my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

روزانه

دوشنبه 26 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

خوب یک غرغروی کوچولو داریم که حسابی از درس و امتحان خسته شده و مشغول غرزدنه. البته همینکه میدونه فقط این هفته هست و بعد این ترم هم تموم میشه خوشحاله. خلاصه سه شنبه و پنجشنبه امتحانهاش را میده و تموم. این وسط کلی هم دانشگاه ساعت مراقب جلسه بودن بعنوان مسئولیتهای ta براش گذاشته. خوب برگردیم سر فعلهای اول شخص. هفته دیگه هم که گفته بودم برادرم و خانوادش دارن میان و بنظرم خیلی خوبه. بودن و حضور اونها باعث میشه ما هم یکم از محیط خونه و دانشگاه فاصله بگیریم و با اونها تو گشت و گذار همراه بشیم. فقط امیدوارم تو این مدت هوا صاف باشه و مثل امروز بارونی  نباشه که ما هم کمی خیابون گردی کنیم. از حالا تو اینستا هم میشه کلی پستهای بچه های نیویورک را دید که ظاهرا تعطیلاتشون زودتر شروع شده. البته خوب بقول همسر اونهایی که همسن ما هستند اکثرا سیتیزنی اشون را هم گرفتن و میتونن مسافرت برن. من و همسر هم عاشق سفریم. امریکا هم جا برای دیدن زیاد داره. فقط این ta جدید و بی پولی دانشگاهمون که غیر اینکه پول نمیده کلی هم پول ازمون میکنه خیلی داره ازاردهنده میشه. 
دیگه براتون بگم من سال 83 برای چندماهی یک سگ کوچولو داشتم. من و خانواده ام نمیتونستیم و فکر کنم اماده مسیولیتش نبودیم و زود فروختمش. هرچند خاطره و حسش شدید تو دل همه امون مونده. بعد چندسالی بود ضد حیوون شده بودم حتی تا پارسال سگی میمومد سمتم دوست نداشتم نوازشش کم. اما الان دوباره جدیدا حس سگ و گربه دوستیم زنده شده. اما خوب بخاطر شرایطمون فعلا باید هاپو کوچولو صبر کنه. حتی نی نی های اینده هم باید فعلا صبر کنند. فقط امیدوارم دچار غیبت کبری نشن. 
خوب فعلا من برم سر درس تا بعد
راستی یک چیز دیگه. نمیدونم کی بود پستی نوشتم و سعی کردم تاریخی که حدودا میتونیم گرین کارت دار بشیم و مدت انتظارمون را پیش بینی کنم. داشتم فکر میکردم سال 2018 هم داره تموم میشه و اصلا شرایط مطابق برنامه پیش نرفت. قرار بود تا اخر تابستون ازمایش کلینیکال را تموم کرده باشیم و تا الان هم مقاله اش را.و میخواستم تا می 2019 برای niw اقدام کنم. اما همچنان استادم تو گیر و دار کارهای اداری انجام ازمایشه و فعلا تاریخ کلینیکال به  فوریه مارچ افتاده. با این حساب از مقاله هم تا پاییز سال دیگه خبری نیست.    

نظرات() 

كریسمس متفاوت

چهارشنبه 21 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

از امتحان دارم برمیگردم خسته و له اما راضی، ده روز دیگه درس و امتحان و بعد این ترم تمام، اما انصافا ترم طولانی بود، هرهفته كوییز یا امتحان داشتم. امشب هم دوتا كوییز بود و پنجشنبه یكی، هفته دیگه هم امتحانهای پایان ترم، كریسمس هم همین بغل گوشمون سوم چهارم دی. خوب مدتی هست كه زندگیم شده دانشگاه وخونه،و چیز خاصی نداشتم براتون تعریف كنم اما قراره برای كریسمس خانواده برادرم برای دیدن ما از كانادا بیان، برای دیدنشون ذوق داریم و خوشحالیم كه حداقل اونها میتونند این فاصله و تبعید خودخواسته را بشكنند، قبلا گفته بودم یك درخت كوچولو خریدیم و یواش یواش برای هركدومشون داریم كادویی میخریم كه بذاریم زیر درخت، البته درخت كه نه بیشتر بوته درخت:) اونها هم دفعه اولشون هست كه میان امریكا و برای دیدن امریكا و نیویورك و البته ما خوشحالن، خصوصا برادرزاده كوچولوم كه حدود ٢ سال و نیم هست ندیدمش، احتمالا موزه علوم طبیعی برای دیدن دایناسورها ببریمش و فروشگاه لگو و M&M و تایمزاسكوارو سینما و یكی دوتا موزه دیگه، پل تاریخی بروكلین هم میریم، جای دیگه به ذهنم نمیرسه، شاید هم یكی دوروز بریم واشنگتن را ، هرچند اوضاع مالی امون همچنان خرابه و بعید میدونم. خلاصه اوقات خوبی برای ما میشه، خانواده و تعطیلات و گشت و گذار معجون معجزه اسا و لذت بخشی در میاد

نظرات() 

اینترنشیپ

چهارشنبه 14 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اظهارفضل، 

چند وقته دارم برای گرفتن اینترنشیپ وقت میذارم، اینترنشیپ یعنی كاراموزی، من قصد دارم برای كارخونه های داروسازی اینجا اپلای كنم، هندیها تو طول تحصیلشون حداقل یكی دوبار اینترنشپ را میرن كه از چندجهت خوبه، یكی اشناشدن با محیط واقعی كار و فهمیدن نقطه ضعفها و اینكه چه چیزهایی را بهتره تو دوره درس قوی كنیم و دیگه پیدا كردن جا پا و رزومه خوب كه بعدا بشه تو دوره سه ماهه اپی تی راحتتر كار پیدا كرد، خوب حالا چه شكلی میشه فرصتهای شغلی را بیدا كرد؟ چند تا سایت معروف اینجا داره كه من از دوتاش استفاده میكنم indeed, glassdoor, كه خیلی از كارخونه ها برای پیدا كردن نیروی كار توش پیغام میذارن، البته اگه تو سایت خود كارخونه ها و مراكز تحقیقاتی هم بریم حتما بخشی داره كه تموم مشاغل مورد نیاز توش ردیف شده، این كه مینویسم كارخونه داروسازی، فرض را به یك محوطه صنعتی كه فقط دارو توش ساخته میشه نذارید، همه كارخونه ها مركز تحقیقات خودشون را دارن، كه بنام بخش تحقیق و توسعه R&D شناخته میشه. میدونید ما تو ایران هم داروسازی صنعتی فعالی داریم اما درنظر بگیرید تموم اون ماده اولیه از هند اورده میشه، ساختن ماده اولیه تو كارخونه های برند امریكا یا كشورهای اروپایی انجام میشه( مبحث این برند با اون برندی كه بین ما ایرانیها معروفه فرق داره) یعنی درواقع ماده اولیه از كشورهای دیگه به كارخونه های ایران اورده میشه و احتمالا حتی بحث فرموله كردن كه همون قرص و كپسول كردنش هست هم كپی برداری میشه كه تو داروسازی صنعتی بنام مبحث ژنریك شناخته میشه، یعنی اینكه سعی بشه دقیقا دارو از لحاظ دوز و اثربخشی مثل داروی برند باشه، البته همون ژنریك سازی بشدت سفت و سخت قانون گذاری شده، صد درصد ایران تابع fda نیست اما میدونم یك سازمان دیگه هم برای بخش بین الملل وجود داره كه اسمش را مطمئن نیستم احتمالا NIH باشه و بازم نمیدونم چقدر قوانینش تو فرموله كردن داروها تو صنعت ما استفاده میشه. هرچی هست صنعت دارویی هند و چین را میشناسن اما حتی نمیدونن ایران هم بخش صنعت دارو داره، ظاهرا حرفی تو دنیا تو این مبحث نداریم. خوب برگردیم سر اینترنشیپ،یك چیز دیگه كه میتونم در موردش بگم اینه فرصت های شغلی اینترنشیپ در مقایسه با كارواقعی خیلی خیلی كم هست و حقوقش هم كمتر از كار واقعی است. خلاصه هنوز یك مورد دعوت به مصاحبه هم نداشتم امیدارم بتونم اینترنشیپ بگیرم.

نظرات() 

این روزها

دوشنبه 5 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

پرده دوم: امروز بعد از مدتها ساعت ٦ صبح بیدار شده ام و دارم صبحانه میخورم كه برم دانشگاه، با استادم و موبور دانشگاه دیگه ای میتینگ داریم، درواقع یكی از مركزهای معروف انجام تحقیقات كلینیكال تو نیویورك. اكثر كلاسهای من عصر و شب هست مثلا ٦ عصر و عین سه ساعت درس داده میشه برای همین اكثرا من صبحها ساعت ٧-٨ بیدار میشم چون قراره تا ٨-٩ دانشگاه باشم ، یك نگاه به بیرون پنجره میندازم، فضا مثل خیابونهای كوچیك و كوچه های تهران، این موقع هوا تاریك و تك و توك ادم درحال گذر اسم این پست را پرده دوم میگذارم چون میخواستم در ادامه پست قبل بنویسم اما دیدم اون پست به اندازه كافی طولانی است نمیدونم چقدر منرا میشناسید اما میخواستم یكبار دیگه بگم دوستان اگه من غمگین و ناامید مینویسم به این معنی نیست كه همه روزهام خاكستریه، درواقع اینجا برای من حكم سنگ صبور داره، وقتی اینجا از احساسات منفیم مینویسم باعث میشه سبكتر بشم و دوباره انرژیم را جمع كن و برگردم سركار و زندگیم. خوب میدونم خیلی از اینستا بازها و وبلاگ نویسان مثبت و پرانرژی مینویسن، این خیلی خوبه، خود من هم بمحض بازكردن صفحه اشون انرژی خوبی میگیرم هرچند میدونم مسلما اون ادم هم روزهای خاكستری داره اما قضیه اینه اینجا برای من برای جلب مخاطب نیست، اصلا خیلی راحت بگم اینجا بمن كمك میكنه سبك بشم، از فكرها و ارزوهام بنویسم و اونها را به نظم درارم. و جامه واقعیت بپوشونم، یكی با مثبت نویسی انرژیش مضاعف میشه. یكی هم مثل من با خالی كردن افكار و انرژی منفی روی كاغذ مجازی یا حتی واقعی. خلاصه بگم من مثل خیلی از ادمهای دیگه میدونم چطور حال دلم را خوب كنم، خرید كوچكترین كاج بازار و مهیاكردنش برای اومدن برادرزاده ام همون حس خوب توانایی را داره، یادگرفتن بخشی از یك نرم افزار هم حس موفقیت را تو ادم زنده میكنه، وقت گذروندن با همسر یك روز زیبا میسازه و خرید دوتا گیره موی ساده احساس زیبایی، حتی نگاه كردن به تقویم و دیدن اینكه فقط ٤ هفته تا پایان این ترم مونده خستگی را از تن ادم كم میكنه. و دراخر اگه من منفی و خسته مینویسم به این دلیل نیست كه منفی بافم، به این دلیل كه راههای خوب شدن خودم را میدونم كه یكی از اون راهها نوشتن و سبك شدن. روزهاتون به سبكی برگهای پاییزی

نظرات() 

این روزها

شنبه 3 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، غرانه، 

این روزها توی یک جور برزخم. مرزی بین افسردگی و امید. نه کامل افسرده که زانوی غم بغل بگیرم نه امیدوار و سرحال. چیزی که ازش مطمئنم خستگیه. حوصله درس  خوندن ندارم اما مجبورم بخونم. حوصله یادگرفتن نرم افزار جدید ندارم اما مجبورم و بالاخره باید برم سراغش. دلم میخواد درسم تموم بشه و زودتر به بخش درامد برسم اما حالا حالا اینجا گیرم و از همه مهمتر اصلا برای کار اماده نیستم و برای همین میترسم. یکسالی که حقوق متوسط از دانشگاه بخاطر پروژه میگرفتم خوب بود و میشد کمی رنگ به زندگیمون بدیم و زندگی را با خرید وسایل مورد نیاز زندگی شیرین کنیم. الان  موهام دوسه رنگه و دوسه حالته شده اما اصلا نمیشه سمت اینجور خرجها رفت. دلمون میخواست یک سگ کوچولو بخریم اما زندگی توی یک سوییت کوچولو و خرجهاش اون را به یک اینده دور برد. دوبار امسال زمان پریود من نامنظم شد( میدونم اقایون هم اینجا را میخونند ولی باید بعضی تابوها شکسته بشه، جالبه فکر میکنم حتی این تابو تو امریکا هم هست) خلاصه یک شک کوچولو به داشتن بچه کردم. با اینکه در حد شک بود اما اینبار از وجود خود بچه نترسیدم. وحشت کردم اما درواقع بخاطر هزینه ها و نداشتن شرایطش .این یعنی اگه گرین کارت داشتیم. راستین کار و درامد داشت. میتونستم شش ماهی از درس بگذرم و بچه دار بشیم. ( میدونم شش ماه زمان کمیه. صد در صد من هم دلم میخواست حداقل دوسال مینوشتم اما شرایطمون اجازه نمیده) بهرحال همه اینها درحد فکر بود. 
اره فکر میکنم خسته ام. امسال ژانویه برادرم و خانوادهاش با داشتن پاسپورت کانادا قراره بهمون سر بزنن. این اولین سفرشون به امریکاست. اونهایی که تو این سه چهارسال منرا میخونند میدونن من و برادرم همزمان رفتیم. اون کانادا و من امریکا. حالا اون با پاسپورت کانادا برای دیدن ما میاد و ما نگرانیم چطور خانواده سه نفره اشون را تو اتاق کوچیکمون جا بدیم. دلم میخواد برای برادر زاده ام و خانواده اش هدیه کریسمس بخرم اما فعلا باید اوفکر جورکردن  هزینه زندگی باشیم.
راستی میخوام یک خاطره بیربط بگم. واشنگتن که بودم برای رفتن به محل سمینار باید اوبر میگرفتم. یک روز صبح دیدم اسم راننده ایرانیه. اوبر  که اومد دیدم یک دختر جوون ایرانیه. سلام کردم و شروع کردیم به گپ زدن. گرین کارت داشت و میگفت قبلا چندسال اینجا زندگی میکرده اما برای هفت هشت سال برگشته ایران دوسه ماهه باز اومده امریکا . شروع کرد به گفتن اینکه ایرانیها خیلی عوض شدن و به هم کمک نمیکنن. بعد و گفت دنبال اسپانسر مالی برای مامانش هست چون مامانش هم میخواد برای گرین کارت اقدام کنه. و چون اون هفت هشت ساله امریکا نبوده و مالیات نداده باید از یکی کمک بخواد. خوب مسلما نمیتونستم بگم عزیزم بذار تو این شرایط ما اسپانسر مالی ات بشیم. گفتم انشالله کسی پیدا بشه که مادرت هم بتونن گرین کارت بگیرن. قبلش من هم از شرایطمون گفته بودم.صحبت که به ترامپ رسید بلافاصله گفت البته من موافق بعضی از سیاستهای ترامپم. مثلا ما باید جور این مهاجرها مثل .... را بکشیم که میان و کار جنرال میکنن و مالیات نمیدن و اونوقت ما مالیات میدیم. یعنی مخم سوت کشید. نه اینکه من موافق کار غیر قانونی و اینها باشم اما از اینکه چقدر این دختر خانم دست خودش را زود رو کرد و ذات واقعی خودش را نشون داد. درس خوبی بود برای من که از دم به همه اعتماد نکنم.
اینهم داستان امروز من.
روز و هفته اتون خوش. 

نظرات() 

پلیس

سه شنبه 29 آبان 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نیویورک، 

قبلا شاید گفته باشم كه پلیسهای اینجا اكثرا خیلی جدی بنظر میرسن، لباسها و تجهیزاتشون خیلی شبیه فیلمهاست. من كه ناخوداگاه ازشون میترسم و سعی میكنم چشم تو چشم باهاشون نشم. البته این فقط من هستم و خیلیها با دیدن پلیس احساس امنیت میكنن. و اما در مورد عملكرد، خوب ما خودمون كه مستقیم با پلیس سر و كار نداشتیم و امیدوارم هیچوقت هم نداشته باشیم پس فقط موارد محدودی كه شنیدیم را تعریف میكنم. یكیش همسایه ایرانیمون كه تا حالا دوسه بار دزد ماشینش را زده، اخرین بار زده بود جفت اینه های ماشین را كنده بود، زنگ زده بودن پلیس اومده بود گزارش كرده بود و رفته بود، همین، خلاصه ظاهرا موفقیتشون تو این مورد در حد پلیسهای ایران هست. اما چیزی كه خیلی جدی هستن مواقعی هست كه پای سلامت فرد درمیان باشه، مثلا تو بچه های ایرانی، یك اقایی دست بزن داشته، خانمه زنگ میزنه پلیس و از اون روز اقا اجازه نداره از یك فاصله ای به خانم نزدیك بشه. این خانواده یك بچه كوچیك هم دارن، خانم میگفت مدتی بوده به طلاق فكر میكرده اما میترسیده اقا بیاد دم خونه و اذیت كنه، حالا كه این جریان پیش اومده یكشنبه ها دم ایستگاه پلیس بچه به اقا داده میشه و عصر دوباره همونجا بچه تحویل مادرداده میشه. بنظر من این یعنی امنیت و احترام به حقوق خانواده. خلاصه اینهم داستانهای من. بازم امیدوارم پای هیچ كدوممون به پلیس و داستانهاش نرسه.خوب اطلاعات من كه دراین حد بود شما از خاطرات پلیسیتون بگید

نظرات() 

پاییز و جیب خالی

چهارشنبه 23 آبان 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

پاییز یواش یواش داره برگهاش را جمع میكنه و با خودش میبره، هوا از دیروز سرد شده و من دست به دامان كاپشن داون شدم. فرصت نشد موقع برگ ریزون گشتی بزنم و از پاییز لذت ببرم اما قصد دارم اخر هفته قبل اینكه دیگه هیچ برگی رو درختها و زمین نمونه كمی پارك گردی كنم. دیروز هم امتحان را باسلام و صلوات دادم، سه ساعت امتحان بود و انصافا سخت، این روزها حال جیبمون خوب نیست، ظاهرا تحریمهای امریكا تا خود امریكا راه پیدا كرده، خوب از وقتی دیگه حقوق ra را نمیگیرم و این ترم هم دانشگاه گل و بلبل ما پرداخت ٢ واحد را به خودمون تحمیل كرد. كمی فشار رو زندگیمون اومده، دیگه اصلا نمیشه پولی اورد وسقف كردیت كارتهامون پرشده و موقع خرید باید حواسمون را جمع كنیم، خریدهای غیرضروری جمع شده و گشت و گذار با دوستان را حذف كردیم، خوب چاره ای نیست، پارسال راحت خرج میكردیم و امسال با احتیاط، برای كوتاه مدت اینجور خرج كردن را میشه تحمل كرد اما بلند مدت و بدون امید به اینكه اوضاع خوب بشه بنظرم خیلی سخت و طاقت فرسا است، چیزی كه حال و روز خیلی از مردم ایران امروز هست، متاسفانه فساد و فاصله طبقاتی غیر قابل تحمل شده، خلاصه امیدوارم روزهاتون به شادی بگذره.

نظرات() 

لذت موفقیت

پنجشنبه 17 آبان 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، اینده از ان من، 

تو اتوبوسم و دارم از كنفرانس برمیگردم، پوسترها بازخورد خوبی داشت و موقع پرزنتمون حسابی شلوغ میشد، استادم هم از كارمون راضی بود، دارم سعی میكنم تو بخش تخصصی خودمون جلو بروم و موفقیت كسب كنم، حس جاه طلبیم برای موفقیت حسابی بیدار شده. حتی جالبه میدونم برای موفقیت باید چه مسیری برم ، پیمودن و جا پای موبور گذاشتن، انصافا موبور استثنایی كار میكنه، دارم فكر میكنم یكمی از پشتكار و خستگی ناپذیر بودن و انرژی و وقت زیادی كه برای یادگرفتن میذاره مرهون این هست كه دوست دخترش شهر دیگه ای زندگی میكنه و هنوز مجرده، نمیدونم شاید هم من دارم خودم را توجیه میكنم. بهرحال خیلی دلم میخواد سری بین سرها دربیارم اما از یكطرف بخودم میگم اسمان حواست باشه برای چی اینجا هستی، درسته موفقیت بخش مهمی از زندگی ادمهاست اما یادت باشه نباید لذتهای دیگه زندگیت را فدای اون كنی، نمیدونم شاید هم همین فكر تو عمل جلوم را میگیره كه مثلا تو زمان سفر از واشنگتن به نیویورك، بجای خوندن مقاله و نامه نگاری وكارهایی كه موبور تو این زمان میكنه، ترجیح میدم تو اینستا و فیس بگردم و به اخبارگوش بدم و چرت بزنم، جدی نظر شما چیه؟ فكر میكنید باید جدی تر به موفقیت فكر كنم؟؟ میدونم الان وقتشه و مثلا پنج سال دیگه دیره چون مسیرم شكل گرفته و الان هست كه میتونم تصمیم بگیرم كه ١- كار و فعالیت جدی تر و بیشتر و یك جورهایی پررنگ كردن این بخش تو زندگیم ودرعوض موفقیت یا ٢- كار و فعالیت نسبی و كار معمولی و درعوض زندگی عادی؟ شما نظرتون چیه؟ بذاریم رای گیری؟؟

نظرات() 

دوهفته فشرده

شنبه 12 آبان 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

سلام به دوستهای خوبم
این دوهفته پیش رو حسابی سرم شلوغه. این هفته که از قبل گفتم قراره برم واشنگتن برای همایش. تو این همایش سه تا پوستر قراره با موبور پرزنت کنیم. پوستر، همون سبک روزنامه دیواری خودمون را داره که اوایل با دید ایران بنظر من چندان مهم نبود . بعد از اونجا که Fda نویسنده مشترک این پوسترها هست و من دیدم برای هر پوستر و هر جمله و هر گرافی چقدر وقت گذاشته میشه و بحث میشه. تازه اونهم نه از نظر تکنیکی که همه اینها تو جلسه های ماهیانه امون و بعد از هر ازمایش رو حیوون بحث شده بود. بلکه از نظر زیبایی جمله و مفهوم جمله، اون موقع بود که فهمیدم نه بابا ظاهرش عین کاغذ دیواری هست وگرنه اهمیت داره. البته شاید صدها پوستر درظرف سه روز پرزنت بشه. که این بمعنی نمایش دادن چندین پوستر رو صفحه نمایش همزمانه. حتی همزمان تو اون زمان ممکنه میتینگها و کلاسها و جلسه های دیگه هم برگزار بشه اما اینها به این خاطره که شدیدا این رشته تخصصی طبقه بندی شده و هرچند همه امون زیر نظر یک عنوانیم. "داروسازی صنعت" یا " فارماسیوتیکس" اما گرایشهای خیلی خیلی زیادی وجود داره. اینجا هست که تفاوت اصلی کشور جهان اول با کشور جهان سوم و صنعت و تکنولوژی و پیشرفتش کاملا به چشم میاد.
خوشبختانه همزمان دوتا مقاله هم داریم روش کار میکنیم که امیدوارم تا عید تموم بشه و چاپ بشه و همه اینها با هم کمک کنه ما به هدفمون زودتر برسیم.
فردا ظهر با اتوبوس راه میافتم حدود عصر میرسم و سه چهارساعتی تو خیابون ولو میگردم یا کافی شاپ نشینی میکنم تا میتینگی که سر شب گذاشتن را شرکت کنم و بعد برم هتل. بعد اون هم سه روز فشرده همایش و چهارشنبه عصر هم برمیگردم و بعد میافتم وسط امتحانهای میان ترم. خلاصه زندگی خوب و گل و بلبله. روزتون بخیر بای  

نظرات() 

روزانه

دوشنبه 7 آبان 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

خوب وقتشه كمی روزانه نگاری كنم، هوا سرد شده اما نه درحدی كه كت داون بپوشیم، یك چیزی بین ١٠-١٥ درجه شده، میبینبد برخلاف تصور دماش عین ایرانه. برگها هم زرد و نارنجی خوشگل شده و اكثر روزها ابریه، خوب شاید این فرقش با ایران باشه. خدمت دوستان بگم این هفته هم دوتا كوییز دارم اما دیگه با درس اشیمی الی كنار اومدم و قلق خوندنش دستم اومده هرچندهنوز بخشهایی از حرفهاش را حتی با چند بار تكرار ركورد هم نمیفهمم. دیگه اینكه از شنبه رژیم و ورزش را زیر نظر یك مربی بدن ساز ایرانی شروع كردم. مربی خوب و كار درستیه و انلاین برنامه ورزش و رژیم میده. رژیمش هیچ كاكائو و درواقع شیرینی نداره و امیدوارم بتونم درمقابل نخوردن كاكائو و بستنی مقاومت كنم. فردا شب هم جناب هالوین تشریف میارن، دیشب یك دیسكو ایرانی رفتیم كه تم هالوین نداشت و بیشتر اهنگهای راك و جز زدن، من كه خیلی بیشتر از مهمونیهای هالوین پارتی ایرانی خوشم اومد، البته این هم ایرانی بود اما سبك خاص. فردا هم بعد امتحانم شب میرم پیش راستین تا كمی تو خیابونهای اطراف محل رژه هالوین راه بریم و سوژه هالوین شكار كنیم كه عكسهاش را میذارم تو اینستا. و هفته دیگه هم دارم میرم واشنگتن برای همون سمینار سالانه داروسازان حوزه صنعت. اینكه مینویسم داروساز صنعتی اسم مناسبی برای این تجمع نیست چون درواقع محل ارائه تحقیقات در جهت تولید دارو و اثر دارو و پیشرفتهای این حوزه هست یكجورهایی همون كارهایی كه گاهی تو اخبارهای علمی در مورد دارو میشنویم . اینبار قراره بدون راستین برم و چون واشنگتن تو ٤ ساعتیه نیویوركه با اتوبوس میرم. حدود ١٠-٢٠ نفری از بچه های دانشگاه میان اما استادها و اكثر شاگردها هركدوم خودشون میرن. خوب استادها ماشینشون را ترجیح میدن، دانشجوها هم انوبوسهای چینی با مثل من اتوبوس دوطبقه، هركی هم بنا به جیبش هتل یا اتاق میگیره. قبل یا بعدش یك پست مخصوص برای پز دادن و توضیحات مبسوط و بقولی ال و بل كردن میذارم. روزهاتون به شیرینی شادی هالوین

نظرات() 

سفر زندگی

پنجشنبه 3 آبان 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اظهارفضل، زیباترین لحظات زندگی، 

ادمی بودم كه تاتر كمدی هم نمیتونست لبخند به لبم بیاره. در مقابل خنده دارترین اتفاقها فقط یك لبخند میزدم، بسختی بیاد می اوردم صدای خنده ام چه جوریه، امروز داشتم تنهایی سریال اقای دكتر را میدیدم. شروع كردم به خندیدن نه فقط لبخند، بلكه صدای خنده ام را شنیدم، بعد بیاد اوردم چطوری اكثر روزها تو دانشگاه و سر مسخره بازیهای خودم و دیگران قهقهه میزنم. و بعد فهمیدم اینها اثرات مهاجرته.اینها یادگرفتن درس زندگیه. درسته كه خیلی سختی تو این راه كشیدم، درسته كه خیلی پروسه اش طول كشید و همچنان راه زیادی جلومه. درسته كه از لحاظ كمیت پس رفت بزرگی بود، اما ارزشش را داشت ،چون به زندگیم كیفیت داد. پس برای رسیدن به ارزوهاتون با چنگ و دندون بجنگید. دیروز راستین برام مطلبی را فرستاد كه قویا فكر میكنم درسته، از اونجا كه خیلی بنظرم جالب بود لینك ترجمه فارسیش را اینجا میذارم كه شما هم استفاده كنید. سفر دردی از ذهن دوا نمی‌کند!
 فرزاد بیان: مدتی پیش با نوشته‌ای در اینترنت مواجه شدم که همین‌طور که می‌خواندم توی دلم به نویسنده‌اش بارک‌الله می‌گفتم. به نویسنده ایمیل زدم و اجازه گرفتم نوشته‌اش را فارسی کنم. نویسنده خیلی استقبال کرد و خب، من هم کلی خوشحال شدم! https://t.me/Bayanz/315
 اینهم لینك اصلی و انگلیسیش https://www.moretothat.com/travel-is-no-cure-for-the-mind/

نظرات() 

وقت

یکشنبه 29 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، چرت و پرت نویسی، خودشناسی، 

میخوام از بخشی از سختی درس خوندن به زبان انگلیسی بگم، شما كه از سال اول امریكا اوندن همراه من بودید میدونید كه من ترم اول مشكلات خیلی زیادی برای فهم كلاسها داشتم، گاهی هیچی از یك كلاس نمیفهمیدم و مجبور بودم خودم از كتاب فارسی زبان و یوتیوب و گوگل بفهمم. البته خیلی زود فهمیدم خوندن از كتاب فارسی غیر از درس دیفرانسیل انتگرال اصلا كمك كننده نیست، و كتابهای فارسیمون غیر علمی و كیلویی ترجمه شده. بگذریم، از ترم دوم سوم بود كه یادگرفتم جزوه از بقیه بگیرم و با خوندن جزوه و نصفه نیمه سركلاس فهمیدن، خودم را در حد متوسط تا متوسط خوب كلاس نگه داشتم. یواش یواش لیسنینگم بهتر شد، هم پروژه شدن با موبور هم خیلی كمك كرد كه وضع زبانم تغییر كنه و دیگه میتونستم ٩٠-١٠٠ درس را تو كلاس بفهمم و جلو برم، اما این هنوز به این معنی نیست تو لیسنینگ و درك مطلب مشكل ندارم، درواقع میشه گفت اون هوش ذاتی لازم را تو یادگیری زبان ندارم، مثلا راستین كلا١-٢ ترم كلاس زبان تو ایران رفته اما زبانش خیلی بهتر از منه و بخصوص لیسنینگش كمتر مشكل داره، اگه هم مشكلی هست تو تنبلیش برای یادگیری سیستمیك كلمه اكادمیك هست. یك جورهایی من كاملا با سیستم اموزش پروش ایران بزرگ شدم اما هوش eq پایینی دارم اما راستین كه ناپلئونی نمره میگرفته این بخش هوشش، یعنی یادگیری از محیط حسابی قوی شده. خلاصه همه اینها را گفتم كه بگم همچنان از زبان بخصوص بخش لیسنینگ مینالم. برای درس شیمی الی مجبورشدم برای اولین بارصدای استاد را ضبط كنم، شاید یك بخش را ده بارگوش میكنم و اخرش نمیفهمم چی گفت اما خوب مطمئنم تا اخر ترم سردرمیارم . قضیه اینه گاهی اوقات حرفهای موبور را هم نمیفهمم فقط اونقدر باهاش صمیمی شدم كه مجبورش میكنم عین ده بار را تكرار كنه و یا با سرعت كم بگه كه اخرش بفهمم، اما خب خودمونیم همیشه كه نمیشه این روش را اجرا كرد، باید برای زبان خوندن وقت بگذارم اما برنامه سنگین وقتی برای اینكار نمیذاره. البته اگه این حرف را جلو موبور بزنم به فارسی میگه " خیلی تنبلی"" جالبه یادگرفته خ را تلفظ كنه" در واقع منرا بخوبی میشناسه كه چطور وقت تلف میكنم، امروز میخواستم همون درس شیمی الی را بخونم كه سه شنبه امتحان دارم. شاید اگه ٣ ساعت مداوم و یا ٤ ساعت غیر مدارم می نشستم همون صبح ،درس خوندن را تموم میكردم اما قضیه اینه یكربع میشینم یكساعت دوساعت دور خودم میگردم و باز تكرار، اینطور بخودم میام و میبینم درس را خونده ام اما كل روزم را هم غیر بیهوده براش سوزوندم. خوب حالا موبور كه مدل و الگوی من برای موفقیت هست، احتمالا این وسط سه تا مقاله خونده، یك صفحه از تزش رانوشته درسش را هم خونده ورزشش را هم كرده و حتی مثلا با یكی از نرم افزارهایی كه برای كارمون ضروریه تمرین كرده، خلاصه اینطوری میشه كه یكی موفقه و یكی دنبال موفقیت میدوه." استفاده مفید از وقت"

نظرات() 

مد

یکشنبه 22 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، 

دوسال اولی كه اومده بودم اینجا اگه خرید لباسی میكردم همون اصول ایران را درنظر میگرفتم. یعنی لباسی كه میشه تو مهمونیهای ایران پوشید و یا مانتو و شلواری كه بدرد ایران هم بخوره. تو دوسال بعدی یعنی از وقتی كه میدونستم حالا حالا برگشتی به ایران نیست. خریدهامون را براساس جامعه اینجا و البته جیبمون تنظیم میكردم. اینجوری بود كه دیشب وقتی خواستم برای وقت گذرونی كمی تو اینستا و این جورصفحه ها بگردم شوك شدم. اول بخاطر اینكه در عرض دوسال چقدر از این جامعه و طرز فكر فاصله گرفته بودم كه حتی دیدن این صفحات برام عجیب بود و دوم ترس از جامعه ایران و بیاد اوردن همه چشم و هم چشمیها، مد و رقابت برای ناخن و دماغ و موی قشنگتر. اون زمان كه من ایران بودم من هم بخشی از این جامعه بودم، ماهی یكبار ارایشگاه برای ناخن، ماهی یكبار برای مو، هر فصل دنبال مد مانتو و روسری. لیزر و بوتاكس واخرین تكنیكهای رسیدگی به پوست.ولی حالا عملا و فكرا كیلومترها از این طرز فكر فاصله گرفتم و چقدر راحتتر و ساده تر زندگی میكنم. جالبه با این وجود هنوز با فاصله زیادی متفاوت از دانشجوهای دیگه هستم طوری كه یكی دوبار ازشون شنیدم كه من خیلی پول صرف مو و لباس میكنم و به اصطلاح ( وای جالبه كلمه فارسیش یادم نمیاد)دور میریزم. كدوم درسته، مسلما زندگی الان. چون اولین حسم بعد از دیدن این صفحات ترس بود و بعد تعجب.

نظرات() 

اب و هوای زمستونها

جمعه 20 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نیویورک، نگاه اول، 

دیروز یك بارون حسابی اومد و از امروز هم رسما برگها مهمون زمین شدند و پاییز رخ نمایی كرد. هوا هم یك ریزه خنك شده كه البته همچنان هول و حوش ٢٠ +میچرخه. خلاصه با یك كت راحت میشه از این هوا لذت برد. درواقع این شهر با اینكه بهار و پاییز كوتاهتر از سه ماه داره اما عملا چهارفصلیه، درحالی كه تهران زمستونش حذف شده و جاش یك پاییز طولانی سرد و بدون بارون داره. البته خیلیها وقتی اسم زمستون نیویورك میاد یاد قطب شمال می افتن كه خوب این اشتباهی بود كه خود من هم میكردم.:) در واقع عدد -١٠ برای ما ایرانیها یعنی خیلی سرد و -٢٠ بعنی قطب، كه خوب قضیه اینه اولا ما همچین سرمایی را كم تو ایران داریم كه دقیقا حسش را بدونیم دوم پالتو و كاپشنهامون اصلا مناسب این سرما نیست. یعنی -٢٠ به این معنی نیست ده لایه لباس رو هم بپوشیم بلكه به معنی كنار گذاشتن پالتوهای معمولمون و پوشیدن نوعی كاپشن هست كه اتفاقا كلفت و ضخیم هم نیست. این كاپشنها را شاید بعنوان كاپشن پفی تو ایران هم دیده باشید. یعنی داخلش پشم شیشه و درحالت مرغوب پر هست كه بعنوان عایق عمل میكنه و اینطوری سرمای -١٠ یا -٢٠ با این نوع كاپشن و دستكش و كلاه و شال گردن تبدیل به یك زمستون مفرح میشه. سال اول كه من اینجا بودم این نوع كاپشن را نداشتم و با یك پالتو و چند لایه بافتنی زمستون را سر كردم كه انصافا اذیت شدم، اما از سال دوم كه این كاپشنها( داون) را خریدم حسابی از زمستونش هم لذت بردم. و اما كفش. ماه اول كه رسیدیم امریكا پاییز بود وخواستیم برای راستین كفش بخریم. خوب راستین كفش لازم بود و ما هم تازه رسیده بودیم و اصلا با فروشگاهها و حراجیهای اینجا اشنا نبودیم مستقیم رفتیم تو اولین مغازه مغازه كفش فروشی نزدیك خوابگاه و با اینكه فروشنده با اطمینان میگفت نیم بوت برای زمستونهای برفی اینجا كافیه، ما با شك و تردید فراوون با پرداخت سه برایر هزینه ای كه الان برای یك كفش مارك میكنیم نیم بوت را خریدیم و بعدا فهمیدیم بیشتر از كافی هم بوده و ازاون زمستون پر برف و بارونی شبه قطبی كه ما تصور میكردیم خبری نیست. خلاصه یكجورهایی امروز نقش گزارشگر اب و هوای نیویورك را بازی كردم.

نظرات() 

روزانه

یکشنبه 15 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

سلام به دوستهای گل. یکشنبه هست و با کمی تنبلی دیر بیدار شدم یکجورهایی سعی میکنم کمی با این تشویقیهای کوچیک بخودم جایزه بدم که الان علتش را خدمتتون میگم. کلی کار خونه دارم چون دوسه هفته هست وقت نمیکنم تمیز کاری کنم و گذاشتم برای امروز. جدا از اون درس خوندن هم هست چون سه شنبه امتحان ارگانیک کمیستری داریم. درواقع شش تا کوییز . یک میان ترم و یک پایان ترم مجموعه این درس سنگین پرامتحانه. استادمون ملالغتی با جزییات، واکنشها را توضیح میده و تو امتحانها ازمون میخواد. کوییز سری پیش را با وجود اینکه خونده بودم خراب کردم که علتش اینه توضیحات را با اصطلاحهای شیمی مورد علاقه اش و نشون دادن مکانیسمها با شکل ننوشتم. برای همینه که کمی نگران این درس هستم که ایا اخرش موفق میشم به زبون مورد علاقه این استاد بنویسم یا نه.جالبه درسی هست که واقعا بدردم هم نمیخوره.  ازوقتی حقوقم با تمدید نشدن پول  پروژه و تی تی هم به کارهام اضافه شدن حدود یک چهارم شده که سری پیش توضیح دادم  زیر فشار اقتصادی رفتیم و باید مراعات کنیم. شاید درکل ناامید شدنم از پروژه. تی ای شدن. حقوق پایین. درس مزخرف. نگرانی از تز و درنظر گرفتن احتمال موفقیت خیلی کم  اون پروسه ای که  که  زمان رسیدن به گرین کارت را نصف میکرد باعث شده یک مدت اضطراب و استرس تو ناخوداگاهم حک بشه که با خوب نخوابیدن و حس استرس همیشگی همراه شده. همین بود که تصمیم گرفتم تا فرصت تراپیستهای رایگان دانشگاه و بقول خودشون بشدت محرمانه را امتحان کنم . تاحالا یک جلسه رفتم و فعلا گزارش زندگی دادم. هرجند نمیتونم و نمیخوام کامل اعتماد کنم و همه زندگیم را به مشاور تحویل بدم. اما چیزی که برام جالب بود این بود طرف امریکایی بود و هیچی در مورد وضعیت دانشجوهای اینترنشنال نمیدونست و با شنیدن اینکه ما نمیتونیم خانواده هامون را ببینیم و قانونهای تراول بن چشمهاش گرد و گردتر میشدو فقط میگفت قابل درکه چرا استرس داری. خلاصه به دوستانی که قصد مهاجرت دارن توصیه میکنم یا امریکا را از لیستتون خط بزنید یا خودتون را برای یک دوره ده ساله ندیدن خانواده اماده کنید. اخه شنیدم داره یک قانون ژانویه تو سنا مطرح میشه که درصورت تصویب ،عملا 10-15 بعد درس نمیشه از امریکا خارج شد.
خوب من برم که خیلی کار خونه و درس دارم. 
روزهاتون به زیبایی پاییز
راستی برای من که سپتامبر یعنی شهریور مهرخودمون خیلی زود گذشت برای شما چطور بود؟
شلاله جان مدتی هست کم پیدایی، خوبی؟

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 32 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :