my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

لذت موفقیت

پنجشنبه 17 آبان 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، اینده از ان من، 

تو اتوبوسم و دارم از كنفرانس برمیگردم، پوسترها بازخورد خوبی داشت و موقع پرزنتمون حسابی شلوغ میشد، استادم هم از كارمون راضی بود، دارم سعی میكنم تو بخش تخصصی خودمون جلو بروم و موفقیت كسب كنم، حس جاه طلبیم برای موفقیت حسابی بیدار شده. حتی جالبه میدونم برای موفقیت باید چه مسیری برم ، پیمودن و جا پای موبور گذاشتن، انصافا موبور استثنایی كار میكنه، دارم فكر میكنم یكمی از پشتكار و خستگی ناپذیر بودن و انرژی و وقت زیادی كه برای یادگرفتن میذاره مرهون این هست كه دوست دخترش شهر دیگه ای زندگی میكنه و هنوز مجرده، نمیدونم شاید هم من دارم خودم را توجیه میكنم. بهرحال خیلی دلم میخواد سری بین سرها دربیارم اما از یكطرف بخودم میگم اسمان حواست باشه برای چی اینجا هستی، درسته موفقیت بخش مهمی از زندگی ادمهاست اما یادت باشه نباید لذتهای دیگه زندگیت را فدای اون كنی، نمیدونم شاید هم همین فكر تو عمل جلوم را میگیره كه مثلا تو زمان سفر از واشنگتن به نیویورك، بجای خوندن مقاله و نامه نگاری وكارهایی كه موبور تو این زمان میكنه، ترجیح میدم تو اینستا و فیس بگردم و به اخبارگوش بدم و چرت بزنم، جدی نظر شما چیه؟ فكر میكنید باید جدی تر به موفقیت فكر كنم؟؟ میدونم الان وقتشه و مثلا پنج سال دیگه دیره چون مسیرم شكل گرفته و الان هست كه میتونم تصمیم بگیرم كه ١- كار و فعالیت جدی تر و بیشتر و یك جورهایی پررنگ كردن این بخش تو زندگیم ودرعوض موفقیت یا ٢- كار و فعالیت نسبی و كار معمولی و درعوض زندگی عادی؟ شما نظرتون چیه؟ بذاریم رای گیری؟؟

نظرات() 

پیش شمام

دوشنبه 11 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، 

سلام به همه شما.
براتون بگم که چهار روزه مویایل از دستم جدا نشده. از همون صبح 7 دی تا همین الان که دارم این پست را مینویسم. یکسره پیگیر اخبار و تحلیلها هستم. فقط میخوام بگم دلم پیش شما هست میدونم خیلیهاتون تلگرام یا اینستا ندارید و یا سرعت اینترنتتون پایینه. خیلیهاتون تو خونه هستید خیلیهاتون خیابون. من هم مثل همه شما نمیدونم اخرش چی میشه. شور،هیجان، اضطراب، ترس از جنگ و تجزیه شدن ایران......  ولی از ته دل ارزو میکنم اون چیزی که خیر و صلاح مردم ایرانه اتفاق بیافته.
به امید بهترینها برای همه امون. 

نظرات() 

خرداد 1400

شنبه 9 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، 

تقریبا زندگیمون روتین خودش را داره پیدا میکنه. ترمها یکی بعد یکی دیگه داره تموم میشه. پروژه بخوبی جلو میره. هرچند هنوز حتی 
عنوان تز و پایان نامه دکتری ام را هم انتخاب نکردم اما میدونم اونهم میاد و تموم میشه. فقط یک چیز هست که فضا را برامون سخت کرده. زمان طولانی که باید برای رسیدن به گرین کارت طی کنیم. گاهی حتی با وحشت از خودمون میپرسیم حالا اینهمه داریم تلاش میکنیم گرین کارتی در کار هست و بعد با عجله سعی میکنیم حتی به این سوال وحشتناک جواب ندیم و بگیم اره اخرررش میگیریم. اما حقیقتش این اخررش و اینکه نمیدونیم چند سال دیگه باید اینجا باشیم تا این کارت سبز به دستمون برسه برامون داره سخت و سخت تر میشه. زندگی داره میگذره اما عمرو حیات  پدرمادر هامون منتظر ما نمیمونه. نمیاد زمان برای اونها متوقف بشه چون پروسه ما طول میکشه. از دست دادن عقد و عروسی بستگان به کنار اما نعمت دیدن پدر و مادر..... مگه ادم چندتا پدر و مادر داره. با اینحال یک انشاله که همیشه سالم باشند میگیم و یک انشاله دیگه برای اینکه قانونهای ویزای توریستی عوض بشه. یادم نمیاد گفته باشم. اما یکماه بیشتره که قانون عوض شده و بهیچ پدر ومادری مگه اینکه بچه زیر 21 اینجا داشته باشندجدیدا ویزا نمیدن. بفرض هم روزی باز ویزا بدن پدر و مادر من هنوز میتونند سفر کنند. اما پدر و مادر راستین که توانایی جسمی سفر ندارند چی؟ اگه تو این صبر طولانی یکیشون را از دست بدیم چی؟ اووف بهتره راجع بهش فکر نکنم.
برگردیم سر همون بحث گرین کارت. اگه قرار باشه مسیر  دانشجویی و کار بعد دانشجویی را طی کنم و بفرض که همه چی سر موعدش اتفاق بیافته از همین حالا و همین امروز در خوش بینانه ترین حالت یعنی 6.5 سال دیگه انتظار. یعنی می 2024 . یا خرداد 1403.راه دوم که باز هم اگه همه چی خوب پیش بره و  مسیر پروژه و مقاله و سایت خوب را در نظر بگیرم و باز هم در خوش بینانه ترین حالت یعنی 3.5 سال دیگه. می 2021 یا خرداد 1400. سه سال و نیم دیگه. اگه همه چی خوب و بموقع پیش بره. بگذریم که هر کدوم از این راهها یک هفت هشت تا مرحله اساسی داره و باید یکی یکی براش بجنگم و از این پله ها بالا برم و خوش شانس باشم بخصوص برای دومی که من و موبور و استادم داریم همه زحمات را میکشیم اما اینکه نتیجه کار مورد قبول fda باشه و کار ممتازی در بیاد اصلا دست هیچ کدوممون نیست. ما کار و تحقیق را میکنیم حالا اگه این روش جواب بده کار ممتازی میشه و گرنه میره جز تحقیقهای ناکام که فقط یک مقاله میشه که این روش مناسب این کار نیست. امیدوارم که اینطور نشه و امیدمون ناامید نشه. الان یکسال و نیمه که بیوقفه اینجاییم. گاهی از خودم میپرسم دانشجوهایی که ویزای سینگل میگیرند و سالها از دیدن پدر و مادرشون محرومند چیکار میکنند. بعد به این فکر میکنم  اکثرشون 20-30 ساله هستند این یعنی اینکه خوشبختانه اکثرا پدر و مادرهای جوون و سالمی دارند که امیدوارم سالیان سال همشون سالم و سلامت باشند و درثانی بخاطر همین جوونیشون اکثرا امکان سفر و گرفتن ویزای توریستی دارند. البته نه الان که بهیچ کس نمیدن. امیدوارم بعدا.خیلی ها هم جدا اذیت میشن. مثلا همون دوست سابقم 5 سال هست خانوادش را ندیده و پارسال کم مونده بود همه چی را ول کنه و برگرده. سخته. جدا سخته. بازم امیدوارم همه پدر و مادرها سالم و سلامت بمونند و ما هم زودتر این کارت سبز و برگه دیدارشون را بگیریم. 
پ.ن.
داشتم دنبال طبقه بندی موضوع برای این پست میگشتم. یکیش( روزهای رویایی پیش از رفتن ) هست. موضوعی که تو ماههای اخر اماده شدنم برای اومدن به امریکا درست کردم. نمیگم پشیمونم از انتخابم که برعکس واقعا خوشحالم و راضی و دیگه نمیخواهیم برای زندگی به ایران برگردیم. اگه اینطور بود همین امروز زندگیمون را میریختیم تو چمدون و برمیگشتیم اما چرخش ارزوها هم جالبه. یکروز در ارزوی این خاک و یکروز در ارزوی اون خاک.( البته خاک را دیدن پدر و مادر معنی کنید)

نظرات() 

تقسیم وزنه ها

شنبه 17 تیر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، اینده از ان من، 

دوسه هفته گذشته حجم ازمایشها کمتر بود. هفته پیش اولین ازمایش روی خوک را داشتیم اما از این هفته کار خیلی فشرده تر میشه. از این هفته ، هر هفته یک ازمایش سه شبانه روزی داریم و گاهی 5 شبانه روزی. از اونجایی که من و همکارم نفرهای اصلی هستیم باید همیشه حضور داشته باشیم اما بقیه قراره توی شیفتهای 8 ساعته باشند. احتمالا یکجورهایی خواب و استراحت درست و حسابی در کار نباشه. یک صندلی تخت خواب شو داریم که بعید میدونم راحت باشه. اتاق استراحت کارکنان هم هست اما در حد یک کاناپه. هرچند میدونم روزهای سختی میشه اما چیزی نیست که نگرانش باشم. بهرحال اینهم یکجور ازمایشه و این دوماه کار خوکی هم میگذره و همه این ازمایشها تبدیل به خاطره میشه. چیزی که نگرانشم اینه که جولای هم از راه رسیده و من باید برای جلسه دفاعم اماده بشم. هنوز پایان نامه کامل نشده و کار داره. باید پاور پوینت اماده کنم و خودم را برای دفاع و پرزنتیشن اماده کنم. خوشبختانه بخاطر تجربه پرزنتی که قبلا داشتم میدونم اگه خودم را خوب اماده کنم میتونم دفاع خوبی داشته باشم اما درکل  استرس دارم و نگرانم. بهرحال من هم ادمیزادم و خسته میشم و برای کارهای بزرگ تنبلیم میاد مثل تراکتور کارکنم. میدونم همه این پروسه هست که باعث میشه ادمها رشد کنند و از لحاظ روحی قویتر بشند. اما واقعا امیدوارم این پروژه قوی سازی یکجا تمومی داشته باشه و بشه کمی نفس کشید. دیروز با یکی از دوستهای ایرانی هم رشته ام که جدیدا و بخاطر وارد شدن تو این پروژه بزرگ وارد ازمایشگاهمون شده حرف میزدم. ده سالی با هم تفاوت سن داریم. میگفت اسمان گاهی فکر میکنم میبینم تو هم خیلی سختی داری میکشی. تو الان باید به اون ارامش و امنیت نهایی رسیده باشی. بهش گفتم میدونم اما جرات فکر کردن بهش ندارم چون همونجا مسخ سختی و مسیری که اومدم و قراره برم بشم و اونوقت زانوم شل میشه و دیگه نمیتونم جلو برم. الان وقت فکر کردن بهش نیست. فعلا فقط باید به جلو و مسیری که در پیش دارم فکر کنم. اونهم خیلی وقته اینجاست و باوجود همه تلاشهاش هنوز نتونسته گرین کارت بگیره. خلاصه میدونم تا 5 سال اینده سه تا چیز را میخوام. گرین کارت. کار و بچه.در کل همه اش یعنی امنیت و رفاه لازم. اما اصلا نمیدونم این مسیر منتهی به این سه هدف کی و چطور پیش میره. مثلا میدونم باید کلی مقاله با سایتیشن بالا داشته باشم بخاطر درگیر شدن تو این پروژه امکانش زیاده اما نمیدونم ایا میتونه منتهی به گرین کارت بشه ؟اصلا جواب میده؟ یانمیدونم این اتفاق دو سال دیگه این موقع میافته یا سال بعدش. کلا نمیدونم شدنی هست یا نه.یا نمیدونم این وسط کی وقت بچه دار شدنه. مسلما ترجیح میدادم وقتی باشه که اون احساس امنیت کامل باشه اما با این مسیر که من دارم میرم جلو ممکنه حالا حالا پیش نیاد و نمیخوام بعدا پشیمون بشم. پیدا کردن کار. اوه. اونهم یک ارزوی بزرگه. تازه لیست ارزوهام برای راستین را هم میتونید به این لیست اضافه کنید. هرکدوم یک وزنه بزرگه. با اینحال یادم میاد از بحرانی که دوسال پیش داشتم توصیه یکی از شما خواننده های خوبم این بود. فقط برم جلو. هدفهای کوتاه مدتم را عملی کنم ، یواش یواش بزرگه هم خودش جور میشه. همینطور که تو این دوسه سال جلو رفتم یکروزی اون ارزوها هم براورده میشه. قدم به قدم. یکی یکی. یکم صبر نوح میخواد اما چاره ای نیست اونرا هم باید بسازم.  بهتره الان در مرحله اول رو دفاعم و فارغ االتحصیلی رسمیم و بعد روی درسهای سختی که امسال درپیش دارم و ازمایشها و مقاله ها تمرکز کنم. یکی یکی و هرکدوم را مرحله به مرحله و قدم به قدم جلو ببرم و نگرانیها را تقسیم کنم. اینطوری خیلی بهتره. 

نظرات() 

ایالت بغلی

دوشنبه 29 شهریور 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، اینده از ان من، 

همیشه گفته ام  فاصله نیوجرسی تا نیویورک  مثل فاصله کرج تا تهرانه. حتی قبلا تا حدی این تصور را داشتم که کسانی ساکن نیوجرسی میشوند که دلشون میخواد نیویورک خونه داشته باشند اما چون اینجا  گرون تره میرن نیوجرسی و بعد رفت و اومد میکنند . شاید هم  یکذره این حرف درست باشه کما اینکه دانشجوهای هندی نیوجرسی اتاق اجاره میکنند . اما دیشب نظرم تا حد زیادی عوض شد. دیشب  رفتیم دیدن زوجی از دوستان که بتازگی تو نیوجرسی خونه خریده اند. قبلا یک اپارتمان یک خوابه کوچیک را  تو منهتن اجاره کرده بودند. اینبار خونه ای  تو قسمت بالایی نیوجرسی  خریده اند. برای رفتن از قسمت بالایی منهتن بعد از گذشتن از پل واشنگتن بریج وارد نیوجرسی  میشیم. بمحض ورود با منطقه ای سبز و جنگلی روبرو شدیم . انگار نه انگار که تو یکی از خیابونهای اصلیش بودیم بیشتر شباهت به عبور از یکی از جاده های بین جنگلی خودمون تو شمال را داشت که دورتا دور ویلاهای زیبا ساخته باشند. یک جورهایی مثل اتلانتا. و سبک زندگی مورد علاقه من. تا قبل از اون خونه دوستانی  رفته بودیم که قسمت پایین ایالت  نیوجرسی ساکن هستن و گرچه سبک خونه ها و خیابون ها با نیویورک فرق داره اما باز هم سیستم خیابون کشی و اپارتمان نشینی غالب هست. خلاصه دیدم به نیوجرسی عوض شد و فهمیدم کسی که میره نیوجرسی زندگی میکنه برای این میره چون اون سبک خونه و زندگی و استایل تو نیویورک پیدا نمیشه.در واقع تو نیویورک غیر از بخش لانگ ایلندش خونه به اون سبک نداریم. حتی یکبار که گذری رد میشدم بنظرم تا اون حد سبز و جنگلی نرسید. بچه ها تعریف میکنند تو نیوجرسی دیدن اهو طبیعی هست و چون کسی کاری بهشون نداره اونها هم نمیترسند. کلا دیشب شب خوبی بود. دیدن دوستان و دیدن پیشرفتشون تو زندگی خیلی حس خوبی هست . این زوج خوب  هم 4-5 سالی هست که اومدند امریکا. اولین بار که دیدمشون با هم دوست بودند. پارسال تابستون ازدواج کردند و امسال هم خونه خریدند هم دارند بچه دار میشند. دیدن رشد و پیشرفت بچه ها خیلی شیرینه. البته این دوستان گرین کارت برنده شده بودند و یک کوچولو از خانواده های مرفهی هستند اما خوب باز هم احساس میکنم میتونه این اتفاق برای ما هم یافته و شاید ما هم روزی بتونیم خونه خودمون را اینجا بخریم. وسط اینهمه حس مسافر بودن یک جرقه کوچولوی امید خوبه. 

نظرات() 

ترم اخر

سه شنبه 8 تیر 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، درس و مشق خارجکی، 

تعدادوبلاگهایی كه نویسنده هاش خارج از كشورند و مینویسند خیلی كم شده، خوندن این وبلاگها كمك میكنه با شرایطم بهتر كنار بیام و بدونم مشكلات برای همه هست، همینطور باعث میشه نقاط قوت اونها را الگو خودم قرار بدم و امیدوارتر و قویترادامه بدم، حیف كه روز بروز از تعدادشون كم میشه، جالب اینكه هركی یكجور به اطرافش نگاه میكنه و همین نشون میده ما ادمهاچقدر متفاوت از هم هستیم، خوب طبق معمول من هم اینجا از افكار و احساساتم مینویسم وگهگاه هم از اتفاقات روزانه، براتون بگم كه روزها داره میگذره  نه خیلی تند و نه خیلی كند، به كار و كلاس و ورزش مشغولم ، ازاونجا كه اكثرا شهرستانم كمی بخاطر كارهای متفرقه ای که تهران هست وقت كم میارم، یكی از چیزهایی كه جدیدا تو مخم رفته جراحیهای زیبایی هست مثل عمل بینی یا لیپوماتیك، اما خب از اونجا كه مرتب كلاس دارم و ورزش میكنم میدونم تا مدتی باید ورزش را كنار بگذارم و برای همین خیلی مصر به عمل نیستم ،دیگه اینكه مرتب برای تقویت لیسنینگ و كامپرهنسیو سریال فرندز میبینم اما احساس میكنم كافی نیست و باید فكر دیگه ای براش بكنم، كلا ترس غریبی از زبان پیدا كرده ام ، نمیدونم چرا روز بروز بجای اینكه اعتمادبه نفسم بیشتر بشه ترسم بیشتر میشه، شاید بخاطر اینكه شدیدا از پروسه مصاحبه برای پیدا كردن شغل میترسم، دیگه هم تصمیم گرفتم فعلا گرفتن گرین كارت رو تو الویت قرار بدم و برای همین به مدرك مستر اكتفا كنم و دنبال پی اچ دی نرم، احتمالا بعد از اینكه خیالم بابت گرین كارت راحت شد یا پی اچ دی بخونم یا برای هم ارز كردن مدرك داروسازیم اقدام كنم اما فعلا رسیدن به كارو امنیت و زندگی برام الویته چون حسابی از زندگی بسبك دانشجویی خسته شدم و دلم امنیت و ثبات میخواد، راستی یادم باشه یك پست مفصل هم راجع به بچه بنویسم، اخه چندوقت پیش اوباما یك طرح به مجلس داده بود تو همین مورد كه متاسفانه مورد قبول واقع نشد اما احتمالا كلینتن باز طرح را مطرح كنه، البته اگه  رییس جمهوربشه، اوووف كه اگه ترامپ بشه چی میشه ( همین الان تو داروخانه یک مریض داشتیم که از امریکا اومده بود نظرش را راجع به انتخابات پرسیدم گفت احتمالش هست ترامپ بشه ;o )میدونید بچه ها كلا اعتماد به نفسم خیلی پایین اومده، امریکا من دو تا دوست هم رشته ای خودم پیدا كردم، اولی كه مثل من داروسازبوده  واز ایران اومده بهشتی خونده و قبلش فرزانگان بوده  ، یک دانشگاه دیگه داره مستر میخونه و فاند گرفته ، فوق العاده اكتیو هست و مرتب پروژه داره میده و تز هم گرفته، ادم كیف میكنه همچین دختری را میبینه،قصد داره پی اچ دی بخونه، البته رشته اش با من متفاوته و مثل من كارش محاسباتی و عملی نیست، بنظرم اینده درخشانی داره،این درحالی هست که من حتی نمی دونم چطور میشه یک پروژه برداشت. دومین دوستم كه بتارگی باهاش اشنا شدم هم رشته و هم دانشگاه منه، البته من درست قبل از اینكه مرخصی بگیرم و بیام ایران باهاش اشنا شدم دو ترمه که اومده وداره درسش را سه ترمه تموم میكنه، دوستم مقیم كانادا هست و زبان را مسلطه، اونقدر هم درسش خوبه كه از حالا تزگرفته و سوپروایزرمون هم بهش پیشنهاد پی اچ دی داده، هردو دخترهای بینهایت خوبی هستند و خوشحالم كه دوستهایی مثل اونها پیدا كردم، میدونم مقایسه كار خوبی نیست، اما واقعا دلم میخواست توانایی اونها را داشتم نه اینكه شاگرد متوسطی باشم و با دلهره و ترس از اینده روزهام را بگذرونم. البته این درس را از دوران دانشجویی ایرانم هم گرفتم که زندگی مسابقه نیست. وشاگرد زرنگ یا متوسط بودن نقشی در خوشبختی نداره اما باز که دوباره افتادم وسط درس و مشق دلم میخواست میتونستم خودی نشون بدم و بساطی بپا کنم. نه اینکه تازه بخواهم زبانم را قوی کنم و اسکیلهای کامپیوتررا یاد بگیرم. بهرحال چاره ای نیست. یک ترم از درسم مونده و میخوام درست و حسابی از این فرصت استفاده کنم احتمال داره تز بردارم و واقعا دلم میخواد یک کار خوب بیرون بدم . بقیه اش بعدا


نظرات() 

شانس مزخرف

یکشنبه 15 فروردین 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزهای دورهمی(سفرهامون به ایران)، اینده از ان من، کاروبار، 

باز هم کار بجایی رسید که غیر از تلاش کارها به شرایط گره خورده  وباز دوباره بدشانسی های من شروع شد. یعنی هر موقع میخوام مثل یک ادم منطقی و متمدن فکر کنم چیزی بنام شانس وجود نداره و همه چیز تصادفی هست و گاهی بد گاهی خوب شرایط پیش میاد انقدر یک کار ساده پیچ میخوره و از در و دیوار برام بد میاد تا کمر خم میشم و یک تعظیم بلند بالا به شانس لعنتی خودم میکنم. کاری که فکر میکردم خیلی راحت یکماهه شرش کنده بشه به بن بست خورده. اصلا مسئول مربوطه تو بهمن میگفت چندتا مشتری سراغ داره و دوسه روزه قرارداد را میبندیم و بعد هم کمیسیون اسفند و والسلام. حالا وسط فروردین هست و خریدار نیست که نیست. نه اینکه فکر کنید ما قیمت بالا میدیم. نه حاضریم بهر قیمتی بدیم ولی کاری که خیلی وقت پیش باید تموم میشد الان اصلا نمیخواد شروع بشه. یعنی وحشت کردم که این وسط چیکار باید بکنیم. ظاهرا نه پلن 1 و نه پلن 2 پیش رفت و از حالا باید بشینیم ببینیم چیکار کنیم. عجب دستی دستی مصیبتی شد. اقای شانس بابا من بهت ایمان پیدا کردم. جون هرکی دوست داری از خرشیطون پیاده شو و کمی بگذار کارها نرمال پیش بره.(وای افتادم به چرت و پرت گفتن) باور میکنید چندوقته از شدت استرس دارو میخورم و دست چپم هم گهگاه درد میگیره. همین مونده این وسط سکته هم بزنم. نه این الکی بود هیچ اتفاقی برام نمی افته فقط این وسط داره پدرم درمیاد. لعنت به این شانس. این مطلب را مینویسم که چندوقت بعد که خودم را سرزنش میکردم که چرا بدترین تصمیم ممکن را گرفتم بدونم که من این وسط تصمیم گیرنده نبودم. خودم هم میدونم هرراهی غیر از فروش یعنی مصیبت عظمی. اما هیچ چاره ای برام نمونده و مجبور شدم. وااای جدی چیکار کنم

نظرات() 

عبور از جنگل

یکشنبه 25 بهمن 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، کاروبار، 

دوروزی خارج از شهر بودیم تموم مدت سعی میكردیم فكر نكنیم و تصمیم گیری را به وقتی که برگشتیم خونه موكول كنیم، اما دیشب بمحض برگشتن شروع كردیم بفكر كردن ، بررسی كردن و تصمیم گرفتن، كلا یك فرد تو زندگیش دوسه بار بیشتر تصمیمهای اساسی كه بكل مسیر زندگیش را تغییرمیده نمیگیره ،مهاجرت یكی از این تصمیمهاست، حالا شرایط زندگی ما طوری شده كه هرچندوقت یكبار باید از این تصمیمها بگیریم، خیلی احتمالش كمه كه برای یك مهاجر بعد از رفتنش شرایط كاری و مالی خوبی تو كشورش پیش بیاد،نمیگم شرایط فوق العاده ای هست اما خیلی بهتراز زندگی قبلیمونه، همین باعث میشه مدام این دو كفه ترازو را باهم مقایسه كنیم، وضعیت الانمون مثل پیدا كردن یك خمره سكه هست البته برای ما خمره هست و ممکنه برای خیلیها کیف پول هم نباشه امااز طرفی بهت وعده بدن كه اگه از این خمره بگذری واز این جنگل عبور كنی بشهر طلایی میرسی، عبور از جنگل سخته، پیاده روی داری زخمی شدن داری،زندگی راحت و اشنا توی شهر و ابادی یا ماجراجویی وگذشتن از جنگل برای زندگی در شهر طلایی؟ بفرض كه بمونیم خیلی راحت میشه زندگی یكسال دیگه امون و پنج سال بعد را تجسم كرد، یك زندگی متوسط خوب و البته راحت، اما اونطرف یعنی حداقل دوسه سال دیگه سختی و زندگی ناپیدای پنج سال بعد..... ادمیزاد موجود عجیبیه، شاید هم ما خیلی كمالگرا هستیم، بهرحال ما راه جنگل را انتخاب كردیم، چیزی ما را بسمت جلو هل میده، بسمت دنیای ناشناخته، برای تجربه زندگی از نوع دیگه، متفاوت زندگی كردن،  بیشتر دیدن وشاید هم امید برای رفاه بیشتر، همون وعده سرزمین ارزوها.....بااینكه تصمیمون را گرفتیم امافشارو سنگینی انتخاب ولمون نمیكنه هرچند روز یكبارمغزو ذهنمون زیربار این افكاربازمیزنه تو خط مقایسه، بعد مجبوریم دوباره از نو همه افكاررا بریزیم روی دایره. مهره ها را جابجا كنیم واخرش در اوج استیطال انتخاب كنیم ، اونهم نه بین خوب و بد، نه بین خوب و خوبتر، نه، در واقع فقط انتخاب بین دو گزینه، دوگزینه متفاوت، حالا این وسط غیر این انتخاب اصلی كلی هم انتخابهای فرعی هست كه هركدوم تموم مغز و روحمون را میجوه،مثل انتخابی که این چندوقته امانمون رابریده وباید هرچه زودتر درعرض یکی دوهفته تصمیم اخررابگیریم. بد دوراهیه.یکی اینكه این دوسه ماه كاری نكنیم ودوباره تیرماه برگردیم و تو فرصت یكی دوماهه تیر تا مردادبرای پروانه تهران اقدام كنیم، خوب پروانه تهران به پروانه شهرستان از چند لحاظ ارجح هست اماكمبود زمان این پروسه را ریسكی میكنه چون ما تا اخر مرداد بیشتر ویزا نداریم، از اونطرف كاراین پروانه خوب پیش نمیره و باید با چنگ و دندون ودعا و صلوات كارها را پیش ببریم.انتخاب سختیه و بنده الان  ازلای چرخ دنده مینویسم.

  


نظرات() 

یکشنبه دو گانه

دوشنبه 5 بهمن 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، کاروبار، 

صبح یکشنبه
امروز داروخانه خلوته و من دارم به كارهام فكر میكنم و دوراهی كه سرراهم نشسته، البته در مورد یكیش مطمئنم كه خوبه اما همینطور كه تو پستهای قبلی نوشتم نشد، فقط یكم امیدداریم كه اومدن راستین بتونه تغییرش بده، از اونطرف تهران هم ممكنه پروانه اعلام كنه و همین احتمال باعث شده نتونم كارهای عملی را شروع كنم و ازطرفی با اینكه تو مضیقه وقت هستیم چاره ای جز صبر برای اعلام نتایج تهران ندارم. حتی اومدن راستین هم كاملا قطعی نشده و امروز در موزدش تصمیم نهایی میگیریم كه بلیط برای همین اخر هفته بگیره یا نه،خود این تغییر تاریخ بلیط بخاطر اینكه ما كف قیمت را قبلا گرفته بودیم خیلی خیلی گرونتر از تغییر بلیط تو حالت عادی هست، ازیكطرف به همسرم میگم اگه قراره بزرگ فكر كنیم نباید به اینجور هزینه ها فكر كنیم، همسر میخنده میگه ما سرمایه داری فكر میكنیم اما اخرش كارمندی گیر میاریم. راست هم میگه ، اما ظاهرا بهتره این هزینه را بكنیم. راستی جمعه بچه ها امتحان جامع را دادند، میگفتند خیلی خیلی سخت بوده، خیلی دلم میخواست من هم با اونها امتحان را میدادم و خیالم راحت میشد اما خب دیگه نشد، قراره من شهریور امتحان را داشته باشم و احتمالا با بچه های ترم پایینی میافتم. بیخیال این مهم نیست. 
عصریکشنبه
در عرض چندساعت باید تصمیمون را برای اومدن راستین میگرفتیم و تصمیم گرفتیم بیاد. این وسط فقط تفاوت قیمت بلیط حدود دو ملیون شد. راستش تفاوت قیمت بلیطها همیشه اینقدر گرون نیست و مثلا در حد 50 دلار هست.البته حدود 1000 دلاری هم ضرر زود اودنش هست که درمجموع برای ما هزینه بالایی هست. اما امیدواریم با زودتر شروع کردن کارها این ضرر جبران بشه. امیدواریم. امیدواریم. ( خداکنه) کارفرمای راستین هم حسابی بابت زود اومدن راستین دمغ و پکر هست. راستین میگه نشونه خوبیه و نشون میده که از کارش راضیه و نبودش رو مجموعه تاثیر گذار هست و امیدداریم وقتی برگشت باز بتونه سر همین کاربرگرده. باز هم امیدواریم. راستش کمی تکلیفمون راجع به پروانه تهران مشخص شده. بین 1500نفر در نوبت 300 نفر حائز امتیاز لازم هستند و تقزیبا به یک پنجم این تعداد مجوز میدهند که من هم بینشون هستم اما متاسفانه با وجود شروع شدن کارها در اواخر بهمن این مجوزها تا تیرماه دست متقاضیان نمیرسه. خوب حدس میزنید من چیکار میکنم؟ راستش باید انصراف بدم و به همین پروانه شهرستان بچسبم چون من اواخر اردیبهشت دارم برمیگردم. باز هم یک ضرر مالی دیگه. ای امان. فقط دوستان برام ارزو کنید که اون احتمال کوچیک برگشتن به اون مسیر خوب اتفاق بیافته. وگرنه کارم خیلی سختتر میشه. ای بابا. باز هم مثل همیشه من دارم خیلی چیزها را فدای رویای امریکایی میکنم. اگه نبود الان اسوده و بیخیال منتظر تیرماه میشدم و خودم داروخانه را میزدم و مسیرزندگیمون احتمالا این میشد اما الان داریم اینهمه قربانی میدیم برای ارزوی روزهای درخشان. تموم کردن مسیر ناتمام. خوب برگردیم سر واقعیات. راستین در عرض یکهفته باید خودش را برای اومدن اماده کنه. جمع کردن کامل وسایل . جابجایی کارتن های سنگین از سه طبقه و بردنشون به انبارخونه دوستمون. کارهای مالیات. که چون پارسال من سرکار نمیرفتم برگمون سفید بود و امسال اولین سال کارهای مالیاتیمون هست و ظاهرا کمی گیج کننده هست. در ضمن میخواد تا خود روز جمعه سرکار بره. این وسط برف سنگین و مختل شدن زندگی و کارها را هم در نظر بگیرید و البته خرید های متفرقه برای خواهرمن و برادر خودش و دوستانش که دستورش لحظه اخر صادر میشه. من هم که اینجا و دستم کوتاه. خوب این هم از این. فعلا 

نظرات() 

مطلب رمز دار : هلووو

یکشنبه 1 شهریور 1394

نویسنده: اسمان پندار |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نظرات() 

روزهای اخر

یکشنبه 1 شهریور 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، روزهای دورهمی(سفرهامون به ایران)، 

دیگه رسیدیم به پست اخر امسال. امسال هم منظورم روزهای پایانی امسال در ایران هست. البته شاید هم نباشه که بهتون میگم چرا. این روزها به ساک بستن واخرین خرده کاریها میگذره. خانوادم تهرانن و همگی خونه خانواده راستین هستیم. بنده خداها وسایلم را جمع و جور کردن و چمدونهامون را بستن  و من هم این وسط کمکی بهشون کردم:) سه شنبه شب هم داریم میپریم. و همونطور که گفته بودم مدتی مهمان یکی از دوستانمون هستیم تا خونه یا بهتره بگم اتاق مناسبی پیدا کنیم. این سه ماه هم تا دلتون بخواد چاق شدیم. یعنی روی هرچی ادم شکمو و بی جنبه هست را کم کردیم. من که در ظرف این سه ماه به اندازه یک ادم حامله چاق شدم. امیدوارم تو دانشگاه ملت فکر نکن رفتم باردار برگشته ام و بخوان بهم تبریک بگن:))) اما جدا از شوخی بعد از برگشتن باید حسابی رژیم بگیرم که بسختی لباس مناسب تو لباسهام پیدا میکنم.راستی ببینم شما چقدر لباس دارید؟ من پارسال اندازه یک وانت لباس بخشیدم. لباس زمستونیهامون هم ته یک انبار تو نیویورک جا خوش کرده. الان باز میبینم عین چهارتا چمدون دارم لباس میبرم. بعد من پارسال بکل لباس نخریدم و همه برای قبل رفتنمون هست. جدا معظلی شده برام. واله من که پارسال لباسهای بی استفادم را دادم رفت .با لباسهایی که گهگاهی میپوشیم چیکارمیشه کرد؟؟؟؟؟........... بیخیال چقدر چرت و پرت گفتم. یک فکزی به حالش میکنم. بریم سراغ مطالب اصلی زندگی. گفته بودم که شرایط کاری من تو ایران تغییراتی داره ؟ خوب این تغییرات حتمیه و چون نمیتونم این فرصت را مفت و مسلم از دست بدم باید براش وقت بگذارم. براتون مفصل توضیح میدم اما توی یک پست دیگه. نتیجه اش اینه که ما نمیدونیم برناممون برای شش ماه اینده به چه صورتی هست. اینطور براتون بگم با توجه به اینکه تو دوره اپی تی امکان رفت و اومد ندارم باید تا قبل از اینکه این زمان شروع بشه برای کار ایران وقت بذارم و تمومش کنم.پیشنهاد راستین مرخصی برای ترم دوم این سال تحصیلی هست. خیلی حیفم میاد وسط سال درس را نیمه ول کنم بیام اما انگار چاره ای نیست. حتی نمیدونیم راستین هم شرایطش طوری میشه که بیاد یا نه ترجیح میدم استتوس ویزاش طوری تغییر کنه نیاد. چطور بگم وضعیتم  کاملاپیچیده هست و دهها اگر اگر وجود دارد. فقط اون چیزی که مسلم شده اینه که باید امسال وضعیت کارم تو ایران را به یک سرانجام خوب برسونم. شاید خیلیهاتون بگید تو که اونجا را انتخاب کردی چرا برای اینجا زحمت میکشی. ساده ترین جوابش پول هست. اما توی یک پست جداواضحتر حرف میزنم تا شما همراهان داستان زندگیم هم بفهمید چی به چیه. خلاصه بگم که تو این سه چهارماه تحصیلی باید یک برنامه ریزی برای ادامه سال بکنیم. امیدوارم همه چیز اونطور بشه که میخواهیم. اصلا چیزی فهمیدید؟

نظرات() 

پیش به سوی اینده

شنبه 24 مرداد 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، 

وقتشه بعد از یکسال تجربه زندگی از نوع و جنسی دیگر از انتخابمون حرف بزنم از اینکه تا اینجا چه حسی دارم و چه تصمیمی دارم. راستش دوستهای گلم بی هیچ شکی پارسال سختترین سال زندگیمون بود. بشدت اذیت شدیم. بیشتر این سختیها بخاطر شرایط خاص ما بود. زندگی در نیویورک بدون فاند. اما اینکه پشیمونم یا نه؟ باید بگم نیستم. خوشحالم از این تجربه. از رسیدن به ارزو و هدف. میتونم اون ارامش را ته قلبم حس کنم. پس میتونید حدس بزنید نتیجه چی هست؟ ارره من زندگی اون طرف را انتخاب کردم. تصمیم به ادامه راه داریم. میدونم دوستان که من اکثرا از بدیهای اونجا نوشتم. اخه همه ما بنوعی شناخت از خوبیهای اونجا داریم. حتی کمی بصورت غلو شده. برای همین من ترجیح دادم بجای دامن زدن سراب نگاه بزرگ شده ازامریکا بعنوان بهشت برین،از بدیها و زشتیها و عیبهاش بگم.  بد نیست امشب در تایید علت و دلیل من به ادامه راه کمی هم از خوبیهای اونجا بنویسم. میدونید بنظرم تفاوت اصلی ما با اونها در فرهنگمون هست. همون که باعث و بانی بقیه چیزها هم هست. نمیخوام ادای ادمهای فلان و بهمان را دربیارم. اما چیزی که تو این سفر سه ماهه به ایران بیش از پیش به چشم می اومد رفتار ادمها بود. متاسفانه خیلی ازما ایرانیها درست رفتار نمیکنیم. یا تحت تاثیر جامعه ما هم خودمون را محق انجام بعضی رفتارهای نادرست میدونیم. باز هم میگم فکر نکنید اونجا گل و بلبله و مردم همه یک لبخند گشاددارند و دست به سینه ایستادند تا به ما کمک کنند. نه اینطور نیست. اما عمل و بیان اونها درجهت ازار و اذیت طرف مقابل هم نیست. میدونم اینجا خانواده و شناخت فضایی که بهش اشنا هستی ارامش میده اما زندگی در این فضا ارامش نداره. میدونید که من اونجا هم هنوز طعم ارامش را نچشیدم اما واقعیت اینه که اکثریت بچه هایی که میشناسم از زندگیهاشون بسیار راضی هستند. همین باعث میشه امید داشته باشم که روزی من هم این ارامش و امنیت را تجربه کنم. دومین حسن اونطرف سیاستی هست که اون کشور در جهت رفاه و اسایش ساکنانش داره.  این سیاست میتونه شامل همه چیز از جمله دستمزدها و وامها، مسایل رفاهی از جمله خانه و ماشین و مایحتاج زندگی روزمره تا سیاستهای کلی از جمله جهت دادن جامعه به سمت شادی و امنیت باشه. خیلی کلی گفتم. اما مطمئنم همگی تا حدی با این صحبتها اشنا هستید. میدونید دوستان امسال تابستون فرصتی پیش اومد تا فکر کنیم و ببینیم واقعاکدوم را میخواهیم. دیدیم علی رغم همه سختیهایی که پارسال کشیدیم باز نمیتونیم از امریکا و رویای زندگی بهتر دست بکشیم. دیدیدم درسته که هیچ ذوقی برای رفتن نداریم وبه خاطر شروع دوباره نق میزنیم اما جدا نمیتونیم بیخیال اونطرف و زحمتی که براش کشیدیم بشیم. اینطور بگم من از رفتنم راضیم و پشیمون نیستم. راستین هم راضیه بااینکه ترجیح میداد با شرایط دیگه ای همین مسیر را رفته بودیم. اما بهرحال الان این مسیر راشروع کرده ایم و باید محکم جلو بریم. جدا راه و مسیر سختی پیش رو داریم. بخاطر شرایطمون که بتازگی عوض شده من حتی نمیدونم امسال میرم رو ا پی تی یا باید تافل بدم و پی اچ دی را ادامه بدم. اینده راستین کاملا ناواضح هست و نمیدونیم راستین چطور میتونه درجهت خواسته و ارزوهاش جلو بره. فقط میدونیم باید جلو بریم. قدم برداریم همه چی را بررسی کنیم و قدم دوم را برداریم. ماه به ماه راجع به اینده و مسیر زندگیمون تصمیم بگیریم. میخوام افکار منفی و ترسناک به ذهنم راه بدم شاید هم درستش اینه نیمه پر لیوان را ببینم  فقط ارزو میکنم روزی در اینده ای نزدیک جواب زحماتمون را بگیریم.

نظرات() 

برنامه امسال

شنبه 10 مرداد 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزهای دورهمی(سفرهامون به ایران)، اینده از ان من، 

سلام به دوستهای خوبم. باز روزهای رفتن داره نزدیک میشه اما اینبار خیلی با پارسال فرق داره. پارسال هول و استرس عظیمی بود چرا که نمیدونستی قراره کجا بری . کارها سرسام اور زیاد بود. خانواده ها ناراحت و نگران بودند و خودت هم تو برزخ بزرگی دست و پا میزدی. اما اینبار نگرانیها کمتر هستند کلا از جنس دیگه ای هستند. نگرانیهای اضافه بابت دانشگاه و غیره پریده. کارهای قبل رفتن هم به نسبت خیلی کمتره. یک لیست کوتاه که تا ده بیست روز دیگه تمومه. البته اینها به این معنی نیست که ذوق و شوق رفتن داریم. راستش پارسال انصافا تجربه بینهایت سخت و تلخی بودو بدنم از به یاد اوردن لحظه های سختمون میلرزه. اما چاره ای جز ادامه دادن نداریم. باید بریم. باید. خوب بگذار چندتا تفاوت خوب در مورد امسال بگم. امسال هم با اینکه بمحض ورود خونه نداریم اما بلطف داشتن دوستهای خوبمون مشکلی نداریم. حتی دوسه نفر پیشنهاد دادند که فرودگاه بیان دنبالمون و خوشبختانه میدونیم در حد تعارف نیست و واقعی و از ته دله. یکی از دوستهای پزشکمون هم گفته میخواد احتمالا برای مدت سه ماه بره شهر دیگه ای و پیشنهاد ساب لیز خونش را داده. فرصت ثبت نام انلاین دانشگاه را از دست دادم اما نگران نیستم چون بمحض رسیدن حضوری ثبت نام میکنم. احتمال  زیاد داره فرصت کار قبلی برای راستین برقرار باشه و برای همین احتمالا امسال هزینمون نصف پارسال بشه. بگذارید اضافه کنم که همه این موقعیتها را بلطف اخلاق خوش و دوستیابی راستین داریم. خوشحالم که همسری مثل اون دارم . میشه گفت تقریبا مسئولیتهای زندگیمون تقسیم شده البته راستین خیلی دوست داره تا چندسال دیگه کل مسئولیتها را بدوش بگیره که امیدوارم بتونه بمرور پیشرفت کنه و من هم مدتی از دویدن دست بردارم. اما فعلا تا اون موقع راه دراز و پرپیچ خم و میشه گفت نااشنایی در پیش داریم. میدونید بچه ها من باید امسال در مورد بقیه راهم تصمیمات مهمی بگیرم. دیشب با یکی از دوستان دبیرستانم بعد بیست سال تماس داشتم.همسرش داره پست داک تو امریکا میخونه ومیگفت دوره پی اچ دی را کامل بگذرونم و سعی کنم با داشتن مقالات خوب مسیرم را به سمت ویزای نخبگی پیش ببرم:o امروز هم دوست چینی هم کلاسیم پیشنهاد میداد امتحانهای دستیاری داروسازی را بدیم چون با گرفتن کار تو بیمارستان احتمال گرفتن ویزای کار خیلی بالا میره:/ ازیکطرف امروز یکجا تبلیغ یکنوع ویزا eb3 را میدیدم که وکیلش میگفت با داشتن جاب افرگرین کارت هم میگیرید:[ البته بعد از شارلاتان بازی گروه مهاجرتی کنپارس خیلی به وکیلهای ایرانی اعتماد ندارم. دیگه اینکه ارزو میکنم یک ویزای کار از تو هوا و معجزه وار برای راستین پیدا بشه:) اضافه کنم راستین خیلی دلش میخواد ادامه تحصیل بده اما دوتا مشکل اساسی داریم. یکی اینکه الان اصلا پولی برای تحصیل اون نداریم و دوما اقای راستین خان باید وقت بگذارند لغت اکادمیک زبان بخونند و چون سیستم یادگیری راستین از زمین تا اسمان با من فرق داره من نمیدونم این پروسه کی و به چه صورت عملی میشه بنده اهل خرزدنم و ایشون اهل هوا زدن :)))) خوب پس نگرانیهای این ترمم شامل گذروندن امتحان جامع و تصمیم گیری برای ادامه تحصیل یا تغییر جهت بسمت ا پی تی هست. و درصورت انتخاب دومی . پیدا کردن کاااااااااررررررررررررر واویلااااااااا

نظرات() 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :