my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

این روزها

شنبه 3 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، غرانه، 

این روزها توی یک جور برزخم. مرزی بین افسردگی و امید. نه کامل افسرده که زانوی غم بغل بگیرم نه امیدوار و سرحال. چیزی که ازش مطمئنم خستگیه. حوصله درس  خوندن ندارم اما مجبورم بخونم. حوصله یادگرفتن نرم افزار جدید ندارم اما مجبورم و بالاخره باید برم سراغش. دلم میخواد درسم تموم بشه و زودتر به بخش درامد برسم اما حالا حالا اینجا گیرم و از همه مهمتر اصلا برای کار اماده نیستم و برای همین میترسم. یکسالی که حقوق متوسط از دانشگاه بخاطر پروژه میگرفتم خوب بود و میشد کمی رنگ به زندگیمون بدیم و زندگی را با خرید وسایل مورد نیاز زندگی شیرین کنیم. الان  موهام دوسه رنگه و دوسه حالته شده اما اصلا نمیشه سمت اینجور خرجها رفت. دلمون میخواست یک سگ کوچولو بخریم اما زندگی توی یک سوییت کوچولو و خرجهاش اون را به یک اینده دور برد. دوبار امسال زمان پریود من نامنظم شد( میدونم اقایون هم اینجا را میخونند ولی باید بعضی تابوها شکسته بشه، جالبه فکر میکنم حتی این تابو تو امریکا هم هست) خلاصه یک شک کوچولو به داشتن بچه کردم. با اینکه در حد شک بود اما اینبار از وجود خود بچه نترسیدم. وحشت کردم اما درواقع بخاطر هزینه ها و نداشتن شرایطش .این یعنی اگه گرین کارت داشتیم. راستین کار و درامد داشت. میتونستم شش ماهی از درس بگذرم و بچه دار بشیم. ( میدونم شش ماه زمان کمیه. صد در صد من هم دلم میخواست حداقل دوسال مینوشتم اما شرایطمون اجازه نمیده) بهرحال همه اینها درحد فکر بود. 
اره فکر میکنم خسته ام. امسال ژانویه برادرم و خانوادهاش با داشتن پاسپورت کانادا قراره بهمون سر بزنن. این اولین سفرشون به امریکاست. اونهایی که تو این سه چهارسال منرا میخونند میدونن من و برادرم همزمان رفتیم. اون کانادا و من امریکا. حالا اون با پاسپورت کانادا برای دیدن ما میاد و ما نگرانیم چطور خانواده سه نفره اشون را تو اتاق کوچیکمون جا بدیم. دلم میخواد برای برادر زاده ام و خانواده اش هدیه کریسمس بخرم اما فعلا باید اوفکر جورکردن  هزینه زندگی باشیم.
راستی میخوام یک خاطره بیربط بگم. واشنگتن که بودم برای رفتن به محل سمینار باید اوبر میگرفتم. یک روز صبح دیدم اسم راننده ایرانیه. اوبر  که اومد دیدم یک دختر جوون ایرانیه. سلام کردم و شروع کردیم به گپ زدن. گرین کارت داشت و میگفت قبلا چندسال اینجا زندگی میکرده اما برای هفت هشت سال برگشته ایران دوسه ماهه باز اومده امریکا . شروع کرد به گفتن اینکه ایرانیها خیلی عوض شدن و به هم کمک نمیکنن. بعد و گفت دنبال اسپانسر مالی برای مامانش هست چون مامانش هم میخواد برای گرین کارت اقدام کنه. و چون اون هفت هشت ساله امریکا نبوده و مالیات نداده باید از یکی کمک بخواد. خوب مسلما نمیتونستم بگم عزیزم بذار تو این شرایط ما اسپانسر مالی ات بشیم. گفتم انشالله کسی پیدا بشه که مادرت هم بتونن گرین کارت بگیرن. قبلش من هم از شرایطمون گفته بودم.صحبت که به ترامپ رسید بلافاصله گفت البته من موافق بعضی از سیاستهای ترامپم. مثلا ما باید جور این مهاجرها مثل .... را بکشیم که میان و کار جنرال میکنن و مالیات نمیدن و اونوقت ما مالیات میدیم. یعنی مخم سوت کشید. نه اینکه من موافق کار غیر قانونی و اینها باشم اما از اینکه چقدر این دختر خانم دست خودش را زود رو کرد و ذات واقعی خودش را نشون داد. درس خوبی بود برای من که از دم به همه اعتماد نکنم.
اینهم داستان امروز من.
روز و هفته اتون خوش. 

نظرات() 

کار و کار و کار

جمعه 25 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، غرانه، 


یك ماهی هست كارم خیلی سنگین تر شده و قراره حداقل یكماه دیگه هم به همین سنگینی باشه، روزها ساعت٩:٣٠-١٠ میرسم ازمایشگاه و تا ساعت ٩-١٠ شب تو ازمایشگاهم و شبها ساعت ١٠-١١ میرسم خونه كه اونقدر خسته ام مستقیم میرم تو تخت، نیم ساعتی موبایل چك میكنم و بعد از خستگی بیهوش میشم، اونقدر كارم سنگینه كه واقعا بعضی عصرها میخوام بشینم برای خودم گریه كنم اما حتی وقت دل سوزوندن برای خودم هم ندارم، جالبه بدونید كه امروز اخرین روز تعطیلات بهاره هست، اما تنها چیزی كه من از این یك هفته تعطیلی فهمیدم اینه كه اکثر دانشجوها نمیان دانشگاه و كلاسها تعطیله اما در كل به حال من فرقی نداره، درس خوندن و بقیه كارهای ضروری كه اصلا هیچی، یعنی هركاری میكنم هفته ای دوسه ساعت  درس بخونم نمیرسم، بذارید یك مثال بزنم كه وقتی میگم كارم سنگینه بهتر متوجه بشید، فرض كنید قراره یكروز برای خانواده اش با سبزی تازه بپزید، خوب باید صبح برید بیرون سبزی بخرید بیایید تمیز كنید بشورید بپزید بعد پذیرایی كنید بعد هم ظرفها را بشورید، اینكار میتونه راحت ١٠-١٢ ساعت از روز شما را بگیره و از صبح مشغول كار باشید حالا فرض كنید شب مهمون دارید و قراره اش با سبزی تازه و دو نوع غذای دیگه بپزید و خونه را هم مرتب كنید، خوب این كار هم ١٠-١٢ ساعت از وقتتون را میگیره اما تقریبا باید بحال دو كار كنید و همزمان دوسه كار را با هم انجام بدید و از این كار بپرید سر اون كار، خوب حالا فكر كنید هرروز همین بساط اش و دوجور غذا و تمیزكاری را برای یكماه مداوم هرروز داشته باشید و قرار باشه حداقل یكماه دیگه هم ادامه داشته باشه و بعد به روال فقط اش با سبزی تازه هرروز برگرده بعله اینجاست كه وسط كار ادم میبره و از شدت خستگی و كار دلش میخواد داد بزنه بگه بسه. خوب میتونید این را هم جز حسنهای مهاجرت درنظر بگیرید، اصلا بگذارید بصورت كلی كار اینجا را با ایران مقایسه كنم، تو ایران بودم همیشه میشنیدم خارج از ایران كار خیلی سنگینه، تو ایران هم من ٨ ساعت كار میكردم و البته یك دوره ای ١١ ساعت هم میشد، بذارید با مثال غذا ادامه بدم، كار ایران را مثل  املت  درست كردن برای شام درنظر بگیرید،  خوب میرید اشپزخونه و همه كارها از درست كردن و  خوردن تا تمیز كردن ظرف انجام میدید حالا كار تو اینجا را مثل خورشت درست كردن برای شام و برای مهمون درنظر بگیرید همون ساعت كاری اما حجم كاربیشتر بعلاوه دقت و كیفیت بهتر، خوب البته اخرشب هم خودتون میتونید ازدستپخت خودتون لذت ببرید اما در كل حجم كاربرای همون مقدارساعت خیلی بیشتره، حالا چرا؟ چون شرح وظایف اینجا خیلی گسترده تر و بیشتره، شاید چون استانداردها اینجا بیشتره. بهمون نسبت هركسی باید مطابق یكسری اصول تعریف شده كارانجام بده، بعد اینجا زمان هم خیلی براشون مهمه و برای هركاری ددلاین یا جدول زمانی تعریف میشه اینطوری هست كه نمیشه كاری را عقب انداخت بلكه بایدتو زمان مقررهمه اون كارها و وظایف را با بالاترین كیفیت و استاندارد انجام بدی، خوب متروبه ایستگاهی که باید پیاده بشم رسید من برم تا یك روز كاری سنگین دیگه را تو ازمایشگاه شروع كنم.
دوست جونیها همه کامنتهاتون را خوندم فرصت نکردم جواب بدم. فعلا این پست را هم بخونید تا همه کامنتها را با هم جواب بدم.

نظرات() 

اروم اروم

پنجشنبه 12 مرداد 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، غرانه، 

وقتشه که بخودم بگم اروم اروم. اروم باش اسمان. امروز روزیه که نیاز دارم به نوشتن برای اروم کردن خودم. کمتر از دوهفته دیگه دفاع دارم و هنوز تزم را برای استادم نفرستادم. امشب و فردا صبح اخرین تغییرات را میدم و براش میفرستم. وقتی اکی بده باید سریع پاور پوینتهاش را اماده کنم تا حداقل یکهفته وقت داشته باشم خودم را اماده کنم. استادم دو روز پیش خواست تغییرات زیادی توی تزم بدم و تقریبا همه کارهای اماده سازی پروژهfda را هم خواست که وارد کنم. پریشب و دیروز فشرده کاری کردم و نوشتمشون. اما بشدت کارم پرحجم شده و اماده سازیش برای اراِیه یا بقولی پرزنت کابوسه منه. از اونطرف اوضاع روحیم خوب نیست. احتمالا بخاطر استرس و فشار بیش از حد حساس شده ام وتازگیها خودم نیستم. بعنوان یک داروساز علایم را میبینم و تشخیص میدم که خود همیشگیم نیستم .کارهام را مثل همیشه بادقت انجام نمیدم و کلا استرس نهان رفتارم را عوض کرده.  امروز یکی از دوستهام میگفت دختر اروم بگیر و چرا انقدر فکرت را درگیر چیزهای الکی کردی. البته اون میدونه دفاع دارم اما نگرانیهای منرا نمیدونه. اون یکی دوستم هم که دفعه پیش حرفش را زده بودم یکهو رفتارش کامل تغییر کرده. اونقدر بشدت عوض شده که از مرحله تعجب و عصبانیت به مرحله بی تفاوتی دارم میرسم. مرحله ای که طرف از دوست به یک غریبه برات تبدیل میشه. اصلا مدتی هست بد شانسی تو زندگیمون زیاد شده. هفته پیش ماشین خریدیم. ماشین ارزون اما تمیز میخواستیم.راستین کمی وارده. خیلی گشت و یک ماشین خوب پیدا کرد. حتی قبل از خرید یک بازدید حسابی هم برد و مکانیک گفته بود واقعا تمیزه و جز چند مورد جزئی مشکلی نداره. اما بعد خرید یکی دوتا مشکل دیگه پیدا کرد. نمیدونم این مشکلات بوده و از چشم راستین و مکانیک دور مونده یا یکهو سر و کله اش این هفته پیدا شده. یا مثلا دوشب پیش موقع غذا خوردن دندون راستین درد گرفت اونهم چه دردی. امروز رفته بود دندانپزشکی و دندونی که پارسال تابستون چک کرده بود و سالم بوده انقدر پوسیده شده بود که دکتر براش عصب کشی کرده بود. اینجا هم بیمه دانشجویی ما عصب کشی را پوشش نمیده و 800 دلار ناقابل همین امروز برای عصب کشی ساده پرید. خلاصه یکم خسته ام. خسته روحی و جسمی اما حتی فرصت یک روز استراحت ندارم.این خستگی و استرس روی زبانم هم تاثیر کرده و وسط اینهمه ناراحتی برای پرزنت نور علی النور شده. اینجا با شما درد و دل کردم که کمی ارومتر بشم و برگردم سر تزم. فقط میتونم دوباره به خودم بگم اروم باش اسمون. اروم باش. میگذره.  

نظرات() 

خوب ،معمولی، بد

چهارشنبه 4 اسفند 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، غرانه، 

روزها خوب ومعمولی و بد میگذرند.
خوب میگذرند چون ترم سبکی هست. هیچ درسی جز تزم ندارم. کار دفتریم سبک و در ارتباط با استادهای داروساز امریکایی هست و همین باعث بهتر شدن لیسنینگ و بالا رفتن اعتماد به نفسم شده. حتی توی ازمایشگاه خیلی بهتر لهجه اون یکی دانشجوی امریکایی و بچه های هندی که لهجه قوی دارند را میفهمم. کلا روند رو به رشد زبانم را حس میکنم و فکر میکنم تا دوسال دیگه کمتر با زبان مشکل داشته باشم. ga و فلوشیپ گرفتن کلا حس خوبی بهمون منتقل کرد. همین که این ترم لازم نبود سی چهل میلیون بی زبون دیگه فقط برای شش واحد باقیمانده تزم بدیم حس فوق العاده ای هست جدا از اینکه فکر میکنی بالاخره تو هم تونستی. روزها خوبه چون همین اخر هفته کلی به مهمونی و کارت بازی و پارتی گذشت. دوستهای خوب ایرانی داریم که تو جمعشون خوش میگذره. هرچند همیشه تو جمعهای بزرگ کی گفت چی گفت چرا گفت هست اما من و راستین ادمهایی نیستیم که وارد این بحثها بشیم و برای همین تا حالا سر سلامت به در بردیم و روزها خوبه چون تا یکماه دیگه خونه مستقلی میگیریم و بقولی زندگیمون کمی از مدل صرفا دانشجویی وارد مدل کارگری میشه:)))
معمولی میگذرند.  چون همسایه خونه جدید دوست ایرانی مهربون اما دراما سازمونه که علاقه زیادی به درگیر کردن دیگران تو دراماهاش داره. روزها معمولی هست چون سنگینی تز و چالشهاش و خوندن کلی مطلب و مقاله برای کار کردن و ازمایش درست و اصولی انجام دادن، لازمه تز هست و واقعا کار میبره. روزها معمولیه چون دوشنبه هفته دیگه اولین پرزنتیشنم به انگلیسی در ژورنال کلاب AAPS هست و کمابیش استرس دارم. برای اولین بار دارم پاورپوینت درست میکنم که البته به لطف کلاسهای کامپیوتر تابستون کاملا واردم (اصلا یادم نمیاد برای جلسه دفاع داروسازیم کی برام اسلاید درست کرد. مسلما خودم نبودم:))) فکر کردن به اینکه باید حداقل نیم ساعت مطلب علمی ارائه بدم و بعد تازه به سوالها و بحثها جواب بدم استرس اوره. روزها معمولی با کار و ازمایشگاه و چالشهاش میگذرند. هنوز موفق به گرفتن اینترنشیب نشدم. البته ظاهرا کرفتن اینترنشیب اینجا از خود شغل سختتره و احتیاج به رابطه داره.خلاصه هنوز موفق نشدم. 
روزها بد میگذرند چون نگران اینده هستیم. خیلیها توصیه میکنند درس را ادامه بدم تا چهارسال اقای دردسر تموم بشه. من فقط یرای پی اچ دی دانشگاه خودمون اپلای کردم و به خاطر تجربه قبلی نگران نتیجه هستم. روزها بشدت سخت هست چون چند شب پیش همسر میگفت اگه به عقب برمیگشت امریکا نمیومد. نه بخاطر اینکه اینجا را دوست نداره. بخاطر اینکه احساس وظیفه و مسئولیت در قبال پدر و مادرش میکنه و الان وقتی هست که اونها به همنشینی و کمکش احتیاج دارند و اون اونها را تنها گذاشته. این قوانین جدید و ترس از خروج از کشور هم مزید بر علت شده که نتونه بره و حتی ندونیم کی میتونه بره. روزها سخته چون میدونم لبخند و قیافه شاد همسرم دردی سنگین را توی قلبش پنهان میکنه. بده چون اگه بخوام پی اچ دی را ادامه بدم عملا مسیرمون طولانیتر از قبل میشه و همسر مجبوره چند سال دیگه به فداکاریش ادامه بده. روزها سخته چون همین مسیر سخت و استرسی  برای رسیدن به گرین کارت سختتر و چالشی تر از قبل بنظر میرسه. 
 و در اخر روزها میگذرند هرچند شادم و میخندم و میجنگم و خوش میگذرونم اما میدونم یک چیزی اون ته قلب هست و اون درد ترسه.

نظرات() 

مطلب رمز دار : غرهای همیشگی، با رمز همیشگی

چهارشنبه 3 آذر 1395

نویسنده: اسمان پندار |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نظرات() 

جنگ و شانس

شنبه 18 اردیبهشت 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، چكه چكه ، 

الان تو ارایشگاه نشستم و دارم به ارزوهام فكر میكنم، یعنی میشه روزهای خوب برسه، ایا روزهای خوب مثل همیشه شرطیه؟ یعنی تو هرمرحله ته دل راضی نیست و درگیر مرحله دیگه هست مثل الان كه بااینكه پام به امریكا رسیده اما در تكاپوی رسیدن به گرین كارت و امنیت و خونه و كاشانه هستم، بااینكه فهمیدم زندگی چیزی جز این نیست كه روزها را زندگی كنیم اما وضعیت معلق الان چیزی نیست كه بتونم توش اروم و قرار داشته باشم، پولهامون تموم شده و شروع به قرض گرفتن كردیم، از اون مهمتر من زندگی معمولی نمیخوام و میخوام سطح درامد خوبی داشته باشیم، نه فقط موفقیت خودم را میخوام بلكه بیشتر موفقیت راستین را میخوام. روزها را باید زندگی كرد، میدونم و سعی میكنم غافل از گذر زمان نشم، بدونم روز و ماه و سالم چطور میگذره. امسال خوب شروع نشد، تا این نیمه اردیبهشت هیچ چیزی مطابق میلم پیش نرفته، گاهی فكر میكنم چطور برای بعضیها شانس و خوشی بی خبر و بدون اینكه ارزوش را داشته باشن از هوا میرسه، مثل كسانی كه لاتاری گرین كارت قبول میشن، یا لاتاریهای پول، یا هزار و یك اتفاق خوبی كه برای بعضی ادمها می افته، شاید تنها خوش شانسی من مولتی شدن ویزام بوده وگرنه هرچیزی تو زندگیم را خیلی سخت بدست اوردم جنگیدم، همیشه جنگیدم و جنگجو بودم. ارزوم شده راحت و كوتاه رسیدن به خواسته هام به ارزوهام، از تلاش ابایی ندارم اما از جنگ خسته شدم، دلم شانس و اقبال بلند میخواد، میشه لطفا؟؟؟

نظرات() 

اشفته

شنبه 22 اسفند 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزهای دورهمی(سفرهامون به ایران)، غرانه، 

نمیدونم درباره چی بنویسم. خیلی چیزها و هیچی. کم کم که بتاریخ رفتنمون نزدیک میشیم. فکر کارهای اونطرف بیشتر میاد تو ذهنم. زندگی اونطرف که هنوز رسما شروع نشده و با این رفت و اومدهای مکرر نمیخوتد پا بگیره. کم کم دلم میخواد اونطرف را به یک سرانجامی برسونم. اما متاسفانه حتی نمی تونم براش برنامه بریزم . مثلا خیلی دلم میخواست تابستون یک اینترنشیپ بگیرم اما بخاطر بلاتکلیفی اینطرف عملا نشد اقدام کنم. یکماه و نیم دیگه عازمم . اما هنوز نمیدونم این سفر اخر امسالم به ایران خواهد بود یا باید تیرماه برگردم. هرچند کارها بسمتی داره پیش میره که 70-80% احتمالا باید برگردم. چقدر بد. جدا از هزینه سنگین رفت و اومد. بلاتکلیفی و فرصت خیلی محدود برای کارهای ایران. ایا مجبور میشیم دوباره ریسک کنیم و برای ویزا اپلای کنیم؟ داره فروردین میرسه و هنوز خیلی چیزها را نمیدونم. از اونطرف حتی نمیدونیم باید یک خونه سابلتی برای یکماه و نیمی که هستیم پیدا کنیم یا یک خونه یکساله. اگه یکساله پیدا کنیم باید نرسیده برای مدتی که برمیگردیم ایران مستاجر پیدا کنیم. سعی میکنم قوی باشم. سعی میکنم مثبت باشم. سعی میکنم به این مسایل فکر نکنم. و ببینم تا قبل رفتنمون چه اتفاقهایی می افته اما کمتر موفق میشم. بغیر از پارسال که تا حدی ارامش نسبی موقع عید داشتیم امسال هم عیدمون با استرس و نگرانی و ناراحتی شروع میشه. یک جور برادر کوچیکه سال 93 که قرار بود مهاجرت کنیم. قرار بود تابستون من امتحان جامع بدم. حالا موندم با این اوضاع و احوال اون را چیکار کنم. شاید هم بهتره نگرانیها را الویت بندی کنم. بزرگ و کوچیک. کوچیکها را بگذارم کنارو نگران بزرگهاش باشم. اینطوری مغز اشفته من هم کمی سبکتر میشه. موفق میشم. از پس این یکی هم برمیام. هرچند خیلی سنگین و ازاردهتده هست اما این هم میگذره.مسخره هست همونطور که این سه ماه مفت گذشت و هیچ غلطی نکردم. مثبت باش اسمان. اخرش یک اتفاقی میافته. من هر کاری ازدستم برمیاد انجام میدم و کوتاهی نمیکنم.

نظرات() 

اسمان بی دل و دماغ

چهارشنبه 12 اسفند 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزهای دورهمی(سفرهامون به ایران)، غرانه، 

پارسال قبل رفتن یک مشاور رفتم اون موقع ها که اضطراب و سنگینی حرکت و تصمیمون خرد کننده بود . بعدا مشاور به همسر گفته بود که من خیلی خسته ام . گفته بود درونی از فشار و سختی این مسیر تبدیل به یک ادم مسن شده ام. اون موقع کلی داروی اعصاب پیش بینی کردم که ببرم. داروی افسردگی. اضطراب . خواب و معده دردهای عصبی. حتی احتمال دادم که راستین چون اولین بار هست که از خانوادش دور میشه ممکنه افسرده بشه و برای اون هم دارو بردم. خوب خودتون شاهدید که پارسال چقدر سال سختی بوداما خوشبختانه به هیچ کدوم از اون داروها احتیاج پیدا نکردیم.البته کلی هم داروهای مختلف سرماخوردگی و معده هم برده بودیم. حتی امپول :)) جالبه تقریبا به اونها هم نیازی نشد.الان هم کلی دارو رو دستم مونده که احتمالا تاریخ خیلیهاشون گذشته و باید دور ریخته بشه.البته چه بهتر که بهشون نیازنداشتیم. امسال دوره نسبتا بلندی ایران هستم. چهارماه و نیم. درنظر داشتم غیربرنامه کاری کمی زبان بخونم. کامپیوتر یاد بگیرم و کلاسهای متفرقه برم. الان دوماه و نیم گذشته و فقط دنبال برنامه کاری بودم. هیییییییچ کاری نکردم. تموم روز خونه هستم و میخوابم یا موبایل به کف دستم چسبیده وهزاربارفیس و تلگ و اینستا را چک میکنم. احساس میکنم یکجور رفتم تو فاز افسردگی خفیف. البته هرکسی بهتر خودش را میشناسه و میدونم جدی نیست و بمحض رله شدن کارهای داروخانه از تو این فاز درمیام اما مهم اینه که روزهام را بشدت بهیچ و پوچ از دست میدم و همه وقتم به خواب و چرت و پرت میگذره. حوصله هیچ کار و هیچ کسی را ندارم. هنوز به خیلی از دوستهام تلفن نکردم که بگم ایرانم و  حالی ازشون بپرسم. چه برسه به قرارگذاشتن و دیدنشون. یکمی هم بد شدم و اتیش دوست داشتن اطرافیانم خاموش شده. نه اینکه بد کسی را بخواهم اماقلبا احساس محبت و گرمی و دوست داشتن به اطرافیانم ندارم.قلبم برای خانوادم و خانواده راستین نمیتپه و حساس شده ام. باز هم میدونم موقتیه و بزودی این حسها عوض میشه. خلاصه این از وضعیت ایرانم. فکر کنم بد نباشه یک مشاور برم اما حوصله رفت و امد ندارم. بخصوص که تهران بی ماشین هستیم.و میدونید که رفت و امد تو تهران بی ماشین چقدرسخته........قضیه کار هم که گیر کرده و همچنان منتظریم. 

نظرات() 

این روزها

پنجشنبه 15 بهمن 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزهای دورهمی(سفرهامون به ایران)، غرانه، 

هفته پیش همین موقعها خیلی عصبی و ناراحت بودم، حس خیلی بدی داشتم وحوصله ادمها را نداشتم، اونقدر حس بد داشتم كه حتی حوصله توضیح به كسی نداشتم و برای همین با لبخند و حالت طبیعی نگذاشتم كسی متوجه بشه، فقط به همسر گفتم كه بیحوصله ام و یكی دوروز تماس نداشته باشیم، همسر گلم هم بااینكه ناراحت شده بودچیزی نگفت، بعدا فهمیدم صاف همین دوروز بشدت سرما میخوره و با وجود حجم كارهای قبل اومدن به خواسته ام احترام میگذاره، اون چند روز گذشت و من هم خودم را جمع و جور كردم و با اومدن راستین حسهای بد را كنار گذاشتم، دوروزی هست برای اومدن راستین و البته كار لیزرم اومدم تهران، زود برمیگردم اما دوباره دیشب با شنیدن خبری بهم ریختم، خبری كه تاثیری تو زندگی من نداره اماغیر مستقیم متوجه شدم دوست سابقم كمی نامردی كرده، البته مهم نیست امااینكه باید خبر كسی كه كامل ازش بریدی و همه ارتباطاتت را قطع کردی را تو این شهر بزرگ از یك فامیل دوربشنوی جالبه، چقدر ما ادمها تو دنیای كوچیكی زندگی میكنیم، جالبه تو شهرمحل زندگی خانواده ام  هم تو داروخانه ای كه موقت كار میكنم ، متوجه شدم مسئول فنی عصرش دكتری بود كه داروخانه ای كه تو اون شهر كوچیك محروم داشتم را به من انداخت یعنی یکجورهایی نمیتونست از شر اون داروخانه نجات پیدا کنه من هم تازه فارغ التحصیل شده بودم ساده و احمق ، حتی تو این مدت یك اقایی اومد و میگفت پسر فلان دكترهست و كمی اطلاعات داروخانه ای از پرسنل برای داروخانه پدرش گرفت، باز جالب بود كه اون هم پسر دکتری هست که سر همون داروخانه خیلی اذیت کرد و صاف باید تواین سه هفته که من دارم کار میکنم اینهمه ادم مرتبط با گذشته ام را ببینم. فکر نکنید شهر کوچیکی هم هست. اما چرخش روزگار و رسیدن ادمها برام جالبه. اصلا تجربه کار تو این شهرکلی خاطرات را برام زنده کرد. خاطرات پیاده رویهایی طولانی که تو دوران دانشجوییم میکردم. دوره اوج حماقت من. دوره ای متعلق به خیلی سال پیش. خیلی دور و خیلی نزدیک. خلاصه همه این خاطرات و خبر جدیدی که از دوست سابقم شنیدم باعث شده دوباره برم تو فکر وباز حس بد از سر و کولم بالا بره. استرس و نگرانی هم داره منرا میکشه. هنوز حتی یک قدم کار عملی برنداشتیم و منتظراین هستیم برای این پروانه مشتری پیدا بشه. جالبه که ازدو نفر ادمی که هرکدوم میگفتن ما دوسه تا مشتری نقد داریم هم خبری نیست و امروز و فردا میکنن . کمیسیون مربوطه هم ماهی یکبارهست و ما شدیدا نیاز داریم قبل 25 همین ماه قراردادها را ببندیم تا به بقیه کارهامون برسیم. شک. نگرانی. گذشته. اینده. این حال این روزهای منه.  
دلم از ادمها و خودخواهیهاشون گرفته. از ادمها و زرنگیهاشون. از ادمها و عقده هاشون. از ادمها و حماقتهاشون. 


نظرات() 

مطلب رمز دار : دنیای دیوونه یا ادمهای دیوونه؟

دوشنبه 21 دی 1394

نویسنده: اسمان پندار |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نظرات() 

مرخصی

سه شنبه 26 آبان 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، غرانه، 

زندگی مثل همیشه پیش میره. درس و کلاس و کاروگهگاه تفریح. حرفها و نگرانیها هم همون مسایل همیشگی. هیچ کارخاصی ندارم اما اکثرا وقت کم میارم و فرصت نمیکنم به خیلی از کارها برسم. نه خونه داری دزست و حسابی به این شکل که  حتی تنبلیم میشه یک وعده غذا دزست کنم. نه ورزش که از اول ترم نیت کرده بودم برم باشگاه دانشگاه و هرروز فقط این نیت تکرار میشه و حتی نه  درست و حسابی درس خوندن. یک خمودی و کسلی طولانی. اگه اینبار قرص مرصهای مکمل همراهم نبود ربطش میدادم به کمبود اهن یا ویتامین د. اما اینسری میدونم مشکل از اینجا نیست و خود خود تنبلی هست  که با رفت و امد اجباری  هرروزه دانشگاه و کلاس و کار این تنبلی به شکل ولو شدن و موبایل بدست بودن تو تنها ساعتهای موجودی که خونه هستم خودش را نشون میده. بگذریم که امتحانهای پایان ترم با سرعت داره نزدیک میشه و اگه تکون نخورم با یک حجم جبران نشدنی از درس خوندن روبرو میشم. بهمون نسبت نزدیک شدن امتحانها یعنی نزدیک شدن پایان ترم و هجوم نگرانیهای جدید در مورد ترم دیگه و مرخصی تحصیلی.یکجورهایی هیچی راجع بهش نمیدونم و مسئول دانشجوهای اینترنشنال ما هم کمی سختگیر هست. اینطوری بگم سعی کردم از تو سایت دانشگاه در بیارم که ایا  تنها راه مرخصی گرفتن مرخصی پزشکی هست؟ و مراحلش چیه که چیزی پیدا نکردم. حالا میترسم برم این سوال را بپرسم و این وسط سوال کنه خب مریضیت چیه ویا ارجاعم بده به بخش پزشکی اینجا و یا سوالهای پیش بینی نشده. حتی نمیدونم چه مدارکی لازمه و خلاصه جدیدا فکرم را در گیر کرده.حتما باید حلش کنم. چاره ای نیست. یک ترم مرخصی را لازم دارم. امیدوارم پروسه راحتی باشه و اذیتم نکنه. همین دیگه.

نظرات() 

همچنان بی خونه

سه شنبه 24 شهریور 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، غرانه، 

سلام بچه ها . بعد از یکروز طولانی اینجام تا باهم گپ بزنیم. امروز ازساعت 10تا 1 و بعد 2تا 5 کلاس تیوترینگ داشتم. منظور همون کارمه. کلمه مناسبش چی میشه؟ کلاس اموزش؟ کلاس معلمی؟ و بعد از ساعت 6تا 8.30 هم خودم کلاس فیزیکال فارماسی داشتم. که یک درس مفهومی سنگین را داد. خلاصه. الان له و لورده در خدمتم. بهتره کمی راجع به کلاسهای تیوترینگ توضیح بدم. یک اتاق بزرگ در اختیار ماست و ماهم زیر نظر یک خانم پروفسور چینی فوق العاده بد اخلاق هستیم ساعتها را طوری تنظیم کرده که از صبح تا شب حداقل یک نفر مدرس تو کلاس برای جوابگویی به شاگردها باشه. مثلا امروز ما دو نفر بودیم. تو این مدت حق کار با لپ تاپ و موبایل و خوندن درسهای خودمون را نداریم. و فقط و فقط چندتا کتاب ریاضی هست که باید اونها را بخونیم. فعالیتها دقیقا کنترل میشه. مسئولش هم که گفتم شدیدا بداخلاقه و این نظر همه هست. حتی یکی از بچه ها بخاطر بداخلاقی بیش از حد این خاتم کارش را ول کرد. بهرحال من همچنان قدر این فرصت را میدونم و هرچقدر هم که بد عنق بازی در میاره تحمل میکنم و فعلا محل نمیگذارم. داشتم از کلاس میگفتم. خلاصه تو طول این ساعتها فقط باید ریاضی بخونیم. میتونید تصور کنید که اگه درس نخونیم چقدر میتونه هر 5 دقیقه کند و بد بگذره. امروز اولین شاگردم را هم داشتم. اولش که خانم بد اخلاق اومد و دعوام کرد که چرا گوشه کلاس نشسته امو شاگردها که وارد میشن منرا نمیبینن . حالا خودم دیده بودم که مدرسهایقدیمی گوشه میشینن.گفتم چشم و جام را عوض کردم . بعد شاگرد اومد و صاف رفت پای کامپوتر و گفتم میخوام معادله بنویسم و گرافش را بکشم. سرتون را درد نیارم. مسائل برام اسون بود اما  توضیح مسائل ریاضی به انگلیسی برام سخت بود. البته نه اینکه نتونم توضیح بدم اما در مقایسه با هندیها واقعا کند و غیر روان حرف میزنم و مسلط نیستم. بیخیال. برای همین میگم تجربه خوبیه چون  این کارکاملا  منرامیسازد. حالا فرض کنید هفته ای 13-15 ساعت تیوترینگ و خود کلاسها و رفت و اومدها و درسهای ترم بعد امتحان جامع را هم بهش اضافه کنید. چه ترمی شود. فکر کنم حسابی کارم را این ترم بسازد. 
خوب دیگه براتون بگم که هنوز خونه دوستهامون هستیم. بچه های ماهی هستند و اصلا مشکلی با اقامت طولانی ما ظاهرا ندارن. حتی پیشنهاد میکنن ابعد از یکماه پول ازتون میگیریم. اما من بشدت نیاز دارم مستقل بشم و اتاق خودم را داشته باشم. اینطور زندگی کردن وسط سالن پذیرایی اونها حسابی داره برام سخت میشه و متاسفانه اتاق برای متاهلها راحت گیر نمیاد. ما هم این را نمیدونستیم. قیمتها هم سرسام اور. اتاقهای متوسط 1100 تا 1200 دلار و اتاقهای ضعیف حداقل 800-900 دلار.خلاصه فعلا جز بی خانمانها حساب میشیم و من هم یواشکی حسابی به راستین غر میزنم.و دل و روده اش را سوراخ میکنم. اصلا فکر نمیکردم این پروسه اینقدر طولانی بشه. برم که الان اینجا را هم غربارون میکنم.

نظرات() 

بخرم نخرم؟

پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، درس و مشق خارجکی، روزها در اون سر دنیا(سال اول)، 

سلام .حرف خاصی ندارم. امتحان و امتحان بازیه. دیروز پروژه را تحویل دادیم و شرش تموم شد. امتحانش را هم خوب دادم. امروز هم امتحان دارم. دیشب خانواده برادرم رسیدن ایران و حال و هوای خونه مامانی حسابی شاد شده. اونقدر هم سرشون شلوغه بزور گیرشون میارم دو کلمه حرف بزنیم. برادرم حسابی سوغاتی خریده.تقریبا برای همه فامیل و دوست و اشنا خرید کرده. حتی برای من و راستین که خودمون هم اینطرفیم. میگفت سفر اول بعد از مهاجرتشونه و دوست داشته دست پر برگرده. خوب من  هم بدم نمیومد این سفر برای اقوام خرید کنم. منظور از اقوام عمه و خاله و دخترخاله و اینهاست. اما حقیقتش اصلا نمیتونم و درست هم نیست از پول فروش خونه خرید کنم. از یکطرف هم احساس میکنم زشته به خاله ات برسی و بقول معروف یک هله پوک دستت نباشه. بیخیال بعدا راجع بهش فکر میکنم فعلا برم سر درس. چندساعت دیگه باید پاشم برم سر جلسه امتحان.... حال و هوای روحیم هم یکروز افتابی و یکروز بارونی. سه شنبه کلی دلم برای خودم و وضع زندگیم سوخت و گریه کردم. همش پیش خودم میپرسم یعنی کابوس این نوع زندگی یکروزی تموم میشه و باز صاحب خونه و زندگی میشم؟ بفکرم رسید یک عکس از وضع زندگیم برای شما بذارم بعد دیدم ادم که زشتیهای زندگیش را به تماشا نمیذاره .فقط راجع بهشون حرف میزنه و غر میزنه خخخخ. برم دیگه. ناهار هم ندارم.

نظرات() 

دودشدن خیالبافی

شنبه 22 فروردین 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، روزها در اون سر دنیا(سال اول)، چكه چكه ، 

پنجشنبه خیلی حسم خوب بود. یک حس عالی . قبل از شروع کلاس حساب دیفرانسیل دوساعتی با همسر قرار گذاشتیم رفتیم فروشگاه  macys خیابان برادوی. اولین فروشگاه  بزرگ قشنگی بود که تو نیویورک دیدم. میسیس فروشگاه بزرگی هست که مارکهای معروف و برند توش شعبه دارند یکجورهایی عین فروشگاههای دبی .قبلا میسیس خیابون دکالب هم رفته بودم که اونقدر دلگیر و بد بود تصمیم گرفته بودم دیگه میسیس سر نزنم. تا اینکه همسر تو مسیر کارش این را دیده بود و اصرار داشت ببینم. جدا عالی بود و روز خیلی خوبی داشتم. کلی  هم تو ذهنم براتون چیز میز نوشتم و منتظر بودم برسم به لپ تاپ و یک پست خوب بذارم. اما خوب شب که رسیدم خونه سرماخوردگی که صبحش شروع شده بود شدیدتر شد و خوابیدم. خوشبختانه به اندازه مصرف چندسال داروی سرماخوردگی اورده ام که بدادم برسه  دیروز جمعه هم بااینکه برنامه داشتم تمام روز درس بخونم در عوض تمام روز خوابیدم. عصر هم ایمیل  ردی دانشگاهی که اقدام کرده بودم رسید و بینهایت حالم را گرفت. نمیدونم چرا با وجود اینکه نمره تافل بهشون نداده بودم فکر میکردم قبولم میکنن. زیادی رو ابرها بودم. خصوصا که رنک این دانشگاه حدودا تک رقمی است. خلاصه الکی ضد حال خوردم اساسی. نمیدونم چرا ما ادمها دوست داریم به کارهای نشدنی دل خوش کنیم و امید ببندیم. مثلا همین لاتاری. بااینکه هرسال اقدام کردم و جواب رد شنیدم باز هم بهش امید دارم. حالا هم تا نتیجش نیاد و یک دور هم برای اون اشک نریزم ادم نمیشم. پنج هفته به اومدنمون مونده. سه هفته اش که میره برای امتحانهای پایان ترم. اما باید این مدت و زمانی که ایران هستیم روی واقعیات برنامه ریزی کنیم. مثلا ما تقریبا نصف خونه ایران را به یک اشنا فروختیم. لازمه امسال نصفه دیگش را هم بفروشیم. اما اشنای ما پول بقیه اش را نداره. پس باید تو این بازارمسکن مشتری برای خونه پیدا کنیم. خونه ما هم بد قلق. خلاصه اگه تا مرداد که قصد برگشت داریم این خونه بفروش نرسه. و پول نداشته باشیم باید یک ترم مرخصی تحصیلی بگیرم تا خونه بفروش برسه. باید پرس و جو کنم . میدونم مرخصی با برگه پزشکی هست. اما نمیدونم مدارک پزشکهای ایرانی هم براشون قابل قبول هست یا نه.؟ این واقعیاتی هست که باید باهاشون روبرو بشم. کلا حسم دوباره فاجعه هست و دارم نوبتی به خودم و زندگی گندیدم بد و بیراه میگم. باز دوباره مثل خنگها ذهنم رفت سمت لاتاری. نمیدونم چرا خود ازاری دارم. میدونید بچه ها هنوز سال دیگه نیومده از هیبتش و کارهایی که باید بکنم ترسیدم. همسر برخلاف همیشه که مشوق ادامه تحصیلم بوده. اینبارمخالف این هست که بعد این دوسال ادامه بدم. نظرش اینه که وارد بازارکار بشم و بعد یواش یواش امتحانهای هم ارزی داروسازی را بگذرونم. تاکید داره که تو این یکسال زبانم را برای رفتن به ا پی تی قوی کنم. شاید هم راست میگه اخه  من خود داروسازی را بیشتر از داروسازی صنعتی  دوست دارم و محیط داروخانه را به کارخونه ترجیح میدم. واقعیت اینه که یکجورهایی اگه دوست دارم برم پی اچ دی برای حس جاه طلبی و بالا بردن درجه علمی ام هست . البته چیز کمی نیست. اما همسر میگه داروساز بودن در اینجا کم از پی اچ دی رشته ای که صد در صد دوست نداری نیست. یکجورهایی راست میگه. چون اینجا هم مثل ایران تا کلمه پزشکی یا داروسازی و غیره میشنون دهنشون باز میمونه و همه جا ارج و قرب خودش را داره. بچه ها یک هوار درس دارم و یک پروژه که باید روش کار کنم. دلم میخواد این دلم را هم بندازم دور. من برم .بای

نظرات() 

روزانه

یکشنبه 17 اسفند 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، روزها در اون سر دنیا(سال اول)، 

یکجورهایی خیلی وقته ننوشتم. منظورم نوشتن از دل و افکارمه. جمعه حس خیلی بدی داشتم و شدیدا احتیاج به نوشتن داشتم. بعد از شماها حیا کردم. گفتم دوباره یکی از این پستهای وحشتناک میشه. بعد شیطونه میگفت برم یک وبلاگ دیگه باز کنم که فقط غم و غصه هام را بنویسم. اما حسش نبود و خلاصه به این مرحله نرسید..... دیشب جشن بودیم. یکی از این کنسرت گذارهای معروف که هربار توی یک ایالت برنامه داره. انصافا برنامش هم خیلی خوب بود .جمعیت زیادی اومده بود و بهمه هم داشت خوش میگذشت. من  هم فکر میکردم خیلی بهم خوش میگذره و یک شب خاص میشه . اما در اون حد خوش نگذشت.. از سرپا ایستادن خیلی خسته شده بودم و با اینکه برنامه تا 4 صبح ادامه داشت . ساعت 1:30 به همسر گفتیم بریم .بچه های گروهمون میز گرفته بودن و خوراکی. و البته خداتومن به نسبت جیب ما. اما من و همسر از اون ادمها نیستیم که حالا چون دوستهامون میز گرفتیم بریم ولوو شیم. من تک و توک یکم نشستم اما بیشتر ایستاده بودم . کلا اینها بهونه هست چون 80-90 درصد جمعیت ایستاده بودن و من تعجب بودم از اینهمه انرژی..... نمیدونم اصلا بذارید بگم من دیشب یک مرگم بود چون قاعدتا اگه من هم خود همیشگی ام بودم تا لحظه اخر از بودن در جمع لذت میبردم. دیگه اینکه چهارشنبه یک امتحان میان ترم دارم خفن. و امتحانش با همه امتحانهایی که ایران داشتم فرق میکنه. چون سوال را داریم. درواقع یک پروژه هست که باید تا چهارشنبه کامل کنیم و ایمیل کنیم به استادو بینهایت سخت. یعنی اینطوری بگم دوسه تا داده کوچیک و یک عالمه کار. من حتی نمیدونم چیکار باید بکنم.و هیچ طرح و برنامه از اینکه چی بنویسم و چی بدم ندارم. تقریبا همه بچه ها گیج بنظر میان و توش موندن. و من هم.این امتحان 50% نمره این درس را شامل میشه و حیاتیه . به تمام معنی استاد خر است. بااین سوال دادنش. اوه اوه هول این امتحان را دارم اساسی....امروز یکم راحت نیستم با نوشتن. پس برم حداقل به امتحانم برسم. همیشه خوش باشید.دوستهای خوبم

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :