my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

بریم بگردیم

پنجشنبه 2 شهریور 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، 

سلام به همه دوستهای با مرام. خوبید خوشید ؟ یک پست درهم برهم بذارم؟ خوب براتون بگم امروز بعد مدتها خوونه ام. دیروز از 7 صبح تا 9 شب ازمایش بودم اخرش هم خرگوش خانم طاقت نیاورد و یک جفتک زد و  ازمایش را بهم زد و همه زحماتمون پرید. دیروز اون دوست هم بود و میشه گفت رسما اولین روز ازمایشگاهیش را گذروند. انصافا زبانش هم خیلی خوبه و تقریبا عین خود امریکاییها حرف میزنه و با دوست موبورمون شوخی میکنه. دیروز یکی دوتا از شوخیها را نفهمیدم و فقط هاج واج نگاه کردم.بهرحال من هم باید بجنبم و street talk ام را قوی کنم. همش که پرزنت نیست واقعا ارتباط حرف اول را میزنه راستی حسم راجع به دوست هم درست بود. من فقط همنشین و دوست دانشگاه یا پله هستم. بیخیال. زندگی همینه دیگه. انواع و اقسام ادمها سر راه ادم سبز میشه. نکته خوبش اینه که همنشین دانشگاه خوبیه. بهرحال حضور یک ایرانی میچسبه اما بدش هم اینه که میترسم شروع به بالا رفتن از من بکنه. اونهم که دیگه کاریش نمیتونم بکنم من نهایت تلاشم را دارم میکنم و بهرحال ادمم و خطاهای خودم را دارم. حالا اگه اون بخواد از نقطه ضعفهام استفاده کنه ادم بودن خودش را نشون میده. خوب از این حرفها بگذریم. ..........رشته ما یک مجمع سالانه داره که هرسال یک شهر برگزار میشه و اگه پوستر داشته باشیم. دانشگاه هزینه اش را پرداخت میکنه. خرگوشهای ما هم که همکاری نکردن و من و موبور پوستری نداشتم. اما دوست موبور گفت ظاهرا fda هزینه رفتن مارا میده. خلاصه با همسر داریم برنامه یک سفر چند روزه به اون شهر و شهرهای اطرافش را میریزیم. اینجا عین همه کارهای دیگه باید خیلی قبلتر برنامه ریزی کرد. چون قیمتها خیلی فرق داره و پولی که دانشگاه میده ثابته. خلاصه یک سفر خوب دوماه دیگه دارم. دیگه اینکه بدمون نمیومد که ابشار نیاگارا را  هم تابستون ببینیم. اما مگه تز و ازمایشها مجال میده. خلاصه اگه دوسه روزی ازمایش نداشته باشم اونرا هم میریم چون نیاگارا به نیویورک خیلی نزدیکه و حیفه که نریم. انصافا این مدت هم ماجز اتلانتا و نیوجرسی جایی از امریکا را ندیدیم. حتی بخاطر حجم سنگین کار من و راستین فرصت گشت و گذار درست و حسابی حتی تو همین نیویورک را هم نداشتیم. امسال تابستون که اصلا هیچی. واقعا هیچی هیچی از تابستون نفهمیدیم.
 دارم فکر میکنم اواخر اگوست سه سال پیش بود که پام به امریکا رسید. خیلی اتفاق افتاده. من خیلی جلو رفتم اما همچنان مسیر خیلی بزرگتری را باید جلو برم. اما مهم اینه که دارم تو این مسیر قدم برمیدارم. مسیری که هرروزش برای قدم برداشتن باید تلاش کنی. واقعا تلاش وزحمت میخواد اما شاید یک جاهایی بتونی سرت را بالا کنی یک نگاه به پشت سرت بکنی و از مسیر اومده لذت ببری. حتی میتونی یک نگاه به دور و برت بکنی و از خود زندگی هم لذت ببری. اررره. دوباره وقتشه. بعد اون حجم کار برای تز و وسط ازمایشها وقتشه کمی هم از زندگی لذت ببرم. چطوره امروز هم بزنم به دل خیابونها و برای خودم بگردم. یکمی بخاطر ازمایشهای دیروز خستم اما حتما میرم کمی نیویورک گردی.خیابون 14 چطوره؟ همون خیابونه که اونروز بدو بدو رفتم کاغذ مخصوص برای پرینت بخرم و یک بازارچه کوچیک توی پیاده روی حاشیه پارک زده بودند و اکثرا گل میفروختن. همون که چند تا سفید پوست موبور مدل تبتیها لباس پوشیده بودند و رو زمین نشسته بودند و ساز میزدند. همونها که خیلی دلم میخواست یک گوشه بشینم و نگاهشون کنم اما وقت نداشتم و باید بدو بدو میرفتم قبل بسته شدن کتابخونه کاغذها را بخرم. کدومتون پایه اید بریم پیاده روی؟  

نظرات() 

دفاع

یکشنبه 29 مرداد 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

برگشتم بعد از یک ماراتن نفس گیر برگشتم. فکر میکردم سخت باشه اما نه تا این حد. مشکل اصلی کمبود وقت بود. فکر میکردم اماده ام. دوسه بار چکنویس تزم را برای استادم ایمیل کرده بودم که لطفا نظرت را بگوو. اون هم پشت گوش انداخته بود شاید بخیالش اون موقع خیلی زود بود. تا دوهفته پیش. دوهفته پیش بود دیگه؟ مطمئن نیستم. رفتم پیشش. یک نگاه به سرفصلها کرد و گفت سر فصلت باید این بشه و کل کار fda را چپوند تو سرفصل. چندتا مقاله هم گذاشت بغلش. یکهو بخودم اومدم دیدم عملا از عنوان تا محتوای تزم همه تغییر کرده. نتایج را از قبل داشتم اما قرار نبود اونها توی تز باشه. قرار بود فقط نتایج کار روی خرگوش باشه اما یکهو شد همه کارهایی که برای fda کرده بودیم. شروع به نوشتن کردم و فرستادم. نه یکبار شاید بیشتر از 10-12 بار فکر کردم کار روی تز تموم شده و باز برای اصلاحات برگشت خورد. از تغییرات فرمت ورد گرفته تا تغییرات تو جدولها و نمودارها. از تغییرات بزرگ تا تغییرات یکدست کردن فرمت تموم نمودارها. شنبه شب بود که سوپروایزرم تا حدی رضایت داد. یکشنبه و دوشنبه هم به خلاصه کردن مطالب و پاورپوینت گذشت. خلاصه تا ساعت 9 شب سه شنبه من فرصت نکرده بودم یکدور از اول تا اخر پرزنتم را بگم و زمان بگیرم. پرزنتم نباید بیشتر از 40 دقیقه میشد. درکل منی که اینهمه استرس پرزنت را داشتم تا موقعی که دفاع را شروع کنم سه بار بیشتر نتونستم تمرین کنم. قوی و خوب دفاع را دادم. دوستهام میگفتند خیلی خوب بود، به همه سوالهای استادها هم با تسلط و ادله قوی جواب دادم. جلسه ام دوساعت طول کشید چون استادم و یکی از استادها سر یک مبحث شروع به بحث کردند. اخرش هم هیچ کدوم نتونستند حرفشون را ثابت کنند. البته فکر میکنم حرف استادم درسته چون بااینکه  هر دو توی یک دپارتمان هستنداما اون تخصص اون مبحث را داره و اون یکی استاد بیشتر توی یک مبحث دیگه کار کرده. بعد از دفاع گفتند باز اصلاحات نمودارها، مثلا اینبار تغییر نمودارها از دقیقه به ساعت. و وارد کردن رفرنسهام با برنامه اند نوت.( منم تا اون موقع کاملا نااشنا به این برنامه) و پرینت روی کاغذ مخصوص فری اسید. اونهم تا پنجشنبه چون اخرین مهلت ثبت تز هست. کار . استرس. خلاصه از روزی که استادم اون تغییر را خواست تا جمعه. هرروز از 8  صبح تا 2-3 صبح بیوقفه پشت کیبورد نشسته بودم . طوری بود که وقت غذاخوردن و دوش گرفتن هم نداشتم. یک تن ماهی باز میکردم و بدون اینکه وقت کنم تمومش کنم باز برگشته بودم پشت کامپیوتر. قهوه پشت قهوه میخوردم که مغزم فعال بمونه و بتونم ادامه بدم.یکی دو روز اخر حسابی کم اورده بودم و بزور خودم را پشت کیبورد میکشوندم. انصافا خیلی خیلی سنگین بود و خیلی خیلی اذیتم کرد. اخرش هم پنجشنبه نتونستم تز را ثبت کنم. اول از همه خودم نتونستم کامل تموم کنم و دوم خوش شانسی اوردم مسئول ثبت رفته مسافرت و وسط هفته تشریف میاره. البته یکی از اعضا جلسه دفاعم هم فعلا نیست و امضا اون هم مونده. خلاصه بعد از دوهفته کار فشرده. دیروز اولین روزی بود که استراحت کردم. خونه را تمیز کردم و کمی تلویزیون دیدم.( گیم اف ترونز) الان هم که خدمتتون نشستم هنوز باید یک تغییرات کوچیک تو رفرنسهام بدم و برای دهمین بار چک اخر را بکنم و تزم را pdf کنم که فردا ببرم برای چندمین بار پرینت کنم و انشالله اینبار استاد رضایت بده امضا کنه و صحافیش کنم و بعد شوتش کنم گوشه خونه. این هم داستان تز و دفاعم.
یادم میاد اون زمان که تز ایران را مینوشتم لپ تاپ نیومده بود. دانشگاه و مرکز تحقیقاتش کامپیوتر داشتند. سال 80 بود. بهرحال من کار با کامپیوتر را بلد نبودم. میرفتم بغل دست یک تایپیست مینشستم و از روی چکنویسم میخوندم و اون تایپ میکرد. یکبار هم اصلاحان نداشتم. خیلی راحت دفاع کردم و نه استرسی نه فشار کار لحظه اخری. هیچی نبود. اما این یکی ..... .

نظرات() 

دوست رقیب

چهارشنبه 28 تیر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، زشت وزیبا، 

گفته بودم که از پارسال کلا 4 نفر ایرانی هم رشته تو دانشگاهمون هستیم. یکیشون زودتر از من وارد یک ازمایشگاه دیگه شده بود و از اتفاق تو ازمایشگاهشون هم خیلی بیشتر از بچه های ph-d موفقه. تا 2-3 ماهه دیگه هم مسترش را میگیره و میره. یکی دیگه از بچه ها کمی خل و چل دراومد. داستانش طولانیه و مناسب هم نیست داستانش را اینجا تعریف کنم اما بهرحال رفتارهاش نرمال نیست و یکجورهایی از زندگیهامون خط خورده. میمونه نفر اخر که ایران مدرسه تیزهوشان بوده و مثل من داروسازی خونده بوده. اینجا هم ph-d میخونه و خیلی خیلی بچه باهوش و تیزی هست. از اتفاق بچه خوبی هم هست و چندماهی میشه کاملا دوست صمیمی هم شدیم. خوب از اونجایی که دوست هم هستیم یواش یواش درجریان کار و ازمایشگاه و روند پیشرفت من و پروژه fda  و فرصت خوبش قرار گرفت. و باز هم از اونجایی که وقتش بود که ازمایشگاهش را انتخاب کنه شروع کرد به تحقیق در مورد ازمایشگاهها. من هم تو دوستی کم نذاشتم و همه حسنهای ازمایشگاهمون را گفتم. خلاصه بیست روز پیش رسما وارد ازمایشگاه ما شد. دختر فوق العاده باهوشیه و باز هم من کم نذاشتم و حتی قلق و ریزه کاریهای اخلاق استاد و همکار امریکایی و  ازمایشگاه را هم براش گفتم. درعین حال کمکش هم دارم میکنم که کارها را با تموم جزییاتش یاد بگیره. اولین ازمایشی که حاضر بود ازمایش خوکی هفته پیش بود و خوب تونست خودش را نشون بده . بنظرم در عرض 1-2 تا ازمایش دیگه میتونه نفر سوم ازمایشگاه بشه. اما چیزی که یکم منرا ترسونده ولع و اشتیاقش برای بالا رفتنه. راستش داشتم از این فضای ازمایشگاه با وجود کار سختش لذت میبردم اما الان فکر میکنم رقیب بالقوه ای پیدا کردم که زبان انگلیسی اش کامله و خیلی تواناییهای دیگه هم داره و میتونه براحتی منرا کنار بزنه. واقعا نمیخوام تو وادی بازی رقابت بیافتم. اما اینطور که این دوست عزیز شروع کرده فکر میکنم خیلی زود به این بازی وارد بشم. خوب من مسلما ادم سختی هستم و راحت جایگاهم را تقدیم نمیکنم اما نمیشه حقیقت را هم نبینم و واقعیت اینه که بهتر از منه و درعرض چند ماه میتونه از من جلو بیافته. چون مثلا غیر از فارسی و انگلیسی به دوزبان دیگه هم کامل مسلطه.تازه بغیر از زبانهای دیگه که اشنا هست. پشتکار داره و سخت کوشه. خیلی باهوشه و شاگرد اول کلاسشون هست تو بخش جستجو و ریسرچ حرف نداره و خیلی چیزهای دیگه. نمیدونم شاید از اول نباید همه ویزگیهای خوب ازمایشگاهمون را میگفتم بخصوص که اون علاقمندیش را نشون داده بود. شاید هم کار درستی کردم و اگه بعدها ازم جلو بزنه باید بعنوان یک واقعیت قبول کنم و بعنوان نفرسوم مسیرم را برم. خلاصه وسط استرس پایان نامه و کار سخت و پروژه. وجود یک رقیب مشتاق که دوش بدوش من داره حرکت میکنه حس بدی را به من منتقل کرده. واقعا نمیدونم باید از اول اون را از حضور تو ازمایشگاهمون زده میکردم یا نه. بهرحال کاری هست که شده. خوب یا بد. درست یا غلط. خداکنه پشیمون نشم. خدا کنه وسط اینهمه استرس اینده، نگرانی جدیدی درست نکرده باشم و امیدوارم همونطور که تو دوستی ادم قدردانی بوده تو رودر رویی با فرصتها هم همینطور باشه و نخواد منرا دور بزنه و در رقابت را باز کنه. 

نظرات() 

تقسیم وزنه ها

شنبه 17 تیر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، اینده از ان من، 

دوسه هفته گذشته حجم ازمایشها کمتر بود. هفته پیش اولین ازمایش روی خوک را داشتیم اما از این هفته کار خیلی فشرده تر میشه. از این هفته ، هر هفته یک ازمایش سه شبانه روزی داریم و گاهی 5 شبانه روزی. از اونجایی که من و همکارم نفرهای اصلی هستیم باید همیشه حضور داشته باشیم اما بقیه قراره توی شیفتهای 8 ساعته باشند. احتمالا یکجورهایی خواب و استراحت درست و حسابی در کار نباشه. یک صندلی تخت خواب شو داریم که بعید میدونم راحت باشه. اتاق استراحت کارکنان هم هست اما در حد یک کاناپه. هرچند میدونم روزهای سختی میشه اما چیزی نیست که نگرانش باشم. بهرحال اینهم یکجور ازمایشه و این دوماه کار خوکی هم میگذره و همه این ازمایشها تبدیل به خاطره میشه. چیزی که نگرانشم اینه که جولای هم از راه رسیده و من باید برای جلسه دفاعم اماده بشم. هنوز پایان نامه کامل نشده و کار داره. باید پاور پوینت اماده کنم و خودم را برای دفاع و پرزنتیشن اماده کنم. خوشبختانه بخاطر تجربه پرزنتی که قبلا داشتم میدونم اگه خودم را خوب اماده کنم میتونم دفاع خوبی داشته باشم اما درکل  استرس دارم و نگرانم. بهرحال من هم ادمیزادم و خسته میشم و برای کارهای بزرگ تنبلیم میاد مثل تراکتور کارکنم. میدونم همه این پروسه هست که باعث میشه ادمها رشد کنند و از لحاظ روحی قویتر بشند. اما واقعا امیدوارم این پروژه قوی سازی یکجا تمومی داشته باشه و بشه کمی نفس کشید. دیروز با یکی از دوستهای ایرانی هم رشته ام که جدیدا و بخاطر وارد شدن تو این پروژه بزرگ وارد ازمایشگاهمون شده حرف میزدم. ده سالی با هم تفاوت سن داریم. میگفت اسمان گاهی فکر میکنم میبینم تو هم خیلی سختی داری میکشی. تو الان باید به اون ارامش و امنیت نهایی رسیده باشی. بهش گفتم میدونم اما جرات فکر کردن بهش ندارم چون همونجا مسخ سختی و مسیری که اومدم و قراره برم بشم و اونوقت زانوم شل میشه و دیگه نمیتونم جلو برم. الان وقت فکر کردن بهش نیست. فعلا فقط باید به جلو و مسیری که در پیش دارم فکر کنم. اونهم خیلی وقته اینجاست و باوجود همه تلاشهاش هنوز نتونسته گرین کارت بگیره. خلاصه میدونم تا 5 سال اینده سه تا چیز را میخوام. گرین کارت. کار و بچه.در کل همه اش یعنی امنیت و رفاه لازم. اما اصلا نمیدونم این مسیر منتهی به این سه هدف کی و چطور پیش میره. مثلا میدونم باید کلی مقاله با سایتیشن بالا داشته باشم بخاطر درگیر شدن تو این پروژه امکانش زیاده اما نمیدونم ایا میتونه منتهی به گرین کارت بشه ؟اصلا جواب میده؟ یانمیدونم این اتفاق دو سال دیگه این موقع میافته یا سال بعدش. کلا نمیدونم شدنی هست یا نه.یا نمیدونم این وسط کی وقت بچه دار شدنه. مسلما ترجیح میدادم وقتی باشه که اون احساس امنیت کامل باشه اما با این مسیر که من دارم میرم جلو ممکنه حالا حالا پیش نیاد و نمیخوام بعدا پشیمون بشم. پیدا کردن کار. اوه. اونهم یک ارزوی بزرگه. تازه لیست ارزوهام برای راستین را هم میتونید به این لیست اضافه کنید. هرکدوم یک وزنه بزرگه. با اینحال یادم میاد از بحرانی که دوسال پیش داشتم توصیه یکی از شما خواننده های خوبم این بود. فقط برم جلو. هدفهای کوتاه مدتم را عملی کنم ، یواش یواش بزرگه هم خودش جور میشه. همینطور که تو این دوسه سال جلو رفتم یکروزی اون ارزوها هم براورده میشه. قدم به قدم. یکی یکی. یکم صبر نوح میخواد اما چاره ای نیست اونرا هم باید بسازم.  بهتره الان در مرحله اول رو دفاعم و فارغ االتحصیلی رسمیم و بعد روی درسهای سختی که امسال درپیش دارم و ازمایشها و مقاله ها تمرکز کنم. یکی یکی و هرکدوم را مرحله به مرحله و قدم به قدم جلو ببرم و نگرانیها را تقسیم کنم. اینطوری خیلی بهتره. 

نظرات() 

ضد حال

سه شنبه 6 تیر 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، 

از اول ماه كار جدیدم شروع میشه، استادم به حضور من برای پروژه اف دی ای بیشتر احتیاج داره و تصمیم گرفت منرا بعنوان ریسرچ اسیستنت برداره،شاید خیلی از دانشجوها همین الان بعنوان ra دارند كار میكنند اما از اونجا كه دانشگاه ما به همه دانشجوها فقط ga میده و ra جدا نداره استادم حقوقم را از گرنت خودش میده و در اخر این عنوان یك امتیاز خوب برام حساب میشه و نشونه پیشرفت تو كارمه،حس خوبیه ببینی استادت انقدر ازت راضیه كه وسط ترم تابستون نامه میزنه به دپارتمان و میگه من به این شخص نیاز فوری دارم، كلا بعنوان یك دانشجو مسیر رو به بالایی را دارم میرم و از رشدم راضیم، زندگی دانشجویی خوبی هم داریم، همه چی ارومه و اخر هفته هایی كه ازمایش ندارم تفریحهای خوبی داریم، مثلا این هفته رفتیم باغ البالو و تا تونستیم البالو خوردیم، جاتون خالی اینجا بعضی باغدارها، برنامه میوه چینی دارند، میتونی تا جاییكه دوست داری بخوری و اگه خواستی میوه با خودت ببری اونوقت باید هزینه اش را بدی، بنظر من كه معامله خوبی برای لذت بردن و داشتن یك روز خوب هست. یا هفته پیش رفتیم پراسپكت پارك و با دوستهامون تو دریاچه خوشگلش قایق سواری كردیم و قبلش هم پیك نیك بازی داشتیم، خلاصه سعی میكنیم ما هم از تابستون و روزهای گرم و تابستونی اینجا لذت ببریم، خیلیها مسافرت میرن اما ما بخاطر حجم بالای كارهای ازمایشگاهیم نمیتونیم وقتی برای مسافرت پیدا كنیم اما سعی میكنیم حداقل برای یك روز در هفته برنامه بچینیم وخوش بگذرونیم، میدونید همین شنبه داشتم به همسر میگفتم باورم نمیشه ذهنم خالیه وواقعا چیزی برای نگران بودن و فكر كردن بهش ندارم، میدونید چی شد؟ فرداش یك اشنای دور داروخانه ای كه سالی یكبار پیغام تبریك عیدها را میگذاره پیغام گذاشت و گفت دارایی بوده و شنیده فلان داروخانه تو فلان جا داره با شماره كارت ملی من خرید میكنه، برق از سه فازم پرید، خبری بدتر نمیشد، صد در صد اگه این خبر واقعیت داشته باشه با یك كلاهبردار طرفم و موندم از این فاصله دور چطور میتونم از طرف شكایت كنم و قضیه را پیگیری كنم؟ واقعا موندم، حالا به همون اشنای دور گفتم خواهشا بیشترپرس و جو كنید كه اگه خبر واقعیه اقدام كنم، اونهم چه اقدامی، فكر كنید باید كارت تلفن بخرم و سعی كنم تلفنی با ادارات تو ایران حرف بزنم. خلاصه این خبر تقریبا همه نشاط تفریح اخر هفته را از تنمون بدر كرد، فقط امیدوارم خبر اشتباه باشه تا بتونم یك نفس راحت بكشم. نگرانم اما سعی میكنم بدلم بد راه ندم

نظرات() 

یک مشت غرغر

شنبه 6 خرداد 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، 

بازم بالاسر خرگوشی هستم الان ساعت 7 شبه و این ازمایش تا ساعت 11:30 طول میکشه. دیروز هم ازمایش داشتم از ساعت 10 که رسیدم ازمایشگاه تا خود ساعت 4 عصر بدو بدو و بی وقفه کارهای اماده سازی ازمایش را انجام دادم بعد از ساعت 4 که دستگاه را روشن کردم نا ساعت 10:30 عملا 6 ساعت بیشتر نشستم خرگوشه را نگاه کردم و با هر تکون پریدم بالای سرش و یکساعت یکبار هم ازش سمپل گرفتم .بعد هم جدا کردن دستگاه و گذاشتن سمپلها تو hplc خلاصه ساعت 12 شب رسیدم. خسته و کوفته و هلاک. 14 ساعت کاررر و ازمایش. برای یکی از دوستهام که میگفتم میگفت بیخود نیست صدات دراومده. ( همین الان فقط حین نوشتن همین چهار خط دوبار پاشدم خرگوشه را جابجا کردم) حالم دیگه داره از هرچی خرگوشه بد میشه. ببخشید غرغر میکنم. خیلی خسته ام. البته حقیقتش یکی از بچه ها هم امروز صبح کمی رو اعصابم راه رفت. موضوعش مهم نیست برای همین دیگه تعریف نمیکنم اما از طریق سوپروایزرم  حلش میکنم.
از حدود 20 روز دیگه هم ازمایشها روی خوک شروع میشه الان هیچ تصوری ندارم که کار با اونها قراره چطور پیش بره فقط میدونم ساعتهای کاریش بیشتره و شب هم باید بمونیم اما تو گروه 2 نفره کار میکنیم( وقراره برای اون بخش ازمایش حقوق بگیریم حالا ببینم چطور پیش میره).
 دیگه اینکه تا 10 روز دیگه تولدمه. بعله حتی اگه نخواهی اسمش را بیاری و بهش فکر نکنی اون عدد لعنتی از راه میرسه. یعنی خودم هم باورم نمیشه. تا سالهای قبل کلی قبل تولدم از بزرگ شدن میگفتم اما امسال انقدر حس دهه عوض کردن بده که حتی نمیتونم راجع بهش حرف بزنم. درسته تا چندوقت دیگه من وارد دهه 40 میشم . یعنی فقط چند روز دیگه تو دهه سی هستم. دلم میخواد دودستی بهش بچسبم و نگذارم این عددها تغییر کنند.انگار همین چند وقت پیش بود که فکر میکردم 24 سالگی یعنی خیلی بزرگ بودن. چقدر ناراحت کننده هست که خودم به ادم 40 ساله میگفتم میانسال. اصلا بیایید حرفش را نزنیم واقعا گفتنش هم سخته. 
جالبه الان یادم افتاد مامان من همون حدودها داره میره کانادا، دیدن برادرم و خانواده اش. یادتون میاد که برادرم هم چندماه زودتر از من رفت کانادا؟؟ و البته قدیمیها میدونند من سال 85 برای اقامت کانادا اقدام کردم و برادرم 5 سال دیرتر از من یعنی سال 90 برای کانادا اقدام کرد. و اخر و عاقبتمون این شد که من که کشته مرده مهاجرت بودم نتونم برم کانادا و با مصییبت و چنگ و دندون خودم را بکشم امریکا و برادرم توی یک پروسه کاملا راحت بره کانادا. اخر تابستون هم داره بسلامتی پاسپورتش را میگیره. البته فکر نکنید دارم حسودی میکنم بلکه یقین بدونید که حسودیم شده. شاید هم درستش اینه که بگم غبطه میخورم چون براشون خوشحالم و برای خودمون ناراحت. و البته شاید یادتون بیاد که مامان بابام می خواستند پارسال تابستون بیان امریکا اما ریجکت شدند.فعلا از خیر دیدن ما گذشتند.
یکی ازبچه ها داره  از نیویورک میره. از اون بچه هایی که دوستم نیست اما تو دورهمیها میدیدیمش. خلاصه با همسر تصمیم داشتیم قبل رفتنش یک مهمونی براش بگیریم. حالا از اونطرف من هیچ سالی جشن تولد نمیگیرم (نمیدونم چرا) اما امسال رو اون دنده ام که بگیرم و به همسر پیشنهاد دادم دوتا مهمونی را یکی کنیم و شنبه 10 روز دیگه برگزار کنیم. فقط مشکلمون اینه که چطور 17 نفر ادم را توی یک سوییت 53 متری جا بدیم.
( هیچ میدونستید خواب خرگوشها با هم متفاوته؟ این خرگوشه با اینکه خوابه اما هر 5 دقیقه تکون میخوره 
خوب بگذارید فکر کنم ببینم غر غر جا نمونده باشه؟ غرغرهای تز نوشتن مال دفعه بعد. فعلا شبتون خوش

نظرات() 

تنبل بازی یا له بازی

یکشنبه 31 اردیبهشت 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:ازمایش - تز - مقاله، روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، 

سلامن علیکم و رحمته اله 
اقا خانم سلام. بابا یک هفته هست تو انتخابات گیر کردم. خوشبختانه امروز صبح بعد یک هفته فقط گروه اخبارم را خوندم و دیگه سراغ گروه کل کلها نرفتم. من چندتا سوپر گروه داروسازی عضوم که اجازه نمیدادند جز مسایل صنفی و دارویی حرف دیگه ای تو گروه زده بشه و اینجا که هستم ماهی یکبار هم سر نمیزدم. خلاصه هفته پیش یکیشون را باز کردم و دیدم ای داد چه کل کلی بین اعضا فرهیخته جامعه بصورت جدی در جریانه. فهمیدم ظاهرا همه جامعه بهمین صورت دسته بندی شدند و احتمالا این مشتی هست نشونه خروار. خلاصه یک هفته با خانم خرگوشها پای یی یی سی بودیم و موبایل از دستمون نمیافتاد که دیگه شکر خدا امروز دیدم گروهها به روال معمولشون برگشت و لازم نیست من از این سر حرص و جوش بخورم. تازه جالبیش اینه تو داخل کشور بحث کی بهتره بود اینجا بحث رای دادن رای ندادن. که من معتقدم اکثریت کسانی که حرف تحریم انتخابات را میزنند خارج نشینند و روزگارشون قرار نیست با انتخاب عمامه سیاه یا سفید تحت تاثیر قرار بگیره. دیگه براتون بگم استادم یکماهی رفته مسافرت. البته همچنان ایمیلها و لیست کارهاش میاد. پسر امریکایی هم بعد اینکه تا اخر شب چهارشنبه داشت کار میکرد از پنجشنبه صبح با دوست دخترش رفت مسافرت ده روزه با کروز. من هم فرصت را غنیمت شمردم گفتم پنجشنبه و جمعه و شنبه و یکشنبه خونه باشم کمی بشینم پای نوشتن تز. که گفتن همان و کیف و کتاب دست نخورده ماندن همان. اصلا انگار تا دقیقه 90 نرسه من قرار نیست سر نوشتن برم. هرچند حس ششمم میگه خیلی وقته دقیقه 90 رسیده. فقط چون من شروع نکردم. هنوز حتی نمیدونم دقیقه 90 شده. واویلااااا. خدا به دادم برسه. اما باور کنید جدا از این 4 روز واقعا هر روز گرفتار ازمایشم. حجم کار و ازمایش و خستگی اش مجال نوشتن و انالیز داده ها را نمیده. خاک وچوک.
دیگه براتون بگم قرار شد فعلا مشترکا با پسر امریکایی که بهتره براش یک اسم بگذارم ( اسم از شما) یک پوستر برای کنفرانس سالانه فارماسیوتیکس بدیم. اما احتیاج به تایید fda برای ارائه داریم. میترسم اینطور پیش میره دفاع من هم یکجورهایی تحت تاثیر قرار بگیره. اخه پروژه های fda به اصل محرمانه نگهداشتن پروژه خیلی اهمیت میده و ممکنه بهمون اجازه نده فعلا تا اختمام کار ارائه ای داشته باشیم. فعلا استادم خلاصه پوستر را فرستاده تا ببینه نظرشون چیه. 
میدونید دوستان جدا از اینکه کارم خیلی خیلی سنگینتر از حتی یک دانشجوی دکتری شده. اما باید قدردان باشم که همچین فرصتی نصیبم شده. درسته از نظر بقیه دانشجوهای هندی حتی دوستان ایرانیم الان دقیقا داخل یک چرخ هستم و دارم له میشم اما شاخکهام میگه نگران نباش اسمان. شاید بتونی از توی این پروژه با دوسه تا مقاله ای که از توش درمیاد یک ویزای niw بگیری. البته همین الان شاخکام میگه یادت میاد برای داروخانه چقدر برنامه داشتی و اخرش هیچی نشد و مفت تومن داروخانه را دادی اومدی و الان هم به اینکار دل نبند و برای خوت بزرگش نکن. و همین الان در جنگ شاخکها فکر میکنم دومی درست میگه :((
اصلا بگذریم. یکی دوسال میرم تو چرخ گوشت. فوقش هیچی جز یک مقاله ساده گیرم نمیاد :(( ای بابا بدتر شد. حسم پکید.
پ.ن. فکر کنم خیلی تخیلی از niw نام بردم.
بیخیال. استاد من هیچوقت RA یا همون ریسرچ اسیستنت نمیگرفته. ظاهرا امسال از ترم پاییز میخواد من و پسر امریکایی را برای Ra بگیره. دیروز که به دوستم میگفتم میگفت حقوقش هم بالاتز از Ga هست. خدا کنه. از یکطرف از کار دفتری ga خلاص میشم و همین کار تحقیق را با حقوق بالاتر انجام میدم. خیلی بهتره. حالا ببینم اوضاع چطور پیش میره.
فکر کنم با این حساب هم پروسه بچه اوری در زمان تحصیل منتفی بشه. من برم یکم اخبار ببینم و از این کنفرانس سران عرب حرص بخورم. بعد هم یک ذره فقط یک ذره بشینم پای نوشتن. 

نظرات() 

یک روز ازمایشگاهی

یکشنبه 10 اردیبهشت 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، ازمایش - تز - مقاله، 

سلام سلام. 
الان اسمان تو ازمایشگاه و پیش خرگوشها تشریف داره. خرگوش نیمه خوابم هم روی میزه و پمپ و کلی سیم میم بهش وصله. بگذار اول یک توضیح بدم ازمایش invivo چیه و احوال خرگوش را بپرسیم بعد بریم سراغ خودم.  ازمایش این وی وو به ازمایشی میگن که قراره روی موجود زنده انجام بشه.  درواقع جز ازمایشهای فارماکو کینتیک هست. خوب حالا از این کلمه های قلنبه سلمبه بیاییم بیرون و سر راست بگم  چیکار میکنم. اول توی دو مرحله موهای پشتش را کامل میزنیم. ماشالا خرمن موی سفید. دیگه هیچی مو نباید بمونه. بعد روزی که ازمایش دارم اول یک ارامش بخش بهش میزنم بعد یکسری لوله نازک که از سر سوزن نازکتر هست و قبلا خودم ساختم (مایکرودیالیز) را زیر پوستش میگذارم. باید تموم سعیم را بکنم که کاملا سطحی زیر پوستش باشه . بعد این لوله های خیلی نازک را به سرنگهای که به پمپ وصل هست وصل میکنیم و با سرعت میکرو لیتر در دقیقه سرم پمپ میکنیم و بعد هم کرم یا پمادی که در نظر داریم به اندازه مشخص  روی پوستش میمالیم و اخر دست میبینیم چقدر از این دارو به زیر پوست رفته و توسط همون لوله های نازک که بخشیش نفوذپذیره دارو را جمع میکنیم و بعد با hplc اندازه میگیریم. اینطوری هست که معلوم میشه ایا مثلا این کرم یا پماد که ادعا داره این دوز را داره دقیقا چقدرش جذب پوست میشه و به زیر پوست میرسه. خوب من برم یکم کار خرگوشی بکنم دوباره میام. من دوباره اومدم. 
براتون بگم از ساعت 10 صبح که اومدم تا خود ساعت 5 یکسره سرپا بودم . الان هم حدود دوساعته که نیم ساعت سر پام و نیم ساعت نشسته. هرچند فکر نمیکنم خیلی دوام داشته باشه. چون یواش یواش خانم خرگوش بیدار میشه و شروع به تکون خوردن میکنه و باید مداوم بالا سرش باشیم تا به ازمایش گند نزنه. یک شات دیگه ارامبخش میدم و خلاصه این پروسه تا 11 شب ادامه داره. فردا خونه ام اما دوشنبه سه شنبه چهارشنبه و پنجشنبه همین اش و همین کاسه. یعنی تقریبا یک ماهه حداقل ساعتی که یا سرکار یا ازمایشگاه بودم 8 ساعت بوده و اکثرا در حد 12-13 کار در روز بوده. یکبار هم که رکورد شکوندم 16 ساعت ازمایشگاه بودم. و این است اوضاع و احوال اسمانی. تازه این وسط هفته دیگه هم جشن فارغ التحصیلیمه. چه شیر تو شیریه.
بچه ها من فعلا باای. اگه جونی برام بود میام یک پست دیگه میذارم. 
اووخ کمرم صاف نمیشه

نظرات() 

ازمایش خرگوشی

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، ازمایش - تز - مقاله، 

سلام بر بیمعرفتان گروه. اقا خانم من یک مدته  بدجور گرفتار تز هستیم برگشتم میبینم دریغ از یک کامنت. تازه دوتا پست پشت هم گذشته بودم و هیچی. خوب ایراد نداره. من با کامنت و بی کامنت ادامه میدم. 
براتون بگم یک مدته ازمایشهای invivo یا بعبارتی بخش تست روی خرگوش شروع شده. شنیده بودم ازمایشهای invivo بخاطر حضور موجود زنده سخت تر هست اما تا شروع نکردم نفهمیدم چقدر سخت. براتون بگم سری اول که ازمایش را انجام دادم ساعت 9 صبح که رفتم ازمایشگاه تا ساعت 12:30 شب اونجا بودم و اونقدر درگیر که حتی فرصت نکردم ناهار بخورم. تستهای بعدی یک کمک موقتی داشتم که کار کمی سبکتر بود اما بهرحال تا ساعت 11 شب طول کشید. دوبار هم ازمایش نصفه موند که خرگوش نیمه بیهوشم از توی محافظ پارچه ای پرید بیرون و همه سیم میمها قطع شد. دو تا سه بار دیگه این تست با موفقیت و کامل انجام بشه. این بخش تمومه و با انجام یک چندتا ازمایش کوچیک دیگه کلا میتونم شروع به نوشتن تز کنم. 
جشن فارغ التحصیلی هم که ده روز دیگه هست البته دفاعم میمونه برای تیر و مرداد.  اینترنشیپ هم که متاسفانه جور نشد. خوب امروز هم قرار بود تست خرگوشی انجام بدم اما چون دیروز و فردا  هم تست خرگوشی داشتم و دارم، تصمیم گرفتم امروز فقط برم دانشگاه و کارهای عقب مونده جمع اوری و تحلیل داده ها را انجام بدم. اوخ اوخ ظهر داره میشه من هنوز خونه ام. خوب فعلا خدافظ.

نظرات() 

دوستیها

سه شنبه 29 فروردین 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، 

از ظهر مشغول دیدن سریال شدم big little lies سریالی هست که تازه بیرون اومده و هنوز یک فصلش کامل نشده. اهنگ شروع فیلم را خیلی دوست دارم. حال و هوا و فضاش و پشت سر هم دیدن سریال باعث شد کمی از فضای خودم دور بشم و تو فضای فیلم فرو برم. بعد هوس کردم به یکی دوتا از دوستهام زنگ بزنم. یکیشون با یک دوست دیگه و مشغول حساب کردن صورتحساب شامشون بودن. کوتاه کردم و گفتم بعدا زنگ میزنم. یکی دیگه کمی گرفتار بود و گفت بعدا زنگ میزنه. میدونید دارم به چی فکر میکنم. چند ماه پیش که خیلی بابت داشتن دوستهای جدید خوشحال بودم. راستش متاسفانه دوستیها خوب پیش نرفت. من نه. من هنوز با همشون رابطه خوبی دارم. متاسفانه رابطه  دوتاشون اصلا خوب پیش نرفت. از اونها که اصلا امیدی به خوب شدنش نیست. همین باعث شد جمعی که اینهمه بابتش خوشحال باشم تیکه پاره باشه،اعتمادها از بین رفت. فاصله پیش اومد و دوستیها شکل دوست وقت دانشگاه شد. نمیدونم برای اونها هم مهمه یا نه اما من خیلی دلم برای دخترونه هایی که با هم داشتیم تنگ میشه. حیف شد. این وسط من، هنوز با همشون رابطه دارم ، دوستیهای دونفر دونفر گرچه شیرینه اما جای اون جمع شدنها و خندیدنهامون  را نمیگیره. یادش بخیر. 
از اونطرف کار تز و پایان نامه من کاملا فشرده شده که همه وقت ازادم را داره میخوره. باید سعی کنم بچه ها را بیشتر دور هم جمع کنم. 
امیدوارم

نظرات() 

بدوبدو

چهارشنبه 23 فروردین 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، 

هلو ملو . ساعت 10 شبه و بنده الان خسته و  له اومدم تا یک سلامی عرض کنم و بگم نبود منرا به حساب فراموش کردن اینجا نگذارید. بگذارید به حساب اینکه از اخرین بار که نوشتم  هنوز نشده یکساعت. فقط یکساعت ناقابل برای خودم زمان داشته باشم. از فردا هم که مرحله دوم و سخت ازمایشهام شروع میشه و دیگه نور علی النور. کلی دلم میخواست براتون از سیزده و خونه و محله بگم که باشه برای یک وقت دیگه. من برم که مغزم فرمان نمیده. باای
راستی سه تا کامنت از سه تا دوست گلم دارم خوندم اما هنوز فرصت نشده جواب بدم. با عرض معذرت کمی دیگه هم صبر کنید.

نظرات() 

عیدانه

شنبه 5 فروردین 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

سلاملیکم
صد سال به از این سالها. احوال دوستان. عید شما مبارک. چطور مطورید؟ همین الان یادم افتاد وقتی بچه بودم کارت پستال برای عید میدادیم و میگرفتیم. من هم اونها را توی یک دفتر چسبونده بودم و جمع میکردم. حتی همین الان هم میتونم تصویر چندتاییش را بیاد بیارم. حیف که تو این سالها گمش کردم. جدا بعضی چیزها بخصوص یادگارهای بچگی وقتی بزرگ میشیم چقدر برامون عزیز میشه و یادشون میکنیم. 
خوب براتون بگم من خوب و خوشم. کلا ازوقتی نگاهم به زندگی تغییر کرده تو اتاق کوچیک چندمتریمون هم حس خوب دارم. شاید هم دلیل حس خوبم این باشه که تو سال نو خبرهای خوب ادامه دار بوده و پذیرش پی اچ دیم هم دراومد. قبلا بهتون گفتم فقط یک تکرار کوچولو که مستری که الان دارم میگیرم درسهاش برای  همون دوسال اول پی اچ دی هست و برای همین  فقط با خوندن سه سال دیگه پی اچ دی را هم میگیرم. از این سه سال هم فقط یک سالش درس تئوری هست و دوسالش تز و پایان نامه هست. کلا چیزی نمونده. و خبر دوم اینه که من نمیدونستم تابستونها هم ga داریم و فکر میکردم اگه اینترنشیپ  نگیرم تابستون چکار کنم. خود دانشگاه بهم ایمیل زد که بیا مدارک TA تابستونت را پرکن. خلاصه کلی سورپرایز خوب شدم. 
شیطونه هی میگه یک نقبی بزن به ارشیو وبلاگ و ببین حس و حالت تو عیدهای قبل چی بوده اما میترسم برم وحالم گرفته بشه. 
جاتون خالی امروز هم بعد یکهفته برف و سرما دما رسیده بالای 15 و قصد داریم با یکی از دوستانمون بریم بیرون کباب کوبیده بزنیم. هفته دیگه هم که اینموقع اسباب کشی داریم.
دارم فکر میکنم به تفاوت عید اینجا و عید ایران. به شادی ایران و به شادی اینجا. هر دو خوب و شیرینه اما من کم کم دارم یادمیگیرم چطور میشه از زندگی لذت برد. چیزی که تو ایران بخاطر تاثیر فضا و مکان و ادمها امکانش سخت تره.
کوتاه بگم. کلا دوتا ارزوی بزرگ دارم. زندگی اونها را هم بهم بده. فکر کنم ارزوها و خواسته های بزرگم تموم بشه و بمونه اون ریزه میزه ها. البته از این دو ارزو یکیش برای خودش یک دریا ریزه میزه داره. اما بشه با دریاش هم میسازیم.
اسمونتون ابی و دلتون سبز









نظرات() 

تیک: مشکل دوستیابی حل شد

چهارشنبه 25 اسفند 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، 

جمعه:
من امروز خوشحال و خندون لپ تاپ را زدم زیر بغلم كه بیام از محل كارم چندتا پست براتون بنویسم و جبران كم كاری گذشته رابكنم زپرتی باطریش تموم شد، حالا باز برگشتم رو گوشی و از اینجا پست مینویسم، و اما یك پست روزانه بدم و از روزها بگم ، فكر كنم تا اونجا را داشتید كه قرار بود پرزنتیشن بدم، خوب یكجورهایی انگار از قبل مطمئن بودم خوب میشه و استرس نداشتم، فرصت كردم سه باری هم تو خونه برای در و دیوار پرزنت كنم و اماده بودم، خلاصه رفتم و تركوندم، استادم كه گفت خوب بود، دوست كاناداییم میگفت عالی بود، هم خونه ایم میگفت پرزنتت با صحبت عادیت  کامل فرق میكنه و خیلی بهتره، از یكی دیگه هم پرسیدم و میگفت خیلی روان بودی و حتی یك وقفه هم نداشتی طوری که از خودم میپرسیدم یعنی فلانی همه را حفظ كرده؟ خلاصه در كل خیلی راضی بودم و ترس و نگرانیم بابت دفاع هم از بین رفت، تزم هم داره خوب پیش میره ولی خیلی كار داره و احتمالا از دوهفته دیگه كه كارم با خرگوشها هم شروع بشه خیلی خیلی سنگینتر میشه و فکر کنم بجز ٨ ساعت خواب باید تو دوره های ٤٨ ساعته ازمایشگاه حیوونها باشم. اما خب دیگه تزه و ریسرچ و این چیزهاش، متاسفانه هنوز اینترنشیب تابستون را پیدا نكردم وهمینطور جواب ادمیشن دانشگاهم را، البته یكجورهایی حدس میزنم در مورد دومی مثبت باشه اما خب تا صد در صد نشه نمیشه روش برنامه ریزی كرد. 
یکشنبه:
دیروز جاتون خالی خونه یکی از دوستان بودیم. یک فرق اساسی مهمونیهای اینجا با ایران داره. شایدم بهتره بگم مهمونیهای اینجا بیشتر شبیه پارتیهای ایران هست. حالا چرا؟ بگذارید اینطوری بگم. ایران که ما مهمونی میگرفتیم جز دوستهامون کسی را دعوت نمیکردیم. این دوستها هم اصولا دوستهای قدیمی بودند. خوب کم و بیش هم تهیه همه غذا و خوردنیها پای میزبان بود. حالا این وسط اگه مثلا هوس میکردی دوستهای دبیرستانت را دعوت کنی اونقدر گرفتار رودربایستی و چی بپزم چطور پذیرایی کنم میشدی که اصلا قید مهمونی را میزدی. بنظرم در کل مهمونی دادن تو ایران واقعا پرهزینه و زحمت هست. حالا اینجا چطوره؟ اینجا مهمونیها بیشتر بصورت پات لاک هست. میزبان مثلا یک قلم غذا تهیه میکنه و بعد هرکی یک ظرف غذا دستش میگیره میره مهمونی. یا مثلا یکی که حال غذا درست کردن نداره تهیه ظرف یکبار مصرف یا هله هوله یا نوشیدنی را بعهده میگیره و اینطور میشه که میزبان تمایل پیدا میکنه تا صد پشت غریبه را دعوت کنه و اینطوری هربار کلی دوست قدیم و جدید میبینیم و با ادمهای جدید اشنا میشیم. و به اینصورت مشکلی که من سالها داشتم و اونم پیدا کردن دوستهای جدید بود خیلی راحت برطرف شده. شاید حتی بچه های قدیمی که از اول و وقتی که من ساکن ایران بودم یادشون بیاد که من فقط چندین پست راجع به اینکه دوست جدید میخوام و نمیتونم دوست پیدا کنم نوشته ام. جالبه اون زمان فکر میکردم مشکل صد در صد بخاطر روحیات یا اعتماد به نفس منه اما حالا اینجا وقتی میبینم چقدر راحت  خودم هست و ادمها جذب من میشن ودوست پیدا میکنم کلی حس خوب دارم. جدا خودم هم تا همین الان یادم رفته بود که دوست پیدا کردن یکی از دغدغه ها زندگی من بود. چه جالب. 
دیگه براتون بگم این هفته اسپرینگ برک یا تعطیلات بهاره ما هست. البته من فردا میرم ازمایشگاه و یک روز هم باید برم سرکار. دیگه اینکه چون هیچ درسی ندارم و ازمایشهام هم خوب پیش میره چند وقتی هست ذهنم نسبتا ارومه و نگرانی ندارم. البته دیشب یکی از دوستهای خوبمون میگفت اشتباه میکنم قصد پی اچ دی کردم و بهتره شهریور که درسم تموم میشه زودتر وارد بازار کار بشم و هرچی دیرتر وارد صحنه بشم ضرره. راستش یکجورهایی راست میگه و اورکوالیفاید یا تخصص بیش از نیاز جامعه پیدا کردن یک مشکل اساسی اینجا هست. اینطوری که کارخونه ها یا کمپانیها ترجیح میدن مستریا همون کارشناسی ارشد را بگیرند چون همون کار پی اچ دی را میتونه انجام بده و کارخونه مجبور نیست حقوق بالاتری هم پرداخت کنه. اینجا هم اینطور نیست که طرف بگه اقا من حقوق پایینتر میخوام من را استخدام کنید. کارخونه مجبوره طبق ضوابط حقوق بالاتر بده. جالبه اختلاف حقوقها هم اونقدر قابل توجه نیست. مثلا اگه پی اچ دی در ماه 8 میلیون حقوق میگیره. مستر 6 میلیون میگیره. نمیدونم خلاصه دوستمون شدیدا توصیه میکرد نرم پی اچ دی و بجاش دنبال کار بگردم. اما احساس میکنم مرغ من یک پا داره و احتمالا برم 2-3 سال دیگه هم خودم را الوده کنم.
خوب این هم از حرفهای امروز. البته امروز این پست را نمیگذارم و میگذارم برای چند روز دیگه چون هنوز برای پست قبلی جز یک نفر هیچکس کامنت نگذاشته و من کامنت عیدونه ای میخوام. 
چهارشنبه سوریتون هم مبارک.

نظرات() 

سبزه بازی

جمعه 20 اسفند 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، زشت وزیبا، 

سامن علیکم
احوال همه دوستان. به به به میبینم بهار داره میاد و همتون بهاری شدید. انصافا هیچ فصلی به قشنگی الان که همه با ذوق و شوق خودشون را برای شروع سال نو اماده میکنند نیست. میدونم خیلیهاتون از ترافیک و شلوغی بتنگ اومدید اما مطمئنم اون ته ته دلتون بنا به سنت و عادت و حالا هرچی یک انتظار برای شروع سال هست. راستش حال و هوای عید تو ایران اصلا قابل مقایسه با اینجا نیست. درواقع اینجا بزور و ضرب کمی عیدانه اش میکنیم. مثلا من خودم هیچ حس خاصی برای اومدن عید نداشتم اصلا تا چند روز پیش حتی نمیدونستم عید کی هست و زیاد هم برام مهم نبود اما دیدم اینطور نمیشه.  پس دست بکار سبزه شدم و الان همین مراقبت از سبزه که فعلا زیر دستمال با کمی جوانه کوچیک خوابیده حس بهار را تو دل من تازه کرده. یادش بخیر. حتی یکجورهایی تا پارسال ، عید برای من مساوی اماده شدن ظاهری و تکرار یکسری عادات و کارهای همیشگی بود. اما واقعا مگه نه اینگه زندگی یعنی ظاهرا تکرار یکسری عادات و کارهای روزمره و درباطن تیک تیک ساعت و کذران عمر و یکجورهایی رشد کردن. عین همون جوونه. که یا حالا درخت جوونی شده و با اینکه هرسال  بعادت فصلها از نو شکوفه میده اما درواقع هرسال بیشتر و بیشتر ریشه هاش را در دل خاک رشد میده.  البته من هنوز یک نهالم و خواهشا منرا با درخت مقایسه نکنید:)))
اصلا حالا که از عید شروع کردیم بگذار همینطور با حال و هوای عید ادامه بدیم. بگذار ببینم عید یعنی چی؟ عید اول از همه برای من یعنی دیدن شلوغی خیابونها. رفت و امد مردم و هیجان خریدشون. یعنی دیدن یکعالمه لگن قرمز و سفید و ماهیهای قرمز کوچولو. یعنی دیدن سبزه فروشها. یا گلدونهای سفالی شب بو های سفید و صورتی ردیف شده کنار پیاده روها. اصلا دیدن خود مردم. تا چندسال پیش من و راستین حتما یک شب را فقط به این اختصاص میدادیم بریم گیشا و تو اون شلوغی قدم بزنیم و هوای عید را نفس بکشیم. خوب عید میتونه بضرب و زور پیدا کردن یک تمیزکار حرفه ای هم باشه. یک اقایی بود ماهیانه میومد کمی کمک من, بعد صاف شب عیدها غیب میشد و کلی سر این قضیه حرص میداد. یعنی میشه روزی اینجا اونقدر خونه و کارهای خونه زیاد بشه که کمک بگیرم؟ شاید :))
دیگه عید یعنی خرید اجیل و شیرینی و شب بو و ماهی. حالا که فکر میکنم جز یکی دوبار من ماهی انتخاب نکردم و همیشه یکی دیگه خریده. اگه اینجا ماهی پیدا کنم حتما ماهی میخرم. ( اصلا هم رسم ماهی قرمز را کنار نمیگذارم)  همینطور رسم چهارشنبه سوری و اتیش و ترقه. اقا اصلا همه عیدونه ها یکطرف چهارشنبه سوری هم یکطرف. یادتونه سال اول که اینجا بودیم رفتیم یکجا وسط منهتن و چهارشنبه سوری بازی کردیم. پارسال که ایران بودم ولی امسال قراره باز بریم همینجا. جالبه یک زمین خشک کوچیکه که ایرانیها جمع میشن و اتیش بزرگی روشن میکنند و باخنده و خوش و بش دلهاشون را گرم. خوبه و شنیدم امسال هم خیلیها میان..... عکس بگذارم؟ راستش از عکس تو اینستا گذاشتن افتادم. یکجورهایی چون تعداد کمی فالوور دارم و چون من هم زیاد اهل عکس نیستم باید خیلی انگیزه قوی برای اینستا پیدا کنم.
دیگه براتون بگم همین الان که دارم براتون مینویسم ننه سزما اخرین خونه تکونیهای برفی اش را داره میکنه و فرش سفیدش را پهن کرده و ابرهاش را تکونده تا رقص گرد برفی اش هوا را پر کنه. سفید و پاک. البته انصافا سال اول که اینجا بودم فکر میکردم ما این ننه برفی را اینجا خیلی ببینیم. بعد پارسال تا قبل ترک اینجا اصلا چشممون به روی ایشون روشن نشد . امسال هم که در کل فکر کنم 3-4 بار برف اومد و کلی ما را شرمنده تصوراتمون در مورد سرما و برف نیویورک کرد. اقا اصلا یکجورهایی ما فکر میکردیم نیویورک خواهر کوچیکه قطبه. بعد فهمیدیم نه بابا اینجا اگه یکی از کت پفکیها داشته باشی کلی هم میتونی از زمستون و هواش لذت ببری. خلاصه که من امسال کلی با زمستون نیویورک حال کردم و خوب بود. جالبه با اینکه تقریبا بیشتر از دوسال اینجا بودم تابستونش را کامل ندیدم. یکجورهایی همیشه اول سپتامبر و به اخرهای تابستون رسیدیم. اما از اونجا که همه بی صبرانه مشتاق تابستون هستند باید تابستونها اینجا خیلی خوش بگذره. خصوصا که نمودش را میشه با کمی تغییر دما و یکهو تغییر پوشش لباس ملت اینجا به شلوارک و تاپ و تیشرت دید. کلی برای خودش لس انجلسه. شاید هم بهتره بگم نیویورکه.
خوب این پست را داشته باشین. امروز از بس دیدم فرصت نمیشه براتون پست بگذارم. لپ تاپم را اوردم سر کار و میخوام تا اونجا که باطریش میکشه براتون پست بنویسم. بازم قبل عید میام:)))

نظرات() 

خوب ،معمولی، بد

چهارشنبه 4 اسفند 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، غرانه، 

روزها خوب ومعمولی و بد میگذرند.
خوب میگذرند چون ترم سبکی هست. هیچ درسی جز تزم ندارم. کار دفتریم سبک و در ارتباط با استادهای داروساز امریکایی هست و همین باعث بهتر شدن لیسنینگ و بالا رفتن اعتماد به نفسم شده. حتی توی ازمایشگاه خیلی بهتر لهجه اون یکی دانشجوی امریکایی و بچه های هندی که لهجه قوی دارند را میفهمم. کلا روند رو به رشد زبانم را حس میکنم و فکر میکنم تا دوسال دیگه کمتر با زبان مشکل داشته باشم. ga و فلوشیپ گرفتن کلا حس خوبی بهمون منتقل کرد. همین که این ترم لازم نبود سی چهل میلیون بی زبون دیگه فقط برای شش واحد باقیمانده تزم بدیم حس فوق العاده ای هست جدا از اینکه فکر میکنی بالاخره تو هم تونستی. روزها خوبه چون همین اخر هفته کلی به مهمونی و کارت بازی و پارتی گذشت. دوستهای خوب ایرانی داریم که تو جمعشون خوش میگذره. هرچند همیشه تو جمعهای بزرگ کی گفت چی گفت چرا گفت هست اما من و راستین ادمهایی نیستیم که وارد این بحثها بشیم و برای همین تا حالا سر سلامت به در بردیم و روزها خوبه چون تا یکماه دیگه خونه مستقلی میگیریم و بقولی زندگیمون کمی از مدل صرفا دانشجویی وارد مدل کارگری میشه:)))
معمولی میگذرند.  چون همسایه خونه جدید دوست ایرانی مهربون اما دراما سازمونه که علاقه زیادی به درگیر کردن دیگران تو دراماهاش داره. روزها معمولی هست چون سنگینی تز و چالشهاش و خوندن کلی مطلب و مقاله برای کار کردن و ازمایش درست و اصولی انجام دادن، لازمه تز هست و واقعا کار میبره. روزها معمولیه چون دوشنبه هفته دیگه اولین پرزنتیشنم به انگلیسی در ژورنال کلاب AAPS هست و کمابیش استرس دارم. برای اولین بار دارم پاورپوینت درست میکنم که البته به لطف کلاسهای کامپیوتر تابستون کاملا واردم (اصلا یادم نمیاد برای جلسه دفاع داروسازیم کی برام اسلاید درست کرد. مسلما خودم نبودم:))) فکر کردن به اینکه باید حداقل نیم ساعت مطلب علمی ارائه بدم و بعد تازه به سوالها و بحثها جواب بدم استرس اوره. روزها معمولی با کار و ازمایشگاه و چالشهاش میگذرند. هنوز موفق به گرفتن اینترنشیب نشدم. البته ظاهرا کرفتن اینترنشیب اینجا از خود شغل سختتره و احتیاج به رابطه داره.خلاصه هنوز موفق نشدم. 
روزها بد میگذرند چون نگران اینده هستیم. خیلیها توصیه میکنند درس را ادامه بدم تا چهارسال اقای دردسر تموم بشه. من فقط یرای پی اچ دی دانشگاه خودمون اپلای کردم و به خاطر تجربه قبلی نگران نتیجه هستم. روزها بشدت سخت هست چون چند شب پیش همسر میگفت اگه به عقب برمیگشت امریکا نمیومد. نه بخاطر اینکه اینجا را دوست نداره. بخاطر اینکه احساس وظیفه و مسئولیت در قبال پدر و مادرش میکنه و الان وقتی هست که اونها به همنشینی و کمکش احتیاج دارند و اون اونها را تنها گذاشته. این قوانین جدید و ترس از خروج از کشور هم مزید بر علت شده که نتونه بره و حتی ندونیم کی میتونه بره. روزها سخته چون میدونم لبخند و قیافه شاد همسرم دردی سنگین را توی قلبش پنهان میکنه. بده چون اگه بخوام پی اچ دی را ادامه بدم عملا مسیرمون طولانیتر از قبل میشه و همسر مجبوره چند سال دیگه به فداکاریش ادامه بده. روزها سخته چون همین مسیر سخت و استرسی  برای رسیدن به گرین کارت سختتر و چالشی تر از قبل بنظر میرسه. 
 و در اخر روزها میگذرند هرچند شادم و میخندم و میجنگم و خوش میگذرونم اما میدونم یک چیزی اون ته قلب هست و اون درد ترسه.

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :