my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

کارخونه داروسازی

یکشنبه 6 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:زشت وزیبا، نگاه اول، 

جمعه بازدید از کارخونه داروسازی داشتیم. اتفاقا روزی بود که جلسه ماهیانه با fda هم داشتیم اما من ترجیح دادم بازدید را برم تا دید بهتری نسبت به کار اینده داشته باشم. اما موبور برای جلسه موند. کارخونه امنیل کارخونه ساخت داروهای ژنریک هست. اینجا تو امریکا مصرف کننده خیلی خیلی به برند یا ژنریک بودن دارو اهمیت میده.  قبلا توضیح دادم اما باز یک توضیح کوچیک میدم که کارخونه برند کارخونه ای هست که از کشف دارو پروسه تولید را پیش برده( لغت کشف برای توضیح  علمی کلمه مناسبی نیست  ) ژنریک را هم کپی دارو درنظر بگیرید. خلاصه یک گروه ده نفری از بچه ها راهی بازدید شدیم. البته بخش R&D. این بخش قسمتی از کارخونه هست که کارهای تحقیقاتی مرتبط با ساخت و فرمولاسیون را انجام میدن. یعنی محل کار اینده فارغ التحصیلان داروساز صنعتی. خود کارخونه و خط تولید هم طبقه اول بود که چون ربط مستقیمی به کار ما نداشت و محلی هست که دارو ساخته میشه و از لحاظ اصول ایمنی و بهداشتی درست نیست بازدید کننده داشته باشه ما را نبردن. و اما کارخونه: یک ساختمان بزرگ دوسه طبقه بدون پنجره. بخش R& d که همون بخش تحقیق و توسعه هست شامل دوبخش بود. بخش فرمولاسیون و بخش انالیز. حالا وارد جرییات نمیشم اما هردو بخش بطرز وحشتناکی محیطهای دلگیری داشت. بخش فرمولاسیون اتاقهای خیلی خیلی کوچیک هرکدوم با یک یا دو دستگاه و بخش انالیز یک ازمایشگاه خیلی خیلی بزرگ با کلی دستگاه انالیز و تعدادی متخصص که داشتند داروها را انالیز میکردن. درست که دستگاهها همه به روز و مجهزبودن  اما همه اتاقها و ازمایشگاهها بدون پنجره بودن ( که البته برای ازمایشگاه منطقی هست) اما نه حتی برای دفترهاشون. بینهایت صنعتی بودن محیط ورای تحمل من بود. تنها نقطه دلگرم کننده برای من اینه که تخصص من نه انالیز هست نه فرمولاسیون و تمرکز من فارماکوکینتیک هست. حالا بسته به موضوع تز ام میتونم گرایش این رشته را هم تعیین کنم و بهش جهت بدم. مثلا کلینیکال یا مدل سازی که مثلا همین مدل سازی میتونه دوشاخه کاملا مجزا بشه. اصلا چیزی که تو امریکا خیلی جلب توجه میکنه همین تخصصی شدن کارهاست. یعنی من فارغ التحصیل داروسازی صنعتی هستم اما بسته به درسهایی که برمیدارم و نوع ازمایشگاهی که انتخاب میکنم و نوع تز کلی این رشته شاخه پیدا میکنه و اینطور میشه که الان فرضا هفت هشت نفر فقط توی یک ازمایشگاه و زیر نظر یک استاد داریم کار میکنیم اما هرکدوم تخصص و بعد از این کار تخصصی مختص خودمون را خواهیم داشت. و اینطوری هست که وقتی سر به سایت اعلام تخصصهای مورد نیاز یک کارخونه داروسازی میزنی یا توی لینکدین عنوانهای شغلی را میبینی از تنوع شغل فقط تو همین بخش فارماکوکنتیک تعجب میکنی. بهرحال امیدوارم محل کار اینده ام انقدر صنعتی و زمخت و بیروح نباشه و یک دفتر گوگوری با یک پنجره بسمت طبیعت با یک درامد زمخت و گنده درانتظارم باشه.

نظرات() 

چینی

شنبه 28 بهمن 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، زشت وزیبا، 

سال سگ مبارك، بعله دیروز شروع سال چینی بود من هم امروز را بهونه میكنم تا از چینیها بنویسم.
تصور: چینیها ادمهای پرتلاش هستند، وقتی هرجیزی میبینیم مارك ساخت چین خورده پس باید بازارشون خیلی متنوع باشه .و حقیقتهایی كه از پیشرفت اقتصاد چین و تبدیل شدنش به قطب قدرت میشنویم.
واقعیت: تو سفری كه به چین رفتم، شهرهای چین را خیلی تمیز دیدم، بازارهاشون سبك بازاربزرگ تهران بود یعنی اکثزا ساختمونهایی غیر مدرن با غرفه هایی کاملا سنتی و کوچیک که با یک دیوار نازک از هم جداشده بودن با یك سری جنس بی كیفیت و تكراری، اصلا تنوع به اون معنی وجود نداشت، هرجا میرفتی باید تا ده برابر زیر قیمت چونه میزدی، چیزی كه لیدرمون گفت و صددر صد واقعی بود. یعنی یك قیمت فضایی میگفتن كه اگه بی اطلاع بودیم حداكثر نصف قیمت میخریدیم، زبان انگلیسی نمیدونستن.لیدر چینی امون میگفت تازه بیست ساله كه ماشین به استفاده عمومی تبدیل شده وقبلا همه دوچرخه داشتن برای همین رانندگی چینیها بده. یک جورهایی سبک زندگی کمونیستی خیلی جریان داشته اما الان اون سبک داره تغییر میکنه. 
چینیهای نیویورك: ادمهایی كه بشدت سرشون تو لاك خودشونه و کلونی خودشون را دارن وزندگیشون را تاحد زیادی محدود به اجتماع چینیها کردن،تا جایی که من دیدم اكثر كسانی كه تو بازیافتی ها قوطی خالی و پلاستیك برای فروش جمع میكنن متاسفانه چینی هستند. من اینجا سبك زندگی ساده و قانعشون  را خیلی بیشتر دیدم و حس كردم شاید هم بخاطر اینكه سفرم به چین ده روزه و كوتاه بود و خوب طبیعیه كه توی یك سفر كوتاه دید واقعی بیدا نكنیم،گفتم که بشدت چینیها علاقه دارند كه بصورت كلونی زندگی كنند، یعنی همه اشون تو محله های خاصی از نیویورك جمع میشن انگار تو دل شهر نیویورک یک شهر چینی کوچیک ساخته باشن، اینطوری كه وقتی وارد محله میشیم تموم تابلوها مكالمات ادمها مغازه ها و حتی گاها بانکها چینی هست، فكر كنم تو فیلمهای هالیوودی حداقل چند صحنه از این جور محله ها دیده باشید، منهتن ، بروكلین و كویینز هركدوم محله چینی خودش را داره و شامل چندتا خیابون اصلی و فرعی میشه، ما هم از اتفاق تو مرز محله بروكلینشون میشینیم، یعنی یك بلاک ( من مینویسم بلاک شما بخوانید کوچه) بالاتر محله تبدیل به محله اسپنیش ها میشه.( راستی گفته بودم خیلی اوقات فکر میکنند من  اسپنیش یعنی اهل امریکای جنوبی ام) نمیدونم خودم که احساس نمیکنم قیافه جنوبیها را دارم اما انگار دارم. هاهاها. اوووه یک خصوصیت بد دیگه چینیها.... متاسفانه عادت خیلی بدی برای تف کردن دارن. البته میدونم این عادت فقط مختص چینیها نیست و هندیها هم همینطورن( یعنی در این حد که تو اتوبوس تابلو زده بودن تف کردن ممنوع). یک کوچولو هم برعکس شهرهاشون تو چین اکثرا محله هاشون تمیز و مرتب نیست البته باز هم میدونم اصلا مختص فقط چینیها نیست و مثلا اهالی جنوب امریکا هم نامرتب و خیلی خیلی خیلی با سروصدا زندگی میکنن.( حالا دوستان نیایید بنویسید نژادپرستانه ننویس) لطفا درنظر داشته باشید من سعی میکنم اون چیزی را که میبینم و حس میکنم منتقل کنم. یکجورهایی گزارش نویسی میکنم. و اگه جایی هم برداشت اشتباه کنم حتما میام مینویسم من اشتباه برداشت کردم و بمرور و با تجربه به نتیجه دیگه ای رسیدم. در اخر بهتون بگم من دکترم و فیزیو تراپم چینی هست و اتفاقا از این بابت خیلی خوشحالم. چون صبر و حوصله اشون زیاده. کاملا ضعف زبانمون را درک میکنن و ارتباط خوبی میسازن. سال اولی که وارد دانشگاه شدم. یک دختر چینی بود که همون اوایل ورود که من گیج تکالیف و درسها بودم خیلی کمکم کرد و هنوز باهاش دراتباطم. کلا من خودم شخصا چینیها را بخاطر اروم بودن و مورد احترام بودنشون خیلی دوست دارم.

نظرات() 

کریسمس

شنبه 2 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، زشت وزیبا، 

سلام به همه یاران قدیمی. یلدا چطور بود خوش گذشت؟ 
خوب اگه میبینید گاهی کم پیدا میشم فکر نکنید بیخیال اینجا شدم. نه جدی جدی انقدر سرم کار میریزه که وقت اومدن پیدا نمیکنم. هرچند یکهو میبینم حرفها بصورت یک پست کامل تو مغزم براتون تایپ میشه :))
بذار این پست را مخصوص کریسمس بکنیم و پست بعدی از خودم بگم. کیا موافقن؟
و اما کریسمس. ایشون برای مسیحیهای کاتولیک 25 دسامبر اتفاق میافته.( اخ باورم نمیشه یعنی این ترم تموم شد و امتحان بی امتحان) ولی برای مسیحیهای پروتستان 7 ژانویه هست. براتون باز بگم تا همین پارسال من به هر غیر ایرانی و گاها به خود ایرانیها. (مری کریسمس) که همون کریسمس مبارکه هست را میگفتم. فکر میکردم عین عید خودمون کریسمس براشون خیلی مهمه. اما امسال به برکت وجود موبور فهمیدم حتی جدیدا خیلی از کاتولیکها هم جشن نمیگیرن چون دیگه اعتقاد ندارن و به همه هم نباید گفت چون ممکنه برای دین دیگه ای باشند و بهشون بربخوره. خلاصه تا مطمئن نشدی بهتره نگی و به  یک تعطیلات مبارک بسنده کنی.  حالا از این خنده ام میگیره تو ایران اصلا مد شده که موقع کریسمس یک درختی خریده بشه و یک حالی بهش داده بشه. من که خودم میگم چرا نه. درسته ما تو فرهنگ خودمون کلی روزهای پرمعنی و قشنگ داریم. بشرط اینکه اونها فراموش نشه اگه قراره با یک درخت و چندتا کادو شادتر بشیم چه عیبی داره. اصلا من به جنبش (اسمان دراوردی) شاد زندگی کنیم پیوستم. اسمش را هم همین الان دادم بیرون. خوب دیگه براتون بگم چیزی که من از کریسمس اینها تا حالا فهمیدم. کریسمس براشون یعنی خرید و خرید و خرید. اقا خانم اصلا یکجورهایی عین عیدخودمون. چطور ما برای عید مخصوصا برای بچه ها لباس و کفش میخریم و بزرگها دکور مکور خونه عوض میکنند. اینها هم همینطورن. مغازه ها هم یک حال اساسی به دکورشون میدن و تم کریسمسی میگیرن و یک اهنگ شاد جینگل بلی هم میذارن و مردم هم خوشحال بیشتر خرید میکنند. اهان اینجا خیابونهای اصلی را هم چراغونی میکنند. معمولا از اول تا اخر خیابون هم یک تزیینات یکسان میدن که خیلی هر خیابونی یک ساز نزنه. دیگه اینکه مثل خودمون که بازارچه شب عید داریم اینجا هم بازارچه موقت کریسمس میزنند. ظاهرا تلویزیون و برنامه هاشون هم همه شاد و کریسمسی میشه. باز عین خودمون.  نوازنده های دور گرد گوشه کنار خیابون هم همین حال را میگیرن. و دست اخر مراسم شب عید و صبح اول کریسمس که کادوهایی که از قبل کنار درخت گذاشتن را باز میکنند تو خونه و کنار اهالی خانواده هست. بازززززززز همم عین عید خودمون که هرکی دوست داره عید را تو خونه و پیش خانواده خودش باشه. این هم اون چیزی که من از کریسمس اینجا سر دراوردم. ما هم امسال خونه دوست صمیمی امون میریم. دوستمون درخت خرید و تزیینش را بمن محول کرد. بعد هم همه امون از یک هفته قبل کادوهامون را زیرش چیدیم. شب هم قراره خونه اونها جمع بشیم و یلدا و کریسمس را مخلوط و درهم جشن بگیریم. البته یلدا که گذشت احتمالا برای ارواح یلدا جشن میگیریم. 
نمیدونم چرا هی حس میکنم امسال اولین سالی هست که یک کریسمس واقعی دارم. سال اول که اینموقع تقریبا داشتم دق میکردم. سال دوم که داشتم چمدون  ایران را میبستم. پارسال که از استرس امتحان جامع دلم تو دهنم بود. امساله که تازه مثل ادمیزاد منتظر بابا نوئل نشستم
فعلا شب همگی خوش

نظرات() 

وگاس، مگاس و غیره

شنبه 4 آذر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ایالت گز کردن، نگاه اول، زشت وزیبا، 

سلاملیکم. اگه گفتید وقت چیه؟ وقت سفرنامه.
پرواز وگاس ما ساعت 8 صبح بود و حداقل لازم بود دوساعت قبل پرواز اونجا باشیم. بلیط را اینترنتی خریده بودیم و تو فرودگاه بمحض ورود با یکسری ماشین که مثل خود پرداز هست چک این را انجام دادیم. ما چمدون بزرگ نداشتیم برای همین وقت پرواز که شد مستقیم با کریر یا همون چمدون کوچیک رفتیم سوار هواپیما شدیم. پروازمون پنج ساعت و نیمی بود و جالبه تو پروازهای داخلی از صبحونه ناهار مجانی یا به اصطلاح روی پرواز خبری نیست و باید برای خوراکیها پول بدیم . برای همین ما تو فرودگاه یک ته بندی کردیم. مورد جالب دیگه اینکه قسمت پرواز داخلی فرودگاه جان اف کندی  کاملا با پروازهای خارج از کشور فرق داره و درست و حسابی و خوشگله. رسدیم وگاس. از تو همون فرودگاه ماشینهای بازی اسلات (از همونها که پول توش میذاری و یک دسته یا دکمه را میزنی و اگه رو شانس سه تا شکل رو برنامه  بیاد بردی وگرنه پولت پرر) اعلام میکرد که پا به وگاس گذاشتیم. فرودگاه بزرگی بود. همون دم در هم اتوبوسهایی (شاتل ) بود برای بردن مسافرها به جاهایی که ماشین اجاره میدادند. ما هم سوار یکی از این اتوبوسها شدیم و به شرکتی که از قبل اینترنتی ماشین رزرو کرده بودیم رفتیم. جالبه طبق معمول کارهای اینجا چه ماشین گرفتن چه ماشین پس دادن حتی چک این چک ات هتل کردن چون بر مبنای اعتماد هست خیلی خیلی کوتاه و ساده است. البته این اعتماد با دادن یکی از کارتهای بانکی و وارد کردن اطلاعات از طریق اسکن مشخصات بدست میاد و برای همین نه فرم پر کردنی داره نه چک و چونه زدنی نه کاغذ بازی. کارتت را میدی و با کلید ماشین یا اتاق کارتت را پس میگیری. والسلام. البته ما یکمی اینجا بخاطر اینکه قرار بود همه خرجها با کارت اعتباری من انجام بشه معطل شدیم. چون اونها کارت بانکی راستین  که راننده بود را میخواستند و راستین هم چون ویزای اف 2( همسر دانشجو) داره کردیت باالایی نداره و از اتفاق پولی هم تو حساب جاری اون نریخته بودیم. مجبور شدیم بریم بانک. پولها را به حساب جاری اون منتقل کنیم که باعث شد دوساعتی وقتمون گرفته بشه. اما در عوض یک ماشین سورنتو نو برای ده روز بقیمت330 دلار گرفتیم که اینجا مبلغ خوبی حساب میشه. بعد رفتیم هتل. هتل خوبی بود اما شاید بهتر بود تو همون خیابون معروف وگاس ( استریپ استریت) میگرفتیم. خیابونی که دوطرف هتلهای مجللی داره( مثل بازارهای دبی) که مثلا تو هتل نیویورک. نمادهای شهر نیویورک را بکار بردن یا هتل ونیز یک نهر کوچیک وسط هتل گذاشتند با قایقها و قایقرانهای اون سبکی و به اصطلاح جذابیت ایجاد کردند. بقول یک دوستی کل این خیابون با هتلهاش را میشه یک روزه دید. البته از پمپ بنزین گرفته تا سوپر مارکت از این ماشین های اسلات گذاشته بودن. هتلها هم صد درصد مستثنی نبودند و بخش مخصوص قمار(کازینو) با همین ماشینها و جاهایی برای بقیه بازیها مثل پوکر و رولت و غیره داشتند. عکسها را بتدریج میگذارم تو اینستا. میدونید چیزی که هست وگاس یا شهر گناه بدر ادمهایی میخوره که چند روز میمونند و هر شب کلاب و کنسرت و دیسکو و اینجورجاها میرند. به اصطلاح وقتشون را به موسیقی و مشروب و روم به دیوار دختر و پسر میگذرونند. یکجورهایی کسانی که وارد لایه زیرین این شهر میشن. در کل بنظر من این شهر یک لایه پر زرق و برق داره که مخصوص توریستهایی مثل ماست اما لایه هایی هم زیرش داره که مخصوص متخصصین امورات هست. جالبه از اتفاق به طور شانسی وقتی داشتیم مرکز قدیم شهر را میگشتیم از یکی از این لایه ها سر دراوردیم. به اسم خیابون فرمونت که اسمش را از هیچ کدوم از دوستهامون نشنیده بودیم. جایی که همه جور صحنه ای را میدیدی. باز یک خیابون پیاده رو که دوطرف بارها با نئون های قدیمی و صحنه های پلاس ... و البته بزرگترین اسکرین جهان بعنوان سقفش که همون اسکرین کلی دیدنی بود. چیز دیگه ای که در مورد خود شهر میتونم بگم نوشیدن ازاد مشروبات تو خیابون بود. قبلا هم گفتم نوشیدن مشروب تو خیابون ماشین یا مکانهای عمومی تو امریکا ممنوعه و فقط توی بار. اما تو این شهر این نوشیدن ازاده. خوب ما قصد داشتیم گرند کنیون را هم بریم. اما هرچی حساب کردیم دیدیم یک روزه امکان دیدن گرند کنیون نیست. چهارصد کیلومتر رفت چهارصد کیلومتر برگشت. و چند ساعت هم پیاده روی . نشدنی بود برای یک روز. برای همین در کمال افسوس چشمهامون را روش بستیم. شنیده بودیم جایی نزدیکتر بنام وست گرند کنیون هست که یکی از قبیله های سرخپوستی اداره اش میکنه. پل شیشه ای هم همونجاست. یکروز که صبحش رفته بودیم سد هوور که تا چند سال پیش بزرگترین سد دنیا بوده رفتیم اون طرفی که متاسفانه دیر رسیدیم و بسته بود. جالبه این قبیله خیلی هم پولکی هستند یعنی طوری محوطه و ساختمون ساخته بودند که حتی امکان دیدن قسمت غربی گرند کنیون را نداشتیم. البته قبلا شنیده بودیم که مثلا شارژ میکنند فقط میبرند تا دم پل بعد شارژت میکنند که بتونی روی پل راه بری بعد شارژت میکنند که بهت اجازه بدن عکس بگیری. تور هلکوپتر هم بود نفری 150 دلار که من میگفتم تجربه خوبی میشه و این را بریم که بموقع نرسیدیم و تعطیل شده بود. در عوض روز بعدش رفتیم رد راکز( صخره های قرمز) که اگه تور وست گرند کنیون 3 ستاره برای دیدن داشت اینجا 5 ستاره بود و انصافا خیلی دیدنی و یک نیمچه صخره نوردی باحال روی صخره سنگهای طبیعی قرمز خوشگل و عجیب غریب بود. کلا دو روز و نیم وگاس بودیم و بعد هم سن دیگو. سندیگو برای من که از صبح تا اخر شب به کلاس و میتینگ و کارگاه اموزشی میگذشت که برای اینده کاریم خیلی مفید و لازم بود و جز یک شب که بدیدن بزرگترین هتل چوبی جهان رفتم و یکروز صبح که بخشی از ساحل سندیگو به اسم لاهولا یا بهتره بگم قطعه ای از بهشت را دیدم جایی نرفتم. هرچی از زیبایی لاهولا بگم کمه. واقعا قشنگ بود. جالبه صخره هایی نزدیک ساحل بود که شیرهای دریایی برای استراحت میومدن روش میخوابیدن و هیچ ترسی از ادمها نداشتند. من که از دیدن این موجودات خوشگل سیر نمیشدم. در عوض راستین تموم شهر را گشت و قسمتهای دیدنی شهر مثل شهر قدیم که خیلی ازش تعریف میکرد و یکی دوتا پل و پارک را دید. میدونید هرچند سندیگو شهر خیلی کوچکتری نسبت به نیویورکه( نیویورک پنج برابره تهرانه) اما تمیز و شیک با جمعیت غالبا دموکرات هست. اخرش اینطور بگم راستین که عاشق این شهر شده بود و میگفت بعنوان یکی از شهرهایی که بعدا ساکنش بشیم درنظر گرفته. بعد از سندیگو راهی لس انجلس که دوساعتی سندیگو بود شدیم. اول از همه از طبیعت کلی این سه شهر بگم. طبیعت قسمت جنوب غربی امریکا با طبیعت این قسمتی که هستیم ( بخش شرقی ) خیلی فرق داره. سبزی و طبیعت بصورت منظره تنک هست.یعنی از درختهای بلند و پربرگ خبری نیست. تو وگاس که کاملا بیابونی بود. کاکتوسهای عجیب غریب و بوته. تو سندیگو و لس انجلس بوته و درختهایی شبه نخل. لس انجلس به بزرگراهای عریضش خیلی معروفه. بزرگراههای شش یا هشت بانده و البته ترافیکهای سنگین. جالبه بخش بورلی هیلز که قسمت پولدار نشین لس انجل حساب میشه  رسما جز خود شهر لس انجلس نیست. خیابون وست وود که نزدیک به بورلی هیلز هست و انگار داری توی یکی از خیابونهای تهران راه میری چون همه تابلوها به فارسی نوشته شده و خیابون ویل شایر که گرونترین مارکهای معروف دنیا از جمله بیژن هم اونجاست ازدیدنیهای شهرند. توی بیژن با گرفتن وقت قبلی میتونی وارد بشی. یعنی اگه میلیونر نیستی ورود ممنوع. کلا چیزی که در مورد لس انجلس خیلی مشهود بود. شو اف و نمایش پول و ثروت بود. جایی که واقعا همه بخصوص که ایرانی هم اونجا زیاده دنبال نمایش پول و ثروتشونند. و مطمءنم چشم و هم چشمی هم باید اونجا زیاد باشه. تو خیابون هم راه میرفتی ماشا الله انگار نیاوران تهران. فقط فارسی میشنیدی. بنظرم ایرانیهای نیویورک هرچند تعدادشون خیلی کمتره و اکثرا جز قشر دانشجو یا گرین کارتی هستند اما خاکی تر و صمیمیتر هستند. و اما خیابون هالیوود استریت همون خیابون معروف ستاره ها. ما اخر شب رفتیم. و جالبه با اون چیزی که فکر میکردیم خیلی فرق داشت. کثیف و پر از بی خانمان که بعضا خلاف بنظر میرسیدند با نایت کلابهای شبانه. االبته میگن منظره روزش وقتی مغازه ها باز بشه خیلی بهتره. اما درکل بهتره ادم هرجایی را تو شرایط مختلف ببینه. قسمت مرکزی شهر(داون تاون) هم رفیتیم. قسمت مرکزی شهر ( داون تاون )تو امریکا یعنی جایی که اکثرا ساختمونهای بلند و دفترهای اداری داره. داون تاون نیویورک همون منهتن هست که از لحاظ بزرگی برای خودش یک شهره. اما شهرهای دیگه مثل همین سه تا شهر که رفتیم کاملا صاف با خونه های یک یا دو طبقه هست که قسمت داون تاونش که  شامل اون ساختمون بلندها میشه وسط شهر خودنمایی میکنه. جالبه توصیه میکردن داون تاون لس انجلس زا شب هنگام نریم که خیلی خطرناکه . همون روز هم که با ماشین میگذشتیم میون اون همه ساختمون بلند و ادمهایی که با کت و شلوار با ظرف سالاد و نهار یا قهوه اشون میگذشتند. پر بود از بیخانمانهایی که چادر زده بودند و خلافکارهایی که انگار اون قسمت را قرق خودشون کرده بودند. خلاصه در کل هیچوقت گول اون عکسهای پر زرق و برق امریکا را نخورید و بدونید دقیقا گوشه عکس پر زرق و برقی که روی یک قسمت زوم شده یک زشتی بزرگ خفته. مثلا من میتونم اینستا را پر از عکسهای پرزرق و برق بکنم( همین ویترینهای جذاب میسیز ) که یکی از جاذبه های توریستی نیویورک بخصوص موقع کریسمسه. در صورتی که درست زیر یا بغل هر ویترین یک بیخانمان یا نشسته یا خوابیده. بگذریم. برگردیم سر لس انجلس. از بقیه دیدنیهای لس انجلس ونیز بولوار که خیابونی نزدیک ساحل با مغازه ها و ادمهای خوشحال بود میتونم نام ببرم. ساحل اقیانوس ارام. و گتی. موزه ای با ساختمان خوشگل و کارهای هنری خوشگلتر بالای یکی از تپه های مشرف به لس انجلس که اگه انصافا گتی را نرفته بودیم با تصور خوبی راجع به لس انجل برنمیگشتیم. خلاصه کلی رستوران ایرانی رفتیم و بعد باز هم جاده و وگاس و برگشت به خونه.
فکر کنم در حد خودم مفصل نوشتم. خوب برم سر کارهای خونه و درس که باز از دوشنبه درس و ازمایشگاه و امتحانات فشرده پایان ترم بمدت یکماه منتظرمه. 

نظرات() 

گردونه

سه شنبه 18 مهر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، زشت وزیبا، چكه چكه ، 

پاییز با همه قشنگیش از راه رسیده و داره بمن یاداوری میکنه که فصل داره عوض میشه. ما همیشه شروع فصل پاییز را با سفر از تهران به اینجا و جابجایی و دقیقا شروع دوره جدید اغاز میکردیم اما اینبار فقط تغییر فصل هست که میگه سال چهارم زندگیمون اغاز شده. هنوز هوا سرد نشده و با یک تیشرت و درنهایت یک ژاکت یا کت نازک میشه تو خیابونها گشت و گذار کرد اما بارون و صدای رد شدن ماشینها از خیابون خیس و پیاده روهای پوشیده شده از برگهای نارنجی خیس یعنی پاییز. امسال میخوام به رسم اینجا من هم کدو حلوایی پشت در و پنجره بگذارم. اونطور که دیدم برای اینکه خراب نشه تا نزدیکیهای هالوین خالی و تزیینش نمیکنند. حتی نمیدونم دقیقا هالوین چندمه اما از حالا دوستانمون در مورد لباس و مهمونی شب هالوین حرف میزنند. احتمالا مثل سالهای پیش ایرانیها توی 2-3 تا بار مهمونی بگیرند و ما هم احتمالا توی یکی از این مهمونیها شرکت کنیم. اما هیجان انگیزتر از اون سفرمون تو نوامبر به لاس وگاس و سندیگو و لس انجلس هست. تو سندیگو مجمع سالیانه رشته ما برگزار میشه. تقریبا نیویورک شمال شرقی و سندیگو جنوب غربی امریکاست.  این سه تا شهر هم خیلی بهم نزدیکه و اکثر بچه ها که مجمع را میرن برنامه سفر به دو شهر دیگه را هم ریخته اند. من و راستین هم تصمیم گرفتیم از این فرصت استفاده کنیم و توی یک سفر ده روزه ای هم میتینگهای مجمع را برم هم هر سه این شهر را بگردیم. صدای خیابون خیس و تصور برگهای بارون خورده حسابی من را بیخیالی دعوت میکنه . شاید هم بخاطر حساسیت فصلی و مصرف قرصهای ضد حساسیت حسابی خواب الود و خمار زندگی ام. 

و اما : خب هفته پیش دایی همسر بعد چند ماه جدال نابرابر با سرطان از پیش ما رفت. حتی نوشتنش هم الان سخته. دایی همسر و خانمش پارسال تابستون که ما می اومدیم صحیح و ظاهرا سالم و شاد در کنار هم زندگی میکردند. چندماه بعد که متوجه سرطان دایی میشن خانمش دچار نامیزونی قند خون میشه و در عرض دوماه میره ، خود دایی همسر هم هفته پیش. میدونستیم که مریضه. میدونستیم که حالش خوب نیست. میدونستیم سرطان متاستاز داده و همه ارگانهاش را گرفته. نگران همسرم بودم که دلش برای تهران و بودن کنار خانواده اش پر میکشید. روزی که دایی رفت قرار بود ازمایش داشته باشم. رفتم دانشگاه و با اجازه استادم شروع ازمایش را به فرداش انداختم. بعد رفتم و برای همسر لباس مشکی خریدم. قرار بود همسر هم بیاد خونه. دنبال این بودم که فضا را تاحدی مناسب کنم. از یک مقاله خونده بودم کسانی که خارج از کشور عزیزشون را ازدست میدهند چون هیچوقت رفتن و خاک سپردن را نمیبینند مرگ اون عزیز را باور نمیکنند و یکجورهایی سوگوار ابدی میمونن. چیزی که بنظرم اون مقاله اشاره نکرده بخشیش عذاب وجدان دوری و ندیدن اون عزیز برای اخرین بار هست که به اون شکل خودش را نشون میده. خواستم حلوا درست کنم. که نکردم. شاید برای هفتمش که فردا میشه درست کنم. شمع روشن کردم و خودم هم مشکی پوشیدم. همسر اومد. ایران زنگ زدیم. اشپزی کردیم. تموم روز کنار هم نشستیم و خاطره تعریف کردیم. باز ایران زنگ زدیم. و با هم وقت گذروندیم. با اینحال نشد. کیلومترها از مراسم ایران و سوگواری فاصله داشتیم. همسر امروز میگفت چقدر وقتی دوری همه چیز فرق داره. الان خانواده من در فراق اون عزیز زندگیهاشون تحت تاثیر قرار گرفته اما من حتی نمیتونم باور کنم رفته. به ندیدنش عادت کردم. تایید کردم و فقط امیدوارم که پیش بینی اون مقاله درست نباشه. فردا حلوا درست میکنم. نه بخاطر اینکه به نذر عقیده داشته باشیم. نه اینکه سیاه پوشیدن اجبار بوده باشه. اینها در درجه اول برای احترام به متوفی وهمسربود  و دوم زنده نگهداشتن یاد و خاطره و از طرفی کمک به همسر . هرچند کیلومترها از سوگواری حقیقی فاصله داریم........ حقیقت مرگ چقدر تلخه. و هرچی گردونه زندگیت بیشتر بچرخه این تلخی را بیشتر و بیشتر خواهی چشید. یکی یکی. و روزگار بیرحمانه تلخیش را بارها و بارها روانه  وجودت میکنه. امیدوارم تا چرخش بعدی فاصله خیلی خیلی زیادی باشه. خیلی زیاد.

نظرات() 

زمان

شنبه 4 شهریور 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، من و خودم، زشت وزیبا، 

هوا داره تاریك میشه و من یونیون اسكوار یا همون خیابون ١٤ هستم، یك پارك كوچیك كه مملو از جمعیته و مردم هرجایی كه پیدا كردند نشستن ، روی نیمكت, پله, روی تكه ای كوچك چمن روی سكو، مردمی را میبینم با قیافه و ظاهرهای متفاوت، هركی هرجور دوست داره لباس پوشیده ، كاملا ازاد، منظورم ازاد از قضاوت هست نه فقط ازاد از پوشش، تعدادی دختر و پسر رد میشن كه رو سرشون كلاه تولدهای خودمون را گذاشتن، اما بدون خنده و شوخی كاملا جدی دنبال جایی یا كسی هستند، ادمهایی كه قلاده سگهاشون را بدست دارند، یكی دیگه كه علف كشیده و با صدای طبل گروه كریشنا ازادانه میرفصه، ادمهایی كه تو پارك كتاب میخونند و دسته ای دیگه مثل من سرشون تو موبایلشونه، هوا تاریكتر میشه و یواش یواش  میبینی كه از جمعیت افتاب پرست اینجا داره كم  میشه، مغزت خسته از فلاش بكهای گذشته هرلحظه روی فكری و خاطره ای مكث میكنه، فلاش بكها، حال اینده همه با صدای بوق ماشینها و اژیر اتش نشانی و صدای جلنگ جلنگ سنج قاطی شده، بوی وید تو فضا میپیچه، روی صندلی میخكوب فضا و زمان شده ام، گذشته، حال و اینده ، حسها و فكرهای درهم امیخته، صدای جیرجیرك، لحظه ای اسمان 20 و چند ساله تو اتوبوس بین شهری باقلبی شكسته، روحی دردكشیده و خسته و لحظه ای اسمان ٤٠ ساله روی نیمكتی در نیویورك با اینده ای نامعلوم، گذر پرسرعت شنهای زمان ، لحظه و ادمهاو ادمكهایی كه محو و دور میشند، بعضی با صدای ناقوس برای همیشه تصویری در خاطره یالباسی اویخته در لابلای حجم تغییرات میشن، صدای نازك شده مردی كه موهاش را با ژل  روپیشونیش خوابونده و دستش را به سر و روی سگی كه بسمتش اومده میکشه باز منرا به  پارك برمیگردونه، باز بوی علف. احتمالا جوونهایی كه روبروم روی چمن نشستند دارند لحظه ای را در ذهنشون به خاطره تبدیل میكنند، من اینجا، همون منی كه همیشه مسافر اتوبوسهای بین شهری به بیابون خیره میشد، اینجا خیره ادمها، همون من، هیچ چیز تغییر نكرده ، فقط لباسهایی اویخته همیشگی چوب لباسی شده اند و عددی كه  به٤٠ رسیده.

نظرات() 

مشروب

یکشنبه 8 مرداد 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:پندهای اسمونی اونور ابی، نگاه اول، زشت وزیبا، 

ساعت حدودای 10 شبه و حاضر و اماده نشستم برای اینکه بریم یک پارتی ایرانی به اسم وایت پارتی که هرسال اینموقع برگزار میشه. همینطور که از اسمش معلومه همه لباس سفید میپوشند. این پارتی بهونه ای هست که از سرو مشروبات الکلی بنویسم. شاید خیلی از شماها که ایران زندگی میکنید تو مهمونیهای ایرانی سرو این مشروبها را دیده باشید. گاهی دست ساز و گاهی هم وارداتی. فکر میکنم الان تو خیلی از مهمونیها بخصوص بین جوونها میشه نوشیدنی الکلی را دید. زن و مرد مینوشند. بعضی معمولی و بعضی بسیار زیاد و بعد کاملا مست پشت  فرمون ماشین مینشینند و اینجوری هست که امار مصرف الکل تو کشور ما خیلی بالاست احتمالا خیلی از همین جوونها ارزوی خرید مشروب واقعی و نه دست ساز و نوشیدن ازاد مشروبات را دارند. اما شاید جالبه که خیلیهاشون ندونند نوشیدن اینجور مشروبات درخارج از ایران با تصوراتشون خیلی فرق داره. اینجا نوشیدن مشروبات الکی تو محلهای عمومی ممنوعه. یعنی چی؟ یعنی نوشیدن در خیابون. در پارک. در ساحل در مترو در ماشین شخصی ممنوعه. کجا ازاده؟ توی بارها. رستورانها و مهمونیهایی که سرو مشروب ازاده. خوب حالا این خانم یا اقایی که نوشیدنی نوشیده هم بهیچ عنوان اجازه نشستن پشت فرمون ماشین را نداره و اگه درحالت مستی رانندگی کنه مجازاتهای خیلی خیلی سنگین درانتظارشه چون جون ادمهای دیگه را به خطر انداخته. خوب حالا تکلیف چیه؟ این دوستان یا باید با تاکسی و مترو به خونه برگردند یا اگه زوج هستند یا با دوستانشوت بیرون میروند راننده بهیچ عنوان سمت مشروب نره. اینهم از داستان الکل خارج از کشور. 
بسلامتی.

نظرات() 

دوست رقیب

چهارشنبه 28 تیر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، زشت وزیبا، 

گفته بودم که از پارسال کلا 4 نفر ایرانی هم رشته تو دانشگاهمون هستیم. یکیشون زودتر از من وارد یک ازمایشگاه دیگه شده بود و از اتفاق تو ازمایشگاهشون هم خیلی بیشتر از بچه های ph-d موفقه. تا 2-3 ماهه دیگه هم مسترش را میگیره و میره. یکی دیگه از بچه ها کمی خل و چل دراومد. داستانش طولانیه و مناسب هم نیست داستانش را اینجا تعریف کنم اما بهرحال رفتارهاش نرمال نیست و یکجورهایی از زندگیهامون خط خورده. میمونه نفر اخر که ایران مدرسه تیزهوشان بوده و مثل من داروسازی خونده بوده. اینجا هم ph-d میخونه و خیلی خیلی بچه باهوش و تیزی هست. از اتفاق بچه خوبی هم هست و چندماهی میشه کاملا دوست صمیمی هم شدیم. خوب از اونجایی که دوست هم هستیم یواش یواش درجریان کار و ازمایشگاه و روند پیشرفت من و پروژه fda  و فرصت خوبش قرار گرفت. و باز هم از اونجایی که وقتش بود که ازمایشگاهش را انتخاب کنه شروع کرد به تحقیق در مورد ازمایشگاهها. من هم تو دوستی کم نذاشتم و همه حسنهای ازمایشگاهمون را گفتم. خلاصه بیست روز پیش رسما وارد ازمایشگاه ما شد. دختر فوق العاده باهوشیه و باز هم من کم نذاشتم و حتی قلق و ریزه کاریهای اخلاق استاد و همکار امریکایی و  ازمایشگاه را هم براش گفتم. درعین حال کمکش هم دارم میکنم که کارها را با تموم جزییاتش یاد بگیره. اولین ازمایشی که حاضر بود ازمایش خوکی هفته پیش بود و خوب تونست خودش را نشون بده . بنظرم در عرض 1-2 تا ازمایش دیگه میتونه نفر سوم ازمایشگاه بشه. اما چیزی که یکم منرا ترسونده ولع و اشتیاقش برای بالا رفتنه. راستش داشتم از این فضای ازمایشگاه با وجود کار سختش لذت میبردم اما الان فکر میکنم رقیب بالقوه ای پیدا کردم که زبان انگلیسی اش کامله و خیلی تواناییهای دیگه هم داره و میتونه براحتی منرا کنار بزنه. واقعا نمیخوام تو وادی بازی رقابت بیافتم. اما اینطور که این دوست عزیز شروع کرده فکر میکنم خیلی زود به این بازی وارد بشم. خوب من مسلما ادم سختی هستم و راحت جایگاهم را تقدیم نمیکنم اما نمیشه حقیقت را هم نبینم و واقعیت اینه که بهتر از منه و درعرض چند ماه میتونه از من جلو بیافته. چون مثلا غیر از فارسی و انگلیسی به دوزبان دیگه هم کامل مسلطه.تازه بغیر از زبانهای دیگه که اشنا هست. پشتکار داره و سخت کوشه. خیلی باهوشه و شاگرد اول کلاسشون هست تو بخش جستجو و ریسرچ حرف نداره و خیلی چیزهای دیگه. نمیدونم شاید از اول نباید همه ویزگیهای خوب ازمایشگاهمون را میگفتم بخصوص که اون علاقمندیش را نشون داده بود. شاید هم کار درستی کردم و اگه بعدها ازم جلو بزنه باید بعنوان یک واقعیت قبول کنم و بعنوان نفرسوم مسیرم را برم. خلاصه وسط استرس پایان نامه و کار سخت و پروژه. وجود یک رقیب مشتاق که دوش بدوش من داره حرکت میکنه حس بدی را به من منتقل کرده. واقعا نمیدونم باید از اول اون را از حضور تو ازمایشگاهمون زده میکردم یا نه. بهرحال کاری هست که شده. خوب یا بد. درست یا غلط. خداکنه پشیمون نشم. خدا کنه وسط اینهمه استرس اینده، نگرانی جدیدی درست نکرده باشم و امیدوارم همونطور که تو دوستی ادم قدردانی بوده تو رودر رویی با فرصتها هم همینطور باشه و نخواد منرا دور بزنه و در رقابت را باز کنه. 

نظرات() 

بافت نیویورک

دوشنبه 28 فروردین 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، زشت وزیبا، 

به به سلاملیکم. بلاخره قسمت شد من درخدمت شما باشم. نمیدونید که چه دوره فشرده و سختی داشتم. اونقدر این مدت همش در حال بدو بدو بودم امروز که بعد مدتها خونه ام باید فکر میکردم  که چطوری وقت گذرونی کنم. خوب خیلی چیزها هست که یتونیم راجع بهش حرف بزنیم. بگذار لیست کنم خونه .محله. علت بدو بدو. هوای خوب. فارغ التحصیلی. تز که بخشی از بدو بدو حساب میاد. بدو بدوی بعدی، خوب کسی نظری نداره؟
بگذار از خونه و محله شروع کنم.
اول از همه  بگذارید یک تعریفی از نیویورک خدمتتون بدم. نیویورک اینطوری نیست که بشه دست گذاشت رو نقشه و بگی خوب شمال نیویورک خوبه. جنوبش بد. دقیقا محله تا محله ادمها و خونه ها و وضعیت مالی و فرهنگی میتونه متفاوت باشه. مثلا فقط چندتا خیابون  ازقسمتهای شرقی منهتن که برج اقای مو زردیان قرار داره با قسمت شمالی منهتن که شامل هارلم و منطقه سیاه نشین و متاسفانه فقیر نشین فاصله هست. یا بروکلین اصلا همین جایی که من زندگی میکنم بفاصله یک بلاک که معادل کوچه تو کشور ما میشه دقیقا ادمها و بافتشون و فرهنگشون فرق میکنه. اینطور بگم این خیابون که ما هستیم چینی نشینه، بعد فقط یک بلاک. فقط یک بلاک سمت چپ. محل خرید لاتین زبانها هست. بعد حدودا ده تا بلاک به سمت جنوب که میری خود سفید ها هستند و چند تا کوچه پایینتر به سمت چپ خونه های میلیاردی و انچنانی میبینی. یعنی کاملا هرمحله مشخصات و ساختار خودش را داره و دقیقا از این خیابون تا اون خیابون و حتی بلاک تا بلاک منطقه فرق میکنه. خلاصه این  میشه که محله الانمون با اینکه فقط یک ایستگاه مترو با خونه سابق فاصله داره کاملا متفاوته و البته خوشبختانه خیلی بهتر از تصور من برای زندگی هست. شاید هم اونقدر اپارتمان و لذت دوباره زندگی مستقل شیرینه که شلوغی محله اذیتمون نمیکنه. خوشبختانه اپارتمان کاملا ساکتی داریم. از اونجا که همه اپارتمانها سوییت هست همسایه ها اکثرا سفید و مجرد و سالم و بی دردسرند. ادمهای موجهی که معلومه صاحب خونه با وسواس و دقت انتخاب کرده( امیدوارم خلاف حرفم هیچوقت ثابت نشه). خود ساختمان 100 سال قدمت داره. یعنی از دیدن قدمت راهرو و پله های چوبیش خنده اتون میگیره. اما خود اپارتمان بازسازی شده و تقریبا همه چیز عوض شده. ما هم کمی ولخرجی کردیم و  بخونه کمی سرو شکل دادیم و الان واقعا از اپارتمان راضی هستیم.  
هوا هم که عالی عالی شده. تقریبا تابستون اومده و ازحالا میشه با دیدن ادمها با لباسهای رنگارنگ و تابستونی لذت برد. جالبه که حتی رنگ موها هم تابستونی میشه و مردم رو به رنگهای فانتزی میارن. صد البته من هم اگه موهام را استریت ژاپنی نکرده بودم و میتونستم دکلره کنم احتمالا تا حالا یا ابی شده بودم یا سبز. شاید هم صورتی:))) خوب نمیشه دیگه. ادم موفرفری یک انتخاب بیشتر نداره. یا موی صاف یا موی روشن و رنگی. فکر کنم تنها باری باشه که سرتسلیم در برابر اجبار فرود میارم. هرچند همین الان هم بزور و ضرب بدون دکلره تاحدی موهام را روشن کردم. راستی جالبه من که اینطور با لذت راجع به موهای رنگی حرف میزنم وقتی بحث انتخاب رنگ برای وسایل خونه میرسه. به سمت رنگهای خنثی مثل خاکستری و نهایتا بژ میرم. 
خوب این هم پوشش دو موضوع. میمونه بحث بدو بدویی که داشتم و دوباره خواهم داشت که از تصورش هم بخودم میلرزم از بس سخت و نفسگیر بود.
بعدا مینویسم.
راستی چندوقته میهن بلاگ قاطی پاتی کرده و روزانه 20-30 تا کامنت اسپم میگیرم. اگه احیانا هک شدم از طریق اینستا پیدام کنید:asemanerastin
راستی خیلی وقته منتظرم وبلاگ چندتا دوست خوب آپ بشه. اما انگار دیگه خیال نوشتن ندارند. امروز لینک اونهایی را که بیش از شش ماهه ننوشتند حذف کردم بااینحال اگه دوستی حذف شده که میخواد دوباره دست به قلم بشه حتما خبر بده.

نظرات() 

سبزه بازی

جمعه 20 اسفند 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، زشت وزیبا، 

سامن علیکم
احوال همه دوستان. به به به میبینم بهار داره میاد و همتون بهاری شدید. انصافا هیچ فصلی به قشنگی الان که همه با ذوق و شوق خودشون را برای شروع سال نو اماده میکنند نیست. میدونم خیلیهاتون از ترافیک و شلوغی بتنگ اومدید اما مطمئنم اون ته ته دلتون بنا به سنت و عادت و حالا هرچی یک انتظار برای شروع سال هست. راستش حال و هوای عید تو ایران اصلا قابل مقایسه با اینجا نیست. درواقع اینجا بزور و ضرب کمی عیدانه اش میکنیم. مثلا من خودم هیچ حس خاصی برای اومدن عید نداشتم اصلا تا چند روز پیش حتی نمیدونستم عید کی هست و زیاد هم برام مهم نبود اما دیدم اینطور نمیشه.  پس دست بکار سبزه شدم و الان همین مراقبت از سبزه که فعلا زیر دستمال با کمی جوانه کوچیک خوابیده حس بهار را تو دل من تازه کرده. یادش بخیر. حتی یکجورهایی تا پارسال ، عید برای من مساوی اماده شدن ظاهری و تکرار یکسری عادات و کارهای همیشگی بود. اما واقعا مگه نه اینگه زندگی یعنی ظاهرا تکرار یکسری عادات و کارهای روزمره و درباطن تیک تیک ساعت و کذران عمر و یکجورهایی رشد کردن. عین همون جوونه. که یا حالا درخت جوونی شده و با اینکه هرسال  بعادت فصلها از نو شکوفه میده اما درواقع هرسال بیشتر و بیشتر ریشه هاش را در دل خاک رشد میده.  البته من هنوز یک نهالم و خواهشا منرا با درخت مقایسه نکنید:)))
اصلا حالا که از عید شروع کردیم بگذار همینطور با حال و هوای عید ادامه بدیم. بگذار ببینم عید یعنی چی؟ عید اول از همه برای من یعنی دیدن شلوغی خیابونها. رفت و امد مردم و هیجان خریدشون. یعنی دیدن یکعالمه لگن قرمز و سفید و ماهیهای قرمز کوچولو. یعنی دیدن سبزه فروشها. یا گلدونهای سفالی شب بو های سفید و صورتی ردیف شده کنار پیاده روها. اصلا دیدن خود مردم. تا چندسال پیش من و راستین حتما یک شب را فقط به این اختصاص میدادیم بریم گیشا و تو اون شلوغی قدم بزنیم و هوای عید را نفس بکشیم. خوب عید میتونه بضرب و زور پیدا کردن یک تمیزکار حرفه ای هم باشه. یک اقایی بود ماهیانه میومد کمی کمک من, بعد صاف شب عیدها غیب میشد و کلی سر این قضیه حرص میداد. یعنی میشه روزی اینجا اونقدر خونه و کارهای خونه زیاد بشه که کمک بگیرم؟ شاید :))
دیگه عید یعنی خرید اجیل و شیرینی و شب بو و ماهی. حالا که فکر میکنم جز یکی دوبار من ماهی انتخاب نکردم و همیشه یکی دیگه خریده. اگه اینجا ماهی پیدا کنم حتما ماهی میخرم. ( اصلا هم رسم ماهی قرمز را کنار نمیگذارم)  همینطور رسم چهارشنبه سوری و اتیش و ترقه. اقا اصلا همه عیدونه ها یکطرف چهارشنبه سوری هم یکطرف. یادتونه سال اول که اینجا بودیم رفتیم یکجا وسط منهتن و چهارشنبه سوری بازی کردیم. پارسال که ایران بودم ولی امسال قراره باز بریم همینجا. جالبه یک زمین خشک کوچیکه که ایرانیها جمع میشن و اتیش بزرگی روشن میکنند و باخنده و خوش و بش دلهاشون را گرم. خوبه و شنیدم امسال هم خیلیها میان..... عکس بگذارم؟ راستش از عکس تو اینستا گذاشتن افتادم. یکجورهایی چون تعداد کمی فالوور دارم و چون من هم زیاد اهل عکس نیستم باید خیلی انگیزه قوی برای اینستا پیدا کنم.
دیگه براتون بگم همین الان که دارم براتون مینویسم ننه سزما اخرین خونه تکونیهای برفی اش را داره میکنه و فرش سفیدش را پهن کرده و ابرهاش را تکونده تا رقص گرد برفی اش هوا را پر کنه. سفید و پاک. البته انصافا سال اول که اینجا بودم فکر میکردم ما این ننه برفی را اینجا خیلی ببینیم. بعد پارسال تا قبل ترک اینجا اصلا چشممون به روی ایشون روشن نشد . امسال هم که در کل فکر کنم 3-4 بار برف اومد و کلی ما را شرمنده تصوراتمون در مورد سرما و برف نیویورک کرد. اقا اصلا یکجورهایی ما فکر میکردیم نیویورک خواهر کوچیکه قطبه. بعد فهمیدیم نه بابا اینجا اگه یکی از کت پفکیها داشته باشی کلی هم میتونی از زمستون و هواش لذت ببری. خلاصه که من امسال کلی با زمستون نیویورک حال کردم و خوب بود. جالبه با اینکه تقریبا بیشتر از دوسال اینجا بودم تابستونش را کامل ندیدم. یکجورهایی همیشه اول سپتامبر و به اخرهای تابستون رسیدیم. اما از اونجا که همه بی صبرانه مشتاق تابستون هستند باید تابستونها اینجا خیلی خوش بگذره. خصوصا که نمودش را میشه با کمی تغییر دما و یکهو تغییر پوشش لباس ملت اینجا به شلوارک و تاپ و تیشرت دید. کلی برای خودش لس انجلسه. شاید هم بهتره بگم نیویورکه.
خوب این پست را داشته باشین. امروز از بس دیدم فرصت نمیشه براتون پست بگذارم. لپ تاپم را اوردم سر کار و میخوام تا اونجا که باطریش میکشه براتون پست بنویسم. بازم قبل عید میام:)))

نظرات() 

خسته از دروغ

سه شنبه 4 آبان 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، زشت وزیبا، 

احساس خستگی میکنم. قبلا که ایران بودم فکر میکردم رابطه بازیها، دروغها مال ایرانه. وقتهایی که از محیط خسته میشدم میگفتم خوشا روزی که از ایران برم. حالا باز پا گذاشتم تو دنیای رابطه بازی تو اعماق دروغ. همه چیز این دانشکده برپایه رابطه هست. یک استاد هندی داریم که داره امپراطوری خودش را میسازه. طوری رفتار میکنه که اساتید قسمتهای دیگه هم اول از اون نظر میخوان. یکجورهایی به همه چیز نظارت داره و امور اصلی دست اونه.  بعد این فرد دنیای رابطه هست. مثلا به یک شاگرد کلی پروژه میده. شهریه اش را حذف میکنه بعد نفر دیگه باید به التماس بیافته تا بهش اجازه ورود به ازمایشگاه بده. فکر نکنید برمبنای معدل و شاگرد زرنگ بودن افراد تصمیم میگیره. نه. برمبنای این هست کی بیشتر نازش را میخره، عشوه میاد و دمش را میبینه. واقعا خسته ام از دیدن این روابط و تازه میدونی که اینجا اخر دنیا هست و با وعده  و امید دنیای بهتر نمیتونی زندگی کنی. جالبه از اونجا که گرفتن پروژه و پول از دانشگاه برمبنای رابطه هست. اونوقت ادمها مجبورن دروغ بگن. قایم کنن. طرف پروژه داره و ماههاست داره تو ازمایشگاه کار میکنه بعد قسم میخوره پولی درکار نیست اونوقت یک نفر دیگه که خبر داره میاد برعکسش را میگه. انگار جنگل باشه . رقابت و دروغ برای بدست اوردن پروژه، پول و میدونید از چی میترسم؟ اینکه این محیط درواقع مثالی از دنیای واقعی کار باشه که قراره واردش بشم. و این روند تا اخر دنیا ادامه داشته باشه. خسته ام از دروغها و تظاهرها. واقعا گوشه ای، جایی برای ادمهای صادق نیست؟ فکر میکنم نه. چون ادمهای صادق و ساده از نظر بخش بزرگی از جامعه یعنی احمق و ظاهرا من در نقش حماقت خودم غرق شده ام. 

نظرات() 

دوچرخه و چشم

پنجشنبه 25 شهریور 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:زشت وزیبا، 

خواهر من دوسالی هست که مرتب ورزش میکنه و الان برای خودش یک پا ورزشکار درست و حسابی هست و هفته ای ده پانزده ساعت تو باشگاهه. اراده خوبی داره و خیلی راحت میتونه تا یکساعت روی تردمیل بدود. جدا از اینکه با دستگاه هم کار میکنه. پارسال تابستون که رفتم ایران گفتم بسم الله. با خواهرم میرم باشگاه و شروع. خلاصه یک ماهی هم رفتم اما دیدم مثل همیشه چشمم به ساعت و دقیقه هست که کی تموم میشه. تو این همه سال که ایران زندگی میکردیم چندباری تلاش کردیم باشگاه بریم که ادامه پیدا نکرد. حتی یک تردمیل داشتیم که محض رضای خدا مجموعا من و راستین ده ساعت هم روش نرفتیم و الان هم گوشه خونه یکی از دوستان جا خوش کرده. خلاصه از این که یک روزی من هم به ورزش علاقه پیدا کنم ناامید شده بودم تا این تابستون که خواهرم گفت چرا کلاس دوچرخه سواری یا اسپینینگ نمیری. من هم از اونجایی که ده کیلویی اضافه وزن داشتم ثبت نام کردم و رفتم. اونجا بود که فهمیدم برای یک ادم بیعلاقه به تردمیل و دستگاههای بدنسازی راه دیگه ای هم برای ورزش هست. خلاصه با علاقه تابستون کلاس را رفتم. اینجا که اومدم قصد داشتم اسپینیگ را ادامه بدم اما هنوز نتونستم یک کلاس با قیمت مناسب پیدا کنم و به دوچرخه باشگاه دانشگاه اکتفا کردم. سعی میکنم حرکاتی را که یادمه تکرار کنم و الپتیکال را هم بهش اضافه کردم. و اینطوری اخرش موفق شدم غول ورزش نکردن را بشکنم و الان حداقل هفته ای دوبار میرم ورزش. البته رژیم را هم دارم ادامه میدم و غیر اینکه یواش یواش دارم وزن کم میکنم عادت خوب ورزش کردن که میدونم برای سلامتی نیازه را هم به برنامم اضافه کردم. فقط 5 کیلو تا وزن ایده ال فاصله دارم. 
البته فکر کنم شنا و تنیس هم بزودی تو برنامه هفتگیمون قرار بگیره. راستین عاشقه تنیسه و من قراره نقش پارتنرش را بازی کنم. بعید میدونم با چپ و چوله زدن من طاقت بیاره. 
دیگه اینکه چندسال پیش عمل لیزیک کردم و چشمم فقط در حد یک 0.25 استیگماتم بود سال اول که اومدیم دیدیم ای دل غافل ظاهرا چشمم برای خوندن تخته داره اذیتم میکنه. پارسال رفتم عینک گرفتم و دیدم شده 0.75 استیگماتم. و امسال که دوباره رفتم چشم پزشکی دیدم باز شماره چشمم بالاتر رفته و 1 شده و تازه کمی دید دورم هم بد شده و شماره پیدا کرده و اصطلاحا نزدیک بین شدم. خدا تا اخر تحصیلات را بخیر بگذرونه. جدا از این و جدی تر از این وقتی به چشم پزشک گفتم تو سرمای زمستون بشدت  از چشمم اشک میاد یک معاینه کرد و گفت سرما باعث بسته شدن هردو مجرای اشک چشمم شده و باید عمل کنم و درمان دارویی نداره و با عمل احتمال خوب شدن 80% هست راستش ترجیح دادم عمل نکنم. اما این سرمای شدید نیویورک بدجوری کار دستم داده و امیدوارم بحالت اشک مداوم شبانه روزی که حالت وخیمش هست نرسم. 
خوب همین . باای

نظرات() 

هم خونه ایهای ... و 11 شهریور

جمعه 12 شهریور 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:پندهای اسمونی اونور ابی، زشت وزیبا، چكه چكه ، 

از دیشب بارون شدیدی شروع شده. البته هوا همچنان گرم و خوبه.  دیشب اوضاع اصلا خوب پیش نرفت. هندیها کاملا بی منطق و زورگو تشریف داشتند. بهیچ عنوان نتونستیم قانعشون کنیم که ما دونفریم شما هم دونفر و دوتا اتاق که البته ما کرایه بیشتری از مجموع کرایه اون دوتا میدیم و یخچال هم باید عادلانه به دو قسمت تقسیم بشه. میگفتند ما وسیله زیاد داریم. هرچی گفتیم بابا ما هم همینطور. منطق سرشون نشد که نشد و اخرش یک سوم یخچال به ما تعلق گرفت. کابینتها هم همینطور و تازه جالبتر اینکه طبقات بالایی که در دسترس نیست را برای ما خالی کرده بودند. زور گویی و بی منطقیشون واقعا کلافه کننده بود . تازه کلی هم شاکی بودند که چرا سری پیش وسایل را از روی میز و زیر میز به کابینتها منتقل کرده بودید و در واقع به وسایل ما دست زده بودید(باور نمیکنید که این وسایل شامل تمام ظروف ماست و خوراکیهایی بود که خورده بودندیا کیسه های پلاستیکی بود) ما هم نمیخواستیم از در دعوا وارد بشیم چون اخرش یکسال باید با اینها سر کنیم و بعدا اذیت میشیم. به ناچار کوتاه اومدیم. دیشب دوتایی پشت هم بلند بلند حرف میزدن و حتی جواب شوخیهای راستین که سعی میکرد موضوع تند نشه را جدی میدادند. حالا صبح که به یکیشون میگم ما قبل رفتن کامل اشپزخونه را تمیز کردیم و الان تموم سطح گاز و ماکروفر و کابینتها یک لایه چربی هست و لطفا تمیزش کنید میگه به من چه. نوبت اون یکی هست. و اون یکی نوبتش را انجام نمیده و حتی اشغالهاش را بیرون نمیبره و از این حرفها.جالبه که معلومه خودشون هم باهم مشکل دارند.بغیر از اون فکر میکردم این دوتا دختر تمیزند اما حالا متاسفانه متوجه شدم کثیفند و اهل تمیزکاری هم نیستند. یعنی من بعید میدونم گاز و ماکروفر از روزی که من شستم دست خورده باشه. باور نمیکنید اما قطره قطره روغن از کابینت اویزون بود. یخچال کثیف. دستشویی کثیف. از دیشب تا حالا حالمون بشدت گرفته هست. از صبح هم فقط کارتن باز میکردیم و اتاق را سرو سامون میدادیم. بعد این وسط فهمیدم متاسفانه من سال اول به هوای داشتن یک زندگی مشابه ایران تموم خورده ریزهام را برداشتم اوردم. کیف و کفش و لباس که جای خود داره. حالا جنگ جهانی دومم اینه که یکی یکی برم سراغ اونها و کم مصرفها و بی مصرفها را با وجود سالم بودن دور بیاندازم . چون زندگی توی اتاق مدل دانشجویی شوخی بردار نیست و دیگه سطح زندگی ما در حد اون همه کبکبه دبدبه نیست. سخته اما این هم یک بخش از سختیهای مهاجرته که ما هیچوقت نمیدونستیم. خوب این هم از دیشب و امروز. پاشم یکم درس مرس بخونم و بقیه کارهای خونه تکونی را بگذارم برای اخر هفته.یعنی شنبه یکشنبه و دوشنبه که تعطیله.

امروز دهمین سالگرد فوت برادرم هست. پسر جوون و شاد و پر انرژی و امیدی که قبل از اینکه بیستمین سالروز زندگیش را ببینه در دوره مزخرف سربازی پرپر شد.  یادت برای همیشه در قلبم باقی هست داداش جون

نظرات() 

هفت

جمعه 7 خرداد 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:پندهای اسمونی اونور ابی، زشت وزیبا، چكه چكه ، خودشناسی، 

میدونید دوستان یکی از موردهایی  که تحت تاثیر مهاجرت قرار میگیره ارتباط شما با همسرتون هست. این تغییر بزرگ میتونه شما را بهم نزدیکتر کنه یا دورتر. وقتی هدفهاتون، دیدی که از اینده تون و مسیرتون دارید یکی باشه بهم نزدیکتر میشید. مثل دوتا خط که بسمت هشت شدن میرن اما وقتی چیزی که از زندگی جدیدتون  میخواهید  و انتظار دارید متفاوت باشه این راه بسمت هفت شدن میره. راستش من نمیدونم که من و همسرم بهم نزدیکتر شدیم یا دورتر. در حقیقت وقتی امریکا هستیم بهم نزدیکتر هستیم. اما مطمئن نیستم این نزدیک شدن واقعیه یا بخاطر تنها بودن و نیازمون به همدیگه هست. ااااااخه سفر طولانی اخری که به ایران داشتیم خیلی چیزها را تغییر داد. درواقع این اواخر من و راستین از هشت به یک هفت بزرگ رسیدیم. و حالا داریم سعی میکنیم این هفت ناموزون و زشت را موازی یا هشت سابق کنیم. و اما علت. حقیقتش سری اخر که ایران بودیم . هرکدوم باز شدیم بچه مجرد پدر و مادرمون. بجه خونه. این دوره به راستین نشون داد که چقدر پدر و مادرش پیر و فرتوت و ناتوان شدند. وابستگی شدیدشون به راستین و حس مسئولیت راستین به اونها باعث عوض شدن دیدگاه راستین به مقوله مهاجرت شد. درواقع راستین میگه ما خونه و ماشین و وسایل زندگی خوب و کار و ارامش و از همه مهمتر پدر و مادر را فدا کردیم تا زندگی توی یک اتاق و عوض شدن ارقام درامد و مخارج را بشرط تغییر محیط و کشور بخریم. اررره راستین تا حد زیادی پشیمونه. دلش میخواد میتونست درست به نقطه قبل رفتنمون برگرده. روزی که اخرین قسط خونه  همزمان با اومدنمون تموم شد و میتونستیم تو ایران هم بهتر زندگی کنیم. از طرفی بنظر اون بخشی از زندگی مسئولیت ما در قبال پدر و مادرهامونه. من میفهم چی میگه. خوشبختانه پدر و مادر من هنوز روپا هستند و به اینده و تغییر شرایط امیدوارم. مطمئننا اگه قرار بود تا ابد شرایطمون همینطور بمونه بنظر من هم مهاجرت کار اشتباهی بود اما فکر میکنم درست میشه و اوضاع خیلی بهتر میشه. خلاصه این فکرها و تغییر هدفهاست  که راه ما را هفت میکنه.خصوصا اینکه میدونیم مرداد که برگردیم امریکا چندسالی امکان برگشت نداریم و سن بالای پدر راستین ووابستگی و نیازش به راستین واقعا درداوره. حتی  روزهای اخر انقدر این هفت شدید شده بود که من به راستین پیشنهاد دادم این دوسه سال ایران بمونه اما خب راستین نمیتونه من را تنها بگذاره و درست هم نیست و دوری طولانی مدت برای زندگی مشترک سم هست. حالا باز جمعه ای که در پیشه داریم برمیگردیم ایران. برای حدود سه ماه زندگی دیگه. و این واقعا نگرانم میکنه. نگران رابطه ای که شدیدا احتیاج به مراقبت داره. اختلاف دیدگاه و نظر چیزی نیست که راحت حل بشه و احتیاج به از خودگذشتگی  و فداکاری داره. و تنها بهانه ،فقط عشقی هست که باید ازش مراقبت بشه. 

نظرات() 

چشم و هم چشمی

جمعه 9 بهمن 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، زشت وزیبا، 

حتما همتون شنیدید كه خارج از ایران چشم و هم چشمی یا نیست یا خیلی كمتره، البته بازهم ممكنه این مقوله بین قشرمهاجر ایرانی ساكن كانادا كه تقریبا اکثر لوازم زندگیشون را هم با خودشون بردن همچنان صادق باشه اما حداقل من این مورد را بین ایرانیهای نیویورك ندیدم، بهرحال همیشه چشم و همجشمی به عنوان یك صفت ناپسند شناخته شده و كلی در مذمتش بحثهاشده. اما من میخوام امروز بگم نه اتفاقا كمی چشم و همچشمی بد نیست و میشه بصورت كنترل شده از این خصلت لذت برد، مطمئنم كه خیلی ازشماها مخالفید:) اما خب بگذارید براتون اینطور بگم، بنظر من كمی چشم و همچشمی باعث انگیزه و اشتیاق و میل به زیباتركردن زندگی درما میشه، میدونم میدونم كه الان باز خیلیهاتون میگید خب این زیبایی را میشه در جنبه های دیگه پیدا كرد، اما باوركنیداین بخش هم نكات مثبتی داره، ببینید ما همه سعی میكنیم خونه هامون را قشنگ كنیم، وقتی قراره وسایل خونه بخریم دقت میكنیم( متناسب با جیبمون) بهترین و قشنگترین خرید را بكنیم هرچندوقت تصمیم میگیریم وسایل قدیمی را نو كنیم ووقتی دیگران میان وازخرید و سلیقمون تعریف میكنن قندتو دلمون اب میكنیم ، مثلا من خودم به تزئینات و دكوراسیون خیلی اهمیت میدادم و واقعا ازبشقاب و قاشق گرفته تا تابلوهای خونه لذت میبردم، حالا فرض كنید جایی زندگی كنید كه رسمه تومهمونیها ظروف یكبارمصرف میبرن، یا همه توخونه های سابلتی زندگی میكنن كه وسایلشون مال خودشون نیست یا حداكثر خریدشون به چندتا تیكه تخت و مبل ای ك ا ختم بشه. خب جنبه خوبش اینه كه كسی از روی وسایل خونه اتون درمورد شخصیت شما قضاوت نمیكنه، اما بدیش هم اینه دیگه تلاش خاصی برای هرچه زیباتركردن زندگیمون نمیكنیم، یكجورهایی قیمت و هزینه تو قشر دانشجو یا مجرد تودرجه اول اهمیت قرارمیگیره و اینطوری میشه وقتی دوروبرت را نگاه میكنی بجای اینكه ازدیدن تك تك وسایل زندگیت لذت ببری ازدیدن اونها دلت میگیره و غصه میخوری. 
گاهی تصمیم میگیرم چندتا وسیله تزیینی بندازم تو چمدونم و باخودم ببرم پیش خودم میگم کجای یک اتاق کوچیک جاش بدم. یامگه نه اینکه داریم سعی میکنیم وسایل اونطرف را سنگین نکنیم تا توی جابجاییهای هرساله امون کمتر اذیت بشیم. اصلا بفرض هم که ببرم کجا بچینم ؟ روی زمین؟ نه دیدن این تزیینات بیشتر حس دلسوزی ایجادمیکنه و بغیر از اون به کی نشون بدم؟ به دوسه تا دانشجوی اس و پاس تر از خودمون؟ اره زندگی اونطرف یعنی خداحافظی از مبلهای استیل وفرشهای دستی ولوسترهایی که برای خریدشون کل شهر راگشتی یا کنسول ایینه نقره و ویترین نقره ای که همیشه دوست داشتی و هیچوقت نشد بخری. یعنی دیگه قرار نیست دور یک میز ظروف چینی و ست قاشقهای المانیت را برای پذیرایی بچینی. یعنی قرار نیست  دیگه گیلاسهای کریستال بخری. مطمئننا خیلیهاتون مخالفید. حتی ممکنه بعضی بگید برای ما فرش ماشینی یا دستی فرقی نداره یا حتی موکت را ترجیح میدیم. ممکنه عده ای بگید خوش بحالت و شما مرفه و ال و بل. اما مطمئنم غیر ازچندمورد استثناهیچ  دختری نیست که وقتی دوتا تیکه  وسیله برای اشپزخونه اش میخره به رنگ و طرحش توجه نکنه. و ممکنه که روزی برسه که این دختررخت مهاجرت بپوشه و باید تک تک این وسایل را یا ببخشه یابفروشه یا بگذاره توی انباری خاک بخوره.چون رنگ و بوی زندگی در اونطرف با این طرف فرق داره. اونجا از تشریفات خبری نیست. میدونم که میگید چه بهتر اما ذره ای فکر کنید که شاید هم این تجملات و تشریفات بد نیست. شاید باعث میشه چندماه در مورد خرید یک دست لیوان جدید فکر کنیم و لبخند بزنبم. 
خب نكات منفی را هم لیست میكنم كه مخالفین این نظر فكر نكنن من اونها را نمیبینم١- خودرابه قرض و قوله وزجر و خودكشی انداختن برای عقب نموندن از قافله ٢- اسایش خودوهمسر راگرفتن و در حسرت موفقیتهای دیگران سوختن ٣- اززندگی خود لذت نبردن ٤- دوشیفته و سه شیفته كاركردن ٥- خودرابادیگران مقایسه كردن البته همه این موارد همون شماره ٢ هست . خوب دوستهای خوبم میدونم كه شما هم مایلید به موارد این لیست اضافه كنید اما به این شرط كه دربرابر هرنقد منفی یك نكته مثبت هم بگید:))


نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :