my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

لذت موفقیت

پنجشنبه 17 آبان 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، اینده از ان من، 

تو اتوبوسم و دارم از كنفرانس برمیگردم، پوسترها بازخورد خوبی داشت و موقع پرزنتمون حسابی شلوغ میشد، استادم هم از كارمون راضی بود، دارم سعی میكنم تو بخش تخصصی خودمون جلو بروم و موفقیت كسب كنم، حس جاه طلبیم برای موفقیت حسابی بیدار شده. حتی جالبه میدونم برای موفقیت باید چه مسیری برم ، پیمودن و جا پای موبور گذاشتن، انصافا موبور استثنایی كار میكنه، دارم فكر میكنم یكمی از پشتكار و خستگی ناپذیر بودن و انرژی و وقت زیادی كه برای یادگرفتن میذاره مرهون این هست كه دوست دخترش شهر دیگه ای زندگی میكنه و هنوز مجرده، نمیدونم شاید هم من دارم خودم را توجیه میكنم. بهرحال خیلی دلم میخواد سری بین سرها دربیارم اما از یكطرف بخودم میگم اسمان حواست باشه برای چی اینجا هستی، درسته موفقیت بخش مهمی از زندگی ادمهاست اما یادت باشه نباید لذتهای دیگه زندگیت را فدای اون كنی، نمیدونم شاید هم همین فكر تو عمل جلوم را میگیره كه مثلا تو زمان سفر از واشنگتن به نیویورك، بجای خوندن مقاله و نامه نگاری وكارهایی كه موبور تو این زمان میكنه، ترجیح میدم تو اینستا و فیس بگردم و به اخبارگوش بدم و چرت بزنم، جدی نظر شما چیه؟ فكر میكنید باید جدی تر به موفقیت فكر كنم؟؟ میدونم الان وقتشه و مثلا پنج سال دیگه دیره چون مسیرم شكل گرفته و الان هست كه میتونم تصمیم بگیرم كه ١- كار و فعالیت جدی تر و بیشتر و یك جورهایی پررنگ كردن این بخش تو زندگیم ودرعوض موفقیت یا ٢- كار و فعالیت نسبی و كار معمولی و درعوض زندگی عادی؟ شما نظرتون چیه؟ بذاریم رای گیری؟؟

نظرات() 

یک سال مهم دیگه

دوشنبه 21 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، زیباترین لحظات زندگی، 

به به سلام به دوستهای گل و بلبل. خوبید خوشید؟ احوالاتتون؟ 
اوضاع و احوال اخر اسفند و در انتظار عیدتون چطوره؟ خرید رفتید؟ لباس جدید، وسیله جدید؟ برای سفره هفت سینتون فکری کردید؟تصمیمات جدید برای زندگیتون چی؟  اقا خانم اصلا میدونید چیه من امسال بدجور منتظر عیدم. بعد هی فکر کردم چرا امسال من اونقدر منتظر تحویل سالم و روزها را براش میشمارم. بعد فهمیدم بعله اسمان خانم تغییر میخواد و تحویل براش مثل اغاز شروع تغییرات هست. خلاصه اینهم سر درون ما. 
خوب برای همین بمناسبت نوروز و بهار، خبری را که برام مهمه براتون مینویسم. بعله اقا راستین چندماهی مشغول سرچ و انتخاب رشته مورد علاقه اشون بود بعد از اونجایی که نه ما پولش را داریم که ایشون مستر بخونن و خیلیها هم توصیه کردن واجب نیست سراغ مستربره.  از ماه پیش مشغول کلاس رفتن تو رشته مورد علاقش شد. کلاسها زیر نظر یکی از دانشگاههای اینجاست و بعد گذروندن کلاسها هم امتحان و مدرک کلاسها . خلاصه از چه نظر این خبر برام مهمه؟ برای اینکه راستین هم اولین قدمهاش را برای ساخت اینده اش داره برمیداره. برام واقعا باارزشه و خیلی منتظر نتیجه دیدن کار و تلاششم. ناگفته نمونه. راستین از لحاظ وضعیت زبان از من جلو زده و انصافا استعدادهای خیلی خوبی برای پیشرفت تو کار مورد علاقش داره که همه هم بهش یاداوری میکنن فقط قضیه اینه پسرمون تواناییهاش را باور نداره.
دیگه اینکه دیروز خونه بودیم. یک ناهار خوشمزه و یک خواب کوتاه بعد ناهار هم زدیم بعد هم حاضر شدیم بریم کنسرت اندی که قبلا گفته بودم. توراه داشتیم با هم حرف میزدیم.داشت میگفت عصرهایی که میخوابه بعد که بیدار میشه بشدت دلش میگیره و دلتنگ خانواده اش میشه. احساس میکنه خیلی خیلی خیلی از خونه و خانوادش دوره. حرف خانواده هامون را زدیم و کهنسالی پدر راستین. حتما همه میدونید که اگه ما الان از امریکا با این شرایط خارج بشیم ریسک پرخطری کردیم. اما من دارم راستین را راضی میکنم که بعد دوره کلاسهاش این ریسک را بکنه و دوماهی بره ایران. حالا یا بهش ویزا میدن و برمیگرده یا چند ماهی تو کلیرنس گیر میکنه یاتو بدترین حالت یکی دوسال. درسته که حسابی برنامه هامون عقب میافته اما بنظر من این ریسک خطرش از اینکه 5-6 سال صبر کنیم و خدای نکرده راستین شانس دیدن خانوادش را برای همیشه از دست بده کمتره. بهش گفتم من هستم و چندماه تو زندگی ما تاثیر خاصی نداره اما زمان برای خانواده هامون پرواز میکنه و این زمان برای اونها و ما خیلی با ارزشه. خلاصه راستین هنوز شک داره اما من تصمیمم را گرفتم و میخوام مصمم شرایط را فراهم کنم که بره و خانوادش را ببینه. امیدوارم روزی که برای ویزا اقدام میکنه سفارت هم اذیت نکنه و خیلی زود ویزا براش صادر کنه.
اوه پاسپورتهامون هم تاریخ انقضاش داره میرسه. یک سفر یک روزه باید بریم واشنگتن و پاسپورت عوض کنیم. اگه قرار باشه بره کلی کار و اماده سازی داریم که باید انجام بدیم. 
خلاصه امسال سال خیلی مهمی برای ما میشه. اصلا بذار اسمش را بذاریم سال راستین.
راستین جون میدونم که اینجا را میخونی و میدونی که چقدر پیشرفت و موفقیت و شادیت  برام مهمه عشقم.
سال نو هردومون و سال نو همگی شما مبارک.

نظرات() 

نردبان

پنجشنبه 5 بهمن 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلام سلام. کم پیدام میدونم. اما الان براتون میگم چرا. 
گفته بودم که تصمیم دارم این ترم فعالتر بشم. البته همون ترم پیش هم کم کار نبودم اما دیگه سوپر پرکار بشم. خب تصمیمم را عملی کردم. یکجورهایی هر صبح از ساعت 9-10 صبح که میرسم ازمایشگاه تا ساعت 7-8 شب یکسره میدوم. یعنی طوری هست که بعضی روزها نمیرسم درست و حسابی ناهار بخورم . راستی کلاسهام هم از دیروز رسما شروع شد. 
میدونید روزی که اومدم این دانشگاه از مسئول اینترنشنالمون پرسیدم غیر از من ایرانی دیگه ای هم هست و گفت نه. بعد سال بعدش دانشکده امون یک ایرانی کانادایی گرفت ( اسمش را بگذارم چی؟ ) سال بعدش یعنی پارسال هم دوتا ایرانی دیگه گرفت. یکیشون همون دوست نامرد. یکی دیگه هم یک خل و چل.( خل و چل میگم چون بعدا با ایرانی کانادایی که هم خونه شد سر لباس شستن زنگ زده بود پلیس خبر کرده بود) امسال هم دانشکده امون یک پسر ایرانی برای فوق لیسانس گرفته که البته تاجر مابه و دنبال اینه زودتر از دانشکده بزنه بیرون بره دنبال کاسبی. البته همه ما مدرک داروسازی از ایران داریم و اقا پسر همزمان یک داروخانه بزرگ شبانه روزی را هم داره اداره میکنه . بگذریم. خلاصه ظاهرا قدم من برای دانشکده داروسازی و حتی ازمابشگاهمون  سبک بود . چون تابستون دوست نامرد به ازمایشگاهمون اضافه شد و این ماه هم دوست ایرانی کانادایی. چه شوووود سه ایرانی توی یک ازمایشگاه. 
دیگه براتون بگم تصمیمم برای سوپرپرکار شدن بنظرم درست و واجب هست. چون مثلا تابستون یک پسر  امریکایی خوشگل هم به ازمایشگاهمون اضافه شدو اتفاقا پسر باهوشی هست و داره کارها را سریع یاد میگیره. و خیلی زود داره بمن میرسه. اینطور بگم همیشه میگفتن امریکا باید سخت کار کنی و رقابت سنگینه من میگفتم جه فرقی میکنه کار کاره و خوب ادم کار میکنه. اما الان میبینم اگه تو کار هرروزت بهتر از دیروزت نشی میذارنت کنار. یعنی سیستم مثل یک نردبون طراحی شده. نمیشه تو سالها پله اول بمونی و هرچند سال فقط یک پله خودت را بکشی بالا. چون مرتب ادم داره به این نردبون اضافه میشه و اونها هم از پله ها دارن میان بالا. حالا اگه درجا بزنی وقتی نفر پایینی بتوبرسه. چون جا فقط  روی هر پله برای یک نفر جا هست سیستم اونی را انتخاب میکنه که حرکت و پیشرفت داره. نه اونکه کنده یا درجا میزنه. اینطوری هست که من دارم سعی میکنم کارهای بیشتری را بدست بگیرم چون کارهای را که قبلا من میکردم الان پسر امریکایی خوشگل داره یاد میگیره و میاد جلو و من نمیخوام از نردبون پرتم کنن بیرون. خلاصه وقتی میگن کار تو امریکا سنگینه. یعنی مجبوری همیشه بهتر و بهتر شی. جایی برای ایستادن و کارهای تکراری نیست. 
خلاصه با این وضعیت جدیدا حتی کمتر میتونم با خانواده ام حرف بزنم و مجبورم کوتاه و مختصر حرف بزنم و سریع برگردم سر کار. شبها دیر میرسم خونه و اونقدر خسته ام که زود میخوام بخوابم و کمتر میشه من و راستین کنار هم بشینیم و گپ بزنیم. الان  هم یک ربعی هست راستین رسیده و بهتره زودتر این پست را تموم کنم و قبل اینکه از خستگی بیهوش بشم کمی هم با راستین صحبت کنم
شب بخیر دوستان 

نظرات() 

دوباره وقت تغییره

یکشنبه 17 دی 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلام من اومدم. 
سال 2018 هم شروع شد. امسال دومین سال نو سرد تو صد سال اخیر تو نیویورک بوده. یک طوفان برفی شدید هم پنجشنبه داشتیم که مطابق معمول من عاشق برف حسابی ذوقش را کردم هرچند تنها فقط تو مسیر خونه تا مترو ازش لذت بردم. اخه مجبور بودم برم ازمایشگاه بالاسر جناب خوک.بگذریم که حتی بعضی خطهای مترو ها هم از شدت برف و طوفان از کار افتاد و با اوبر( اسنپ امریکایی) خودم را به ازمایشگاه رسوندم.  بعله هرچند تعطیلات بین ترمی ما سه هفته ای هست اما من فقط ده روز تعطیلی داشتم و بعد ازمایش نفس گیر روی خوک شروع شد. البته این بار یک تیم بودیم. شامل دکتر دامپزشک و دو دستیارش برای بیهوش نگه داشتن اقا خوکه برای سه شبانه روز . من و موبور که تو شیفتهای 12-14 ساعته میموندیم و بچه هایی که تو شیفتهای 4-6 ساعته دستیار من و موبور بودن. راستش این بچه ها هم ph-d میخونند و حتی بعضیهاشون سال چهارمی هستند برای همین حتی بعضا اشکارا حسادتشون را نسبت به من و موبور بخصوص من واضح نشون میدادن. نمیدونم بهرحال من سعی میکنم تموم نکاتی که همه را خودم با تجربه یاد گرفتم با مهربونی و صبر بهشون یاد بدم و حس میکنم دوستم هم دارن. شاید هم من ابینطور حس میکنم. نمیدونم.شاید هم واقعا دارن. چون یکبار یکی از همین بچه ها میگفت هیچکس هیچوقت نمیتونه از تو دلخور بشه و همه دوستت دارن. اون دوست ایرانی هم که چندماه بود ترک ازمایشگاه کرده بود شیفت داشت. هردو وانمود میکردیم اتفاقی نیافتاده و عادی برخورد میکردیم اما مطمئنا هیچوقت به اون درجه دوستی برنمیگردیم. بخصوص حالا که من شناختمش و میدونم کل فاصله گرفتنش از ازمایشگاه بخاطر نه ای بود که استادم بهش گفت و حسادت شدیدش بمن. کاش فقط این بود دروغهایی که به اون دوست دیگه هم گفته بود. همه با هم باعث میشه که دیگه نتونم بهش اعتماد کنم و  ای کاش اینکار را نکرده بود چون من واقعا رو دوستیش حساب میکردم.
بگذریم. امروز با وجود اصرار چندتا دوستمون برای اینکه خونه اشون بریم. خونه موندم. کمی احساس خستگی میکنم. بخصوص خستگی روحی. نمیدونم چرا. البته حدس میزنم چون سابقه کمبود شدید ویتامین د دارم. بخاطر اون باشه که بخاطر زمستون احتمالا سطحش خیلی پایین اومده. شاید هم واقعا یک دوره افسردگی خفیف باشه. بهرحال خیلی حوصله جمع و مهمونی را ندارم. شب عید سال نو و روز بعدش هم با وجود اینکه یک کلاب خفن رفته بودیم اما از ته دل شاد نبودم و لذت نمیبردم. با اینحال خودم را میشناسم و به اندازه کافی هم از دارو و درمان سر درمیارم و مطمئنم بعد یک مدت دوباره خودم میشم.
امسال نه بخاطر اینکه سال نو اومده بلکه تصمیم گرفتم با اومدن ترم جدید یک سری تغییر اساسی تو خودم بدم. این تغییرات مربوط به تحقیق هست و اینکه کم کم از حالت صرفا فقط عملی ازمایش کردن بصورت یک محقق تموم کمال دربیام. راستش الگوم موبور هست و تصمیم دارم کم کم با راه و روش اون پیش برم . بذار این طور بگم. نمیخوام  مثل بیشتر بچه های ph-d فقط یک مدرک بگیرم. میخوام یک محقق واقعی بشم و کم کم خودم را بالا بکشم. میدونم مسیر سختی پیش رو دارم و با اینحساب خیلی بیشتر از ترم پیش گرفتار ازمایشگاه و تحقیق میشم. اما اگه خوش شانس باشیم و روشی که داریم ازمایش میکنیم بعنوان یک روش استاندارد برای ارزیابی داروهای درمال توسط fda ثبت بشه. نون تحقیقیم تو روغنه. اگه هم با وجود اینهمه زحمت نتیجه نده و روش خوبی نباشه که اونوقت راستش باید اعتراف کنم عمرم و وقتم را بدجور پای اینکار سوزوندم. خلاصه برام ارزوهای خوب کنید. 
دیگه یکی از تصمیمهایی که گرفتم خوندن و دیدن اخبار امریکا هست. میدونید تا ایران بودم و حتی الان یک لحظه از اخبار و تحلیلهای ایران جدا نمیشم اما چون همه را به فارسی میخونم و گوش میدم وقتی تو جمع امریکاییها قرار میگیرم در مورد مسایل روز  و اخبار امریکا کلمه های انگلیسی را نمیدونم. دایره لغاتم در حد درس و ازمایشگاه و کارهای مربوط به اونه و بمحض اینکه کمی فراتر از اون میشه به یک گنگ واقعی تبدیل میشم که هیچ حرف و نظری برای ابراز نداره. خوب اگه بخوام همچنان به اخبار ایران بچسبم هیچوقت نمیتونم خودم را تغییر بدم و باید از همین الان این رویه را تغییر بدم. مسلما در ابتدا خوندن و دیدن اخبار  اینجا برای من خیلی سخت هست و حالت تکلیف شب داره اما مطمئنم در عرض یکسال حسابی تغییر میکنم و سال دیگه همین موقع خودم از تغییرات خودم کیف میکنم.
اینم از این. شب بخیر.

نظرات() 

بوقلمون خوری

پنجشنبه 2 آذر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

به به به سلامعلیکم. پارسال دوست امسال اشنا. اسمان خانم از این طرفها
احوال دوستان؟ خانم اقا من بعد از یک دوره بشدت بدو بدو رفتم مسافرت. تو مسافرت هم با اینکه جزوه مزوه برده بودم اما همه را گذاشتم کنار ودرست و حسابی استراحت کردم. مجمع سالیانه هم فشرده اما خیلی خوب بود. راستش اصلا اومدم راجع به مسافرت بنویسم دلم نیومد از امروز که مصادف با روز شکرگذاری شده ننویسم. برای همین پست مسافرت باشه برای فردا یا اخرهفته میلادی. بعله . امروز روز شکر گذاری فرنگیهاست ( البته انگار ظاهرا فقط در امریکا با اب و تاب برگزار میشه). روزی که تا پارسال برای من مثل اکثر ایرانیها بیمعنی بود. اما کم کم بخصوص از امسال داره برام رنگ میگیره. از اتفاق دلیلش هم اصلا معنوی نیست یا حداقل کاملا معنوی نیست و بمیزان زیادی مادی هست. اصلا بهتره بگم چرا حضور این روز را حس میکنم نه اینکه چرا این روز برام معنی داره. اول از همه اینکه روزی هست که حتی دانشگاه ما هم تعطیله. اخه دانشگاه ما خیلی بندرت پیش میاد که روزهای تعطیل رسمی که خیلی هم تعدادش اینجا کمه را تعطیل کنه. پس وقتی استادها کلاسهاشون را تعطیل میکنند و خبری از تکلیف و امتحان و کوییز نیست میشه اولین دلیل شکر گذاری. دومیش این که راستین هم این روز خونه هست تا حاضر بشیم و برای ناهار از بین جاهایی که دعوتیم. جایی که بهترین بوقلمون را سرو میکنند انتخاب کنیم و بریم. امسال هم خونه یکی از دوستهای خوب و البته نزدیکمون میریم که چون از بچگیش اینجا بوده و با فرهنگ امریکایی بزرگ شده و از اتفاق دستپختش هم از بهترینهاست و یکی از بهترین بوقلمونها و سایدها (غذاهای جانبی ) را تدارک دیده . یکجورهایی انگار تو این روز دلت نمیخواد باز غذای ایرانی بخوری و ترجیح میدی کمی فرنگی طور باشه. و اما در اخر. اقا خانم ما متشکریم. از کی و چی اش بماند اما درکل از اینکه نسبت به سال اول اینهمه تغییر و پیشرفت خوب تو زندگیم پیش اومده خیلی شکرگذارم. سال اول که تو اولین برف زمستونی رفتیم تماشای رژه تنکزگیوینگ. اونموقع حتی یک ایرانی نمیشناختیم و بشدت تحت فشار روحی از هرنظر بودیم. امسال چندجا چندجا دعوتیم. اپارتمان یا بهتره بگم سوییت نقلیمون با چند تا تیکه وسیله رفاهی که دیشب رسیده پرشده. ماشین داریم و دیگه اویزون بقیه یا مترو نیستیم. توانایی مالی داریم که راحتتر زندگی کنیم و دیگه حساب یک دلار دو دلار را نکنیم. زبانهامون بهتر شده و راحتتر ارتباط میگیریم و مطمئنیم تا دوسه سال دیگه میتونیم خیلی بهتر بشنویم ( یا مقاله های علمی که پرزنت میشه را بفهمیم اوخ اوخ هنوز تو این بخش خیلی خیلی کار دارم) منی که سعی میکردم از یک دانشگاه پی اچ دی بگیرم الان توی یک مسیر عالی برای پیشرفت علمی و موفق شدن افتادم و کلی استانداردهام تغییر کرده. اره زندگیمون اصلا قابل مقایسه با سال اول نیست. اشتباه نشه هنوز سطح زندگیمون خیلی مونده تا به سطح امنیت و رفاه زندگی ایرانمون برسه اما من در کل راضی و خوشحالم. میدونم هنوز خیلی راه طولانی در پیش داریم. هنوز مسیر و راه راستین حتی کلید هم نخورده و شرایط اون خیلی با من متفاوته. هنوز ما حس مسافر داریم و احساس ساکن و شهروند اینجا بودن را نداریم. هنوز امکان دیدن خانواده  هامون و سفر به ایران را نداریم و مهمتر از اون نمیدونیم کی این امکان پیش میاد اما من یکی که امیدوارم تا سال دیگه یا شاید هم دوسه سال دیگه خیلی اتفاقهای خوب بیافته. امیدوارم همه چی بخوبی و طبق برنامه پیش بره. ارزو میکنم چند تا خوش شانسی بیاریم و این نگرانیهایی که گفتم زودتر حل بشه. به امید اینکه سال دیگه باز هم تغییرات و پیشرفتها شگفتزده ام کنه.
پیش بسوی بوقلمون بخت برگشته سوخاری شده.... 

نظرات() 

قند و عسل و زهرمار

یکشنبه 30 مهر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلام سلام سلام. چطور مطورید دوستان؟ اول از همه بگم ببخشید که هنوز فرصت نکردم جواب کامنتهای پرمهرتون را بدم. همه را خوندم و حسابی لذت بردم. هفته پیش یکشنبه بعد قضایا و اخبار مرتبط با حرفهای اقای خیلی خیلی محترم رییس جمهور و تحت فضای حاکم یک پست داشتم مینوشتم. مهمون (دوستانمون ) رسیدند همسر هم لطف کرد سریع وبلاگ را بست که دیده نشه که  متاسفانه همه پست  پرید. ایراد نداره. فکر می کنم من هم مثل  بعضی مردم عزیز یک دوره فقط تب مسایل اجتماعی را میگیرم و  به اصطلاح جو گیر میشم و بعد هم در همهمه زندگی یادم میره که همچین دغدغه ای داشتم. الان هم انگار نه انگار که اینهمه حرف داشتم.بگذریم دیگه. 
خووووووووب برسیم سر اصل داستان. بععععععععله دیروز ورک شاپ یا کارگاه  fda بود که با استادم و موبور رفتیم بالتیمور برای این میتینگ. خوب پنجشنبه راه افتادیم و من هم تا قبلش اونقدر بدو بدو داشتم که وقت نکردم استرس کامل بگیرم:) و شب رسیدیم هتل. صبح جمعه تا عصر هم پشت سر هم کنفرانس.و اما چه جای بزرگ و خفنی. سکوریتی در سکیوریتی. از فرودگاه سکیوریتی هاش خفنتر.و ااااااااماااااا قضیه از اون که فکر میکردم بزرگتر و مهمتر بود. یعنی فقط من و موبور دانشجوی حاضر تو جلسه بودیم و بقیه کله گنده های بخش ژنریک fda و یا محققهایی از سراسردنیا بودند که مثل ما بابت پروژه اشون از اف دی ای بابت داروهای پوستی ژنریک گرنت داشتند یا رییسهای کارخونه های ژنریک بودند. در کل بگذار اینطور بگم هنوز روش bioequvalence( هم ارزی داروی ژنریک و برند) برای داروهای پوستی ژنریک که روی خود پوست اثر میگذاره شناخته نشده و همه این تحقیقها برای اینه. وووووووووو البته فکر کنم تا سال دیگه که ما نصف بیشتر پروژه امون را انجام داده باشیم بتونیم با پروژه امون این قضیه را تموم کنیم و کاری کنیم کارستان.و واقعا من بابت این فرصت خوب علمی که نصیبم شده خیلی خیلی خوشحالم.
فقط ای کاش و ای کاش زبانم بهتر بود. یعنی اگه زبانم در حد یک امریکایی یا خیلی از بچه های ایرانی دیگه که اینجا درس میخونند و زبانهاشون انصافا عالیه زبانم خوب بود. بعد درسم میتونستم تو یک مسیر خیلی خوب و موفق برای پیشرفت علمی بیافتم. البته مطمئنم همونقدر که زبانم تو این دوسه سال بهتر شده تا سال دیگه و البته دوسال دیگه بهتر میشه و امیدوارم تا اون موقع به سطح قابل قبولی برسه. بیخیال. بریم مورد بعد.
اقا خانم یادتون میاد ما سال اول گرفتاربد بدباگز یا همون ساس شدیم. واقعا خدا نصیب هیچ کس نکنه چه مصیبتی بود تا از شرش برای همیشه راحت بشیم.یعنی از زلزله بدتره. پنجشنبه که هتل رسیدیم دیدم هتل هیلتونه و اتاق و ملافه ها از تمیزی برق میزنه اصلا از چک کردن همیشگی غافل شدم. و به عادت همیشگی چمدون را پایین تخت گذاشتم و درش هم خرتناق باز( درسته؟ :))) خلاصه چشم دشمنتون اون روز را نبینه صبح جمعه  که بیدار شدم دیدم پام میخاره( حسش مثل وقتی هست که پشه نیشتون میزنه) خلاصه شصتم خبردار شد. چراغ قوه موبایل را روشن کردم وافتادم بجون تخت و در و دیوار تا اینکه روی سقف یکی از این خدا بیخبرها را پیدا کردم و دنیا پیش روم تیره تار شد. خلاصه حاضر شدم و رفتیم میتینگ و به استادم هم گفتم که گفت اون هم متوجه شده دستش را زدند. میدونید نیش زدن مهم نیست. اینکه دیشب که از راه رسیدم از ترس اوردن یکی از این حشرات ریز همون دم در همه لباس و  وسایل تا چمدون و کفش را ریختم تو کیسه تافردا بفرستم خشک شویی مصیبته. همه هم لباس پلو خوری و نو:(((. اخ کفشهام را بگو. سال اول حتی کفشهامون را هم شوت کردم تو ماشین لباسشویی. خلاصه بازم خوبه فهمیدم که همه تمهیدات را استفاده کنم و مانع این بلای جوون بشم. اینم از این.
با اجازه من برم کامنتهای محبت امیز شما دوستان را جواب بدم که دوهفته امتحان میان ترم دارم و درس خونی و بعد دوباره مسافرت:))) 

نظرات() 

دفاع

یکشنبه 29 مرداد 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

برگشتم بعد از یک ماراتن نفس گیر برگشتم. فکر میکردم سخت باشه اما نه تا این حد. مشکل اصلی کمبود وقت بود. فکر میکردم اماده ام. دوسه بار چکنویس تزم را برای استادم ایمیل کرده بودم که لطفا نظرت را بگوو. اون هم پشت گوش انداخته بود شاید بخیالش اون موقع خیلی زود بود. تا دوهفته پیش. دوهفته پیش بود دیگه؟ مطمئن نیستم. رفتم پیشش. یک نگاه به سرفصلها کرد و گفت سر فصلت باید این بشه و کل کار fda را چپوند تو سرفصل. چندتا مقاله هم گذاشت بغلش. یکهو بخودم اومدم دیدم عملا از عنوان تا محتوای تزم همه تغییر کرده. نتایج را از قبل داشتم اما قرار نبود اونها توی تز باشه. قرار بود فقط نتایج کار روی خرگوش باشه اما یکهو شد همه کارهایی که برای fda کرده بودیم. شروع به نوشتن کردم و فرستادم. نه یکبار شاید بیشتر از 10-12 بار فکر کردم کار روی تز تموم شده و باز برای اصلاحات برگشت خورد. از تغییرات فرمت ورد گرفته تا تغییرات تو جدولها و نمودارها. از تغییرات بزرگ تا تغییرات یکدست کردن فرمت تموم نمودارها. شنبه شب بود که سوپروایزرم تا حدی رضایت داد. یکشنبه و دوشنبه هم به خلاصه کردن مطالب و پاورپوینت گذشت. خلاصه تا ساعت 9 شب سه شنبه من فرصت نکرده بودم یکدور از اول تا اخر پرزنتم را بگم و زمان بگیرم. پرزنتم نباید بیشتر از 40 دقیقه میشد. درکل منی که اینهمه استرس پرزنت را داشتم تا موقعی که دفاع را شروع کنم سه بار بیشتر نتونستم تمرین کنم. قوی و خوب دفاع را دادم. دوستهام میگفتند خیلی خوب بود، به همه سوالهای استادها هم با تسلط و ادله قوی جواب دادم. جلسه ام دوساعت طول کشید چون استادم و یکی از استادها سر یک مبحث شروع به بحث کردند. اخرش هم هیچ کدوم نتونستند حرفشون را ثابت کنند. البته فکر میکنم حرف استادم درسته چون بااینکه  هر دو توی یک دپارتمان هستنداما اون تخصص اون مبحث را داره و اون یکی استاد بیشتر توی یک مبحث دیگه کار کرده. بعد از دفاع گفتند باز اصلاحات نمودارها، مثلا اینبار تغییر نمودارها از دقیقه به ساعت. و وارد کردن رفرنسهام با برنامه اند نوت.( منم تا اون موقع کاملا نااشنا به این برنامه) و پرینت روی کاغذ مخصوص فری اسید. اونهم تا پنجشنبه چون اخرین مهلت ثبت تز هست. کار . استرس. خلاصه از روزی که استادم اون تغییر را خواست تا جمعه. هرروز از 8  صبح تا 2-3 صبح بیوقفه پشت کیبورد نشسته بودم . طوری بود که وقت غذاخوردن و دوش گرفتن هم نداشتم. یک تن ماهی باز میکردم و بدون اینکه وقت کنم تمومش کنم باز برگشته بودم پشت کامپیوتر. قهوه پشت قهوه میخوردم که مغزم فعال بمونه و بتونم ادامه بدم.یکی دو روز اخر حسابی کم اورده بودم و بزور خودم را پشت کیبورد میکشوندم. انصافا خیلی خیلی سنگین بود و خیلی خیلی اذیتم کرد. اخرش هم پنجشنبه نتونستم تز را ثبت کنم. اول از همه خودم نتونستم کامل تموم کنم و دوم خوش شانسی اوردم مسئول ثبت رفته مسافرت و وسط هفته تشریف میاره. البته یکی از اعضا جلسه دفاعم هم فعلا نیست و امضا اون هم مونده. خلاصه بعد از دوهفته کار فشرده. دیروز اولین روزی بود که استراحت کردم. خونه را تمیز کردم و کمی تلویزیون دیدم.( گیم اف ترونز) الان هم که خدمتتون نشستم هنوز باید یک تغییرات کوچیک تو رفرنسهام بدم و برای دهمین بار چک اخر را بکنم و تزم را pdf کنم که فردا ببرم برای چندمین بار پرینت کنم و انشالله اینبار استاد رضایت بده امضا کنه و صحافیش کنم و بعد شوتش کنم گوشه خونه. این هم داستان تز و دفاعم.
یادم میاد اون زمان که تز ایران را مینوشتم لپ تاپ نیومده بود. دانشگاه و مرکز تحقیقاتش کامپیوتر داشتند. سال 80 بود. بهرحال من کار با کامپیوتر را بلد نبودم. میرفتم بغل دست یک تایپیست مینشستم و از روی چکنویسم میخوندم و اون تایپ میکرد. یکبار هم اصلاحان نداشتم. خیلی راحت دفاع کردم و نه استرسی نه فشار کار لحظه اخری. هیچی نبود. اما این یکی ..... .

نظرات() 

تقسیم وزنه ها

شنبه 17 تیر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، اینده از ان من، 

دوسه هفته گذشته حجم ازمایشها کمتر بود. هفته پیش اولین ازمایش روی خوک را داشتیم اما از این هفته کار خیلی فشرده تر میشه. از این هفته ، هر هفته یک ازمایش سه شبانه روزی داریم و گاهی 5 شبانه روزی. از اونجایی که من و همکارم نفرهای اصلی هستیم باید همیشه حضور داشته باشیم اما بقیه قراره توی شیفتهای 8 ساعته باشند. احتمالا یکجورهایی خواب و استراحت درست و حسابی در کار نباشه. یک صندلی تخت خواب شو داریم که بعید میدونم راحت باشه. اتاق استراحت کارکنان هم هست اما در حد یک کاناپه. هرچند میدونم روزهای سختی میشه اما چیزی نیست که نگرانش باشم. بهرحال اینهم یکجور ازمایشه و این دوماه کار خوکی هم میگذره و همه این ازمایشها تبدیل به خاطره میشه. چیزی که نگرانشم اینه که جولای هم از راه رسیده و من باید برای جلسه دفاعم اماده بشم. هنوز پایان نامه کامل نشده و کار داره. باید پاور پوینت اماده کنم و خودم را برای دفاع و پرزنتیشن اماده کنم. خوشبختانه بخاطر تجربه پرزنتی که قبلا داشتم میدونم اگه خودم را خوب اماده کنم میتونم دفاع خوبی داشته باشم اما درکل  استرس دارم و نگرانم. بهرحال من هم ادمیزادم و خسته میشم و برای کارهای بزرگ تنبلیم میاد مثل تراکتور کارکنم. میدونم همه این پروسه هست که باعث میشه ادمها رشد کنند و از لحاظ روحی قویتر بشند. اما واقعا امیدوارم این پروژه قوی سازی یکجا تمومی داشته باشه و بشه کمی نفس کشید. دیروز با یکی از دوستهای ایرانی هم رشته ام که جدیدا و بخاطر وارد شدن تو این پروژه بزرگ وارد ازمایشگاهمون شده حرف میزدم. ده سالی با هم تفاوت سن داریم. میگفت اسمان گاهی فکر میکنم میبینم تو هم خیلی سختی داری میکشی. تو الان باید به اون ارامش و امنیت نهایی رسیده باشی. بهش گفتم میدونم اما جرات فکر کردن بهش ندارم چون همونجا مسخ سختی و مسیری که اومدم و قراره برم بشم و اونوقت زانوم شل میشه و دیگه نمیتونم جلو برم. الان وقت فکر کردن بهش نیست. فعلا فقط باید به جلو و مسیری که در پیش دارم فکر کنم. اونهم خیلی وقته اینجاست و باوجود همه تلاشهاش هنوز نتونسته گرین کارت بگیره. خلاصه میدونم تا 5 سال اینده سه تا چیز را میخوام. گرین کارت. کار و بچه.در کل همه اش یعنی امنیت و رفاه لازم. اما اصلا نمیدونم این مسیر منتهی به این سه هدف کی و چطور پیش میره. مثلا میدونم باید کلی مقاله با سایتیشن بالا داشته باشم بخاطر درگیر شدن تو این پروژه امکانش زیاده اما نمیدونم ایا میتونه منتهی به گرین کارت بشه ؟اصلا جواب میده؟ یانمیدونم این اتفاق دو سال دیگه این موقع میافته یا سال بعدش. کلا نمیدونم شدنی هست یا نه.یا نمیدونم این وسط کی وقت بچه دار شدنه. مسلما ترجیح میدادم وقتی باشه که اون احساس امنیت کامل باشه اما با این مسیر که من دارم میرم جلو ممکنه حالا حالا پیش نیاد و نمیخوام بعدا پشیمون بشم. پیدا کردن کار. اوه. اونهم یک ارزوی بزرگه. تازه لیست ارزوهام برای راستین را هم میتونید به این لیست اضافه کنید. هرکدوم یک وزنه بزرگه. با اینحال یادم میاد از بحرانی که دوسال پیش داشتم توصیه یکی از شما خواننده های خوبم این بود. فقط برم جلو. هدفهای کوتاه مدتم را عملی کنم ، یواش یواش بزرگه هم خودش جور میشه. همینطور که تو این دوسه سال جلو رفتم یکروزی اون ارزوها هم براورده میشه. قدم به قدم. یکی یکی. یکم صبر نوح میخواد اما چاره ای نیست اونرا هم باید بسازم.  بهتره الان در مرحله اول رو دفاعم و فارغ االتحصیلی رسمیم و بعد روی درسهای سختی که امسال درپیش دارم و ازمایشها و مقاله ها تمرکز کنم. یکی یکی و هرکدوم را مرحله به مرحله و قدم به قدم جلو ببرم و نگرانیها را تقسیم کنم. اینطوری خیلی بهتره. 

نظرات() 

دو روز خوب جشن و تولد

یکشنبه 24 اردیبهشت 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، تولد، 

از صبح داره بارون میاد. پنجرها ها را بخار گرفته و بیرون دیده نمیشه اما صدای بارون و خیابون خیس را میشه شنید. شنبه هست. بعد مدتها اخر هفته ای است که خونه ام. یک خواب بعد الظهر خوب و طولانی داشتم. لازم داشتم. خیلی وقته که استراحتی برای خودم نداشتم. هرچند هنوز هم خیلی کار ازمایشگاه دارم و کاملا وسط تز و پروژه اف دی ای هستم اما انگار با شروع ترم تابستون احساس میکنم من هم باید به خودم استراحتی بدهم اینه که دوسه روزه زیاد بخودم سخت نمیگیرم. خصوصا که میبینم اکثر دوستانم رسما تعطیلات تابستونشون را با مسافرت دارند شروع میکنند. 
ترم پرکاری بود. درسته هیچ واحد درسی نداشتم اما فشرده کار کردم. خوشبختانه ازمایشهای خرگوشی خوب پیش میره. بعد از اون تستها میره روی خوک و بعد روی ادم. یک جورهایی قراره یک پروژه 2 ساله باشه و تا سال دیگه تابستون کار برای انجام هست. از اونجا که تز من بخش خرگوشی و پیش پروژه اف دی ای هست تز خوبی برای مستر درمیاد. تازه فهمیدم کل پروژه اف دی ای قراره تز دکتری اون پسر امریکایی که داره رو پروژه  با من کار میکنه بشه. تزش محشر میشه. به دوست ایرانیم که گفتم با خنده میگفت اخه اون این تز را میخواد چیکار. بده به ما که باهاش گرین کارت بگیریم. میدونید که میشه با تزهای قوی برای ویزای نخبگان اقدام کرد. از این فرصت که گذشت اما امیدوارم بتونم یک تز قوی و خوب دیگه برای دکتری ام پیدا کنم.
میدونید تو این ازمایشگاه خوب دارم پیشرفت میکنم. درواقع بعد از این پسر امریکایی که اتفاقا  پسر دقیق و بسیارکمال گرایی هست و خودم هم کار ازمایشگاهش را قبول دارم. من نفر دوم ازمایشگاهم و استادم روم خیلی حساب میکنه. البته در حد اون پسر امریکایی که دست راست استادمه و  میتونه راحت با مسئولین اف دی ای ویوئو کنفرانس بگذاره نیستم. اما صد درصد از بچه های هندی حراف که از زیر کار درمیرن و هیچی بلد نیستن و فقط بلدند خیلی خوب حرف بزنند خیلی بهترم. راستش خیلی افسوس میخورم که دارم بعضی فرصتها را بخاطر زبانم از دست میدم. درسته که زبانم پیشرفت کرده اما واقعا الان نیاز زبان کاملا مسلط را حس میکنم. یواش یواش ارتباطاتم داره جلوتر میره و به سطحهای بالاتری میرسه . باید بتونم با ادمهای حرفه ای خوش و بش کنم و درحین گفت و گو خودم و کارم را پرزنت کنم. مهمتر از اون من دارم وارد بخش دکتری میشم. مسلما درسته که 2-3 سال بیشتر وقت دارم روی زبانم کار کنم اما بهمون نسبت اینترویو من سخت تر و حرفه ای تر میشه. یواش یواش ادمهای مهمتری را دارم میبینم و اگه بخواهم تو کارم پیشرفت کنم و بالاتر برم باید سطح زبانم با اسمانی که 3 سال پیش وارد امریکا شد خیلی فرق کنه. خیلی خیلی فرق کنه. خوب راستش برای این هدف کلاس esl دانشگاه را برای ترم تابستون ثبت نام کردم. پولیه اما از سطح پیشرفتم راضی نیستم و تغییرات بزرگتر میخوام. از دوشنبه شروع میشه ببینیم چی میشه.  
راستی هفته پیش جشن فارغ التحصیلی ام بود. حس فارغ التحصیلی برام نداشت از اونجا که هنوز تزم تموم نشده  و درسم هم که همچنان ادامه داره اما درکل جشن خوبی بود و خاطره شیرین و خوبی برام شد. روز قبلش ارایشگاه رفتم. و روز جشن هم با حضور دوستهای خوبم خاطره ساز شد. عکسها را که تو فیس و اینستا گذاشتم هم کلی پیام شیرین و خوب گرفتم و هنوز با بیاد اوردنش لبخند میزنم. 
پنجشنبه هم تولد راستین بود. صبحش که من پیش خرگوشها بودم. با پسر امریکایی هماهنگ کردم  ساعت 5 بیاد و ازمایش را ادامه بده تا من برم خونه. با همسر رفتیم پدیکور. همسری اولین بار بود که پدیکور و ماساژ پا میگرفت و براش جالب بود. بعد هم رفتیم شام یک رستوران ترکی نزدیک خونه و کباب زدیم. جاتون خالی. و برای 9 شب هم دوسه تا دوستهامون اومدند بصرف کیک و چایی. اینجا جدیدا یک نوع کیک جدیدا میخریم که عاشقش شدم. حتی از کیکهای ایران هم خوشمزه تره. اسمش را الان یادم نمیاد. اما خود کیک تو سه نوع شیر خوابونده میشه و نرمه. خلاصه واقعا خوشمزه هست. کادوی همسر را هم چون دیر سفارش دادم امروز رسیده. جلوی رومه. منتظرم که همسری از راه برسه و کلی با دیدن عکس العملش کیف کنم. میدونه که براش هدیه گرفتم اما نمیدونه چیه. بعدا براتون مینویسم که هدیه اش چی هست. الانه که دیگه کم کم از راه برسه.  من از اون بیشتر ذوق دارم

نظرات() 

عیدانه

شنبه 5 فروردین 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلاملیکم
صد سال به از این سالها. احوال دوستان. عید شما مبارک. چطور مطورید؟ همین الان یادم افتاد وقتی بچه بودم کارت پستال برای عید میدادیم و میگرفتیم. من هم اونها را توی یک دفتر چسبونده بودم و جمع میکردم. حتی همین الان هم میتونم تصویر چندتاییش را بیاد بیارم. حیف که تو این سالها گمش کردم. جدا بعضی چیزها بخصوص یادگارهای بچگی وقتی بزرگ میشیم چقدر برامون عزیز میشه و یادشون میکنیم. 
خوب براتون بگم من خوب و خوشم. کلا ازوقتی نگاهم به زندگی تغییر کرده تو اتاق کوچیک چندمتریمون هم حس خوب دارم. شاید هم دلیل حس خوبم این باشه که تو سال نو خبرهای خوب ادامه دار بوده و پذیرش پی اچ دیم هم دراومد. قبلا بهتون گفتم فقط یک تکرار کوچولو که مستری که الان دارم میگیرم درسهاش برای  همون دوسال اول پی اچ دی هست و برای همین  فقط با خوندن سه سال دیگه پی اچ دی را هم میگیرم. از این سه سال هم فقط یک سالش درس تئوری هست و دوسالش تز و پایان نامه هست. کلا چیزی نمونده. و خبر دوم اینه که من نمیدونستم تابستونها هم ga داریم و فکر میکردم اگه اینترنشیپ  نگیرم تابستون چکار کنم. خود دانشگاه بهم ایمیل زد که بیا مدارک TA تابستونت را پرکن. خلاصه کلی سورپرایز خوب شدم. 
شیطونه هی میگه یک نقبی بزن به ارشیو وبلاگ و ببین حس و حالت تو عیدهای قبل چی بوده اما میترسم برم وحالم گرفته بشه. 
جاتون خالی امروز هم بعد یکهفته برف و سرما دما رسیده بالای 15 و قصد داریم با یکی از دوستانمون بریم بیرون کباب کوبیده بزنیم. هفته دیگه هم که اینموقع اسباب کشی داریم.
دارم فکر میکنم به تفاوت عید اینجا و عید ایران. به شادی ایران و به شادی اینجا. هر دو خوب و شیرینه اما من کم کم دارم یادمیگیرم چطور میشه از زندگی لذت برد. چیزی که تو ایران بخاطر تاثیر فضا و مکان و ادمها امکانش سخت تره.
کوتاه بگم. کلا دوتا ارزوی بزرگ دارم. زندگی اونها را هم بهم بده. فکر کنم ارزوها و خواسته های بزرگم تموم بشه و بمونه اون ریزه میزه ها. البته از این دو ارزو یکیش برای خودش یک دریا ریزه میزه داره. اما بشه با دریاش هم میسازیم.
اسمونتون ابی و دلتون سبز









نظرات() 

تیک: مشکل دوستیابی حل شد

چهارشنبه 25 اسفند 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

جمعه:
من امروز خوشحال و خندون لپ تاپ را زدم زیر بغلم كه بیام از محل كارم چندتا پست براتون بنویسم و جبران كم كاری گذشته رابكنم زپرتی باطریش تموم شد، حالا باز برگشتم رو گوشی و از اینجا پست مینویسم، و اما یك پست روزانه بدم و از روزها بگم ، فكر كنم تا اونجا را داشتید كه قرار بود پرزنتیشن بدم، خوب یكجورهایی انگار از قبل مطمئن بودم خوب میشه و استرس نداشتم، فرصت كردم سه باری هم تو خونه برای در و دیوار پرزنت كنم و اماده بودم، خلاصه رفتم و تركوندم، استادم كه گفت خوب بود، دوست كاناداییم میگفت عالی بود، هم خونه ایم میگفت پرزنتت با صحبت عادیت  کامل فرق میكنه و خیلی بهتره، از یكی دیگه هم پرسیدم و میگفت خیلی روان بودی و حتی یك وقفه هم نداشتی طوری که از خودم میپرسیدم یعنی فلانی همه را حفظ كرده؟ خلاصه در كل خیلی راضی بودم و ترس و نگرانیم بابت دفاع هم از بین رفت، تزم هم داره خوب پیش میره ولی خیلی كار داره و احتمالا از دوهفته دیگه كه كارم با خرگوشها هم شروع بشه خیلی خیلی سنگینتر میشه و فکر کنم بجز ٨ ساعت خواب باید تو دوره های ٤٨ ساعته ازمایشگاه حیوونها باشم. اما خب دیگه تزه و ریسرچ و این چیزهاش، متاسفانه هنوز اینترنشیب تابستون را پیدا نكردم وهمینطور جواب ادمیشن دانشگاهم را، البته یكجورهایی حدس میزنم در مورد دومی مثبت باشه اما خب تا صد در صد نشه نمیشه روش برنامه ریزی كرد. 
یکشنبه:
دیروز جاتون خالی خونه یکی از دوستان بودیم. یک فرق اساسی مهمونیهای اینجا با ایران داره. شایدم بهتره بگم مهمونیهای اینجا بیشتر شبیه پارتیهای ایران هست. حالا چرا؟ بگذارید اینطوری بگم. ایران که ما مهمونی میگرفتیم جز دوستهامون کسی را دعوت نمیکردیم. این دوستها هم اصولا دوستهای قدیمی بودند. خوب کم و بیش هم تهیه همه غذا و خوردنیها پای میزبان بود. حالا این وسط اگه مثلا هوس میکردی دوستهای دبیرستانت را دعوت کنی اونقدر گرفتار رودربایستی و چی بپزم چطور پذیرایی کنم میشدی که اصلا قید مهمونی را میزدی. بنظرم در کل مهمونی دادن تو ایران واقعا پرهزینه و زحمت هست. حالا اینجا چطوره؟ اینجا مهمونیها بیشتر بصورت پات لاک هست. میزبان مثلا یک قلم غذا تهیه میکنه و بعد هرکی یک ظرف غذا دستش میگیره میره مهمونی. یا مثلا یکی که حال غذا درست کردن نداره تهیه ظرف یکبار مصرف یا هله هوله یا نوشیدنی را بعهده میگیره و اینطور میشه که میزبان تمایل پیدا میکنه تا صد پشت غریبه را دعوت کنه و اینطوری هربار کلی دوست قدیم و جدید میبینیم و با ادمهای جدید اشنا میشیم. و به اینصورت مشکلی که من سالها داشتم و اونم پیدا کردن دوستهای جدید بود خیلی راحت برطرف شده. شاید حتی بچه های قدیمی که از اول و وقتی که من ساکن ایران بودم یادشون بیاد که من فقط چندین پست راجع به اینکه دوست جدید میخوام و نمیتونم دوست پیدا کنم نوشته ام. جالبه اون زمان فکر میکردم مشکل صد در صد بخاطر روحیات یا اعتماد به نفس منه اما حالا اینجا وقتی میبینم چقدر راحت  خودم هست و ادمها جذب من میشن ودوست پیدا میکنم کلی حس خوب دارم. جدا خودم هم تا همین الان یادم رفته بود که دوست پیدا کردن یکی از دغدغه ها زندگی من بود. چه جالب. 
دیگه براتون بگم این هفته اسپرینگ برک یا تعطیلات بهاره ما هست. البته من فردا میرم ازمایشگاه و یک روز هم باید برم سرکار. دیگه اینکه چون هیچ درسی ندارم و ازمایشهام هم خوب پیش میره چند وقتی هست ذهنم نسبتا ارومه و نگرانی ندارم. البته دیشب یکی از دوستهای خوبمون میگفت اشتباه میکنم قصد پی اچ دی کردم و بهتره شهریور که درسم تموم میشه زودتر وارد بازار کار بشم و هرچی دیرتر وارد صحنه بشم ضرره. راستش یکجورهایی راست میگه و اورکوالیفاید یا تخصص بیش از نیاز جامعه پیدا کردن یک مشکل اساسی اینجا هست. اینطوری که کارخونه ها یا کمپانیها ترجیح میدن مستریا همون کارشناسی ارشد را بگیرند چون همون کار پی اچ دی را میتونه انجام بده و کارخونه مجبور نیست حقوق بالاتری هم پرداخت کنه. اینجا هم اینطور نیست که طرف بگه اقا من حقوق پایینتر میخوام من را استخدام کنید. کارخونه مجبوره طبق ضوابط حقوق بالاتر بده. جالبه اختلاف حقوقها هم اونقدر قابل توجه نیست. مثلا اگه پی اچ دی در ماه 8 میلیون حقوق میگیره. مستر 6 میلیون میگیره. نمیدونم خلاصه دوستمون شدیدا توصیه میکرد نرم پی اچ دی و بجاش دنبال کار بگردم. اما احساس میکنم مرغ من یک پا داره و احتمالا برم 2-3 سال دیگه هم خودم را الوده کنم.
خوب این هم از حرفهای امروز. البته امروز این پست را نمیگذارم و میگذارم برای چند روز دیگه چون هنوز برای پست قبلی جز یک نفر هیچکس کامنت نگذاشته و من کامنت عیدونه ای میخوام. 
چهارشنبه سوریتون هم مبارک.

نظرات() 

گزارش ترم جدید

دوشنبه 18 بهمن 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلام سلام احوال همگی؟
اقا، خانم من تنبل نشدم. وقت نمیکنم. یعنی تموم روز و تقریبا هفت روز هفته را دارم میدوم باز هم وقت کم میارم و هرروز کلی کار برای انجام دادن دارم.  خوب الان حساب کردم دقیقا 15 روز هست که من امتحان جامع خر را دادم رفت ولی اونقدر تو این مدت بالا پایین و برنامه داشتم که احساس میکنم یکماه شده. اول از همه براتون بگم امتحان سخت بود و چند نفر هم افتادند اما من حداقل خیالم بابت نتیجه راحت بود. یک هفته بعدش هم نتایج اعلام شد که پاس کرده بودم. نتیجه هم فقط پاس و ردی بود و بااینکه دلم میخواست بدونم چند مرده حلاج بودم اما نفهمیدم.
دیگه براتون بگم کلی این دوهفته غیر از اتفاقات فوق شیرین ترامپی داستان کار داشتم. داستان کار من را تا اونجا فهمیده بودید که من یک کار دفتری گرفتم. یک هفته رفتم که مت سنتر بهم پیشنهاد کار با دوبرابر حقوق داد. به اسم gea اونرا هم دوهفته رفتم. درعین حال بشدت دنبال ga بودم چون ga داشتن یعنی معاف از شهریه شدن. دوماه بود منتظر جواب یک استاد بودم هرهفته میرم میدیدمش میگفت هفته دیگه بیا. خلاصه بعد دو ماه علافی گفت ga ندارم. حالا این وسط حال و روزم بابت سیاست خورد و خاکشیر بود این هم اضافه شد. باز پریدم و این در و اون در زدم و سرتون را درد نیارم اخرش از همون استاد زاغارت معلوم احال مزخرفمون که تعریفش را قبلا کرده بودم یک ga گرفتم. و خوشبختانه بعد از 4 ترم موفق شدم این طلسم را بشکنم و از شهریه و پول جور کردن معاف بشم. هووووراااااا. 
دیگه اینکه ga من باز شانسی کار دفتری هست و یعنی یک هوا دردسر برای گوش نااشنای من به انگلیسی. با لهجه یکی از رییسهام مشکل ندارم اما واقعا با لهجه یکی دیگه اشون بشدت مشکل دارم. ( نمیدونم چطوری و یکهویی میتونم با اصطلاحات روزمره اشون اشنا بشم)  شاید لازمه اضافه کنم من نسبت به دوسال پیش زبانم خیلی بهتر شده اما همچنان با مسلط و راحت و بدون فکر حرف زدن فاصله دارم. 
حالا این وسط اومدم یک دردسر دیگه هم برای خودم خریدم و برای سه هفته دیگه برای ژورنال کلاب رشته امون  که هرهفته تو دانشگاه برگزار میشه برای پرزنت کردن یک مقاله کاندید شدم. از حالا تا سه هفته دیگه تو سرم میزنم تا  اونرا هم بدم و خلاص بشم. البته هنوز زوده اما احتمالا از هفته دیگه تو سرزدنم را شروع کنم. 
اهان یک موضوع مهم دیگه: احتمالا از این خونه بریم. یک مورد استودیو پیدا کردیم قیمت مناسب که بهمون دلیل استودیو بودنش تصمیم گرفتیم از محله نازنین و خوشگلمون خداحافظی کنم و به ده تا بلاک یا بهتره بگم ده کوچه  اونطرفتر اسباب کشی کنیم.  کمی اون محله از اینجا شلوغتره اما خب استقلال و شریک تو اپارتمان نداشتن یک چیز دیگست. این هم از خبرهای من. 
 

نظرات() 

بعد امتحان

دوشنبه 4 بهمن 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، زبان و امتحان، 

سلام سلام سلام
چطور مطورید دوستان؟ واقعا خیلی خوشحالم که اینقدر دوستان خوبی مثل شما دارم. خیلی خیلی ممنون از پیامهاتون. خیلی حس خوبیه وقتی میبینی کسانی هستند که مراحل حساس زندگیت براشون مهمه و به تو اهمیت میدهند. خیلی دوستتون دارم. 
خوب براتون از چند روز قبل تا بعد امتحان بگم. اول از همه اینکه ظاهرا من خیلی زود شروع کرده بودم به خوندن چونکه جدا هفته اخر کم اورده بودم و اصلا حال و حوصله درس خوندن نداشتم اما از اونجا که زورکی بود باید با هر جون کندنی بود دوره را تموم میکردم. چهارشنبه کمی استرس داشتم اما پنجشنبه سرحال و بدون استرس و روی برنامه خیلی زود دوره را تموم کردم. جمعه هم با یک معجونی از نگرانی و مغز خواب و خسته و اماده رفتم سر جلسه. راستش امتحانش از اونچه که انتظار داشتم سخت تر بود و دقیقا تا 5 دقیقه اخر داشتم حساب کتاب میکردم و مساله حل میکردم که میشه بعبارتی دوساعت و پنجاه و پنج دقیقه تمام. خیلی دلم میخواست یکدور هم مسایل را مرور کنم و اشتباهات احتمالی عددی را درست کنم که فرصت نشد. اما درمجموع امتحان را خوب دادم. و تموم شد. بعد هم دوسه ساعتی تو دانشگاه به کارهای اداری کارجدیدم و صحبت با استادم گذشت که شب برای اولین بار بعد مدتها ساعت 8 از شدت خستگی و خواب الودگی چشمهام باز نمیشد. با اجازه شنبه را هم به خواب و رفتن به گیم سنتر با دوستهامون گذروندم. گیم سنتر رفتن اونهم اخر هفته اشتباه بود چون اونقدر شلوغ بود نشد درست و حسابی بازی کنیم اما دورهم بودن با دوستهامون واقعا خوبه و خوش گذشت. امشب هم خونه یکیشون دعوت داشتیم که من مجبور شدم بپیچونم. هنوز خستگی تو تنم مونده و فعلا خونه نشینی را ترجیح میدم. هرچند از فردا کار اداریم شروع میشه و باید ساعت 9 صبح اونجا باشم. از طرفی کارهای خیلی خیلی زیادی هست که همه را گذاشته بودم برای بعد امتحان و باید سریع انرژیم را براشون جمع وجور کنم. بعضیهاشون مثل اپلای برای اینترنشیپ جز الویتها هست که یک جورهایی مثل اپلای برای دانشگاه هاست. یعنی باید برای همه کارخونه ها و کمپانیها و لب ها اپلای کنم تا بتونم از یکیشون پذیرش بگیرم. کارهای مهم بعدی اپلای برای پی اچ دی دانشگاه خودم هست و بعد هم کار روی تزم که استادم ازم خواسته تا اواخر اپریل به پوستر تبدیلش کنم یک مرحله پیشرفت دیگه تو دانشجویی وووووو کار روی پروژه اف دی ای بعله اون را هم گرفتم. کارهای متفرقه مهم دیگه هم این وسط فراوونه که باید براشون برنامه ریزی کنم و انجامشون بدم.  دیگه اینکه جمعه که با استادم حرف زدم میگفت فکر نمیکنم برسی برای ماه می فارغ التحصیل بشی و برای فرصت بعدیش که سپتامبر هست زمان را درنظر بگیر. که من هم راضیم و بهم فرصت میده نقص زبانم را با دوره اینترنشیپ پرکنم. البته باز باید برای زبان یک برنامه بریزم. انصافا یادگیری این زبان برای من حالا حالا تمومی ندارد. تو فکر این هستم اگه فرصت بشه یک کلاس esl برم. اگه هم نشد واقعا براش وقت بگذارم و بخونم. 
حالا از این حرفها بگذریم. دوستان یک برنامه هست من و تو میگذاره. "خانه های رویایی با برادران اسکات" دیدید؟ اگه ایران بودم مسلما دیدن این برنامه دیوونه ام میکرد. یعنی من عاشق خونه های بزرگ اینجا هستم توی طبیعت زیبا. خوب باید بگم الان هم دقیقا همون حس را دارم چون باز هم زندگی تو اینجور خونه ها برام خواب و خیاله و تنها تفاوت اینه که میدونم همچین خونه هایی وجود دارد. اما نمیدونم واقعا با این وضعیت دانشجویی ما کی و چه روزی این رویا و خواب و خیال تبدیل به واقعیت میشه."  اسم این وبلاگ نشون میده که چقدر داشتن این جور خونه ها برای من مهمه و شاید هم نقطه اخر هدفم باشه"  البته خونه ها و بهتره بگم اپارتمانهای نیویورک اصلا هیچ شباهتی به این جور خونه ها نداره و برای داشتن همچین زندگی حتما باید ایالت عوض کنیم یا حداقل به منطقه لانگ ایلند که یکی از گرون ترین ها تو امریکا هست بریم. و صدالبته مهمتر از اون پوووولش هست که نمیدونم چندسال دیگه باید برای رسیدن بهش صبر کنیم. میخوامش. بدجور میخوامش.
پ.ن. راستی دیدید ستونها و اکثردیوارهای خونه هاشون از چوبه و چقدر نازکه! واقعیه و دقیقا ماده اصلی که اینجا خونه هاشون را ازش میسازن چوبه.

نظرات() 

روزهای اخر سال 2016

جمعه 3 دی 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، چكه چكه ، 

 پنجشنبه 
عادت دارم موقعی درس بخونم که تمرکزم بالا باشه. معمولا هرموقع وسط درس تمرکز نداشته باشم. میگذارمش کنار و موقعی برمیگردم که بتونم تمرکز کامل بکنم. حالا نشستم پای درس. زور زورکی چون الان مدتها هست که درست و حسابی درس نخوندم. تمرکز کامل ندارم و دارم سطحی درس میخونم. بخش مهمیه. اما نمیتونم حواسم راجمع کنم. بشدت حالم گرفته هست. شاید بنظر سطحی میاد واگه بخوام دلایلش را بگم میشه چندتا دلیل مسخره که تو پست قبل هم ردیف کردم اما دلیل اصلیش را میشناسم. حس ناامیدی. ناامیدم از خودم و پیشرفتم. میترسم نتونم کار پیدا کنم. میترسم امتحان جامع را بیافتم و میترسم با پذیرش پی اچ دی ام تو دانشگاه خودم موافقت نکنند. 
جمعه
هم روز خوبی بود هم بد. صبح قرار برانچ با دوتا از بچه ها داشتم. حالم گرفته بود و نمیخواستم برم اما از این قرار ها بود که حتی اگه کنسل میشد به فردا میافتاد.  یک لبخند رو صورتم کاشتم وراه افتادم. قرارمون یک کافه رستوران نزدیک تایمز اسکوار بود. همه جا تزیینات کریسمس به چشم میخورد و بوی شاد کریسمس را میشد حس کرد. یکجورهایی فهمیدم اون حس دوست داشتنی کریسمس که همه با هیجان منتظرش هستند یعنی چی. درواقع کریسمس را باید تو ویترین مغازه ها و تزیینات کافه ها و رستورانها. دیدن درختهای کاج تزیین شده و مردم شادی که با ذوق مشغول خرید هدیه هستند پیدا کرد. حس شیرین و خوبی بود. اما متاسفانه دل من بشدت گرفته بود. ساعت خوبی را با دوستانم گذروندم. یکیشون که داره فارغ التحصیل میشه پیشرفت خوب و البته شایسته خودش را داشته. براش خوشحال بودم و برای خودم دلشکسته و غمگین و ترسیده. یکبار هم وسط یک صحبت بی ربط پغی زدم زیر گریه. دوستم پرید و بهم دلداری داد. اصلا نمیخواستم ضعف و درموندگیم را ببینه واقعا خجالت میکشیدم تند تند خودم را جمع کردم و بحث عادی را از سر گرفتم. توی مترو که برمیگشتم وقتی قطار از روی پل رد میشد و افتاب روصورتم پهن شد اشک به چشمهام سوزن زد و اخرش مثل رود سرازیر شد. کسی ندید و به اشک اجازه دادم تو همون فرصت کوتاه عبور از پل تا دلش میخواد تاخت و تاز کنه. 
اخرش برگشتم خونه با یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد شمعی. نشستم و همه صفحه ها را با شکل و قلم خودم خط خطی کردم. صبح توی رستوران وقتی دوستهام مدادشمعی هایی که روی میز گذاشته بودند را برداشتند و مشغول نقاشی روی زیربشقابیهای کاغذی مخصوص اینکار شدند من هم جرات بخرج دادم و رنگ سیاهش را انتخاب کردم و طرحهای عجیب غریب توی ذهنم را کشیدم. یکی از دوستهام به طرحم اشاره کردو گفت استعداد داری. این شد که سرراه از یک مغازه چینی خرت و پرت فروشی یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد شمعی 24 رنگ خریدم و اومدم خونه و به خاطر همه دوران بچگی و نوجوونی و جوونی که نقاشی را از خودم دریغ کرده بودم یک دفتر را کامل خط خطی کردم. مزه داد.
دوست ماهم زنگ زد و بهم گفت باید جنگجو باشم. باید ترس را بگذارم کنار و محکم بیاستم.
نتیجه گیری: همیشه از ادمهای ضعیف بدم میومده. ادمهای قوی را دوست دارم و موفقها را میپرستم. نمیدونم این فروپاشی درونی که امسال قبل کریسمس بجونم افتاده امشب تموم میشه یا میخواد یک مدت دیگه  تواین برهه که باید اکثر روزم را درس بخونم ادامه داشته باشه. نمیدونم کی میتونم خودم را جمع و جور کنم. نمیدونم کی میتونم این ضعف و عدم اعتماد به نفس. این افتادگی و  عادت نامناسب شکسته نفسی و ترس از حرف زدن به انگلیسی را کنار بگذارم. لازمه دوام اوردن و موفقیت در این سر دنیا  اعتماد به نفس. قدرت. حتی پررویی. شجاعت و  جاه طلبی و ایجاد حس قوی و ارتباط مناسب هست. باید بخودت و اطرافیانت ثابت کنی که برتر و بهتری. دقیقا برخلاف اون اخلاقی که من دارم. برهه بدی را دارم طی میکنم. سال  خیلی خیلی مهمی را درپیش دارم و باید و باید و باید هرروز و هرماه برای بدست اوردن این خصو صیات تلاش کنم.
کریسمس مبارک
 

نظرات() 

مرور ترم چهارم

پنجشنبه 2 دی 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

این ترم هم گذشت. در مجموع این ترم خیلی مفیدتر از ترمهای پیش بود اما از بعضی لحاظ هم اصلا اون طوری که میخواستم پیش بره نرفت. خوب بود چون هم رشته ای های خوب ایرانی پیدا کردم که از اتفاق کلی هم بچه درس خون و موفق هستند. وارد سه تا ازمایشگاه شدم و کلی کار عملی یاد گرفتم. تزم را شروع کردم البته هنوز اون اول اول اولشم.  و اما بد بود چون برخلاف تصورم که میتونم برای ترم بهار ga بگیرم نتونستم ga بگیرم. خیلی تلاش کردم اما تا حالا نشده و اگه تا اول ژانویه هم نشه بکل پریده. دیگه اینکه این ترم فقط یک درس اسون داشتم که استادش تا ترمهای قبل به همه a میداد. شاید هم به همین خاطر اسم درسش به اسونی دررفته بود. ظاهرا دانشگاه بهش گیر داده و این ترم با اینکه عملکردم خوب بود رو لج و لجبازی با دانشگاه سیستمش را عوض کرد و از دم به همه از جمله من b داده. من هم b+ گرفتم. به دلم صابون یک a تپل زده بودم که نشد و تازه با این نمره معدلم هم اومد پایین و حسابی حالم گرفته شد. دیگه اینکه قصد دارم برای ترم دیگه اینترنشیب مابین درس بگیرم که تاحالا وقت نکردم اپلای کنم. فکر کنم حداقل باید برای یک پنجاه تا کمپانی اپلای کنم که یکیشون قبول کنه و این پروسه کاملا وقت گیره و زمان هم که مثل چی بسرعت میگذره.  اما درکل و رویهمرفته خوبم. دیگه کمتر برای امتحان جامع نگرانم و میدونم اگه خودم را اماده کنم میتونم از پسش بربیام. هرچند انگار پارسال 5 نفر از این امتحان افتادن . مهم نیست بیخیال ........... یک مورد دیگه هم بود که ته دلم خیلی بهش امیدوار بودم و از بابتش خوشحال که اون هم ظاهرا نمیخواد بشه و بشدت حالگیریه. خوب این هم از این. من دیگه برم دیگه درس بخونم. امروز چهارشنبه هست و یکشنبه اینجا کریسمه. یکهو یاد کریسمس سه سال پیش افتادم که ایران بودم و هنوز هیچی معلوم نبود. همون که یک عکس کریسمسی گذاشته بودم........ اون زمان اونجا. توی خونه خودم پشت میز ناهارخوری و صندلیهای محبوبم و حالا اینجاااا. سه سال زمان زیادی نیست برای اینهمه تغییر تو زندگی. اوووف. چه تغییرات بزرگی و چه بهایی. امیدوارم توی سه سال بعد باز هم تغییرات زیادی تو زندگی ام بیافته. به امید اون روز

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :