تبلیغات
my white house - مطالب اسمان پندار
my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

زندگی در ارزو

چهارشنبه 30 مرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

دوهفته ای تا پایان سال پنجم زندگی من تو امریكا مونده، پنج سال زندگی تو امریكا، سرزمین ارزوها و نهایت و تمام ارزوی من تو دهه سی سالگی.اما ایا این ارزو واقعی بود، خیلی اوقات ما ادمها به ارزوهامون نمیرسیم اما حالا كه من به ارزوم رسیدم و دارم زندگیش میكنم راضی هستم؟؟ حس خوشبختی میكنم؟؟ فكر میكنید جواب من چی باشه؟ جوابتون درسته من احساس رضایت از تصمیمم دارم و بابت فرصت شاد بودن و ارامش داشتن و حتی زندگی در دنیای ارزوم احساس خوشبختی میكنم. مسلما زندگی اینجا سراسر راحتی و اسایش نیست، اصلا اینطور نیست كه بیان ارامش و رضایت را دودستی تقدیمت كنن اما من از این سبك تلاش برای شادی و ارامش راضیم. بذارید یك طور دیگه بگم، درواقع زندگی حركت توی یك مسیر دایره ای شكله. تموم انتخابها و روزانه های ما توی این دایره شكل میگیره. گاهی تصمیم میگیریم ادامه تحصیل بدیم تغییر اساسی رشته تحصیلی و كار بدیم ،مهاجرت كنیم، یا ازدواج كنیم و اینطوری هست كه دایره امون بزرگتر میشه و فرصتها و انتخابهای بیشتری را با بزرگتركردن دایره امون زندگی میكنیم، خوب من زندگی را اینطور میبینم و بنظرم اومدن به امریكا و تلاش برای زندگی به سبكهای دیگه این دایره را بزرگ و بزرگتر میكنه. قطر این دایره با پول ساخته نشده هرچند بشدت معتقدم پول هم میتونه كمك اساسی در بزرگ كردن دایره امون داشته باشه. شما از دوسال قبل مهاجرت من همراه من با این وبلاگ بودید و شاهدید سختیهای زیادی بخصوص سال اول تحمل كردم ..... خوب مترو رسید و رشته حرفم پاره شد و حالا یك روز دیگه هست و باز مترو و من كه سعی میكنم یادم بیاد چی میخواستم بنویسم خوب داشتم میگفتم شما شاهد این هستید كه تو این مسیر سختی و شیرینی هردو وجود داشت، بعضی این سختیها میتونست نباشه اما بهرحال پیش اومد اما دركل از مسیری كه برای رسیدن به این نقطه اومدم راضیم و بنظرم فراتر از حد تصوراتم تو سال اول مهاجرتم هست. سال اول فقط سعی میكردم بتونم تو گرداب عظیمی كه منرا احاطه كرده بود سرم را بالا نگه دارم همین تلاش شنا را بهم یاد داد كه باعث شد از اون گرداب نجات پیدا كنم خودم را به دریا برسونم، موجها سهمگین بود اما من یادگرفتم تو فاصله بین موجها شنا كنم و از ستاره ها برای پیدا كردن ساحل استفاده كنم. الان میدونم در جهت ساحل دارم شنا میكنم از شنا لذت میبرم چون میدونم باعث میشه بازوهای قویتری داشته باشم، موجهای سهمگین همچنان هستن، گهگاهی طوفانهای دریایی، اما من دریا اموخته میدونم طوفانها موندگار نیستن و اگه خواهان یك ساحل زیبا هستم شنا لازمه كاره. میدونم بعضیها قایق دارن. اما اینرا هم میدونم اخرش هردومیرسیم مهم اینه از شنا كردن و رشدم لذت ببرم خوب اونی كه تو ذهنم بود دیگه برای متن دوم روی كاغذ نیومد:)بیخیال اصل اینه كه دارم ابخند میزنم. فقط یادم میاد كه میخواستم بگم باید از هرلحظه روزهام لذت ببرم چون این لحظات تكرار نمیشه. مثل روزهای زندگی تو نیویورك ، بروكلین، مترو سواری ، دانشگاه و جمع خوب دانشگاه. روزتون پرلبخند

نظرات() 

خوب و بد اسمان

دوشنبه 28 مرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، 

از دست اسمان( خودم) ناراحت و دلخورم. اسمان مثل هر ادم دیگه مجموعه ای از خوبیها و بدیها است. اسمان دختر مهربونیه كه سعی میكنه خیرخواه و كمك كننده هم باشه. عیب هایی هم داره مثلا عجول ، و خیلی رك هست. یكی دیگه از اخلاقهاش اینه كه تاحد زیادی نظر دیگران براش خیلی اهمیت داره. خوب حالا تصمیم گرفتم نظر شما دوستان را در مورد خوب و بد اسمان بدونم . پس لطفا بدون اسم و یا حتی ادرس ایمیل برام نظر بذارید و از خوب و بدم بگید. احتمالا از لحاظ روانشناسی روش غلطی برای اصلاح اخلاقهام انتخاب كردم اما بیخیال، فعلا بخش منطق مغزم كار نمیكنه( اووپس یك اخلاق بد دیگه)

نظرات() 

زنك

چهارشنبه 16 مرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

دیروز اینترنشیپ تموم شد و رفت، خیلی براش ذوق داشتم و فكر میكردم میتونه دروازه ای بشه برای كار واقعی، اما اونقدر رییس كوچیك اذیتم كرد كه فقط بیصبرانه منتظر بودم این دوره تموم بشه و هرچند شركت خیلی خیلی خوبیه اما حتی فكر همكارشدن با رییس كوچیك هم تنم را میلرزونه و ترجیح میدم كار توی شركت دیگه ای پیدا كنم، با وجود اینكه رییس بزرگ ادم خیلی خوبیه و خیلی هم اطلاعاتش بالاست اما حتی به زبان نیاوردم كه ایا بعدا پوزیشن خالی برای من داره یانه. دیروزفایلهای كارم را منتقل كردم و لپ تاپ راتحویل دادم و با غمی شیرین برگشتم نیویورك. انقدر این مدت چه فیزیكی چه روحی سنگین و سخت گذشت كه الان حال كسی را دارم كه تازه از بستر بیماری اومده بیرون و یواش یواش داره به خودش برمیگرده. پاراگراف پایین فقط یك نمونه از روزهایی هست كه با رییس كوچیك داشتم. این هفته دوروز دیگه ازاینترنشیپ مونده و هفته دیگه هم كنفرانس و پنجشنبه جمعه باز باید برگردم برای گزارش نهایی از اینترنشیپم و در نهایت تمام. امروز این رییس زنم باید گزارشی از یك پروژه كه داره كار میكنه بده، دوسه روزه داره مثل یك دستیار اتمام وقت ازم كار میكشه و بدتر از اون اینه بینهایت ادم مزخرفیه. اشتباه میكنه و قبل اینكه من بهش توضیح بدم كه اشتباهی داری اطلاعات و یا گراف اشتباه را نگاه میكنی شروع میكنه به داد كشیدن. بعد كه دادش تموم میشه و بهش توضیح میدم تو رو خودش نمیاره چه برسه به معذرت خواهی. الان دارم فكر میكنم رفتارش را به رییسش گزارش بدم یانه، اصلا چه رفتار و عكس العملی باید در مقابل رفتارش داشته باشم. فكر میكنم لازمه دست از سكوت و صبر زیاد دست بردارم. عدم اعتماد بنفس موقعیت اینترنشیپ و مهاجر بودن و عدم اعتماد بنفس خودم باعث شده با صبر فوق العاده شاهد دادزدنهاش باشم و بعد كه اروم شد بهش توضیح بدم كه اشتباه كرده و یا اگه من اشتباه كرده باشم درست كنم. اما مطمئنا این راهش نیست و باید روش درست مقابله را یاد بگیرم. ساعت ٢ میتینگ برای تحویل گزارشش داره و با زرنگی گفت ساعت ١ دوباره برگرد و بعد كه من میتینگ دارم میتونی بری سراغ بقیه پروژه های رییس بزرگ. جالبه اون روز اونقدر داد كشید كه دایركتوری كه تو دوتا اتاق بعدی دفتر داره شنیده بود و اومد دفترم و سعی كرد از دلم در بیاره هرچند اصلا برای یك گروه دیگه هست. و بعد از اون هم حسابی با من گرم و صمیمی شد و تو لینكدین هم كلی پیام تعریف برام گذاشت. هم دفتریم هم كه از اولین باری كه متوجه شد من دارم خیلی خیلی اذیت میشم برام توضیح داد بخاطر همین اخلاقش هیچ زیر دستی نداره و مجبورن فقط اینترن استخدام كنن چون هیچ كس حاضر نیست باهاش كار كنه و ادمیه كه مشكل داره. خلاصه بعد از مشورت با دوستهای ایرانیم تصمیم گرفتم رفتارش را گزارش نكنم و منتظر بمونم اینترنشیپ تموم بشه و از دست این ادمی كه ریاست و رفتار درست بلد نیست راحت بشم، جالبه عصر همون روزی كه حسابی داد كشید بعد اینكه گزارشش را تحویل داد ازم تشكر كرد و گفت كاشكی میشد دوسه هفته اینترنشیپم بیشتر باشه كه پروژه ای كه داره كار میكنه را تموم كنه و تحویل بده، اون موقع واقعا یك بیلاخ كامل لازم داشت، تو دلم میگفتم تو نمیدونی كه من ساعت میشمارم تا اینترنشیپ تموم بشه. اما درعوض لبخند زدم و گفتم متاسفانه نمیشه، گفت اره پرسیدم گفتند نمیشه

نظرات() 

ازصفر تا بیست

دوشنبه 7 مرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

شماها همیشه از روز اول با من بودید، تو لحظه های سخت شروع زندگی از یك زاویه دیگه. باز هم میخوام همسفرتون كنم توی یك مرحله پرچالش دیگه. اماده سفر هستید. باید بریم. دوسه سال پیش مراحل رسیدن به گرین كارت را توضیح داده بودم و از niw بعنوان میان بر اسم برده بودم. دقیقا یادم نیست برای كی پیش بینی كرده بودم، احتمالا یكسال پیش. بهرحال میخوام بگم از فردا این مرحله را رسما شروع میكنیم و خواستم شما را هم همسفر راه كنم. چندماه پیش یادتونه گفتم میخوام برای كاری اقدام كنم و به شانس احتیاج دارم، خوب اون موقع با معروفترین وكیل مهاجرت از طریق niw تماس گرفتم و شرایطم را توضیح دادم. جوابش این بود كه با اینكه قطعا حائز شرط niw هستم اما بهتره تا پایان درسم منتظر بمونم تا مقاله هام هم چاپ بشه. خوب منم دیگه پیگیری نكردم تا دوسه هفته پیش كه یكی از شما خوبان(هدا) بهم گفت دختر چرا برای niw اقدام نمیكنی و تو شرایط دانشجویی احتمال گرفتنش بیشتر از بعد فارغ التحصیلی هست و حتی میشه با سایتیشن پایین هم اقدام كرد. خوب این شد كه من دوباره رزومه ام را برای دوتا وكیل دیگه فرستادم. (ارزیابی رزومه و كیس رایگانه) خوب بذارید قبل اینكه برم سراغ نتیجه ارزیابی كنی یكذره راجع به niw بگم. بچه های دانشجویی كه تعداد مقاله بالا سایتیشن خوب دارن بجای اینكه برن سراغ كار و بعد از طریق كارفرما برای كارت سبز اقدام كنن میتونن از طریق دو روش EB1, یا EB2 اقدام كنند. برای EB1 باید تعداد مقاله و سایتیشن خیلی بالا داشت. اما دانشجوهایی كه كارشون مسخصا درجهت منافع ملی امریكا باشه میتونن برای EB2 niw اقدام كنن. با اینحال این دسته هم حداقل ٣٠ سایتیشنی رو مقاله هاشون باید داشته باشن. سال 2016 ظاهرا یكی با ١٥ سایتیشن موردش را به دادگاه میكشونه و برنده میشه و از 2016 بندی اضافه میشه كه درصورتی كه كارت كاملا درجهت منافع مردم امریكا باشه و ال و بل باشی میشه تعدادسایتیشن پایین هم از طریق این بند قانونی اقدام كرد ولی كیست باید خیلی قوی باشه حالا پیچیدگی داستان من اینه كه من هنوز یك مقاله هم چاپ نكردم كه یك سایتیشن ناقابل هم داشته باشم. یعنی من صفر سایتیشن هستم. فقط كارم درجهت منافع امریكا هست و رزومه ام خوبه. خوب حالا بنظرتون یك وكیل با این شرایط چه جوابی بمن میده؟! وكیل اول گفت با اینكه كارم قطعا درجهت منافع امریكا هست اما هیچ ابزاری جز روزمه برای ثابت كردنش نداریم و بهتره تا فارغ التحصیلیت صبر كنیم كه تا اون موقع مقاله هات بعنوان ابزار اثبات كارت هم چاپ شده باشه. اضافه كنم مقاله اولمون را دسامبر( دی) فرستادیم fda چون اونها هم نویسنده مشترك هستن و هنوز بهمون برنگردوندن و معلوم هم نیست ایا تا اخر تابستون جواب میدن یا اخر سال میلادی. خود چاپ مقاله هم حداقل ٢-٣ ماه وقت میبره. و اما وكیل دوم، گفت من حتما واجد شرایط niw هستم و كیسم را شروع میكنه و تو دوسه ماهی كه طول میكشه مداركت و ركامندیشنهات را اماده كنی مقاله ات هم چاپ میشه و اونوقت پرونده ات را فایل میكنیم هرچند تو نامه دومش حتی مقاله را هم اسم نبرد.. خوب من را هم كه میشناسید؟ تصمیم گرفتم باز ریسك كنم و با این وكیل جلو برم. قرارداد را دیروز فرستادم و فردا هم پول را میریزیم به حسابشون.راستش كارهای اماده سازی سنگین هست چون باید ركامندیشنهای خیلی قوی بگیرم. دوسه نفر ادم مهم را درنظر دارم. یكیش رییس یك بخش بزرگ fda كه نویسنده مشترك مقاله هامون هم هست و یكیش هم رییس كنفرانسی كه قراره سه هفته دیگه برم و پوستر پرزنت كنم . مفر سوم استادم و چهارمی هم رییس بزرگ تو شركتی كه كارمیكنم یكی هم ادم خیلی معروفی كه تو بخش فارماكوكینتیك كلی مقاله داره و یك سلام علیكی باهاش دارم. سه تای اخر بنظرم حله اما دوتای اول خیلی خیلی واجب و ضروریه و ادمهای خیلی كله گنده ای هستن. برام ارزو كنید كه با نوشتن ركامندیشن و فرستادن رزومه اشون بمن موافقت كنند. خلاصه قراره چندماه مهم و سرنوشت سازی را پیش رو داشته باشم. از همه مهمتر بشدت به چاپ مقاله احتیاج دارم. برام ارزوكنید دیگه بعد هشت ماه fda این مقاله را كامل كنه و برامون بفرسته تا زودتر چاپش كنیم. واقعا به انرژی و ارزوهای خوبتون احتیاج دارم. به امید روزهای سبز

نظرات() 

یك چیزیش كمه

پنجشنبه 3 مرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:زشت وزیبا، اینده از ان من، 

امروز سومین روز از هفته ای هست كه رییس بزرگ مرخصیه، رفته ژاپن تعطیلات و رییس كوچیك همون زن بی اعصاب عملا روزگار برام نذاشته، قضیه اینه كه طرف اونقدر بی اعصاب و بی ادبه كه كسی زیر دستش كار نمیكنه، جالبه فهمیدم رییس بزرك هم به این خاطر تنها كار میكنه كه بیش از حد معتاد به كاره و از كارمنداش بیش از حد كار میكشیده و خلاصه این شده كه الان این دوتا ادم از دوگروه مختلف دارن با هم كار میكنن و چاره ای جز گرفتن اینترن برای تابستونها ندارن چون كسی كه استخدام هست حاضر نیست براشون كار كنه، اینهم شانس كچل من. قضیه اینه خود شركت خیلی خوبه، شركت معروف پولدار و درواقع دومین شركت برتر داروسازی امریكا. محیط خوب و اروم، دفاتر مجزا، و كلا از همه نظر درست و حسابی و این شانس تجربه اینترنشیپ دقیقا تو زمینه ای از فارماكوكینتیك كه دوست دارم در اینده توش كار كنم. از اونطرف شركت جای خوب نیوجرسی هست و نزدیك به نیویورك طوری كه راحت میشه اخرهفته ها رفت و اومد كرد كلا از همه نظر میتونست محیط كاری ایده ال برای اینده بشه، حتی كار و یادگیریش هم نسبتا برام اسونه و چالش نداره، خلاصه همه چیز گل و بلبل، جز اصل مطلب كه صاف همكار اینده ام( رییس كوچیك) ادم فوق العاده عوضیه. اینطور بگم با اینكه فكر می كنم تاثیر خوبی روی دوتاشون گذاشتم و اگه فرصت شغلی داشته باشن و بهشون بگم راحت قبولم كنن اما فكر كنم بهتره بخاطر سلامت روح و روانم از خیر این فرصت بگذرم. یك چیز دیگه هم كه ذهنم را در مورد كار واقعی مشغول كرده اینه فرض كنیم معجزه ای بشه و رییس كوچیك بذاره بره و صد در صد همه چی گلزار بشه. اینجا خونه ها عالی و بزرگ تو بهترین محله های نیوجرسی و نزدیك شركت، مسیر رفت و اومدكوتاه شبه چالوس ازنظر سبزی و زیبایی تا محل كار، نزدیكی به نیویورك و رفت و اومد راحت هفتگی به نیویورك و استفاده از امكانات و تفریحات ، احتمالا حقوق خوب چون تا دلتون بخواد ماشین بنز و بی ام و پورش و ال و بل تو پاركینگهای شركت صبح تا شب افتاب داغ میخوره. ساعتهای كاری فوق العاده خوب، غذای خوب.... اما یك چیزی كمه. یعنی میتونم تصور كنم باوجود همه اینها یك چیزی سرجاش نیست. میدونید حس میكنم ته این زندگی و رویای امریكایی یك چیزی میتونه گم باشه. خوب شاید این گمشده حس رضایت باشه. میدونید من الان از محیط دانشگاه خیلی راضیم. كار و تحقیق تو محیط دانشگاه دقیقا با گروه خونی من جور هست و احساس موفقیت و رضایت از خودم میكنم اما نمیدونم چرا یك حسی بهم میگه تو محیط كاری اینده این حس میپره ، راستش خودم هم نمیدونم دلیلش چیه و حتی نمیتونم مطمئن باشم چون هنوز نرسیده. نمیدونم شایدمن به چالش و رقابت و بالا كشیدن خو گرفته باشم و تصور یك كار روتین بدون هیجان و خالی بنظرم بیاد، خونه های بزرگ میتونه بیش از حد برای دونفر ادم بزرگ باشه، تو این محله ها نه ادمی میبینی نه مغازه ای، همه تو خونه و تك و توك ماشینهایی كه صبحهااز گاراژ خونه ها درمیاد و میرن بسمت محل كار یا هایپر ماركتها كه احتمالا خرید ماهیانه اشون را بكنن و شبها برمیگردن تو گاراژ. حتی وقتی میدونم خیلی راحت میشه دراینده بنز یا پورش خرید حسش برام با ماشین الان زیر پام فرقی نداره. جالبه ادم انگار خانواده و فامیل و دوست و اشناش را میخواد( البته بهیچ عنوان فكر نكنید منظورم برگشت به ایران هست، اصلا و ابدا كه جز دیدار خانواده ام ایران برام جز كشور درد و مردمی كه بهم رحم ندارن خاطره ای نداره) خلاصه وسط این اینده كاری بنظرم یك چیزی كم هست كه نمیدونم چیه

نظرات() 

هزینه ها

شنبه 15 تیر 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نیویورک، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، نگاه اول، 

سلام به دوستهای عزیزم. 
امروز سومین روز از تعطیلات لانگ ویکند تو امریکاست. خوب ما به دو دلیل جای خاصی نرفتیم اول از همه فرصتی برای استراحت جسمی و دوم مسایل مالی. دیشب حساب کردیم دیدم حدود 12000 دلار به کردیتهامون بدهکاریم و برای همین باید خیلی دست به عصا خرج کنیم. خصوصا که امسال خبری از حقوق fda برای من نیست و خیلی خیلی حقوقم پایین میاد. این وسط مسافرتهایی مثل شرکت تو  کنفرانس هم پبش میاد که دانشگاه ما خیلی دیر و کمتر از هزینه پول پرداخت میکنه. شروع به نوشتن پست کردم اما هنوز نمیدونم در مورد چی بنویسم.
چطوره برگردم و یکم 5 سال گذشته را مرور کنم شاید هم برم سراغ بحث مهاجرت به امریکا نظرتون چیه. سال 93 بود که من با سر پریدم تو دل مهاجرت. اون موقع انقدر میخواستم برم که حتی اگه تنها راه ممکن مهاجرت قاچاقی میشد انجام میدادم. البته خوشبختانه تعدادی راه برای رفتن بود و هست که اخرش موفق شدم از راه دانشجویی به امریکا بیام. اون موقع حدود 7 سال تمام سعیم را برای رفتن به کانادا كرده بودم یك بدشانسی تمام عیار اولیه و بعد مشكل زبان .البته شاید اگه مجبور نبودم که کار کنم باید یکسال خونه میموندم و تموم وقت زبان میخوندم و از سد بدشانسی اولیه سر فایلمون به قوت زبان تو مرحله بعدی میگذشتم. خلاصه نشد و مسیر به امریکا ختم شد. میدونید دوستان من هنوز مشکل زبان دارم و نوشتن این پاراگراف قبلی تلنگری شد که الان فکر کنم خوب من همین الان هم توی یک برهه دیگه دارم با سد زبان دست و پنجه نرم میکنم که به تقویت شتابی زبان احتیاج دارم و دوباره دارم همون اشتباه را انجام میدم. الان هم وقتی هستش که به یک همت بالا برای تقویت سیستماتیک زبان احتیاج دارم. اینجاست که فرشته های خیر و شر روی شونه هام دارن میجنگن. شر یا تنبلی یا توجیه میگه تو همین الانش هم وقت برای خودت نداری. داری بهرحال پیش میری. فرشته خوب میگه. همین الان خودت داشتی گذشته ات را واکاوی میکردی و میگفتی من باید این کار را میکردم. ببین دوباره مشابه همون شرایط را یکجای دیگه داری. میخوای باز تو اینده حسرتش را بخوری، فرشته شیطون میگه. ای بابا اومدیم یك پست بنویسیم به كجا ختم شد.
این هم مقوله زبان و معظل همیشگی من. همونطور که میدونید من از مهاجرتمون خیلی خیلی راضیم( اسم مهاجرت میارم اما فعلا در مرحله خونه به دوشی و بیجایی هستیم). تازگیها فهمیدم یکی از دلایل راضی بودنم ذات پویا طلب من هست. من ایران هم کار سنگین میکردم اما از کار اصلا لذت نمیبردم. اینکه کار تحقیق اینجا را دوست دارم اینه که هدف داره. جلو میره و تغییر را میشه دید. کارتو داروخانه بعنوان یک داروساز این حس را برای من نداشت. شاید لحظه ای مریضی از مشاوره ات تشکر کنه اما اون حس رضایت عمیق ایجاد تغییر را بهم نمیداد. اینجا وقتی میبینم نتیجه کارم هرچند بصورت جزیی تغییری تو علم داروسازی داره حس خوبی بهم منتقل میشه. در واقع یک پروژه تحقیقی ابتدا مسیر و انتها داره. البته قدرت مسایل مالی را هم نباید تو مساله رضایت شغلی دست کم گرفت. بنظرم اگه میدونستم بعد از اینهمه کار تحقیقی. دراخر شغلی با درامد پایین دارم مسلما تا این حد احساس رضایت نمیكردم .حالا که بحث پول را مطرح کردم. خوبه یک سر به درامدها هم بزنم. فقط اینرا اضافه کنم. من خیلی به این قضایا وارد نیستم وهمه چیز را حدودی میگم و دوستانی که امریکا زندگی میکنن اگه متوجه شدن برداشتم اشتباهه لطفا تصحیح کنند.خوب من اینجا راجع به حقوق میگم و مسلما درامد شغلهای ازاد و خاص خیلی فرق داره. فکر کنم درامد متوسط معمولی تو امریکا 40000 تا 70000درسال باشه. پایینتر از 40000 درسال مثلا مثل خود ما، یا باید خیلی سخت زندگی کنیم یا به امید اینده از رو كردیت خرج كنیم. درامد از 60000 تا 90000 درسال درامد متوسط خوب میشه. حقوق داروساز اینجا 120000 دلار درساله که درامد خوبی حساب میشه. اما این درامد ثابت هست. حقوق یک تازه کار با phd میتونه از 90000 درسال شروع بشه اما خوبیش اینه ثابت نیست که با کسب تجربه و به اصطلاح درجه علمی بالاتر که به تعداد سال تجربه تو رشته بستگی داره این حقوق بالا میره. ابته اگه مدیر بخشی بشیم مسلما درامد خیلی بالاتر بره و میتونه به حدود 200000 درسال برسه. میدونم درامد دندانپزشک و پزشک هم چیزی بین 150000 تا 250000 درسال هست که البته مثلا طرف اگه پزشک جراح باشه تا 700000-800000 درسال درامدش بالا میره که خوب پزشکهای جراح خودمون هم تو ایران به همین نسبت خیلی بالاتر از بقیه درامد دارن. حالا برای مثلا زندگی تو نیویورک به چقدر درامد احتیاج داریم؟
میدونید که نیویورک یکی از گرونترین شهرهای دنیا هست و مثلا اینجا با پولی که برای اجاره یک اتاق میدیم میشه یک خونه یک خوابه یا حتی چندخوابه تو ایالتهای دیگه گرفت. اما کسی که زندگی تو نیویورک را انتخاب میکنه انقدر عاشق استایل و شیوه متفاوت زندگی اینجا هست که همین را هم بعنوان بخشی از این شیوه قبول میکنه. خوب و اما هزینه ها. هزینه یک اتاق متوسط ماهیانه از 1000 تا 1700 میتونه متفاوت باشه. البته مثلا دوستهامون یک زیرزمین دوخوابه تو قسمت خوب بروکلین با ماهی 2000 تا اجاره کردن، اما خوب نور نداره. حالا خونه یک خوابه  معمولی هم میتونه از 1500 تا 2500 بسته به محله متفاوت باشه. خورد و خوراک تو امریکا تقریبا یکسانه. از ماهیانه 800 برای خورد و خوراک پایه تا 1500 برای متوسط و 2000 بایک کوچولو بریز و بپاش رستورانی برای دونفر میتونه متفاوت باشه. البته مالیات چیزی هست که تو امریکا خیلی مطرحه. اینجا تو نیویورک رو هرچیزی 20 درصد مالیات داریم. از شیر گرفته تا خونه. حتی رو حقوقت مثلا حقوقت 1500 در ماه تعیین شده اما میبینی 1300 میاد تو حسابت و اون 200 دلار رفته برای مالیات. حالا از همه حقوقهای سالیانه ای که بالا گفتم یک 15 % کم کنید تا عدد واقعیش را ببینید. و اما بقیه قیمتها. خرج رفت و اومد تو نیویورک تا ماهی 150 دلار هم میرسه. قیمت بنزین گالنی حدود 2.8 دلارو البته قیمتش ایالت به ایالت و روز بروز هم فرق میکنه. هر گالن حدود 3.7 لیتر میشه. دیگه قیمت چی را براتون بگم؟ شهریه دانشگاه ما ترمی 13000 دلار هست یا بهتره بگم بسته به خصوصی یا دولتی بودن سالی حدود 25000 دلاره. و اما قیمت ماشین. خوب بحث ماشین بخاطر شرایط قسطی یا لیز  تخصصی هست که باید راستین کمک کنه چون من اصلا چیزی نمیدونم اما خرید ماشین دست دوم را از 4000- 15000 مثلا برای یک BMW میتونید در نظر بگیرید. خوب امروز هم پستم به اینجا ختم شد. روز و روزگارتون پرپول  

نظرات() 

یك روزانه

یکشنبه 9 تیر 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

تو مترو نشستم تا برم برانكس، محله دیگه ای از نیویورك كه كلا دوسه بار بیشتر نرفتم، یكم نسبت به مناطق دیگه نیویورك سطحش پایینتره. دیروز دومین ازمایش روی خوك اونهم دور دوم را شروع كردیم. دور اول زمستون دوسال پیش بود، اووف چقدر زمان زود میگذره. براتون بگم ما امسال دوتا پوستر هم برای بزرگترین كنفرانس فارماسیوتیكس كه الان معتقدم ترجمه داروساز صنعتی اصلا مناسب این لغت نیست اماده كردیم، یكیش اسم اول موبور بود یكیش اسم اول من. خوب دیروز یك نامه گرفتم كه پوستری كه به اسم من هست( ازمایشهامون روی خرگوش) بعنوان بهترین پوستر كنفرانس از بین ١٧٠٠ پوستر شناخته شده. خلاصه كار و بارم داره میگیره:)) این هفته هم ماه اول اینترنشیپم گذشت، نمیدونم تو پست قبلی توضیح دادم یا نه. قبلا گفته بودم دوتا رییس دارم، الان فهمیدم رییس بزرگ كه مدیر یك بخش تو نوارتیس هست تنها كارمیكنه و به اصطلاح كسی زیر دستش نیست. و اون یكی رییس كوچیك بداخلاق ایرادگیر درواقع تو یك گروه دیگه هست كه با رییس بزرگ همكاری میكنه. خلاصه اینطور بگم فكر میكنم رییس بزرگ از دستم كامل راضی باشه و یواش یواش هم من دارم اونجا كارها و پروژه های بزرگتر میگیرم. وای بچه ها چقدر مطلب گفتنی دارم. خوبه یك پست كلا در مورد سیستم كاری اینجا بنویسم

نظرات() 

اینده با سبك زندگی متفاوت؟

سه شنبه 4 تیر 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

دوهفته اینترنشیپ و درواقع روبرو شدن با زندگی واقعی كاری من را بفكر برده، با اینكه همین سایت شركت تو نیوجرسی خیلی بزرگه اما گروهش خیلی بزرگ نیست، یعنی نه تو ساختمون و طبقه ما، البته احتمال داره مثل دفعه اولی كه فرودگاه نیویورك را دیدم و بنظرم خیلی كوچیك بود باشه. بهرحال ٢٠-٣٠ نفری كه من درتماس باهاشون بودم اكثرا سن بالا داشتن، و خبری از شوخی و خنده و محیط شاد دانشگاه نبود، سعی كردم كمی فضا را تلطیف كنم اما خیلی انرژی میبره و فعلا تو موقعیتی نیستم كه خیلی بتونم انرژی بذارم. بعد از كار هم بیست دقیقه رانندگی و وارد شدن به یك خونه بزرگ، تو نیویورك مرتب با ادمها در برخوردی، همیشه گفتم نیویورك را مثل تهران درنظر بگیرید با شلوغی و بزرگی و البته كثیفی بیشتر. این خانم پیر هم دوسه تا بچه و كلی نوه داره و ازاونجا كه زن سالمی هست هرروز بیرون میزنه و دوستهاش را میبینه. خلاصه سعی كردم اینده خودم و راستین را تصور كنم، از اونجا كه ما بچه نداریم وجود دوست باحال خیلی واجبه اما مساله اینه جز ٣-٤ نفر دوست ایرانی همراهمون، و البته موبور و دوست ایرانی كانادایی كس دیگه ای دور و برمون نیست، اون هم همیشگی نیست، مثلا موبور از شهریور تقریبا میره بوستون. یا دوست ایرانی كانادایی همیشه نیست، خلاصه دوره ای هست كه بشدت احساس تنهایی میكنم و دلم میخواد چندتا دوست باحال و پایه پیدا كنیم. در مورد بچه دار شدن هم فكر كردیم و تحقیق كردیم اما با پرسش از مادرو پدرهایی كه میدونستیم بیتعارف میتونیم نظرشون را در مورد بچه بدونیم پیشتر جواب منفی گرفتیم، حالا یكبار جداگونه براش مینویسم.خلاصه امیدوارم به تورمون یكسری بچه های باحال و هم روحیه بخورن و فضامون كمی عوض بشه، خصوصا اگه قراره بعدا نیوجرسی زندگی كنیم وجود دوست از نون شب واجبتر میشه. این پست را هفته پیش نوشته بودم كه فرصت نشده بود پست كنم. دوستان كامنتهای پرمهرتون را خوندم، تو این هفته جواب میدم:*

نظرات() 

این دوهفته

شنبه 25 خرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

تو این دوهفته وقتهایی كه دلم میخواست بنویسم فرصت نبود و الان كه فرصت دارم بنویسم كمی برام سخته، خوب بذار خودم را جمع وجور كنم و كمی راجع به این دوهفته بنویسم. اره دوهفته اینترنشیپ گذشت و حقیقتش بیشتر به سختی و استرس گذشت، اول از اتاق بگم كه پیش یك خانم ٨٠ ساله خیلی مهربون چینی هستم، شبها كه میرسم خونه یك گپ كوچیك میزنیم و مادرانه ازم میپرسه شام خوردم یا نه، میوه بهم تعارف میكنه و هوام را داره. واقعا نازنینه. از خونه اون تا محل كارم ٢٠ دقیقه رانندگی هست، این رانندگی را دوست دارم، رانندگی تو محله ای سبز و زیبا با خونه های بزرگ، سرعت كم بخاطر محدودیت سرعت تو اون منطقه و موزیك های مورد علاقم، حتی هفته پیش سه تا اهو پریدن جلو ماشین كه دیدنشون خیلی حس خوبی داشت، محل كارم هم محوطه خیلی بزرگ و سبزیه كه فاصله بین ساختمونها را شاتل یا مینی بوس گذاشتن، صبحونه ها و ناهارهای فوق العاده مفصل كه متعاقبا باعث چاقی هم میشه، چندین و چند رستوران وكافه تریا داره كه من یكیش را كه تو ساختمون خودمون هست میرم ، البته سه تا باشگاه هم داره اما تا ساعت ٧ بیشتر باز نیستن، كلا ساعت كاری از ساعت ٨:٣٠ شروع میشه و اكثر میتینگها كه با اسكایپ هست برای ساعت ٩ تنظیم شدن. من تو شركت نوارتیس كار میكنم، جالبه بدونید ٤-٥ تا سایت فقط تو امریكا داره اما همه تحقیقی هست، یعنی فرض گیرید اینهمه ساختمون فقط تو سایت نیوجرسی، با اینهمه دفتر و ادم پشت میز نشین فقط برای كار تحقیقات ، البته تو فاصله بین دفترها ازمایشگاه هم هست اما ازمایشگاهها تو ساختمون ما به این سبك نیست كه هرلحظه چندنفر مشغول كار باشن، نمیدونم چطور توضیح بدم اما تو فیلد ما میتونید سبك ازمایشگاههایی كه تو اخبار علمی پزشكی میبینید را تجسم كنید. من دفترم را با یك نفر دیگه شریكم، هردو توی یك فیلد هستیم اما كارمون زمین تا اسمون با هم فرق داره. اون اكثرا پشت میز نشینه و هرازگاهی میره تو ازمایشگاه روبروی دفتر یك ازمایش انجام میده احتمالا روی انزیمها و بعد میاد روی نتایجش كار میكنه خلاصه كار از ساعت ٨:٣٠ شروع میشه و تا ٥-٦ ادامه داره، اینجا هم مطابق رویه امریكا همه چی براساس اعتماد ١٠٠٪؜ هست، یعنی خود ما ساعت كاریمون را وارد میكنیم. وقت ناهار جز ساعت كار حساب نمیشه، تو این دوهفته بیشتر از ٩٠ ساعت كار كردم، یكی دوبار مجبور شدم تا ٩-٩:٣٠ بمونم كه اصلا تو این محیط معمول نیست اما من میخواستم پروژه هایی كه بهم داده شده را تموم كنم، و اما كار، همه میگن كار تیم ما خیلی فشرده هست و مثلا من بعنوان اینترن روزانه ٢-٣ پروژه را باید تحویل بدم .مدیرم كه اتفاقا رییس كل بخش فیلد هست به پركاری بیش از حد معروفه، اما فوق العاده مرد نازنینی هست و خوشحالم كه همچین رییس خوبی دارم، یك رییس دیگه هم دارم كه خانم چینی هست كه تا حالا خیلی تو كار باهاش اذیت شدم، فوق العاده جدی هست و دستوراتش جمله های كلی بدون توضیح هست كه صد در صد هم باید رعایت بشه و اگه كمی اینطرف اونطرف بشه باز باید تكرار كنی، متاسفانه گیجی ذاتی من و بدشانسی همیشگی ام دست بدست هم داد و تاحالا تاثیر خوبی روش نذاشتم حتی تو چند مورد تاثیر منفی و بدی گذاشتم كه همین استرس خیلی خیلی زیادی بهم داد، بذار اینطور بگم، ما باید از كامپیوترهای خود شركت استفاده كنیم كه اطلاعات از همه سایتهاش تو دنیا مثلا چین و هند و سوییس و غیره بهم ارتباط داره، بعد این رییس چینی میگفت برو تو فولدر شبیه سازی فلان دارو و رو فلان اطلاعات كار كن، بعد نگو تو اون مسیر دوتا فولدر شبیه سازی برای اون دارو بود كه من اولی را وارد میشدم اما همزمان یك مسیر دیگه با همین اسم هم بوده، خلاصه همین باعث شد یك روز در حد انفجار از دستم عصبانی بشه چون من میگفتم من رو دیتا دارم كار میكنم و اون میگفت دیتا دست نخورده و تو حتی اینیل و دیتا را نگاه نكردی. خلاصه وضعیت بدی بود تا اینكه اخرش معلوم شد من مسیر هم نام اما متفاوتی را تو كامپیوتر رفتم، اینطور بگم این دوهفته خیلی خیلی اذیت شدم. با اینحال فكر میكنم رییس بزرگ كه اكثر پروژه هام را ازش میگیرم از دستم راضیه، البته فكر میكنم و مطمئن نیستم.. چیز دیگه ای كه دارم تو این مدت بهش فكر میكنم مسیر شغلیم برای اینده هست كه البته هنوز زوده راجع بهش تصمیم بگیرم، همینطور كه گفتم رشته من فارماكوكینتیك هست، همین رشته چندین و چند گرایش اصلی داره كه كاراموزی من تو زمینه مدلینگ و شبیه سازی دارو هست، هرچند برای كل این رشته باید استفاده از نرم افزارهای مخصوص فارماكوكینتیك را بدونی اما علی الخصوص تو شبیه سازی استفاده از برنامه به حد اعلی میرسه كه باتوجه به اینكه من ادم برنامه بازی نیستم فكر میكنم خیلی گرایش مناسبی برای من نباشه، تحلیل اطلاعات كلینیكال را واقعا دوست دارم اما شبیه سازی..... نمیدونم، شاید هم زوده و باید صبر كنم بعد این دوماه راجع بهش تصمیم بگیرم، خوب فعلا كه برای اخر هفته برگشتم نیویورك، فردا یك یكی گزارش بایدبرای استادم خودم تو دانشگاه بفرستم و از اونجا كه هنوز ازمایشهامون روی خوك شروع نشده میتونم تقریبا اخرهفته را استراحت كنم. برام ارزو كنید بتونم تو این اینترنشیپ خوب جلو برم دوستان فرصت نشده كامنتهای پرمهرتون را جواب بدم، همه را خوندم و زود جواب میدم

نظرات() 

چقدر دوست واقعی كمه

یکشنبه 19 خرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

سلام به دوستان و همراهان زندگی واقعی من.
جالبه امروز داشتم فکر میکردم اینهمه ادم تو اینستا و یا فیس بوک درخواست دوستی و فالو میدن اما واقعا چندتاشون به جزییات و مسیر زندگی تو اهمیت میدن و اتفاقهای زندگیت براشون مهمه. اینجا شما حتی نام واقعی منرا نمیدونید اما عین دوست واقعی تو مسیر جزییات زندگیم هستید. خوب بذار واقعبین باش باشم. نمیگم صد درصد براتون اهمیت دارم. صد درصد همیشه تعلق میگیره به افراد نزدیک خانواده. اما مثلا اگه فرض کنیم درکل از دوستان و اشناهایی که منرا میشناسن زندگیم برای حدودا بیست سی نفر مهمه و از بین اونها ده نفر واقعا به من اهمیت میدن. اینجاهم از بین صد نفر خواننده ده پانزده نفر بهم اهمیت میدن. که بنظرم با درنظر گرفتن ناشناس بودن عدد خیلی خوبیه. میخوام بگم قدر شما دوستان ناشناس کامنت گذار را میدونم. حتی اگه هرچندماه یکبار هم پیغام میدید یعنی اینکه بازم بهم اهمیت میدید. خوب بگذریم.
براتون بگم هفته اول اینترشنیپ هم گذشت. برای اینهفته کلی گفتنی دارم. فکر کنم جداقل میتونم دوسه تا پست در موردش بنویسم. در مورد اتاقی که گرفتم و اینكه چطور روزهام را گذروندم. یا درمورد اینترنشیپ و کار واقعی اینجا یا حتی در مورد نیوجرسی و تفاوتهاش با نیویورک. 
توی یک جمله میتونم بگم برنامم خیلی سنگینتر از از اوقات دانشگاه شده و حتی امروز كه اخر هفته هست هم باید بشینم کارها یا بقول خودشون پروزه های نا تمام هفته پیش را تموم کنم اینه که فعلا میرم و کمی کار میکنم و چند ساعت دیگه ادامه اش را مینویسم.

نظرات() 

روزهای قبل اینترنشیپ ٢

جمعه 10 خرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

دیروز قصد داشتم برای دیدن اتاقی برم که قراره اجاره کنم. بخاطز ترافیک دم تونلی  که منهتن را به نیوجرسی وصل میکنه مسیر یکساعت و نیمی، سه ساعت طول کشید. راستین را دم تونل سوار کردم و رفتیم.دوتا مسیر برای رفتن به نیوجرسی دارم. یکی از بروکلین میگذره و بعد از ردشدن از پل تاریخی بروکلین وارد منهتن میشه. بعد هم تونل و بعد هم رانندگی تو بزرگراههای نیوجرسی. دومی از پل ...الان اسمش را یادم نمیاد وارد استتن ایلند میشم و بعد از استتن ایلند وارد نیوجرسی. بعد از این پل برای ورود به نیوجرسی باید یک عوارضی 19 دلاری داد که انصافا زیاده. اتاق را دیدم. یک اتاق خیلی کوچیک اما تر و تمیز با یک یخچال و ماکروفر و سینک. حموم و دستشویی هم که مشترک. اما 40 دقیقه رانندگی تا محل کارم داره. یک اتاق دیگه هم هست که طرف برای یکشنبه قرار گذاشته. شنیدیم تمیزه اما سینک داخل اتاق نداره فقط حسنش اینه 10 دقیقه ای محل کارمه. درهرصورت باید یک بک گراند چک هم داشته باشم که دوروزی طول میکشه و این یعنی دوروز رفت و اومد بین نیویورک نیوجرسی. رانندگی بد نیست. بنظرم راحتتر از تهرانه. فقط بدون استفاده از گوگل مپ عملا نمیشه رانندگی کرد. از این خیابون به اون خیابون و چپ و راست. از این خروجی به اون خروجی. قضیه اینه گاهی مسیر اصلی مثل یک خیابون میشه درصورتی که خروجی شکل بزرگراه را داره و باید حواست باشه مسیر اشتباه نری و این بزرگترین دغدغه رانندگی تو اینجاست. البته تو ترافیکها مثل ایران ادم زرنگ هم پیدا میشه که لحظه اخر خودش را تو صف بکشه اما خیلی کمتر از ایرانه. خلاصه دیروز اولین تجربه رانندگیم را داشتم که از دوشنبه میشه کار هرروزه و چندساعته ام. فکر میکنم دوشنبه صبح 5:30 از خونه بزنم بیرون که 8 تو محل کارم باشم. نصف روز برنامه معرفی اینترنها هست. اینطور که از نقشه کمپانی دیدم . شرکت بزرگی هست که شامل چندین و چند ساختمان میشه. تازه این شرکت یکی از شعبه ها تو امریکاست. دوتارییس دارم یکی اصالتا المانی هست و ادم علمی و باسوادیه که اتفاقا خیلی هم اخلاقی ادم خوبی بنظر میرسه.  از این ببعد دکتر المانی صداش میکنم. یکی هم زنی چینی هست که بنظرم رسید کمی هم علاقه به مچ گیری داره و اسمش را دکتر چینی میذاریم. ساعت 2 برام جلسه گذاشتن که لیست کارهام را بهم بدن. هنوز نمیدونم کدوم رییس بزرگ هست. دیشب بعد از دیدن اتاق احساس میکردم دوری هفتگی از راستین برام سخت میشه اما امروز که افتادم تو نامه نگاریها، استرس و دل نگرانی کار و تغییرات و رفت و اومد جایی برای دلتنگی نمیذاره. فکر میکنم ده روز اول کمی درگیر تغییرات جدید باشم و بعدش که بیافتم رو روال کارها اسونتر بنظر برسه. به امید موفقیت

نظرات() 

روزهای قبل اینترنشیپ

چهارشنبه 8 خرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

دوشنبه:چیز دیگه ای تا تاریخ شروع اینترنشیپم نمونده و من بیشتر از قبل ذوقش را دارم. تو این ده روزی كه خونه هستم هم دارم استراحت خوبی میكنم هم كمی قبل رفتن مطالب مرتبط مبخونم و نرم افزار یاد میگیرم، هیچوقت فكر نمیكردم كار من در ارتباط مستقیم با نرم افزار باشه، از یك طرف رشته ام را دوست دارم و از دیدن و به بار رسیدن نتیجه ازمایشهامون هیجان زده میشم و كلا از اینكه رشته ای هست كه ازمایشها جدید هست و پیشرفت دانش داروسازی را توش میبینم لذت میبرم اما از یك طرف میدونم ابزار تحلیل ازمایشهامون نرم افزارهای مخصوص داروسازی مثل سیمسیپ، فینیكس، گاستروپلاس، مونولیكس هست ( خیلی دلم میخواد بدونم اصلا این نرم افزارها تو ایران شناخته شده هست؟) كه برای منی كه ارتباط خیلی خوبی با كامپیوتر ندارم چالش برانگیز میشه خوب امروز دوساعتی برای راه اندازی یك ازمایش باید برم دانشگاه و الان تو مترو هستم و رسیدم بقیه مطلب بعدا
سه شنبه: الان روز بعده، باز دارم میرم دانشگاه و تو مترو هستم، تاحالا یكی دوتا مكان نزدیكیهای محل كارم دیدم و قراره یكیش را بگیریم، درواقع هردو اتاقهایی از یك ساختمان هست كه اجاره میدن، یكشنبه تا محل كارم رانندگی كردم تا ببینم میتونم هرروز این مسیر را برم و برگردم دیدم نه از عهده من خارجه ، روزی سه ساعت رانندگی میشد و روزی ٩ ساعت هم كار، حتی با مترو هم میتونم برم و بیام اما اون كه خیلی طولانیتر میشه، خلاصه تصمیمون به گرفتن اتاق شد، البته در هرصورت ماشین را لازم دارم چون تو نیوجرسی بغیر از داون تاونش( مركز اداری شهر) تقریبا بدون ماشین نمیشه جایی رفت و سیستم تاكسی و اتوبوسی نداره. بعدا اگه شد یك فیلم از خونه تا محل كارم میگیرم تو اینستا میذارم تا كمی از وضعیت شهر و رفت و اومد دستتون بیاد.یكجورهایی بجز نیویورك كه كاملا سیستم شهری اشنای ما تو ایران را داره، بقیه شهرها را اگه ندونی فكر میكنی یك سری ویلا وسط جنگل و رود و دریاچه ساختن. با یكهفته خونه موندن هم كه پشتم حسابی باد خورده و حالا حتی برای یك كار كوچیك عزا میگیرم دارم میرم دانشگاه. فعلا
پی نوشت: الان که چهارشنبه عصر هست و عملا میبینم چه حجم زیادی از مطالب را بلد نیستم یا بهتره بگم نیازه که قبل اینترنشیپ یاد بگیرم وحشت کردم. واقعا هیچ تصوری از اینترنشیپ ندارم و نمیدونم شخصی کاملا  وارد و حرفه ای میخوان یا در حد اشنابودن براشون کافیه. میدونید چیه. میدونم اگه مطلبی را بلد نباشم دنیا به اخر نمیاد اما برام مهمه که بتونم تاثیر مثبتی روشون بذارم تا بعد از درسم هم بتونم اقبال کار تو همین مرکز را داشته باشم. برای همینه ترسیدم. میدونم من ادمی نیستم که بلافاصله اثر مثبتی از لحاظ علمی رو ادمها بذارم و حتی یک جورهایی ممکنه ناامید کننده و گیج بنظر برسم اما بمحض اینکه قلق یک کاری دستم بیاد با پشتکار از همه پیشی میگیرم. برای همین امیدوارم و دعا میکنم بتونم تو این دوره خودی نشون بدم و تیم را تحت تاثیر قرار بدم. در واقع این اینترنشیپ قدم مهم و سرنوشت سازی برام حساب میشه. امیدوارم. امیدوارم
وای راستش اینجورجاهاست که میگی چه غلطی کردم مهاجرت کردم و نشسته بودم نونم را میخوردم. واقعا حکمت اینکه برای موفقیت باید این مراحل دل و روده دربیار را طی کنیم نمیفهمم

نظرات() 

پول و ازدواج

پنجشنبه 2 خرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، من و خودم، 

میدونم معمولا کسی از این سبک پستها نمیذاره اما فکر کردم بهتره این پست را بنویسم. امروز صبح با چت با خواهرم درمورد ازدواج و شرایط مالی گذشت و همین باعث شد پرت بشم به ازدواج خودم و الان ساعتهاست دارم راجع به ازدواج خودم فکر میکنم. موقعی که من با راستین ازدواج کردم مدت ده سال بود که حدودا ماهی 1-2 تا خواستگار بهم معرفی میشد و مامانم بدون توجه به شرایطشون همه را از دم پذیرا بود. فکر میکنم دلیل اصلی بی معیار بودنم در ازدواج و فراری بودنم از خواستگاری سنتی تاحد زیادی به دید مادر و پدرم برمیگشت. تعداد مراسم خواستگاری که از 70 زد بالا، شمارش هم از دستمون در رفت. بهمون نسبت این بی ثباتی فکری و فرار از ازدواج سنتی باعث شده بود من رنگ به رنگ دوست پسر عوض کنم که دراخر هم به قلب شکسته و اعتماد بنفس خورد شده من منتهی میشد. همیشه از دوره ده ساله 20تا 30 سال بعنوان سیاهترین دوره زندگیم یاد میکنم. البته اینطور نبود که دوره بچگی و نوجوونی معمولی را هم طی کنم اونهم بنوبه خودش خاص بود. فکر میکنم همه این عوامل دست بدست هم داد تا من دید منطقی و واقعی به ازدواج نداشته باشم.  راستین را مدتی بود میشناختم. موقعی که راستین بخواستگاریم اومد نمیگم که عاشقش بودم. میدونستم دوستم داره و پسر خوبیه. بعدا فهمیدم عاشقم بوده و هست. فامیل و خانواده من فوق العاده شلوغ و پرسرو صدا هستن. خانواده و فامیل اون کوچیک و کاملا اروم( به اصطلاح فرهنگی ) یعنی خانواده ای که دورهمی هاشون به ارومی و بحثهای غیر هیجانی میگذره. برخلاف فامیل من که به شوخی و خنده و ازار و اذیت و سر بسر گذاشتن میگذره. اون موقع سبک جمع های خانواده و تعداد کم دوستانش مطابق میل من نبود. هرچند الان نظرم کامل فرق کرده.از لحاظ اخلاقی میدونستم پسر خوبیه و خیلی مثل هم فکر میکنیم. الان مطمئنم فرای خوبه. راستین از لحاظ مالی صفر بود اما چیزی که هنوز هم در مورد خودم نمیفهمم اطمینانم به حل مشکلات مالی بود. یعنی حتی پول را مشکل نمیدونستم و بشدت اعتقاد داشتم که پول بدست میاد. مطمئن نیستم اون موقع 5 میلیون جمع کرده بودم یا از خانوادم قرض کرده بودم که با همون خونه رهن کردیم. قبل عقد من برادرم را از دست دادم و برای همین سه سال رفتم تو فاز سکون. تو این سه سال کار نمیکردم. داروخانه ام را مفت تومن اجاره داده بودم فکر کنم ماهی 500 هزار یا یک میلیون. همسر تو این مدت دویا سه تا سرمایه گذاری با پول قرضی انجام داد. متاسفانه یکیش شکست خورد . یکیش که میتونست ایده و اختراع خوبی باشه به حمایت و رابطه بازی احتیاج پیدا کردو ودرنهایت به سرانجام نرسید و اخریش هم دوست شریکش کلاهبرداری کرد . اینجا بود که من با نظر یک مشاور تصمیم گرفتم از حالت انفعال خارج بشم. شروع کردم به کار کردن. وام گرفتیم و با ضرب و زور و با هیچی خونه ای خریدیم. همزمان خونه را بازسازی کردیم و عروسی گرفتیم. همسر هم با اینکه از کار توی شرکت متنفر بود به اصرار من کارمند شد. با حقوق من قستهای وام را میدادیم و با حقوق همسر خرج زندگی را. البته از همون روز اول اشنایی تصمیم قطعی به مهاجرت هم داشتیم که داستانش و سیر زمانیش را میتونید توی پستهای قبل پیدا کنید و با این یکی پست هماهنگ کنید. 5 سال هم به این صورت گذشت. تو این مدت ماشین دلخواه منرا هم خریدیم( از این چینی های  شاسی بلند) و دقیقا ماهی که قسطهای خونه تموم شد به امریکا اومدیم. از اینجا به بعد را هم که میدونید و اما نقش پول تو ازدواج من. فکر میکنم پروسه ازدواج من به پروسه مهاجرتم خیلی شباهت داره. فکر میکنم همونطور که بدون هیچ ملاحظه و تقریبا ریسکی پریدم تو دل زندگی تو امریکا. همینطور هم ازدواج کردم. درواقع وقتی بارقه ای از امید به بهبود شرایط داشتم ریسک را انجام دادم. سخت تلاش کردم. ( اینجا دارم از دید خودم میبینم نه از دید هردومون) روزهای سخت را هم گذروندم، چون درنهایت به رسیدن روزهای روشن امید داشتم و دارم. وقتی فکر میکنم همیشه قرض داشتیم و داریم. مثل الان که حدود 15000 به کردیتمون بدهکاریم. اما هیچوقت حساب کتاب خاصی نکردیم و ارزوی هیچ چیزی را به دلمون نذاشتیم. اگه مثلا حقوق من یک میلیون و پانصد بود اما دلم چکمه 800 هزارتومنی خواست. راستین بیشتر از من اصرار میکرد که باید حتما اون چکمه را بخرم. اینجوری بود که بااینکه هیچ کدوم سرمایه و درامد انچنانی نداشتیم اما زندگی خوبی کردیم و ارزوی چیزی را بدلمون نذاشتیم و نمیذاریم. ما نهایت تلاشمون را برای اینده بهتر میکنیم و تو این مسیر پول ساخته میشه اما بنظرم مهم اینه که روزها را زندگی کنیم و ازش لذت ببریم. یک جمله برای خواهرم نوشتم که یکم شعارگونه هست اما فکر میکنم خیلی درسته. خوشبختی بدست اورنی نیست. خوشبختی ساختنیه. باید ساختش. 
این پست بعد مدتی برداشته میشه 

نظرات() 

این ترم هم تموم شد

جمعه 27 اردیبهشت 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

بعله من رسما تموم واحدهای درسیم را گذروندم و سال دیگه فقط واحد تز و كار روی پروژه برام میمونه، خیلی حس خوبیه، البته میتونه این حس زیر پوشش بقیه كارهای ناتمام و نكرده پنهان بشه اما من درراستای مسئولیت شادكردن اسمان، هی به خودم یاداوری میكنم تا حس شیرینش تموم نشه. حدود دوهفته هم تا شروع اینترنشیپم مونده، هنوز تصمیم نگرفتم ( وای چه خوب الان از این گروههای موسیقی مكزیكی وارد مترو شدن و دو دقیقه ای لبخند را بهمون تزریق كردن) خوب داشتم میگفتم تا محل كاراموزی ام كه تو نیوجرسی هست روزانه سه ساعت رفت و اومد با ماشین دارم( راستی گواهینامه هم گرفتم بعدا داستانش را میگم) اما هنوز نمیدونم كه بهتره اتاق بگیرم اطراف شركت یا پولش را بذارم تو جیبم و هرروز برم و بیام البته پول تول (خاك وچوك كلمه فارسیش الان تو ذهنم نمیاد ) و بنزین هم هست كه ماهیانه نصف هزینه اجاره اتاق میشه، حالا تا اخر هفته دیگه راجع بهش تصمیم میگرم. این شنبه هم چندتا دوستهای دا نشگاهم را خونمون بصرف غذای ایرانی دعوت كردیم ، خیلی وقت بود میخواستم دعوتشون كنم وقت نمیشد. فكر كنم شب خیلی خوبی بشه و كلی بگیم بخندیم، درضمن من و موبور عملا فقط چندروز دیگه همكاریم چون اون میره مسافرت و بعد من میرم كاراموزی و قبل تموم شدن كاراموزیم اون برمیگرده خونه اشون توی یك ایالت دیگه تا تزش را بنویسه و درسش را تموم كنه. حس خوبیه، كم كم من هم دارم به پایان این مسیر و گرفتن نتیجه نزدیك میشم ، خوب من رسیدم ایستگاه. شب نوشت: البته هرچند میخواستم یك روز خوب بسازم اما همه چی بخوبی و خوشی پیش نرفت، مهم نیست، مهم اینه الان دارم لبخند میزنم، شب همگی بخیر دوستان

نظرات() 

این روزها

شنبه 21 اردیبهشت 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

تو تهران هوا از زمستون یكهو وارد تابستون میشه، گاها دوره بهاری در حد هفته میمونه، تو نیویورك زمستون در ظرف یك هفته وارد بهار شد و بعد همونجا گیر كرده، یعنی هوا نه سرده كه شال و كلاه كنی نه گرم كه تیشرت بپوشی بزنی بیرون، حتما یك كت و یك لباس بهاری لازم داری. خلاصه فكر كنم الان یكی دوماهی باشه كه تو فاز بهار گیر كردیم، با هوای نیمچه ابری و بارون. امروز ساعت ١٠ صبح fda میتینگ داریم، قراره من هم یك پرزنت طولانی داشته باشم، موبور هم پرزنت داره و میخواد قبل شروع میتینگ یك دوره با استادمون رو پرزنتش داشته باشه، بعد من عین خیالم نیست، حتی استرس هم ندارم، داشتم همین را برای راستین میگفتم و وقتی با این جمله تموم كردم پرسید خوب نتیجه گیریش چیه؟ یعنی خوبه یا بده كه اینطوری هستی، خندم گرفت، چون واقعا خودم هم نمیدونم خوبه یا بده، خلاصه فكر كنم بد نباشه منم یك ده دقیقه ای قبل شروع خودم را اماده كنم. هنوز دوتا امتحان دیگه این ترمم مونده خوبیش اینه كه امتحان تو خونه هست و استرسش و درس خوندنش كمتره، اما انگار ذهن ادم هم میفهمه و برای همین بهمون نسبت تنبل میشه و كارها را پشت گوش میندازه. خلاصه یكی دو روز دل به درس ندادم اما باید از امروز بشینم تمومشون كنم بفرستم بره از شر این ترم و درس خوندن راحت بشم. بعد هم تا اینترنشیپ برنامه فشرده اما بدون استرس برنامه یادگیری برای خودم میذارم، هرچند استادم همین دوشنبه برای یكماه داره میره سفر، موبور هم هفته دیگه با دوست دخترش سه هفته ای میرن كوروز و با كشتی جزیره گردی. یكی از دوستهام میگفت اسمان تو هم یك استراحتی قبل اینترنشیپت بكن، فكر كنم بد نمیگه، فقط قضیه ما پوله، شاید هم باز از كردیت خرج كنیم و در اینده كردیتهامون را پر كنیم، هرچند همین الان هم حدود ١٥ هزار دلار رو كردیتهامون بدهی داریم. امان از این زندگی دانشجویی. خوب این هم یك گزارش از اوضاع و احوال من، بقیه اش برای بعد

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 34 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :