my white house من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم. tag:http://mennomen.mihanblog.com 2019-08-21T21:12:52+01:00 mihanblog.com زندگی در ارزو 2019-08-21T15:02:00+01:00 2019-08-21T15:02:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/638 اسمان پندار دوهفته ای تا پایان سال پنجم زندگی من تو امریكا مونده، پنج سال زندگی تو امریكا، سرزمین ارزوها و نهایت و تمام ارزوی من تو دهه سی سالگی.اما ایا این ارزو واقعی بود، خیلی اوقات ما ادمها به ارزوهامون نمیرسیم اما حالا كه من به ارزوم رسیدم و دارم زندگیش میكنم راضی هستم؟؟ حس خوشبختی میكنم؟؟ فكر میكنید جواب من چی باشه؟ جوابتون درسته من احساس رضایت از تصمیمم دارم و بابت فرصت شاد بودن و ارامش داشتن و حتی زندگی در دنیای ارزوم احساس خوشبختی میكنم. مسلما زندگی اینجا سراسر راحتی و اسایش نیست، اصلا اینطور نیست خوب و بد اسمان 2019-08-19T16:15:00+01:00 2019-08-19T16:15:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/637 اسمان پندار از دست اسمان( خودم) ناراحت و دلخورم. اسمان مثل هر ادم دیگه مجموعه ای از خوبیها و بدیها است. اسمان دختر مهربونیه كه سعی میكنه خیرخواه و كمك كننده هم باشه. عیب هایی هم داره مثلا عجول ، و خیلی رك هست. یكی دیگه از اخلاقهاش اینه كه تاحد زیادی نظر دیگران براش خیلی اهمیت داره. خوب حالا تصمیم گرفتم نظر شما دوستان را در مورد خوب و بد اسمان بدونم . پس لطفا بدون اسم و یا حتی ادرس ایمیل برام نظر بذارید و از خوب و بدم بگید. احتمالا از لحاظ روانشناسی روش غلطی برای اصلاح اخلاقهام انتخاب كردم اما بیخیال، فعلا زنك 2019-08-07T16:36:00+01:00 2019-08-07T16:36:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/636 اسمان پندار دیروز اینترنشیپ تموم شد و رفت، خیلی براش ذوق داشتم و فكر میكردم میتونه دروازه ای بشه برای كار واقعی، اما اونقدر رییس كوچیك اذیتم كرد كه فقط بیصبرانه منتظر بودم این دوره تموم بشه و هرچند شركت خیلی خیلی خوبیه اما حتی فكر همكارشدن با رییس كوچیك هم تنم را میلرزونه و ترجیح میدم كار توی شركت دیگه ای پیدا كنم، با وجود اینكه رییس بزرگ ادم خیلی خوبیه و خیلی هم اطلاعاتش بالاست اما حتی به زبان نیاوردم كه ایا بعدا پوزیشن خالی برای من داره یانه. دیروزفایلهای كارم را منتقل كردم و لپ تاپ راتحویل دادم و با غمی ازصفر تا بیست 2019-07-29T03:47:00+01:00 2019-07-29T03:47:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/635 اسمان پندار شماها همیشه از روز اول با من بودید، تو لحظه های سخت شروع زندگی از یك زاویه دیگه. باز هم میخوام همسفرتون كنم توی یك مرحله پرچالش دیگه. اماده سفر هستید. باید بریم. دوسه سال پیش مراحل رسیدن به گرین كارت را توضیح داده بودم و از niw بعنوان میان بر اسم برده بودم. دقیقا یادم نیست برای كی پیش بینی كرده بودم، احتمالا یكسال پیش. بهرحال میخوام بگم از فردا این مرحله را رسما شروع میكنیم و خواستم شما را هم همسفر راه كنم. چندماه پیش یادتونه گفتم میخوام برای كاری اقدام كنم و به شانس احتیاج دارم، خوب اون موقع یك چیزیش كمه 2019-07-25T02:27:00+01:00 2019-07-25T02:27:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/634 اسمان پندار امروز سومین روز از هفته ای هست كه رییس بزرگ مرخصیه، رفته ژاپن تعطیلات و رییس كوچیك همون زن بی اعصاب عملا روزگار برام نذاشته، قضیه اینه كه طرف اونقدر بی اعصاب و بی ادبه كه كسی زیر دستش كار نمیكنه، جالبه فهمیدم رییس بزرك هم به این خاطر تنها كار میكنه كه بیش از حد معتاد به كاره و از كارمنداش بیش از حد كار میكشیده و خلاصه این شده كه الان این دوتا ادم از دوگروه مختلف دارن با هم كار میكنن و چاره ای جز گرفتن اینترن برای تابستونها ندارن چون كسی كه استخدام هست حاضر نیست براشون كار كنه، اینهم شانس كچل من. هزینه ها 2019-07-06T14:38:00+01:00 2019-07-06T14:38:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/633 اسمان پندار سلام به دوستهای عزیزم. امروز سومین روز از تعطیلات لانگ ویکند تو امریکاست. خوب ما به دو دلیل جای خاصی نرفتیم اول از همه فرصتی برای استراحت جسمی و دوم مسایل مالی. دیشب حساب کردیم دیدم حدود 12000 دلار به کردیتهامون بدهکاریم و برای همین باید خیلی دست به عصا خرج کنیم. خصوصا که امسال خبری از حقوق fda برای من نیست و خیلی خیلی حقوقم پایین میاد. این وسط مسافرتهایی مثل شرکت تو  کنفرانس هم پبش میاد که دانشگاه ما خیلی دیر و کمتر از هزینه پول پرداخت میکنه. شروع به نوشتن پست کردم اما هنوز نمیدونم در سلام به دوستهای عزیزم. 
امروز سومین روز از تعطیلات لانگ ویکند تو امریکاست. خوب ما به دو دلیل جای خاصی نرفتیم اول از همه فرصتی برای استراحت جسمی و دوم مسایل مالی. دیشب حساب کردیم دیدم حدود 12000 دلار به کردیتهامون بدهکاریم و برای همین باید خیلی دست به عصا خرج کنیم. خصوصا که امسال خبری از حقوق fda برای من نیست و خیلی خیلی حقوقم پایین میاد. این وسط مسافرتهایی مثل شرکت تو  کنفرانس هم پبش میاد که دانشگاه ما خیلی دیر و کمتر از هزینه پول پرداخت میکنه. شروع به نوشتن پست کردم اما هنوز نمیدونم در مورد چی بنویسم.
چطوره برگردم و یکم 5 سال گذشته را مرور کنم شاید هم برم سراغ بحث مهاجرت به امریکا نظرتون چیه. سال 93 بود که من با سر پریدم تو دل مهاجرت. اون موقع انقدر میخواستم برم که حتی اگه تنها راه ممکن مهاجرت قاچاقی میشد انجام میدادم. البته خوشبختانه تعدادی راه برای رفتن بود و هست که اخرش موفق شدم از راه دانشجویی به امریکا بیام. اون موقع حدود 7 سال تمام سعیم را برای رفتن به کانادا كرده بودم یك بدشانسی تمام عیار اولیه و بعد مشكل زبان .البته شاید اگه مجبور نبودم که کار کنم باید یکسال خونه میموندم و تموم وقت زبان میخوندم و از سد بدشانسی اولیه سر فایلمون به قوت زبان تو مرحله بعدی میگذشتم. خلاصه نشد و مسیر به امریکا ختم شد. میدونید دوستان من هنوز مشکل زبان دارم و نوشتن این پاراگراف قبلی تلنگری شد که الان فکر کنم خوب من همین الان هم توی یک برهه دیگه دارم با سد زبان دست و پنجه نرم میکنم که به تقویت شتابی زبان احتیاج دارم و دوباره دارم همون اشتباه را انجام میدم. الان هم وقتی هستش که به یک همت بالا برای تقویت سیستماتیک زبان احتیاج دارم. اینجاست که فرشته های خیر و شر روی شونه هام دارن میجنگن. شر یا تنبلی یا توجیه میگه تو همین الانش هم وقت برای خودت نداری. داری بهرحال پیش میری. فرشته خوب میگه. همین الان خودت داشتی گذشته ات را واکاوی میکردی و میگفتی من باید این کار را میکردم. ببین دوباره مشابه همون شرایط را یکجای دیگه داری. میخوای باز تو اینده حسرتش را بخوری، فرشته شیطون میگه. ای بابا اومدیم یك پست بنویسیم به كجا ختم شد.
این هم مقوله زبان و معظل همیشگی من. همونطور که میدونید من از مهاجرتمون خیلی خیلی راضیم( اسم مهاجرت میارم اما فعلا در مرحله خونه به دوشی و بیجایی هستیم). تازگیها فهمیدم یکی از دلایل راضی بودنم ذات پویا طلب من هست. من ایران هم کار سنگین میکردم اما از کار اصلا لذت نمیبردم. اینکه کار تحقیق اینجا را دوست دارم اینه که هدف داره. جلو میره و تغییر را میشه دید. کارتو داروخانه بعنوان یک داروساز این حس را برای من نداشت. شاید لحظه ای مریضی از مشاوره ات تشکر کنه اما اون حس رضایت عمیق ایجاد تغییر را بهم نمیداد. اینجا وقتی میبینم نتیجه کارم هرچند بصورت جزیی تغییری تو علم داروسازی داره حس خوبی بهم منتقل میشه. در واقع یک پروژه تحقیقی ابتدا مسیر و انتها داره. البته قدرت مسایل مالی را هم نباید تو مساله رضایت شغلی دست کم گرفت. بنظرم اگه میدونستم بعد از اینهمه کار تحقیقی. دراخر شغلی با درامد پایین دارم مسلما تا این حد احساس رضایت نمیكردم .حالا که بحث پول را مطرح کردم. خوبه یک سر به درامدها هم بزنم. فقط اینرا اضافه کنم. من خیلی به این قضایا وارد نیستم وهمه چیز را حدودی میگم و دوستانی که امریکا زندگی میکنن اگه متوجه شدن برداشتم اشتباهه لطفا تصحیح کنند.خوب من اینجا راجع به حقوق میگم و مسلما درامد شغلهای ازاد و خاص خیلی فرق داره. فکر کنم درامد متوسط معمولی تو امریکا 40000 تا 70000درسال باشه. پایینتر از 40000 درسال مثلا مثل خود ما، یا باید خیلی سخت زندگی کنیم یا به امید اینده از رو كردیت خرج كنیم. درامد از 60000 تا 90000 درسال درامد متوسط خوب میشه. حقوق داروساز اینجا 120000 دلار درساله که درامد خوبی حساب میشه. اما این درامد ثابت هست. حقوق یک تازه کار با phd میتونه از 90000 درسال شروع بشه اما خوبیش اینه ثابت نیست که با کسب تجربه و به اصطلاح درجه علمی بالاتر که به تعداد سال تجربه تو رشته بستگی داره این حقوق بالا میره. ابته اگه مدیر بخشی بشیم مسلما درامد خیلی بالاتر بره و میتونه به حدود 200000 درسال برسه. میدونم درامد دندانپزشک و پزشک هم چیزی بین 150000 تا 250000 درسال هست که البته مثلا طرف اگه پزشک جراح باشه تا 700000-800000 درسال درامدش بالا میره که خوب پزشکهای جراح خودمون هم تو ایران به همین نسبت خیلی بالاتر از بقیه درامد دارن. حالا برای مثلا زندگی تو نیویورک به چقدر درامد احتیاج داریم؟
میدونید که نیویورک یکی از گرونترین شهرهای دنیا هست و مثلا اینجا با پولی که برای اجاره یک اتاق میدیم میشه یک خونه یک خوابه یا حتی چندخوابه تو ایالتهای دیگه گرفت. اما کسی که زندگی تو نیویورک را انتخاب میکنه انقدر عاشق استایل و شیوه متفاوت زندگی اینجا هست که همین را هم بعنوان بخشی از این شیوه قبول میکنه. خوب و اما هزینه ها. هزینه یک اتاق متوسط ماهیانه از 1000 تا 1700 میتونه متفاوت باشه. البته مثلا دوستهامون یک زیرزمین دوخوابه تو قسمت خوب بروکلین با ماهی 2000 تا اجاره کردن، اما خوب نور نداره. حالا خونه یک خوابه  معمولی هم میتونه از 1500 تا 2500 بسته به محله متفاوت باشه. خورد و خوراک تو امریکا تقریبا یکسانه. از ماهیانه 800 برای خورد و خوراک پایه تا 1500 برای متوسط و 2000 بایک کوچولو بریز و بپاش رستورانی برای دونفر میتونه متفاوت باشه. البته مالیات چیزی هست که تو امریکا خیلی مطرحه. اینجا تو نیویورک رو هرچیزی 20 درصد مالیات داریم. از شیر گرفته تا خونه. حتی رو حقوقت مثلا حقوقت 1500 در ماه تعیین شده اما میبینی 1300 میاد تو حسابت و اون 200 دلار رفته برای مالیات. حالا از همه حقوقهای سالیانه ای که بالا گفتم یک 15 % کم کنید تا عدد واقعیش را ببینید. و اما بقیه قیمتها. خرج رفت و اومد تو نیویورک تا ماهی 150 دلار هم میرسه. قیمت بنزین گالنی حدود 2.8 دلارو البته قیمتش ایالت به ایالت و روز بروز هم فرق میکنه. هر گالن حدود 3.7 لیتر میشه. دیگه قیمت چی را براتون بگم؟ شهریه دانشگاه ما ترمی 13000 دلار هست یا بهتره بگم بسته به خصوصی یا دولتی بودن سالی حدود 25000 دلاره. و اما قیمت ماشین. خوب بحث ماشین بخاطر شرایط قسطی یا لیز  تخصصی هست که باید راستین کمک کنه چون من اصلا چیزی نمیدونم اما خرید ماشین دست دوم را از 4000- 15000 مثلا برای یک BMW میتونید در نظر بگیرید. خوب امروز هم پستم به اینجا ختم شد. روز و روزگارتون پرپول  
]]>
یك روزانه 2019-06-30T17:07:00+01:00 2019-06-30T17:07:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/632 اسمان پندار تو مترو نشستم تا برم برانكس، محله دیگه ای از نیویورك كه كلا دوسه بار بیشتر نرفتم، یكم نسبت به مناطق دیگه نیویورك سطحش پایینتره. دیروز دومین ازمایش روی خوك اونهم دور دوم را شروع كردیم. دور اول زمستون دوسال پیش بود، اووف چقدر زمان زود میگذره. براتون بگم ما امسال دوتا پوستر هم برای بزرگترین كنفرانس فارماسیوتیكس كه الان معتقدم ترجمه داروساز صنعتی اصلا مناسب این لغت نیست اماده كردیم، یكیش اسم اول موبور بود یكیش اسم اول من. خوب دیروز یك نامه گرفتم كه پوستری كه به اسم من هست( ازمایشهامون روی خرگوش) بع اینده با سبك زندگی متفاوت؟ 2019-06-25T10:40:00+01:00 2019-06-25T10:40:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/631 اسمان پندار دوهفته اینترنشیپ و درواقع روبرو شدن با زندگی واقعی كاری من را بفكر برده، با اینكه همین سایت شركت تو نیوجرسی خیلی بزرگه اما گروهش خیلی بزرگ نیست، یعنی نه تو ساختمون و طبقه ما، البته احتمال داره مثل دفعه اولی كه فرودگاه نیویورك را دیدم و بنظرم خیلی كوچیك بود باشه. بهرحال ٢٠-٣٠ نفری كه من درتماس باهاشون بودم اكثرا سن بالا داشتن، و خبری از شوخی و خنده و محیط شاد دانشگاه نبود، سعی كردم كمی فضا را تلطیف كنم اما خیلی انرژی میبره و فعلا تو موقعیتی نیستم كه خیلی بتونم انرژی بذارم. بعد از كار هم بیست دقیق این دوهفته 2019-06-15T00:43:00+01:00 2019-06-15T00:43:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/630 اسمان پندار تو این دوهفته وقتهایی كه دلم میخواست بنویسم فرصت نبود و الان كه فرصت دارم بنویسم كمی برام سخته، خوب بذار خودم را جمع وجور كنم و كمی راجع به این دوهفته بنویسم. اره دوهفته اینترنشیپ گذشت و حقیقتش بیشتر به سختی و استرس گذشت، اول از اتاق بگم كه پیش یك خانم ٨٠ ساله خیلی مهربون چینی هستم، شبها كه میرسم خونه یك گپ كوچیك میزنیم و مادرانه ازم میپرسه شام خوردم یا نه، میوه بهم تعارف میكنه و هوام را داره. واقعا نازنینه. از خونه اون تا محل كارم ٢٠ دقیقه رانندگی هست، این رانندگی را دوست دارم، رانندگی تو محله چقدر دوست واقعی كمه 2019-06-09T19:10:00+01:00 2019-06-09T19:10:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/629 اسمان پندار سلام به دوستان و همراهان زندگی واقعی من.جالبه امروز داشتم فکر میکردم اینهمه ادم تو اینستا و یا فیس بوک درخواست دوستی و فالو میدن اما واقعا چندتاشون به جزییات و مسیر زندگی تو اهمیت میدن و اتفاقهای زندگیت براشون مهمه. اینجا شما حتی نام واقعی منرا نمیدونید اما عین دوست واقعی تو مسیر جزییات زندگیم هستید. خوب بذار واقعبین باش باشم. نمیگم صد درصد براتون اهمیت دارم. صد درصد همیشه تعلق میگیره به افراد نزدیک خانواده. اما مثلا اگه فرض کنیم درکل از دوستان و اشناهایی که منرا میشناسن زندگیم برای حدودا بیست س جالبه امروز داشتم فکر میکردم اینهمه ادم تو اینستا و یا فیس بوک درخواست دوستی و فالو میدن اما واقعا چندتاشون به جزییات و مسیر زندگی تو اهمیت میدن و اتفاقهای زندگیت براشون مهمه. اینجا شما حتی نام واقعی منرا نمیدونید اما عین دوست واقعی تو مسیر جزییات زندگیم هستید. خوب بذار واقعبین باش باشم. نمیگم صد درصد براتون اهمیت دارم. صد درصد همیشه تعلق میگیره به افراد نزدیک خانواده. اما مثلا اگه فرض کنیم درکل از دوستان و اشناهایی که منرا میشناسن زندگیم برای حدودا بیست سی نفر مهمه و از بین اونها ده نفر واقعا به من اهمیت میدن. اینجاهم از بین صد نفر خواننده ده پانزده نفر بهم اهمیت میدن. که بنظرم با درنظر گرفتن ناشناس بودن عدد خیلی خوبیه. میخوام بگم قدر شما دوستان ناشناس کامنت گذار را میدونم. حتی اگه هرچندماه یکبار هم پیغام میدید یعنی اینکه بازم بهم اهمیت میدید. خوب بگذریم.
براتون بگم هفته اول اینترشنیپ هم گذشت. برای اینهفته کلی گفتنی دارم. فکر کنم جداقل میتونم دوسه تا پست در موردش بنویسم. در مورد اتاقی که گرفتم و اینكه چطور روزهام را گذروندم. یا درمورد اینترنشیپ و کار واقعی اینجا یا حتی در مورد نیوجرسی و تفاوتهاش با نیویورک. 
توی یک جمله میتونم بگم برنامم خیلی سنگینتر از از اوقات دانشگاه شده و حتی امروز كه اخر هفته هست هم باید بشینم کارها یا بقول خودشون پروزه های نا تمام هفته پیش را تموم کنم اینه که فعلا میرم و کمی کار میکنم و چند ساعت دیگه ادامه اش را مینویسم.
]]>
روزهای قبل اینترنشیپ ٢ 2019-05-31T17:08:00+01:00 2019-05-31T17:08:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/628 اسمان پندار دیروز قصد داشتم برای دیدن اتاقی برم که قراره اجاره کنم. بخاطز ترافیک دم تونلی  که منهتن را به نیوجرسی وصل میکنه مسیر یکساعت و نیمی، سه ساعت طول کشید. راستین را دم تونل سوار کردم و رفتیم.دوتا مسیر برای رفتن به نیوجرسی دارم. یکی از بروکلین میگذره و بعد از ردشدن از پل تاریخی بروکلین وارد منهتن میشه. بعد هم تونل و بعد هم رانندگی تو بزرگراههای نیوجرسی. دومی از پل ...الان اسمش را یادم نمیاد وارد استتن ایلند میشم و بعد از استتن ایلند وارد نیوجرسی. بعد از این پل برای ورود به نیوجرسی باید یک عوارضی دیروز قصد داشتم برای دیدن اتاقی برم که قراره اجاره کنم. بخاطز ترافیک دم تونلی  که منهتن را به نیوجرسی وصل میکنه مسیر یکساعت و نیمی، سه ساعت طول کشید. راستین را دم تونل سوار کردم و رفتیم.دوتا مسیر برای رفتن به نیوجرسی دارم. یکی از بروکلین میگذره و بعد از ردشدن از پل تاریخی بروکلین وارد منهتن میشه. بعد هم تونل و بعد هم رانندگی تو بزرگراههای نیوجرسی. دومی از پل ...الان اسمش را یادم نمیاد وارد استتن ایلند میشم و بعد از استتن ایلند وارد نیوجرسی. بعد از این پل برای ورود به نیوجرسی باید یک عوارضی 19 دلاری داد که انصافا زیاده. اتاق را دیدم. یک اتاق خیلی کوچیک اما تر و تمیز با یک یخچال و ماکروفر و سینک. حموم و دستشویی هم که مشترک. اما 40 دقیقه رانندگی تا محل کارم داره. یک اتاق دیگه هم هست که طرف برای یکشنبه قرار گذاشته. شنیدیم تمیزه اما سینک داخل اتاق نداره فقط حسنش اینه 10 دقیقه ای محل کارمه. درهرصورت باید یک بک گراند چک هم داشته باشم که دوروزی طول میکشه و این یعنی دوروز رفت و اومد بین نیویورک نیوجرسی. رانندگی بد نیست. بنظرم راحتتر از تهرانه. فقط بدون استفاده از گوگل مپ عملا نمیشه رانندگی کرد. از این خیابون به اون خیابون و چپ و راست. از این خروجی به اون خروجی. قضیه اینه گاهی مسیر اصلی مثل یک خیابون میشه درصورتی که خروجی شکل بزرگراه را داره و باید حواست باشه مسیر اشتباه نری و این بزرگترین دغدغه رانندگی تو اینجاست. البته تو ترافیکها مثل ایران ادم زرنگ هم پیدا میشه که لحظه اخر خودش را تو صف بکشه اما خیلی کمتر از ایرانه. خلاصه دیروز اولین تجربه رانندگیم را داشتم که از دوشنبه میشه کار هرروزه و چندساعته ام. فکر میکنم دوشنبه صبح 5:30 از خونه بزنم بیرون که 8 تو محل کارم باشم. نصف روز برنامه معرفی اینترنها هست. اینطور که از نقشه کمپانی دیدم . شرکت بزرگی هست که شامل چندین و چند ساختمان میشه. تازه این شرکت یکی از شعبه ها تو امریکاست. دوتارییس دارم یکی اصالتا المانی هست و ادم علمی و باسوادیه که اتفاقا خیلی هم اخلاقی ادم خوبی بنظر میرسه.  از این ببعد دکتر المانی صداش میکنم. یکی هم زنی چینی هست که بنظرم رسید کمی هم علاقه به مچ گیری داره و اسمش را دکتر چینی میذاریم. ساعت 2 برام جلسه گذاشتن که لیست کارهام را بهم بدن. هنوز نمیدونم کدوم رییس بزرگ هست. دیشب بعد از دیدن اتاق احساس میکردم دوری هفتگی از راستین برام سخت میشه اما امروز که افتادم تو نامه نگاریها، استرس و دل نگرانی کار و تغییرات و رفت و اومد جایی برای دلتنگی نمیذاره. فکر میکنم ده روز اول کمی درگیر تغییرات جدید باشم و بعدش که بیافتم رو روال کارها اسونتر بنظر برسه. به امید موفقیت]]> روزهای قبل اینترنشیپ 2019-05-29T18:49:00+01:00 2019-05-29T18:49:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/627 اسمان پندار دوشنبه:چیز دیگه ای تا تاریخ شروع اینترنشیپم نمونده و من بیشتر از قبل ذوقش را دارم. تو این ده روزی كه خونه هستم هم دارم استراحت خوبی میكنم هم كمی قبل رفتن مطالب مرتبط مبخونم و نرم افزار یاد میگیرم، هیچوقت فكر نمیكردم كار من در ارتباط مستقیم با نرم افزار باشه، از یك طرف رشته ام را دوست دارم و از دیدن و به بار رسیدن نتیجه ازمایشهامون هیجان زده میشم و كلا از اینكه رشته ای هست كه ازمایشها جدید هست و پیشرفت دانش داروسازی را توش میبینم لذت میبرم اما از یك طرف میدونم ابزار تحلیل ازمایشهامون نرم افز دوشنبه:چیز دیگه ای تا تاریخ شروع اینترنشیپم نمونده و من بیشتر از قبل ذوقش را دارم. تو این ده روزی كه خونه هستم هم دارم استراحت خوبی میكنم هم كمی قبل رفتن مطالب مرتبط مبخونم و نرم افزار یاد میگیرم، هیچوقت فكر نمیكردم كار من در ارتباط مستقیم با نرم افزار باشه، از یك طرف رشته ام را دوست دارم و از دیدن و به بار رسیدن نتیجه ازمایشهامون هیجان زده میشم و كلا از اینكه رشته ای هست كه ازمایشها جدید هست و پیشرفت دانش داروسازی را توش میبینم لذت میبرم اما از یك طرف میدونم ابزار تحلیل ازمایشهامون نرم افزارهای مخصوص داروسازی مثل سیمسیپ، فینیكس، گاستروپلاس، مونولیكس هست ( خیلی دلم میخواد بدونم اصلا این نرم افزارها تو ایران شناخته شده هست؟) كه برای منی كه ارتباط خیلی خوبی با كامپیوتر ندارم چالش برانگیز میشه خوب امروز دوساعتی برای راه اندازی یك ازمایش باید برم دانشگاه و الان تو مترو هستم و رسیدم بقیه مطلب بعدا
سه شنبه: الان روز بعده، باز دارم میرم دانشگاه و تو مترو هستم، تاحالا یكی دوتا مكان نزدیكیهای محل كارم دیدم و قراره یكیش را بگیریم، درواقع هردو اتاقهایی از یك ساختمان هست كه اجاره میدن، یكشنبه تا محل كارم رانندگی كردم تا ببینم میتونم هرروز این مسیر را برم و برگردم دیدم نه از عهده من خارجه ، روزی سه ساعت رانندگی میشد و روزی ٩ ساعت هم كار، حتی با مترو هم میتونم برم و بیام اما اون كه خیلی طولانیتر میشه، خلاصه تصمیمون به گرفتن اتاق شد، البته در هرصورت ماشین را لازم دارم چون تو نیوجرسی بغیر از داون تاونش( مركز اداری شهر) تقریبا بدون ماشین نمیشه جایی رفت و سیستم تاكسی و اتوبوسی نداره. بعدا اگه شد یك فیلم از خونه تا محل كارم میگیرم تو اینستا میذارم تا كمی از وضعیت شهر و رفت و اومد دستتون بیاد.یكجورهایی بجز نیویورك كه كاملا سیستم شهری اشنای ما تو ایران را داره، بقیه شهرها را اگه ندونی فكر میكنی یك سری ویلا وسط جنگل و رود و دریاچه ساختن. با یكهفته خونه موندن هم كه پشتم حسابی باد خورده و حالا حتی برای یك كار كوچیك عزا میگیرم دارم میرم دانشگاه. فعلا
پی نوشت: الان که چهارشنبه عصر هست و عملا میبینم چه حجم زیادی از مطالب را بلد نیستم یا بهتره بگم نیازه که قبل اینترنشیپ یاد بگیرم وحشت کردم. واقعا هیچ تصوری از اینترنشیپ ندارم و نمیدونم شخصی کاملا  وارد و حرفه ای میخوان یا در حد اشنابودن براشون کافیه. میدونید چیه. میدونم اگه مطلبی را بلد نباشم دنیا به اخر نمیاد اما برام مهمه که بتونم تاثیر مثبتی روشون بذارم تا بعد از درسم هم بتونم اقبال کار تو همین مرکز را داشته باشم. برای همینه ترسیدم. میدونم من ادمی نیستم که بلافاصله اثر مثبتی از لحاظ علمی رو ادمها بذارم و حتی یک جورهایی ممکنه ناامید کننده و گیج بنظر برسم اما بمحض اینکه قلق یک کاری دستم بیاد با پشتکار از همه پیشی میگیرم. برای همین امیدوارم و دعا میکنم بتونم تو این دوره خودی نشون بدم و تیم را تحت تاثیر قرار بدم. در واقع این اینترنشیپ قدم مهم و سرنوشت سازی برام حساب میشه. امیدوارم. امیدوارم
وای راستش اینجورجاهاست که میگی چه غلطی کردم مهاجرت کردم و نشسته بودم نونم را میخوردم. واقعا حکمت اینکه برای موفقیت باید این مراحل دل و روده دربیار را طی کنیم نمیفهمم
]]>
پول و ازدواج 2019-05-23T16:21:33+01:00 2019-05-23T16:21:33+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/626 اسمان پندار میدونم معمولا کسی از این سبک پستها نمیذاره اما فکر کردم بهتره این پست را بنویسم. امروز صبح با چت با خواهرم درمورد ازدواج و شرایط مالی گذشت و همین باعث شد پرت بشم به ازدواج خودم و الان ساعتهاست دارم راجع به ازدواج خودم فکر میکنم. موقعی که من با راستین ازدواج کردم مدت ده سال بود که حدودا ماهی 1-2 تا خواستگار بهم معرفی میشد و مامانم بدون توجه به شرایطشون همه را از دم پذیرا بود. فکر میکنم دلیل اصلی بی معیار بودنم در ازدواج و فراری بودنم از خواستگاری سنتی تاحد زیادی به دید مادر و پدرم برمیگشت. تعدا میدونم معمولا کسی از این سبک پستها نمیذاره اما فکر کردم بهتره این پست را بنویسم. امروز صبح با چت با خواهرم درمورد ازدواج و شرایط مالی گذشت و همین باعث شد پرت بشم به ازدواج خودم و الان ساعتهاست دارم راجع به ازدواج خودم فکر میکنم. موقعی که من با راستین ازدواج کردم مدت ده سال بود که حدودا ماهی 1-2 تا خواستگار بهم معرفی میشد و مامانم بدون توجه به شرایطشون همه را از دم پذیرا بود. فکر میکنم دلیل اصلی بی معیار بودنم در ازدواج و فراری بودنم از خواستگاری سنتی تاحد زیادی به دید مادر و پدرم برمیگشت. تعداد مراسم خواستگاری که از 70 زد بالا، شمارش هم از دستمون در رفت. بهمون نسبت این بی ثباتی فکری و فرار از ازدواج سنتی باعث شده بود من رنگ به رنگ دوست پسر عوض کنم که دراخر هم به قلب شکسته و اعتماد بنفس خورد شده من منتهی میشد. همیشه از دوره ده ساله 20تا 30 سال بعنوان سیاهترین دوره زندگیم یاد میکنم. البته اینطور نبود که دوره بچگی و نوجوونی معمولی را هم طی کنم اونهم بنوبه خودش خاص بود. فکر میکنم همه این عوامل دست بدست هم داد تا من دید منطقی و واقعی به ازدواج نداشته باشم.  راستین را مدتی بود میشناختم. موقعی که راستین بخواستگاریم اومد نمیگم که عاشقش بودم. میدونستم دوستم داره و پسر خوبیه. بعدا فهمیدم عاشقم بوده و هست. فامیل و خانواده من فوق العاده شلوغ و پرسرو صدا هستن. خانواده و فامیل اون کوچیک و کاملا اروم( به اصطلاح فرهنگی ) یعنی خانواده ای که دورهمی هاشون به ارومی و بحثهای غیر هیجانی میگذره. برخلاف فامیل من که به شوخی و خنده و ازار و اذیت و سر بسر گذاشتن میگذره. اون موقع سبک جمع های خانواده و تعداد کم دوستانش مطابق میل من نبود. هرچند الان نظرم کامل فرق کرده.از لحاظ اخلاقی میدونستم پسر خوبیه و خیلی مثل هم فکر میکنیم. الان مطمئنم فرای خوبه. راستین از لحاظ مالی صفر بود اما چیزی که هنوز هم در مورد خودم نمیفهمم اطمینانم به حل مشکلات مالی بود. یعنی حتی پول را مشکل نمیدونستم و بشدت اعتقاد داشتم که پول بدست میاد. مطمئن نیستم اون موقع 5 میلیون جمع کرده بودم یا از خانوادم قرض کرده بودم که با همون خونه رهن کردیم. قبل عقد من برادرم را از دست دادم و برای همین سه سال رفتم تو فاز سکون. تو این سه سال کار نمیکردم. داروخانه ام را مفت تومن اجاره داده بودم فکر کنم ماهی 500 هزار یا یک میلیون. همسر تو این مدت دویا سه تا سرمایه گذاری با پول قرضی انجام داد. متاسفانه یکیش شکست خورد . یکیش که میتونست ایده و اختراع خوبی باشه به حمایت و رابطه بازی احتیاج پیدا کردو ودرنهایت به سرانجام نرسید و اخریش هم دوست شریکش کلاهبرداری کرد . اینجا بود که من با نظر یک مشاور تصمیم گرفتم از حالت انفعال خارج بشم. شروع کردم به کار کردن. وام گرفتیم و با ضرب و زور و با هیچی خونه ای خریدیم. همزمان خونه را بازسازی کردیم و عروسی گرفتیم. همسر هم با اینکه از کار توی شرکت متنفر بود به اصرار من کارمند شد. با حقوق من قستهای وام را میدادیم و با حقوق همسر خرج زندگی را. البته از همون روز اول اشنایی تصمیم قطعی به مهاجرت هم داشتیم که داستانش و سیر زمانیش را میتونید توی پستهای قبل پیدا کنید و با این یکی پست هماهنگ کنید. 5 سال هم به این صورت گذشت. تو این مدت ماشین دلخواه منرا هم خریدیم( از این چینی های  شاسی بلند) و دقیقا ماهی که قسطهای خونه تموم شد به امریکا اومدیم. از اینجا به بعد را هم که میدونید و اما نقش پول تو ازدواج من. فکر میکنم پروسه ازدواج من به پروسه مهاجرتم خیلی شباهت داره. فکر میکنم همونطور که بدون هیچ ملاحظه و تقریبا ریسکی پریدم تو دل زندگی تو امریکا. همینطور هم ازدواج کردم. درواقع وقتی بارقه ای از امید به بهبود شرایط داشتم ریسک را انجام دادم. سخت تلاش کردم. ( اینجا دارم از دید خودم میبینم نه از دید هردومون) روزهای سخت را هم گذروندم، چون درنهایت به رسیدن روزهای روشن امید داشتم و دارم. وقتی فکر میکنم همیشه قرض داشتیم و داریم. مثل الان که حدود 15000 به کردیتمون بدهکاریم. اما هیچوقت حساب کتاب خاصی نکردیم و ارزوی هیچ چیزی را به دلمون نذاشتیم. اگه مثلا حقوق من یک میلیون و پانصد بود اما دلم چکمه 800 هزارتومنی خواست. راستین بیشتر از من اصرار میکرد که باید حتما اون چکمه را بخرم. اینجوری بود که بااینکه هیچ کدوم سرمایه و درامد انچنانی نداشتیم اما زندگی خوبی کردیم و ارزوی چیزی را بدلمون نذاشتیم و نمیذاریم. ما نهایت تلاشمون را برای اینده بهتر میکنیم و تو این مسیر پول ساخته میشه اما بنظرم مهم اینه که روزها را زندگی کنیم و ازش لذت ببریم. یک جمله برای خواهرم نوشتم که یکم شعارگونه هست اما فکر میکنم خیلی درسته. خوشبختی بدست اورنی نیست. خوشبختی ساختنیه. باید ساختش. 
این پست بعد مدتی برداشته میشه 
]]>
این ترم هم تموم شد 2019-05-17T03:20:00+01:00 2019-05-17T03:20:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/625 اسمان پندار بعله من رسما تموم واحدهای درسیم را گذروندم و سال دیگه فقط واحد تز و كار روی پروژه برام میمونه، خیلی حس خوبیه، البته میتونه این حس زیر پوشش بقیه كارهای ناتمام و نكرده پنهان بشه اما من درراستای مسئولیت شادكردن اسمان، هی به خودم یاداوری میكنم تا حس شیرینش تموم نشه. حدود دوهفته هم تا شروع اینترنشیپم مونده، هنوز تصمیم نگرفتم ( وای چه خوب الان از این گروههای موسیقی مكزیكی وارد مترو شدن و دو دقیقه ای لبخند را بهمون تزریق كردن) خوب داشتم میگفتم تا محل كاراموزی ام كه تو نیوجرسی هست روزانه سه ساعت رفت و ا این روزها 2019-05-10T19:48:00+01:00 2019-05-10T19:48:00+01:00 tag:http://mennomen.mihanblog.com/post/624 اسمان پندار تو تهران هوا از زمستون یكهو وارد تابستون میشه، گاها دوره بهاری در حد هفته میمونه، تو نیویورك زمستون در ظرف یك هفته وارد بهار شد و بعد همونجا گیر كرده، یعنی هوا نه سرده كه شال و كلاه كنی نه گرم كه تیشرت بپوشی بزنی بیرون، حتما یك كت و یك لباس بهاری لازم داری. خلاصه فكر كنم الان یكی دوماهی باشه كه تو فاز بهار گیر كردیم، با هوای نیمچه ابری و بارون. امروز ساعت ١٠ صبح fda میتینگ داریم، قراره من هم یك پرزنت طولانی داشته باشم، موبور هم پرزنت داره و میخواد قبل شروع میتینگ یك دوره با استادمون رو پرزنتش د