تبلیغات
my white house - مطالب خودشناسی
my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

چطوری گل گلی كنیم

دوشنبه 19 فروردین 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، 

سلام دوستان، خوبید؟ همه چی روبراهه. خوب گاهی اوقات كه من تصمیم به تغییری میگیرم برای اینكه بهتر بتونم عملیش كنم برای خودم مینویسمش. امروز احساس كردم وقتشه كه یك تغییری تو خودم بدم بعد گفتم میتونم اونرا اینجا بنویسم اینطوری شما منرا فقط پایین سیكل روحی یا بالای سیكل نمیبینید و میدونید كه یك مرحله جابجایی هم این بین وجود داره. خوب من با وجود اتفاقات خوب ، الان تو مرحله پایین یا قسمت افسرده نمودار زندگیم هستم. یكی دوتا علت شخصی داره كه نمیتونم اینجا بنویسم اما كار زیاد و شكستهای متعدد تو ازمایش باعث خستگی روحی و جسمی شدید شده. و اما برای تغییر من چیكار میكنم، اول از همه میشینم و با خودم دقیق علتهای حس بد را روشن میكنم. این مرحله مهمیه و میتونه شامل رسیدن به عمقی ترین احساسات یا در حد كشف ریشه ها باشه. این سری من نمیخوام خیلی عمقی راجع بهش فكر كنم اما تا حد زیادی علتهاش را پیدا كردم دوم باید عواقب ادامه دار بودن این روحیه را پیش بینی كرد. یعنی خستگی باعث از دست رفتن تمركز و خطا تو ازمایش میشه، تورا به یك ادم خسته و قابل ترحم تبدیل میكنه دقیقا عین یك مورچه كارگر. دوستهات ازت فاصله میگیرن، زندگیت بشدت كسالت بار میشه، رو همسرت یا خانواده ات تاثیر میذاری و دست اخر بخشی از زندگیت را به غم و بیحوصلگی از دست میدی. خوب مرحله بعدی چیه؟؟ فكر كردن در مورد كارها و تغییرات خیلی كوچیكی كه دست اخر میتونه باعث تغییر روحیه بشه. مثل چی؟؟ كارهای بزرگ را به كارهای كوچیك تقسیم كرد و بعد از تموم كردن هركار كوچیك خودت را تشویق كنی. دوم اثر بینظیر تلقین هست. مثلا وقتی از كنار یك گل خوشگل رد میشی سعی كنی لبخند بزنی و به خودت بگی چه گل قشنگی چه رنگ قشنگی چقدر شاداب و بهاری، همین تكرار كلمات توی ذهن اثر فوق العاده ای داره. یا حتی میتونیم كمی جلوتر بریم و با اشاره به یكی دوتا نشونه خوب اول صبح بخودمون بگیم معلومه قراره امروز روز بهتری برای ما باشه و كارها راحتتر و خوبتر برامون پیش بره. حتی میتونیم به خودمون جایزه بدیم، مثلا اگه وقت نداریم چند دقیقه وقت ناهار را به دیدن چیزی كه دوست داریم اختصاص بدیم. یا خوراكی مورد علاقه امون را بخریم و بخودمون یاداوری كنیم كه این جایزه سخت كاریمون هست یا اگه وقت میكنیم نیم ساعتی به نزدیكترین پارك بریم و از طبیعت لذت ببریم یا یك خرید كوچولو برای وسیله یا لباسی كه حالمون را بهتر میكنه داشته باشیم. راه بعدی تاثیر شگرف موسیقی هست. من خودم واقعا از موسیقی سررشته ای ندارم نه خواننده ای میشناسم نه ریتم و اهنگی، اما همین كه نیم ساعتی بنا به حالم موسیقی مناسب روحیه ام را بشنوم حس و حالم را عوض میكنه. فیلم خوب و سریال و كتاب هم همین خاصیت را برای من داره اما خوب فعلا وقتش را ندارم. خوب من چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه شما اگه راه حلی سراغ دارید بفرمایید. راستی سه تاكامنت خونده شده اما جواب نداده از پست قبل دارم لطفا تا جمعه صبر كنید حتما جواب میدم دوستهای خوبم

نظرات() 

ساختمان زندگی

پنجشنبه 9 اسفند 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، من و خودم، 

امروز یك سمینار در مورد نوشتن گرنت داشتیم، اكثر كسانی كه اونجا بودن از استادان دانشگاه بودن و البته چندتایی هم بچه های ph-D, طرف داشت از مراحل رشد ١٥ ساله كاری حرف میزد، اینكه چطور بعد از ١٥ سال تحقیق به مرحله تجربه میرسید وخلاصه اونرا به رنگین كمانی شبیه كرده بود كه گذراز هرمرحله ١٥ سال طول میكشه و دست اخر شما كسی هستید كه تاثیر گذار تو علم میشید، وسط این توصیفات بود كه من كشیده شدم به دوره كردن زندگی خودم، تو ایران كمتر پیش میاد كه كسی به تاثیر گذاری تو زندگی بقیه ادمها فكر كنه، نهایتش اگه كار علمی میكنه، تعداد مقاله ها و شناخته شدنش تو جامعه ایران براش مهم باشه، ممكنه خیلی كمتر به این فكر كنه كارعلمی كه میكنه میتونه بهبودی تو پیشرفت علمی داشته باشه و نه بخاطر منافع شخصی بلكه بخاطر منافع علمی كاری را بكنه. علتش هم بیشتر این میتونه باشه كه همه چیز تو ایران خیلی پیچیده شده ، موانع یكی دوتا نیست. خود سیستم بزرگترین مانع محققین تو ایران هست. من هم تو اون سیستم بزرگ شدم، دغدغه دبیرستانم كنكور و قبولی تو رشته دلخواهم بود، بعد تو دانشگاه اونقدر از محیط و شهر دانشگاهم بدم میومد و خودم هم مشكلات شخصی خودم را داشتم كه تنها چیزی كه بهش اهمیت میدادم تموم كردن درس و دوره بود، از درس خوندن و دانشگاهم هیچ لذتی نمیبردم و همیشه فكر میكردم دارم رشته ای را میخونم كه اصلا بهش علاقه ندارم، بعد كه وارد كار و زندگی شدم باز هم اونقدر مسایل شخصیم بزرگ شده بود كه به تنها چیزی كه فكر نمیكردم هدف زندگی بود، میدونستم یك گمشده دارم اما با وجود كلاسهای خودشناسی بازهم نمیتونستم پیداش كنم. با اینكه داروخانه زده بودم اما موفقیت كاری هم برام مهم نبود، فقط گهگاهی كه برای بازاموزیها پام به محیط دانشگاه میرسید و برای درس خوندن و دنیای دانشجویی دلتنگی میكردم باعث تعجب دوستهام میشدم، البته باید بگم كه از ابد و ازل احترام فوق العاده زیادی برای كسانی كه رتبه علمی بالایی داشتند داشتم. بعد از اون دچار چرخه معیوب مهاجرت شدم، باز تنها هدفم رفتن از ایران بود، روزی كه دانشجویی به امریكا اومدم به تنها چیزی كه فكر نمیكردم موفقیت علمی بود، اونقدر تو چرخ لنگ زبان گیر كرده بودم كه گذروندن ترمها شاهكارم بود، بگذریم كه همون سال اول بلافاصله برای دكتری اقدام كردم، البته كه هدف اصلیم داشتن فرصت بیشتر برای قوی كردن زبان بودتا بالاخره پام به ازمایشگاه بازشد، اول تمركزم رو تموم كردن تز بود و بعد پروژه و حالا با این شنیدن این سمینار دارم فكر میكنم مشكلات زبان و تز و حتی پروژه و حتی دغدغه گرین كارت یك روزی تموم میشه، تو از زندگی چی میخوای؟؟ ایا میخوای زندگیت را صرف موفقیت علمی كنی؟؟ دلت اسم و رسم میخواد، تعداد بالای مقاله و سایتیشن مد نظرته، یا یك كار خوب و بچه دارشدن و صرف زندگیت برای بچه، به زندگی استادم كه بچه نداره فكر میكنم، بنظر بیخیال و اروم میاد، دركنار كلاسهاش هدفش موفقیت تو پروژه هست و ساعتهای زیادی را صرف مطالعه و كار روی پروژه میكنه. ایا این میتونه هدف زندگی من باشه؟ واقعا نهایت ارزوی من تو زندگی چیه؟ خب راستش هنوز هدف خاصی برای خودم متصور نیستم، واقعا نمیدونم میخوام یك محقق بسیار بسیارخوب بشم یا یك محقق خوب و مادرخوب، یا دوست دارم به راستین بعنوان منبع درامد تكیه كنم و بقیه زندگیم را به بیخیالی همراه یك كار مناسب بگذرونم، شاید هم بهتره سعی كنم الان بهش فكر نكنم، از روزم بهترین استفاده را ببرم، اون روز را بسازم و ازش لذت ببرم و بعد درنهایت بشینم و ببینم ساخته ام چه شكلی پیدا كرده، بشكل یك اسمان خراش یا یك خونه گرم و نرم با یك حیاط زیبا و یا یك ساختمان كه هرطبقه اش یك رنگ و شكل داره.

نظرات() 

معصومه

یکشنبه 7 بهمن 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، 

تو سه كلمه مسیح شجاع و باهوشه. اصلا قرار نیست راجع به هدف و سیاستش حرف بزنم، نه متخصصم نه دانشی دارم، حتی تخصص روانشناسی هم ندارم و نمیتونم كامل و جامع همه شخصیتش را تحلیل كنم، بلكه میخوام از اون چیزی كه میتونه برای من درس و الگو بشه حرف بزنم، شجاعتش، البته اون هم فقط از یك جهت، شجاعتش در حرف زدن با رسانه ها. میدونید مسیح خیلی اوقات منرا به تعجب و تحسین بر می انگیزه. بهرحال اون توی یك شهر كوچیك یا بقول خودش تو روستا بزرگ شده. شده خبرنگار اون هم خبرنگار مجلس، تا اینجا یك روند عادی را رفته، بعد هم مهاجرت، بعد از این بود كه سرعت رشدش بالا رفت. چیزی كه تحسین برانگیزه اول از همه تیزهوشیشه، میدونه سادگی و حرف از دل بدل میشینه. میدونی برای اثر گذاری نباید از مردم و زندگیشون دور باشی. هدفهای كوچیك درنظر میگیره اما رو اون هدف سفت و سخت می ایسته، از هر نظر براش تلاش میكنه و میجنگه، واقعا برای اون نظر و هدف وقت میگذاره و كوتاه نمیاد. ابایی از اشتباه كردن و گفتن نداره و اگه اشتباه كرد میگه كه باعث میشه بیشتر بدل بشینه. شاید هم بشه گفت به اصطلاح خوب بلده با افكار عموم بازی كنه. فرصتها را میبینه و میقاپه. دومین و سومین مورد شجاعت و اعتماد به نفسشه: خوب باز این موردها را از منظر و نقطه نظری كه بمن كمك میكنه نقد میكنم. بعیدمیدونم مسیح تا تو ایران بوده زبان انگلیسی را بصورت جامع خونده باشه، اما چیزی كه منرا تحت تاثیر قرار میده مصاحبه هاش با رسانه های خارجی هست، تو این مورد بنظرم شجاعت مثال زدنی داره، البته سخن وری و تیزهوشی خدادادیش هم تو این مصاحبه ها كمكش میكنه. میخوام تو این مورد با خودم مقایسه اش كنم من برای یك مصاحبه با یك نفر و یا حداكثر یك تیم كوچیك كلی استرس میگیرم بعد این دختر میره توی یك رسانه خارجی كه گاها زنده هم پخش میشه یا یك كنفرانس با دهها و هزارها مخاطب سخنرانی میكنه. اونهم در حد انگلیسی قابل قبول. حالا مورد اول و دوم و سوم را دركنار هم درنظر بگیرید، اینطور میشه كه یك زن عادی تبدیل به یك الگو و یا رهبر یك جنبش میشه، باز هم میگم قرار نیست در مورد خود جنبش حرف بزنم بلكه سعی كردم خصوصیاتی را كه باعث شده این فرد موفق بشه بشمارم. خوب دوستان ادامه بحث با شما، شما بگید چی فكر میكنید و چه نكات مثبت و منفی تو این شخصیت میبینید

نظرات() 

وقت

یکشنبه 29 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، چرت و پرت نویسی، خودشناسی، 

میخوام از بخشی از سختی درس خوندن به زبان انگلیسی بگم، شما كه از سال اول امریكا اوندن همراه من بودید میدونید كه من ترم اول مشكلات خیلی زیادی برای فهم كلاسها داشتم، گاهی هیچی از یك كلاس نمیفهمیدم و مجبور بودم خودم از كتاب فارسی زبان و یوتیوب و گوگل بفهمم. البته خیلی زود فهمیدم خوندن از كتاب فارسی غیر از درس دیفرانسیل انتگرال اصلا كمك كننده نیست، و كتابهای فارسیمون غیر علمی و كیلویی ترجمه شده. بگذریم، از ترم دوم سوم بود كه یادگرفتم جزوه از بقیه بگیرم و با خوندن جزوه و نصفه نیمه سركلاس فهمیدن، خودم را در حد متوسط تا متوسط خوب كلاس نگه داشتم. یواش یواش لیسنینگم بهتر شد، هم پروژه شدن با موبور هم خیلی كمك كرد كه وضع زبانم تغییر كنه و دیگه میتونستم ٩٠-١٠٠ درس را تو كلاس بفهمم و جلو برم، اما این هنوز به این معنی نیست تو لیسنینگ و درك مطلب مشكل ندارم، درواقع میشه گفت اون هوش ذاتی لازم را تو یادگیری زبان ندارم، مثلا راستین كلا١-٢ ترم كلاس زبان تو ایران رفته اما زبانش خیلی بهتر از منه و بخصوص لیسنینگش كمتر مشكل داره، اگه هم مشكلی هست تو تنبلیش برای یادگیری سیستمیك كلمه اكادمیك هست. یك جورهایی من كاملا با سیستم اموزش پروش ایران بزرگ شدم اما هوش eq پایینی دارم اما راستین كه ناپلئونی نمره میگرفته این بخش هوشش، یعنی یادگیری از محیط حسابی قوی شده. خلاصه همه اینها را گفتم كه بگم همچنان از زبان بخصوص بخش لیسنینگ مینالم. برای درس شیمی الی مجبورشدم برای اولین بارصدای استاد را ضبط كنم، شاید یك بخش را ده بارگوش میكنم و اخرش نمیفهمم چی گفت اما خوب مطمئنم تا اخر ترم سردرمیارم . قضیه اینه گاهی اوقات حرفهای موبور را هم نمیفهمم فقط اونقدر باهاش صمیمی شدم كه مجبورش میكنم عین ده بار را تكرار كنه و یا با سرعت كم بگه كه اخرش بفهمم، اما خب خودمونیم همیشه كه نمیشه این روش را اجرا كرد، باید برای زبان خوندن وقت بگذارم اما برنامه سنگین وقتی برای اینكار نمیذاره. البته اگه این حرف را جلو موبور بزنم به فارسی میگه " خیلی تنبلی"" جالبه یادگرفته خ را تلفظ كنه" در واقع منرا بخوبی میشناسه كه چطور وقت تلف میكنم، امروز میخواستم همون درس شیمی الی را بخونم كه سه شنبه امتحان دارم. شاید اگه ٣ ساعت مداوم و یا ٤ ساعت غیر مدارم می نشستم همون صبح ،درس خوندن را تموم میكردم اما قضیه اینه یكربع میشینم یكساعت دوساعت دور خودم میگردم و باز تكرار، اینطور بخودم میام و میبینم درس را خونده ام اما كل روزم را هم غیر بیهوده براش سوزوندم. خوب حالا موبور كه مدل و الگوی من برای موفقیت هست، احتمالا این وسط سه تا مقاله خونده، یك صفحه از تزش رانوشته درسش را هم خونده ورزشش را هم كرده و حتی مثلا با یكی از نرم افزارهایی كه برای كارمون ضروریه تمرین كرده، خلاصه اینطوری میشه كه یكی موفقه و یكی دنبال موفقیت میدوه." استفاده مفید از وقت"

نظرات() 

من

چهارشنبه 15 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، خودشناسی، 


خوب بیخوابی زده بسرم و تا حالا سه دور تموم شبكه های اجتماعی را دوره كرده ام، فكر كنم بخاطر قهوه ای باشه كه ساعت ٥ عصر خوردم، عاشق قهوه با طعم موكا هستم كه البته باید مواظب باشم عصر یا شب نخورم وگرنه lمثل الان  بی خواب میشم. 
خوب بریم سر موضوع. كلا فكر میكنید یا حدس میزنید من چه شخصیتی داشته باشم؟ بنظرتون اگه با من از نزدیك برخورد داشته باشید از من خوشتون میاد یا نه؟ خوب از اونجا كه اینجا را میخونید و تاحدی با فراز و نشیب زندگی من اشنایید و سنگ صبورم بودید احتمالا بیشترتون همدردی میكنید و با كمی ارفاق میگید احتمالا از من خوشتون میاد، اما میخوام یك واقعیت از شخصیتم بگم، من بخصوص برای دخترها و گاها برای پسرهادافعه دارم. و از من خوششون نمیاد.چرا؟ دلیلش اینه كه اگه طرف كامل من را نشناسه فكر میكنه خیلی مغرورم، خودم را میگیرم و كلاس بالا میذارم، یا تحویل نمیگیرم. اما واقعیت اینه كه اخلاقم طوریه كه جوش دهنده اولیه نیستم. یعنی ادمی نیستم كه تو دوستی و یا حتی صمیمی تر شدن قدم های اولیه را بردارم. میدونم نكته منفی هست. خوب حالا كه نكته منفی میگم بذار كاملترش كنم، مثلا شاید دیدید گاهی یك عضو جدید وارد فامیل یا حلقه دوستانتون میشه و بعد از مدت كوتاه چنان رابطه قوی با تك تك اعضا داره كه شما حتی با گذشت چندسال یك دهم این رابطه را نساختید و مطمئنید نمیتونید بسازید. خلاصه من از دسته دومم، مثلا بجز خانواده خودم فقط با یكی از دوستانم خوش و بش مفصل عید دیدنی كردم و بقیه را فقط با فرستادن یك پیام ساده تبریك بدر كردم. اینطور بگم اگه دوستی تماس میگیره و سعی در نزدیک شدن و صمیمی تر شدن داره  من هم تماس میگیرم وگرنه اصلا ادم اغاز كننده یك رابطه صمیمی نیستم البته اینرا هم بگم خیلی حال نمیكنم با هرفردی صمیمی بشم، واینطور میشه كه احتمالا اونهایی كه من را از نزدیك نمیشناسن فكر میكنن یا تو دنیای خودمم یا خودم را میگیرم یا احتمالا رفتار من اونقدر برخورنده و ناراحت كننده هست كه از من بدشون میاد و فاصله را حفظ میكنند و اونها هم با من دمخور نمیشن. خوب نتیجه چی میشه؟ از اونجا كه من رابطه ساز نیستم اما بشدت دوستدار جمع و دورهمی هستم این مسئولیت خودبخود روی دوش راستین می افته كه بر عكس من مهره مار داره و دخترها باهاش راحتن و پسرها حسابی دوستش دارن و از صدقه سر اون جفتمون عزیز جمعیم و همه جا دعوتیم، منم مطابق معمول تو مهمونیها سرخوشم و با همه صحبت و شوخی میکنم اما در واقع با هیچ كس صمیمی و نزدیک نیستم، البته این به ای معنی نیست که اگه کسی بخواد با من صمیمی بشه بازم گارد بگیرم. نه. اتفاقا تو دوستی سنگ تموم میذارم و با معرفت و باوفا و صادق هستم. مثل قضیه نادوست. که واقعا فکر میکردم دوستمه و عین یک خواهردوستش داشتم و هواش را داشتم.بگذریم.  خوب حالا این قضیه را تعمیم بدید به همه محیطها از جمله دانشگاه، مثلا تو ازمایشگاه خودمون، بچه هایی که من را از نزدیك میشناسن از انرژی و سرخوشی من خوششون میاد، بچه های ازمایشگاههای دیگه هم اگه پسر باشن گپ و گفتی دارن اما بعضی دخترها را بوضوح میبینم كه دنبال ایجاد رابطه نیستن یا بعضیهاشون هم احتمالا از من بدشون میاد( اوه اوه اینرا همین الان اضافه كنم اصلا اصلا دختری كه اهل لوندی و لاس زدن با پسرها باشه نیستم) اینرا تاكید میكنم چون ممكنه از خوندن این توضیحات این برداشت را بكنید. یكجورهای كاملا خاكی، بدون ادا و اطوار و اصول و سرخوش هستم و البته دركمال شرمندگی بشدت لوووس، شاید هم همین لووس بودن و لووس رفتاركردنم باعث ایجادجاذبه و دافعه برای پسرها و دخترها میشه، میدونم نمیتونم این لووسی را كنار بگذارم، اما اگه حواسم باشه میتونم كنترلش كنم و نقش یك خانم با كلاس و خیلی وارسته را بازی كنم اما خوب نقش بازی كردن ذات اصلی من نیست و زود یادم میره ویا میخوام یادم بره و دوباره برمیگردم به همون شخصیت دختر سرخوش لووس، خوب حالا بعد از همه این توضیحات باز همون طرز فكر را راجع به من دارید؟ جدی فكر میكنید كجای این شخصیت ایراد داره؟ بنظرتون باید تغییر كنه؟ چی را كمتر یا بیشتر كنه؟ اگه دوست دارید میتونید كامنتهاتون را بی اسم بگذارید و هرچی دوست دارید بگید.
ممنون    


نظرات() 

دوست یک واژه گذرا

پنجشنبه 4 آبان 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، 

دارم یعنی درس میخونم . دقیقا وسط درس خوندن ذهنم کشیده شد به دوران دانشجویی داروسازی ام تو ایران و پریدم اینجا تا بنویسمش. اون زمان شهر دیگه ای درس میخوندم. خوابگاهی بودم و از سال اول که وارد اون شهر شدم پنج تا دوست ثابت شدیم از بچه های داروسازی و پزشکی و دندون که خصوصا با دوتا از اون بچه ها که داروسازی میخوندند چون هم رشته هم بودم 24 ساعته با هم بودیم. شاید فقط موقع خواب بود که هم را نمیدیدیم. این روند برای 6 سال ادامه داشت. روزی که درسمون تموم شد و داشتیم خداحافظی میکردیم فکر نمیکردم ممکنه تا همین امروز دیگه نبینمشون. قرار گذاشتیم مرتب به دیدن هم بریم نامه بفرستیم تلفن کنیم. الان که دوسه سالی هست وایبر و بعد تلگرام اومده تازه یک گروه تشکیل دادیم و گاهی از این پستهای دلخوشکونک میذاریم اما هیچ کس از خودش و زندگیش نمیگه. من نمیدونم الان دوستهای صمیمی ام که 6 سال روز و شب باهاشون بودم چه مشکلاتی دارند و چه زندگی دارند فقط تعداد بچه هاشون را میدونم و بزور اسم بچه هاشون را.. شاید کل دیدارمن با این 5 نفر از سال 80 که از هم جدا شدیم 5 مرتبه هم نشده باشه. عجیبه واقعا عجیبه اما حقیقت. 
و جالبه انگار این حقیقت همه جای دنیا هست. مثلا از سال اول که وارد اینجا شدم سه چهارتا دوست پیدا کردم که الان همشون سر کار میرن. یکی دوبار سعی کردم باهاشون ارتباط بگیرم اما تقریبا اون هم تموم شده حتی خود بچه های چینی یا هندی که هم فرهنگ هم هستند همدیگه را نمیبینند. هرکدوم زندگی خودشون را دارند. شاید تنها ردی از فعالیتها یا بعضی کارهاشون را تو فیس بوک یا اینستا به نمایش بگذارند. الان هم توی ازمایشگاه با دوسه تا از بچه ها صمیمی شدیم. وقتی با همیم همیشه در حال شوخی و خنده ایم. دلم میخواد بهشون بگم خواهشا وقتی فارغ التحصیل میشید رابطه ها را نگه دارید. نرید و یادتون بره پشت سرتون را نگاه کنید اما با تجربیات قبلیم میدونم این رسم زمونه هست. یکروزی هر کدوممون یک ایالت و یک شهر میریم و اونها هم بعضا میشن یک رد یا خاطره. پس بهتره تو حال زندگی کنم. الان که بهم توی ازمایشگاه خوش میگذره را دریابم. دل نبندم چون ادمها رفتنی هستند و فقط خانواده برای ادم میمونه. و هربار ادمهای جدید با  خاطره های جدید بعنوان دوست پیدا خواهند شد. پس تو حال زندگی کنیم و از لحظه لذت ببریم. 
برگردم سر بقیه درسم.

نظرات() 

چشم ها را باید بست

شنبه 28 اسفند 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چرت و پرت نویسی، خودشناسی، 

دوستم که تو رنگ کردن مو واردتر از من هست گفت میتونم فلان رنگ را تو شعبه bed bath & beyond پیدا کنم. نزدیکترین شعبه به خونه را سرچ کردم و با اتوبوس و پیاده خودم را رسوندم. برخلاف تصورم  از یک شعبه با محصولات بهداشتی با فروشگاهی تقریبا مثل ikea روبرو شدم ،کمی گرونتر. یک مدت بین وسایل تزیینی و خاص گشتم. چیزهایی بود که چشمم را میگرفت. اما جیبم اجازه خرید نمیداد. یا بفرض هم که اون دست زیر لیوانی خاص یا فلان ظرف دسر را میخریدم. برای  کدوم دست لیوان. برای کدوم میز ناهارخوری. خندم گرفت.  جیب خالی و زندگی خلاصه شده تو چمدونها کجا و ارزوها و رویاها کجا. اقا چهل سالم داره میشه و هنوز عین بیست ساله ها فکر میکنم فرصت دارم و  هنوز زمان زیادی دارم. درواقع گوشهام را گرفتم و چشمهام را بستم و میکوبم و جلو میرم. اما واقعا این راه به کجا میره. اه امان از این زندگی که دراصل به هیچ جا نمیره. اصلا همین الان راه نیمه شده. مگه چند سال دیگه پدرمادرهامون زنده اند. تموم شد ،روزهایی که میشد درکنار خانواده بود را با انتخابمون کنار گذاشتیم........................ راستش اینها همه حرفهای من نیست. اینها حرفهای من و راستین هست. قبلا گفته بودم راستین مخالف بچه هست. اما نگفته بودم چرا. حالا میگم. دلیلش زندگی هست. خود زندگی. اومدنها و دویدنها و رفتنها. و نمیتونه قبول کنه کسی را به این جمع اضافه کنه. 
میدونید چیه. من هم یکزمانی مثل اون بودم. گم شده در پیدا کردن معنا و مفهومها. نمیدونم کی شد یا چطور شد که یاد گرفتم از نفس کشیدن لذت ببرم. الان میتونم شادی را تو چیزهای ساده هم پیدا کنم. راستش اصلا یاد گرفتم فکر نکنم. یعنی سعی میکنم که بیشتر مواقع فکر نکنم و گرنه فکرهام میشه یک چیزی مثل پست امشب. داشتم میگفتم راستین شاد هست. اتفاقا ظاهر غمگینی هم نداره. اما متاسفانه جز چند درصد ادمهایی هست که از زندگیش راضی نیست. از خودش و جایگاهش راضی نیست. کلا از زندگی راضی نیست. ارزوشه زندگیش طوری بود که میتونست همزمان هم پیش من باشه هم تهران. کنار خانوادش. اصلا خود تهران. یک نوستالژیک باز قهار. 
اره اینجوری هست که من زندگی را میتونم از چشم خودم و چشم اون همزمان ببینم. ذهنم میگه من درست میگم و راه زندگی کردن یعنی جلو رفتن. تو تموم مسیرهایی که دیگران رفتند. به زبون ساده ،درس و کار و ازدواج و بچه. احتمالا بعدا هم شاهد رفتن عزیزان و بعم هم انتظار برای بستن این دفتر. اصلا فکر میکنم فقط باید رفت. نباید ایستاد و فکر کرد که حالا چی. اخرش چی. بعدش چی. نباید نشست و غصه روزهای خالی بدون پدرها و مادرها را خورد. باید چشمهامون را ببندیم و کورکورانه مسیر مشخص شده را بریم. عین همه زوجهای دیگه دورمون را با بچه پر کنیم طوریکه که با رفتن یک نسل شاهد بزرگ شدن نسل دیگه ای باشیم. باید بچه دار شد طوری که زمانهای دوتایی فیلم دیدن اهنگ گوش کردن و نت گشتن و گشت و گذار بچرخه فقط حول و حوش بچه و نیازها و خواسته هاش. اونقدر سرت شلوغ بشه که فرصت نکنی بشینی و معنای زندگی را در بیاری. اره فکر میکنم این راهشه.  فقط حیف که چهل داره میرسه اما زندگی من بسبک بیست ساله ها برنامه ریزی شده.


پیوست: دوست خیلی خوبم. هدی گل. یکبار نوشته بود چرا راستین ادامه تحصیل نمیده. هدی جون از اونروز ذهنم درگیر کامنتت شده و تصمیم گرفتم اول ازت تشکر کنم که دوستانه پیشنهاد خوبت را داده بودی و دوم دلیلش را بنویسم. خوب خودمون هم خیلی دوست داریم. فقط قضیه اینه که من درامد خاصی از دانشگاه ندارم. تازه این ترم شاهکار کردم ga گرفتم و استایپنی که بزحمت یک سوم هزینه هامون را پوشش میده. اینطور بگم با استایپن دانشگاه ما نمیشه زندگی را چرخوند و همه بچه ها دارن کار ازاد میکنند، مجبورند. هزینه تحصیل دوره مستر راستین + هزینه زندگی چیزهایی هست که اگه قرار به ادامه تحصیل راستین باشه پرداختش الان برای ما امکان پذیر نیست. درضمن راستین شخصیت تراکتوری من را نداره و نمیتونه همزمان با کار امتحانهای زبان را هم بده. الان زبانش در حد 6.5 هست و اگه بخونه خیلی بهتر میشه اما میدونم فرمول من برای راستین جواب نمیده و مهمتر اینکه پول این اجازه را بهمون نمیده. 
بازم ممنون هدی جان. کامنتت خیلی برام ارزش داشت. همیشه دنبال همچین نظراتی هستم:*

نظرات() 

تلفن

شنبه 2 مرداد 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، خودشناسی، 

پدری دارم کاملا درونگرا و مادری دارم کاملا برونگرا. هر کدام از ما بچه ها درصدی از ترکیب انهاییم. معتقدم هیچ کدام بصورت مطلق خوب نیست. ترجیح میدادم سهم بیشتری از برونگرایی برده بودم چون بعد از ماهها زندگی دوباره در کنار خانواده ام شناخت بیشتری از خودم پیدا کردم و میتوانم خصوصیاتم را در اونها ببینم و رشتی و ریبایی یا بدی و خوبی هرکدام ااز این شخصیتها را بهتر ببینم . حالا خوب میدونم که برخلاف ظاهرم قلبا من با درصد زیادی درونگرا هستم و این درونگرایی را تقویت میکنم . اما همینطور قلبا میدونم این ترجیح خونه نشینی و تنها لذت بردن خوب نیست. به خواهرم نگاه میکنم که هفته ای یکی گاهی دوبار با دوستانش باغ میروند و دورهمی خوش میگذرونند.  سه دور در هفته باشگاه . دوست جدید پیدا میکند و قرار استخر یا کافی شاپ میگذارند .بارها از من خواسته بهشون ملحق بشم. اما من خونه نشینی را به همنشینی با یک گروه مجرد ترجیح داده ام. چرااا؟ واقعا نمیدونم. یا مثلا در این چندماه  تلفنهای من به دوستانم به تعداد انگشتهای دستم هم نمیرسه.تلفنهای کوتاه . قبلا هم گفته بودم مشکل دوست یابی و نگهداشتن دوست دارم. در حالی که خواهرم مرتب با دوستانش در تماس هست رابطه جدید میسازد و اونها را زنده نگه میدارد. اصلا کلا من به تلفن علاقه خاصی نشون نمیدم و باور دارم حضور همین چندتا دوست در کنارمون هم بخاطر ارتباط داری راستین هست.خوب جدیدا راجع به این موضوع مفصل صحبت کرده ایم. فقط میخواستم بگم که به این نتیجه رسیدم بد نیست کمی  به تلفن کردن به دوستان علاقه پیدا کنم. این درس عملی هست که من از خواهرم یاد گرفتم . بچه ها من برم که داره کلاسم دیر میشه. فعلا

نظرات() 

بچه

دوشنبه 14 تیر 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اظهارفضل، خودشناسی، 

احتمالا خیلیها با این پست مخالفند، شاید درصد كمی مثل من فكر كنند، خیلیها مادرشدن را یكی از موهبتها میدونند، اصلا بعضی ازدواج میكنند به عشق بچه دار شدن، بچه دار شدن بعد از یكی دوسال زندگی مشترك را یك روند عادی و مورد انتظار میدونند، ممكنه راجع به جنسیت یا بزرگ شدن بچه رو استانداردهای روانشناسی و عاطفی اتفاق نظر نداشته باشند اما هیچ شكی در مورد اینكه باید بچه داربشند یا نه ندارند، خوب دیشب وقتی یكی دو تا خانم دهه شصتی را در حال سر وكله زدن با بچه های چهار پنج ساله اشون دیدم احساس كردم چقدر راحت و بی مسئولیتم، راستش حتی نسبت به اونها احساس جوونی هم كردم، بگذارید اینطور بگم اصلا درك نمیكنم چطور یك نفر میتونه حاضر به اوردن انسان دیگه ای به این دنیا باشه و اگاهانه بدونه از لحظه تولد تا سالها و شاید همیشه بیشتر وقت روزانه اش را باید به اون اختصاص بده، نیازهاش را در الویت قرار بده  و اگاه باشه كه تمام وقتهای ازادش به اون بچه تعلق خواهد گرفت و زمانهایی كه  به خودش و همسرش اختصاص داره خیلی نادر و کمیاب میشه، قبول مسئولیت سنگین تامین همه نیازهای مادی و معنوی این طفل و اطمینان از بزرگ شدنش تو بهترین و مناسب ترین فضای عاطفی دغدغه و الویت زندگی میشه،درواقع از همون لحظه ای كه كسی تصمیم به بچه دارشدن میگیره تك تك و ریزترین نیازها را باید مد نظر قراربده، و بدونه كه این قبول مسئولیت جاده یكطرفه ای هست كه هیچ راه برگشت و جای شونه خالی كردن نداره، یكجورهایی زندگیش رابا نفر دیگه ای شریك میشه یا شاید بهتره بگم زندگیش وقف نفر دیگه ای میشه، حالا برام این سوال مطرحه با وجود این فداكاری و از خودگذشتگی عظیم چرا تقریبا همه خانمهای متاهل بچه دارمیشن؟ من از خیلیها پرسیدم ازبچه دارشدن راضی هستن؟ و اونها جواب دادند خیلی خیلی سخته اما شیرینه، اما واقعا میخوام بدونم ایا این وقف زندگی ارزشش را داره؟ واقعا چه چیزی ورای انتخاب این نوع زندگی و بچه اوری هست؟ گاهی فكر میكنم شاید این هم بخشی از تكامل یا بالاتربردن مرحله و درجه زندگی هست، درست مثل ازدواج كه بااینكه خیلی محدودیتها ایجادمیكنه اما به ارامش و امنیت و عشقی كه دریافت میكنی می ارزه، از طرفی میدونم كه عشق مادری اونقدربزرگه كه خیلی ازمادرها حتی جرات ندارند لحظه ای زندگی اشون را بدون بچه هاشون تصور كنند، و میدونم كه من هم مثل هرزن دیگه ای بعداز تولد بچه عاشقانه بچه ام را دوست خواهم داشت و ازكوچكترین كاری براش فروگذارنخواهم بود اما سوال من این هست برای كسی كه هم اكنون هم اززندگی مشتركش راضیه  تمام عشق و محبتی را که لازم داره بگیره یا بده از همسرش دریافت میکنه و همه هیجانها و ارامشهای لازم تو زندگیش را داره یا بعبارتی قرار نیست کمبودهای زندگی زناشویی از طرف بچه جبران بشه باز هم یک زن نیاز داره یک بچه را به این دنیا بیاره. مادرهای عزیز اصلا کاری به بچه ای که در حال حاضر دارید ندارم. فرض کنید همه شرایط مالی را هم دارید و هیچ فشاری از طرف همسر و خانواده برای بچه دار شدن ندارید باز هم حاضرید همه این مراحل را از نو طی کنید؟

با ارزوی سلامتی برای همه مادرها و نی نی های دنیا

 

 

نظرات() 

جاذبه

سه شنبه 1 تیر 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، تولد، خودشناسی، 

این پست را دوسه هفته پیش نوشته بودم.بلللله بنده یک خردادی تمام عیارم. 

ساعت دو ونیمه شبه و همچنان با وجود خوردن یك قرص تنظیم خواب بیدارم،(من قرصی نیستم فقط بخاطرپروازهای طولانی حسابی خوابم بهم میریزه ) كمی تو فیس بووك چرخیدم و باز به روابط ادمها فكر كردم، در واقع بهتره بگم رابطه خودم با ادمهای دیگه، مشكلی كه همیشه داشتم و هنوز هم دارم، هیچوقت ادم موفقی تو دوست پیدا كردن نبودم و این مشكل اونطرف اب هم دست از سرم بر نداشته حدود دوسه روز قبل تولدم بود تعدادی تبریك گفتن و تعدادی نه، از اون تعدادی كه نگفتن از یك عده اشون انتظار تبریك داشتم، چون كه همكلاسیم بودن یا ایرانیهایی كه تو مراسمهای مختلف زیاد میبینم یا اون دسته كه خودم همه پستهاشون را لایك میكردم، دارم فكر میكنم واقعا چه رفتاری در قبال اینجور ادمها باید انجام داد، جبران كرد و دیگه محلشون نگذاشت، یا اگه دیدمشون مستقیم دلیل را بپرسم. اصلا باز همه اینها بكنار، این نشون میده شخصیت من بعنوان همكلاسی هم جالب نیست، نه تاپ كلاسم كه بقیه بخاطر درس جذبم بشن، نه كاراكتر و شخصیت خاصی دارم. درواقع منرا به مهربون و مودب بودن میشناسن که ظاهرا تو دنیای روابط ادمها ارزش چندانی نداره.  چقدر بد، فكر كنم چون نمیشه شخصیت را عوض كرد بهتره با این حقیقت كنار بیام و سرم تو كار خودم باشه و از كسی هم انتظارجذب شدن نداشته باشم.شما چی فکر میکنید؟ بنظرتون چطور میشه تبدیل به شخصیتی شد که دیگران دوستش داشته باشند. مایل باشند باهاش در تماس باشند و بطور کلی جذبش بشن؟

نظرات() 

هفت

جمعه 7 خرداد 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:پندهای اسمونی اونور ابی، زشت وزیبا، چكه چكه ، خودشناسی، 

میدونید دوستان یکی از موردهایی  که تحت تاثیر مهاجرت قرار میگیره ارتباط شما با همسرتون هست. این تغییر بزرگ میتونه شما را بهم نزدیکتر کنه یا دورتر. وقتی هدفهاتون، دیدی که از اینده تون و مسیرتون دارید یکی باشه بهم نزدیکتر میشید. مثل دوتا خط که بسمت هشت شدن میرن اما وقتی چیزی که از زندگی جدیدتون  میخواهید  و انتظار دارید متفاوت باشه این راه بسمت هفت شدن میره. راستش من نمیدونم که من و همسرم بهم نزدیکتر شدیم یا دورتر. در حقیقت وقتی امریکا هستیم بهم نزدیکتر هستیم. اما مطمئن نیستم این نزدیک شدن واقعیه یا بخاطر تنها بودن و نیازمون به همدیگه هست. ااااااخه سفر طولانی اخری که به ایران داشتیم خیلی چیزها را تغییر داد. درواقع این اواخر من و راستین از هشت به یک هفت بزرگ رسیدیم. و حالا داریم سعی میکنیم این هفت ناموزون و زشت را موازی یا هشت سابق کنیم. و اما علت. حقیقتش سری اخر که ایران بودیم . هرکدوم باز شدیم بچه مجرد پدر و مادرمون. بجه خونه. این دوره به راستین نشون داد که چقدر پدر و مادرش پیر و فرتوت و ناتوان شدند. وابستگی شدیدشون به راستین و حس مسئولیت راستین به اونها باعث عوض شدن دیدگاه راستین به مقوله مهاجرت شد. درواقع راستین میگه ما خونه و ماشین و وسایل زندگی خوب و کار و ارامش و از همه مهمتر پدر و مادر را فدا کردیم تا زندگی توی یک اتاق و عوض شدن ارقام درامد و مخارج را بشرط تغییر محیط و کشور بخریم. اررره راستین تا حد زیادی پشیمونه. دلش میخواد میتونست درست به نقطه قبل رفتنمون برگرده. روزی که اخرین قسط خونه  همزمان با اومدنمون تموم شد و میتونستیم تو ایران هم بهتر زندگی کنیم. از طرفی بنظر اون بخشی از زندگی مسئولیت ما در قبال پدر و مادرهامونه. من میفهم چی میگه. خوشبختانه پدر و مادر من هنوز روپا هستند و به اینده و تغییر شرایط امیدوارم. مطمئننا اگه قرار بود تا ابد شرایطمون همینطور بمونه بنظر من هم مهاجرت کار اشتباهی بود اما فکر میکنم درست میشه و اوضاع خیلی بهتر میشه. خلاصه این فکرها و تغییر هدفهاست  که راه ما را هفت میکنه.خصوصا اینکه میدونیم مرداد که برگردیم امریکا چندسالی امکان برگشت نداریم و سن بالای پدر راستین ووابستگی و نیازش به راستین واقعا درداوره. حتی  روزهای اخر انقدر این هفت شدید شده بود که من به راستین پیشنهاد دادم این دوسه سال ایران بمونه اما خب راستین نمیتونه من را تنها بگذاره و درست هم نیست و دوری طولانی مدت برای زندگی مشترک سم هست. حالا باز جمعه ای که در پیشه داریم برمیگردیم ایران. برای حدود سه ماه زندگی دیگه. و این واقعا نگرانم میکنه. نگران رابطه ای که شدیدا احتیاج به مراقبت داره. اختلاف دیدگاه و نظر چیزی نیست که راحت حل بشه و احتیاج به از خودگذشتگی  و فداکاری داره. و تنها بهانه ،فقط عشقی هست که باید ازش مراقبت بشه. 

نظرات() 

از بد به خوب

یکشنبه 8 فروردین 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، خودشناسی، 

دارم تغییرمیكنم، دارم عوض میشم و به یك اسمان دیگه تبدیل میشم، مهم اینه كه یک ادم تا به تغییر راضی نباشه این تغییرات خلق و خویی یكی یكی انجام نمیشه تا در اخر به عنوان یك خصلت تو وجودش نهادینه بشه، متاسفانه این اخلاق بشدت منفی و بد هست ودراخر نتیجه اش تنها موندن تو اجتماع هست، البته همونطور كه این تغییرات یواش یواش انجام میگیره روند این تنها شدن هم اهسته هست و شاید در ظاهر و شاید تا مدتها نمایش نداشته باشه، شاید هم بموهبت اجتماعی بودن راستین هیچوقت بعرصه ظهور نرسه، اما دوست نداشتن ادمها خوب نیست و من متاسفانه روز بروز به این سمت میرم، اخلاق و نكات منفی ادمها بیشتر و زودتربچشمم میاد، نمیتونم مثبتها را وقتی منفیها انقدر بزرگ بچشمم میاد ببینم، مثلا وقتی میدونم طرف خودخواه هست نمیتونم دلسوزیش را قبول كنم و همش در مورد خودخواهی فرد فكر میكنم، ازهمه بدتروشدیدتر دیدم نسبت به مادرم هست، قبلا با عشق و دلسوزی و محبت خالص در موردش فكر میكردم اما جدیدا بیشترخودخواهی ،بیمنطقی، نقدناپذیری و پسردوستی و تبعیضهاش را میبینم، برام سخته وقتی مرتب تو صحبت و عمل میگه پسر وتنها نوه اش را بیشتر ازدو دخترش دوست داره، برام سخت و تحمل ناپذیره وقتی منطقی از ایرادات رفتارش صحبت میكنم و كاملا بی منطق با موج خشم و نفرتش مواجه میشم، قبلا در مقابل احساسش كوتاه میومدم اما الان دیگه نمیتونم، نمیتونم ببخشمش و سكوت كنم و كوتاه بیام، و متاسفانه دیگه نمیتونم مثل قبل خالصانه مادرم را دوست داشته باشم و عاشقش باشم. نه اینکه دوستش نداشته باشم اما مثل قبل نیست ، قضیه مادر و دوست داشتن کم و زیادش بكنار  اما فكر میكنم در كل درمورد نكته اولی كه حرفش را زدم باید فكری بكنم، برجسته كردن اخلاقهای منفی ادمها و تحت شعاع قرار دادن نكات مثبت.البته روند این تغییرات کنده و مدت زیادی نیست که به این سمت و سو کشیده شدم و از طرفی همسر هم داره كمك میكنه و گهگاه بهم تذکر میده مثبت فكر كن مثبت ببین، خلاصه باید یك فكری بحال این طرز فكرم بكنم، تمركز كنم روی اخلاق خوب ادمها و در مورد نكات بد ادمها فكر نكنم، شاید در ظاهر ادمها متوجه تغییرات من نشوند اما حداقل به یك صلح و صفایی با خودم برسم ، راحتتر فكر كنم و راحتترو ارومتر زندگی كنم

نظرات() 

لوس بازی

جمعه 20 شهریور 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، خودشناسی، 

دیروز بعد از سالها سی ساله بودن واقعا حس کردم سی ساله ام.از وقتی یادمه همیشه قیافم کمتر از سنم میزد. پس حتی وقتی دوران سی سالگی را طی میکردم باز هم خودم را بیست و چند ساله حس میکردم. میدونید کلا سن مقوله عجیبی هست. این مطلب را شما دوستان بیست ساله ام نمیفهمید اما دوستان همسن من باهاش  اشنا هستن. بگذارید اینطوری بگم یکروزی من هم فکر میکردم ادمی که بیست و چهارساله هست خیلی بزرگه. بعد که این عدد را رد کردم. فکر میکردم بیست و هفت ساله بودن یعنی خیلی بزرگ و خانم بودن . این عدد که بسرعت رد شد فهمیدم نه محاسبات بصورت دیگه ای هست. فکر کنم یک پست به نام اعداد دارم که کامل این پروسه را توضیح دادم. فقط الان اضافه میکنم اسمان بیست ساله جز کسب تجربه بیشتر هیچ فرقی بااسمان سی و هشت ساله نداره. فقط اسمان بیست ساله فکر میکرد زمان خیلی زیادی تا سی و هشت سالگی داره و اسمان سی و هشت ساله دیده که این زمان بسرعت برق و باد گذشته. حالا بریم سراغ لوس بازی. من نمیخوام سنم بالا بره. واقعا نمیخوام. جدا َگذر عمر و زندگی و مرگ  پروسه بیرحمانه ای هست. فقط تنها حقیقتی که هست اینه که هیچ گریزی از روند بزرگ شدن یا بیرحمانه تر بگم پیری نیست. اولش بحث اعداد هست . و بعد از سی چروکهای ریز دور چشم. و بعد عمیقتر شدن این چروکها. فکر میکنم سنم که پنجاه یا شصت بشه ترسناکترین کار نگاه کردن تو اینه باشه. دیدن اینهمه تغییر. دیدن پیر شدن و ازدست رفتن لطافت و زیبایی پوست و صورت بیست ساله در حالی که قلبت با همون حرارت بیست سالگی میزنه. شاید اون روز ذهنم ازحجم تجربه خاطرات تلخ و شیرین خسته باشه. نمیدونم شاید. شاید هم به اندازه همین امروزم سرشار از ارزو و میل به زندگی باشه.گاهی وقتی به مادربزرگم بعنوان نمونه ادمهای پیر فکر میکنم میبینم با چه تضاد بزرگی زندگی میکنه. ازیکطرف بخاطر عمری زندگی برروی این کره خاکی وابستگیش به زندگی بیشتر شده و از طرفی ذهنش میدونه زمان زیادی برای نفس کشیدن نداره . از یکطرف قلب زنده و شادابه و میل به زندگی کردن داره. از طرفی جسم پیر و مریض،ناتوان َاز گشت و گذارو زندگی بسبک جوانانه هست. بیرحمانه است. تلخ هست. زیبایی سلامتی همه در ورای چین و چروکها پنهان میشه.دیگه بحث اعدادکنارمیره و هرچین و چروک و تغییر در چهره همچون تازیانه ای برپیکرت حقیقت را یاداور میشه. و روزی میرسه که ترجیح میدی اینه ای در خونه نداشته باشی. نه من نمیخوام بزرگ بشم من نمیخوام پیر بشم.

نظرات() 

جمع کردن بساط سادگی

شنبه 12 اردیبهشت 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:خودشناسی، 

همیشه فکر میکردم با محبت بودن، بی غل و غش بودن، ساده بودن و صداقت داشتن یک ارزشه. اما جدیدا دارم به این نتیجه میرسم که این خصوصیات رفتاری زیاد هم ارزش نیست وباید عوض بشه.  مطمئنا منظورم اینجا نیست بلکه منظورم محیط واقعی و خارج از اینجاست. میدونید دوستان کلا از بچگی با این کلمه سیاست داشتن مشکل داشتم. وقتی مادرم محبت بیشتری را به پسرهاش میکرد و من نمیتونستم با خانوادم از راه درست ارتباط برقرار کنم خاله هام بهم میگفتن ایراد از خودته و باید با سیاست برخورد کنم. سیاست برای من بمعنی نقش بازی کردن بود. برای رسیدن به هدف برنامه ریزی کردن و قدم به قدم با فکر  و ذهن اطرافیان بازی کردن بود. چیزی که نمیخواستم بپذیرم حقیقته. و سالها درمقابل تغییر شخصیت مقاومت کردم. گاهی دوره ای بهتر عمل میکردم اما اکثرا همون اسمان صادق و ساده بودم. حالا که دارم خوب فکر میکنم میبینم صداقت باعث محبوبیت نمیشه. ادمهای دورو بر و حتی خانواده نزدیک جور دیگری از رفتار را ارج میگذارن. پس وقتشه عوض بشم. مثلا خودخاله هام یکیشون سراپا محبته و دیگری باسیاست. و جالبه اون با سیاسته محبوبتره(این مثال را برای خودم نوشتم تا مصممتر بشم)میدونم که تغییرات شدیدی نخواهم کرد. اما حداقل باید کمی از ساده بودن مطلق فاصله بگیرم. باید و باید قبل از هر حرفی و هر عملی فکر کنم. حتی حرفهای ساده بوی اهمیتی که با خواهرم رد و بدا میکنم. باید عوض شم. این را اینجا نوشتم تا یادم بمونه که قصد این تغییر را کرده ام. امیدوارم با گذشت زمان فراموش نکنم و ذره ذره این تغییر را تو خودم اجراکنم. مسلما این تغییر را تو این وبلاگ نخواهم داشت. چون اگه قرار باشه یکروزی نتونم حرفهای دلم را اینجا بنویسم ترجیح میدم بکل ننویسم.

دوستهای خوبم مرسی از کامنتهاتون. فرصت نکردم جوابهاش را بدم. تو دوسه روز اینده حتما جوابگو خواهم بود:)

نظرات() 

اعتمادبنفس

چهارشنبه 12 فروردین 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، خودشناسی، 

سلام بچه ها چطورمطورید؟ بنده الان عین خارجکیها صبح اول صبح(ساعت 10 )مشغول صرف کاپوچینو و صبحونه های خاک برسررری تو دانکن دونات هستم و لپ تاپم را اوردم اینجا تا طول زمان سم پاشی منزل همینجا ولووو باشم. این هم از مواهب زندگی در ینگه دنیا. عیب نداره. فعلا که داره خوش میگذره. الان اینجا با اینکه وسط هفته هست کامل شلوغه و از هر طیف سنی ادم میبینی که مشغول صرف قهوه و گپ زدن هستن. یک چیزی که در مورد دانکن جالبه اینه که لیوانهایی روی پیشخوون هست تا مردم اگه دوست داشتن بقیه پول خووردشون را داخلش بریزن و در اینصورت ادمهای بی خانمان میتونن از این پول استفاده کنن . یک چیزی بخورن و بشینن و گرم بشن. بنظرم کار این شرکت واقعا زیبا بوده. تو نیویورک هم تا دلتون بخواد بی خانمان  بخصوص تو منهتن میتونید ببینید. چندباری تو زمستون که هزار تا لباس روی هم پوشیده بودم واخر شب از مهمونی برمیگشتیم و باز شدت سرما بدو بدو میخواستیم زودتر خودمون را به مترو برسونیم این ادمهای به تموم معنا بیچاره را میدیدیم که کف زمین گوشه خیابون یک پتو دور خودشون پیچیده بودند و خوابیده بودن. اخ اخ. حالا بیخیال میخوام امروز باز هم از خودم حرف بزنم. در مورد اعتماد به نفسسسسسسس. بچه ها تا حالا با ادمهایی که خیلی خودشون را قبول دارن برخورد کردید؟ اونهایی که فکر میکنن همه چیزشون زیبا هست. خیلی خوبن. تو همه زمینه ها عالین . خیلی باهوشن و خیلی خیلی خودشون را قبول دارن و به هر بهونه ای خواه ناخواه از خودشون تعریف میکنن و ادمهای دیگه یک مشت احمق نادون و خیلی کمتر از اونها هستن ؟ من شخصا تو برخورد با این ادمها چیزی نمیگم و از اونجا که اعتماد به نفس بالایی دارن میذارم از خودشون کاملا تعریف کنن . حتی گاهی دم به دمشون میدم و یکی دوتا تعریف هم من میپروننم . میدونید اصلا چرا یاد این جور ادمها افتادم؟؟ چون دقیقا یک جورهاایی تو نقطه مقابل این دسته هستم. از اول تو خانواده ما تاکید زیادی رو خاکی بودن . مهربون بودن. خود را نگرفتن. خودرا کوچیک کردن و دیگران را بزرگ کردن بوود. این وسط عدم اعتماد به نفس هم اضافه شد و معجوونش من اومدم بیروون . البته بنده خدا خواهر و برادرم هم همین مشکل را دارند. میدونید بچه ها بذارید اینطور بگم نمیشه گفت خجالتی ام. میشه گفت یک جورهایی غیر اجتماعی هستم. نه اینکه اداب معاشرت را بلد نباشم. بلکه به دلیل بیش از حد تاکید کردن رو این اداب و مواظب همه چیز بودن تا زشت و بی ادبانه جلوه نکنه غیر اجتماعی هستم.تو ایران همین مشکل را داشتم بتدریج با کمک همسر خودم را باور کردم. جایگاهم را شناختم و این اواخر خودم را بیشتر دوست داشتم.اما حالا از وقتی اومدیم اینجا باز برگشتم سر نقطه اول. شاید بخاطر اینکه دوست داشتن خودم شرطی است و بشرط جایگاه و مقام و پول و حتی تیپ برتر میتونم خودم را باور کنم. و اینجا همه اینها را از دست دادم. اینجا نه جایگاه قبلی را دارم . نه میتونم بریز و بپاش کنم..... اصلا مهمتر از همه چیز زبان برام قوز بالا قوز شده. میترسم حرف بزنم و خدای نکرده جمله اشتباه بگم. شاید در حد بالایی کلمات اکادمیک بدونم. شاید گرامرم خوب باشه اما تو مکالمه افتضاحم. لغات زبان محاوره و روز مره را نمیدونم. مثل اونها حرف نمیزنم و خلاصه موقع حرف زدن بشدت کپ میکنم و کم میارم و بعد از گفتن دوسه تا جمله نصفه نیمه فرار را به قرار ترجیح میدم.میدونم که اول از همه باید یک برنامه سنگین برای تقویت زبانم بچینم . چون حتی راستین هم میگه اسمان با این وضع زبان و ارتباطت سال دیگه نمیتونی کار پیدا کنی. و معنی کار پیدا نکردن هم که مشخصه. البته براتون بگم مثلا تو همین تافل اخری که خراب کردم نمره اسپیکینگم 23 بوود. این نشون میده مشکل از گرامر و کلمه نیست . مشکل فقط از اعتماد به نفسه. از غیر اجتماعی بودنم. بگذارید یک نکته دیگه بگم. دقت کردم من بهیچ وجه بلد نیستم با زبان انگلیسی شوخی کنم. جوک بگم.فقط دوسه جمله برای رفع نیاز. بقول راستین ،عین یک موش کوچولو ااروم از گوشه دیوار میرم کلاس و سریع برمیگردم تا مبادا با کسی برخورد داشته باشم. .... نه نمیشه این راه را اینجا تا اخر ادامه داد. باید عوضش کنم. بگذار هدف را بگذارم موفقیت در مصاحبه کاری سال دیگه....... دوباره بریم سراغ بحث شوخی و خنده و حلاجی کردن این قضیه. دارم فکر میکنم من حتی تو ایران هم همینطور بودم. دیگران من را بعنوان دکتر مهربون میشناختن. یعنی راستش دقیقا نمیدونم دیگران تو برخورد با من چه خصوصیاتی را میدیدن. فقط میدونم دلم نمیخواد به مهربون بودن شناخته بشم . اما چون خیلی این را از مردم شنیدم . احتمالا این یکی از خصوصیاته. حاااااالاااااااا. داشتم میگفتم من حتی تو محیط کار هم خیلی کم شوخی میکردم. یکی بار توی یک محل کار سعی کردم متفاوت باشم و خیلی شوخی کردم و بعدش احساس کردم پرسنل در جواب زیاده روی میکنن و دوست نداشتم. اصلا اصلا اونها را مقصر نمیدونم . بلکه معتقدم رفتار ما ادمها در اکثر موارد باعث باز خورد و عکس العمل بقیه میشه. یعنی هرچی از ادمهای دیگه میبینی باید ببینی چطور رفتار کردی که طرف اجازه داده بخودش همچین عکس العملی بکنه........خلاصه تو ایران من فقط تو جمعهای بسیار نزدیک دوست وفامیل شوخی میکردم. اما اینجا دوباره باید از نو شروع کنم. حتی در مورد خودم. باید یاد بگیرم چطور حرف بزنم. چطور شوخی کنم. چطور رابطه ایجاد کنم. بااین اوضاع وخیم اعتماد به نفس و غیر اجتماعی بودنم. پله برای موفقیتهام بسازم. صددر صد قرار نیست و درست هم نیست ارتباطات من به راستین و اجتماع ایرانی اینجا محدود بشه. اگه قرار باشه من اینجا بالا برم باید تغییرات ایجاد کنم و اولین و مهمترین قدم تقویت زبان محاوره ام هست.

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :