ( میدونم شش ماه زمان کمیه. صد در صد من هم دلم میخواست حداقل دوسال مینوشتم اما شرایطمون اجازه نمیده) بهرحال همه اینها درحد فکر بود. 
اره فکر میکنم خسته ام. امسال ژانویه برادرم و خانوادهاش با داشتن پاسپورت کانادا قراره بهمون سر بزنن. این اولین سفرشون به امریکاست. اونهایی که تو این سه چهارسال منرا میخونند میدونن من و برادرم همزمان رفتیم. اون کانادا و من امریکا. حالا اون با پاسپورت کانادا برای دیدن ما میاد و ما نگرانیم چطور خانواده سه نفره اشون را تو اتاق کوچیکمون جا بدیم. دلم میخواد برای برادر زاده ام و خانواده اش هدیه کریسمس بخرم اما فعلا باید اوفکر جورکردن  هزینه زندگی باشیم.
راستی میخوام یک خاطره بیربط بگم. واشنگتن که بودم برای رفتن به محل سمینار باید اوبر میگرفتم. یک روز صبح دیدم اسم راننده ایرانیه. اوبر  که اومد دیدم یک دختر جوون ایرانیه. سلام کردم و شروع کردیم به گپ زدن. گرین کارت داشت و میگفت قبلا چندسال اینجا زندگی میکرده اما برای هفت هشت سال برگشته ایران دوسه ماهه باز اومده امریکا . شروع کرد به گفتن اینکه ایرانیها خیلی عوض شدن و به هم کمک نمیکنن. بعد و گفت دنبال اسپانسر مالی برای مامانش هست چون مامانش هم میخواد برای گرین کارت اقدام کنه. و چون اون هفت هشت ساله امریکا نبوده و مالیات نداده باید از یکی کمک بخواد. خوب مسلما نمیتونستم بگم عزیزم بذار تو این شرایط ما اسپانسر مالی ات بشیم. گفتم انشالله کسی پیدا بشه که مادرت هم بتونن گرین کارت بگیرن. قبلش من هم از شرایطمون گفته بودم.صحبت که به ترامپ رسید بلافاصله گفت البته من موافق بعضی از سیاستهای ترامپم. مثلا ما باید جور این مهاجرها مثل .... را بکشیم که میان و کار جنرال میکنن و مالیات نمیدن و اونوقت ما مالیات میدیم. یعنی مخم سوت کشید. نه اینکه من موافق کار غیر قانونی و اینها باشم اما از اینکه چقدر این دختر خانم دست خودش را زود رو کرد و ذات واقعی خودش را نشون داد. درس خوبی بود برای من که از دم به همه اعتماد نکنم.
اینهم داستان امروز من.
روز و هفته اتون خوش. 

نظرات() 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :