my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

پری سفر

یکشنبه 4 شهریور 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

قراره بریم سفر. از وقتی از ایران اومدیم غیر از اون کنفرانس سالیانه که باید برم و درکنارش دوتا شهر دیگه را هم دیدیم مسافرتی نداشتم. البته امسال هم که پوستر دارم و صد در صد باید برم اما نزدیک بغل گوشمون تو واشنگتن هست که قبلا هم تو یک سفر یکروزه دیده بودیمش. خلاصه خیلی دلم میخواست برای ده روزی از دانشگاه و ازمایشگاه دور باشم. و خودم را برای سال تحصیلی جدید اماده کنم و گفتم الا و بلا سفر. البته میدونستم که با این اوضاع تغییر جی ای من، اصلا منطقی نیست سفر بریم. بخصوص که ما یکسری اصول سفر خودمون را داریم و اینطور بگم معتقدم یکمی هتل بهتر اما درعوض سفر تبدیل میشه به یک سفر خاطره انگیز که سالها از بیاد اوردنش لذت میبری. البته این اصل با سفرهایی که قبل امریکا اومدن به اینطرف اونطرف داشتیم درستیش هم ثابت شده.بعله این شد که یک دستی به سر و صورت کردیت کارتهامون کشیدیم و کمی  قربون صدقه اشون رفتیم و برنامه سفر چیدیم. گفتیم کجا بریم. اول قرار شد بریم رود ایلند که از نیویورک بالاتره و ساحلهای قشنگی داره. و از اونجا هم بریم یک کتابخونه که تو مرز امریکا و کانادا است و یک دوساعتی خانواده ام را تو اون کتابخونه ببینیم. بعد سفر خاننواده ام جور نشد و از اونجا که هوا هم اومده یک نمکی خنک بشه گفتیم بریم جایی که همیشه خیلی دوست داشتیم ببینیم. یعنی میامی تو فلوریدا. یک هتل ساحلی مطابق اون چی که میخواهیم هم پیدا کردیم. الان هم چمدونهای سفر بسته و اماده برای اینکه بپریم بریم فرودگاه. گفتم من هم از این فرصت استفاده کنم و یک پست بگذارم و احتمالا بعدا چند تا عکس هم تو اینستا. خلاصه جای همه اون دوستان که دلشون یک سفر میخوااد پیشاپیش خالی. پاشم که راه بیافتیم که یک دوساعتی باید مترو سواری کنیم 

نظرات() 

ایرانی

سه شنبه 19 تیر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

یكروز یك دختر ایرانی بهم گفت ترجیح میده از ایرانیها فاصله بگیره، اونروز جا خوردم و پیش خودم گفتم چقدر بد كه یك ایرانی در مورد ایرانیها همچین فكری میكنه اما امروز بعد یكسال هم ازمایشگاهی شدن با دوایرانی به حرفش رسیدم. البته من معتقدم این فاصله تو محیط كار لازمه و خوشبختانه هنوز به بخشهای دیگه سرایت نكرده، بهرحال میبینم تو این سه چهارماه گذشته كه این دوتا ایرانی تقریبا هرروز به ازمایشگاه فعالانه رفت و امد میكنند چقدر ارامش من گرفته شده و هربار با یك خبر و حرف جدید روزم تلخ میشه، دشمنی نادوست تمومی نداره، البته علنا درظاهر كاملا دوستانه رفتار میكنه اما حرفهایی كه پشت سرم میزنه ازاردهنده هست، مثلا به حالت خیرخواهانه میگه پشت سرم فلانی چقدر استرس داره و تو ازمایش گیج شده و هیچی نمیدونه و مجبوره نتیجه ارائه بده، یا حتی گفته فلانی تو زندگی خانوادگیش مشكل داره، یا میزان حقوقم را فهمیده و چون من بیشتر از بقیه میگیرم به این و اون مبلغ  را میگه ، هرچند كه من و موبور اندازه هم میگیریم اما فقط از حقوق من حرف میزنه چون میدونم چقدر پولكی هست و همچین حرفی را از خودش هم شنیده بودم فكر میكنم پیامرسان که اون یکی ایرانی باشه احتمالا صادقه.بااینحال  از دست هردوشون خسته شدم و متاسفانه حداقل دوسال دیگه تا درسهامون تموم بشه باید باهاشون هم ازمایشگاهی بمونم، بدجور احتیاج دارم این موضوع را كنترل كنم، از یكطرف دلم میخواد كامل از هردوشون فاصله بگیرم اما همیشه شنیدم دشمنت را نزدیك خودت نگه دار، و نمیخوام برم تو دنیای بیخبری و بعد شش ماه ببینیم همه هم ازمایشگاهیها و موبور و استادم نظرشون نسبت به من منفی شده. و البته فكر میكنم بیخبری و فاصله گرفتن كامل هم عملی نباشه چون محیط ازمایشگاه ما كوچیكه از طرفی چون دشمنی این نادوست بخاطر ذات بینهایت حسودش هست نمیتونم این دشمنی را تموم كنم یعنی تاحالا هم واقعا هیچ كار بدی در حقش نكردم. خلاصه بدگیر كردم و راه حلی به ذهنم نمیرسه، گاهی میگم برم پیش استادم و بهش بگم من نمیخوام شما واكنشی نشون بدید اما این خانم خیلی غیر حرفه ای برخورد میكنه و این حرفها را میزنه، اما از طرفی میترسم بدتر بشه، خلاصه خدا بخیر بگذرونه این دوسال هم ازمایشگاهی بودن با این دو ایرانی، یاد اونروز بخیر كه فهمیدم دوسه تا ایرانی اومدن دانشگاهمون و من کلی ذوق كردم  

نظرات() 

روزانه

سه شنبه 19 تیر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

هوا بشدت گرم شده، اینجا هوا ٣٥-٣٦ درجه هست البته من معتقدم افتاب تو تهران خیلی بیشتر اذیت میكنه و اینجا درسته گرمه اما افتابش بشدت تهران كشنده نیست، خونه ها هم بزور با كولرگازی زمینی خنك میشه البته تو ساختمونها ببركت تهویه حسابی خنكه و خصوصا تو ازمایشگاه ما همه یك ژاكت هم میپوشن. 
خوب از خودم هم بگم اوضاع ازمایشم خوب پیش نمیره، هرچند چندماهه دارم روی یك بخش خاص پروژه كارمیكنم اما نتیجه بدست نیاوردم و اینهم نه از كم كاری من بلكه بخاطر بدشانسیهای خیلی بزرگ بود متاسفانه استادم و fda بشدت به این نتایج احتیاج دارن ، قراره از فردا سه شنبه برم رو دستگاه گرون، موبور هم صاف از فردا میره مسافرت و من میمونم با دستگاه و روشی كه كاملا برام جدید و تازه هست، خدا بدادم برسه. 
كمی هم از راستین بگم،  تو كلاسهایی كه پروانه گرفت هنوز نتونسته كار داوطلبانه پیدا كنه. یك كوچولو تو قسمت سراشیبی راه و مسیرمون هستیم اما اونقدر بدتر از این وجود داشته كه خم به ابرو نیاریم و تلاشمون را بكنیم و امید به تغییر داشته باشیم.
اهان یك مورد دیگه هم هست، خوب بخاطر تیرویید و تغییر دارو كه نتیجش متابولیسم كم و افزایش اشتها برای من بود چندكیلویی اضافه كردم كه چون از قبل هم چند كیلو اضافه وزن داشتم الان شده خیلی كیلو و صدای راستین و خودم دراومده، من هفته ای یكی دوبار ورزش میرم اما ظاهرا جوابگوی متابولیسم كند نیست و من هم از رژیم بودن همیشگی خسته شدم، خلاصه یك مدته كوتاهه تصمیم گرفتم صبحها یكساعت زودتر بیدار شم و بیام دانشگاه و برم باشگاه دانشگاه، كمی سخته اما میدونم عادت میكنم خوب امیدوارم جواب هم بگیرم.
به امید اینكه تا اخر این ماه كلی خبرهای خوب داشته باشم، من رسیدم 

پ.ن. اینها برای دوشنبه قبل بود. هنوز رو دستگاه قدیمم. با وجود هر روز باشگاه رفتن 100 گرم هم کم نشدم.
س عزیز ممنون از توصیه دوستانه ات:)

نظرات() 

روزانه

دوشنبه 4 تیر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

هفته پیش. هفته سنگین شروع شد اما دراخر از لحاظ کاری سبک شد. علتش هم این بود ستون hplc که کار میکردم کامل از کار افتاد و از اونجا که دومین ستون بود که باهاش کار میکردم تصمیم گرفتیم بیشتر وقت سر hplc نذارم و بانظر استاد و موبور قرار شد بجاش برم سر ادامه کار با دستگاه خیلی خیلی پیشرفته تر. البته علت از کار افتادن ستون هم برامون مهمه که بفهمیم و از طرفی دارویی که استفاده میکنم ناپایداره  که حدس میزنیم شاید در کل بخاطر ماتریکسی باشه که استفاده میکنم و بهتره بجای محلول رینگر سدیم کلراید بکار ببرم. خوب بحث را بیشتر تخصصی نمیکنم. فردا تا سه روز دوباره ازمایش سنگین روی خوک داریم. از همون ازمایشها که شیفت من حداقل 13-14ساعت در روز میشه و فقط شب برای خوابیدن میام. سه روز اینطوری هست. و هفته های بعد هم درحالی که حتی موبور هم برنامه مسافرت برای خودش ریخته من باید کار سنگین ازمایش را با دستگاه پیشرفته ادامه بدم و هرجور شده تا چندهفته اینده نتیجه به استادم بدم. قراره برای ازمایش فردا از fdaهم بازدید داشته باشیم و خود کله گنده fda با دوتا از کارمندهاش میان برای بازدید. البته جدیدا وقت تمدید پروژه هم رسیده و خیلی هم به استادم دارن سخت میگیرن که همین سختی بمراتب به ما هم منتقل میشه. اوضاع ازمایشگاه هم باوجود نادوست کمی بالا پایین داره دارم سعی میکنم بتونم اوضاع را برای ارامشم مدیریت کنم اما سخته چون دشمن قسم خورده ای در لباس دوست دارم. بدجور پشت سر میزنه.و بقول همسر من هم شخصیت فالوور دارم و کمی دارم بازیچه میشم. کمی فکر کردم چطور میتونم از شخصیت فالوریا پیرو بودن تاحدی راحت بشم (چون لیدر بودن را هم دوست ندارم) و دیدم با عدم تایید نظرات خیلی راحت میشه اولین قدمها را برداشت. راستی دعا کنید که این نادوست کار دستم نده. واقعا پشیمونم که پارسال باعث شدم پاش به ازمایشگاه ما باز بشه. بیخیال. فعلا

نظرات() 

روزانه

چهارشنبه 30 خرداد 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

سلام به دوستان، امروز دوشنبه و اول هفته هست و مطابق معمول مترو سواری تنها فرصت من برای نوشتن شده، دیروز هم با راستین باز رفتیم دوچرخه سواری و ٤٠ كیلومتر پا زدیم، خسته شده بودیم اما هردو معتقدیم خستگیش دلپذیره، ای كاش دوچرخه سواری خانمها تو سطح شهر قانونی و معمول و عرف میشد بنظرم خیلی میتونست به سلامتی روحی یا جسمی كمك كنه. هرچند ورزش پرهزینه ای برای ما درمیاد و احتمالا نتونیم هرهفته بریم، دیگه براتون بگم فكر كنم گفته بودم یكماهی هست نادوست هم به پروژه اضافه شده، خوب دختر باهوشی هست اما در به اشتراك گذاری نظرات و ایده های بقیه، یعنی نظر و حرف مثلا از من یا موبوره و نادوست میاد بهش رنگ و اب میده و بعنوان نظر خودش مطرح میكنه، یا كارهای عملی وقت گیر كه پایه انالیز دیتا هست را سراغش نمیاد و یكراست میره سراغ انالیز دیتا كه خودی نشون بده، چی بگم، بهرحال یك نفر ما باید اون كارها را انجام بده و نادوست هم كه بلد نیست و از یادگرفتن طفره میره این شده كه عملا بدوبدو از ان من شده و كارهای انالیز بزرگ برای موبور و نادوست هم این وسط وقت تلف میكنه. بهرحال تصمیم گرفتم وجودش را بعنوان یك حقیقت كاری قبول كنم و برنامه خودم را پیش برم، احتمالا دو سه هفته ای كار سنگین مانع این بشه سراغ انالیز برم اما تصمیم دارم اصولی از فرصت تابستون استفاده كنم و تو چیزهایی كه مد نظر دارم قوی بشم، از طرفی گفته بودم كه تو فكر كانادا هم افتادیم خوب راستین صددر صد موافق نیست و چون كامل دلش با این كار نیست صد در صد روش تمركز نمیكنه، هرچند تو تقسیمات كاری خانوادگی، اصولا این جور كارهای وكیل خوب بیدا كردن و تماس اولیه با منه و بقیه مدارك جور كردن و دنبال كردن با همسری، منم كه فعلا دربست دراختیار پروژه(وقتی مینویسم كار برای دوستان تازه وارد این سوال پیش میاد كه من سركار واقعی هستم)  
خلاصه براتون بگم اگه وكیل خوب میشناسید كه قیمتش هم مناسب و معقول باشه معرفی كنید، لطفا از كنپارس نگید كه هرچند سایت خوبی داره اما قدیمیها میدونند كه چطور یكسال از وقت و عمر و هزینه امون را ما سرمشاوره اشتباه این گروه دادیم و تازه پولمون را هم برنگردوندند. بیخیال، یادش می افتم هم اعصابم خورد میشه. دیگه اینكه برگردیم سر بحث پروژه، این هفته باز با fda میتینگ داریم و قراره ماحصل این یكسال بحث بشه و ببینیم قرارداد را برای یكسال دیگه تمدید میكنند یا نه. ته ذهنم میتونم اینده را ببینم كه اگه قرارداد تمدید بشه چطور نادوست میخواد با نظراتش تو fda خودنمایی كنه. خوب زبانش واقعا عالیه و این یك امتیاز خیلی خوب براش حساب میشه فقط قضیه اینه كه ادم صادقی نیست و اون وسط میتونه نظر من یا موبور را هم از طرف گروه بیان كنه و برای خودش امتیاز بخره، بیخیال، بیخیال اسمان، ول كن، سعی كن رو خودت و مهارتهات كار كنی، فقط قضیه اینه كه این ذیق وقت بهم اجازه نمیده رو ضعفهام كار كنم و فقط درگیر کارهای عملی بینهایت تكراری پروژه شدم، خوب اینهم شرح حال من، قطار هم رسید ایستگاه. خدا نگهدار همه ما، هستی دیگه نه ؟!

نظرات() 

دودورو دو دو

شنبه 26 خرداد 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

اول از همه تبریک. من فوتبالی نیستم اما خوب فکر کنم واضحه که عرقی به ایران و ایرانی جماعت دارم. اینجا تو نیویورک تو دوتا بار برنامه گذاشته بودن برای دیدن بازی فوتبال. از اونجا که من و راستین صبح کاری نداشتیم تصمیم گرفتیم که بریم و فوتبال را تو جمع ببینیم. بازی به وقت اینجا ساعت 11 بود راستین یک فوتبال دوست یک اتیشه هست. یعنی نصف دو اتیشه ها. اهان بار همون جایی هست که مشروب و گاهی غذا سرو میکنند. بعضی بارها هم کلی تلویزیون و اسکرین به در و دیوارشون اویزون کردن که دوستان و علاقمندان ورزش و این رخدادها را جذب کنند. بذار اینطور بگم بار مثل یک جور کافی شابه که دوستها برای گپ زدن یا مهمونی گرفتن میرن و تو این مورد فرض کنید تلویریون هم داشته باشه و حکومت هم از شادی کردن گروهی مردم نترسه.  فکر کنم تو اون باری که ما رفتیم 100 نفری اومده بودن. مسلما صندلی به اندازه همه نبود و اکثرا ایستاده بازی را تماشا کردن که البته اینجا، ایستادن یکجور فرهنگ و عادته و مثل ایران نیست که اول باید صندلی جور بشه. برای برد هم کلی جیغ و داد کردیم و بعد زدیم بیرون. البته میدونم که یکعده بچه ها جشن و سرور را ادامه دادند و یک مراسم پارتی بزن برقصی هم امشبه که ما نرفتیم. بعد بازی هم من و راستین مثل دوتا بچه خوب برگشتیم سر کارو زندگی. تو دانشگاه هم هرکی منرا با صورت رنگ شده دید براش کلی دودو رو دو دو ایران کردم. 

نظرات() 

خسته

جمعه 28 اردیبهشت 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

یکمی خسته ام. یک مدته کار سنگین دارم میکنم. بعد از اونطرف ستون دستگاه hplc که دارم باهاش انالیز میکنم کار نمیکنه. همون که اونسری گفتم یکی دیگه خرابکاری کرده. تا امروز من و موبور داشتیم روش کار میکردیم. فکر کردیم دیگه درست شده و من امروز موادم را داخل دستگاه گذاشتم اما الان میبینم دوباره کار نمیکنه. این وسط دارم یک ازمایش دیگه هم میکنم منتظرم اون یکی ازمایش تا یکساعت دیگه تموم بشه و فعلا یک مدت نیام ازمایشگاه. استادم که گذاشته رفته مسافرت  اونهم برای یکماه. همه بچه ها هم تو تعطیلات تابستونه هستند و تک و توک میان ازمایشگاه. فقط من و موبور داریم تو  ازمایشگاه کارمیکنیم. یک گروه تو واتز اپ برای اعضای ازمایشگاه داریم که پیامها را رد و بدل میکنیم. تو اون گروه بدون مخاطب قرار دادن ادم خرابکار یک پیغام برای نحوه استفاده گذاشتم. استادم معمولا پیامی تو گروه نمیگذاره. بلافاصله بعد پیام من دو  پاراگراف توضیح در مورد استفاده از hplc نوشته و من نوشته بودم لطفا بافر را هرروز تازه درست کنید بعد نوشته نه لازم نیست و فلان کار راکنید. راستش بشدت دلچرکین شدم. البته میدونم خیلی حساس شدم و مورد مهمی نیست. اما وقتی سنگین کار میکنی احتیاج داری که قدرت را بدونند. اگه مستقیم تشکر نمیکنند حداقل نشون بدن که متوجه هستن داری بیشتر از توان و زمانت وقت میذاری.یکجورهایی بهت اهمیت بدن. برای همین تصمیم گرفتم یک مدت خونه نشین بشم.( یاد قهر احمدی نزاد افتادم) میدونم بچه بازیه. قرار هم نیست قهرم رو کار کسی تاثیر بگذاره اما دیگه نمیخوام خودم را به اب و اتیش بزنم و میخوام یکم برای خودم و کارم کلاس بگذارم ،درضمن میخوام یکم هم استراحت کنم.  . مثلا نادوست با اینکه استخدام شده روزی یکساعت میاد ازمایشگاه موبایل بازی میکنه میره. بعد تو گروه واتز اپ خودش را فعال و مشغول یادگیری نشون میده. اونوقت من اینطور کار میکنم. میدونم اخرش هم چون بی سیاستم نبودم  ممکنه کمی سوال برانگیز بشه اما حداقل خودم انقدر احساس بدبخت بودن نمیکنم. به من چه بابا. ستون نو خریدن میام و ازمایشها را ادامه میدم.
بیخیال دوستان پیشاپیش ممنون از پیامها اما خوبم فقط یکم احتیاج به زمان دارم که مثل قبل بشم
راستی کسی از شما لاتاری قبول شده. با اینکه میدونم شانسش خیلی کمه اما نمیدونم چرا هرسال بازم امید میبندیم. 
سه چهار تا کامنت از پست قبل مونده هنوز جواب ندادم. چون حسم خوب نیست میذارم حسم که بهتر شد پیام محبتهاتون را میدم. 
روز و روزگارتون خوش 

نظرات() 

اوار

یکشنبه 23 اردیبهشت 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

پنجشنبه مثل همیشه با ذوق و اشتیاق ازمایشگاه رفتم، مثل همیشه با تموم وجود كاركردم، ازمایش روی خرگوش داشتیم، بازم یك روز طولانی، نا دوست هم كه از اول ماه به پروژه اضافه شده ، برای چند ساعت بود ورفت، جمعه تولد راستین بود، اما من ازمایش داشتم و باید میرفتم ازمایشگاه، باز هم مثل همیشه با انرژی و اشتیاق، ساعت اخر كار،نادوست اومد، استادم و موبور هم اضافه شدن. نزدیك ٢ سال هست که تو این ازمایشگاه كار میكنم . بدون منت روزی ٨-١٠ ساعت فقط برای اینکه پروژه خوب پیش بره كار كردم ، بااینحال استادم توجه مساوی به من و نادوستی كه یكهفته از حضورش میگذره نشون میده . با اینحال باز هم راضی بودم و خم به ابرو نیاوردم، حتی با اینكه دیدم اما حسش هم نكردم و به دل نگرفتم. عصر خسته اما بخاطر راستین رفتیم یك كافی شاپ و كیك سفارش دادیم و با یك شمع تولدش را جشن گرفتیم .خسته برگشتم خونه، خسته تر روز شنبه بیدار شدم، راستین بخاطر تولدش جمعه و شنبه راتعطیل كرده بود كه  این دو روز با هم بگذرونیم اما من روز شنبه را هم باید میرفتم ازمایشگاه، باید یك ازمایش را تموم میكردم، تموم روز با انرژی نشستم و این ماده را رو اون ماده اضافه كردم، ادا اصول یك هم ازمایشگاهی را تحمل كردم، از خرابكاری اون یكی هم ازمایشگاهی گذشتم، خرابكاریش بشدت ازمایش من را بهم ریخت،قرار بود فقط 3-4 ساعت ازمایشم طول بکشه اما تا ساعت ٦ ازمایشگاه بودم، بدون ناهار ، تموم روز فقط دو لیوان قهوه خورده بودم، رو ترش كنی ها و بداخلاقیهای موبور كه نتیجه ازمایش از من میخواست را تحمل كردم، تو كتش نمیرفت كه كس دیگه ای خوابكاری كرده، كمك میكرد خرابكاریش را جمع و جور كنیم اما چون ازمایش من بود همه غرها و بد عنقیهاش را هم سمت من میفرستاد، دوسه بار تو روزبه راستین  زنگ زدم و ساعت رفتن به خونه را عقب انداختم، ساعت ٦تا حدودی ازمایش جمع شد و خسته و گشنه و استرس کشیده  و غر شنیده راهی خونه شدم، بعد تو راه اوار شدم. به این فكر كردم كه این همه بدو بدو و كار سخت برای كی؟ برای چی؟ چند برابر حقوقم كار میكنم فقط برای اینكه پروژه خوب پیش بره، اما برای چی؟ برای کی؟  اینهمه احساس مسئولیت، اینهمه خركاری، اینهمه استرس ، اینهمه اداو اصولهای مختلف را تحمل كردن، گذشتن از روز تولد همسر، گذشتن از روز تعطیل، خیلی خیلی بیشتر از ساعت کاری ازمایش کردن و مایه کذاشتن. بعد اخرش چی؟؟ واقعا كسی قدر میدونه ؟  حالا فرضا موبور خركار، اما مطمینا بعدا یکهو ده پله را یکی میکنه و  موقعیت  كاری خوب پیدا میكنه اما من اینترنشنال با نادوست زبان باز كه از كار درمیره واونقدر زرنگه که كسی نمیفهمه موقعیت یكسان پیدا میكنیم، كارها را من میكنم و اون تماشاگره اما شاید حتی بخاطر زبان خوب و سر و زبان خوبی كه داره موقعیت بهتری از من پیدا كنه،اصلا این را هم بیخیال. اینجا بعد ٤ سال،دور از پدر و مادر، گذشتن از خیلی چیزها، برای چی؟؟؟ اره تو راه اوار شدم، تو راه برگشت به خونه وقتی خسته و گشنه و استرس كشیده و حرف شنیده برمیگشتم پیش خودم میگفتم اینهمه كار،واقعا كسی میبینه؟ كسی میفهمه؟ کسی قدر میدونه؟ جواب و نتیجه و پاداشی داره؟  اینهمه از دست دادن ها؟ برای چی؟؟ چرا؟؟ چرا زندگی برای بعضی ادمها انقدر سختتر از بقیه هست، خسته ام، خسته از این زندگی كه از اول تا اخرش دویدم و چشم به اینده داشتم و به هیچی نرسیدیم


نظرات() 

روزانه

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 


سلام سلام بلاخره از امروز اینجا هم گرم شد، دوسه هفته ای بود كه پالتو تبدیل شده بود به كت كه امروز یكهو دما اومد روی ٣٠ درجه و لباسها تبدیل شد به تیشرت و شورت  و پیراهن تابستونه، بنده خدا ما زنهای ایرانی كه تو ایران حتی تو دمای بالای ٣٠ باید یك مانتو و روسری هم بپوشیم، انصافا چطوری میتونیم تحمل كنیم.البته  برای دانشگاه اینجا هم  بهتره که ادم یکمی رسمی تر باشه. حتی شنیدم  بچه های خود رشته  داروسازی حق پوشیدن شلوار لی و کفش کتونی هم ندارند. بگذریم  ، خب همونطور كه میبینید كارم دوباره سنگین شده و من غیر وقتهایی كه تو مترو هستم وقت نمیكنم بنویسم البته با دستگاهی که کار میکنم  یك دانشجوی دیگه هم برای تز فوق لیسانسش استفاده میكنه كه داره فشار میاره كه دوهفته دیگه دستگاه در اختیارش باشه، اما قضیه اینه كه كار من برای fda و خود استادمه و ددلاین داره، حالا میخوام واگذار كنم به خود استادم تا اون تصمیم بگیره، و البته چون با انصافه حدس میزنم یكی دوهفته كار عملی نداشته باشم و دستگاه را در اختیار اون یكی دانشجو بذارم، از اوضاع و احوال خودمون هم بگم كه من خوبم، تو ارائه پروژه استادم از موضوع تزم خوشش اومد البته گفت ممكنه خیلی به چالش بخورم، راستین هم حالش خوبه، اما خب هم اون و هم من ناراحت وضعیت كاریش هستیم، بقول خودش ادم ٤٢ سالش باشه و هنوز وضعیت كاریش مشخص نباشه، درسته هنوز كلاس میره اما چون اجازه كار نداره اینكه بتونه با پروانه این كلاسها یك كافرما را متقاعد كنه كه وكیل بگیره و زمان و وقت و پول بذاره و درخواست تغییر  ویزا برای راستین بده خیلی سخته، درحالی كه این كارفرما راحت میتونه كسی را كه اجازه كار داشته باشه استخدام كنه، یكجورهاای از این كارهاست كه اگه بشه واقعا بخت و اقبالمون بلند بوده، البته من امیدوارم اول راستین بتونه كار داوطلبانه پیدا كنه و بعد كارفرما با دیدن كار و تواناییش متقاعد بشه كه این هزینه زمانی و مالی ارزشش را داره، چه میدونم، اینها همه لبست ارزوهای منه، كه انشالله امسال به واقعیت تبدیل بشه.
راستی بچه ها از اوضاع و احوال ایران چه خیر؟؟ قبلا هم گفتم وقتی ادم یك مدت دور باشه بسختی میتونه واقعیتها را تو ایران درك كنه، مثلا الان همه چیز تا رای نهایی ترامپ وحشتناك بنظر میرسه، بالا رفتن قیمت دلار و بازی كشورها برای ایجاد فشاراقتصادی و سیاسی روی مردم، جدا ادم میترسه كه سرنوشت این كشور به كجا میرسه، فقط ارزو میكنم به جنگ نرسه و ای كاش مسئولین هم سرعقل بیان و بجای شعارهای ایدئولوژیك رو واقعیت و نیاز دنیای امروزی تصمیم بگیرن، خوب من رسیدم، فعلا
درضمن سه تا کامنت از پست قبل مونده خوندم اما هنوز نشده جواب بدم. اونرا هم اخر هفته جواب میدن. بای

نظرات() 

روزانه

جمعه 7 اردیبهشت 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

خیلی وقته ننوشتم، اما قضیه اینه كه زندگی به روال همیشگی ادامه دارد، سه هفته ای هست كه دستگاهی كه من باهاش كار میكنم (hplc)یك قطعه اش باید عوض میشد و خوش شانسی یا بد شانسی كارخونه قطعه اشتباه فرستاد و دوباره باید بفرستن، نتیجه این شده كارم سبكتر شده و دارم كارهای عقب مونده ام را انجام میدم، خصوصا اخر ترمه و پروژه رو پروژه داره میاد، حالا پروژه چیه؟؟ اینكه استاد ازتون میخواد بر اساس درسهایی كه داده یك موضوع انتخاب كنید و روش تحقیق كنید و تو كلاس ارائه كنید، یا مثلا برای یكی دیگه از درسها باید با نرم افزار مربوطه شبیه سازی كار یك دارو تو بدن را اجرا كنیم، در كل خوبه و به پروسه یادگیریمون خیلی كمك میكنه، حالا برای یكی از این درسها كه از اتفاق استادراهنمام درس را ارائه میده میخوام مبحثی را كه برای پایان نامه ام انتخاب كردم ارائه بدم، البته منظور نتیجه نیست چون اون كاركلی كار عملی داره و حداقل یكسال فقط كار عملیش طول میكشه، بلكه راه و مسیری كه برای رسیدن به نتیجه لازمه را میخوام پرزنت كنم، بعد از اونطرف من تا حالا فقط به عنوان فكر كرده بودم حالا باید تا دوشنبه كه وقت ارائه هست كلی ریسرچ انجام بدم و به اصطلاح از حالت خام عنوان به یك مسیر درست و خوب برای پایان نامه ام از لحاظ تئوری برسم، یك جورهایی برای اینكه شروع پایان نامه ام كلید بخوره خوبه و یك تیر و دو نشون میشه اما قضیه اینه كه زمان خیلی كمی برای این پروژه دارم، دیگه براتون بگم كه هوا هم داره گرم میشه و از پالتو پوشی هفته پیش به ژاكت یا كت تو این هفته رسیدیم. سعی كردیم این مدت اخر هفته ها با راستین  بزنیم بیرون و از هوا لذت ببریم، 
سلام به دوستهای گلم، خوبید؟؟
هنوز فرصت نكردم مطلبی را كه چند روز پیش براتون نوشتم پست كنم كه كه دست به كار دومی شدم، البته بازم تو مترو و تو موبایل كه بعدا میفرستم تو لپ تاپ و میگذارم تو وبلاگ، اخه این میهن بلاگ نسخه موبایلی برای پست مطلب نداره، خوب قطعه دستگاه هم رسید و از دیروز كارم دوباره سنگین شد، همین دیروز تا ساعت ١٠ شب ازمایشگاه بودم، خبرها هم اینكه نادوست رسما جز پروژه شد، اون یكی دوست ایرانی هم كه جدیدا عضوازمایشگاه ما شده بود، با اینكه ازمایش و پروژه نداره هر روز دفتر و دستكش را برمیداره و با یك ایرانی دیگه كه یكم شخصیت مامانها را داره و داره داروسازی میخونه میاد میشینه تو ازمایشگاه ما درس میخونه، خلاصه طوری شده كه رسما زبان رسمی ازمایشگاهمون فارسی شده. خوب واقعیت اینه كه یكم بیش از حد شده،چطور بگم برای من كه مجبورم لای دست و پای عده ای كه نشستن به خندیدن و حرف زدن كار كنم و ازمایش كنم و درعین حال تمركز كنم كه ازمایش با دقت انجام بشه این فضا اذیت كننده هست، خصوصا كه نه از نادوست خوشم میاد نه از اون شخصیت دختر ایرانی كه خیلی حرف میزنه و مدل خاله خانباجی حرفهای صد من یكغاز را تکرار میکنه. خلاصه این محیط باعث شده كه اسمان خنده رو و بشاش تبدیل بشه به اسمان استرسی و عصبی كه البته مسلما از همین امروز خودش را كنترل میكنه و نمیگذاره محیط روش اثر بگذاره، چون حتی خودش هم شخصیت اسمان عصبی و غرغرو و استرسی را دوست نداره پس وای به حال بقیه، خوب بچه ها من رسیدم ایستگاه، سعی میكنم امروز مطالب را پست كنم، فعلا

نظرات() 

روزانه

شنبه 11 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

سلام به دوستهای خودم. خوبید؟ احوالتون؟ خوب سه روزه بنده خونه تشریف دارم. یکی از دستگاههامون که این چندوقته من باهاش کار می کردم خراب شده و چون بررسی بقیه ازمایشها هم یک جورهایی به این دستگاه ربط داره تصمیم گرفتم تا اومدن قطعه که هفته دیگه هست دانشگاه و ازمایشگاه را تعطیل کنم و بمونم خونه. البته شاید بهتر بود که جلو چشم استادم باشم اما فعلا خودم و استراحت کردنم تو درجه اول اهمیت برام قرار داره. بخصوص که ده روزیه تو اوج بدو بدو و کار سختم متوجه شدم استادم نادوست را هم به پروژه اضافه کرده. یعنی قراره من باشم و موبور و نادوست. البته استادم چیزی از مشکل من و نادوست نمیدونه. شاید هم از اونجایی که خودم به استادم معرفیش کردم احتمالا فکر میکنه رابطه امون هم خیلی خوبه اما موبور درجریانه و حتی یک نفر دیگه را که تجربه کار تو ازمایشگاه را داره بهش پیشنهاد داده  اما استادجان  به خاطر زبان خوب نادوست اون را انتخاب کرده. حالا چرا؟ چون از ماه دیگه ازمایشهامون روی ادم شروع میشه و نادوست فعلا با مسئولیت جمع اوری مدارک و مشاوره با داوطلبین ازمایش قراره شروع کنه. البته کسی که اسمش وارد پروژه میشه دیگه موندگار میشه. چون همین کاغذبازیها کلی کار داره و زمان میبره و اگرچه از لحاظ تعداد بپای ایران میرسه اما هرکدومشون کاملا تعریف شده هست و جمله به جمله اش رو قانون و اصول نوشته میشه. خوشبختانه همه کاغذبازیها بعهده استادمه و گهگاهی موبور هم کمکش میکنه اما فکر کنم یواش یواش نادوست کمی از این کار را بعهده بگیره. 
دیگه براتون بگم. مصاحبه هم رد شدم. البته طرف بعد عذرخواهی گفته بود کلا بخش نیروی انسانیشون استخدام را کنسل کرده. امیدوارم طرف راست گفته باشه و یکجور عدرخواهی مودبانه نبوده باشه.
دیگه اینکه فعلا چندتا کلاسهای راستین هم کنسل شده و موعدش به پاییز سال دیگه موکول شده. خلاصه کمی ضدحال بود بخصوص که من امسال خیلی امیدوار بودم طلسم کار راستین شکسته بشه و اونهم تو مسیر خودش بیافته. بهرحال بعضی چیزها هست که دست من نیست و باید منتظر زمان و عملکرد نفر دوم زندگیم بمونم.
دیگه اینکه با یک وکیل تماس گرفتیم در مورد ایران  رفتن  راستین. میگفت تقریبا اکثر ویزاهای توریستی ریجکت شده. طرف توصیه کرد کمی منتظر بمونیم تا وقت ویزاهای دانشجویی برسه و ببینیم اوضاع ویزاهای دانشجویی از چه قراره. 
با وجود همه این اخبار من حالم خیلی خوبه و حسابی از عید و تعطیلاتم لذت بردم. برای پس فردا هم میریم سیزده بدر. یکی از پارکهایی که هرسال ایرانیهای نیویورک جمع میشن.  بعد هم دوباره از دوشنبه کار و زندگی. براش اماده ام. یعنی دارم اماده میشم. قصد داشتم الان کمی درس بخونم اما تصمیم گرفتم استراحتم را کامل کنم و بجاش یک فیلم بگذارم و تماشا کنم. 
احوال همگیتون سبز. سبز سبز.

نظرات() 

هورمون ؟

یکشنبه 5 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

سامبولی بلیکم
اوضاع و احوال ایرانیهای داخل و خارج؟ 
شنبه هست و برخلاف میل قلبیم برای یک ازمایش 10 ساعته مجبور شدم بیام دانشگاه. از ساعت 9 اینجام و تاساعت 8 شب هم کارم طول میکشه. چرا؟ چون مجبورم ازمایشی که دوشنبه هفته پیش انجام دادم را تکرار کنم. باز چرا؟ چون اونروز وقتی که ازمایش تموم شد. متوجه شدم فلان ماشین که برای گرم کردن محیط هست( ثابت نگه داشتن دما توی محدوده دمای بدن) تموم مدت خاموش بوده و نتایج ارزشی نداره و از اونجا که همه چیز رو برنامه هست برای جبران اون امروز مجبور شدم بیام همون ازمایش را تکرار کنم. 
خوب به زور اومدن دانشگاه هم نتیجه اش این بوده که برنامه داشتم برای امتحان سه شنبه درس بخونم که تا الان که ساعت 4 عصر هست هنوز نخوندم. اصلا از دیروز یک جوریم. غرغرو وعصبی و افسرده. خوشبختانه روز عید خوبی داشتم و کارها هم با اینکه سنگینه رو روال داره پیش میره و مشکل خاصی ندارم.شاید حتی اگه تمرکز و انرژی بالایی داشته باشم بتونم در حد احسن از وقتم استفاده کنم اما قضیه اینه که کم انرژیم. میدونید دارم به چی فکر میکنم؟ تغییرات هورمونی. خوب این تغییرات هورمون روی خلق و خو در بعضی خانمها و بمیزان خیلی خفیف تردر بقیه خانمها و بعضا حتی اقایون وجود داره. من همیشه خیلی خوش و خرم و خوشحال بودم که من از این ادا و اصولها ندارم و اگه فلان هورمون و بهمان هوورمون تو بدنم فیزیولوزیکی بالا پایین میرن. من از لحاظ رفتاری و حسی حتی متوجه اشون هم نمیشم. اما امروز بعد از اینکه یکهو از دیروز بدون دلیل خاصی بینهایت افسرده و بی انرژی شدم به این تغییر شک کردم. دارم فکر میکنم چندماه گذشته دوره های طولانی مدت و کوتاه مدتی بوده که با دلیل و بی دلیل بشدت بداخلاق و افسرده شدم اما دقت نکردم ببینم که الگوی خاصی با توجه به تغییرات هورمونی ام داره؟ اینکه من قبلا این طور نبودم دلیل نمیشه بگم پس هیچوقت این مشکل سراغم نمیاد. شاید هم یکجور افسردگی هست که بمیل خودش میاد و میره.خلاصه هرچی هست از سطح سواد من بالاتره و نمیتونم دلیلش را پیدا کنم. جز یادداشت کردن روزهای بداخلاقی و  پیدا کردن ارتباطش با بدنم. خب اگه اینطور باشه مثل اینکه باید نگران یک قضیه دیگه هم باشم. چون تغییر خلق و خوم خیلی شدیده و میل شدیدی به پاچه گیری و تنها بودن دارم. از نشونه هاش هم این که رفتم یک لیوان بزرگ قهوه خریدم و میخورم و  تو راهروهای تاریک و روشن دانشگاه با پاهایی که رو زمین کشیده میشه راه میرم. خلاصه من و ماموران حراست دانشگاه که تو همه سوراخ سمبه ها سرک میکشن رهروهای شنبه ایم. تک و توک یک چندتا دانشجوی خوش هم تو ازمایشگاهها ولو هستن. اما خوشبختانه غیر من کسی تو ازمایشگاهمون نیست. یک ساعتی هم رفتم جلوی پنجره و دستهام را پشت شیشه چسبوندم  و به برجهای منهتن که از دور سرهاشون پیداست و دیگه به منظره اشون عادت کردم خیره شدم. ادمهای توی مترو. برجهای بلند منهتن. اهنگهای بلند و  شاد تو کافه ها و ادمهای خوشتیپی که با سگهاشون تو خیابون راه میرن برام به منظره عادی تبدیل شده. فقط هنور بوی ایستگاهها و دیدن بی خانمانها عادی نشده. اره اسمانیم که دلش میخواد بره و تو دنیای خودش روزها و روزها گم بشه اما مجبوره به زور یک لیوان بزرگ قهوه صفحه را ببنده و خودش را به اجباربکشونه تو دنیای واقعیت و برای امتحان میان ترم سه شنبه درس بخونه و تو ازمایشگاه روزش را بگذرونه.
بجای من از روزهای بهار و تعطیلات حسابی لذت ببرید  

نظرات() 

امید

چهارشنبه 1 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، زیباترین لحظات زندگی، 

نزدیکه عیده و من پاک هواییم. شنبه هست و روز تعطیل. اول قرار بود برم ازمایشگاه کار کنم اما تصمیم گرفتم خونه بمونم و درس بخونم. وسط درس تو شبکه های اجتماعی هم دارم سرک میکشم. یادم میافته همیشه این موقع سال یکم بیشتر در مورد مسیری که دارم میرم فکر میکنم و تحلیلش میکنم یا توی رویا فرو میرم. امسال اونقدر سرگرم کارم که حتی فرصت خیالپردازی و رویا بینی ندارم. وسط درس و فکر، عکس نارفیق را میبینم لب دریا. یک جای گرم. حتما برای تعطیلات بهاره رفته مسافرت یک ایالت دیگه. بعد به این فکر میکنم کسانی که این عکس را میبینند چی فکر میکنند. دختری خوشگل و خوش هیکل لب دریا. از همون عکسهایی که اکثر ادمها تعطیلاتشون را اونجور تصور میکنند.( کاری به اخلاق نارفیق ندارم منظورم تحلیل عکسهایی هست که هرروزه بیشتر ما تو شبکه های اجتماعی میبینیم). بعد فکر میکنم این عکس که نمایش خوشبختی یک دختر مجرد هست چقدر با زندگی واقعیش همخونی داره. مسلما من ابعاد زیادی از زندگیش را نمیدونم و نمیتونم در مورد خوشبخت بودن و شاد بودن واقعی این نا دوست نظر بدم اما در مورد خودم میتونم نظر بدم. عکسهایی که من تو شبکه های اجتماعی از خودم میگذارم چقدر از زندگی من را نشون میده.؟ دختری خندان در کنار همسرش تو مراسم و جاهای دیدنی . چیزی که میدونم اینه که اون شادی و لبخند واقعی هست. اما یک چیز را شک دارم ایا تو جایگاهی که انتظار داشتم ایستادم؟ ایا به خواسته هام رسیدم؟ ایا این نوع کار و زندگی همونی هست که میخواستم؟
 تا یک حدی اره و تا یک حدی نه. چیزهای زیادی هست که باید تغییر کنه. اینکه من وقت برای خودم، همسرم ،سایر علایقم، ورزش، فیلم و تلویزیون دیدن ندارم خوب نیست. اینکه بخاطر عدم ثبات وضعیتمون تو این کشور جدید همش در انتظاریم خوب نیست. اینکه عید را اونطور که دوست داریم نمیتونیم با خانواده بگذرونیم خوب نیست. اینکه هنوز وضعیت کاری، زندگی و یا اینکه ایا میتونیم بقیه زندگیمون را تواین کشور ادامه بدیم و ایا به اینجا تعلق خواهیم داشت یا نه خوب نیست. اینکه همش به خانواده هامون قول دیدار تو یک اینده نامعلوم را میدیم خوب نیست.
پس چه چیزهایی خوبه؟ خنده هامون بیشتر و واقعی تره. ایران میخندیدم اما دلم هم گریون بود اینجا دل و لب میتونه همزمان بخنده. و امید. امید یه یک اینده قشنگ. اینده ای که میتونه همین بغل باشه.
اما مگه نه اینکه چهار پنج سال پیش هم همین امیدها وجود داشت؟ این امید با اون امید چه تفاوتی داره؟
نمیدونم. باشه بقیه اش را بعدا مینویسم.
امروز یکشنبه هست. فرصت نشد بیشتر در مورد لیست امیدها فکر کنم. صبح به درس و کمی خرید عید گذشت. یک ماهی کوچولوی قرمز. قصد داشتیم برای گلدون پشت پنجره بنفشه بخریم که گیرمون نیومد. یعنی دور و بر خونه نیست . همسر هم الان دست به کار درست کردن سمنو شده. سال اول که اینجا بودیم میخواستیم درست کنیم که خراب شد. پارسال همسر رفت تا اون کله شهر از یک سوپر ایرانی سمنو خرید بعد که اورد معلوم شد حتی قابل مزه کردن هم نیست. فکر کنم فقط جنبه نمایشی سفره را داشت. امسال هم متخصصین امر میگن زیادی سبز شده. خلاصه فکر کنم وعده دیدار ما و سمنوی عمه لیلا پز همون ایران بشه. من برم کمی درس بخونم بعد برمیگردم.
چهارشنبه: به به عید شما مبارک.صد سال به از این سالها. خوش گذشته؟ تحویل سال خوبی داشتید. روز اول عید چطور بود؟ من هم بگم دیروز و امروز را تعطیل کردم و خونه نشستم و پاک از فضای عید در کنار همسر لذت بردم. تحویل سال را هم تصویری درکنار خانواده ام بودم. بعد هم تلفن به بزرگهای فامیل. بعد هم دوستهامون اومدن خونه ما و شام دورهمی. سبزی پلو ماهی ظهر که نگو عالی. سمنو عالی تر. بنفشه و گل و سنبل و سبزه و ماهی هم همه سرجاشون،خوشگل و موشگل و ترگل و ورگل.
اهان امروز هم اولین مصاحبه رسمی انگلیسی ام را داشتم. دوتا کارخونه برای اینترنشیب درخواست دادم که یکیش دعوت به مصاحبه کرد. قبلا توضیح دادم که ظاهرا گرفتن اینترنشیپ بدون رابطه و معرف از خود پیدا کردن کار اصلی سخت تره. خوووووب. فکر کنممصاحبه را خوب ندادم. یعنی دو سه مورد بود که براشون مهم بود و من تجربه اش را نداشتم. تازه گفتم قصد دارم رفت و اومد کنم. تاحالا اینترویو نداشتم که حدس بزنم جوابشون چیه. اما فکر میکنم مورد ایده الی براشون نبودم. اما مهمتر از اون تجربه اش بود که خیلی برام باارزشه. حالا میدونم تو چه چیزهایی باید بیشتر کار کنم و خودم را قوی کنم. حیف شد مورد خوبی بود. اما از یکطرف باید تابستون هم از پروژه چشم میپوشیدم که همین هم برام چالش حساب میشد و میترسیدم با پیدا کردن جایگزین برای من نتونم بعد از اینترنشیپ راحت به کار برگردم. خلاصه گذاشتم به حساب سرنوشت. بشه خوشحال میرم نشه هم خوشحال نمیرم. 
خوب الان هم شب شده و منتظرم راستین بیاد خونه و اخرین ساعتهای امروز که روز اول عیده را باهاش بگذرونم.
نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز
 

نظرات() 

کار و کار و کار

جمعه 25 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، غرانه، 


یك ماهی هست كارم خیلی سنگین تر شده و قراره حداقل یكماه دیگه هم به همین سنگینی باشه، روزها ساعت٩:٣٠-١٠ میرسم ازمایشگاه و تا ساعت ٩-١٠ شب تو ازمایشگاهم و شبها ساعت ١٠-١١ میرسم خونه كه اونقدر خسته ام مستقیم میرم تو تخت، نیم ساعتی موبایل چك میكنم و بعد از خستگی بیهوش میشم، اونقدر كارم سنگینه كه واقعا بعضی عصرها میخوام بشینم برای خودم گریه كنم اما حتی وقت دل سوزوندن برای خودم هم ندارم، جالبه بدونید كه امروز اخرین روز تعطیلات بهاره هست، اما تنها چیزی كه من از این یك هفته تعطیلی فهمیدم اینه كه اکثر دانشجوها نمیان دانشگاه و كلاسها تعطیله اما در كل به حال من فرقی نداره، درس خوندن و بقیه كارهای ضروری كه اصلا هیچی، یعنی هركاری میكنم هفته ای دوسه ساعت  درس بخونم نمیرسم، بذارید یك مثال بزنم كه وقتی میگم كارم سنگینه بهتر متوجه بشید، فرض كنید قراره یكروز برای خانواده اش با سبزی تازه بپزید، خوب باید صبح برید بیرون سبزی بخرید بیایید تمیز كنید بشورید بپزید بعد پذیرایی كنید بعد هم ظرفها را بشورید، اینكار میتونه راحت ١٠-١٢ ساعت از روز شما را بگیره و از صبح مشغول كار باشید حالا فرض كنید شب مهمون دارید و قراره اش با سبزی تازه و دو نوع غذای دیگه بپزید و خونه را هم مرتب كنید، خوب این كار هم ١٠-١٢ ساعت از وقتتون را میگیره اما تقریبا باید بحال دو كار كنید و همزمان دوسه كار را با هم انجام بدید و از این كار بپرید سر اون كار، خوب حالا فكر كنید هرروز همین بساط اش و دوجور غذا و تمیزكاری را برای یكماه مداوم هرروز داشته باشید و قرار باشه حداقل یكماه دیگه هم ادامه داشته باشه و بعد به روال فقط اش با سبزی تازه هرروز برگرده بعله اینجاست كه وسط كار ادم میبره و از شدت خستگی و كار دلش میخواد داد بزنه بگه بسه. خوب میتونید این را هم جز حسنهای مهاجرت درنظر بگیرید، اصلا بگذارید بصورت كلی كار اینجا را با ایران مقایسه كنم، تو ایران بودم همیشه میشنیدم خارج از ایران كار خیلی سنگینه، تو ایران هم من ٨ ساعت كار میكردم و البته یك دوره ای ١١ ساعت هم میشد، بذارید با مثال غذا ادامه بدم، كار ایران را مثل  املت  درست كردن برای شام درنظر بگیرید،  خوب میرید اشپزخونه و همه كارها از درست كردن و  خوردن تا تمیز كردن ظرف انجام میدید حالا كار تو اینجا را مثل خورشت درست كردن برای شام و برای مهمون درنظر بگیرید همون ساعت كاری اما حجم كاربیشتر بعلاوه دقت و كیفیت بهتر، خوب البته اخرشب هم خودتون میتونید ازدستپخت خودتون لذت ببرید اما در كل حجم كاربرای همون مقدارساعت خیلی بیشتره، حالا چرا؟ چون شرح وظایف اینجا خیلی گسترده تر و بیشتره، شاید چون استانداردها اینجا بیشتره. بهمون نسبت هركسی باید مطابق یكسری اصول تعریف شده كارانجام بده، بعد اینجا زمان هم خیلی براشون مهمه و برای هركاری ددلاین یا جدول زمانی تعریف میشه اینطوری هست كه نمیشه كاری را عقب انداخت بلكه بایدتو زمان مقررهمه اون كارها و وظایف را با بالاترین كیفیت و استاندارد انجام بدی، خوب متروبه ایستگاهی که باید پیاده بشم رسید من برم تا یك روز كاری سنگین دیگه را تو ازمایشگاه شروع كنم.
دوست جونیها همه کامنتهاتون را خوندم فرصت نکردم جواب بدم. فعلا این پست را هم بخونید تا همه کامنتها را با هم جواب بدم.

نظرات() 

این روزها

شنبه 12 اسفند 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا( سال چهارم)، 

شنبه هست و روز تعطیل. از هفته پیش تصمیم گرفتم حالا که اونقدر برنامم سنگینه  که عملا تو طول هفته از صبح تا شب دارم میدوم اخر هفته ها فقط استراحت کنم و خودم را با فکر کارهای عقب افتاده ام اذیت نکنم .این حداقل لطفی هست که میتونم به خودم بکنم چون اونقدر از لحاظ جسمی و ذهنی خسته میشم که اگه اخرهفته ها استراحت نکنم جدی کم میارم. تو طول هفته هم از صبح که پام را میذارم تو ازمایشگاه فقط کارهای عملی پروژه را دارم انجام میدم. نه وقت میکنم مقاله ای بخونم و نه حتی درسهای ترمم را بخونم و اراونطرف سر وکله امتحانهای میان ترم داره پیدا میشه. دیگه باید این چندوقته موضوع برای پایان نامه ام پیدا کنم و کارهای عملی اون را هم شروع کنم که اصلا نشده حتی هفته ای یکساعت براش وقت بذارم. موبور که موضوع اش را پیدا کرده و حتی مواد پروژه اش را هم سفارش داده و بزودی کار عملی اش را شروع میکنه اما من حتی موضوع هم ندارم. از کمبود وقتم این را هم اضافه کنم که چند وقته فرصت نمیکنم حتی با خانواده ام حرف بزنم. یک زنگ میزنم که فقط ببینند هستم و میگم کار دارم و اخرهفته زنگ میزنم.کلا تا چشم بهم میزنم میبینم دوشنبه است و بعد هم جمعه و هفته ها بسرعت برق و باد داره عین هم میگذره. 
 اما خوشبختانه این وسط  حال و هوای عید داره بدادم میرسه. چندوقت پیش که رفته بودم خرید خوارو بار دیدم فروشگاه گل بیدمشک اورده و دوسه روز پیش هم سنبل. من هم خداخواسته هردوش را خریدم. به همسر هم سفارش بنفشه برای توی گلدون پشت پنجره دادم. ماهی هم که رو شاخشه منبعش هم نزدیک و در دسترس ،تو همین محله چینیها یک اکواریوم فروشی هست. اوخ خوب شد یادم افتاد امروز عدس بذارم و سبزه سبز کنم. خلاصه هرکی منرا نشناسه فکر میکنه الان با یک خانم کدبانو طرفه. اتفاقا چندوقت پیش یکی از بچه ها میگفت اسمان تو چرا همش داری ساندویچ میخوری. گفتم ای بابا کجا وقت اشپزی دارم. هرچند انصافا نه اشپزی بلدم نه بقیه هنرهای کدبانو گری و خدا خیر به راستین بده که اخر هفته ها بداد شکممون میرسه و یک غذای خونگی دستمون میده. بعد بحث این شد که برعکس این دوست همش تو اشپزخونه هست و داره غذا میپزه و تاحدی هنرمنده. البته من اتاق این دوست را دیدم و میدونم خیلی نامرتبه. اقا خانم اصلا میخوام نتیجه گیری کنم که ادم یک کنسرو را تو خونه تمیز و با خنده و شوخی بخوره بهتر از پلو خورشت تو خونه ای نیست که نشه توش راه رفت؟ ایا با من موافقید؟ مطمئنم حداقل یک درصدی از شماها با من موافقید:)))
اخ اخ هوا داره گرم میشه و سر و کله این ماشین بستنی فروشها داره پیدا میشه. جلو خونه ما هم یک زمین بازی بچه هست و جدا از سر و صدای بچه ها این ماشینها هم پارک میکنند و اهنگ مخصوص خودشون را میذارن. برای اینکه تصور کنید یک ماشین شهرداری را درنظر بگیرید که از صبح تا اخر شب جلو خونتون پارک کنه و صدای اهنگش را قطع نکنه. 
وووووو امشب داریم میریم کنسرت گوگوش. این زسما اولین کنسرت خواننده ایرانی هست که داریم میریم. هفته دیگه هم کنسرت اقای اندی. البته کنسرت اندی با شام هست و مفصل که تخفیف دانشجویی خوبی داشت. کلا فکر میکنم این کنسرت ایرانی رفتن بمناسبت عید را به یک سنت تبدیل کنیم که مواقع عید تو جمع ایرانیها باشیم و خیلی احساس دوری و غربت نکنیم. هرچند اخرش ادم مامان و باباش را برای عیدمیخواد :((
خوب این پست را ببندم اما قبل عید حتما برمیگردم و یک پست عیدانه میذارم. 
فعلا دوستان

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :