my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

اخرین پست امسال از اینجا

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، شمارش معکوس، 

به به احوال دوستان؟ خوبید خوشید؟ چطور مطورید؟ فکر میکنم این اخرین پست امسالم از این سرزمین باشه. سالش نه شمسی حساب میشه نه قمری. یکجورهایی سال درسی و یا مهاجرتیه. تو این مدت هم اتفاق خاصی نیافتاده. وسایل واش یواش داره جمع میشه. بخشی که قراره اینجا بمونه رفته یک انبار. اون یکی بخش هم داره اماده میشه برای بازگشت. فقط پدرمون در اومد بخاطر بسته بندی. همه چیز حتی کفشها یکدور شسته شده با حرارت بالای خشک کن خشک شده . همونجا تو لاندری تو دوسه لایه کیسه پک شده. که کیسه اخر قبل از زفتن تو چمدون دور انداخته میشه محض احتیاط. لایه خارجی چمدونها هم تاحالا چندبار سمپاشی شده و تا شنبه دوسه دست دیگه سمپاشی میشه. یعنی اگه این دراکولاها بیان ایران . دیگه باید جلوشون تعظیم کرد.... دیگه اینکه همین الان راستین رفت دفتر صاحبخونه که بگه اقا جون ما یک قرون بیشتر از مبلغ اجاره نمیدیم. جالبه که یکی دوتا از دوستان میگفتن حتی لازم نیست به صاحبخونه بگید دارید میرید . همینطوری برید. حتی یکیشون که سیتیزن اینجاست این حرف را میزد. اما ما سال اول بازی داریم در میاریم و گفتیم بگیم ببینیم حرف حسابش چیه. امیدوارم راستین خیلی اذیت نشه و قضیه به خیر و خوشی تموم بشه. .... راجع به خودم بگم که ذوق و شوق خاصی برای برگشت ندارم و خوشبختانه دلتنگ هم نشدم. اما حسابی به این سفر به ایران نیاز دارم. احساس میکنم قبل از وارد شدن تو یک دور نفسگیر تلاش و کار سخت احتیاج دارم کمی خستگی از روحم درکنم. بااینحال میدونم این سه ماه مثل برق و باد میگذره و سریع روزی میرسه که داریم کارهای برگشت را میکنیم. نننننننه. دلم میخواد طولانی بشه. ..... راستی از اونجاییکه که امسال ما خونه  و جاو مکانی از خودمون نداریم. فکر کنم کمی بساط وبلاگنویسی تق و لق بشه. اخه بهیچ وجه نمیخوام خانوادم از وجود این وبلاگ خبرداربشن. البته شاید هم این اتفاق نیافته و طبق معمول پستها یکی بعد یکی بره هوا... معلوم نیست خلاصه. بهرحال اگه دیر به دیر اپ کردم همین جا عذرخواهی من را قبول کنید . جای دوری هم نرید سریع برمیگردم. ...... نمرات این ترمم هم دوتا 100 کامل یاA گرفتم اما یکی دیگش B شد که معدل را کشوند پایین(ضدحال) سال دیگه هم که حسابی سنگین. غیر از درسهای ترم میخوام حتی اگه داخل دانشگاه کار پیدا نکردم برم بیرون کار کنم. هم کمک خرج هست هم کمک زبان و هم اینکه قبل از پایان ترم سوم یک امتحان جامع داریم از کل درسهای این سه ترم. که یعنی سال دیگه به اندازه سوزن انداختن هم وقت ازاد ندارم. اما خب لازمه مسیری هست که انتخاب کردم. پیشنهاد راستین اینه که مستر رابگیرم و وارد بازار کار بشم. و بجای اینکه سه سال دیگه هم وقت بذارم پی اچ دی بخونم . این وقت را بذارم امتحانات داروسازی را بدم. تو این 3-4 سال هم اونقدر زبانم خوب شده که نمره تافل مورد نیاز امتحانات داروسازی را بگیرم. فکر میکنم ایده اش بد نباشه. اخه برای این رشته داروسازی صنعتی فقط تو ایالتهای خاصی راحت میشه کار پیدا کرد. مثلا تجمع کارخونه ها اکثرا نیوجرسی هست. اما خود  داروسازی که شغل مورد علاقه من هم هست.هم حقوق خوبی داره هم کار براش خیلی فراوونه. البته یک برتری رشته الانم به داروسازی داره و اون اینه که هرچی سابقه کار و سن بالاتر میره مزیت هست اما داروخانه داران مایل به جذب انرژی های جوون هستند. خوب حالا تا سال دیگه باید بیشتر تحقیق کنم. برای امروز هم تصمیم داریم بستن ساکها را تقریبا کامل کنیم و اگه فرصت بشه و صاحبخونه ضد حال نشده باشه بریم باغ وحش برانکس که ظاهرا جز بزرگترینها است و دیدنیه. خوب من دیگه بساط حرف را ببندم. روز خوش دوستان. به امید داشتن سالی متفاوت و بینظیر همراه با موفقیت و شادکامی برای همگیمون

نظرات() 

روز زیبای تولد همسر و مکافاتهای اینروزها

چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، زشت وزیبا، تولد، 

سلام به دوستهای گلم. احوالتون. 9 تا کامنت بابت پست قبلی مونده که هنوز جواب ندادم. از دستم شاکی نشید همش را خوندم و از خوندنشون لذت بردم. جواب هم حتما میدم. اما گفتم تا فرصت هست و من هم تو موودشم کمی باهم حرف بزنیم. براتون از شنبه بگم که واقعا پیک نیک خوبی شد. دریاچه هم بینهایت زیبا و خوش منظره. جای همتون خالی خیلی هم خوش گذشت. جالبه قبلا  که ایران بودیم از پیک نیک زیاد لذت نمیبردم و اونقدر درگیر حاشیه ها و چه و چه بودم که از منظره غافل میشدم . یعنی درواقع فکر کنم علتش عادت رفتاری اطرافیان باشه .اینطور بگم اینجا ساده میگیرن. هرکی خواست میاد هرکی نخواست نمیاد. هرکی هرغذایی که دوست داره میاره و همه چی قسمت میشه. یکی دوست داره برقصه یکی دوست داره بشینه. کسی از کسی نمیپرسه چرا ؟ و همین باعث میشه حس راحتی کنی.  هرکسی راحته هرجور که دوست داره رفتار کنه و زیر ذره بین نیستی. اما امان از ایران که یا نزدیکانت ارامشت را میگیرن یا ادمهای دورو بر با نگاههاشون......... از دیروز هم بگم. دیروز تولد همسری بود. همسر بشدت روی سن و سال و تاریخ تولدش حساسه. خیلی. یعنی وقتی ازش سنش را سوال میکنن واقعا معذب میشه. بهمون نسبت روز تولدش هم روزی نیست که شاد و سرحال باشه. خصوصا امسال که قرار بود عزیز دلم وارد یک سن خاص بشه و بشدت با این سن مشکل داره. برای همین دلم میخواست روز خوبی براش بسازم. خلاصه دیروز عصر یک تیپ خوشگل تابستونی زدم و باهمسر زدیم پیاده روی. کلی ازخیابون پنجم منهتن و برادوی را پیاده طی کردیم . کلی هم عکس با ساختمون فلت ایرون گرفتیم. و اخرشب هم رفتیم ب...ار خوبی تو تایم اسکوار و خلاصه شب قشنگی ساختیم. (تولدت مبارک عزیز من) خوب این هم خلاصه ای از انچه که گذشت. میدونید هوای اینجا واقعا جون میده برای پیاده روی و پیک نیک و تفریح. البته خیلیها میگن نیویورک بهار نداره و مستقیم از زمستون وارد تابستون میشید. و حسابی مینالن از گرما .بخصوص که خونه های اینجا نه کولر داره نه پنکه و با موندن تو خونه کاملا ابپز میشید اما بنظر من درعوض میشه رفت بیرون و از دیدن خیابونها و ادمها با تیپهای تابستونی خوشگل و رنگارنگشون لذت برد. یا همین الان دوستهامون تصمیم دارن هریکی دو هفته برنامه گشت و تفریح داشته باشن. مثل ابشار نیاگارا و فلان یکی ابشار و دریاچه و اتلانتیک سیتی که جایی هست مثل لاس وگاس اما نزدیک نیویورک و از این حرفها. ما که نیستیم اما امیدوارم بهشون خوش بگذره. یکم حرف و سخن تیکه تیکه شد اما خب بیخیال.

خوب این از بخش زیباییها . برسیم به بخش زشتیها. ما تا یکهفته دیگه داریم می اییم ایران تا اینجاش خیلی هم خوب اما واقعا مکافات داریم با صاحبخونه ها. راستش ما از سه ماه پیش اعلام کردیم قصد داریم بلند شیم و لطفا پول دوماه اجاره اخر را بگذارید کم پول دوماه رهن. ایشون هم بطور کامل مخالفت کردن. دوستان هم پیشنهاد دادن پول اجاره را ندین چون زودتر از موعد بلند میشید پول رهنتون را پس نمیدن . الان واقعا درگیر این قضیه هستیم و استرس براش داریم. دوسه بار همازشرکت مالک اپارتمان زنگ زدن. چرا اجاره نمیدید. گفتیم اخر ماه می میدیم. اما جدا استرس دارم چطور این قضیه حل میشه. جالبه یکی دونفر از بچه های اینجا پیشنهاد دادن بدون اینکه چیزی بگید خونه را تخلیه کنید. که من خودم بشدت از این کار میترسم.اما از طرفی نه میخوام یک قرون کمتر بدم نه یک قرون بیشتر از اجاره. امیدوارم ختم به خیر بشه و مجبور نشیم 1400 دلار جریمه بدیم. و اما یک مورد دیگه. این یکی واقعا وحشتناکه و راستش تاحالا جرات نکردیم به کسی بگیم حتی به خانواده امون. شما هم مثل یک دوست خوب راز نگه داری کنید. خوب حالا قضیه چیه. میدونید که اینجا خرید وفروش وسایل دست دوم کاملا عادی هست. همه میخرن و استفاده میکنن. اما از اونجا که ما کمی بدشانسیم. ظاهرا میز کوچیکی که  خیلی ارزون خریده بودیم مشکل ساس داشته و مدتی هست درگیر این مشکلیم. یعنی من شنیده بودم که ساس یا بدباگز بد مصیبتی هست اما حالا به معنای واقعی بیچارمون کرده. انقدر این حشره وحشتناکه که اگه کسی اینجا بفهمه دومتر ازت فاصله میگیره وواقعا زشته. متاسفانه بااینکه هفته ای یکبار من کل لباسها چه تمیز چه کثیف و حتی رختخوابها و همه چی. همه چی را میشورم اما مشکلمون حل نشده چون خونه های اینجا قدیمیه و پارکت کف خونه و  تموم فاصله دیوارو کف بازه و پر از شیاره. دوبار هم اومدن سم پاشی اما اصلا فایده نداشته. شاید هم بخاطر این باشه که تنها چیزی که نمیتونیم بشوریم فرشه . خلاصه دقیقا داریم از این وضعیت عذاب میکشیم. به هیچ احد الناسی هم نمیتونیم بگیم چون فکر میکنن حالا لباسهامون هم الوده است. درصورتی که تک تک وسایل ما توی دولایه کیسه بسته بندی شده. نمیدونید چقدر وحشت دارم که این حشره به خونه مادر من یا راستین منتقل بشه و بدبختشون کنه. یعنی برام کابوس شده. خلاصه شستن وچندلایه بسته بندی کردن وسایل کار اینروزهای ماشده. فقط میمونه فرش که اونرا هم میخوام کاملا بسته بندی کنم و تو یک قالیشویی تو تهران مهر و مومش را باز کنم. فقط امیدوارم این مشکل با رفتن ما از این خونه تموم بشه. خب این هم از روی زشت سکه. من دیگه برم. مواظب خودتون باشید دوستان.

نظرات() 

بخرم نخرم؟

پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، درس و مشق خارجکی، روزها در اون سر دنیا(سال اول)، 

سلام .حرف خاصی ندارم. امتحان و امتحان بازیه. دیروز پروژه را تحویل دادیم و شرش تموم شد. امتحانش را هم خوب دادم. امروز هم امتحان دارم. دیشب خانواده برادرم رسیدن ایران و حال و هوای خونه مامانی حسابی شاد شده. اونقدر هم سرشون شلوغه بزور گیرشون میارم دو کلمه حرف بزنیم. برادرم حسابی سوغاتی خریده.تقریبا برای همه فامیل و دوست و اشنا خرید کرده. حتی برای من و راستین که خودمون هم اینطرفیم. میگفت سفر اول بعد از مهاجرتشونه و دوست داشته دست پر برگرده. خوب من  هم بدم نمیومد این سفر برای اقوام خرید کنم. منظور از اقوام عمه و خاله و دخترخاله و اینهاست. اما حقیقتش اصلا نمیتونم و درست هم نیست از پول فروش خونه خرید کنم. از یکطرف هم احساس میکنم زشته به خاله ات برسی و بقول معروف یک هله پوک دستت نباشه. بیخیال بعدا راجع بهش فکر میکنم فعلا برم سر درس. چندساعت دیگه باید پاشم برم سر جلسه امتحان.... حال و هوای روحیم هم یکروز افتابی و یکروز بارونی. سه شنبه کلی دلم برای خودم و وضع زندگیم سوخت و گریه کردم. همش پیش خودم میپرسم یعنی کابوس این نوع زندگی یکروزی تموم میشه و باز صاحب خونه و زندگی میشم؟ بفکرم رسید یک عکس از وضع زندگیم برای شما بذارم بعد دیدم ادم که زشتیهای زندگیش را به تماشا نمیذاره .فقط راجع بهشون حرف میزنه و غر میزنه خخخخ. برم دیگه. ناهار هم ندارم.

نظرات() 

بریم پارک

شنبه 29 فروردین 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، نگاه اول، زشت وزیبا، 

وهمانا رنگ برسر نشسته ایم و این اخرین رنگ ریشه برسرزنان در اینجا میباشد تا ماه روزی دیگر دربلادمان رنگی زنیم اساسی و حالی کنیم و عقده دل را خالی کنیم که همانا تغییررنگ سر از برای بانوان از کباب یکسال نخورده واجب تر است. والله اقا دروغ چرا تا قبر اقا اااااا که یکبار به میمنت سالروز تولد سان دوست دکترمان کبابی هم به دل زدیم تا نگوییم در بلاد کفر از این مایه فسق و فجورها پیدا نمیشود. بهر حال زین قریب  ره بسوی بلادمان داریم و قند در دل میسابیم تا اب کنیم و بخاطرهمی نمی اوریم که هیچگاه در تاریخ بلند سفرهای برون مرزی چنان شوقی برای نفس کشیدن در هوای خاکستری بلاد کرده باشیم. هرچند زیادی گنده اش کردیم و فعلا بچه ذوق هست انهم در حد نونوارکردن رنگ مو بعلت خماری بوی رنگی که هم اکنون بر فرق سرمان در حال ورامدن است. راستی دوستان بانو. این رنگ موی ریشه چقدر باید بماند تا ور اید؟ ما از خودمان همینطوری یک عدد 40 دقیقه در وکرده ایم و محض رضای دل نکردیم یکبار بریم تو این سایتهای گل منگلی بانوان چک کنیم .امروز هم 40 بماند امید که سال دیگر با سرمایه رنگ درست و حسابی برگشتیه وبر دانسته هایمان هم بیافزاییم.

من خسته شدم از این سبک نوشتن. عادت نداریم. زبانمان هم نمیچرخد. بزنیم تو خط خودمون. من اصلا طلبکارم از شما! یکمدت بچه ادم وار نشستم سر درس نشد پست مست بذارم اومدم میبینم امار بازدیدم رسیده به 30 . یعنی مخم چنان سوتی زد که کار و زندگی را ول کردم تا بیام دو خط برا شما بنویسم. خوب دوستای خوبم. امروز شنبه هست. فردا هم یکشنبه:) فردا اینجا رژه ایرانیها است  تو مدیسون اسکوار که میریم. بعدش هم مراسم منکراتی بزن و برقص تو یکی از پارکها. امروز هم همسر گیر داده بریم بیرون گردی احتمالا بریم پراسپکت پارک که تا حالا نرفتیم. تو این چند روز گذشته هم دستم بند پروژه یکی از درسها بود که البته یکهفته دیگه هم باید بند باشه برای نوشتنش. بگذارید یک توضیح کوتاه بدم راجع به پروژه شاید براتون جالب باشه. خانمهای گروه شاید قرصهای ضد بارداری دیان یا دیاز را دیده باشند اگه کمی دقت کرده باشید تا حالا هرچی داروی هورمونی بوده بصورت قرص و گاها امپول یا درنهایت پچ های زیر پوستی است حالا پروژه ما درست کردن شربت دیان هست. جالب نیست؟ :) البته پروژه کلاسی هست  اما از اونجا که استادمون رییس یکی از شرکتهای بزرگ داروسازی است احتمالا همچین فرمولاسیونی را تو کارهاشون دارند.خوب من برم موهام را بشورم بیام..................مو قهوه ای برگشتم:) خب از اونجا که وظیفه خودم میدونم این وبلاگ حقیقتها را بگه و فقط از ظاهر جذاب خارج نگه بگم. که مدتیه با صاحبخونه مشکل داریم و اوضاعمون گل گلیه و بهمین خاطر اعصاب همسر هم زنگیه و اصلا امروز با وجود این حجم درس دارم میزنم بیرون حال همسر برگرده. قراربود ما اجاره سال اول را هرسه ماه بدیم.(بخاطر نداشتن کردیت) بعد به اندازه اجاره دوماه دستش رهن داریم. دو ماه پیش بهش گفتیم اقا ما داریم وسطهای می میریم و بیا اجاره اپریل و می را باهمون رهن در نظر بگیر . قبول نکرد و گفت نه شما باید اجاره اپریل و می و جون را بدید هر موقع خواستید برید تسویه حساب میکنیم. البته قانونا درست میگه و حق داره اما از اونجاییکه کفگیرما به ته دیگ خورده داریم سعی میکنیم راه چاره ای پیدا کنیم. فعلا نامه زدیم اجاره ها را تو می میدیم. ایشون هم گفتند باشه اکی اما من براتون لیت فی میزنم. دیگه اینجوریها دیگه..... خوب من برم حاضر شم بزنم بیرون. روز خوش

نظرات() 

دودشدن خیالبافی

شنبه 22 فروردین 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، روزها در اون سر دنیا(سال اول)، چكه چكه ، 

پنجشنبه خیلی حسم خوب بود. یک حس عالی . قبل از شروع کلاس حساب دیفرانسیل دوساعتی با همسر قرار گذاشتیم رفتیم فروشگاه  macys خیابان برادوی. اولین فروشگاه  بزرگ قشنگی بود که تو نیویورک دیدم. میسیس فروشگاه بزرگی هست که مارکهای معروف و برند توش شعبه دارند یکجورهایی عین فروشگاههای دبی .قبلا میسیس خیابون دکالب هم رفته بودم که اونقدر دلگیر و بد بود تصمیم گرفته بودم دیگه میسیس سر نزنم. تا اینکه همسر تو مسیر کارش این را دیده بود و اصرار داشت ببینم. جدا عالی بود و روز خیلی خوبی داشتم. کلی  هم تو ذهنم براتون چیز میز نوشتم و منتظر بودم برسم به لپ تاپ و یک پست خوب بذارم. اما خوب شب که رسیدم خونه سرماخوردگی که صبحش شروع شده بود شدیدتر شد و خوابیدم. خوشبختانه به اندازه مصرف چندسال داروی سرماخوردگی اورده ام که بدادم برسه  دیروز جمعه هم بااینکه برنامه داشتم تمام روز درس بخونم در عوض تمام روز خوابیدم. عصر هم ایمیل  ردی دانشگاهی که اقدام کرده بودم رسید و بینهایت حالم را گرفت. نمیدونم چرا با وجود اینکه نمره تافل بهشون نداده بودم فکر میکردم قبولم میکنن. زیادی رو ابرها بودم. خصوصا که رنک این دانشگاه حدودا تک رقمی است. خلاصه الکی ضد حال خوردم اساسی. نمیدونم چرا ما ادمها دوست داریم به کارهای نشدنی دل خوش کنیم و امید ببندیم. مثلا همین لاتاری. بااینکه هرسال اقدام کردم و جواب رد شنیدم باز هم بهش امید دارم. حالا هم تا نتیجش نیاد و یک دور هم برای اون اشک نریزم ادم نمیشم. پنج هفته به اومدنمون مونده. سه هفته اش که میره برای امتحانهای پایان ترم. اما باید این مدت و زمانی که ایران هستیم روی واقعیات برنامه ریزی کنیم. مثلا ما تقریبا نصف خونه ایران را به یک اشنا فروختیم. لازمه امسال نصفه دیگش را هم بفروشیم. اما اشنای ما پول بقیه اش را نداره. پس باید تو این بازارمسکن مشتری برای خونه پیدا کنیم. خونه ما هم بد قلق. خلاصه اگه تا مرداد که قصد برگشت داریم این خونه بفروش نرسه. و پول نداشته باشیم باید یک ترم مرخصی تحصیلی بگیرم تا خونه بفروش برسه. باید پرس و جو کنم . میدونم مرخصی با برگه پزشکی هست. اما نمیدونم مدارک پزشکهای ایرانی هم براشون قابل قبول هست یا نه.؟ این واقعیاتی هست که باید باهاشون روبرو بشم. کلا حسم دوباره فاجعه هست و دارم نوبتی به خودم و زندگی گندیدم بد و بیراه میگم. باز دوباره مثل خنگها ذهنم رفت سمت لاتاری. نمیدونم چرا خود ازاری دارم. میدونید بچه ها هنوز سال دیگه نیومده از هیبتش و کارهایی که باید بکنم ترسیدم. همسر برخلاف همیشه که مشوق ادامه تحصیلم بوده. اینبارمخالف این هست که بعد این دوسال ادامه بدم. نظرش اینه که وارد بازارکار بشم و بعد یواش یواش امتحانهای هم ارزی داروسازی را بگذرونم. تاکید داره که تو این یکسال زبانم را برای رفتن به ا پی تی قوی کنم. شاید هم راست میگه اخه  من خود داروسازی را بیشتر از داروسازی صنعتی  دوست دارم و محیط داروخانه را به کارخونه ترجیح میدم. واقعیت اینه که یکجورهایی اگه دوست دارم برم پی اچ دی برای حس جاه طلبی و بالا بردن درجه علمی ام هست . البته چیز کمی نیست. اما همسر میگه داروساز بودن در اینجا کم از پی اچ دی رشته ای که صد در صد دوست نداری نیست. یکجورهایی راست میگه. چون اینجا هم مثل ایران تا کلمه پزشکی یا داروسازی و غیره میشنون دهنشون باز میمونه و همه جا ارج و قرب خودش را داره. بچه ها یک هوار درس دارم و یک پروژه که باید روش کار کنم. دلم میخواد این دلم را هم بندازم دور. من برم .بای

نظرات() 

روزانه

یکشنبه 17 اسفند 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، روزها در اون سر دنیا(سال اول)، 

یکجورهایی خیلی وقته ننوشتم. منظورم نوشتن از دل و افکارمه. جمعه حس خیلی بدی داشتم و شدیدا احتیاج به نوشتن داشتم. بعد از شماها حیا کردم. گفتم دوباره یکی از این پستهای وحشتناک میشه. بعد شیطونه میگفت برم یک وبلاگ دیگه باز کنم که فقط غم و غصه هام را بنویسم. اما حسش نبود و خلاصه به این مرحله نرسید..... دیشب جشن بودیم. یکی از این کنسرت گذارهای معروف که هربار توی یک ایالت برنامه داره. انصافا برنامش هم خیلی خوب بود .جمعیت زیادی اومده بود و بهمه هم داشت خوش میگذشت. من  هم فکر میکردم خیلی بهم خوش میگذره و یک شب خاص میشه . اما در اون حد خوش نگذشت.. از سرپا ایستادن خیلی خسته شده بودم و با اینکه برنامه تا 4 صبح ادامه داشت . ساعت 1:30 به همسر گفتیم بریم .بچه های گروهمون میز گرفته بودن و خوراکی. و البته خداتومن به نسبت جیب ما. اما من و همسر از اون ادمها نیستیم که حالا چون دوستهامون میز گرفتیم بریم ولوو شیم. من تک و توک یکم نشستم اما بیشتر ایستاده بودم . کلا اینها بهونه هست چون 80-90 درصد جمعیت ایستاده بودن و من تعجب بودم از اینهمه انرژی..... نمیدونم اصلا بذارید بگم من دیشب یک مرگم بود چون قاعدتا اگه من هم خود همیشگی ام بودم تا لحظه اخر از بودن در جمع لذت میبردم. دیگه اینکه چهارشنبه یک امتحان میان ترم دارم خفن. و امتحانش با همه امتحانهایی که ایران داشتم فرق میکنه. چون سوال را داریم. درواقع یک پروژه هست که باید تا چهارشنبه کامل کنیم و ایمیل کنیم به استادو بینهایت سخت. یعنی اینطوری بگم دوسه تا داده کوچیک و یک عالمه کار. من حتی نمیدونم چیکار باید بکنم.و هیچ طرح و برنامه از اینکه چی بنویسم و چی بدم ندارم. تقریبا همه بچه ها گیج بنظر میان و توش موندن. و من هم.این امتحان 50% نمره این درس را شامل میشه و حیاتیه . به تمام معنی استاد خر است. بااین سوال دادنش. اوه اوه هول این امتحان را دارم اساسی....امروز یکم راحت نیستم با نوشتن. پس برم حداقل به امتحانم برسم. همیشه خوش باشید.دوستهای خوبم

نظرات() 

روز خوب بدون هیچ اتفاق خاصی

شنبه 18 بهمن 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، 

سلام به همگی و سلام به دوستهای خوبم.مخصوصا دوستانی که برای پست قبل برام کامنت گذاشتن. نوشتن اون پست و کامنتهای شما کلی سبکم کرد و دوسه روزه بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه برای خودم میشنگم و خوشم. دیدم نا مردیه شما را از حالم بی خبر بگذارم . پس اومدم بگم  اوضاع روحیم خوبه و دماغم چاقه .فرصت نشده کامنتهاتون را جواب بدم.اخه پشت هر کامنتی یکدنیا محبته و نمیخوام فقط یک جمله براش بنویسم. دوستتون دارم خیلی زیاد. میخوام دفعه بعد که میام براتون از دیدنیهای اینجا بگم  و از دوستهای جدیدمون و کلا لحظات خوب ..... و امیدوارم این دفعات بیشتر و بیشتر بشه و پستهای غمدار کمتر و کمتر......

نظرات() 

گپ

یکشنبه 28 دی 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، 

چطوره تو این فرصت چنددقیقه ای که به اومدن مهمانهامون مونده یک روزانه ای بنویسم و سرخودمون را گرم کنیم.مهمانهامون از گروه همون بچه هایی هستن که تازه باهاشون اشنا شدیم. دوتا پسر و دختر بیست وسه چهارساله که البته من از شخصیت خانم مهمون زیاد خوشم نمیاد اما پسر مهمون بچه خیلی خوبی هست ولی متاسفانه دوتاشون به هم چسب خوردن. این مهمونهای عزیز خودشون خودشون را به صرف کله پاچه خوردن دعوت کردن. و دوست داشتن شب هم منزل ما بخوابن که من کمی رو اعصاب همسر راه رفتم که ما جز دوبالش  و یک لحاف وسیله خوابی نداریم و خلاصه مهمونمون راکه دوست داشت خوابیدن در وان حمام ما را تجربه کند  دعوت به خوردن کله پاچه بعنوان شام کردیم که بعد از ان خوابی راحت در منزلشان بکنن...... دیگه براتون بگم ده روزی هست که منتظر نتیجه یک مصاحبه کاری تو دانشگاهم.اکثر اوقات بعد از دوسه روز بهت میگن یا میخواهن یا نمیخواهن.من هم این چند وقته منتظر بودم که جواب مثبت بگیرم و بپرم اینجا و کلی سوت وشوت بکشم و بگم کار گرفتم.اما هنوز جوابی نگرفتم . جمعه که برای پیگیری رفتم دانشگاه.گفتن جمعه دیگه خبرش را میدهیم.این جوری من که اولش خیلی مطمئن بودم کارراگرفتم الان چشمم تا 50% بیشتر اب نمیخوره. تصمیم داشتم اگه کارنگرفتم واحد کمتری بگیرم که اونهم نشد و گفتن زوریه و باید مطابق روال که 9 واحد هست بردارم.... کلاسها هم از سه شنبه شروع میشه.زبان هم کم وبیش خوندم .دلم میخواست قبل شروع کلاسها امتحان بدم که  اون را  به دوهفته دیگه موکول کردم که امادگیم بهتر بشه. یکی از بچه ها از من خواسته بود کمی در مورد زبان خوندنم توضیح بدهم. فکر میکنم دوست عزیزم زری پرسیده بود. .......و اما توضیح.من برای این امتحان یکی دوهفته ای قبل مسافرت فرومها را خوندم که اصلا ببینم  امتحان تافل چطوریه؟چون اصلا هیچ ایده ای نداشتم. با خوندن فرومها با طرز امتحان و منابع مناسب وقت کمم اشنا شدم. بعد مجموعه تستهای تی پی ا را دانلود کردم و لیسنینگ و ریدینگ را فقط با زدن تست تمرین میکنم.کلا دختر بدی هستم و شدید درس نمیخونم.اما بیخیالش هم نیستم. برای اسپیکینگ هم نوت فول را گوش کردم که عالیه و راستش رایتینگ هنوز تمرین نکردم. بااینکه میدونم لیسنینگ و ریدینگم خیلی بهتر از پارسال شده اما حدس میزنم نمرم چیزی در حد 80-90 میشه و خوب بچه هایی که تافل دادن میدونن این نمره حداقلی هست. نمیدونم بیخیال. ....مهمونهامون دیر کردن و ما هم گشنمون شده ......

نظرات() 

این سال لعنتی

یکشنبه 21 دی 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چرت و پرت نویسی، چكه چكه ، روزها در اون سر دنیا(سال اول)، 

یک مدته ننوشتم.نه اینکه از شدت درس وقت اومدن به اینجا را پیدا نکرده باشم.نه. درس میخونم اما معمولی.درواقع  تواین روزها یا حسم خیلی خیلی بدبوده یا حسم معمولی که وقتی حسم معمولی بوده فیلم و سریال دیدم ووقتی هم حسم بد بوده نمیخواستم بیام اینجا بازناله وفغان کنم.اماخوب اون وقت هیچ پستی هم درکار نیست پس مجبورید یک پست تلخ دیگه هم بخونید.... رفته بودیم اتلانتا خیلی حسمون خوب شده بود. کلی امید پیدا کرده بودیم برای ادامه زندگی. خوب ما اصلا نوع ووضع زندگی الانمون  تو نیویورک را دوست نداریم. شاید نیویورک زرق و برق خیلی بیشتری نسبت به ایالتهای دیگه داشته باشه و هرموقع اراده کنی جایی برای تفریح پیدا می کنی. اما اولا همه اینها نیاز به یک سطح مناسب ار کار ودرامدهست که فعلا برای ما مقدور نیست . درثانی اخرهر شهر بزرگی عین تهران خودمونه.یعنی استرس و بدوبدو را میشه دید. زندگی از نوع اپارتمان نشینی و برج نشینی. وکلا برای من که مدتیه دارم استرس را  تحمل میکنم مناسب نیست.  اصلا بذار یک مثال بزنم. تواین اپارتمانمون ما هرروز در جریان زندگی همسایه هامون هستیم.یعنی اونقدر دیوارهای این اپارنمان چرته.اخه یک لایه چوب نازک که عایق نمیشه.خلاصه همه اتفاقات را میفهمم. مثلا امروز همسایه هندیمون با یکی دعوا داشت.یا همسایه مسن بغل دستیمون عاشق فیلمهای اونطوریست و هرچندروز یکبار فیلم میبینه و بدتر و وحشتناکتر ازاون همسایه بالاسریمون هست که عملا هر هفته یکی از اون فیلمها را داره . چی بگم.... تازه غیر از این باور کنید هرروز دقیقا هرروز ساعتها مبلمانش را جابجا میکنه.یکی نیست بهش بگه اخه خانم عزیز یک اپارتمان 60 متری مگه تغییر دکوراسون هرروزه میخواد......حالا اینها را گفتم که چی ؟که بگم مثلا تو همون اتلانتا که من دیدم و مطمئنم خیلی از ایالتها اینطوریه با این پول میتونی یک خونه نوساز و چند خوابه اجاره کنی.یک خونه کاملا تر و تمیز بدون اینهمه اعصاب خورد شدن هرروزه.......یا بگذار از متروهای اینجا بگم.عملا بخاطر ترافیک سنگین خیلی از ادمهای قشر متوسط از ماشین استفاده نمی کنن.حالا میخواهی از سیستم مترو استفاده کنی حسنش اینه که خیلی راحت بهرجایی دوست داری بری خط و ایستگاه پیدا کنی. گفته بودم متروها کثیفه .اون مهم نیست چون بهش عادت میکنی.اما مساله ادمهان.خیلی از اقشار مردم از مترو استفاده میکنن. ازجمله ادمهای خیلی فقیر. این را هم اضافه کنم که ماتا جایی که بتونیم به اینجورادمها کمک میکنیم. وادمهای متوسط عبوس و خسته. خلاصه این صحنه ای نیست که من دوست داشته باشم همیشه ببینم.......صدالبته منهتن خیلی خیلی خوشگلتر از عکسهاش هست و مسلما خیلیها از جو زنده و فعال اون لذت میبرن. مطمئنا اینجا همیشه کنسرتی و برنامه ای هست.حتما دیدن بارها و دیسکوهای مالامال از ادم باید جالب باشه. اما فعلا مناسب من نیست. شاید بعدا مثلا ده سال دیگه که از سکوت و ارامش خسته بشم و دلم هیجان بخواد.دوست داشته باشم توهمچین محیطی زندگی کنم .نه این روزها که هر دوسه روز میشینیم و خیلی جدی راجع به برگشتن موقت اخر ژانویه حرف میزنیم.نه این روزها که میبینیم تا حالا 30 هزار دلار خرج کرده ایم و از حالا تا اخر می 20 هزارتای دیگه باید خرج کنیم.اونوقت میشینی برنامه های اینجا را میبینی.میبینی یک امریکایی 10 هزار دلار برنده میشه چقدراز خوشحالی گریه میکنه.اوووف .خلاصه اومدنمون بی فاند تصمیم اشتباهی بود.یکی از بدترین تصمیم هامون بود.ریسک خیلی بزرگی کردیم.ریسکی که خیلی از ادمهای دیگه این کار را نمیکنن. اونها نشستن و منتظرن ببینن سرنوشت ما چی میشه.(منظوم شماها نیستید.منظورم اشناهای غریبه هست که مارامیشناسن. فامیل و دوستهای دشمن) البته بیخیال ادمهای دیگه که فعلا اصلا یا حداقل خیلی کم برام مهمه که چی فکر میکنن. مهم خودمون هست که داریم با تموم زندگیمون قماربدی میکنیم. خوب خوشبختانه این مسایل تقریبا شامل حال ما میشه و اکثریت مهاجرها راضین و خیلی زود به ارامش زندگیشون رسیدن. پس اونهایی که دارن میان با خوندن این پست نگران نشن.بیایید مردم راضین. وقتی هم به قسمت کار وزندگی برسید اوضاع خیلی بهتر هم میشه. امیدوارم خواب بد من هم تموم بشه

نظرات() 

بازهم زبان

دوشنبه 15 دی 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، زبان و امتحان، 

سلام بچه ها ،چطورید؟ دوروزی هست جلوس نمودیم بر کاناپه سلطنتمون تو سوییت 60 متریمون و سعی میکنیم عین بچه ادم تافل بخونیم. یک استارتی هم زدیم. جالبه میرم تو فرومهای زبان میبینم طرف زده من وقت کمی برای اماده شدن دارم ومجبورم تو دوماه خودم را اماده کنم. روم نمیشه بگم داداش این حقیر کمتر از یکماه وقت دارم .حالا یکم بخواهم بخودم سخت بگیرم و بعد از شروع ترم هم بخونم یکماه، یکماه و نیم اما بیشتر نمیشه چون حجم درسها و امتحانات ترمم هم سنگینه .راستی نتیجه امتحانم هم A,B,C بود شاهکارنکردم اما گند هم نزدم.با اون مشکلات اول کار و وضع روحیم از خودم راضیم.بااینحال میخوام این ترم نتیجه بهتری بگیرم.البته یک چیز دیگه هم هست. گفتم که کار پیدا نکردم!. خوب تو این هفته میرم دانشگاه و یک پرس و جویی میکنم ببینم میشه واحد کمتر بگیرم و مشکلی برام پیش نمیاد ویکجوراهایی شهریه را سبک تر کنم.  از زبان بیشتر بگم. نمیدونم کی این بساط امتحان ایلتس و تافل میخواد از زندگی من برچیده بشه. اما چاره ای نیست و مجبورم این یکماه فشرده درس بخونم. کلا داشتم به زندگیم فکر میکردم.  زندگی من  ناخواسته جز اون دسته از زندگیهایی رقم خورد که همش زحمت و تلاش و کار زیاد بوده. درسته نسبت به خیلی از همسن و سالهام موفقیتهای بیشتری بدست اوردم و انصافا از هیچ همه زندگیم را خودم ساختم اما به نسبت بعضی از ادمها هم خیلی کار کردم و خستگی و فرسودگی این حجم کار و فشار روحی را روی خودم حس میکنم.(اشتباه نشه ظاهرم خیلی هم خوبه و خیلی کمتر از سنم میزنم)منظورم اینه که همش خسته ام و اثر اون همه فشار خط بزرگی روی روحم گذاشته که فکر نکنم هیچوقت پاک بشه.الان هم که این برنامه مهاجرت مابقی کارخط خطی را بعهده داره. میدونید شاید اگه برگردم عقب اینهمه کار نمیکردم. اما از طرفی هنوز هم میدونم این یکذره امکانات و اسایشی که دارم محصول همون سختگیریهاست. خلاصه نمیدونم.کاشکی یکم خوش شانستر بودم و دنیا روی خوشش را بیشتر بمن نشون میداد. باور کنید مطمئنم موجودی به نام شانس وجود داره که داره با دندونهای تیز و بلندش خنده موذیانه  ای تحویل من میده. اما خب خودش هم میدونه من اگه با خوش شانسی یک سوته به خواسته ام نرسم اما با زحمت هفت سوته خواستم را بدست میارم. بفرمایید چایی که بعد از یکروز درس خوندن میخواهیم بزنیم به بدن

نظرات() 

اولین روز سال جدیدبا کلی ارامش

پنجشنبه 11 دی 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، نگاه اول، زیباترین لحظات زندگی، 

سلام بچه ها سال نو مبارک.یادم میاد پارسال وپیارسال  این وبلاگ سال نو میلادی ایران بودم و یکبار هم کارت قرمز خوشگلی بعنوان پست گذاشتم.الان وقت نمیکنم برم چک کنم ببینم کدوم سال بود.اما مهم حسشه که اونزمان جشن گرفتن تو امریکا را محال  و خیلی دور میدونستم. و الان اینجا روز اول سال جدید روی یک مبل لم دادم و دارم تند تند دور از چشم میزبان مهربونمون تایپ میکنم. سال نو رابا اونها جشن گرفتیم.میزبان ما سه تا دخترفوق العاده خوب ومهربون داره که دوتاشون دوقلو هستن و همسن من هستن که یکیشون هم ازدواج کرده و همسرش یک پسر ایرانی هست که با اینکه بزرگ شده اینجا است اما انگار تازه از ایران زده باشه بیرون.  خلاصه جاتون خالی خیلی خوش میگذره.  قراربود ما سه شنبه برگردیم که بخاطر اصرار میزبان تا جمعه تمدیدش کردیم. البته الان که اخرهای تعطیلات هستیم دلم شور درس و مشقم که همون اماده کردن خودم برای امتحان تافل بود هست را میزنه. درست عین یک بچه تنبل که سیزده روز عید را به مسافرت و تفریح گذرونده و روز اخر یاد حل کردن پیک شادیش افتاده. تصمیم داشتیم تو مسافرت به مسایل و مشکلات هم فکر نکنیم که کاملا موفقیت امیز همشون را تو حیاط خلوت پشتی مغزمون خفه کردیم. و بکل گذشتیمشون کنار.هرچند میدونم تا چندروز دیگه عین زامبی دنبالمون راه میافتن و خواب و زندگی را بهمون حروم میکنن. میدونین موضوع از چه قرار بود؟ خوب من خودکشی کردم تا کار تو دانشگاه پیدا کنم و با وجود خودکشون بنده هیچ اتفاقی نیافتاد و موفق نشدم ونتونستم کار پیدا کنم. دیگه خلاصه حساب کتابی کردیم و گفتیم اخر ژانویه  من یک ترم مرخصی میگیرم وبرمیگردیم و تافل و پذیرش را ایران انجام میدیم و سال دیگه می اییم.اما بهرکسی گفتیم گفتن این کاررانکنید.برید برنمیگردید.فرصتها را از دست میدید و با اینکه رفتن منطق مالی قویتری داره اما کسی نگفت فکر خوبیه ،خلاصه فکر کنم این ترم هم بمونیم.نمیدونم.هنوز فرصت نشده کامل بشینیم راجع بهش فکر کنیم. بیخیال.مردم از بس فکر کردم چی میشه چی نمیشه. اما تصمیمم برای امتحان تافل و پذیرش پی اچ دی جدیه.فقط مشکل اینه که خیلی خیلی دیر دارم اقدام میکنم و امیدوارم به فال سال دیگه برسم........دیگه از چی براتون بگم؟ اهان از اینجا.اما این بماند برای پست بعدی. هپی نیو یر:) ههههههپپپپپپپپپپپپی. همیشه هههههپپپپپپپپیییییی باشید

نظرات() 

بعدازامتحان

یکشنبه 23 آذر 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، نگاه اول، 

چطوره که یکم روزانه نویسی کنم. تقریبا یکهفته ای هست که امتحانها تموم شده. فکر میکنم هرسه را پاس کنم. البته احتمالا دوتاش را بانمره بالای 80 اما درمورد درس اینداستریال مطمئن نیستم. نه اینکه  براش کم کاری کرده باشم، نه، با روش غافلگیری و سیستم نمره دهی استاد که تنها به جواب  نهایی صحیح فرمولها نمره میده نتونستم خوب رابطه برقرار کنم. یعنی بهیچ عنوان خود فرمول و راه حل نمره نداره. بهرحال نتایج این هفته اعلام میشه و اگرچه نسبت به بچه های شریفی وامیرکبیری و تهران و غیره و غیره سطح نمراتم بالا نیست و متوسطه. اما هدف من فعلا نمره نیست و راضیم .بااینحال تو یک قسمتی از وجودم همیشه احترام خاصی برای علم و موفقیتهای علمی قائل هستم. شاید هم یکروزی وقتی کمی اسودگی خاطر پیدا کنم شروع به بالا رفتن از نردبان علمی هم بکنم.....اهان بحث به اینجا رسید یک نکته هم این وسط بگم. همینطور که بارها گفتم رشته من اینداستریال فارماسی هست که اسم علمیش فارماسیوتیکس میشه. رشته ای که در مورد روشهای ساخت و فرمولاسیون داروها صحبت میکنه. البته شامل خیلی از شاخه های درسی دیگه هم میتونه باشه اما اصلش مبحث  drug delivery هست. مثلا داروهای اسمزی ویا روکش قرصها و حلالیتهاشون و از این قر و اطوارها. رشته بدی نیست. یعنی اینطور بگم بهش بیعلاقه نیستم اما بشدت صنعتی هست. یکمدت کوتاهه دارم به تغییر رشته فکر میکنم. خوب تحقیق مفصلی نکردم و تصمیم جدی  هم نگرفتم. حالا رشته چی؟ فارماکولوژی. یکجورهایی  رشته کاملا ازمایشگاهی. بایکی از استادهاش صحبت کردم اجازه داد دوجلسه ای برم ازمایشگاهش. فقط دوجلسه که دستم بیاد چطوریه و ایا علاقه واقعی دارم یا نه. ازم پرسید چرا امتحانهای داروسازی را نمیگذرونی و بعنوان داروساز کار نمیکنی....خوب واقعیت اینه که کار کردن بعنوان یک داروساز که عالیه و صددرصد روزی امتحانهاش را هم میدم. اما تو این مورد که پرس و جو کردم  امتحانهاش یک پروسه دوسه ساله هست و من دانشجو فقط پنج ماه اجازه جدا بودن از محیط درس ودانشگاه را دارم و خود بخود نمیشه.....خوب حالا برگردیم سر تحقیقات نصفه و نیمه تغییر رشته. تا اونجایی که من تو یکی دو سایت دیدم فرصتهای شغلی برای رشته فارماسیوتیکس و دنبالش بیوتکنولوژی خوبه. اما فارماکولوژی موقعیت شغلی کمتری داره. اما از اونطرف هم من به کارهای ازمایشگاهی و فیزیولوژی و بیولوژی علاقمندم. چقدر لوژی شد خخخخ به زبون ساده تر ازمایش کردن داروها رو موشهای زبون بسته برای توسعه علم دارویی .خوب فکر کنم این ترم هم همین رشته خودم را بخونم تا ببینم نتیجه تافل و زبان چی میشه و بعد برای ترم پاییز دیگه برنامه ریزی میکنم.حرف زبان شد. بگم خیلی کوچیک استارت زبان تافل را هم زدم. بایدجدی تر روش کارکنم. باید، نسبت به ایران فرصت کمی برای اماده سازی خودم دارم. اما احساس میکنم بااینکه خیلی از کلمات اکادمیک یادم رفته کلا سرعتم و درک مطلبم بیشتر شده. امیدوارم تو این فرصت کم به سطح قابل قبولی برسه.....واز همه مهمتر بحث پیدا کردن کار تو دانشگاه هست. چند جایی رزومه دادم. رزومم را هم خیلی خوب نوشتم. تو این مدت دپارتمانها و دفترهای مختلفی تو دانشگاه سرزدم.خوب به جز سه جا همه گفتن یا احتیاج نداریم.ظرفیت پره یا از دانشجوهای خودمون میگیریم خود دانشکده داروسازی هم قربونش برم دیگه فوق فوله.این سه جاهم  گفتن باهات تماس میگیریم  اما هنوز هیچ کدوم دعوت به مصاحبه نکردن. بااینحال مرتب پیگیری میکنم تا موفق بشم یکیش را به نتیجه برسونم البته همچنان به دفترهای دیگه هم سر میزنم.....لطفا لطفا یک کدوم زنگ بزنید برای مصاحبه و از من خوشتون بیاد..........خوب بریم سراغ شما دوستان.بلطف  شما دوستان ما با بچه های ایرانی اینجا هم اشنا شدیم و اولین ملاقات این گروه هم هفته پیش وسط امتحانهای من بود که راستین رفت و حسابی با همشون دوست شده.و این شنبه هم جشن شب یلدا خونه یکی از بچه ها دعوتیم.هوورررااا مهمونی. من که دلم لک زده برای معاشرت وجمع دوستانه.البته قبلا هم اون اوایل گفتم اصلا ادم موفقی تو پیدا کردن دوست نیستم.یعنی نمیدونم شاید اولش خیلی اجتماعی بنظر برسم اما تو روابط دوبه دو بشدت ناشی هستم و اخرش هم گند میزنم.....جالبه این جمع که اعضای فیس هستن  تو این مدت نه قراری داشتن نه دورهمی.حالا در عرض یکهفته گروه وایبری خودشون را درست کردن و کلی باهم دوست شدن و ترتیب مهمونی و برنامه های مختلف را میدن.(یک پز کوچیک بدم؟)خوب راستین هم تو این مساله نقش کوچیکی داشته :) .......بازم حرف دارم.اقا یا بهتره بگم خانم ،ما این رنگ موهامون را خیلی دوست داریم .بعد من قبل از اومدن به اینجا محض رضای خدا یکبار هم موهام را رنگ نکرده بودم.حالا مسایل دیگر بماند.حالا اینجا بشدت با این رنگ کردن که صد البته مساله خیلی مهمی برای ما خانمها است مشکل پیدا کردم.میگردم مسی ترین رنگ بازار را انتخاب میکنم بعد یک قهوه ای سوخته تحویلم میدهد.شانس اوردم که فقط ریشه موهام را رنگ کردم وفعلا اصل رنگ مو تا حدی پابرجاست:))....................بازم حرف بزنم؟؟؟؟؟؟خوب من که نه نشنیدم پس ادامه میدم.....خوب همینطور که میدونید من الان در تعطیلات بسر می برم.بعد فکر نکنید ملت کارمند اینجا هم یکماه تعطیل هستن یا مثل ماحداقل 10-13 روز.تا اونجایی که باخبر شدم تعطیلات اینها درحد دوسه روز بیشتر نیست.کمی هم بستگی به شرکت داره که این تعطیلات نهایتا تا یکهفته کش پیدا میکنه. میدونم ما هم تو ایران همه 13 روز را تعطیل رسمی نیستیم اما دیگه خودمون هم بهتر میدونیم چقدر کار تو این روزها تق و لقه وهرکی مرخصی بخواهد فوقش ازش میپرسن هفته اول یا دوم و بعد هم مرخصی در دست راهی شمال هست.میشه بقیش را بعدا بگم؟؟؟؟

نظرات() 

غرانه

پنجشنبه 22 آبان 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، روزها در اون سر دنیا(سال اول)، 

امروز میخوام یک اش شله قلمکار مخلوط از همه چی تحویلتون بدم.راستش اش شله قلمکار در مقابل اون چیزی که امروز میخوام بنویسم خیلی خوشمزه بنظر میاد .اصلا بحث اش را بگذاریم کنار.راستش امروز به غر زدن اختصاص داره.من جای شما باشم نمیخونم.حالا خوددانید.....اصلا رو مود نیستم.حسابی کسل وبداخلاقم.بنده خدا راستین چندباری سعی کرد من را از این حس و حال در بیاره اما اونقدر روی ترش نشون دادم که اون هم با حس بد رفت دنبال خرید وکار بیمه......اخلاق بدیه باید زودتر این اخلاق را معتدل کنم.خوب کسالت ممکنه برای همه پیش بیاد اما کسلی با بداخلاقی معجون تلخی میشه که دست اخر نصیب خود واطرافیانم میشه.باید زنگ بزنم و عذرخواهی کنم.

امتحان پشت امتحان.البته فکر کنم تا چند ماه دیگه به این سیستم درس خوندن عادت کنم.تو ایران یک امتحان میان ترم داشتیم ویک پایان ترم بعد اینجا تقریبا هرهفته یک امتحان را داریم.گاهی دوتا.تازه چک کردم امتحان پایان ترم ریاضی و امار دوروز پشت همه اونهم سه هفته دیگه.چشم بهم زدم پایان ترم داره میشه.تو ریاضی و امار بد نیستم یعنی فکر کنم نمرم بالای 70 بشه و با نمره سی که نمره متوسط دراینجاحساب میشه پاس کنم.تقریبا مثل اینه که ایران بالای 15 بشی  نه اینکه با 10 پاس کنی شاید هم به همین خاطر میگن دانشگاههای ایران قیف وارونه است و خارج خود قیف .البته شاید حد پاس نمره درس ریاضی و یا داروسازی صنعتی 60 باشه اما مطمئن نیستم.تازه تو درس داروسازی صنعتی وضع نمراتم خیلی خرابه.خودم میدونم حد درسیم اصلا به خرابی نمره هام نیست .همون درس که جواب سوال 72 میشد.همون را میگم یادتون اومد؟ راستش میترسم این درس را بیافتم.البته کلا سطح نمرات بچه ها تو این درس خیلی پایینه.اونهم بخاطر روش سورپرایز امتحان گیری معلمه هست.سری اول که اصلااصلا اماده نبودم.سری دوم همون فرمول جواب فرمول بود و باینکه کامل کامل اماده بودم اما بخاط اینکه فقط جواب صحیح نمره داشت نمرم در حد اولی شد.جالبه دیروز باز هم بدون اینکه از قبل بگه امتحان گرفت.خداعمر بده به یکی از این بچه چینی ها.روز قبلش گفت من 80%حدس میزنم این هفته معلم امتحان بگیره .من هم شب که از کلاس اومدم تا دیر وقت یبدار نشستم و درس خوندم و حدس چینی ما درست دراومد و خوشبختانه من اماده بودم.امتحان باز فرمول بود اما نسبت به سری قبل خیلی اسونتر و فکرکنم بد نشم.البته تاحالا که حدسیاتم در مورد نتیجه این امتحان درست درنیومده.

وبحث اخر در مورد اوضاع کاری هست.چندروز که امتحان نداشتم تو دانشگاه چرخیدم و چرخیدم .یک سرنخ در مورد پیدا کردن کار پیدا کردم.باورنمیکنید فقط یک نوشته رو دیوار طبق شش یکی از ساختمونها (اینجا ساختمون 11 طبقه هم تو دانشگاه داریم)اونهم مربوط به پارسال که میگفت فرم را از سایت بگیرید واز 15 نوامبرتا 15 دسامبر با رزومتون به فلان اتاق تحویل بدید.فقط همین .اماهنوز بقیه کاررانمیدونم حالا هفته دیگه میرم تحویل بدم ببینم میتونم برای ترم دیگه صاحب کار بشم.....حجم درس با کار چه معجونی شود!اما هردو به یک اندازه برام مهم هست.....دیگه اینکه به اینکه راستین هم صاحب کاربشه احتیاج داریم. بنده خدا روزی دوسه ساعت میره جاهای مختلف  که اگهی زدن سر میزنه  اما سوشال میخوان وهرچی هم محل کار بزرگتر شرایط بیشتر میشه .اینجا نباید هیچ بیمه و مالیاتی برای راستین رد بشه چون اجازه کار نداره .وحتما حتما باید حقوق را نقد بگیره .کسانی هم که اگهی از طریق سایت یا روزنامه میدن هم سوشال و سابقه کار دراینجا وغیره وغیره میخوان .پس عملا میمونه سرزدن به مغازه های کوچیک .خلاصه تاحالا موفق نشدیم.االبته به فکر خرید وفروش از طریق سایت ای بی هم افتادیم و همسر داره در این مورد تحقیق میکنه.اما نمیدونیم تا چه حد موفق بشیم.خلاصه از دوستانی که  نظر و اطلاعی در این مورد دارن ممنون میشم مارا راهنمایی کنن.همین دیگه .حرف دیگه ای ندارم.سه شنبه امتحان اصلی میان ترم ریاضی دارم.اصلا بهتره این کلمه میان ترم را بردارم چون تنها چیزی که نیست میان ترمه:) من برم منت کشی راستین:)

یک غردیگه که یادم رفت بنویسم.درمورد مادرجان میباشد.زمانی که برادرما راهی دیارفرنگ بودن از دوماه قبلش مادرما اشک میرختن وگریییییه میکردن.بعد هم که رفتن بازهم تا چندماه گریه میکردن.بعد روزی دوبار تلفن میکردن که دیگه صدای برادرمن دراومد و به روزی یکبار رسید.البته ناگفته نماند که برادرمن یک پسر 4 ساله خوشمزه داره که تقریبا مادر من بزرگش کردن.وما بیشتر این دلتنگی را به نوه عزیز ربط میدهیم.گذشت تا نوبت من شد.قبلش که خبری از ابراز دلتنگی نبود اگه هم بود مخلوطی از منو برادرم ونوه بود.بعد هم نه گریه ای نه زنگی.یعنی جونم براتون بگه که هفته ای یکبار اونهم انگار گاهی خودم زنگ میزنم.خوب درسته که من از 18 سالگی یکجورهایی همیشه جدا از اونها زندگی کردم.ودرست که نوه خیلی شیرین هست و بقولی مغز بادوم.اما واقعیت این هست که مادر من پسر دوست هستن.نه فقط مادر من که مادرایشون و خواهرها هم زیر ظاهر مترقی و امروزی اینطورین و خودشون راجع به این موضوع جک میسازن ومیخندن.حالا ما از بچگی با این مساله بزرگ شدیم.گله که کردیم .قسم و ایه که نه اینطور نیست و همه شما را یکسان دوست داریم وتو دختر بزرگمی وماشاله مادر من هم که استاد قربون صدقه .گاهی وقتها هم اعتراف اره مامان.اما چیکارکنم دست خودم نیست.خوب ادم درمقابل شنیدن واقعیت چی میتونه بگه.و بگذریم از یک حقیقت تلخ دیگه که چون مادرم چندسالی هست که یک پسر از دست داده جدیدا حتی تحمل گله نداره واونوقت هست که یک چیزی هم بدهکار میشیم.اما دست اخر مادره وعزیزترینه وخلاصه سعی میکنم با این مساله کنار بیام اما یکجایی این حس قلنبه میشه وسلامی عرض میکنه.الان هم بعد از اینکه تماس گرفتم و مادر سریال محبوبشون را بحرف زدن با من ترجیح دادن.باز این حس زد بالا.یا سری پیش که تماس گرفتم و تلفنشون مشغول بود وبعدا که پرسیدم گفتن داشتم با برادرت حرف میزدم .اخه واقعا این پسر دوستی دیگه چه سنت زشتیه که هنوز میون بعضی خانواده های قدیمی مونده؟ 

راستی بیمعرفتها چرا برای پست تصویری نظر نمیذارید؟کلی با ذوق براتون عکس میذارم وروزی چندبار سر میزنم ببینم اونوقت هیچی.یکهو دیدین کور شد رفت .

ناصر جان کجایی داداش؟ وبلاگت چرا تخته شده؟ حالا چطوری سربسرت بذاریم خوب؟بهرحال بیخبر نذار پلیییز

نظرات() 

هالووین

پنجشنبه 8 آبان 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، نگاه اول، زبان و امتحان، 

سلام دوستهای خوبم.دلم میخواد بنویسم اما واقعا نمیدونم از چی؟چطوره این پست از خودم چیزی نگم و بریم سروقت امریکاییهای عزیز.خوب اصلا از همین هالووین شروع میکنم.هالووین دوروزه دیگه است .یکبار یکنفر گفت اخرین پنجشنبه اکتبر.اما دوروز دیگه جمعه هست نه پنجشنبه .پس احتمالا برمیگرده به ضعف انگلیسی من.البته خوشبختانه تا حد خوبی این ضعف برطرف شده.یادمه ایران که بودم چقدر از حضور سر کلاسهای اینجا میترسیدم. پیش خودم میگفتم اگه برم و نفهمم چی میشه.؟البته این به این معنی نیست که الان کامل میفهمم.اما میتونم کارهام را پیش ببرم.جالبه تو صحبت کردن خیلی بهترم تا فهمیدن منظورشون.یک چیز دیگه هم بگم بعد برم سر هالووین.مثلا اوایل وحشت داشتم تلفنی با کسی بخوام انگلیسی حرف بزنم واقعا نمیفهمیدم طرف چی میگه.الان بهتر شدم اما هنوز برام چالش حساب میشه....دیگه جدی جدی بریم سر هالووین .تقریبا از وسطهای سپتامبر بود که پای کدو تنبلها پشت ویترین مغازه ها وجلو خونه ها باز شد.خلاصه هر جا میرفتی یک سمبل از این جشن میدیدی طوری که فکر میکردی همین هفته دیگه قراره جشن باشه.اما درواقع قضیه اینه که اینها از هر فرصتی برای جشن گرفتن و شادی استفاده میکنن.الان دیگه پشت در اکثر خونه ها میشه تزیینات هالووین را پیدا کرد.حتی الان کدوتنبلها چشم ودهن پیدا کردن وتوشون شمع میذارن تا ترسناکتر بنظر بیان .حتی شنیدم یکشنبه روز زامبیها بوده. ما خبرنداشتیم واز دستش دادیم.اما عکسهای روز زامبی مونترال را که دیدم واقعا بنظرم جالب اومد.یعنی گریم بود اساسی.همونجا پشت عکس کلی ادم میترسید چه برسه به واقعیش....دیشب برای خوردن بستنی هم رفتم مک دونالد که دیدم از دم تمام پرسنلش لباس عجیب غریب پوشیدن.لباس زندانی وپلیس و جادوگر و....وحتی ظرفهاشون هم هالووینی شده بود....قراره یک فستیوال هم روز جمعه تومنهتن برگزار بشه که الان یکماهه من صابونش را دارم به دلم میزنم بریم.امیدوارم چیز جالبی باشه.البته ظاهرا جشن و کنسرت هم به این مناسبت زیاده اما خوب دلاریه وما هم ترجیحا امسال سمت این کارها نمیریم......یکم هم از درس ودانشگاه بگم.من اوایل فقط از زبان میترسیدم و فکر میکردم اگه این مشکل حل بشه دیگه مشکلی با درس خوندن ندارم وراحت نمره A میگیرم حالا این Aیعنی حدودا 90 تا 100 وبهمین ترتیب B+,B-نمره  80 تا90 هست وC+- هم 70تا 80 کمتر از C هم توبعضی درسها یعنی اون درس را پاس نکردی .خلاصه اون زمانها مطمئن بودم راحت A,B را میگیرم.حالا میبینم نه مشکل اصلی من زبان نیست.حتی درس خوندن هم نیست.چون واقعا برای درس خوندن وقت میگذارم.مشکل اینه که ضعیفم.و برعکس سالها شاگرد ممتاز ویا خوب بودن الان حس شاگرد خنگها را دارم.اما جدا امتحانهای اینها هم یکجوریه.نه انصافا وقتی طرف بیست تا سوال میده بعد عین خود بیست سوال جواب یک سوال صورت مساله سوال بعدی هست وتو توسوال دوم بجای 72   720 بدست میاری واز دم نمره نوزده سوال را نمیگیری این را جز خنگیها دسته بندی میکنید یا عوامل دیگه.بعد هربار تو هر امتحانی یکنوع سوتی بدی....اخه من از دست خودم کجا فرار کنم برم......میتونید راحت بخندید.خنده دار هم نباشه بخندید .اصلا اینجا خنده اجباریه .زود باش بخند دیگه.هاهاهاها هی هی هاها هوهوهاها هی هی هی ها هاهوهاهو

 

راستش اومدم عکسهای روز زامبی مونترال را براتون بگذارم اما منصرف شدم.خیلی خیلی گریمهاشون حال بهم زن بود.یعنی قیافه ها همه با گریم ترکیده ودل وروده ای .بیخیال داشتیم میخندیدیم این اسمان پرید این وسط با عکسهاش :))

ا

نظرات() 

اینجا

پنجشنبه 24 مهر 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، زشت وزیبا، 

بذار حالا که امشب افتادم رودنده حرف زدن بنویسم. چندروزی بود بدجوردرگیر درس بودم.هرچند هفته دیگه دوتا امتحان دارم که یکیش خیلی خیلی مهمه وهفته بعدش هم امتحان میان ترم یکی دیگه از درسهام.حالا خوبه سه تا درس بیشتر ندارم واله این همه امتحان وامتحان بازیه.یکم هم از این اپارتمان بگم.اینجا کف اکثر اپارتمانهاش پارکته اما نمیدونم جنس زیر این پارکت چیه؟1یعنی اینطوربگم همسایه بالایی راه میره دقیقا تعدادقدمهاش را میتونیم بشماریم.بعد ایشون هم فعال.یعنی ما درجریان کل زندگی طبقه بالایی هستیم.واحد کناری هم که بحثش جداست.موبالشون زنگ میخوره من و راستین یکدور اشتباهی موبایلهامون را چک میکنیم.فکرکنم باید زنگهامون راتغییر بدیم تا خدای نکرده همسایه بخاطر صدای زنگ مشابه از خواب بیخواب نشه.بعد هم درهاااااااا.من نمیدونم واقعا نمیفهمم چرا یک سنباده ساده را از درهاشون دریغ میکنن.یعنی ما عملا ساعت خوابمون راباهمسایه بالایی وبغلی وصدای درهای واحدها که عزیزان صبح زود میرن سرکارتنظیم میکنیم......خوب  شماها که غریبه نیست  بگذارید کمی از زندگیم هم اینجا بنویسم.هی هی تو ایران خونه ای بود ووسایل جان عزیزی بود که از بهترین برندها خریداری شده بود که کلی دوستشون داشتیم واززندگی درکنارشون بینهایت لذت میبردیم.حالا کل زندگی مامحدود شده به قالی نیمه ابریشمی  که یکزمانی مهمان بهترین جای خونه بود و حالا جای سفره  غذاومحل خواب  واستراحت ونشیمن مارابازی می کنه.یعنی کل زندگی محدود به دودر یک ونیم متر:)دلمون نمیاد هزینه کنیم و مبل وتخت ودم وتشکیلات بخریم چون تکلیفمون را نمیدونیم .نمیخواهیم این ایالت بمونیم واصلا نمیدونیم میخواهیم امریکا بمونیم یا نه!از طرفی زندگی با حداقلها با یاد وخاطره وسایل خوب ...ای یادش بخیر.اما چاره ای نیست باید یکی دوتاصندلی یا میز ساده بخریم .میمونه کمی هم از زندگی شخصیم بگم.راستین اینجا را دوست نداره.یعنی اونقدر نگران خرجها ومخارجه که اصلا نمیتونه دید مثبتی به اینجا داشته باشه.دلش بحال پولهایی که میسوزونیم میسوزه..من هم اونقدر درگیر درس وکلاس که حتی فرصت نمیکنم بشینم اساسی فکرکنم.حالا که اومدیم.باید هم می اومدیم. البته نه با این شرایط.اما خوب باشرایط روحی من باز هم باید میومدیم.اما بعد از این چی؟باید بمونیم؟برگردیم؟چی کار کنیم؟ ظاهرا حتی برای ترانسفر به دانشگاه دیگه هم گیر این ایلتس هستم.وقت هم نمیکنم دوباره ایلتس بدم.همین جوری همش وقت کم دارم.تا اینجای کار خودم هم با نسبت زیادی زندگی تو ایران را ترجیح میدم.با یک دوست مشورت کردیم(فرید)یادتون که هست ؟میگه برگردید پشیمون میشید.وااقعا نمیدونیم چیکار کنیم.اوه راستی از برادرم بگم.برعکس ما اون راضیه وقصد برگشت نداره.شاید اگه ایران بودیم وتعریفهای اون را میشنیدم کلی غصه میخوردم که چرا من خارج از کشور نیستم.هرچند شرایط ما با اون خیلی فرق داره.اون مهاجرتی اقدام کرده برای کبک.کشوری که به مهاجرهاش بابت کلاسهای زبانی که میرن یا به اصطلاح سر کارنمیرن ماهانه نفری 500$میده.اگه دانشگاه برن که برادرم همینطوری یک کلاس دانشگاه هم برداشته باز هم ماهیانه 800$ میده.برای بچشون هم ماهانه 500$.اونقدر هم ایرانی اونجا هست که مهمانی وشب نشینی وپیک نیکشون را داشته باشن.واحساس تنهایی وغربت هم نکنن.خوب دیگه چی بهتر از این؟فقط میمونه سرمای هوا که البته کم مساله نیست وسختی های زندگی که همه جا هست.خوب بچه ها من دیگه برم .کمردرد گرفتم.نشستنی تایپ کردن مصیبته.میگم بیزحمت اون ماشینتون را دوساعت به ماقرض بدهید مایکسر بریم دوتا صندلی بخریم برگردیم:)

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :