my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

پرکشیدن میلادها

یکشنبه 24 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، 

کشتی سانچی با همه ملوانهاش سوخت و غرق شد. باز هم یک مصیبت دیگه بخاطر خطای انسانی. احتمالا قبلا هم از این مصیبتها خیلی بوده. فقط این چندسال بلطف اینترنت و فضای مجازی تو لحظه لحظه خبرها قرار میگیریم. حتما بعدا یک پست دیگه در این مورد مینویسم اما الان خودم هم نمیتونم از تاثیر غم این خبر فرار کنم. دارم فکر میکنم ما کشور عجیبی هستیم. کشور جهان سومی هستیم که شایسته جهان سوم بودن نیستیم و هستیم. یعنی این اتفاقات تلخ و خطاهای انسانی بیشتر تو کشورهایی که درست سازماندهی نشده میافتن.  نمیدونم مردم اینجور کشورها بشنیدن خبر مرگ براثر اتفاق یا جنگ عادت کرده اند یا نه. اما بنظرم ما ایرانیها نمیخواهیم شامل این کشورها باشیم. همه ما انتظار زندگی بهتر و سالم تری داریم و واقعا این حوادث را حق خودمون نمیدونیم. اما از یکطرف واقعیت اینه که بخش اعظم این حوادث، کم کاریها، بی مسئولیتیها، در حق هم بدکردنها بدست خودمون اتفاق میافته. البته معتقدم یک مقدار زیادش هم بخاطر سیاستهای غلط دولت هست. یک چرخه معیوب که روح و جون ایرانیها را با هم داره میکشه و نابود میکنه. واقعا چقدر غم. چقدر مصیبت. مگه یک ادم چقدر تحمل شنیدن خبر بد داره. نه فعلا هنوز برای نوشتن موضوع پست بعد زوده. 
بهرحال این خبر و دیدن خانواده داغدیده این ملوانها و بی ارزشی جون ادمها تو ایران بدجور دلم را ریش کرد. یاد برادرم افتادم. بعد اینکه17-18 سالگیش یکسال تو ارمنستان درس خوند برگشت ایران. مشمول خدمت شد. بهمن ماه عازم خدمت شد. خوشحال بودیم که تو شهر خودمون افتاده. تو مرداد یک گروه از سربازها را برای بقول خودشون ماموریت دوماهه فرستادن اهواز. هیچ کدوم تاحالا اهواز هم نرفته بودیم. اصلا سرباز وظیفه را چه به ماموریت. اونهم کندن تونل. برادرم چون رانندگی میدونست سربازراننده بود. شهریور شد.پنجشنبه، من و راستین تو بازار خرید عقد میکردیم. کارتهای عروسی اون یکی برادرم را هم پخش کرده بودیم و در عین حال مشغول اماده شدن برای عروسیش که پنجشنبه هفته بعدش بود داشتیم میشدیم. قرار بود برادر کوچیکم مرخصی بگیره و برای عروسیش بیاد. به برادر دامادم زنگ زده بودن. گفتند برادر کوچیکم از روز قبلش بر اثر یک اتفاق تو کما رفته و بیایید اهواز برای دیدنش. دوتا ماشین شدیم و رفتیم بسمت اهواز. به تنها چیزی که فکر نمیکردیم مرگ بود. میگفتن دستش هم شکسته. گفتیم خوب میشه سوار ماشینش میکنیم و همه با هم برمیگردیم. وقتی شب رسیدیم اهواز و رفتیم بیمارستان. تو icu بود. نمیذاشتن بریم ببینیمش. به هرکدوممون 5 دقیقه فرصت میدادن که بریم ببینیمش. هوشیاریش حدود 5 بود. قلبش 180 تا میزد و بدستگاه تنفس مصنوعی وصل بود. بدنش کاملا سالم بود و فقط قسمتی ازسرش را باندپیچی کرده بودن. دست راستش هم توی گچ بود. هیچ دکتری نیومد برامون توضیح بده چی شده و چی در انتظارشه.هیچ کس باهامون حرف نزد. دوسه تا سرباز دیگه تو بیمارستان بودن که اونها هم هیچی نمیدونستن. به تنها چیزی که فکر نمیکردیم مرگ بود. میگفتن چهارشنبه ساعت 1 بعد ناهار با دوسه نفر دیگه تصمیم میگیرن برن پایین کوه توی یک ابشار کمی شنا کنن. توی مسیر سر میخورن و یکیشون میافته روی برادرم. سر برادرم به سنگ میخوره و  پشت سرش قسمت بصل النخاع میشکنه. ضربه مغزی. هنوز هم نمیدونم ایا شکستگی جمجمه سر در حد یک ناخن تو قسمت بصل النخاع میتونه باعث مرگ یک ادم بشه؟ پرسشی که سالهاست ذهنم را مشغول کرده.  ساعت 1 زمین خورده بودن. برادرم تا ساعت 5 تو گرمای شهریور اهواز رو دامنه کوه بوده که هلکوپتر میاد و منتقلشون میکنه. یکی دیگه فقط دستش شکسته بود و فقط برادر من بود که تو کما رفته بود. روز اول یعنی چهارشنبه بهمون خبرنداده بودن. روز بعدش بهمون زنگ زدن. جمعه هم برادرم تو کما بود و شنبه صبح درحالی که دوماه به جشن تولد بیست سالگیش مونده بود بعد از سه روز توی کما بودن از پیش ما رفت. برادرم خوشگل و خوش پوش بود. خیلی خیلی پسر خوش مشرب و خوش اخلاق و اجتماعی بود.همه دوستش داشتن. شجاع و مستقل بود. بزرگتر از سنش فکر میکرد تو 17 سالگی خودش تصمیم گرفت که برای خوندن رشته معماری بره ارمنستان. انگلیسی را مسلط بود. تو 18 سالگی برگشت زبان روسی را یاد گرفته بود و تاحدی هم زبان ارمنی میدونست. . تصمیمش این بود بره سربازی و بعد دوباره شانسش را برای کشورهای اروپایی امتحان کنه. هیچوقت نفهمیدیم چه اتفاقی براش افتاده. نه اجازه پزشک قانونی دادن نه ما اونموقع اونقدر درگیر سنگینی و شوک رفتنش بودیم که پیگیر بشیم. با امبولانس بدن بی جونش را فرستادن. خودشون بدنش را شستن و میخواستن تو قسمت ایثارگرها بخاک بسپارن. نمیخواستیم. قبول نداشتیم. روز خاکسپاری یک جمعیت سرباز موظف را فرستادن سر خاک. بنده خدا سربازها. هیچوقت هیچ مسئولی را ندیدیم که بیاد و توضیح بده. سال بعدش من پیگیر شدم. پرسون پرسون رفتم قسمت مربوطه تو تهران. در عرض نیم ساعت یک کاغذ دادن دستم که علت مرگ سهل انگاری خود برادرم بوده که قصد کمی خنک شدن تو اون گرمای اهواز تو شهری که خودشون فرستاده بودن را کرده. همین و هیچی. نه اجازه ای که بریم منطقه ای که برادرم افتاده را ببینیم. نه دیدن مسئول مربوطه. نه بیمه ای. نه اهمیتی برای جون جوونهایی که بخاطر اجبار قانون راهی سربازی میشن و هیچ حق انتخابی برای نرفتن یا انتخاب شهر محل خدمتشون ندارن........ نه حقی. نه حقوقی. نه اهمیتی برای سلامتی،  تحمل سختیها . اسیبهای روحی یا جسمی و حتی جون و زندگی..... برادرم شبیه یکی از همین سربازهای لب مرز که مظلوم کشته میشن رفت.  شبیه یکی از همین اتشنشانهای پلاسکو که فدای بی مسئولیتی و بی برنامگی بقیه میشن. شبیه یکی از همین ملوانها که تو اتیش و دود بی تدبیری خاکسترو غرق میشن. قربانی بی اهمیتی جون ادمها تو ایران. برادر مظلوم و جوونم با وجود اینهمه عشق و ارزو برای زندگی رفت. و مارا توی یک حسرت همیشگی برای دیدنش باقی گذاشت.
 ای کاش جوون ادمها تو ایران بیشتر ارزش داشت.

نظرات() 

گردونه

سه شنبه 18 مهر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، زشت وزیبا، چكه چكه ، 

پاییز با همه قشنگیش از راه رسیده و داره بمن یاداوری میکنه که فصل داره عوض میشه. ما همیشه شروع فصل پاییز را با سفر از تهران به اینجا و جابجایی و دقیقا شروع دوره جدید اغاز میکردیم اما اینبار فقط تغییر فصل هست که میگه سال چهارم زندگیمون اغاز شده. هنوز هوا سرد نشده و با یک تیشرت و درنهایت یک ژاکت یا کت نازک میشه تو خیابونها گشت و گذار کرد اما بارون و صدای رد شدن ماشینها از خیابون خیس و پیاده روهای پوشیده شده از برگهای نارنجی خیس یعنی پاییز. امسال میخوام به رسم اینجا من هم کدو حلوایی پشت در و پنجره بگذارم. اونطور که دیدم برای اینکه خراب نشه تا نزدیکیهای هالوین خالی و تزیینش نمیکنند. حتی نمیدونم دقیقا هالوین چندمه اما از حالا دوستانمون در مورد لباس و مهمونی شب هالوین حرف میزنند. احتمالا مثل سالهای پیش ایرانیها توی 2-3 تا بار مهمونی بگیرند و ما هم احتمالا توی یکی از این مهمونیها شرکت کنیم. اما هیجان انگیزتر از اون سفرمون تو نوامبر به لاس وگاس و سندیگو و لس انجلس هست. تو سندیگو مجمع سالیانه رشته ما برگزار میشه. تقریبا نیویورک شمال شرقی و سندیگو جنوب غربی امریکاست.  این سه تا شهر هم خیلی بهم نزدیکه و اکثر بچه ها که مجمع را میرن برنامه سفر به دو شهر دیگه را هم ریخته اند. من و راستین هم تصمیم گرفتیم از این فرصت استفاده کنیم و توی یک سفر ده روزه ای هم میتینگهای مجمع را برم هم هر سه این شهر را بگردیم. صدای خیابون خیس و تصور برگهای بارون خورده حسابی من را بیخیالی دعوت میکنه . شاید هم بخاطر حساسیت فصلی و مصرف قرصهای ضد حساسیت حسابی خواب الود و خمار زندگی ام. 

و اما : خب هفته پیش دایی همسر بعد چند ماه جدال نابرابر با سرطان از پیش ما رفت. حتی نوشتنش هم الان سخته. دایی همسر و خانمش پارسال تابستون که ما می اومدیم صحیح و ظاهرا سالم و شاد در کنار هم زندگی میکردند. چندماه بعد که متوجه سرطان دایی میشن خانمش دچار نامیزونی قند خون میشه و در عرض دوماه میره ، خود دایی همسر هم هفته پیش. میدونستیم که مریضه. میدونستیم که حالش خوب نیست. میدونستیم سرطان متاستاز داده و همه ارگانهاش را گرفته. نگران همسرم بودم که دلش برای تهران و بودن کنار خانواده اش پر میکشید. روزی که دایی رفت قرار بود ازمایش داشته باشم. رفتم دانشگاه و با اجازه استادم شروع ازمایش را به فرداش انداختم. بعد رفتم و برای همسر لباس مشکی خریدم. قرار بود همسر هم بیاد خونه. دنبال این بودم که فضا را تاحدی مناسب کنم. از یک مقاله خونده بودم کسانی که خارج از کشور عزیزشون را ازدست میدهند چون هیچوقت رفتن و خاک سپردن را نمیبینند مرگ اون عزیز را باور نمیکنند و یکجورهایی سوگوار ابدی میمونن. چیزی که بنظرم اون مقاله اشاره نکرده بخشیش عذاب وجدان دوری و ندیدن اون عزیز برای اخرین بار هست که به اون شکل خودش را نشون میده. خواستم حلوا درست کنم. که نکردم. شاید برای هفتمش که فردا میشه درست کنم. شمع روشن کردم و خودم هم مشکی پوشیدم. همسر اومد. ایران زنگ زدیم. اشپزی کردیم. تموم روز کنار هم نشستیم و خاطره تعریف کردیم. باز ایران زنگ زدیم. و با هم وقت گذروندیم. با اینحال نشد. کیلومترها از مراسم ایران و سوگواری فاصله داشتیم. همسر امروز میگفت چقدر وقتی دوری همه چیز فرق داره. الان خانواده من در فراق اون عزیز زندگیهاشون تحت تاثیر قرار گرفته اما من حتی نمیتونم باور کنم رفته. به ندیدنش عادت کردم. تایید کردم و فقط امیدوارم که پیش بینی اون مقاله درست نباشه. فردا حلوا درست میکنم. نه بخاطر اینکه به نذر عقیده داشته باشیم. نه اینکه سیاه پوشیدن اجبار بوده باشه. اینها در درجه اول برای احترام به متوفی وهمسربود  و دوم زنده نگهداشتن یاد و خاطره و از طرفی کمک به همسر . هرچند کیلومترها از سوگواری حقیقی فاصله داریم........ حقیقت مرگ چقدر تلخه. و هرچی گردونه زندگیت بیشتر بچرخه این تلخی را بیشتر و بیشتر خواهی چشید. یکی یکی. و روزگار بیرحمانه تلخیش را بارها و بارها روانه  وجودت میکنه. امیدوارم تا چرخش بعدی فاصله خیلی خیلی زیادی باشه. خیلی زیاد.

نظرات() 

مسافر زندگی

جمعه 26 خرداد 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، چكه چكه ، 

چند سال بود که عضو اپلای ابرود بودم. خوب یادم میاد که با چه ولعی پستهای مختلف را میخوندم. همه کامنتها را. بیربط و با ربط. فقط برام مهم بود اونطرف اب باشه. خارج از کشو ر تا کلمه به کلمه کامنت را ببلعم. نمیدونم چی بود. ارزو. عشق. عقده! هرچی بود سالها بود که بجونم افتاده بود و داشت منرا ذره ذره میخورد.اینکه میگم ذره ذره ، اغراق نمیکنم. داشتم زنده زنده میمردم باید میرفتم.  یادم میاد بخشی را که مربوط به " شانس گرفتن پذیرش و فاند " بود را میخوندم و مخم سوت میکشید. همه با نمرات عالی تافل و چندتا چندتا مقاله و بین اونهمه دانشجوی شریف و امیرکبیر، شانس من با 12 سال فاصله تحصیلی و یک مقاله هیچ بنظر میرسید. چه دوره ای بود. حتی اگه یادتون باشه من برای دانمارک هم اقدام کردم. جالبه سابقه کارم که مو لای درزش نمیرفت مورد قبولشون نشد. اون زمان میگفتند افسرهای دانمارک سلیقه ای عمل میکنند و احتمالا نوع برگه سابقه کار من بعنوان داروساز که بصورت خاصی از طرف اداره دارو غذا درج و مهر شده برای اون افیسر نااشنا بوده. تو همون حین و بین رد مدارک دانمارک بود که پذیرش دانشگاه امریکام قطعی شد. من کورتر از اون بودم که بدونم مهاجرت و رفتن یعنی چی. بخصوص بدون فاند. اونهم تو سن 36 سالگی. همه این پروسه اقدام برای امریکا کمتر از یکسال طول کشید اما قبل از اون 7 سال. دقیقا 7 سال از عمرم در انتظار و اقدام برای کانادا سوخت. تیر و مرداد 92 بود که وقتی پروسه اپلایم برای کبک کانادا رد شد بفکر مهاچرت از طریق تحصیلی افتادم. همون موقع شروع کردم به خوندن برای جی ار ای و دوباره ایلتس دادم و تا زمستون 92 مدرک هردو را اماده کردم و برای چندتا دانشگاه در امریکا اپلای کردم. اون موقع انقدر جواب رد تو پرونده کانادام شنیده بودم که دور اپلای کردن برای دانشگاههای کانادا را خط کشیدم. همزمان برای دانمارک هم اقدام کردم. اردیبهشت 93 بود که دانمارک رد شد اما خبرپذیرش از دو دانشگاه تو نیویورک را شنیدم. حتی نیویورک بودنش هم برام مهم نبود. فقط امریکا. فقط خارج. 
بذار از اول بگم سال 83-84 بود که فکر رفتن افتاد به جونم. سال 85 مطمئن بودم که میخوام برم. برادرم شهریور همون سال به اسمونها رفت. قرار بود من و راستین ازدواج کنیم و چون برادرم خیلی منتظر ازدواج من و راستین بود بعد از مراسم چهلم توی یک مراسم خیلی ساده عقد کردیم و با هم همخونه شدیم. دی ماه همون سال تموم سکه های سر عقد را فروختیم و برای فدرال کانادا اپلای کردیم. زبان انگلیسی هردومون ضعیف بود. تقریبا در حد هیچ. این پروسه را انتخاب کردیم چون میتونستیم اول فایل نامبر بازکنیم. و بعدا نمرات زبانمون را ارائه بدیم. از همون موقع شروع به کلاس زبان رفتن کردم و اونقدر از رفتنم مطمئن بودم که  همون سال 85 به همه گفتم برای کانادا اقدام کرده ام یک سال دوسال و بعد سالها شروع به گذشتن کرد. و اشتیاق من برای رفتن تبدیل به تب و خواستن بی حد و حصر شد. عید 90 برادرم برای کبک اقدام کرد و ما هنوز منتظر بودیم که ازمون درخواست تکمیل مدارک کنند. اواخر همون سال بود که زمزمه برگشت تمام پرونده های مربوط به سالی که اقدام کرده بودیم (2007) و سالهای قبل و بعدش را شنیدیم. 300000 پرونده برگشت خورد. بدلیل تعداد بالای پرونده و عدم امکان فرصت رسیدگی به این تعداد .سال 91 رسیده بود. اون زمان نه رشته من و نه رشته همسرمورد نیاز کبک بود. اما کارشناس شرکت معروف اما کلاهبردار کنپارس به ما پیشنهاد اقدام از طریق مدرک فنی حرفه ای کرد. اینبار از طریق شرکت مهاجرتی کنپارس اقدام کردیم. همسر مدرک فنی حرفه ای گرفت. شرایط با سال قبلش که برادرم پرونده باز کرده بود متفاوت شده بود و کبک قبل از اقدام نمره زبان فرانسه میخواست. تموم پاییز و زمستون 91 معلم خصوصی گرفتیم و زبان فرانسه خوندیم. بگذریم که تو فاصله این سالها چه به من گذشت. عملا دیوونه شده بودم و تو خواب و بیداری فقط رویای رفتن داشتم. همه فکر و ذهنم رفتن بود. نزدیکیهای عید بود که هردو سطح b1 تس اف فرانسه را گرفتیم اما همون حول و حوش بود که شنیدیم اصلا هیچ پرونده فنی حرفه ای نتونسته پذیرش بگیره با اینحال مدارکمون را کامل کردیم و فرستادیم. همون موقعها شنیدم پروزه ای هست که میشه برای دانشگاههای اروپا اقدام کرد و بورسیه گرفت. بورسیه ای مخصوص مردم خاورمیانه. با کلی ارزو برای اونهم اقدام کردم. اردیبهشت 92 بود که اینجا را باز کردم. روزهایی که منتظر نتیجه پذیرش بورسیه اون پروژه دانشگاهی بودم. جواب منفیش اومد، خرداد بود که جواب منفی پرونده کبک هم اومد. از اردیبهشت به بعدش اینجا ثبته. هرروزش و هرماهش. تموم بیم و امیدهام. شاید باور نکنید اما من هنوز جرات ندارم برگردم و خاطران اون دوران را بخونم. حتی الان بااینکه تو نوشتن بعضی تاریخها شک داشتم بازم جرات نکردم حتی یک نیم نگاه برای اطمینان از تاریخها به ارشیوم بندازم. راستش اصلا امشب قرار نبود که زندگیم را دوره کنم. میخواستم براتون از بانکهای اینجا بنویسم. خط اول را که نوشتم کشیده شدم به این داستان. 
من مسیر طولانی اومدم. و هنوز راه طولانی در پیش دارم. سالها ساکن سرزمینم بودم اما مسافری درونم بود که با اتشی در سینه هرروزش را در ارزوی رفتن زندگی کرد و حال یک مسافر هستم که تمام زندگیش در چند چمدان خلاصه شده با ارزویی درسینه برای اسکان.

نظرات() 

روزهای اخر سال 2016

جمعه 3 دی 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، چكه چكه ، 

 پنجشنبه 
عادت دارم موقعی درس بخونم که تمرکزم بالا باشه. معمولا هرموقع وسط درس تمرکز نداشته باشم. میگذارمش کنار و موقعی برمیگردم که بتونم تمرکز کامل بکنم. حالا نشستم پای درس. زور زورکی چون الان مدتها هست که درست و حسابی درس نخوندم. تمرکز کامل ندارم و دارم سطحی درس میخونم. بخش مهمیه. اما نمیتونم حواسم راجمع کنم. بشدت حالم گرفته هست. شاید بنظر سطحی میاد واگه بخوام دلایلش را بگم میشه چندتا دلیل مسخره که تو پست قبل هم ردیف کردم اما دلیل اصلیش را میشناسم. حس ناامیدی. ناامیدم از خودم و پیشرفتم. میترسم نتونم کار پیدا کنم. میترسم امتحان جامع را بیافتم و میترسم با پذیرش پی اچ دی ام تو دانشگاه خودم موافقت نکنند. 
جمعه
هم روز خوبی بود هم بد. صبح قرار برانچ با دوتا از بچه ها داشتم. حالم گرفته بود و نمیخواستم برم اما از این قرار ها بود که حتی اگه کنسل میشد به فردا میافتاد.  یک لبخند رو صورتم کاشتم وراه افتادم. قرارمون یک کافه رستوران نزدیک تایمز اسکوار بود. همه جا تزیینات کریسمس به چشم میخورد و بوی شاد کریسمس را میشد حس کرد. یکجورهایی فهمیدم اون حس دوست داشتنی کریسمس که همه با هیجان منتظرش هستند یعنی چی. درواقع کریسمس را باید تو ویترین مغازه ها و تزیینات کافه ها و رستورانها. دیدن درختهای کاج تزیین شده و مردم شادی که با ذوق مشغول خرید هدیه هستند پیدا کرد. حس شیرین و خوبی بود. اما متاسفانه دل من بشدت گرفته بود. ساعت خوبی را با دوستانم گذروندم. یکیشون که داره فارغ التحصیل میشه پیشرفت خوب و البته شایسته خودش را داشته. براش خوشحال بودم و برای خودم دلشکسته و غمگین و ترسیده. یکبار هم وسط یک صحبت بی ربط پغی زدم زیر گریه. دوستم پرید و بهم دلداری داد. اصلا نمیخواستم ضعف و درموندگیم را ببینه واقعا خجالت میکشیدم تند تند خودم را جمع کردم و بحث عادی را از سر گرفتم. توی مترو که برمیگشتم وقتی قطار از روی پل رد میشد و افتاب روصورتم پهن شد اشک به چشمهام سوزن زد و اخرش مثل رود سرازیر شد. کسی ندید و به اشک اجازه دادم تو همون فرصت کوتاه عبور از پل تا دلش میخواد تاخت و تاز کنه. 
اخرش برگشتم خونه با یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد شمعی. نشستم و همه صفحه ها را با شکل و قلم خودم خط خطی کردم. صبح توی رستوران وقتی دوستهام مدادشمعی هایی که روی میز گذاشته بودند را برداشتند و مشغول نقاشی روی زیربشقابیهای کاغذی مخصوص اینکار شدند من هم جرات بخرج دادم و رنگ سیاهش را انتخاب کردم و طرحهای عجیب غریب توی ذهنم را کشیدم. یکی از دوستهام به طرحم اشاره کردو گفت استعداد داری. این شد که سرراه از یک مغازه چینی خرت و پرت فروشی یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد شمعی 24 رنگ خریدم و اومدم خونه و به خاطر همه دوران بچگی و نوجوونی و جوونی که نقاشی را از خودم دریغ کرده بودم یک دفتر را کامل خط خطی کردم. مزه داد.
دوست ماهم زنگ زد و بهم گفت باید جنگجو باشم. باید ترس را بگذارم کنار و محکم بیاستم.
نتیجه گیری: همیشه از ادمهای ضعیف بدم میومده. ادمهای قوی را دوست دارم و موفقها را میپرستم. نمیدونم این فروپاشی درونی که امسال قبل کریسمس بجونم افتاده امشب تموم میشه یا میخواد یک مدت دیگه  تواین برهه که باید اکثر روزم را درس بخونم ادامه داشته باشه. نمیدونم کی میتونم خودم را جمع و جور کنم. نمیدونم کی میتونم این ضعف و عدم اعتماد به نفس. این افتادگی و  عادت نامناسب شکسته نفسی و ترس از حرف زدن به انگلیسی را کنار بگذارم. لازمه دوام اوردن و موفقیت در این سر دنیا  اعتماد به نفس. قدرت. حتی پررویی. شجاعت و  جاه طلبی و ایجاد حس قوی و ارتباط مناسب هست. باید بخودت و اطرافیانت ثابت کنی که برتر و بهتری. دقیقا برخلاف اون اخلاقی که من دارم. برهه بدی را دارم طی میکنم. سال  خیلی خیلی مهمی را درپیش دارم و باید و باید و باید هرروز و هرماه برای بدست اوردن این خصو صیات تلاش کنم.
کریسمس مبارک
 

نظرات() 

شب یلدا

سه شنبه 30 آذر 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، 

این ترم باید برنامه فشرده ای داشته باشم و حسابی تو ازمایشگاه کار کنم و درس بخونم. حالا بجاش چی کار میکنم. اکثرا ول میگردم و هیچ کاری نمیکنم و یک برنامه سبک را دنبال میکنم. یک روز بیشتر یکروز کمتر. خاک وچوک. بعدا سزاش را میبینم:( امروز هم که از صبح تا حالا نشستم پای تلگرام و پیغامهای یلدایی و کانال من و تو و برنامه ویژه یلدا. بشدت دلم خانواده میخواد. عکسهای خونه مادربزرگی که امسال برای اولین بار کرسی گذاشتند و سفره شب یلدا را روش چیده بودند دیوونه ام کرد. با اینکه دیشب با بچه های دانشگاه بیرون بودیم و تا دیر وقت توی یک مرکز بازی مشغول بودیم اما اصلا هیچ اثری برای کم کردن این دلتنگی نداره. حالا شاید دوستهام را برای یک دور همی جمع کنم خونه امون. از طرفی قراره ایرانیها توی یک رستوران ایرانی جمع بشن. شاید هم پاشم برم این رستوران. اما جدی ادم باورش نمیشه وقتی از خانواده و فضاو محیط ایرانی دوره  دلش یکهوو پر میکشه و تنگ میشه و دیگه به هیچ طریقی اروم نمیشه. یلداتون مبارک دوستان و از حضور خونه و خانواده بجای من حسابی لذت ببرید

نظرات() 

مطلب رمز دار : تعریف خوشیختی

دوشنبه 8 آذر 1395

نویسنده: اسمان پندار |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نظرات() 

هم خونه ایهای ... و 11 شهریور

جمعه 12 شهریور 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:پندهای اسمونی اونور ابی، زشت وزیبا، چكه چكه ، 

از دیشب بارون شدیدی شروع شده. البته هوا همچنان گرم و خوبه.  دیشب اوضاع اصلا خوب پیش نرفت. هندیها کاملا بی منطق و زورگو تشریف داشتند. بهیچ عنوان نتونستیم قانعشون کنیم که ما دونفریم شما هم دونفر و دوتا اتاق که البته ما کرایه بیشتری از مجموع کرایه اون دوتا میدیم و یخچال هم باید عادلانه به دو قسمت تقسیم بشه. میگفتند ما وسیله زیاد داریم. هرچی گفتیم بابا ما هم همینطور. منطق سرشون نشد که نشد و اخرش یک سوم یخچال به ما تعلق گرفت. کابینتها هم همینطور و تازه جالبتر اینکه طبقات بالایی که در دسترس نیست را برای ما خالی کرده بودند. زور گویی و بی منطقیشون واقعا کلافه کننده بود . تازه کلی هم شاکی بودند که چرا سری پیش وسایل را از روی میز و زیر میز به کابینتها منتقل کرده بودید و در واقع به وسایل ما دست زده بودید(باور نمیکنید که این وسایل شامل تمام ظروف ماست و خوراکیهایی بود که خورده بودندیا کیسه های پلاستیکی بود) ما هم نمیخواستیم از در دعوا وارد بشیم چون اخرش یکسال باید با اینها سر کنیم و بعدا اذیت میشیم. به ناچار کوتاه اومدیم. دیشب دوتایی پشت هم بلند بلند حرف میزدن و حتی جواب شوخیهای راستین که سعی میکرد موضوع تند نشه را جدی میدادند. حالا صبح که به یکیشون میگم ما قبل رفتن کامل اشپزخونه را تمیز کردیم و الان تموم سطح گاز و ماکروفر و کابینتها یک لایه چربی هست و لطفا تمیزش کنید میگه به من چه. نوبت اون یکی هست. و اون یکی نوبتش را انجام نمیده و حتی اشغالهاش را بیرون نمیبره و از این حرفها.جالبه که معلومه خودشون هم باهم مشکل دارند.بغیر از اون فکر میکردم این دوتا دختر تمیزند اما حالا متاسفانه متوجه شدم کثیفند و اهل تمیزکاری هم نیستند. یعنی من بعید میدونم گاز و ماکروفر از روزی که من شستم دست خورده باشه. باور نمیکنید اما قطره قطره روغن از کابینت اویزون بود. یخچال کثیف. دستشویی کثیف. از دیشب تا حالا حالمون بشدت گرفته هست. از صبح هم فقط کارتن باز میکردیم و اتاق را سرو سامون میدادیم. بعد این وسط فهمیدم متاسفانه من سال اول به هوای داشتن یک زندگی مشابه ایران تموم خورده ریزهام را برداشتم اوردم. کیف و کفش و لباس که جای خود داره. حالا جنگ جهانی دومم اینه که یکی یکی برم سراغ اونها و کم مصرفها و بی مصرفها را با وجود سالم بودن دور بیاندازم . چون زندگی توی اتاق مدل دانشجویی شوخی بردار نیست و دیگه سطح زندگی ما در حد اون همه کبکبه دبدبه نیست. سخته اما این هم یک بخش از سختیهای مهاجرته که ما هیچوقت نمیدونستیم. خوب این هم از دیشب و امروز. پاشم یکم درس مرس بخونم و بقیه کارهای خونه تکونی را بگذارم برای اخر هفته.یعنی شنبه یکشنبه و دوشنبه که تعطیله.

امروز دهمین سالگرد فوت برادرم هست. پسر جوون و شاد و پر انرژی و امیدی که قبل از اینکه بیستمین سالروز زندگیش را ببینه در دوره مزخرف سربازی پرپر شد.  یادت برای همیشه در قلبم باقی هست داداش جون

نظرات() 

هفت

جمعه 7 خرداد 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:پندهای اسمونی اونور ابی، زشت وزیبا، چكه چكه ، خودشناسی، 

میدونید دوستان یکی از موردهایی  که تحت تاثیر مهاجرت قرار میگیره ارتباط شما با همسرتون هست. این تغییر بزرگ میتونه شما را بهم نزدیکتر کنه یا دورتر. وقتی هدفهاتون، دیدی که از اینده تون و مسیرتون دارید یکی باشه بهم نزدیکتر میشید. مثل دوتا خط که بسمت هشت شدن میرن اما وقتی چیزی که از زندگی جدیدتون  میخواهید  و انتظار دارید متفاوت باشه این راه بسمت هفت شدن میره. راستش من نمیدونم که من و همسرم بهم نزدیکتر شدیم یا دورتر. در حقیقت وقتی امریکا هستیم بهم نزدیکتر هستیم. اما مطمئن نیستم این نزدیک شدن واقعیه یا بخاطر تنها بودن و نیازمون به همدیگه هست. ااااااخه سفر طولانی اخری که به ایران داشتیم خیلی چیزها را تغییر داد. درواقع این اواخر من و راستین از هشت به یک هفت بزرگ رسیدیم. و حالا داریم سعی میکنیم این هفت ناموزون و زشت را موازی یا هشت سابق کنیم. و اما علت. حقیقتش سری اخر که ایران بودیم . هرکدوم باز شدیم بچه مجرد پدر و مادرمون. بجه خونه. این دوره به راستین نشون داد که چقدر پدر و مادرش پیر و فرتوت و ناتوان شدند. وابستگی شدیدشون به راستین و حس مسئولیت راستین به اونها باعث عوض شدن دیدگاه راستین به مقوله مهاجرت شد. درواقع راستین میگه ما خونه و ماشین و وسایل زندگی خوب و کار و ارامش و از همه مهمتر پدر و مادر را فدا کردیم تا زندگی توی یک اتاق و عوض شدن ارقام درامد و مخارج را بشرط تغییر محیط و کشور بخریم. اررره راستین تا حد زیادی پشیمونه. دلش میخواد میتونست درست به نقطه قبل رفتنمون برگرده. روزی که اخرین قسط خونه  همزمان با اومدنمون تموم شد و میتونستیم تو ایران هم بهتر زندگی کنیم. از طرفی بنظر اون بخشی از زندگی مسئولیت ما در قبال پدر و مادرهامونه. من میفهم چی میگه. خوشبختانه پدر و مادر من هنوز روپا هستند و به اینده و تغییر شرایط امیدوارم. مطمئننا اگه قرار بود تا ابد شرایطمون همینطور بمونه بنظر من هم مهاجرت کار اشتباهی بود اما فکر میکنم درست میشه و اوضاع خیلی بهتر میشه. خلاصه این فکرها و تغییر هدفهاست  که راه ما را هفت میکنه.خصوصا اینکه میدونیم مرداد که برگردیم امریکا چندسالی امکان برگشت نداریم و سن بالای پدر راستین ووابستگی و نیازش به راستین واقعا درداوره. حتی  روزهای اخر انقدر این هفت شدید شده بود که من به راستین پیشنهاد دادم این دوسه سال ایران بمونه اما خب راستین نمیتونه من را تنها بگذاره و درست هم نیست و دوری طولانی مدت برای زندگی مشترک سم هست. حالا باز جمعه ای که در پیشه داریم برمیگردیم ایران. برای حدود سه ماه زندگی دیگه. و این واقعا نگرانم میکنه. نگران رابطه ای که شدیدا احتیاج به مراقبت داره. اختلاف دیدگاه و نظر چیزی نیست که راحت حل بشه و احتیاج به از خودگذشتگی  و فداکاری داره. و تنها بهانه ،فقط عشقی هست که باید ازش مراقبت بشه. 

نظرات() 

جنگ و شانس

شنبه 18 اردیبهشت 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، چكه چكه ، 

الان تو ارایشگاه نشستم و دارم به ارزوهام فكر میكنم، یعنی میشه روزهای خوب برسه، ایا روزهای خوب مثل همیشه شرطیه؟ یعنی تو هرمرحله ته دل راضی نیست و درگیر مرحله دیگه هست مثل الان كه بااینكه پام به امریكا رسیده اما در تكاپوی رسیدن به گرین كارت و امنیت و خونه و كاشانه هستم، بااینكه فهمیدم زندگی چیزی جز این نیست كه روزها را زندگی كنیم اما وضعیت معلق الان چیزی نیست كه بتونم توش اروم و قرار داشته باشم، پولهامون تموم شده و شروع به قرض گرفتن كردیم، از اون مهمتر من زندگی معمولی نمیخوام و میخوام سطح درامد خوبی داشته باشیم، نه فقط موفقیت خودم را میخوام بلكه بیشتر موفقیت راستین را میخوام. روزها را باید زندگی كرد، میدونم و سعی میكنم غافل از گذر زمان نشم، بدونم روز و ماه و سالم چطور میگذره. امسال خوب شروع نشد، تا این نیمه اردیبهشت هیچ چیزی مطابق میلم پیش نرفته، گاهی فكر میكنم چطور برای بعضیها شانس و خوشی بی خبر و بدون اینكه ارزوش را داشته باشن از هوا میرسه، مثل كسانی كه لاتاری گرین كارت قبول میشن، یا لاتاریهای پول، یا هزار و یك اتفاق خوبی كه برای بعضی ادمها می افته، شاید تنها خوش شانسی من مولتی شدن ویزام بوده وگرنه هرچیزی تو زندگیم را خیلی سخت بدست اوردم جنگیدم، همیشه جنگیدم و جنگجو بودم. ارزوم شده راحت و كوتاه رسیدن به خواسته هام به ارزوهام، از تلاش ابایی ندارم اما از جنگ خسته شدم، دلم شانس و اقبال بلند میخواد، میشه لطفا؟؟؟

نظرات() 

سوالهای بی پاسخ

پنجشنبه 20 اسفند 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، 

داشتم برنامه اورژانس انگلیس را نگاه میکردم. یواش یواش وسطهای برنامه فکرم کشیده شد سمت برادرم ومقایسه اورژانس ایران با فیلم مستندی که از اورژانس انگلیس میدیدم. بعد از سالها هنوز سوال های زیادی برام بی جواب مونده. اینکه اگه زودتر بیمارستان میرسوندنش زنده میموند؟ اسیب مغزیش در چه حد بود؟ و ایا همراهی که 4- 5 ساعت تموم باهاش توی کوه بوده نقشی توی مرگ یا زندگیش داشته؟ 
ممکنه برای خیلی از شماها سوال پیش اومده باشه که ایا خوبه درخارج از کشور به مریض و همراهانش بیماری و عوارض و یا مرگ و زندگی را خبر میدن یا نه؟ بعنوان کسی که  مرگ عزیزی را تجربه کرده. باید بگم این سیستم را به سیستم بی خبر گذاشتن توی ایران ترجیح میدم. واقعا لازمه سوالهای ادم جواب داده بشه. همراه لازم داره همه جزییات را کامل بدونه. اون زمان من حدودا 27-28 ساله بودم اما بشدت بی اعتماد بنفس بودم. غیر از اون شوک ضربه مغزی و کمای برادرم باعث شد نتونم با پزشکش حرف بزنم و اطلاعات بگیرم. غیر از اینکه بعنوان همراه دیدن پزشک مسئول بیمار هم خودش یک ماراتن هست. اونجا هیچ کس برامون توضیح نمیداد چی شده ووضعیتش چه جوریه. فقط حواسشون بود که هرنفر بیشتر از چند دقیقه پیشش نمونه. برادر من تقریبا سه روز تو کما بود.تو سربازی این اتفاق براش افتاد. هیچوقت دقیقا نفهمیدیم که چه اتفاقی افتاده. ظاهرا توی شیب کوه زمین میخوره و سرش از پشت به سنگ میخوره. جمجمه اش به اتدازه 1-2 سانتیمتر میشکنه.4-5 ساعت در گرمای مرداد اون شهر جنوبی بوده تا بتونن به بیمارستان منتقلش کنن. روز بعدش به ماخبر دادن در کما هست.پنجشنبه شب رسیدیم. گیج بودم و اصلا به مرگ فکر نمیکردم . اصلا. میگفتن هوشیاریش 4 هست اما این اعداد برای من بی معنی بود. مطمئن بودیم برمیگرده. توی مستندی که امشب هم دیدم پسر جوون در کمیی طولانی  بود و سطح هوشیاریش 4 بود اما به زندگی برگشت. اینجاست که رشته ام را دوست ندارم. چون نمیتونم علایم را بفهمم و تفسیر کنم. نفهمیدم. و شنبه صبح رفت. نمیخوام شمارا هم ناراحت کنم با گفتن از مظلوم رفتنش...................................... پزشکش را بعد رفتنش تو ماشینش دیدیم. سوالی نداشتم . هیچی نمیخواستم جز بودنش اون زمان بذهن هیچ کدوممون پزشک قانونی نرسید. حتی نمیدونستیم باید از کدوم مسئول جواب بخواهیم . توضیح بخواهیم. وقتی به خاک سپردیمش رفتند. دوسه سال بعد من رفتم بخش مرکزی در تهران .یک نامه دادند دستم که مقصر خودش بوده که بعد از ناهار از کمپ خارج شده. نگفتند سربازوظیفه ای که به اسم ماموریت بردند جنوب کشور با پای خودش نرفته. ................... ای کاش تو بیمارستانهای ما هم به اندازه انگلیس به مریض و همراه مریض اهمیت میدادن. میگفتن همون موقع از شدت اسیب. تموم نشانه ها را توضیح میدادند. ای کاش مارا با اینهمه سوال ول نمیکردن.  

نظرات() 

اسمان

شنبه 2 آبان 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، چكه چكه ، 

نمیدونم از کی تبدیل به یک ادم همیشه خسته و افسرده شدم. از وقتی چندسال پشت سر هم درگیر برنامه مهاجرت شدم؟ از وقتی برادرم مرد؟ یا...؟ شاید مهم نباشه که بفهمم کی تغییر کردم .مهم اینه که میدونم این اسمان را دوست ندارم. همیشه انتقادگرخوبی برای نزدیکانم بوده ام. خوب بلد بودم که انگشت را بسمت مادرم نشونه برم و از لباس پوشیدن یا حرف زدنش انتقادکنم و گاهی تعریف کنم. همینطور در مورد نزدیکانم. همیشه ادمی بوده ام که باید مواظب میبودم. مواظب دیگران. از مسائل بزرگ و بااهمیت مثل پیدا کردن مسیر زندگی تا مسائل کوچیک. مثل مدل لباس یا گفتن فلان حرف تو مهمونی. حالا که بیشتر به خودم نگاه میکنم یک ادم خسته و افسرده را میبینم.  یاد حرف روانشناسی که اخرین بار پیشش رفتیم می افتم. به راستین گفته بود که من از درون فرسوده شده ام......... و من بیشتر از هرکسی اگاه به این حقیقت تلخ هستم.خسته. با یک دل خشک. اسمان اروم. اسمانی که تو جمع بخاطر حفظ اداب معاشرت لبخند میزنه. تو بحثها شرکت میکنه اما ته دلش اونجا که باید خندون و جوون باشه یک پیرزن نشسته. یک پیرزن که داره سعی میکنه ظاهر جوونش را حفظ کنه اما درواقع باید فکری بحال خودش بکنه. تامدتها بهونه خوبی برای بی حوصلگیم داشتم. منتظر تموم شدن پروسه فرسایشی مهاجرت بودم، بعد که رسیدیم اینجا یکسال سخت و نفسگیر با مشکلات اولیه شروع شد. اما امسال یا بهتره بگم امروز فهمیدم خستگی جز اخلاقم شده. بیحوصلگی عادتم شده. اصلا چراراه دور بریم. من و راستین تویک شرایط زندگی میکنیم. راستین پرجنب و جوش ,پرحوصله و تقریبا شاد. ادمی که دیگران از معاشرت باهاش لذت میبرن. اما من ادم ارومی که از جمع فرار میکنم وبزور اداب با مردم حرف میزنم و لبخند میزنم. پیرزن بدجوری صاحب روحم شده. انگشتم داره بسمت خودم میچرخه. چندبار درماه از ته دل خندیده ام؟ اخرین شوخی که با دیگران کرده ام کی بوده؟ اخرین دفعه که سربسر راستین گذاشتم و حرفی غیر از چرا این کاررا کردی و چرا نکردی زده ام کی بوده؟ اصلا اخرین باری که لباس خواب پوشیده ام و دخترانه عاشقی و لوندی کرده ام کی بوده؟ دارم فکر میکنم کم کم شوخی کردن داره یادم میره. سربسر ادمها گذاشتن داره فراموشم میشه. اگه هم بوده بزور جمع و بخاطر حضور پرانرژی اطرافیان بوده. باید فکری بحال خودم بکنم. باید یکجوری بین اسمان اینده نگر و همیشه مراقب و اسمان روز مره فاصله بندازم. اسمان اینده نگر نقش مهمی تو پیشرفت زندگیمون داشته. رشدو ترقیمون را مدیون اینده نگری اون هستم و حضورش لازمه اما شاید باید براش روزهایی را تعیین کنم که بیاد و بزندگیمون سرک بکشه. باورتون میشه که اون اسمان حتی مراقب راستین هم هست . اخه یکجورهایی یادگرفته که خودش تنهایی زندگی رابسازه . اره.............اره.................اسمان. اسمان. اسمان. خلاصه اگه قرارباشه این اسمان همیشه مراقب همیشه و همه جا حضور داشته باشه اسمان روزمره را از بین میبره. دیگه هیچی ازش نمیذاره جز یک ماشین قدرتمند اما با یک روح خسته که فقط مسیر هموار میکنه و اسمانخراش میسازه .اسمان خسته. اسمان فرسوده. اره باید این دوتا اسمان را از هم جدا کرد. باید اسمان هرروزه را سبز کرد. از زیر خروارهاو تن ها خاک و سیمان بیرونش کشید. بهش روح تزریق کرد. نفس داد. یواش یواش تقویتش کرد. راه رفتن یادش داد. هفته ای یک جک. هفته ای یکبار قهقهه. چقدر این کارهابراش سخت بنظر میرسه. چقدر بهانه درس و امتحان و خستگی داره حتی نگرانیهای اسمان اینده نگر برای نیمه دوم سال و خیلی چیزهای دیگه .اما باید فکری بحال اسمان روزمره کرد. برای زندگیش. برای لحظه هاش. مهمتر برای زندگی مشترکش. حالم از اسمان روزمره بیرمق . افسرده خسته و بی انرزی بد است. از اسمانی که فقط بد و خوب کارها را میبیند . از اسمانی که همیشه مراقب و نگران هست. حتی مراقب جزییات. اصلا اینجوراسمانها میروند؟ میشه اینجوراسمانها را حذف کرد؟ اره باید بشه . باید فکری بحال اسمان روزمره کرد.

پیوست یا چندروز بعد نوشت:

فکر کنم بتونم یک فکری به حال اسمان روزمره بکنم. درواقع از همون اسمان همیشه مواظب کمک میگیرم تا روی جنبه منفی شخصیتیم نظارت کنه و نگذاره همیشه مواظب باشم. حالا بعد از چندروز تمرین فکر میکنم جواب میده  وامیدوارم بعد از چندماه این بخش از شخصیتم را نرمال کنم:))

نظرات() 

دردو دل یک زن

سه شنبه 9 تیر 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، 

یكوقتهایی هست كه ادم بدجور دلش میگیره، ممكنه ظاهراهیچ اتفاق خاصی نیافتاده باشه، اما چیزهای كوچیكی هست كه ازارت میده، امروز از اون روزهاست كه ناراحتم وحتی حرف زدن با راستین ارومم نمیكنه، از اون روزهاكه خسته ام از زندگی كردن و دویدن، گاهی بعضی ادمها مجبورن همیشه بدوند و اگه ندوند بعضی اتفاقات وجریانات متوقف میشه ، اتفاقات مهم وسرنوشت ساززندگی یا شاید کل جریان زندگی، احساس میكنم تمام زندگیم یك دونده بودم .روزهای زیادی بوده که نیاز داشتم قدم بردارم. گاهی بیاستم و مثل بعضی خانمها از جریان اروم زندگی لذت ببرم اما نشده . مجبور بودم بدوم. اجبار زمانه. و الان  باز روزهایی هست كه اجتیاج دارم بیاستم ونفسی تازه كنم اما نمیشه، یكجورهایی روی راستین هم نمیشه حساب كرد و برای همین از دست اون هم عصبانیم، مقصر نیست ، انتخاب خودم بوده این نوع زندگی، اما ایا غیر ازدویدن مستمر راه دیگه ای برای پیشرفت نیست؟ راه طولانی وسختی پیش رومه، درس خوندن در امریكا، ویزای دانشجویی را به كار تبدیل كردن، توجامعه غریب امریكا موفق شدن،، كارهای مربوط به شغل و رشته ام در ایران، اینها كارهایی هست كه فقط خودم باید انجام بدهم. راستین چندوقت پیش  با تاسف میگفت احساس میكنه اگه یكزمانی مخالف بچه دارشدن بودم  بخاطراین بود كه بشدت كار میكردم ، و درست میگفت، بشدت كارمیكردم چون باید اقساط خونه ای كه خریده بودیم را میدادیم و بدون کارکردن من امکان پذیرنبود. حالا بازهم باید بشدت برای موفقیت زحمت بكشم و نمیتونم جز حمایتهای روحی مستقیما به کسی اتكا كنم چون خودم شروع كردم و همه چیزبه من بستگی دارد و الان وقت ایستادن نیست، خسته ام، خسته از زندگی كردن و دویدنهای بی وقفه

نظرات() 

دودشدن خیالبافی

شنبه 22 فروردین 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، روزها در اون سر دنیا(سال اول)، چكه چكه ، 

پنجشنبه خیلی حسم خوب بود. یک حس عالی . قبل از شروع کلاس حساب دیفرانسیل دوساعتی با همسر قرار گذاشتیم رفتیم فروشگاه  macys خیابان برادوی. اولین فروشگاه  بزرگ قشنگی بود که تو نیویورک دیدم. میسیس فروشگاه بزرگی هست که مارکهای معروف و برند توش شعبه دارند یکجورهایی عین فروشگاههای دبی .قبلا میسیس خیابون دکالب هم رفته بودم که اونقدر دلگیر و بد بود تصمیم گرفته بودم دیگه میسیس سر نزنم. تا اینکه همسر تو مسیر کارش این را دیده بود و اصرار داشت ببینم. جدا عالی بود و روز خیلی خوبی داشتم. کلی  هم تو ذهنم براتون چیز میز نوشتم و منتظر بودم برسم به لپ تاپ و یک پست خوب بذارم. اما خوب شب که رسیدم خونه سرماخوردگی که صبحش شروع شده بود شدیدتر شد و خوابیدم. خوشبختانه به اندازه مصرف چندسال داروی سرماخوردگی اورده ام که بدادم برسه  دیروز جمعه هم بااینکه برنامه داشتم تمام روز درس بخونم در عوض تمام روز خوابیدم. عصر هم ایمیل  ردی دانشگاهی که اقدام کرده بودم رسید و بینهایت حالم را گرفت. نمیدونم چرا با وجود اینکه نمره تافل بهشون نداده بودم فکر میکردم قبولم میکنن. زیادی رو ابرها بودم. خصوصا که رنک این دانشگاه حدودا تک رقمی است. خلاصه الکی ضد حال خوردم اساسی. نمیدونم چرا ما ادمها دوست داریم به کارهای نشدنی دل خوش کنیم و امید ببندیم. مثلا همین لاتاری. بااینکه هرسال اقدام کردم و جواب رد شنیدم باز هم بهش امید دارم. حالا هم تا نتیجش نیاد و یک دور هم برای اون اشک نریزم ادم نمیشم. پنج هفته به اومدنمون مونده. سه هفته اش که میره برای امتحانهای پایان ترم. اما باید این مدت و زمانی که ایران هستیم روی واقعیات برنامه ریزی کنیم. مثلا ما تقریبا نصف خونه ایران را به یک اشنا فروختیم. لازمه امسال نصفه دیگش را هم بفروشیم. اما اشنای ما پول بقیه اش را نداره. پس باید تو این بازارمسکن مشتری برای خونه پیدا کنیم. خونه ما هم بد قلق. خلاصه اگه تا مرداد که قصد برگشت داریم این خونه بفروش نرسه. و پول نداشته باشیم باید یک ترم مرخصی تحصیلی بگیرم تا خونه بفروش برسه. باید پرس و جو کنم . میدونم مرخصی با برگه پزشکی هست. اما نمیدونم مدارک پزشکهای ایرانی هم براشون قابل قبول هست یا نه.؟ این واقعیاتی هست که باید باهاشون روبرو بشم. کلا حسم دوباره فاجعه هست و دارم نوبتی به خودم و زندگی گندیدم بد و بیراه میگم. باز دوباره مثل خنگها ذهنم رفت سمت لاتاری. نمیدونم چرا خود ازاری دارم. میدونید بچه ها هنوز سال دیگه نیومده از هیبتش و کارهایی که باید بکنم ترسیدم. همسر برخلاف همیشه که مشوق ادامه تحصیلم بوده. اینبارمخالف این هست که بعد این دوسال ادامه بدم. نظرش اینه که وارد بازارکار بشم و بعد یواش یواش امتحانهای هم ارزی داروسازی را بگذرونم. تاکید داره که تو این یکسال زبانم را برای رفتن به ا پی تی قوی کنم. شاید هم راست میگه اخه  من خود داروسازی را بیشتر از داروسازی صنعتی  دوست دارم و محیط داروخانه را به کارخونه ترجیح میدم. واقعیت اینه که یکجورهایی اگه دوست دارم برم پی اچ دی برای حس جاه طلبی و بالا بردن درجه علمی ام هست . البته چیز کمی نیست. اما همسر میگه داروساز بودن در اینجا کم از پی اچ دی رشته ای که صد در صد دوست نداری نیست. یکجورهایی راست میگه. چون اینجا هم مثل ایران تا کلمه پزشکی یا داروسازی و غیره میشنون دهنشون باز میمونه و همه جا ارج و قرب خودش را داره. بچه ها یک هوار درس دارم و یک پروژه که باید روش کار کنم. دلم میخواد این دلم را هم بندازم دور. من برم .بای

نظرات() 

خونه من کجاست؟

شنبه 2 اسفند 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، 

ساعت 11:30 شبه و همسر زده بیرون ببینه اگه این مغازه چینی ها بازه یک تله موش بخره. منظورم مغازه هایی هست که این چینی ها میزنن و همه چی از شیر مرغ تا جون ادمیزاد میفروشن و البته تله موش هم که واضح و مبرهن برای گرفتن سرکار موش عزیزی است که امشب فهمیدیم به جمع خانواده ما اضافه شده ان. و از قضا خیلی هم اجتماعی میباشن . ما ایرانیها هم بچه سوسول. توخونه هامون جز سوسک که اون هم بیشتر حرفش بوده تا خودش ،همچین موجوداتی را نداشتیم،نمیدونیم چیکار کنیم. زنگ زدیم به سرایدار. میگیم خونه مون موش داره. سرایدار بی ادب و نفهم هم میگن مگه من گربه ام.... خلاصه راستین میگه اگه یک درصد هم شک داشتم که سال دیگه برگردم تو این خونه ،شکم برطرف شد و اخر می تسویه حساب میکنیم ..... میدونید بچه ها همیشه داشتن خونه. یا بهتره بگم. یک نقطه امن یک جایی که بتونی بهش بگی خونه برام اهمیت داشته. شاید هم ناخوداگاه برای همین اسم این وبلاگ را خانه سفید من گذاشتم. زمانی که هم خونه داشتم و هم احساس امنیت. اما حالا هردو از دست رفته.حتی جای موقتی ندارم که وسایل را موقت برای تابستون توش بذاریم. مجبوریم بفروشیم و یکی دوتا قابلمه بشقاب را خونه دوستی امانت بگذاریم. اخر حرفم را میگیرید؟ منظورم اینه که نه خبری هست از خونه و نه وسیله ای که بوی خونه بدهد. دقیقا زندگی دانشجو وار. دوتا ادم بزرگ با ساک لباس. اینها سخته. اینها انقدر سخته که وقتی داشتیم حرف از تسویه حساب و بردن نبردن وسایل میزدیم . راستین گفت وسایل را ببریم . شاید تا مدت طولانی  برنگردیم. میدونم که این حرف را لحظه ای زد که از شرایط خونه بشدت نا راحت بود اما واقعیت اینه که این حرف دلش بود. چیزی که همیشه پس منطق پنهانش میکنه. رفتن. خونه . ارامش. نقطه امن. و ترسم از اینه که ته قلب من هم خونه و ارامش میخواد.

 

 

پ.ن. راستی نتیجه تافل را گرفتم و بدتر از حدسم دراومد. ثابت میکنه واقعا حالم بد بوده اما چه فایده. اخرش دوباره باید این امتحان را بدم. حیف هزینه اش که الکی بخاطر استرس و فشار پایین سوخت.

نظرات() 

چی میشه

چهارشنبه 15 بهمن 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، چكه چكه ، 

باز هم ناراحتم و دیواری کوتاهتر از اینجا برای نوشتن پیدا نکردم. برای همین  ازخواننده های  عزیزی که به امید خوندن یک وبلاگ شاد و مفرح به اینجا سر میزنن خواهشمندم جای دیگه ای را امتحان کنید.

بازهم دلم بدجور گرفته. یک نگاه به چندماه گذشته میکنم تا ببینم چه کردیم و چه نکردیم. قدمهای مثبتی داشتیم مثل خونه پیدا کردن واجاره کردن. حساب بانکی باز کردن .از پس دانشگاه و درس و امتحان براومدن .تجربه زندگی خارج از کشور داشتن.دوست پیدا کردن(بکمک دوست عزیزم ریحانه ). تجربه سفرداخلی داشتن. بیمه ارزون.کلاس زبان برای راستین اما هنوز قدمها ونکات منفی مهمی هم هست که هیچ تکونی نخورده.نکات خیلی مهمی که سرنوشت و اینده ما را میسازه . مثل کار تو دانشگاه پیدا کردن. پیدا کردن کارجنرال برای راستین. تبدیل ویزای اف 2 راستین به ویزای کار. پذیرش برای پی اچ دی سال آینده تو دانشگاه خودم. خلاصه هرچیزی که به پول و درامد ربط پیدا میکنه بدجورثابت مونده و جلو نرفته. تو این چندوقته جواب منفی برای کارشنیدم. جواب منفی برای اپلای تو پی اچ دی برای دانشگاه خودم شنیدم  (گفتن چون با مستر شروع کردی حتما باید تمومش کنی! در عوض دوره ی پی اچ دی بجای 5 سال برای من 3 ساله محاسبه میشه) و بارها جواب منفی برای کارراستین.

خلاصه اینده نامعلوم ترس  ووحشت عمیقی داره. چون موضوع هرروزه ماهست حتی جدیدا وحشت میکنم بخواهم راجع بهش باهم حرف بزنیم. عین دو کودک ترسیده فقط به اغوش هم پناه میبریم .دیدن ناامیدی همدیگه هم سخته.

جدی قراره چه اتفاقی بیافته. ای کاش  میشد دستی نامریی همه چیز را اماده کنه اما همچین چیزی وجود نداره . وسط راه با مسیر خراب شده پشت سر و مسیر روبرویی که پرازچاههای عمیقه. چی میشه. چطور سر سلامت میگذرونیم.

 

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :