my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

این روزها

دوشنبه 5 آذر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

پرده دوم: امروز بعد از مدتها ساعت ٦ صبح بیدار شده ام و دارم صبحانه میخورم كه برم دانشگاه، با استادم و موبور دانشگاه دیگه ای میتینگ داریم، درواقع یكی از مركزهای معروف انجام تحقیقات كلینیكال تو نیویورك. اكثر كلاسهای من عصر و شب هست مثلا ٦ عصر و عین سه ساعت درس داده میشه برای همین اكثرا من صبحها ساعت ٧-٨ بیدار میشم چون قراره تا ٨-٩ دانشگاه باشم ، یك نگاه به بیرون پنجره میندازم، فضا مثل خیابونهای كوچیك و كوچه های تهران، این موقع هوا تاریك و تك و توك ادم درحال گذر اسم این پست را پرده دوم میگذارم چون میخواستم در ادامه پست قبل بنویسم اما دیدم اون پست به اندازه كافی طولانی است نمیدونم چقدر منرا میشناسید اما میخواستم یكبار دیگه بگم دوستان اگه من غمگین و ناامید مینویسم به این معنی نیست كه همه روزهام خاكستریه، درواقع اینجا برای من حكم سنگ صبور داره، وقتی اینجا از احساسات منفیم مینویسم باعث میشه سبكتر بشم و دوباره انرژیم را جمع كن و برگردم سركار و زندگیم. خوب میدونم خیلی از اینستا بازها و وبلاگ نویسان مثبت و پرانرژی مینویسن، این خیلی خوبه، خود من هم بمحض بازكردن صفحه اشون انرژی خوبی میگیرم هرچند میدونم مسلما اون ادم هم روزهای خاكستری داره اما قضیه اینه اینجا برای من برای جلب مخاطب نیست، اصلا خیلی راحت بگم اینجا بمن كمك میكنه سبك بشم، از فكرها و ارزوهام بنویسم و اونها را به نظم درارم. و جامه واقعیت بپوشونم، یكی با مثبت نویسی انرژیش مضاعف میشه. یكی هم مثل من با خالی كردن افكار و انرژی منفی روی كاغذ مجازی یا حتی واقعی. خلاصه بگم من مثل خیلی از ادمهای دیگه میدونم چطور حال دلم را خوب كنم، خرید كوچكترین كاج بازار و مهیاكردنش برای اومدن برادرزاده ام همون حس خوب توانایی را داره، یادگرفتن بخشی از یك نرم افزار هم حس موفقیت را تو ادم زنده میكنه، وقت گذروندن با همسر یك روز زیبا میسازه و خرید دوتا گیره موی ساده احساس زیبایی، حتی نگاه كردن به تقویم و دیدن اینكه فقط ٤ هفته تا پایان این ترم مونده خستگی را از تن ادم كم میكنه. و دراخر اگه من منفی و خسته مینویسم به این دلیل نیست كه منفی بافم، به این دلیل كه راههای خوب شدن خودم را میدونم كه یكی از اون راهها نوشتن و سبك شدن. روزهاتون به سبكی برگهای پاییزی

نظرات() 

خسته

سه شنبه 19 تیر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، 

وقتهایی كه خیلی دل شكسته میشم دلم میخواد از اون موقعیت فرار كنم. همین لحظه هم دلم میخواد فرار كنم، از امریكا برم، اما نه ایران، نه هیچ جای دیگه. یكم خسته ام. از زندگی بشیوه انسانها. همین دوره تولد كار و تلاش و مرگ. از ادمها هم خسته ام. هركدوم درگیر و بند گرفتن سهم خودشون از زندگی. گاهی هم گرفتن سهم خودشون از سهم بقیه. اما از خودم بیشتر خسته ام. از حماقتی كه تمومی نداره، از ضعیف بودن، از احتیاج به تایید دیگران، احتیاج به اینكه همه بگن چه دختر خوب و موفقی. و باز خسته ام، خسته از ادم بودن، زندگی كردن. و خسته ام از خواستن و دویدن و بدست اوردن و دوباره خواستن و دویدن، تمومی نداره. درد هم تمومی نداره، غصه ها. هیچ وقت هیچی كامل نیست. هیچی صددر صد نیست. هیچ لذتی بدون غم نیست. هیچ دستاوردی بدون هزینه نیست، خسته ام از هزینه دادن. خسته ام از امید داشتن به شیوه ادمها. از گول زدن خود برای فردای بهتر به شیوه ادمیزاد. از روزگارو اجبار زندگی و مرگ. خوردن و خوابیدن و و تلاش و نیست شدن. خسته ام از خودم، از خود ضعیفم. از شخصیت ضعیف و حقیرم. از ساده بودن و از ساده انگاشته شدنم. خسته ام از زندگی  


نظرات() 

قربانی

جمعه 15 تیر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، 

بعنوان یك داروساز یكی از حقوقت داشتن داروخانه هست، داروخانه داری كلا كارسخت و پرمشغله و دردسری هست، خیلی خیلی بیشتر از یك مغازه معمولی كار داره چون عملا تركیبی از یك مكان اقتصادی و یك مكان علمی هست كه هركدوم كارهای حقوقی و صنفی خودش را داره، اما اكثر داروسازان ایرانی دوست دارن برای یكبار هم شده برای خودشون صاحب داروخانه بشن، این روند اگه بعد از فارغ التحصیلی پول زیاد نداشته باشی ممكنه چند سال تا جمع كردن سرمایه و امتیاز لازم طول بكشه اما بلاخره بعد ٢٠ سال قابل تحقق هست، من سال ٨٠ درسم تموم شدو الان ١٧سال از اون زمان میگذره، خوب دوسال پیش  به رسیدن به این ارزوهام خیلی نزدیك شدم، یعنی پروانه تاسیس داروخانه را گرفتم، تنها كاری كه باید میكردم اجاره كردن یك جا و راه اندازی داروخانه بود، ارزویی كه میتونست منرا تو مسیر رسیدن به ارزوی دیگه ام یعنی پولدارشدن برسونه، اولش فكر میكردم تاسیس میكنم و برمیگردم امریكا و اونجا را دست كسی میسپارم درواقع فكر میكردم میتونم هم خدا را داشته باشم هم خرما، امروز  که دوسال از اون زمان میگذره تو گروه دوستهای داروساز ایرانیم بحث داروخانه شد، دیدم همه یا در معرض زدن داروخانه هستند یا سالهاست زدن و استفاده میكنند، یكجورهایی تنها كسی كه بدون داروخانه مونده خودم هستم، بعد برگشتم به دوسال پیش و زمان انتخاب، موقعی كه كتاب زندگی داخل ایران را بستیم و خیلی فرصتها را فدا و قربانی اومدن به اینجا كردیم، وقتی فكر میكنم میبینم قربانی كوچیكی نبود، همون همون داروخانه میتونست در ظرف همین دوسال میلیارد بشه اما من چشمهام را روش بستم، راستش امروز دوباره دودل شدم و به فكر فرو رفتم، كار درستی بود؟؟ فداکردن این فرصت بزرگ حماقت نبود؟

نظرات() 

گمشده

پنجشنبه 23 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، من و خودم، 

حالا که زدم تو بخش شناسوندن خودم به اجبار به شما، بگذار باز هم کاملترش کنم.
راستش این بخش اصلا اصلا مورد علاقه من نیست و معمولا راجع بهش حرف نمیزنم. اول از همه بدلیل اینکه مربوط به گذشته هست و دوم  من بخودم ثابت کردم ادم میتونه گذشته ای کاملا متفاوت با الانش داشته باشه.
خوب نمیدونم چندتا از شما از اول اول ساخت این وبلاگ با من بودید؟ باران پاییزی ، شادی ، شایدم فرمولساز..... خلاصه همون اوایل من یک پست راجع به خانواده ام گذاشتم. اون پست درمورد دوره کودکی و نوجوانیم بود. خوب حدستون درسته تلخ بود. نمیگم خیلی. چون میدونم این دنیا به بعضی ادمها خیلی خیلی سخت تر از من میگیره. اما راحت و دلپذیر هم نبود بهرحال سهوا اون پست را پاکش کردم. باید بگردم ببینم میتونم تو بک اپ وبلاگ پیداش کنم یا نه. خوب چیزی که میخوام بگم. اینه که من از یک خانواده معمولی اومدم با پدری بینهایت سختگیر و خسیس تو تموم دوره کودکی تا سن 30. یعنی زمانی که برادرم اسمانی شد. مادری مهربون و حساس اما افسرده تا 20 سالگیم. این مادر عزیز یک ایراد بزرگ هم داره و اون کمی فرق گذاشتن بین پسر و دخترهاشه. خودش هم میگه دست خودم نیست. خلاصه مختصر بگم همه اینها باعث شد که من گرچه اونموقع فکر میکردم زندگی معمولی دارم اما بعدا فهمیدم خیلی بیشتر از بچه های دیگه بهم سخت گرفته شده. بعد از حدود 20 تا حدود 30 سالگی افتادم تو دور یکسری اشتباهات وانتخابهای اشتباه، درکل ، روش زندگی اشتباه. شاید درظاهر همه چیز بنظر عادی و نرمال میرسید و از نظر خانواده ام جر بداخلاق و عصبی مزاج بودن یک دختر درسخون وموفق و یک الگو برای بچه های فامیل بودم اما خودم میدونستم راه اشتباهی میرم. اون موقع هم مشکل دوست صمیمی داشتم و هیچ کدوم از دوستهام نمیدونستن و خبر نداشتن که اسمان یک شخصیت دیگه هم داره. کسی که روش زندگیش را دوست نداشت و میخواست سیر این انتخابهای اشتباه را بشکنه. اما ضعیف بود و خودش را گم کرده بود. اینطور هم نبود که تو این دوره نخواد به خودش کمک کنه. خلاصه پیش سه چهارتا روانشناس مختلف رفتم اما همشون به معنای واقعی چرت و پرت تحویل دادن. کلاسهای تی ام و مدیتیشن و خانقاه و درویشی و  چند تا از این خودشناسی ها هم رفتم اما همشون عاجز از این بود که به من بفهمونه چطور باید خودم را قوی کنم. خلاصه دربدر دنبال گمشده ام یعنی عشق میگشتم. یک عشق خالص و پاک و ناب. از اینجا به بعد کمی رمانتیک میشه..... با راستین اشنا شدم. راستین دوست و سنگ صبور و بعد گمشده ام شد. با عشق و محبتش به من، اعتماد به نفس از دست رفته ام را برگردوند. کمکم کرد بزرگ و قوی بشم و خیلی سریع تومسیر درست قرار بگیرم. خوب فکر کنم میدونید که من ادم عاشق مابی نیستم و کمتر بلدم رمانتیک بنویسم. خلاصه اخر قصه این که اسمان و راستین با هم ازدواج کردن و به خوبی و خوشی زندگی کردن.: بالا اومدم دوغ بود پایین اومدم ماست بود قصه ما راست بود. 
 همه اینها را گفتم که بدونید هرکدوم  ما تلخیها و شکستها و ناکامیهایی تو زندگی داشتیم. یکی بیشتر یکی کمتر. یکی از جنس سخت یکی نرم و گذرا، اما هنر اینه که ققنوس باشیم. اگه سوختیم و خاکستر شدیم باز از خاکستر متولد بشیم.

نظرات() 

پدر

شنبه 6 آبان 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، زیباترین لحظات زندگی، 

سلام سلام. اقا خانم من هنوز جواب کامنتهای پست قبل را نداده اومدم سر وقت یک پست دیگه. کلا فکر کنم یکم دلم پرحرفی میخواد و چه دوستهایی بهتر از شما. براتون بگم امتحان پنجشنبه یک امتحان میان ترم دادم و جمعه ای هم که در پیشه یک امتحان دیگه که درس اصلی و تخصصی ام هم میشه در راهه. 
هفته دیگه هم سه شنبه فرودگاه و پرواز 5 ساعته تا لاس وگاس. از اونجا هم برای ده روز ماشین کرایه کردیم که سه تا شهر را بگردیم و دوباره جمعه بعدش برمیگردیم لاس وگاس ماشین را تحویل میدیم و پرواز به سمت نیویورک. انصافا خودمونیم  اسمهاش کلی کلاس داره اما حالا که حداقل دوسه سالی هست نیویورک زندگی میکنم میدونم که این اسمها برای ما ایرانیها که راحت نمیتونیم ویزای توریستی امریکا را بگیریم  جاذبه کاذبی داره وگرنه درسته دیدنیه اما نه با اون تصورات. 
خوب اینجا من و راستین یکسری مسئولیتها را تقسیم کردیم. از اونجا که من از کارهای پرداخت انلاین و کارهای اینطوری خوشم نمیاد راستین ازم خواست تاریخ مناسب را با توجه به تاریخ مجمع سالانه بگم تا اون هم بقیه کارها را بکنه. من هم گند زدم و بدترین تاریخ ممکن را دادم طوری که بیشترین غیبت کلاسی را تنظیم کردم. اصلا نمیدونم این تاریخها چطور اومد بذهنم. اینجا حضور تو کلاس کاملابرعکس ایران خیلی مهمه. نباشی کلی مطلب از دستت میره. بخصوص که حجم مطالبی که هرجلسه میگن خیلی زیاده. از اونطرف ممکنه امتحان کلاسی هم بگیرن که تاثیرش تو نمره پایانی زیاده. قبلا تو یک پست سیستم نمره بندی اینجا را توضیح داده بودم. درکل نهایتا 10-15 نمره از 100 میتونی کمتر بگیری. یعنی هربار باید امتحانت را عالی بدی تا با 1-2 تا غلط بتونی تو این محدوده مانور نمره ای بدی. 
داشتم با پدرم حرف میزدم و میگفتم امسال قصد ندارم هالوین برم چون امتحان دارم و با این مسافرت خیلی غیبت میکنم و کلی عقب میافتم. جالبه پدری که همیشه تا 30 سالگیم حرف از درس خوندن میزد گفت اسمان ولش کن برو بگرد، زندگی کن. میدونید چیه اصلا همین حرف زدن من با پدرم عجیبه. یکبار همون اوایل که شروع به وبلاگ نویسی کرده بودم یک پست راجع به خانواده ام نوشته بودم. بعدا اومدم رمز بگذارم و رمز بردارم پست ناخواسته پرید. دیگه نمیخوام از بچگی ام حرف بزنم اما پدر من 180 درجه با پدر بچه گی هام فرق داره. سختگیریهای خیلی زیادی میکرد. بداخلاق بود و اصلا دنبال رابطه با بچه هاش نمیگشت. بعد از فوت برادرم کامل عوض شد. الان طوری شده که خیلی حرفها را من با پدرم میزنم. خیلی مسایل را بهتر از بقیه میفهمه و بهش اشاره میکنه. مثلا خیلی نگران اینه که من درست زندگی نمیکنم و همه عمرم داره توراه درس میگذره. خیلی خیلی مهربون شده. دیگه اونقدر مسایل را راحت میگیره و توجه نمیکنه که صدای ما درمیاد. خیلی عوض شده و واقعا دوستش دارم.
پدرم خیلی دلش میخواد امریکا را ببینه. کلا مسافرت و دیدن جاها و حالا کشورهای مختلف را دوست داره. دوسال پیش که تابستون برای دیدن برادرم رفتند کانادا برای سفر به امریکا درخواست ویزا دادند که رد شد. بهشون گفته بودند برید از کشورهای اطراف کشورتون درخواست کنید. امسال باز میخوان برن دبی تا ببین میتونن دوباره ویزا بگیرن و اینطرفی بیان. امیدوارم بشه. البته تموم این برنامه ریزی برای تابستون سال دیگه هست. یعنی یکسال دیکه:))
خوب من دوباره برم سر درس. فعلا
 

نظرات() 

منی که داروساز شد

شنبه 25 شهریور 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، 

سلام به دوستان. صبح روز شنبه اتون بخیر. خوبید؟ 
براتون بگم که درس و دانشگاه من هم رسما شروع شد. همین امروز بساط درس را پهن کرده ام که بعد این پست شروع کنم به درس خوندن. این ترم دوتا درس سه واحدی و سه واحد هم تز دارم که البته تصمیم دارم این ترم سراغ تز نرم. راستش کار خود این پروژه چندبرابر یک تز کار میبره. البته دیگه چاره ای نیست و بعد دسامبر باید تز را هم کنار پروزه کار کنم. موبور که اخرش تصمیم گرفته مدلینگ همین پروژه را بعنوان تز برداره و یکجورهایی خیالش راحته، البته من هم باید با سوپروایزرم مشورت کنم و ببینم چیز خاصی برام درنظر داره. درسها هم که بشدت سنگین. کلاسهای ما سه ساعته هست و عین خود سه ساعت یک استاد درس میده. اینطوری هست که بعد از یک جلسه اگه نجنبی کلی درس رو هم تلنبار میشه. از دوتا درسی که دارم یکیش پلیمر هست یعنی باز هم شیمی. و دومی بحث مدلینگ فارماکوکینتیک هست. با اینکه فارماکوکینتیک یکی از درسهای داروسازی هست که ایران هم خوندم تاحالا چیزی در مورد مدلینگ نمیدونستم و از امسال عملا وارد حوزه تخصصی داروسازی دارم میشم . حس شیرینیه که میبینی چیزهای بیشتری داری یاد میگیری. بزبون ساده این درس در مورد اینه که با استفاده از نمونه گیری از یک ادم یا حالا حیوون و بدست اوردن غلظت های دارو تموم اثرات دارو را توی بدن میشه محاسبه کرد. اینکه مثلا چندساعت طول میکشه از بدن پاک بشه یا مثلا کی باید دوز بعدی را داد یا اصلا چقدر باید دوز دارو باشه تا نه سمی باشه و هم اثر دارویی تو بدن داشته باشه و یا اگه این دارو تزریقی یا خوراکی داده بشه چه مقدار باید داده بشه و از این حرفها. 
 میدونید من درسم تو دبیرستان خوب بود. و رتبه نسبتا خوبی هم تو کنکور گرفتم. فقط انتخاب رشته را بد کردم. اون زمان دندونپزشکی تو بورس بود.و من پزشکی را دوست داشتم. اما موقع انتخاب رشته اول دندونپزشکی زدم و بعد هم یکی درمیون پزشکی و داروسازی. سه رشته اصلی گروه تجربی. اون موقع خیلی مهم بود که با توجه به رتبه ات کدوم شهر رااول انتخاب کنی. اما من تک و تنها و بدون کمک  انتخاب رشته کردم. اون زمان از این کلاسها و مشاورهای انتخاب رشته نبود یا حداقل من نمیشناختم. خلاصه بی توجه به این موضوع از تهران تا زاهدان همه را زدم و این وسط داروسازی قبول شدم. جالب بود رتبه ام درحدی بود که میشد پزشکی شهرهای دیگه هم برم اما نه خودم وارد بودم و نه اون موقع اهمیت دادم که دنبال انتقالیم از داروسازی به پزشکی را بگیرم. یکجورهایی گیج بودم و فقط با جریان ثبت نام و به به چه چه بقیه و شروع کلاسها پیش رفتم. خلاصه 6 سال داروسازی خوندم درحالی که ازش متنفر بودم. تازه بعد 4-5 سال کار بعنوان داروساز بود که خودم را متقاعد کردم که حسن داروسازی بیشتر از پزشکی هست و میشه از داروسازی لذت بردو با خودم و رشته ام کنار اومدم. خلاصه هنوز که هنوزه این علاقه به پزشکی و کارکرد بدن تو من هست و هرموقع درسهام ربطی به بدن و کارکردش پیدا میکنه کلی درس محبوب من میشه. بهرحال حالا خیلی دیره برای از نو شروع کردن و من الان بیست سالی هست که دارم بعنوان داروساز کار میکنم و درس میخونم و این نهال حسابی بزرگ شده و شاخ و برگ پیدا کرده و از ریشه دراوردنش اشتباه محضه. اما در کل میتونم خوشحال باشم که حداقل حوزه ای که دارم توش ازمایش میکنم و تخصصی کار میکنم تاحدی به بدن مربوطه. این هم شد داستان و پست امروز من. ببندیمش بریم سراغ درس. 

نظرات() 

زمان

شنبه 4 شهریور 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، من و خودم، زشت وزیبا، 

هوا داره تاریك میشه و من یونیون اسكوار یا همون خیابون ١٤ هستم، یك پارك كوچیك كه مملو از جمعیته و مردم هرجایی كه پیدا كردند نشستن ، روی نیمكت, پله, روی تكه ای كوچك چمن روی سكو، مردمی را میبینم با قیافه و ظاهرهای متفاوت، هركی هرجور دوست داره لباس پوشیده ، كاملا ازاد، منظورم ازاد از قضاوت هست نه فقط ازاد از پوشش، تعدادی دختر و پسر رد میشن كه رو سرشون كلاه تولدهای خودمون را گذاشتن، اما بدون خنده و شوخی كاملا جدی دنبال جایی یا كسی هستند، ادمهایی كه قلاده سگهاشون را بدست دارند، یكی دیگه كه علف كشیده و با صدای طبل گروه كریشنا ازادانه میرفصه، ادمهایی كه تو پارك كتاب میخونند و دسته ای دیگه مثل من سرشون تو موبایلشونه، هوا تاریكتر میشه و یواش یواش  میبینی كه از جمعیت افتاب پرست اینجا داره كم  میشه، مغزت خسته از فلاش بكهای گذشته هرلحظه روی فكری و خاطره ای مكث میكنه، فلاش بكها، حال اینده همه با صدای بوق ماشینها و اژیر اتش نشانی و صدای جلنگ جلنگ سنج قاطی شده، بوی وید تو فضا میپیچه، روی صندلی میخكوب فضا و زمان شده ام، گذشته، حال و اینده ، حسها و فكرهای درهم امیخته، صدای جیرجیرك، لحظه ای اسمان 20 و چند ساله تو اتوبوس بین شهری باقلبی شكسته، روحی دردكشیده و خسته و لحظه ای اسمان ٤٠ ساله روی نیمكتی در نیویورك با اینده ای نامعلوم، گذر پرسرعت شنهای زمان ، لحظه و ادمهاو ادمكهایی كه محو و دور میشند، بعضی با صدای ناقوس برای همیشه تصویری در خاطره یالباسی اویخته در لابلای حجم تغییرات میشن، صدای نازك شده مردی كه موهاش را با ژل  روپیشونیش خوابونده و دستش را به سر و روی سگی كه بسمتش اومده میکشه باز منرا به  پارك برمیگردونه، باز بوی علف. احتمالا جوونهایی كه روبروم روی چمن نشستند دارند لحظه ای را در ذهنشون به خاطره تبدیل میكنند، من اینجا، همون منی كه همیشه مسافر اتوبوسهای بین شهری به بیابون خیره میشد، اینجا خیره ادمها، همون من، هیچ چیز تغییر نكرده ، فقط لباسهایی اویخته همیشگی چوب لباسی شده اند و عددی كه  به٤٠ رسیده.

نظرات() 

مسافر زندگی

جمعه 26 خرداد 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:یاداور، چكه چكه ، 

چند سال بود که عضو اپلای ابرود بودم. خوب یادم میاد که با چه ولعی پستهای مختلف را میخوندم. همه کامنتها را. بیربط و با ربط. فقط برام مهم بود اونطرف اب باشه. خارج از کشو ر تا کلمه به کلمه کامنت را ببلعم. نمیدونم چی بود. ارزو. عشق. عقده! هرچی بود سالها بود که بجونم افتاده بود و داشت منرا ذره ذره میخورد.اینکه میگم ذره ذره ، اغراق نمیکنم. داشتم زنده زنده میمردم باید میرفتم.  یادم میاد بخشی را که مربوط به " شانس گرفتن پذیرش و فاند " بود را میخوندم و مخم سوت میکشید. همه با نمرات عالی تافل و چندتا چندتا مقاله و بین اونهمه دانشجوی شریف و امیرکبیر، شانس من با 12 سال فاصله تحصیلی و یک مقاله هیچ بنظر میرسید. چه دوره ای بود. حتی اگه یادتون باشه من برای دانمارک هم اقدام کردم. جالبه سابقه کارم که مو لای درزش نمیرفت مورد قبولشون نشد. اون زمان میگفتند افسرهای دانمارک سلیقه ای عمل میکنند و احتمالا نوع برگه سابقه کار من بعنوان داروساز که بصورت خاصی از طرف اداره دارو غذا درج و مهر شده برای اون افیسر نااشنا بوده. تو همون حین و بین رد مدارک دانمارک بود که پذیرش دانشگاه امریکام قطعی شد. من کورتر از اون بودم که بدونم مهاجرت و رفتن یعنی چی. بخصوص بدون فاند. اونهم تو سن 36 سالگی. همه این پروسه اقدام برای امریکا کمتر از یکسال طول کشید اما قبل از اون 7 سال. دقیقا 7 سال از عمرم در انتظار و اقدام برای کانادا سوخت. تیر و مرداد 92 بود که وقتی پروسه اپلایم برای کبک کانادا رد شد بفکر مهاچرت از طریق تحصیلی افتادم. همون موقع شروع کردم به خوندن برای جی ار ای و دوباره ایلتس دادم و تا زمستون 92 مدرک هردو را اماده کردم و برای چندتا دانشگاه در امریکا اپلای کردم. اون موقع انقدر جواب رد تو پرونده کانادام شنیده بودم که دور اپلای کردن برای دانشگاههای کانادا را خط کشیدم. همزمان برای دانمارک هم اقدام کردم. اردیبهشت 93 بود که دانمارک رد شد اما خبرپذیرش از دو دانشگاه تو نیویورک را شنیدم. حتی نیویورک بودنش هم برام مهم نبود. فقط امریکا. فقط خارج. 
بذار از اول بگم سال 83-84 بود که فکر رفتن افتاد به جونم. سال 85 مطمئن بودم که میخوام برم. برادرم شهریور همون سال به اسمونها رفت. قرار بود من و راستین ازدواج کنیم و چون برادرم خیلی منتظر ازدواج من و راستین بود بعد از مراسم چهلم توی یک مراسم خیلی ساده عقد کردیم و با هم همخونه شدیم. دی ماه همون سال تموم سکه های سر عقد را فروختیم و برای فدرال کانادا اپلای کردیم. زبان انگلیسی هردومون ضعیف بود. تقریبا در حد هیچ. این پروسه را انتخاب کردیم چون میتونستیم اول فایل نامبر بازکنیم. و بعدا نمرات زبانمون را ارائه بدیم. از همون موقع شروع به کلاس زبان رفتن کردم و اونقدر از رفتنم مطمئن بودم که  همون سال 85 به همه گفتم برای کانادا اقدام کرده ام یک سال دوسال و بعد سالها شروع به گذشتن کرد. و اشتیاق من برای رفتن تبدیل به تب و خواستن بی حد و حصر شد. عید 90 برادرم برای کبک اقدام کرد و ما هنوز منتظر بودیم که ازمون درخواست تکمیل مدارک کنند. اواخر همون سال بود که زمزمه برگشت تمام پرونده های مربوط به سالی که اقدام کرده بودیم (2007) و سالهای قبل و بعدش را شنیدیم. 300000 پرونده برگشت خورد. بدلیل تعداد بالای پرونده و عدم امکان فرصت رسیدگی به این تعداد .سال 91 رسیده بود. اون زمان نه رشته من و نه رشته همسرمورد نیاز کبک بود. اما کارشناس شرکت معروف اما کلاهبردار کنپارس به ما پیشنهاد اقدام از طریق مدرک فنی حرفه ای کرد. اینبار از طریق شرکت مهاجرتی کنپارس اقدام کردیم. همسر مدرک فنی حرفه ای گرفت. شرایط با سال قبلش که برادرم پرونده باز کرده بود متفاوت شده بود و کبک قبل از اقدام نمره زبان فرانسه میخواست. تموم پاییز و زمستون 91 معلم خصوصی گرفتیم و زبان فرانسه خوندیم. بگذریم که تو فاصله این سالها چه به من گذشت. عملا دیوونه شده بودم و تو خواب و بیداری فقط رویای رفتن داشتم. همه فکر و ذهنم رفتن بود. نزدیکیهای عید بود که هردو سطح b1 تس اف فرانسه را گرفتیم اما همون حول و حوش بود که شنیدیم اصلا هیچ پرونده فنی حرفه ای نتونسته پذیرش بگیره با اینحال مدارکمون را کامل کردیم و فرستادیم. همون موقعها شنیدم پروزه ای هست که میشه برای دانشگاههای اروپا اقدام کرد و بورسیه گرفت. بورسیه ای مخصوص مردم خاورمیانه. با کلی ارزو برای اونهم اقدام کردم. اردیبهشت 92 بود که اینجا را باز کردم. روزهایی که منتظر نتیجه پذیرش بورسیه اون پروژه دانشگاهی بودم. جواب منفیش اومد، خرداد بود که جواب منفی پرونده کبک هم اومد. از اردیبهشت به بعدش اینجا ثبته. هرروزش و هرماهش. تموم بیم و امیدهام. شاید باور نکنید اما من هنوز جرات ندارم برگردم و خاطران اون دوران را بخونم. حتی الان بااینکه تو نوشتن بعضی تاریخها شک داشتم بازم جرات نکردم حتی یک نیم نگاه برای اطمینان از تاریخها به ارشیوم بندازم. راستش اصلا امشب قرار نبود که زندگیم را دوره کنم. میخواستم براتون از بانکهای اینجا بنویسم. خط اول را که نوشتم کشیده شدم به این داستان. 
من مسیر طولانی اومدم. و هنوز راه طولانی در پیش دارم. سالها ساکن سرزمینم بودم اما مسافری درونم بود که با اتشی در سینه هرروزش را در ارزوی رفتن زندگی کرد و حال یک مسافر هستم که تمام زندگیش در چند چمدان خلاصه شده با ارزویی درسینه برای اسکان.

نظرات() 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :