my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

وین

یکشنبه 13 دی 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، کاروبار، 

تو فرودگاه وین روی یكی از نیمكتها ولو شده ام، خوشبختانه نیمكتهای مخصوص خوابیدن داره كه برای مسافرانی مثل من كه توقف طولانی دارن كاملا مناسبه، یكجورهایی از وین خوشم اومده و از شنیدن زبان المانی لذت میبرم،الان یك مرد مسافر ایرانی هم كمی اونطرفتر نشسته و داره با تلفن پشت سر دیگران حرف میزنه و مدام هم به طرفش میگه نگی بهش، قبلا عادت داشتم كلمه خاله زنك را برای اینجور مكالمات استفاده كنم اما الان بنظرم یكجور توهین به خانمهاست برای همین باید بگردم یك كلمه جانشین پیدا كنم، ماشاله چقدر حرف میزنه و چقدرپشت دیگران بد میگه، هاهاها، براتون بگم كه پرواز دیشب هم بد نبود فقط نتونستم بخوابم اما یكساعتی روی نیمكتهای اینجا بیهوش شدم كه همون كمك كرده سرحال بشم، چقدر این پروازتك نفره ام با پرواز پارسالم فرق داره، پارسال تمام پروازم از تهران تا نیویورك استرس داشتم و حالم خیلی بد بود ، بعد هم كه رسیدم عملا پدرم در اومدو واقعا اذیت شدم،اما حالا با اینكه دلتنگ راستین هستم خیلی خیلی ارومم .چون برسم ایران میان فرودگاه دنبالم و بعد هم خونه مادرشوهرم، این كجا و اون پرواز كه رفتم خوابگاه كجا.هاهاها حرفهای این مرده خنده داره، حسابی پرحرفه وواقعا مثل خان باجیهای قدیمه. میدونید خوشبختانه امسال سال خوبی بود، منظورم سال ٩٤ هست. نه اینكه همه اش قند و عسل باشه، نه، اما اتفاق بدی هم نیافتاد، ویك قسمتهاییش هم شیرین بودامیدوارم بقیه اش هم همینطور باشه، تو این چندماه پیش رو خیلی خیلی بهمراهی زمین و زمان احتیاج دارم. امیدوارم بتونم ادم زرنگی باشم و یكذره شم اقتصادی داشته باشم. راستی سال نو میلادی مبارك،  
خوب الان اومدم تو گیت ، حدود دو ساعت به پرواز مونده و از حالا دور و برم قیافه های ایرانی میبینم وصداهای ایرانی میشنوم هاهاها خوشبختانه هنوز ایرانی كلیپس دار ندیدم، اخه خارج از ایران اصلا كلیپس رسم نیست و دخترها یا موهاشون را باز میگذارن یا با كش ساده بالای سر میبندن، البته من درك میكنم باسنگینی روسری و مقنعه و گرمای كلیپس خیلی جواب میده.خوب هرچی هم به ایران نزدیكتر میشم وحجم كارها را بیشتردرنظر میگیرم بیشتر از قبل پشیمون میشم. ددلم میخواد كه از راستین بخوام جریمه را بده و زود تر بیاد اخه یكماه و بیست روز خیلیه، اما فکر میکنم نشه باید قوی و محکم باشم. البته قوی بودن برای این کارها کافی نیست و بیشتر به زرنگی و چشم و گوش باز احتیاج دارم. خداکنه بتونم از پس این کار بزرگ بربیام.
 


نظرات() 

اخرین پست سال دوم

پنجشنبه 10 دی 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، 

فکر کنم این اخرین پست امسالم از امریکا باشه. فردا این موقع تو هواپیما نشستم ومنتظر پرواز هستم. خیلی زود تموم شد. ترم سختی بود اما سه هفته استراحت و تفریح خستگیش را از تنم بیرون کرد. دو روز دیگه باز ایران هستم. کارها زیاد و ترسناک بنظر میرسه. و همسر هم که حدود دوماه دیگه میاد برای همین اصلا ذوقی برای رفتن ندارم. این اولین باره که از همسر برای این مدت طولانی دورم. هردو خیلی ناراحت و پشیمونیم که بلیطش را زودتر نگرفتیم. اما الان جریمه تعویض بلیط زیاده و نمی صرفه. راستی فردا نیمه شب سال تحویل میلادی هم هست و سال اینها نو میشه. تعطیلاتشون کم و کوتاه بود اما به ما خیلی خوش گذشت. احتمالا برم ایران کمتر عکس تو اینستا بگذارم ولی سعی میکنم هر از گاهی پست بنویسم و شما را از جالم باخبر کنم. دارم فکر میکنم حتی مدل دانشجو شدن من با بقیه فرق داره. هیچ دانشجویی در عرض دوسال اینهمه کشورش نرفته که من میرم . کمش خوبه اما الان که همه مشغول اماده شدن برای امتحان جامع هستند و من بار سفر بستم حسش خوب نیست. چمدونها هم که الان با دهن باز مملو از لباس خیره شدن به من. این سری قصد داشتیم سبکتر سفر کنیم قرار شد خیلی از وسایل را بگذاربم و فقط به اندازه نیاز چندماه لباس ببریم اما عملا دوستانی که چندسال اینجا هستند وقتی میفهمند کسی قراره بره فرصت را مغتنم می شمارند.کلا هر نفر دوچمدون بزرگ و یک چمدون کوچیک میتونه بار ببره. ولی اینبار فقط یک چمدون کوچیک و نصف بیشتر یک چمدون بزرگ با وسایل دوستمون پرشد. این دوست همون دوست بزرگواری هست که یکماه خونه اش بودیم و برای همین اصلا ایراد نداره. فقط حسابی چمدونها سنگین شده و میترسم اضافه بار بخوره و مجبور بشم تو فرودگاه دست تنها وسایل راتو چمدونهاجابجا کنم . از طرفی میخواهیم با مترو بریم فرودگاه و کمی سخته.جالبه از اونطرف هم میخواهیم بیاییم خانواده هاشون شروع میکنن به فرستادن وسیله و سبزی و لواشک و هله هوله و اونطرف هم همین برنامه را داریم .بیخیال مهم نیست. راستی نمرانم هم اومد دوتا A ویک b از اون درسه که خیلیها افتادند. خوبه بد نیست. پروازم طولانیه. عملا فردا که راه میافتم  صبح زود شنبه میرسم. شاید یک پست هم تو توقف طولانیم تو وین براتون نوشتم. خوب باید لباس بپوشم برم با راستین قرار دارم یک خریده که باید بکنم. موندم اونرا کجا جا بدم. 

نظرات() 

در حین کار

پنجشنبه 26 آذر 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، 

امروز سركارم، البته نصف روز، فردا همه روز و چون مسئول مربوطه پرسید جمعه هم میتونی بیایی خودم را لوس كردم و گفتم بعله، پس جمعه هم همه روز سركارم، خیلی هم خوب، هیچ گله و شكایتی هم ندارم، شنبه هم مهمونی شب یلدا خونه یكی از بچه ها دعوتیم البته پارتی اصلی چند شب بعدش هست که طبق معمول پولیه و نمیریم و مهم هم نیست، در عوض سه شنبه عصربرای مراسم كریسمس خونه یك امریكایی دعوت شدیم كه فکر کنم خیلی جالب باشه اما اگه راستین نتونه بیاد فكر كنم توی یك جمع بزرگ امریكایی تنها بودن و ارتباط گرفتن برام سخت باشه، اما از یكطرف هم كنجكاوم برم ببینم مراسمشون چه جوریه. خوب امروز نسبتا روز خلوتیه و من هم سرم به نوشتن برای شما گرمه، سری پیش سوغاتی خیلی كم خریدیم اما تقریبا برای هر خانواده یك چیزی گرفتیم، فامیل دماغ بالای من كلی ادا و اصول در اوردن و تصمیم گرفتم دیگه جز خواهر و مادر و پدرم برا هیچ كدوم چیزی نخرم اما در عوض خانواده همسركلی لطف و محبت برا اون یكذره كادو نشون داد، یكجورهایی تشویق شدیم باز هم البته در حد جیبمون كمی سوغاتی ببریم، خلاصه دوسه روزی را باید برای خرید سوغاتی برنامه بگذارم، احتمالا یكسر یكشنبه برم ای ك ا، شما چیزی نمیخواهید؟ :)))))
میدونید حالا كه دیگه چیزی نمونده تا برای بار دوم برگردم ایران كمی حسهام قاطی پاتی شده، از یكطرف احساس اینكه حسابی از بچه ها عقب می افتم و از طرف دیگه نگرانی كارهای ایران، شدیدا پشیمون شدیم كه بلیط راستین را برای نیمه دوم فوریه اكی كردیم، حدودا یكماه و بیست روز دیرتراز من میاد و خوب من ....................................................................... ادامه پست ٢٤ ساعت بعد، امروز پنجشنبه هست. سر كارم و تاحالا دفتر مت سنتر كاملا خلوت بوده، نه از دانشجوی خبری هست نه از معلم، پشیمونم چرا كتابی جیزی نیاوردم بخونم كه ساعت بهتر بگذره. بگذارید از دیروز بگم ، دیروز یك شاگرد جینی داشتم وسط درس یكهو و بی مقدمه پرسید دینت چیه ؟مسلمونی؟ برام عجیب بود چون ظاهر من اصلا به مسلموونها شباهت نداره و از اون مهمتر از خود سوال جا خوردم، گفتم چرا میپرسی. باز مصرانه پرسید. مسلمووونی؟ جوودی؟ دینت چیه؟ گفتم من ادم مذهبی نیستم چرا میپرسی؟ گفت چون دانشگاه ما مسلمووون زیاد داره و ترسناكه، بینهایت جا خوردم. چیزی نگفتم و اون هم سریع یك سوال درسی پرسید و برگشتیم به درس، وقتی رفت از بقیه معلمها پرسیدم شما متوجه سوالش شدید؟ اونها نشنیده بودند و خوب كلی نظردادند كه اینراجواب میدادی و فلان میگفتی و بهمان، خوب من نمیخوام بگم چرا جواب ندادم و چی باید میگفتم فقط برام عجیب و بشدت ناراحت كننده بود كه انقدر مردم عادی از مسلموونها میترسن، شما میدونید كه من اصلا ادم مذهبی نیستم اما ناراحت كننده هست كه ببینی چه موج عظیم ااااسلام هراسی راه افتاده. اصلا این بکنارقضیه بتصویب گذاشتن این قانون جدیده را بگو  كه كسانی كه تو پنج سال اخیر به ایران و عراااااق و شوریه سفر كرده اند باید برای اومدن به امریكا ویزا بگیرن. با اینكه در كل فرقی بحال من دانشجو نمیكنه اما اصل موضوع که همون شهروند درجه دوم شدن هست ناراحت كننده هست، بیخیال ولش كنید. دنبال بحث سی ا سی نریم.برگردیم سر خونه زندگی خودمون.
پی نوشت. یعنی بعد از تموم شدن این پست سه ساعت تموم. بی وقفه. دریغ از ده دقیقه استراحت شاگرد داشتم


نظرات() 

یادی از دوستان

چهارشنبه 25 آذر 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، 

فکر میکردم امتحانها تموم بشه حداقل روزی یکبار بیام و پست بگذارم. اما انگار با تموم شدن امتحانها رخوت و سکون هم خانه نشین مغزم شده. باز هم فکر میکردم سه هفته فاصله تا روز رفتنم خیلی زیاده و کلی برای خودم برنامه اموزشی تفریحی گردشی ساک جمع کنی داشتم اما وقتی دیدم امروز بجای برنامه رفتن به دانشگاه  شکستن طلسم باشگاه و بعد گشت و گذار تو خیابون و کمی خرید تا ساعت 2 ظهر خوابیدم و بعد هم فقط   کف اتاق ولو شدم و گشت و گذارم محدود به اینستا و تلگرام و فیس و وب شد فاتحه همه برنامه ریزیها برای این سه هفته که الان شده 2 هفته و نیم را خوندم. از جمله وب گردیها که بهم چسبید رفتن تو لیست پیوندهای وبلاگ خرمالوی سیاه بود. عین اینکه کنترل دست گرفته باشی. تو هر وبلاگ 1-2 دقیقه ای پست اولش را خوندم و بعد زدم دومی. به شما هم پیشنهاد میکنم. احتمالا بتونید تو لیست متنوع پیوندهاش یک وبلاگ مناسب روحیه اتون پیدا کنید. یادم میاد دوسال پیش که تازه وب زده بودم و شمار خواننده هام به بیست نمیرسید که ده تاش بازدید خودم از وب بود  یکی دوبار از خرمالوی سیاه خواستم منرا به لیست پیوندهاش اضافه کنه.خوب اضافه نکرد و الان با این گشت و گذار یاد این خاطره افتادم. البته اضافه کنم که دیگه دنبال اضافه شدن خواننده نیستم و خوشحالم خواننده های خوبی مثل شما دارم. حرف خواننده زدم یاد خواننده هایی افتادم که سال اول بهم سر میزدن و تو اوج ناامیدی من هم دم و سنگ صبورم بودند.بعضیهاشون دیگه اینجا سر نمی زنن اما یاد و خاطرشون همیشه بامن هست باران پاییزی نویسنده وبلاگ ذهن زیبا. کسی که بهش قول داده بودم یکروزی بیاد اون کنسرت ابی برم و حتما یکروزی بخاطر اون و یاد اون روزهای خاکستری میرم. علی عزیز نویسنده وبلاگ خاطرات خاموش . نویسنده وبلاگ اتاق سفید که تو ماههای رفتنم کامنت میگذاشت . نویسنده وبلاگ دفترچه یواشکی که اونهم وبلگش رابست و خیلی دلم میخواد بدونم الان چیکار میکنه.فرمولساز که هنوز مینویسه و وبلاگ معرکه ای هم داره  دوستانی هم بودن که گهگاهی کامنت میگذاشتن و دیگه نمیبینمشان. و دوستهای خیلی عزیزی که هنوز هستند . شماهایی که میخونید و هستید . ممنونم از همه شما. اسم نمیبرم چون زیادید و میترسم اسم کسی جابمونه شرمنده بشم. خوب از کجا به کجا رسیدم . فعلا خداحافظ یا خدافززززززززززززز اوووپس قرمه سبزیم سوخت 

نظرات() 

امتحان پایان ترم جهنمی

یکشنبه 22 آذر 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، درس و مشق خارجکی، 

به به سلام به دوستهای گلم. نمیدونید چقدر دلم برای اینجا و شماها تنگ شده بود. تموم روزهایی که امتحان داشتم پر پرمیزدم بیام اینجا مطلب بنویسم و موضوع هم تو مغزم جولان میداد اما کو وقت. یعنی این سری امتحانهای پایان ترم یکی از سختترین دوره های امتحانات پایان ترم بود. عملا شهید شدم. نه تنها من . اشک همه بچه ها در اومده  بود. همه امتحانات توی یک هفته. و حجم مطالب هم بینهایت سنگین و زیاد. هرچی هم میخوندی مگه تموم میشد. توسر و کله امون میزدیم تا دوره امون تموم بشه شاید باور نکنید امابرای  هر درس فقط حدودا 7-8 تا صفحه پشت و رو فرمول حفظ میکردیم و یاد میگرفتیم. شاید بپرسید مگه فرمولها را نمیدن؟ راستش در کل 4-5 تا مهم هاش را سر امتحان میدن ولی در واقع باید همش را بلد باشی. اخ اخ که امتحانات هم یکی از یکی سختتر. یعنی هر امتحانی میدادیم همه بچه ها میگفتند سختترین امتحان این دوره بود و بعد دوباره بعدی می اومد بدتراز قبلی. هی دلم میخواست تو اون دوران بیام بنویسم خاطره اش را ثبت کنم برای بعدهای خودم. نشد که نشد. حالا هم همچین دوره استراحت ریشه دوونده زیر پوستم که تموم حسهاو موضوعات پریده رفته. بذارید تا بحث درس و امتحانه یک مثال هم برای مقایسه این وسط بگذارم. گفته بودم که اینجا معدل خیلی مهمه و برای داشتن یک معدل خوب باید حداقل از سه تا درس هر ترم، دوتاش را A بگیریم و یکیش B+ حالا این جناب A یعنی چی؟ یعنی گرفتن 90 از 100 یا بعبارتی 18-20 از بیست و این خانم B هم یعنی 16-18 از 20 . وB+ هم یعنی همون 17 خودمون. پس میتونید حدس بزنید که وقتی میگن دانشگاههای خارج عین قیف هست به این خاطره. و بیشتر میتونید درک کنید که چرا اینجا باید اینقدر درس خوند چون فقط بحث پاس کردن درس نیست. خوب دوست جونها خیلی زود برمیگردم برای پست بعدی. راستی 6 تا کامنت خیلی خیلی خوب از شما دوستهای نازنینم دارم . همین امروز که میشه تا فردای شما جواب محبتتون را میدم. 

نظرات() 

هم خونه ای

سه شنبه 10 آذر 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، 

هرچی خواستم برم سر درس .نتونستم. گفتم اول بیام یکم باشماها حرف بزنم و برم. جالبه نمیشناسمتون اما دوستتون دارم و واقعا دلم برای حرف زدن باشماها تنگ میشه. امیدوارم هیچوقت یک اشنا اینجا را پیدا نکنه چون خودبخود دیگه ادم این احساس راحتی را نداره. خوب خبرها و اتفاقها،اول خوبهاش را بگم یا بدها؟
البته خبرنیست و بخشیش روزمره نویسی هست. بگذار با خاکستریهاشروع کنم. ای بابا اینطور که من گفتم خبر حالا میخوام روزانه هم بنویسم نمیتونم و میگم اینها که مهم نیست. ......یک مدته میخوام بیام از هم خونه ایهامون بگم نشده. یک  بخش از تعریفهایی که در مورد هم خونه ایهامون کردم باید تصحیح بشه. اینکه مثلا ظرفهای کثیفشون چند روز میمونه. و همیشه سر سینک کلی ظرف کثیف هست. البته نه اینکه خود ما هم بلافاصله بشوریم. اما خوب روز بعد دیگه میشوریم. عملا همیشه یادشون میره اشغالها را ببرن و هربار میگم مهم نیست من که میرم پایین میبرم. نه نه. راستش اینها قبلا هم بود اما برام مهم نبود تا چند وقت پیش که بعضی رفتارها را از دختره دیدم. راستش برنامه تمیز کردنی که قرار بود هرهفته باشه کامل بهم خورده و گهگاه هرکی تونست تمیز میکنه. چندوقت پیش خونه خیلی کثیف بود به دختره گفتم میخوام اخر هفته خونه را تمیز کنم. از اتفاق اخر هفته تمام وقت بیرون بودیم. اون هفته قرار بود یکی از دوستانشون بیاد ده روزی پیش ما باشه. خلاصه یک شب که تازه از دانشگاه برگشته بودم گفت ممکنه خونه را تمیز کنی. من هم مثل خنگهادیدم خودم قبلاگفتم میخواستم تمیز کنم گفتم اینها تعارف ندارن گفتم باشه. شروع کردم به تمیز کردن اما دریغ از اینکه یک ذره بیاد کمک. خلاصه رفت تو اتاقش و تا تموم نشد نیومد بیرون و فقط اخر دست گفت ممنون.خوب این را گذاشتم به پای اختلاف فرهنگیمون.خلاصه اون روز یکم از پررو بودنش و ملاحظه کردن خودم حرصم گرفت. مهمونشون که رفت . این اخر هفته به راستین گفتند ما میخواهیم خونه را برای کریسمس تمیز کنیم و یکشنبه روز تمیز کاری. راستین هم گفت باشه. من چون درس داشتم تو اتاق موندم اما متوجه شدم خانم دختر هم رفت رو مبل نشست و شروع به نظارت کردواصلا دست به کار نزد. اقا پسر هم که بیشتر ول ول میگشت و عملا بیشترتمیزکاری بعلاوه یکعالمه ظرف کثیفشون را راستین شست. کف خونه را هم با محلول وایتکس و همه کاره و اب تی کشید.من از اینکه عملا راستین داشت همه کارها را میکرد حرص میخورئم اما راستین گفت ایراد نداره بعد که اومد تو اتاق خانم دختر بلند بلند گفت اینجا چسبناکه و شروع کرد غرغر کردن و با کلی غر و سر وصدا دوباره تی زد. یکی دوبار خواستم برم بیرون یک چیزی بگم. اما راستین گفت مهم نیست محل نگذار. البته خود من هم ادمی نیستم که بتونم تو این جور مواقع درست حرف بزنم و بدتر ساده بازی دز می اوردم حریمها هم شکسته میشد.  اما این دوتا اتفاق باعث شد حسم نسبت بهشون عوض بشه.بخصوص که راستین بعد ساعتها شستن ظرفها با اب سرد(اون روز شانس اب گرم نداشتیم)شدید سرما خورده . جالبه همخونه ایهامون اصرار دارن از ایران که اومدیم باز بریم هم خونه اشون بشیم. امیدوارم اون موقع یک خونه استودیو پیدا کنیم و مجبور نشیم باز اتاق بگیریم.البته شنیدم هم خونه ای شدن مشکلات خیلی بزرگتر از اینها داره اما دیگه حسم برای هم خونه شدن باهاشون خوب نیست. امیدوارم تا قبل رفتن رفتارشون باعث بشه از دلم دربیاد. ارزو میکنم خیلی زود این وضعیت خونه بدوشی ما هم تموم بشه اوف چقدر حرفهای خاله زنکی نوشتم. اما دیگه نوشتم . پاکشون نمیکنم. ...... اسمان خاله زنک میشود . بچه ها میشه این را داشته باشید بعدا بیام خبر خوبها را بنویسم؟ عذاب وجدان درس گرفتم

نظرات() 

دلشوره

چهارشنبه 4 آذر 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، 

پست قبل را که مینوشتم سرشار از ارامش بودم برنامه داشتم و میدونستم قراره چه اتفاقهایی بیافته. از دیروز که همه چیز عوض شده و در عین حال هیچی معلوم نیست پاک دلشوره افتاده به جونم. یعنی الان بجای درس خوندن دارم راه می افتم برم دانشگاه بقیه پرس و جو با یک دل که توش رخت میشورن.  بله خدمتتون عارضم که دیروز که با مسئول اینترنشنالها حرف زدم گفتند میتونی ترم را مرخصی بگیری اما حتما باید برای ترم تابستون که اوایل می شروع میشه ثبت نام کنی. و نمیتونی همیتطوری وسطهای جولای برگردی و تا ترم پاییز سال بعد صبر کنی. مگه اینکه بری و دوباره درخواست ویزا بدی.البته ایشون نمیگن که چون سویس وسط تحصیل غیر فعال میشه اینکار ریسکی هست میپرسی میگن بله ریسکی هست. یعنی کلا مدلش اینطوریه که فقط به سوال جواب میده. حالا بیخیال. حالا این یعنی چی. یعنی من باید بعد امتحانهام سریع برم تا از اون ور سریع برگردم . یعنی امتحان جامع هیچی. پس باید برم اون را هم کنسل کنم. البته هنوز یکی دوسوال دارم باید برم از مسئول اینترنشنال بپرسم. خلاصه زودتر رفتن من باعث میشه باز تنها و بدون راستین سفر کنم. چون اولا قرارداد خونه امون تا وسطهای فوریه هست. ثانیا راستین احساس تعهد کاری داره و نمیتونه صاحب کارش را تو اوج کار ول کنه بیاد. بلیط نگرفتم. نمیدونم کی اماده رفتن میشم. از بچه های ترم یک هوا عقب می افتم. هول امتحان جامع که عقب می افته هم هست. پارسال ترم تابستون هیچ درسی تو رشته ما به حد نصاب نفرات نرسید و تشکیل نشد. امسال باید و حتما و حتما و حتما ترم تابستون کلاس داشته باشم وگرنه سویسم غیر فعال میشه و حق ورود به امریکا را از دست میدم. باید تو این فاصله بگردم شده حتی یک کلاس زبان شرکت کنم. از اون طرف میخواستم 5000 دلار را بعدا بدم میدونم موقع ثبت نام ترم تابستون که ژانویه هست اگه تسویه نکرده باشی ثبت نام انجام نمیشه. باید یک فکری هم بحال اون بکنم.که خدای نکرده ثبت نامم کنسل نشه. یعنی حسرت یک زندگی اروم و با ثبات را دارم. همه عین ادم دانشجو هستند و درس میخونن . من هم همیشه دنبال رویاهام میدوم و  کلی استرس دارم. از اون طرف کارهای ایران هم هست که دلم نمیخواد همینطوری تمومش کنم و بیام . اخ . جدی چرا این روزگار اینقدر دیر اینقدر دیر و موقعی که همه برنامه های ادم عوض میشه ادم را به دلخواهش میرسونه. بیخیال درس دارم یکعالللللللمهدلم شور میزنه  و باید برم پاشم ار مسئول اینترنشنال دوسه تا سوال راجع به ترم تابستون بکنم . اداره بیمه هم برم بیمه هامون را تمدید کنم.و بپرم سر درس.

نظرات() 

سه مرحله

جمعه 29 آبان 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، درس و مشق خارجکی، 

درسته که تموم تاریخهامون فرنگی شده اما من هنوز به تقویم رومیزی ایرانی وفادارم و تاریخها را توی تقویم ایرانی یادداشت میکنم. البته اعتراف میکنم که خیلی اوقات هم تاریخ ایران از دستم میره و نمیدونم الان کدوم ماه ایرانی هستیم. اما باز هم لذت بودن تقویم ایرانی روی میز خیلی بیشتر از تقویم فرنگی هست.این چند روز بیشتر بهش چسبیدم  تا بتونم درست و حسابی برنامه ریزی کنم و حس بگیرم :))خوب .امروز 30 ابان هست و از حالا امریکای امسالمون به سه بخش تقسیم میشه. یک بخش از امروز تا 20 اذر که بخش درس خوندن نیمچه فشرده هست. 10 یک امتحان میان ترم و 16 18 و20 اذر سه تا امتحان پایان ترم دارم. جوووون به اینهمه درس (قیافه کج و معوج) دومین بخش از 20 اذر شروع میشه تا 2 بهمن که امتحان جامع دارم  احتمالا یک برنامه تفریحی اولش و بعد هم دوباره درس و سومی هم از 2 بهمن تا 29 بهمن که روز پروازمون به ایران هست و صددرصد یک برنامه بدوبدوی تقسیم کردن وسایل و ساک بستن و بقیه را تو انبار چیدن و خونه را تحویل دادن و شووووووووت پروااااااز. اره چاره ای نیست باید یک ترم مرخصی بگیرم. البته هنوز کارهاش را شروع نکردم و یکمی استرس اون هم هست. اما تو همین هفته تمومش میکنم. قبلا حس بدی داشتم که قراره درس را نیمه تموم بگذارم اما الان روز بروز حس بهتری دارم که نیمه دوم ایرانم. راستش مساله کاری ایرانم مساله مهمی هست که دیگه کاملا وقتش رسیده حل بشه. حتی اینطوری خیلی بهتره چون دقیقا تکلیف و برناممون مشخص میشه و میتونیم رو روند اون برای ایندمون برنامه بریزیم. درواقع این فرصت پنج ماهه مشخص میکنه که دفعه بعد که اومدیم اینجا چندسال پشت هم موندگاریم یا احتیاج هست که مرتب رفت و اومد داشته باشیم. حتی میتونه روی رفتن من رو پروسه پی اچ دی یا ا پی تی هم تاثیر بگذاره. خوب برای همینه که هیجان برگشت و سروسامون دادنش را دارم. راستی امسال من خیلی از جنبه مالی زندگیمون حرف نزدم. خوب امسال تا اینجای کار 5000دلار هنوز به دانشگاه بدهکارم. پولش را هم نداریم بدیم . یعنی باید بگیم از ذخیره پولی که دیگه کفگیرش به ته دیگ رسیده بفرستند که ترجیح میدیم کمی پول هم ایران داشته باشیم. میخوام از دانشگاه بخوام قبول کنه بدهیم را ترم دیگه بدم . امیدوارم قبول کنه. باور میکنید فکر حساب کتاب را میکنم مخم سووووت میکشه. واقعا نمیدونم این 5000 تا و هزینه ترم اخر که 13000 دلار ناقابل دیگه هست را چطوری جور کنیم. و بعدش چی میشه؟ بیخیال قرار شده فکر موضوعات خیلی دور را نکنم. خوب این هم از زندگی من. برم که مرحله اول یعنی درس خوندن نیمچه فشرده را از ساعت 12 ظهر جمعه بوقت محلی شروع کنم. اوه اوه اوه درس خوندن را بگوووووووووو



چندساعت بعد: ظاهرا نمیشه اصلا رو زندگی حساب کرد. به ما هم نیومده کمی حس خوب داشته باشیم. وضعیت کارراستین ثبات نداره. ناراحتم. خیلی.
وای چقدر حس بدیه احساس میکنم یکهو پشتمون خالی شد.

نظرات() 

مرخصی

سه شنبه 26 آبان 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، غرانه، 

زندگی مثل همیشه پیش میره. درس و کلاس و کاروگهگاه تفریح. حرفها و نگرانیها هم همون مسایل همیشگی. هیچ کارخاصی ندارم اما اکثرا وقت کم میارم و فرصت نمیکنم به خیلی از کارها برسم. نه خونه داری دزست و حسابی به این شکل که  حتی تنبلیم میشه یک وعده غذا دزست کنم. نه ورزش که از اول ترم نیت کرده بودم برم باشگاه دانشگاه و هرروز فقط این نیت تکرار میشه و حتی نه  درست و حسابی درس خوندن. یک خمودی و کسلی طولانی. اگه اینبار قرص مرصهای مکمل همراهم نبود ربطش میدادم به کمبود اهن یا ویتامین د. اما اینسری میدونم مشکل از اینجا نیست و خود خود تنبلی هست  که با رفت و امد اجباری  هرروزه دانشگاه و کلاس و کار این تنبلی به شکل ولو شدن و موبایل بدست بودن تو تنها ساعتهای موجودی که خونه هستم خودش را نشون میده. بگذریم که امتحانهای پایان ترم با سرعت داره نزدیک میشه و اگه تکون نخورم با یک حجم جبران نشدنی از درس خوندن روبرو میشم. بهمون نسبت نزدیک شدن امتحانها یعنی نزدیک شدن پایان ترم و هجوم نگرانیهای جدید در مورد ترم دیگه و مرخصی تحصیلی.یکجورهایی هیچی راجع بهش نمیدونم و مسئول دانشجوهای اینترنشنال ما هم کمی سختگیر هست. اینطوری بگم سعی کردم از تو سایت دانشگاه در بیارم که ایا  تنها راه مرخصی گرفتن مرخصی پزشکی هست؟ و مراحلش چیه که چیزی پیدا نکردم. حالا میترسم برم این سوال را بپرسم و این وسط سوال کنه خب مریضیت چیه ویا ارجاعم بده به بخش پزشکی اینجا و یا سوالهای پیش بینی نشده. حتی نمیدونم چه مدارکی لازمه و خلاصه جدیدا فکرم را در گیر کرده.حتما باید حلش کنم. چاره ای نیست. یک ترم مرخصی را لازم دارم. امیدوارم پروسه راحتی باشه و اذیتم نکنه. همین دیگه.

نظرات() 

از همه چی

دوشنبه 18 آبان 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، درس و مشق خارجکی، زشت وزیبا، 

هوا هنوز خیلی خوبه. انگار نه انگار که وارد نوامبر شدیم. اکثر روزها یک کت پاییزی یا یک ژاکت برای بیرون رفتن کافیه. زمستون اینجا خوب نیست و سرماش اذیت میکنه. ظاهرا پارسال هم نورعلی نور بوده و سرماش بی سابقه بوده.برای همین این هوا خیلی میچسبه. همین الان اب و هوا را چک کردم و فکر کنم یواش یواش تو این هفته هوا زیر ده درجه هم برسه.بازم خوبه تا موقعی که زیر منهای ده نرفته :) از محله امون اصلا راضی نیستم. دقیقا حکم دیوونه خونه را داره. غیر از شنبه ها که محله کمی ارومتر میشه بشدت الودگی صوتی داره. صدای بوووق قطع نمیشه و ما هم به این صدا عادت نمیکنیم. غیر از اون کارواش اتوبوسهای مدرسه جلوی خونمون هست که صدای پمپش به این صداها اضافه میشه. این محله به امن بودنش معروفه . درست .واقعا محله بچه هاست و همیشه چندتا بچه مشغول بازی تو خیابون هستند اما من دیگه سراغ این محل نمیام. غیر از الودگی صوتی تو این محل از دیدن خیلی از اداب و رسوم امریکایی که دوستش داریم محرومیم. مثل دیدن مردمی که حال و احوال میپرسن و هرچه امریکایی تر هستن این رسم قویتره. یا تزیین خونه ها برای هالوین و احتمالا برای کریسمس اینده .یا حتی زیبایی خونه ها و اهمیت دادن به زیبا کردن نیمچه باغچه جلوی خونه اشون.تو محله قبلی ما حتی قاشق زنی بچه ها تو هالوین را هم دیدیم که خیلی حس خوبی داشت. اما اینجا اصلا اصلا خبری نیست.حتی روح و حال و هواش هم از اینجا رد نمیشه. من هم تو اوج امتحانها بودم و اصلا فرصت نکردم برم محله های دیگه قدم بزنم. برای رژه هالوین هم که بیرون رفتیم فراموش کردیم موبایل یا دوربین ببریم و برای همین امسال کاملا بی عکس موندیم:( راستش خیلی ذوق داشتم امسال باز هم کلی عکس هالوینی بگیرم و برای شما تو اینستا بذارم.  اما جور نشد که نشد. حتی غیر از روزی که رفتیم خارج از شهر هنوز فرصت نشده یک دل سیر از برگ ریزون پاییز لذت ببرم. حالا دوسه روزی تو این هفته وقت ازاد دارم. احتمالا یا یک پارک برم یا محله زیبای قبلی برای شنیدن صدای خش خش برگها.(حیف که پارسال خیلی به ما سخت گذشت و الان که میریم سمت اون محل کمی دلم میگیره ) خوب امروز 9 نوامبر هست و تا چهارهفته دیگه امتحانهای پایان ترم هم سر میرسه و بعد ترم تمام. اینجا تو طول ترم انقدر امتحان داری و مشغول درس هستی که ترم خیلی سریع و البته سنگین میگذره. تازه این هفته بعداز دوسه هفته فشرده بودن امتحانها کمی وقت برای خودم دارم و نشستم سر وبلاگ. حتی دیشب تا اخر وقت داشتم رو امتحان میان ترمی که باید امروز جوابهاش را برای استاد ایمیل کنیم کار میکردم که خوشبختانه دیشب تموم شد و با اینکه استاد وقت را تا فردا عصر تمدید کرده اما من دیشب تمومش کردم. امتحانهای اینطوری برخلاف اینکه بنظر میرسه راحتتر هست اما زمان بره و گاها سخت تر. مثلا این امتحان 4 سواله است با 25% از نمره کل.فقط  یک سوالش دقیقا 3 روزتمام برای کامل کردنش وقت برد.تازه من کاملا من مسلط بودم به سوال و میدونستم راه حل چیه و گرنه معلوم نبود چقدر وقت میبرد. یاد این افتادم که هنوز راجع به جواب یکی از این سوالها مطمئن نیستم و بهتره از این تمدید وقت استفاده کنم و بیشتر روش کار کنم.قبلا هم گفتم که نمره و معدل اینجا خیلی مهمه و برای همین کامل بودن جوابها اهمیت داره. 
یکی از بچه ها از من پرسیده بود اینجا تقلب هم میکنن؟ راستش تو امتحانهایی که تو خوددانشگاه گرفته میشه نه. دانشگاه خیلی رو تقلب حساسه. اما تو اینجور امتحانها که تو خونه هست. هندیها ظاهرا گروهی کار میکنن و استادها هم خیلی شاکی میشن اما چون 90% یا حتی بیشترجمعیت کلاسها هندی هستند کاری نمی تونن بکنن و فقط تذکر میدن. باز یکی از بچه ها پرسیده بود تو چرا باهاشون دوست نمیشی. میدونید دوست هستم اما بااینکه ظاهرا باتو دوست هستن اما عملا هوای همدیگه را بیشتر دارن و خیلی راحت تو هندی نیستی مثلا برای اون امتحان سخته من میدونستم نمونه سوالهای سالهای قبل از دانشجوهای هندی سالهای قبل به جدیدیها منتقل میشه. به هرکسی رسیدم ازش خواستم اگه سوالها به دستش رسید به من هم بده. همه میگن باشه اما تو عمل نه و دقیقا لحظه قبل امتحان که داشتن سوالها را با هم کار میکردن متوجه شدم که حسابی لجم گرفت و کفری شدم. درسته هندیها ظاهرا ساده و خاکی بنظر میرسن اما خیلی خیلی گروهی کار میکنن و درواقع کمک کننده هندی هستند نه نژادهای دیگه. حتی بچه های چینی معتقدند که استادهای هندی هم تفاوت قائل میشن و به دانشجوهای هندیشون بیشتر اهمیت میدن. یا دوستهای ایرانیمون که سالهاست سابقه کار تو این مملکت را  دارند معتقدند هندیها خیلی بدجنس هستند و تاحالا خیلی اذیتشون کردند. من هنوز خودم به این نتیجه نرسیدم. اما اینکه بدونی نمونه سوال دارند و باوجود اینکه ازشون میخواهی اما تورو خودشون نمیارن حس خوبی نمیده. بهرحال امیدوارم این حرف درست نباشه. اوه اوه راستی یک چیز دیگه هم که اینجا دیدم و برام عجیب بوده دیدن حس و حال رقابت سر نمره هست. دقیقا یاد روزهای دبیرستان میافتم که البته اون زمان دبیرستان من یکی از تاپهای تهران بود. رقابت تا حدی شدید بود که در مورد منابع درسی یا ساعتهای درس خوندن هم چیزی نمیگفتن و به بغل دستیشون بچشم یک رقیب بالقوه کنکور نگاه میکردن.اینجا هم بعضی بچه ها منرا یاد اون خاطرات می اندازن البته نه به اون شدت اما به تو به چشم رقیب برای گرفتن پوزیشن کاری نگاه میکنن. خوشحالم که خودم این اخلاق را ندارم. خوشحال میشم نظر شما دوستهای خوبم که سابقه کار یا زندگی با هندیها را دارید بدونم.فکر کنم بهتره پست را همین جا تموم کنم و بجاش تواین هفته که کمی وقتم ازادتره دوباره بیام بنویسم.

نظرات() 

این ترم

پنجشنبه 7 آبان 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، درس و مشق خارجکی، 

ترم سنگینیه. یاد اولین ترمم می افتم که توی کلاسها دست و پا میزدم تا هرچه بیشتر مطلب بگیرم. این ترم هم همینطوره. همیشه تو درسهای فهمیدنی عالی بودم اما اینجا با زبانی که کامل نیست  فقط تو حسرت کسانی هستم که زبان  انگلیسی زبان اولشون هست یا هندیها  که کاملا مسلطند. درس خوندن سخته و سختتر خوندنش به زبانی دیگه هست. بعضی اوقات که درسی را خوب جلو میرم طبیعتا کلی احساس اعتمادبه نفس و غرور دارم و خودم  را تو یک جایگاه خوب  تصور میکنم. گاها هم مثل این چند وقته پاک از خودم ناامید میشم. میبینم تو کلاسها پدرم در میاد تا 70-80% مطلب را دست و پاشکسته بفهمم. مطلبی که اگه به زبان فارسی بود  صددرصد تو همون کلاس میفهمیدم اما حالا بزور جزوه و درس خوندن نصفه و نیمه تو ذهنم جای میگیرد. تو درس فیزیکال فارماسی بد نیستم. شاید چون محاسبات داره دانش ریاضیم بکمکم میاد. اخ اخ دوشنبه امتحانش را داریم .درس فارماکوکینتیک درس شیرینی هست. اما معلم امریکایی زبانش بااینکه خوب درس میده اما بینهایت تند حرف میزنه و فهمیدن درس را برام سخت کرده. امتحاناتش هم محاسبات داره هم نوشتنی و سخته. مثلا همین الان سوالهای امتحان میان ترمش را برامون ایمیل کرده نگاهش کردم اما واقعا نمیدونم باید از کجا شروع کنم. امتحانش 10 روز دیگه هست اما چون همزمان امتحان فیزیکال هم دارم میترسم وقت کم بیارم . سومین درس هم انالیز یا همون روشهای تجزیه دستگاهی هست. با یک معلم افتضاح و درسی افتضاحتر. امتحانش هفته پیش بود که خراب کردم. خیلی از بچه ها خراب کردن....... نمیدونم چرا اینها را نوشتم. میدونید بچه ها چندوقت پیش راستین ازم پرسید دوست نداشتی الان تو ایران یک داروخانه خوب داشتی یک خونه بالاشهر و زندگی خوب . جواب دادم فرصت زندگی کردن تو ایران را میتونم همیشه داشته باشم اما باید از این فرصتی که داریم برای ساخت زندگیمون تو اینجا کمک بگیریم. جواب خوبی بود هردومون قانع شدیم. اما دوسه روزی هست دارم فکر میکنم واقعا برای اینهمه زحمت و سختی که الان برای درس خوندن اینجا داریم جواب هم میگیریم؟ یعنی واقعا اینده خوبی میشه اینجا ساخت؟ اوف که دوباره این فکرها ریخته روسرم. خستگی درس و کلاسها و ناامیدی از روندشان افکاررا پررنگتر هم کرده . واقعا ترم سنگینیه.جدی نگران ترم و نمراتم هستم. اصلا نمیدونم بااین وضع پذیرش پی اچ دی بهم میدن؟ یا از اون مهمتر واقعا حوصله دارم این پروسه درس خوندن را برای 3-4 سال دیگه هم ادامه بدم......اوف...... خوب یکم هم از راستین بگم. خوشبختانه شرایط کاریش خوب پیش میره. بتازگی مدیریت یک فروشگاه بزرگ را بهش دادند.  فکر میکنم در حد کار جنرال پیشرفت خوبی باشه. ....... براتون از خانوادم که برای دیدن برادرم کانادا رفتند هم بگم. خانوادم دوسال پیش یک سفر چندکشور اروپایی هم رفته بودند. حالا فکر نکنید خیلی تیشان فیشان هستند. دوتا کارمند بازنشسته اند. خلاصه امسال که رفتند کانادا حسابی تو ذوقشون خورده. قبلا کسی بهشون گفته بود کانادا از المان قشنگتره .اصلا بگذارید اینطور بگم عجیب غربت زده شدن. و بشدت دلتنگ ایران. قبلا سفر اروپاشون دوماه طول کشیده بود و هرروز زنگ میزدیم شاد و خوش و خرم بودند اما اینبار معلوم نیست چرا بنده خداها بدجورحس غربت پیدا کردند. و فقط بخاطر برادرم و خانواده اش و نوه عزیزتر از جونشون میخواهند سه ماه کامل بمونند. این وسط تازه غصه وضع زندگی من و برادرم را هم میخورند که ببین چه زندگی برای خودتون ساختید و همش درس و این هم وضع زندگیهاتونه. نمیدونم. شاید هم راست میگند. ادم واقعا نمیدونه چی بگه. از یکطزف ایران با اون فضای غم و مردم همیشه عصبانی و غمگینش و مشکلات اجتماعیش. اینطرف هم سختیها و کوه موانعی که باید رد کرد....... خوب برم که بجای درس خوندن باز نشستم به تایپ کردن. راستی دوستهای خوبم هنوز 6 تا کامنت از پست قبل موندهکه جواب ندادم. میبخشید.  لابلای درس  یکی یکی جواب میدم:)

نظرات() 

همخونه

شنبه 25 مهر 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، پندهای اسمونی اونور ابی، 

راستین تو اشپزخونه هست و درحین درست کردن کتلت مشغول گپ زدن با همخونه ایهای مجارمون هست.  بهتره بگم همنشینهای دوست داشتنیمون. واقعا خوشحالم که خوش شانس بودیم و با این بچه ها هم خونه شدیم. دختر و پسری که مدام درحال شوخی کردن و خندیدن هستند. سربسر همدیگه میگذارند و از شوخی با هم لذت میبرند. راستین که حسابی باهاشون بخصوص پسر مجار رفیق شده و اون هم یکپای شوخی و خنده هاشون هست. من هم گهگاه مشارکت میکنم. شاید به این خاطر که حتی به زبان خودمون هم فقط با کسانی که خیلی باهاشون صمیمی هستم شوخی میکنم و اکثرافقط با خندیدن همراهی میکنم.زبان انگلیسی هم که مزید بر علت شده. برام خیلی جالبه که راستین با دایره لغات محدود راحت تو بحثها شرکت میکنه و پابپاشون جلو میره.البته صادقانه خودمحاوره  دایره لغات محدودی دارد و حتی استادهای امریکاییمون هم از کلمات اکادمیک تو صحبتشون استفاده نمیکنن.برعکس بعضی از استادهای غیر امریکایی:)  خوب برگردیم سر بحث.چند روز پیش بچه ها پیشنهاد سفر به نیاگارا را دادند. من گفتم بخاطر درس و دانشگاه نمیتونم بیام و اونها گفتند پس اگه ناراحت نمیشی ما راستین را میبریم. البته قرار نیست راستین بره اما من خوشحالم که حتی تو جامعه انگلیسی زبان هم روابط عمومی اون خوب و قوی هست. خوب بگذارید کمی از بقیه خصوصیات هم خونه ایهامون بگم. تمیز هستند و به تمیزی محل زندگیشون اهمیت میدن. بدون هیچ توضیحی فقط از وسایل خودشون استفاده میکنن.حتی موادغذایی. ما یکبار اونها را بصرف ناهار دعوت کردیم. پیتزا مدل ایرانی پختیم. خیلی خوششون اومد و به هفته نخورده سریع خودشون را موظف دونستند و یک شب ما را به پاستا دعوت کردند. میدونید منظورم چیه؟ یکجور قدردان و وظیفه شناسن.البته الان اکثر اوقات مقداری از غذاها برای چشیدن یا یک لقمه سبک بهم دیگه تعارف میشه دیگه براتون بگم که عصرها که دختر همسایه از سرکارمیاد بعد از کمی شوخی و خنده با پسر شوخ همسایه میرن سراغ اشپزی. غذاهاشون خیلی سریع اماده میشه و خیلی هم خوشمزه هست.یکبار دختر اشپزی میکنه یکبار پسر. اکثرا گوشت مرغ یا چیزهای دیگه را تفت میدن و با نوعی سس خوشمزه که از خامه ترش تهیه میشه سرو میکنن.شبها تا دیروقت بیدار نیستن وصبحها هم معمولی بیدارمیشن جالبه بدونید که این دوستان با ویزای توریستی اینجا هستند و قراره هرسه ماه از کشور خارج بشن دوباره ویزا بگیرن و برگردن. بااینحال وسایل کاملی برای اتاقشون خریدن. و حتی کار میکنن. مطمئنم بزودی راهی برای موندن هم پیدا میکنن. امروز از همخونه ایهامون نوشتم چون برای بعضی از بچه ها جالب بود تا بیشتر با فرهنگ اینطرفی ها و البته تو این مورد اروپاییها اشنا بشن. هرچند هیچوقت نمیشه از یک نفرراجع به یک جامعه قضاوت کرد. دیگه چیزی بذهنم نمیرسه. روز خوبی داشته باشید

نظرات() 

سروصدا

پنجشنبه 16 مهر 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، زشت وزیبا، 

امروز خونه  بودم تصمیم دارم این 3-4 روز اخر هفته را درس بخونم تا عقب موندگی درسیم را جبران کنم وبرای امتحانهای میان ترم که هفته دیگه داریم و به همین زودی سر و کله اشون پیدا شده اماده بشم. باورم نمیشه که بهمین زودی ترم نصفه داره میشه. امتحانهای پایان ترم هم اوایل دسامبر هست و همونطور که قبلا گفتم امتحان جامع 22 ژانویه است. این هفته بخشی از مدارک پذیرش پی اچ دی را هم تحویل دادم. خیلی راحت و سریع انجام شد. فقط مونده رکامندیشنها که بایداز رییس دپارتمان بپرسم که همون قبلیها قابل قبوله یا باید جدید بگیرم. اما راستش راستین خیلی مطمئن نیست که رفتن به  پی اچ دی درست ترین کار باشه. خودم هم احساس میکنم چشمهام را یکم بستم و چون این راه کم استرس ترینه انتخابش کردم. حقیقتش بااینکه دارم اقدام میکنم اما نمیدونم باید چیکار کرد و امیدم  به زمانه که کمی مسائل را حل کند. بیشترتون میدونید که من ترم دوم امسال ناچارم برگردم و همین مساله نمیگذاره روال طبیعی (بوق نزن اقا بوق نزن)را طی کنم وچون وسط مراحل درس و کار پیدا کردن وقفه میافته میترسم نتونم کار پیدا کنم و برای همین میرم سمت پی اچ دی که ویزامون را از دست ندیم.  . خوب دیگه براتون بگم که امشب  کنسرت رعنا *منصوره. بدم نمیومد برم اما نه خیلی زیاد وترجیح دادیم بگذاریم برای سال دیگه. قبلا هم گفتم که تو نیویورک روزی نیست که حداقل یک برنامه نباشه. مثلا همین امشب همزمان کنسرت ریکی مار*تین هم هست و یک عده از بچه ها اینجا میرن. تازه برنامه شب جمعه  هم برقراره و خیلی برنامه های دیگه. اما خوب با درس و مشق کسی نمیتونه همه برنامه ها را شرکت کنه و بهتره گزینشی عمل کنه. خلاصه نیویورک برای این چیزها بهشته اما هنوز هم من ارامش ایالتهای دیگه را برای زندگی ایندم بیشتر میپسندم.کلا کسانی که زندگی نیویورکی را تجربه میکنن دوقسمت میشن یا خیلی خیلی دوستش دارن و لذت میبرن یا مثل ما اینجا را شلوغ و پرهیاهو میبینن و از خونه های اپارتمانی کوچیک و قدیمیش بیزارن و زندگی به سبک امریکایی یعنی خونه های ویلایی با حیاطهای بزرگ را میپسندن هرچند حالا حالا اینجا تشریف داریم.(صدای بلندگو هم اضافه شد )  راستی تا یادم نرفته دوست دارم یک توضیح کوچیک راجع به نیویورک بدم. نیویورک یک شهر بزرگ هست که به پنج تا محله تقسیم شده. منهتن. بروکلین. کویینز. برانکس و استتن ایلند. پس منهتن را جدا از نیویورک در نظر نگیرید. مثلا ما خونه امون بروکلین هست و محل کار راستین منهتنه. درست مثل رفتن از غرب تهران به تجریش. خوب بریم سر حرف بعدی. اقا این منطقه که امسال ما خونه گرفتیم و شامل چهارپنج تا خیابون و کوچه است. یعنی در واقع نخودمنطقه یا همون محله خودمون حساب میشه بااینکه امنیت خیلی خوبی داره اما واقعا از لحاظ سر وصدا دیوونه کننده است. من همیشه سکوت و ارامش منطقه های مسکونی نیویورک را تحسین میکردم اما بطرز وحشتناکی این قسمت که بورو پارک نام داره سر وصداش رو مخه. باورکنید از صبح تا حالا اینها دارن یکسره بوق میزنن . تازه غیر از اون انواع واقسام سر وصدای دستگاههای مختلف هم هست. واقعا موندم چطوری سالها میتونن بااینهمه الودگی صوتی زندگی کنند . خوب برای امروز بسه. من برم سراغ مشقهام هرچند با صدای این بوقهای ممتد نمیتونم تمرکز کنم. پلیز پیشنهاد کتابخونه دانشگاه را ندید که من ادمش نیستم:))

نظرات() 

اهمیت زبان

پنجشنبه 9 مهر 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:پندهای اسمونی اونور ابی، روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، درس و مشق خارجکی، نگاه اول، 

سلام دوستهای گلم. اول از همه میخوام بابت کامنتهاتون تشکر کنم. واقعا خوشحالم که دوستهای خوبی مثل شما دارم. شاید باورنکنید اما واقعا و از ته دل تک تک شما را دوست دارم. خوب بریم سر پست. دیروز اولین امتحان میان ترم را دادم. خوب بود. جالبه که نمره این امتحان 10% فاینال حساب میشه و موندم با این حساب چندتا امتحان دیگه باید بدیم. حالا خوشبختانه دوتا درس دیگه فقط دوتا امتحان دارن یکی میان  ترم. یکی پایان ترم. اهااان . تاریخ امتحان جامعمون هم مشخص شد. 22 ژانویه. عملا گند زده شد به تعطیلات کریسمس. اما مهم نیست. فقط همین یکباره و چون نمره اش برای گرفتن پذیرش پی اچ دی مهمه باید خوب درس بخونم. اصلا یک واقعیت مهم در مورد اینجا اینه که بشدت به معدل اهمیت میدن. خیلی خیلی زیاااااااااااد. یعنی چون من ترم اول یک c+ گرفتم اوضاعم خطریه وبااینکه ترم پیش 2تا A و یک B+ هم داشتم هنوز اون کمبود معدله جبران نشده و باید مراقب باشم این ترم کمتر از b+ نگیرم.

خوب این هم از این. خبر بعدی اینه که مادر و پدرم فردا شب پرواز دارند برای کانادا. از اونجاییکه برادرم پی ار داره یعنی اینکه شهروند موقت محسوب میشه براشون دعوتنامه فرستاده و اونها هم کارهاشون را کردند و دارند میرند. بشدت هم دلشون میخواد برای ژانویه همه با هم بیان امریکا و حتی از من خواستند دعوتنامه بفرستم که ما فقط برای جشن فارغ التحصیلی میتونیم دعوتنامه بفرستیم پس باید ببینیم بهشون ویزا میدن یا نه. از طرفی امتحان جامع من هم قوز بالا قور هست. بیخیال. حالا کو تا ژانویه.

یادتون میاد روز اول که من رسیدم اینجا یک اقایی که برادر دوست دوستمون بود از بالتیمور اومد دنبالم؟ واقعا محبت بزرگی در حق من کرد. پارسال که استودیو یعنی خونه بدون اتاق خواب داشتیم این اقا چندین بار اومد خونمون و خیلی هم خوب بود. امروز هم زنگ زده به راستین که من دارم میام. خلاصه امشب تو فینگیل اتاقمون مهمون هم داریم. راستش را بخواهید برای ما یکم سخته. اما هرچی فکر لطف و محبتی که این دوست در حق ما کرد را میکنیم. میبینیم ایراد نداره .

دیگه بریم سر درس دادن و این حرفها. شما که غریبه نیستید و میدونید اوضاع زبان من خوب نیست. راستش من موقعی که اساتید دارند درس میدن مشکل زیادی با زبان ندارم و میفهمم. بخصوص امسال وضعم از پارسال بهتر شده و گوشهام حسابی روغن کاری شده اند. اما هنوز بصورت جدی باحرف زدن معمولیشون  مشکل دارم. جالبه در مورد اینترنشنالها اصلا مشکلی ندارم. یعنی طرف اگه بزرگ شده اینجا نباشه کامل میفهمم و جواب میدم اما خدانکنه که طرف امریکایی اصل باشه واقعا گیر میکنم. بعد نصف بچه هایی که برای کلاس ریاضی میان امریکایی هستند. خوشبختانه درس ریاضی هست و میشه با مثال درس را بهشون فهموند اما وقتهایی که شروع میکنن به حرف زدن اونوقت هنگ میکنم. بنظرم این امریکاییها یک جور غرغرو میان. یعنی فکر کنم فرهنگشون هست که مثلا از استاد یا کلاس یا از اینکه درس و ریاضی سخته ونمیفهمند گله کنند و حرف بزنند. البته من خودم هم یک غرغروی کوچولو هستم و نمیخوام بگم بده و ال و بل !. بیشتر دارم براتون از فرهنگشون میگم. ولی جدی جدی باید یک فکری بحال این بخش از زبانم بکنم. میدونید حتی وقتی میخوام یک بخش از ریاضی را شفاهی بگم مشکل پیدا میکنم . و حتما باید با توسل به کاغذو قلم و مثال منظورم را کامل برسونم. خوشبختانه تو این بخش خوب هستم و همشون از من راضین و حتی میپرسن چه روزهایی هستم تا بیایند و من بهشون درس بدم..... اوه اوه گاهی مسایل سخت هم هست و اونوقت تو دلم میگم وقت گل نی. ریاضیم خوبه. اما بعضی مسایل برای دبیرستانه. یا ما اصلا تاحالا نداشتیم و یا به یک شیوه دیگه حل میکنیم. مثلا امروز یک دختر سیاه کم حوصله اومده بود گفت من ریاضیم خوبه و فقط میخوام ببینی تکالیفم درست هست یا نه. نگاه کردم دیدم یا ابر فرض تابع دایره را میخواد و محاسبه قطر. اومدم کتاب را باز کنم که یادم بیادتابع دایره چی هست دیدم داره جیغ جیغ میکنه برای چی کتاب را باز میکنی ومن فقط میخوام تکالیفم را چک کنی. دیدم این طرف مجال نمیده. یک چیزهایی یادم بود یک نگاه به حل مساله خودش کردم بقیش هم دستم اومد و بعد مسلط براش توضیح دادم و غلطهاش را گرفتم. اونقدر خوشش اومده بود پرسید کی ها هستم. اما با اون اخلاقش امیدوارم دیگه روزهای من سر وکله اش پیدا نشه.

میدونید بچه ها این ترم یک دلیل دیگه هم برای رفتن به پی اچ دی پیدا کردم. توهمین کلاسهای ریاضی  میبینم که بچه های هندی تند تند مطلب راشفاهی توضیح میدهند. اما من این توانایی را ندارم. پس توی رقابت کاری برای گرفتن کار هنوز اماده نیستم و لازمه مدت بیشتری تو دانشگاه باشم تاعلاوه برعلمم زبانمهم بهتر بشه و بهش مسلط شم.

خوب خیلی حرف زدم.بریم دیگه. شب بخیر دوستان.

نظرات() 

روز اول از سال دوم

جمعه 3 مهر 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال دوم)، 

اوه اوه باز نوبت به درس خوندن من رسید و از شدت هول و سختی استارت اولیه از صبح ولو شدم رو زمین. اقا ما دیشب اسباب کشی کردیم به اتاق جدیدمون. دو متر ارزونترین موکت  پرز بلندممکن را خریدیم 70 دلار. 30 دلار هم دادیم اوردیمش تا اتاق و میخواهیم خوش و خرم این 4-5 ماه را رو این موکت زندگی کنیم. از یکطرف ادم که میاد به اصطلاح تو خونه زندگیش احساس راحتی میکنه که دیگه خواب و خوراکش طبق برنامه کسی نیست از یکطرف فهمیدم من هر موقع میام تو حونه یا اتاقی که برای خودمون هست بشدت دلم میگیرد و از نیویورک و این نوع زندگی حالم بد میشه. خوب دلیلش هم پوشیده نیست  چون دیدن اینکه تموم زندگیت شده چند تا چمدون و دوسه تا کارتن کوچیک خرت و پرت و نوعی از زندگی دربدری معلومه ادم غصه اش میگیره. حالا هرچی هم میخواهیم سر دلمون را شیره بمالیم و بهش وعده زندگی خوب چندسال اینده را میدیم گول نمیخوره که نمیخوره و همینطور به دل گرفتنش ادامه میده. شاید اصلا علت از صبح ولو شدنم رو زمین همین باشه نه استارت زدن برای درس بیو فارماسیوتیکس/فارما کوکینتیک. با اسمش حال کردید؟چشمم روشن سه شنبه امتحانش را دارم. احتمال داره اگه بخوام پی اچ دی بخونم برم برای همین رشته. یک درجه تخصصی تر از رشته خودم میشه. اوه اوه ساعت 4.5 عصره ناهار نخوردم گشنمه. چون تازه هم اومدیم غیر نون و تخم مرغ چیزی نداریم. این استرسه چی میگه تو دلم!؟ براتون از خونه و محله بگم. خونه خوبه تمیزه اما من هنوز جرات نکردم چمدونها را باز کنم و وسایل را بریزم بیرون. گفتم یکهفته زندگی میکنیم اگه اثزی از ساس نبود بعد باز میکنم. هم خونه ایها هم خوبن گرمن. فقط نمیدونم چرا هیچی وسیله برای این خونه نخریدن. اخه یعنی ما اتاق را بدون وسیله اجاره کردیم.(ترجیح میدادیم با وسیله باشه پیدا نکردیم) بعد اما معمولا خونه های اینجوری حداقل یک دست مبلی میز ناهاری چیزی تو نشیمنش داره. نشمین  را اینها خالی خالی ول کردن . همه غذاهاشون راهم میبرن تو اتاقشون میخورن. خوب چه کاریه.یکمی به زندگیتون قیافه بدید! بیخیال ما که 4-5 ماه بیشترامسال نیستیم. اما انصافا ادم گاهی عکس خونه های اجاره با مبلمان را میبینه حظ(درسته دیگه؟) میکنه . من نمیدونم چرا تواین یکماه که ما داشتیم میگشتیم همچین موردی به تورمون نخورد. دیگه از محل هم بگم تمام. ما محله یهو*دی نشین خونه گیرمون اومد. محله خوبیه. اما مثل محله قبلی پر از سوپر و بار و غیره نیست. کلا ادمهای جالب و خوبی بنظر میان. کاملا اهل خانواده. غروبها بچه هاشون عین بچگیهای خودمون دم در چندتا چندتا بازی میکنن. حتما میدونید که لباس پوشیدنشون هم خیلی خاصه. خانمها بلوز استین بلند و دامن و جوراب کلفت و اقایون هم کت و شلوار مشکی و کلاه و با نوع خاص مدل مو. فقط چیزی که از صبح در مورد این محله اذیت شدم سروصدای زیاد هست. انقدر صدای بوق ماشین میاد که انگار وسط  خیابون اصلی نشسته باشی. با کوچکترین توقفی تو کوچه هاشون شروع میکنن به بوق زدن اونهم نه تک بوق. بوووووووووووووقها بوووووووووووق. تازه غیر از صدای بوق صدای دریل از اونها که اسفالت خیابون را میکنن هم میاد خلاصه انگار کف تهران باشی. یک چیز دیگه هم هست. من تومحله قبلی از خود این خارجکیها یاد گرفته بودم به کسی میرسم لبخند بزنم. اما اینجا چون لباس پوشیدنمون باهاشون فرق داره. میفهمن از خودشون نیستیم. لبخند بی لبخند. خوب من برم. ساعت 5 شد. پاشم که یک سالاد فروشی معررررررررررکه پیدا کردیم. از ساعت 7 نصف قیمت میده.یک خرید مفصل چندروزه بکنم حالا هم برم یکدور دیگه ولو شم کف زمین بعد برم خوشمزه بخرم بعد اگه جونی مونده بود ساعت 9-10 شب درس خوندن را شروع کنم. این استرسه چی میگه!؟

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :