my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

سفر زندگی

پنجشنبه 3 آبان 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اظهارفضل، زیباترین لحظات زندگی، 

ادمی بودم كه تاتر كمدی هم نمیتونست لبخند به لبم بیاره. در مقابل خنده دارترین اتفاقها فقط یك لبخند میزدم، بسختی بیاد می اوردم صدای خنده ام چه جوریه، امروز داشتم تنهایی سریال اقای دكتر را میدیدم. شروع كردم به خندیدن نه فقط لبخند، بلكه صدای خنده ام را شنیدم، بعد بیاد اوردم چطوری اكثر روزها تو دانشگاه و سر مسخره بازیهای خودم و دیگران قهقهه میزنم. و بعد فهمیدم اینها اثرات مهاجرته.اینها یادگرفتن درس زندگیه. درسته كه خیلی سختی تو این راه كشیدم، درسته كه خیلی پروسه اش طول كشید و همچنان راه زیادی جلومه. درسته كه از لحاظ كمیت پس رفت بزرگی بود، اما ارزشش را داشت ،چون به زندگیم كیفیت داد. پس برای رسیدن به ارزوهاتون با چنگ و دندون بجنگید. دیروز راستین برام مطلبی را فرستاد كه قویا فكر میكنم درسته، از اونجا كه خیلی بنظرم جالب بود لینك ترجمه فارسیش را اینجا میذارم كه شما هم استفاده كنید. سفر دردی از ذهن دوا نمی‌کند!
 فرزاد بیان: مدتی پیش با نوشته‌ای در اینترنت مواجه شدم که همین‌طور که می‌خواندم توی دلم به نویسنده‌اش بارک‌الله می‌گفتم. به نویسنده ایمیل زدم و اجازه گرفتم نوشته‌اش را فارسی کنم. نویسنده خیلی استقبال کرد و خب، من هم کلی خوشحال شدم! https://t.me/Bayanz/315
 اینهم لینك اصلی و انگلیسیش https://www.moretothat.com/travel-is-no-cure-for-the-mind/

نظرات() 

امید

چهارشنبه 1 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، زیباترین لحظات زندگی، 

نزدیکه عیده و من پاک هواییم. شنبه هست و روز تعطیل. اول قرار بود برم ازمایشگاه کار کنم اما تصمیم گرفتم خونه بمونم و درس بخونم. وسط درس تو شبکه های اجتماعی هم دارم سرک میکشم. یادم میافته همیشه این موقع سال یکم بیشتر در مورد مسیری که دارم میرم فکر میکنم و تحلیلش میکنم یا توی رویا فرو میرم. امسال اونقدر سرگرم کارم که حتی فرصت خیالپردازی و رویا بینی ندارم. وسط درس و فکر، عکس نارفیق را میبینم لب دریا. یک جای گرم. حتما برای تعطیلات بهاره رفته مسافرت یک ایالت دیگه. بعد به این فکر میکنم کسانی که این عکس را میبینند چی فکر میکنند. دختری خوشگل و خوش هیکل لب دریا. از همون عکسهایی که اکثر ادمها تعطیلاتشون را اونجور تصور میکنند.( کاری به اخلاق نارفیق ندارم منظورم تحلیل عکسهایی هست که هرروزه بیشتر ما تو شبکه های اجتماعی میبینیم). بعد فکر میکنم این عکس که نمایش خوشبختی یک دختر مجرد هست چقدر با زندگی واقعیش همخونی داره. مسلما من ابعاد زیادی از زندگیش را نمیدونم و نمیتونم در مورد خوشبخت بودن و شاد بودن واقعی این نا دوست نظر بدم اما در مورد خودم میتونم نظر بدم. عکسهایی که من تو شبکه های اجتماعی از خودم میگذارم چقدر از زندگی من را نشون میده.؟ دختری خندان در کنار همسرش تو مراسم و جاهای دیدنی . چیزی که میدونم اینه که اون شادی و لبخند واقعی هست. اما یک چیز را شک دارم ایا تو جایگاهی که انتظار داشتم ایستادم؟ ایا به خواسته هام رسیدم؟ ایا این نوع کار و زندگی همونی هست که میخواستم؟
 تا یک حدی اره و تا یک حدی نه. چیزهای زیادی هست که باید تغییر کنه. اینکه من وقت برای خودم، همسرم ،سایر علایقم، ورزش، فیلم و تلویزیون دیدن ندارم خوب نیست. اینکه بخاطر عدم ثبات وضعیتمون تو این کشور جدید همش در انتظاریم خوب نیست. اینکه عید را اونطور که دوست داریم نمیتونیم با خانواده بگذرونیم خوب نیست. اینکه هنوز وضعیت کاری، زندگی و یا اینکه ایا میتونیم بقیه زندگیمون را تواین کشور ادامه بدیم و ایا به اینجا تعلق خواهیم داشت یا نه خوب نیست. اینکه همش به خانواده هامون قول دیدار تو یک اینده نامعلوم را میدیم خوب نیست.
پس چه چیزهایی خوبه؟ خنده هامون بیشتر و واقعی تره. ایران میخندیدم اما دلم هم گریون بود اینجا دل و لب میتونه همزمان بخنده. و امید. امید یه یک اینده قشنگ. اینده ای که میتونه همین بغل باشه.
اما مگه نه اینکه چهار پنج سال پیش هم همین امیدها وجود داشت؟ این امید با اون امید چه تفاوتی داره؟
نمیدونم. باشه بقیه اش را بعدا مینویسم.
امروز یکشنبه هست. فرصت نشد بیشتر در مورد لیست امیدها فکر کنم. صبح به درس و کمی خرید عید گذشت. یک ماهی کوچولوی قرمز. قصد داشتیم برای گلدون پشت پنجره بنفشه بخریم که گیرمون نیومد. یعنی دور و بر خونه نیست . همسر هم الان دست به کار درست کردن سمنو شده. سال اول که اینجا بودیم میخواستیم درست کنیم که خراب شد. پارسال همسر رفت تا اون کله شهر از یک سوپر ایرانی سمنو خرید بعد که اورد معلوم شد حتی قابل مزه کردن هم نیست. فکر کنم فقط جنبه نمایشی سفره را داشت. امسال هم متخصصین امر میگن زیادی سبز شده. خلاصه فکر کنم وعده دیدار ما و سمنوی عمه لیلا پز همون ایران بشه. من برم کمی درس بخونم بعد برمیگردم.
چهارشنبه: به به عید شما مبارک.صد سال به از این سالها. خوش گذشته؟ تحویل سال خوبی داشتید. روز اول عید چطور بود؟ من هم بگم دیروز و امروز را تعطیل کردم و خونه نشستم و پاک از فضای عید در کنار همسر لذت بردم. تحویل سال را هم تصویری درکنار خانواده ام بودم. بعد هم تلفن به بزرگهای فامیل. بعد هم دوستهامون اومدن خونه ما و شام دورهمی. سبزی پلو ماهی ظهر که نگو عالی. سمنو عالی تر. بنفشه و گل و سنبل و سبزه و ماهی هم همه سرجاشون،خوشگل و موشگل و ترگل و ورگل.
اهان امروز هم اولین مصاحبه رسمی انگلیسی ام را داشتم. دوتا کارخونه برای اینترنشیب درخواست دادم که یکیش دعوت به مصاحبه کرد. قبلا توضیح دادم که ظاهرا گرفتن اینترنشیپ بدون رابطه و معرف از خود پیدا کردن کار اصلی سخت تره. خوووووب. فکر کنممصاحبه را خوب ندادم. یعنی دو سه مورد بود که براشون مهم بود و من تجربه اش را نداشتم. تازه گفتم قصد دارم رفت و اومد کنم. تاحالا اینترویو نداشتم که حدس بزنم جوابشون چیه. اما فکر میکنم مورد ایده الی براشون نبودم. اما مهمتر از اون تجربه اش بود که خیلی برام باارزشه. حالا میدونم تو چه چیزهایی باید بیشتر کار کنم و خودم را قوی کنم. حیف شد مورد خوبی بود. اما از یکطرف باید تابستون هم از پروژه چشم میپوشیدم که همین هم برام چالش حساب میشد و میترسیدم با پیدا کردن جایگزین برای من نتونم بعد از اینترنشیپ راحت به کار برگردم. خلاصه گذاشتم به حساب سرنوشت. بشه خوشحال میرم نشه هم خوشحال نمیرم. 
خوب الان هم شب شده و منتظرم راستین بیاد خونه و اخرین ساعتهای امروز که روز اول عیده را باهاش بگذرونم.
نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز
 

نظرات() 

یک سال مهم دیگه

دوشنبه 21 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، زیباترین لحظات زندگی، 

به به سلام به دوستهای گل و بلبل. خوبید خوشید؟ احوالاتتون؟ 
اوضاع و احوال اخر اسفند و در انتظار عیدتون چطوره؟ خرید رفتید؟ لباس جدید، وسیله جدید؟ برای سفره هفت سینتون فکری کردید؟تصمیمات جدید برای زندگیتون چی؟  اقا خانم اصلا میدونید چیه من امسال بدجور منتظر عیدم. بعد هی فکر کردم چرا امسال من اونقدر منتظر تحویل سالم و روزها را براش میشمارم. بعد فهمیدم بعله اسمان خانم تغییر میخواد و تحویل براش مثل اغاز شروع تغییرات هست. خلاصه اینهم سر درون ما. 
خوب برای همین بمناسبت نوروز و بهار، خبری را که برام مهمه براتون مینویسم. بعله اقا راستین چندماهی مشغول سرچ و انتخاب رشته مورد علاقه اشون بود بعد از اونجایی که نه ما پولش را داریم که ایشون مستر بخونن و خیلیها هم توصیه کردن واجب نیست سراغ مستربره.  از ماه پیش مشغول کلاس رفتن تو رشته مورد علاقش شد. کلاسها زیر نظر یکی از دانشگاههای اینجاست و بعد گذروندن کلاسها هم امتحان و مدرک کلاسها . خلاصه از چه نظر این خبر برام مهمه؟ برای اینکه راستین هم اولین قدمهاش را برای ساخت اینده اش داره برمیداره. برام واقعا باارزشه و خیلی منتظر نتیجه دیدن کار و تلاششم. ناگفته نمونه. راستین از لحاظ وضعیت زبان از من جلو زده و انصافا استعدادهای خیلی خوبی برای پیشرفت تو کار مورد علاقش داره که همه هم بهش یاداوری میکنن فقط قضیه اینه پسرمون تواناییهاش را باور نداره.
دیگه اینکه دیروز خونه بودیم. یک ناهار خوشمزه و یک خواب کوتاه بعد ناهار هم زدیم بعد هم حاضر شدیم بریم کنسرت اندی که قبلا گفته بودم. توراه داشتیم با هم حرف میزدیم.داشت میگفت عصرهایی که میخوابه بعد که بیدار میشه بشدت دلش میگیره و دلتنگ خانواده اش میشه. احساس میکنه خیلی خیلی خیلی از خونه و خانوادش دوره. حرف خانواده هامون را زدیم و کهنسالی پدر راستین. حتما همه میدونید که اگه ما الان از امریکا با این شرایط خارج بشیم ریسک پرخطری کردیم. اما من دارم راستین را راضی میکنم که بعد دوره کلاسهاش این ریسک را بکنه و دوماهی بره ایران. حالا یا بهش ویزا میدن و برمیگرده یا چند ماهی تو کلیرنس گیر میکنه یاتو بدترین حالت یکی دوسال. درسته که حسابی برنامه هامون عقب میافته اما بنظر من این ریسک خطرش از اینکه 5-6 سال صبر کنیم و خدای نکرده راستین شانس دیدن خانوادش را برای همیشه از دست بده کمتره. بهش گفتم من هستم و چندماه تو زندگی ما تاثیر خاصی نداره اما زمان برای خانواده هامون پرواز میکنه و این زمان برای اونها و ما خیلی با ارزشه. خلاصه راستین هنوز شک داره اما من تصمیمم را گرفتم و میخوام مصمم شرایط را فراهم کنم که بره و خانوادش را ببینه. امیدوارم روزی که برای ویزا اقدام میکنه سفارت هم اذیت نکنه و خیلی زود ویزا براش صادر کنه.
اوه پاسپورتهامون هم تاریخ انقضاش داره میرسه. یک سفر یک روزه باید بریم واشنگتن و پاسپورت عوض کنیم. اگه قرار باشه بره کلی کار و اماده سازی داریم که باید انجام بدیم. 
خلاصه امسال سال خیلی مهمی برای ما میشه. اصلا بذار اسمش را بذاریم سال راستین.
راستین جون میدونم که اینجا را میخونی و میدونی که چقدر پیشرفت و موفقیت و شادیت  برام مهمه عشقم.
سال نو هردومون و سال نو همگی شما مبارک.

نظرات() 

پدر

شنبه 6 آبان 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، زیباترین لحظات زندگی، 

سلام سلام. اقا خانم من هنوز جواب کامنتهای پست قبل را نداده اومدم سر وقت یک پست دیگه. کلا فکر کنم یکم دلم پرحرفی میخواد و چه دوستهایی بهتر از شما. براتون بگم امتحان پنجشنبه یک امتحان میان ترم دادم و جمعه ای هم که در پیشه یک امتحان دیگه که درس اصلی و تخصصی ام هم میشه در راهه. 
هفته دیگه هم سه شنبه فرودگاه و پرواز 5 ساعته تا لاس وگاس. از اونجا هم برای ده روز ماشین کرایه کردیم که سه تا شهر را بگردیم و دوباره جمعه بعدش برمیگردیم لاس وگاس ماشین را تحویل میدیم و پرواز به سمت نیویورک. انصافا خودمونیم  اسمهاش کلی کلاس داره اما حالا که حداقل دوسه سالی هست نیویورک زندگی میکنم میدونم که این اسمها برای ما ایرانیها که راحت نمیتونیم ویزای توریستی امریکا را بگیریم  جاذبه کاذبی داره وگرنه درسته دیدنیه اما نه با اون تصورات. 
خوب اینجا من و راستین یکسری مسئولیتها را تقسیم کردیم. از اونجا که من از کارهای پرداخت انلاین و کارهای اینطوری خوشم نمیاد راستین ازم خواست تاریخ مناسب را با توجه به تاریخ مجمع سالانه بگم تا اون هم بقیه کارها را بکنه. من هم گند زدم و بدترین تاریخ ممکن را دادم طوری که بیشترین غیبت کلاسی را تنظیم کردم. اصلا نمیدونم این تاریخها چطور اومد بذهنم. اینجا حضور تو کلاس کاملابرعکس ایران خیلی مهمه. نباشی کلی مطلب از دستت میره. بخصوص که حجم مطالبی که هرجلسه میگن خیلی زیاده. از اونطرف ممکنه امتحان کلاسی هم بگیرن که تاثیرش تو نمره پایانی زیاده. قبلا تو یک پست سیستم نمره بندی اینجا را توضیح داده بودم. درکل نهایتا 10-15 نمره از 100 میتونی کمتر بگیری. یعنی هربار باید امتحانت را عالی بدی تا با 1-2 تا غلط بتونی تو این محدوده مانور نمره ای بدی. 
داشتم با پدرم حرف میزدم و میگفتم امسال قصد ندارم هالوین برم چون امتحان دارم و با این مسافرت خیلی غیبت میکنم و کلی عقب میافتم. جالبه پدری که همیشه تا 30 سالگیم حرف از درس خوندن میزد گفت اسمان ولش کن برو بگرد، زندگی کن. میدونید چیه اصلا همین حرف زدن من با پدرم عجیبه. یکبار همون اوایل که شروع به وبلاگ نویسی کرده بودم یک پست راجع به خانواده ام نوشته بودم. بعدا اومدم رمز بگذارم و رمز بردارم پست ناخواسته پرید. دیگه نمیخوام از بچگی ام حرف بزنم اما پدر من 180 درجه با پدر بچه گی هام فرق داره. سختگیریهای خیلی زیادی میکرد. بداخلاق بود و اصلا دنبال رابطه با بچه هاش نمیگشت. بعد از فوت برادرم کامل عوض شد. الان طوری شده که خیلی حرفها را من با پدرم میزنم. خیلی مسایل را بهتر از بقیه میفهمه و بهش اشاره میکنه. مثلا خیلی نگران اینه که من درست زندگی نمیکنم و همه عمرم داره توراه درس میگذره. خیلی خیلی مهربون شده. دیگه اونقدر مسایل را راحت میگیره و توجه نمیکنه که صدای ما درمیاد. خیلی عوض شده و واقعا دوستش دارم.
پدرم خیلی دلش میخواد امریکا را ببینه. کلا مسافرت و دیدن جاها و حالا کشورهای مختلف را دوست داره. دوسال پیش که تابستون برای دیدن برادرم رفتند کانادا برای سفر به امریکا درخواست ویزا دادند که رد شد. بهشون گفته بودند برید از کشورهای اطراف کشورتون درخواست کنید. امسال باز میخوان برن دبی تا ببین میتونن دوباره ویزا بگیرن و اینطرفی بیان. امیدوارم بشه. البته تموم این برنامه ریزی برای تابستون سال دیگه هست. یعنی یکسال دیکه:))
خوب من دوباره برم سر درس. فعلا
 

نظرات() 

جاده ها

دوشنبه 20 شهریور 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، نگاه اول، زیباترین لحظات زندگی، 

یکشنبه هفته پیش بود که زدیم به جاده. به قصد دیدن ابشار نیاگارا. اخرین فرصتی بود که قبل شروع کلاسهای من فراهم بود تا کمی طعم تابستون را بچشیم. یک مسافرت 6-7 ساعته. برای دوشب هم یک استودیو که همون سوییت خودمون میشه یک شهر تو یکساعتی ابشار گرفته بودیم. بین راه قرار بود یک پارک طبیعی هم که تعریفش را شنیده بودیم بریم.  این اولین سفر دونفره امون هم حساب میشد. صبح بارون اونقدر شدید بود که برای رسیدن به ماشین چتر بدست رفتیم. اما میدونستیم اون و پارک و ابشار تو اون دوروز افتابی هستند. خوب اینجا در کل یکی از ضروریات زندگی چک کردن اب و هوای روز، قبل از بیرون زدن از خانه هست. بارون هاشون شوخی بردار نیست و اگه چتر نبری نمیتونی قدم از قدم برداری. دیگه چه برسه بخواهی یک مسافرت دوروزه بری. از نیویورک که زدیم بیرون بارون قطع شد و سفر دلپذیر ما هم اغاز شد. باور نکردنیه. اما بمحض خروج از نیویورک جاده ها سبز و کاملا تمیز میشه. دقیقا انگار وارد یک محیط دیگه میشی. اصلا همین تمیزی دلیلی میشه تا حس کنی خارج از کشوری. تا لب جاده سبز، بدون ذره ای اشغال. کیسه یا هر چیزی که بخواد این سبزی را بهم بزنه.اسمون ابی. ابری یا افتابی و درختها و چمنی که از سبزی برق میزنه. سبزی جاده پیچ میخورد و ما از لحظه لحظه اش لذت میبردیم. خیلی اوقات دنبال تشابه های مسیر با جاده های شمالی ایران میگشتیم. نمیشه انکار کرد که وقتی دوری دنبال ارتباطها میگردی. چیز دیگه ای که باید در مورد سفرهای اینجا یا حتی یک مسیر ساده داخل شهر نیویورک بگم ضرورت استفاده از گوگل مپ هست. میدونید مثلا اگه شما بخواهید از تهران به یک شهر برید. فرضا شیراز. میدونید از کدوم جاده دقیقا برید.  تابلوهایی هم هست که مسافت مونده و گاها جهت شهر را نشون میده اما چیزی که بارزه اینه که یک اتوبان اصلی چند لاینه یا حتی دولاینه داریم اما بقیه جاده هامون کاملا مشخص مسیرهای فرعی هست و جاده اصلی حساب نمیشه. حالا اینجا چه تو شهر چه خارج از شهر باید اول از همه تو گوگل مپ مقصدت را مشخص کنی و بعد طبق مسیری که میده حرکت کنی چون اصلا این طور نیست که یک جاده مستقیم و سرراست داشته باشه. هر چند دقیقه یاساعت یکبار باید جاده عوض کنی. اصلا من چیزی بعنوان جاده اصلی و فرعی غیر ورودیهای نیویورک و شهر بوفالو حس نکردم . چیز دیگه ای که باید تو جاده ها توجه کنیم. سرعته . مرتبا سرعت لازم برای اون مسیر با تابلو تو جاده مشخص شده. از روستاهاشون نگم که بشدت دلربا هستن. گاهی جاده از دل روستا رد میشه. چند تا خونه که معلومه زندگیهای ساکنانش بیشتر دامداری هست. خونه های بزرگ و بسبک روستایی. و منظره هایی که هرچی نگاه میکنی از دیدنشون سیر نمیشی. خوب دیگه زیاد گفتم. میدونید ما تو ایران خودمون منظره زیبا کم نداریم. فقط این اواخر اونقدر حجم اشغال و کثیفی جاده ها برام ازار دهنده میشد که گاهی فراموش میکردم از خود منظره لذت ببرم. وقتی رسیدیم پارک طبیعی بارون کامل بند اومده بود . اون پارک هم فوق العاده بود. بعدا با دیدن عکسها خیلیها ادرس گرفتند تا سر بزنند. عکسها را تو اینستا گذاشتم. شب یک سوییت تمیز و روز بعد یک صبحانه کامل امریکایی و بعد اب و اب و ابشار و ابهت ابشار. میدونم همه حداقل یک عکس از ابشارنیاگارا دیده اند اما  بزرگیش را وقتی ادم احساس میکنه که کشتی تا حدی فقط تا حدی بهش نزدیک میشه و اونوقت از شدت مه و ذره های توی هوا نمیتونی چشمهات را باز کنی و ابشار را ببینی:)) عکسهاش را حتما میگذارم. یک روز هم به ابشار بینی گذشت و سه شنبه باز توی جاده. سفر خیلی خیلی خوبی بود حیف که کوتاه بود. به امید روزهای شیرین و زیبای سفر بعدی   

نظرات() 

دهمین

سه شنبه 16 آذر 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، تولد، زیباترین لحظات زندگی، 

امروز یکی از روزهای مهم زندگیم بود. گرچه کار خاصی نکردم اما از روزم واقعا لذت بردم و قدرش را دونستم. امروز دهمین سالگرد عقدمون بود. شاید چون من و همسر بعد از عقد رسما زندگی مشترکمون را شروع کردیم برای همین این تاریخ برام مهم باشه ما تازه سه سال بعدش جشن عروسی و خرید جهیزیه  یا بهتره بگم وسایل زندگی را داشتیم. خوب قرار نیست از قدیم بگم قراره از امروز بگم. صبح رفتیم تنیس. سبک و راحت با دوتا راکت رفتیم زمین تنیس کنار خونه و تو هوای پاییزی بازی کردیم و  از طبیعت لذت بردیم . برگشتیم خونه و هدیه رد و بدل کردیم. من غیر از هدیه خوبش از سلیقه و توجه اش تو کادو کردن هم لذت بردم.خوشحالم که همسری به نیازها و علایقم توجه کامل داره. بعد هر کدوم رفتیم دنبال کار و بار خودمون. من دانشگاه رفتم و تو جلسه دیفندیا دفاع یکی از بچه ها شرکت کردم. عصر هم ژورنال کلاب بود و یکی از دوستهام یک پرزنتیش خوب داشت. وسط این دوبرنامه با دوستهام رفتیم ناهار و مطابق معمول کلی گفتیم و خندیدیم. بعد هم خونه و خوردن یک کیک کوچیک با همسر و بعد درس و الان هم با پلکهای نیمه بسته مشغول نوشتن یک پست برای شما. کلا جدیدا خیلی از زندگی لذت میبرم. چیزهای کوچیک میتونه خوشحالم کنه و میتونم لذتش را ببینم و حس کنم. اون ارامش و شادی که یکروزی بدنبالش تا این سر دنیا اومدم را یواش یواش دارم لمس میکنم. هرچند خیلی خیلی پرهزینه بود. هرچند راههای ساده تر و کم هزینه تر هم برای اومدن بود اما بصورت کلی از انتخابم خوشحالم. نه چون شکل زندگیم خیلی بهتر شده باشه. نه. من الان نصف رفاه زندگی مشترک دوران عقد را هم ندارم. از این جهت میگم که کیفیت زندگیم بهتر شده. درکل درکنار تموم سختیها و استرسها و تو سرزدنها برای امتحانها و کار پیدا کردن،شادترم. ارره ده سال از اون زمان گذشته. روزی که هیجان و اشتیاق همسر باعث خنده من میشد. اون موقع تموم هدیه نامزدی کوچیکمون را دادیم و فایل مهاجرت به کانادا را باز کردیم. حالا بعد ده سال اینجاییم. امریکا. توی یک اتاق فسقلی اما با قلبهایی گرم و امیدوار به اینده. برای رسیدن به ارزوی بعدیمان در ده سال بعدی

نظرات() 

عید اومده بهاره

پنجشنبه 21 اسفند 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:زیباترین لحظات زندگی، 

همیشه عید را دوست داشته ام. خصوصا حال و هوای عیدرا.  یعنی دقیقا این موقع سال. وقتی که همه جا بوی تمیزی میده. خیابونهایی که بخاطر حضور مردم که مشغول خرید شب عید هستند شلوغه . دستفروشها. تنگها و لگنها و اکواریومهای پراز ماهی قرمز. بعضا سیاه و گاهی هم کیسه های تکی ماهی جنگجو. سبزه فروشها با انواع و اقسام شکلهای سبزه با رنگ ارامش بخش سبزشون. . شب بوهایی که کنارپیاده رو به خط میشوند تا خریده بشوند گلهای بنفشه که وقتی از کنارشون رد میشی. با چشمهات تک تکشون را نوازش میکنی. خیابونها ومیدونهایی که به لطف شهرداریهای خوبمون غرق در گلهای بهاریه. سفره های هفت سین. مهمونیها و دید و بازدیدهای عید. از این خونه به اون خونه رفتنها . اجیل و میوه و چایی و شیرینی خوردن. با فامیل و اشنا گپ زدن ..... دورم. اما این به این معنی نیست اومدن بهار راحس نمیکنم. دوسه هفته ای هست که چشمم به تقویم ایرانیمون هست. دوسه هفته ای هست که روزها را تا اومدن بهار میشمارم و سعی میکنم زمان دقیق عید در اینجا و ایران را حساب کنم. چند روزی هم هست که هوا یکدفعه کاملا گرم شده و میگه بهار داره میاد اما این بهار کجا و اون بهار کجا. دوری باعث شده امسال خیلی بیشتر دلم برای دیدن این چیزها ضعف بره. بهارو عید اینطرف با اونطرف خیلی فرق داره. اونطرف همه چی سنتی و زیبا. اینطرف فقط کنسرت و رژه و احتمالا بارتی. فکر میکنم اگه درسم تموم بشه و روزی موندگار اینجا بشیم . اومدنم را بگذارم برای بهمن و عید. اره فکر میکنم بهترین زمان ایران همین موقع هاست. دلم دوتا ماهی قرمز میخواد تا بذارمش بغل سبزه ای که تموم این سالها توی ایران سبز نکردم و امسال خواستم که داشته باشمش . هرچند دیر دست بکار شدم و نمیدونم تا اون موقع سبز میشه یا نه. بهرحال حضورش خوبه. این سالها تو ایران یا دختر مادری بودم که هرسال عید شال و کلاه میکرد میرفت شهرستان پیش خانواده اش. یا خودم شال و کلاه کردم و رفتم مسافرت و اخرش اکثر سالها نه سبزه داشتم و نه ماهی و نه سفره هفت سین. اما الان همه اش را میخوام. سمنوووو . من عشق سمنووو هستم اونرا چیکار کنم. من دلم عید ایران را میخواد. جای منرا حسابی خالی کنید. خانمها ارایشگاه رفتید یا گذاشتید برای هفته دیگه ؟ امسال موهاتون را چه رنگی میکنید؟ اینهم یکی از نعمتهایی هست که ما اینجا ازش محرومیم. خدمات ارایشی ارزون یا بهتره بگم قیمت مناسب . عید اومده بهاره.

نظرات() 

روز ولنتاین

دوشنبه 27 بهمن 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، زیباترین لحظات زندگی، زبان و امتحان، 

سلام به دوستهای خوبم. خوبید؟ ولنتاین خوش گذشت؟  لحظات خوبی در کنار دوست یا همسر یا عشقتون  داشتید؟ میدونید که من دیروز صبح  امتحان تافل داشتم. مثل همیشه هم خرابکاری کردم. حقیقتش برعکس سالهای پیش که برای ایلتس حداقل یکماه درست و حسابی درس میخوندم. اینبار فقط تک و توک درس خوندم. مثلا روز قبل امتحان فقط یک نمونه تست لیسنینگ زدم و بقیه روز فرینج دیدم با اینحال فکر میکردم میتونم بالای 90 را بگیرم. اما ظاهرا اسم امتحان زبان برای من شرطی شده. بمحض اینکه پشت میز نشستم احساس ضعف شدیدی کردم و فکر کنم فشارم بشدت پایین اومده بود. کاملا خسته بودم انگار که از یک امتحان دیگه اومده باشم سر جلسه. یعنی از همون دقیقه اول با خستگی شدید و تمرکز کم شروع کردم و رسما پدرم در اومد تا تست تموم شد و فکر کنم حاصل این دسته گل چیزی در حد 80 باشه. البته امسال فقط برای 2 تا دانشگاه ادمیت کردم. فکر میکردم اول باید تافل بدم بعد ادمیت کنم و خلاصه دیر فهمیدم و اکثر ددلاینها گذشته بود. چقدر هم  بایدمنت این استادهای ایران  را کشید تا رکامندیشن بدن. نمیدونم استادهای اینجا هم همینطورن یا نه. خلاصه خسته رسیدم خونه اما با هدیه  ولنتاین همسر خستگی پرید. عشقم کلی گشته بود تا کیف شبی که مطابق سلیقه من باشه بخره و من که عاشقش شدم. شب ولنتاین هم خونه یکی از بچه ها که نیوجرسی زندگی میکرد دعوت بودیم. قبلا هم نوشته بودم با بچه های خوبی اینجا اشنا شدیم و تو هر مهمونی هم دوستهای بیشتری پیدا میکنیم. خلاصه در عرض دوماه گذشته خیلی بیشتر از ایران دوست و اشنا داریم. البته با هیچ کدوم صمیمی که تمومجیک و بیکت رابدونه نشدم. درواقع خیلی وقته که دوست صمیمی تو زندگیم نداشتم. یکی بود که اخلاق خوبی نداشت و تصمیم گرفتم عطایش را به لقایش ببخشم و گذاشتمش کنار و البته اونقدر اخلاقش گند بود که باوجود اینکه تنها دوست دبیرستانی و صمیمی من بود اما  احساس پشیمونی نمیکنم . بیخیال. داشتم از بچه های اینجا میگفتم. خلاصه دیروز شال و کلاه کردیم و برای اولین بار رفتیم نیوجرسی. جالبه دوتا ایالت اینفدر نزدیک هم و تا حد زیادی متفاوت و با رفت و امد راحت. یعنی با مترو میری تا وسط منهتن ،نزدیک مرکز تجارت جهانی سوار قطارهای نیوجرسی که به پت معروفه میشی و یکربع بعد هم نیو جرسی هستی. شهری با خیابانهای عریض تر. ساختمانهای سه چهار طبقه و معدود ساختمانهای بلند. درست برعکس منهتن که خیابونهای باریکی داره و دوطرف ساختمانهای بلند بغل به بغل هم ردیف شده. تازه بچه ها میگفتن محله دوستمون خیلی شهری هست و کمی دورتر خونه ها بزرگتر و به اصطلاح سابرب نشین تر هست.  مهمونی هم بینهایت خوش گذشت و یکی از شبهای عالی بود. جالب این که پدرو مادر دوستمون هم تو مهمونی بودن و برخلاف ایران که وقتی بزرگترها تو جمع هستن یکجورهایی حس میکنی حس و حال مهمونی گرفته میشه(البته من اینطوری بودم و اصلا به بقیه بسطش نمیدهم) اما اینجا حضور بزرگترها واقعا دلنشین بود.انگار یک روح و عمق خاصی به مجلس میدادن. و صد درصد همه این حسها بخاطر این هست  که از بزرگترهامون دوریم و قلبا این را میدونیم و خوب خیلی کمتر پیش میادکه  پدر و مادر بچه ها اینجا باشن و اکثر خودمونیم و خودمونیم. کلا من به این نتیجه رسیدم که فامیل و یک بزرگتر تو سرزمین دیگه خیلی حال میده. کلمه غربت را نمیارم. چون اینجا فهمیدم مشخصات غربتی  که ما تو ایران راجع بهش فکر میکنیم با اینجا خیلی فرق داره. مثلا من دلتنگ خانوادم هستم اما نه در حد ازار دهنده. یا همسر که خیلی نگران دلتنگیش بودم همینطور. یا مثلا دلم برای شهر تنگ نشده. اما دلم برای خونه ام خیلی تنگ میشه طوری که از وقتی اومدیم جرات ندارم یک عکس ازش ببینم. یا مثلا  من ایران عاشق شب بودم و تنهایی . هوا که تاریک میشد انگار دنیای من شروع میشد. اما اینجا هوا که تاریک میشه وحشت سراغم میاد. احساس میکنم خیلی دورم . تو ناکجااباد و توی یک سرزمین نااشنا و غریب. خلاصه اینه حسه غربت اینجا. درکل بگم بچه ها اینجا خوبه. بد نیست. عالی هم نیست. شاید هم بهتره بگم اینجا برای دانشجوهای باهوش و جوون ایرانی که بعد از تحصیلشون در ایران با چندرغاز حقوق استخدام میشدن حکم بهشت داره. چون میتونن همون زحمت را بکشن و کمی هم سختی را تحمل کنن در عوض رفاه خوبی برای خودشون بسازن. اما برای بقیه ادمها، بستگی به خودشون و معیارهاشون و سطح زندگی و درامدشون تو ایران داره. جالب اینه که تا وقتی هم ایران هستی هرچقدر تلاش کنی تا درک کنی و هرچقدر برات توضیح بدهن باز هم نمیتونی نوع زندگی و مشکلاتی که اینجا خواهی داشت را تجسم کنی. مثلا چند وقت پیش یکنفر شماره منرا به یک اقایی که قراره تا چند وقت دیگه بیاد داده بود برای تحقیق. این اقا همسرش داروساز بود و میخواست راجع به داروسازی اینجا پرس و جو کنه. دقیقا حس میکردم چقدر با دید اشتباهی داره به قضیه مهاجرت نگاه میکنه. یک ذوق و هیجان نهفته برای یک تغییر بزرگ. اما عملا بدون هیچ شناختی از ابعاد این تغییر. خواستم تو یکی دوجمله براش بگم قراره اینجا چی پیش بیاد دیدم متوجه نمیشه. یعنی نمیتونه بفهمه. هیجان اومدن به امریکا بزرگتر از اینه که بشنوه. البته باز هم میگم بچه ها این به این معنی نیست اینجا بده. فقط به این معنی هست که گل و بلبل نیست. یا اگه قراره گل و بلبل بشه باید چندین سال براش زحمت بکشی و احتمالا همینطور این زحمت کشیدن را ادامه بدی. نمیدونم والا. فعلا که ماداریم جلو میریم. و بعدا میگم که درست فکر میکردم یا نه. خوب بچه ها شبتون بخیر که از صبح تاحالا یکبند دارم سریال فرینج میبینم و الان هم پست و دیگه چشمهام داره باباغوری میبینه. از فردا هم باید بشینم پای درس که از هفته دیگه باز امتحانات میان ترم ماشروع میشه. شب بخیر
راستی ریحانه عزیزم بلطف اطلاعات خوب شما من اینهمه دوست پیدا کردم خیلی وقته خبری ازت ندارم. اگه هنوز اینجا را میخونی خوشحال میشم باز هم باهم حرف بزنیم.
از دوستهای عزیزم فریدا و علی هم مدتیه بیخبرم. میدونم سوگوارن و غم بزرگی تو دلشون دارن. میخوام بدونید که بیادتونم و همیشه به فکرتون هستم.
درواقع تک تک شما برام عزیزید. چه دوستانی که رفیق یکسال اول این وبلاگ بودن و رفتن وچه عزیزانی که از روز اول همراه من هستن. چه اونهایی که بعدا باهاشون اشناشدم. همتون را دوست دارم و بیادتونم.

نظرات() 

بروکلین برفی

جمعه 10 بهمن 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، زشت وزیبا، زیباترین لحظات زندگی، 

































نظرات() 

اولین روز سال جدیدبا کلی ارامش

پنجشنبه 11 دی 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، نگاه اول، زیباترین لحظات زندگی، 

سلام بچه ها سال نو مبارک.یادم میاد پارسال وپیارسال  این وبلاگ سال نو میلادی ایران بودم و یکبار هم کارت قرمز خوشگلی بعنوان پست گذاشتم.الان وقت نمیکنم برم چک کنم ببینم کدوم سال بود.اما مهم حسشه که اونزمان جشن گرفتن تو امریکا را محال  و خیلی دور میدونستم. و الان اینجا روز اول سال جدید روی یک مبل لم دادم و دارم تند تند دور از چشم میزبان مهربونمون تایپ میکنم. سال نو رابا اونها جشن گرفتیم.میزبان ما سه تا دخترفوق العاده خوب ومهربون داره که دوتاشون دوقلو هستن و همسن من هستن که یکیشون هم ازدواج کرده و همسرش یک پسر ایرانی هست که با اینکه بزرگ شده اینجا است اما انگار تازه از ایران زده باشه بیرون.  خلاصه جاتون خالی خیلی خوش میگذره.  قراربود ما سه شنبه برگردیم که بخاطر اصرار میزبان تا جمعه تمدیدش کردیم. البته الان که اخرهای تعطیلات هستیم دلم شور درس و مشقم که همون اماده کردن خودم برای امتحان تافل بود هست را میزنه. درست عین یک بچه تنبل که سیزده روز عید را به مسافرت و تفریح گذرونده و روز اخر یاد حل کردن پیک شادیش افتاده. تصمیم داشتیم تو مسافرت به مسایل و مشکلات هم فکر نکنیم که کاملا موفقیت امیز همشون را تو حیاط خلوت پشتی مغزمون خفه کردیم. و بکل گذشتیمشون کنار.هرچند میدونم تا چندروز دیگه عین زامبی دنبالمون راه میافتن و خواب و زندگی را بهمون حروم میکنن. میدونین موضوع از چه قرار بود؟ خوب من خودکشی کردم تا کار تو دانشگاه پیدا کنم و با وجود خودکشون بنده هیچ اتفاقی نیافتاد و موفق نشدم ونتونستم کار پیدا کنم. دیگه خلاصه حساب کتابی کردیم و گفتیم اخر ژانویه  من یک ترم مرخصی میگیرم وبرمیگردیم و تافل و پذیرش را ایران انجام میدیم و سال دیگه می اییم.اما بهرکسی گفتیم گفتن این کاررانکنید.برید برنمیگردید.فرصتها را از دست میدید و با اینکه رفتن منطق مالی قویتری داره اما کسی نگفت فکر خوبیه ،خلاصه فکر کنم این ترم هم بمونیم.نمیدونم.هنوز فرصت نشده کامل بشینیم راجع بهش فکر کنیم. بیخیال.مردم از بس فکر کردم چی میشه چی نمیشه. اما تصمیمم برای امتحان تافل و پذیرش پی اچ دی جدیه.فقط مشکل اینه که خیلی خیلی دیر دارم اقدام میکنم و امیدوارم به فال سال دیگه برسم........دیگه از چی براتون بگم؟ اهان از اینجا.اما این بماند برای پست بعدی. هپی نیو یر:) ههههههپپپپپپپپپپپپی. همیشه هههههپپپپپپپپیییییی باشید

نظرات() 

تشکر ویژه

پنجشنبه 20 آذر 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، زیباترین لحظات زندگی، 

تو پست قبلتر سر چندراهی بدی بودم. یکی از بدترین و سختترین لحظات زندگیم. درمونده شده بودم و احتیاج به راهنمایی داشتم. واقعیت اینه که تو دنیای واقعی ادمها اسم هم را میدونن اما از قلب هم بیخبرن. به کی میتونستم بگم؟! بفرض هم که از همه نگرانیها  ودغدغه ها میگفتم و راه حل و راهنمایی میخواستم ،مگه نه اینکه رسم دنیای واقعی خالی کردن شونه از پذیرفتن مسئولیت هست. چه جوابی میگرفتم جز اینکه (نمیدونم). اما اینجا فرق داره. ازتون کمک خواستم. از پریشونیم حرف زدم. شنیدید. همدردی کردید و راهنماییم کردید. خیلی بیشتر از راهنمایی. چون از درمیون گذاشتن هرچیزی که میدونستید و فکرمیکردید میتونه کمک کنه دریغ نکردید و این برای من یک دنیا ارزش داره. پس میخوام همین جا از تک تک دوستانی که محبت کردن ،لطف کردن و من را تو پیدا کردن مسیر زندگیم راهنمایی کردند تشکر کنم.

شلاله ، فرمولی، علی، کامشین، زری، ریحانه، شبنم، محبوب، فریدا، دکاتیر جان دوستهای خوبم ممنونم. از صمیم قلب و ازته دل میگم دوستهای خوبم خیلی خیلی ممنونم و ارزوی بهترینها را براتون دارم.

نظرات() 

نمایش تصویری از Thanks Giving

پنجشنبه 13 آذر 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، زشت وزیبا، زیباترین لحظات زندگی، 

گفتم تا کریسمس نیومده و حال و هوا و وقت عکس گرفتن از دیدنیهای اونموقع نرسیده براتون یک تعداد ار عکسهای رژه روز thanks giving بگذارم و یک توضیح کوچیک بدم و خودم بپرم سر درس و اپلود عکسها را بگذارم برای راستین.بنده خدا خبر نداره چه خوابی براش دیدم خخخخخخخ.

روز رژه بنا به تجربه قبلیمون از رژه هالووین تصمیم گرفتیم یکی دوساعتی زودتر بریم تا یک جا برای دیدن پیدا کنیم .اخه سری پیش اونقدر شلوغ شده بود که حتی نتونستیم نزدیک خیابون اصلی بشم.این رژه صبح بود وبرخلاف قبلی اکثرابا بچه هاشون اومده بودن.هیجان من و راستین هم بعنوان دوتا بچه بزرگ چیزی از اونها کم نداشت.کلا خوب بود وبچه ها حسابی لذت بردن و کیف کردن.یک خانواده با 4 تا بچه سمت چپمون بودن و یکی با دوتا پسر کوچولو و یک نوزاد یکی دوماهه سمت راستمون. هوا خیلی سرد بود و بااینکه کلی پوشیده بودیم حسابی یخ زدیم.من که از همت مادر سمت راستی با اون بچه کوچیکش که عین یک جوجه بهش چسبیده بودوهمش خواب بود تعجب کردم. رژه هم حسابی طولانی بود و اون اخر بچه بزرگها (خودم و راستین) بزور سرما را تحمل کردن و رژه را تا اخر دیدن. در کل هالووینه باحالتر بود. همین! من رفتم سر درس. همیشه خوش باشید.





















نظرات() 

خوش بحالیها

دوشنبه 19 آبان 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نگاه اول، زیباترین لحظات زندگی، 

خوب این هم عکسهای هالووین که قولش را داده بودم.البته تعداد عکسها خداتا بود اما چندتایی جالبش را براتون جدا کردم.فقط این را هم بگم اونقدر جمعیت اومده بود که هرکاری کردیم نتونستیم از پنجاه متر به خود فستیوال نزدیک بشیم و از دور مراسم را دیدیدم.عکس اول که مربوط به خود فستیوال هست را از اینترنت برداشتم که خودم وشماها حداقل بدونیم جه خبربوده اما عکسهای بعدی توسط شخص شخیص بنده گرفته شده:)




















روزیکشنبه بود ومن توسرزنان داشتم برای امتحان دوشنبه درس میخوندم.دیدم هلکوپتر پشت هلکوپتر هست که صاف بالاسر منطقه مت درجا ایستاده.هی به راستین گفتم تو نمیری امروز یکخبرهایی هست.اون هم چسبیده بود به لپ تاپش.اخرش دیدم نه جدی جدی صدای موسیقی از بیرون میاد.پریدم بیرون و دیدم بعله دوی ماراتون معروف نیویورک از بغل خونه ما هم رد میشه.درواقع جمعیت از جزیره استتن ایلند شروع میکنن و از پل ورزانو که نزدیک خونه ما هست  و جز بزرگترین پلهای نیویورکه میگذرن و تا خود منهتن میدون.ماشاله اونقدر جمعیت زیاد بود که بااینکه وسط کار رسیدیم و کلی هم تشویق کردیم و جنگولک بازی در اوردیم تمومی نداشتن و دیگه فقط و فقط بخاطر درس و مشق بنده برگشتیم.این را هم اضافه کنم که کلی وکلی هم ادم پیر ومسن میدویدن که با روی سیاه تشویقشون کردیم:)






اینهم برنامه امروز مابود....پل بروکلین معروف.ساخته شده در سال 1880.پیاده رویش 1ساعته است که بخاطر بساط عکاسی ما دوسه ساعتی طول کشید و بسی لذت فراوان بردیم ومسرور گشتیم و روحمون تازه شد.جای همگی خالی.درضمن پل دوطبقه هست که طبقه اولش ماشین رو هست و اتوبانی وبساطی.وطبقه دوم هم مسیر پیاده رو ودوچرخه سوار:)






نظرات() 

اخرین پست ازایران

چهارشنبه 5 شهریور 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:شمارش معکوس، روزهای رویایی پیش از رفتن، زیباترین لحظات زندگی، 


ویزاهم مولتیپل شد،باوركردنی نیست،فوق العاده خوشحالیم ،جیغغغغغغغغغ هوراااااااا............یعنی بینهایت خوشحالیم،من خودم را برای دوری ٥-٦ ساله اماده كرده بودم اما راستین بخاطر خانوادش احتیاج داشت حداقل سالی یكبار را به دیدنشون بیادوهمین الان هم اعلام كرده من عید اینجا هستم البته بنظر من احتمالا تابستون .خوشبختانه همونطوركه تومصاحبه هیچی جزرزومه و اس ا پی ازمن نخواستندو من خودم مقاله را هم قاطی برگه ها دادم وحتی میل معروف سوالات را ازسفارت نفرستادند اینبارهم خوش شانس بودیم ومولتی گرفتیم.راستین میگه حداقل ثابت شد دیگه بدشانس نیستیم.
خوب كمی از اوضاع واحوال این روزها بگم.یكجورهایی دچاربیخوابی شبانه شدم.یعنی اوایل ساعت ٨ وحالا ٥صبح بیدارمیشم. انصافا خیلی دلم میخواست الان خواب بودم چون بدنم بخاطر اینهمه فشردگی كار واقعا خسته است ونیازیه خواب خوب دارم اما كو خواب....فعلا كه چشمام چهارتاق بازه اما چون راستین و خانوادم خوابند ازخیر روشن كردن چراغ گذشته ام وبا موبایل این پست را مینویسم تا بعدابیارمش تو وب.دیگه اینكه خوشبختانه خانوادم برخلاف رفتن برادرم پذیراترند وتاحالا جز یكی دوبار ناراحتی ازشون ندیدم......راستین كمی نگران وناراحت بود كه خوب ازدیشب بخاطرخبرویزای مولتی اوضاع واحوال اون هم خوب شده،خودمن هم هرروز كه به رفتنم نزدیك میشم چون لیست كارهای پیش روم كمتروكمترمیشه استرس وعصبی بودنم هم كمترمیشه وحال وروزم بهتروبهترمیشه........خوب بخودم حق هم میدم هركی (متاهل)قراربودكمترازدوهفته اماده رفتن بشه به حال وروزمن دچار میشد.
واقعا به خواب احتیاج دارم اما این پست را كامل كنم وبعد بخوابم ،اخه میترسم به سرنوشت پست داروخانه ای كه نوشته نشد وعكسهای دبی كه اپلود نشد دچار بشه ....می بینید بدهیم به شما یادمه اما فكرنمیكنم حالاحالا انجام بشه.......قرار بود من یكماهی ساكن خوابگاه بشم تابعدا راستین بیاد وخونه بگیریم اما خوابگاه یكساله اتاق یا سوییت میدادورفتیم توخط اجاره خونه ازطریق اینترنت.هرچند هنوزهم وقت نكردیم پروسش راكامل كنیم.یك دوست دوست هم پیداكردیم كه قرارشده فرودگاه نیویورك بیاددنبالم كه امیدوارم سرقولش بمونه.دیگه اینكه اكثر وسایل بزرگ ازجمله مبلها ومیزناهارخوری محبوبم قراره به خانواده هامون فروخته بشه.شاید هم یك مبل دونفره به امریكا فریت بشه.پروازمن ساعت ٨ شب دوشنبه اول سپتامبر هست و ساعت ٨ صبح سه شنبه دوم سپتامبر به وقت نیویورك توخاك امریكا.....خب هوا هم یواش یواش داره روشن میشه ویكی دوساعت دیگه كه خانوادم بیداربشن كارهای فوق فشرده اماده شدن هم شروع میشه.این اخرین پست من ازایرانه
تعریف اینكه چی شد اینطوری شد وبه اینجا وسیدم هم كه زیادازش گفتم.فقط میمونه خداحافظی ازتموم دوستهای باوفای وبلاگم ....ازهمه همراهیتون ممنونم
.......تااولین پست ازاسمان وسرزمین دیگه وشروع زندگی نودیگری




نظرات() 

هوووووووووورررررررررررررررراااااااا

پنجشنبه 23 مرداد 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:تولد، روزهای رویایی پیش از رفتن، زیباترین لحظات زندگی، 

هووووووووورااااا هوووووورررررااااا هوووووووورااااا

پنجشنبه 23 مرداد16 جولای ساعت 11:04 ویزای من اومد.چنددقیقه قبلش سایت را چک کرده بودم که همچنان تحت بررسی میزد.دیدم یک نامه اومده بیخیال نامه را باز کردم که دیدم بله نامه از سفارت هست.حتی نخوندمش چیه.سریع پریدم بیرون از دا*روخانه تا به راستین زنگ بزنم.راستین که بینهایت خوشحال شد.خود من هم از خوشحالی گیج ومنگ بودم.راستین که خبرراشنید گفت حقیقتش من یک خبر دیگه داشتم که گذاشته بودم جمعه با کلی اماده سازی بهت بگم.وووووو امروز صبح از سفارت کشور اروپایی زنگ زدن و گفتن بخاطر سابقه کارم پروندم را ریجکت کردن.راستین این خبررا که داد من دیگه بغض کردم و هیچی نمیتونستم بگم .اونهم از اونطرف که عزیزم تو که ویزای امریکات اومده دیگه چرا ناراحتی!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه شادی و ناراحتی قاطی پاتی شده بود.از یکطرف مشنگ بودم و از طرف دیگه واقعا بخاطر اروپا ناراحت و عصبانی.اون عکس کاکتوس هم که پاک شد بخاطر همین خبربود!

خیلی ناراحت شدم.میدونید شنیده بودم که این کشور اروپایی جهان اولی خیلی بهم ریخته و بی قانونن.اما سرپرونده خودم باورم شد.پارسال یکی از بچه های داروسازی از دانشگاه خودم  که رفته بود بعد از شش ماه برگشت .مثال میزد میگفت مثلا میری بانک.کارمند بانک یک قانون میگه اونوقت نفر بغلیش هیچی نمیدونه و دقیقا یک چیز دیگه میگه.چندتا مثال دیگه هم زدکه چون الان دقیقا یادم نمیاد بیخیال.اما واضحتر از اون همین پرونده خودم که دقیقا چون افیسر اطلاعی از نحوه سابقه کاری د/NB/KAروسازها نداره اولش ترجمه برگه تشخیص صلاحیتی که خوددانشگاه سابقمون را مینویسه رد کرد.بعد هم با اینکه من تموم سابقه کارم را از بین الملل دانشگاه  گرفتم واز تک تک داروخانه هایی هم که کارمیکردم نامه گرفتم باز هم قبول نکرده.من نمیدونم بقیه دا*روسازها چی ارائه میدن؟!اخه رسمیتر از دانشگاه کجا میتونه باشه.خلاصه خوشبختانه ویزا امریکا اومده و گرنه حتما حتما حتما تا تا اخرش میرفتم.خلاصه ناراحتم وعصبانی از دست افیسر خنگ اروپایی که نمیتونم اشتباهش را بهش ثابت کنم و بایدبگیم اکی و پرونده را بگیریم وخداحافظ.

امااااااااااااااااااااااااخوشحالیم و خوشحال وخوشحال .

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :