تبلیغات
my white house - مطالب روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)
my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

زندگی در ارزو

چهارشنبه 30 مرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

دوهفته ای تا پایان سال پنجم زندگی من تو امریكا مونده، پنج سال زندگی تو امریكا، سرزمین ارزوها و نهایت و تمام ارزوی من تو دهه سی سالگی.اما ایا این ارزو واقعی بود، خیلی اوقات ما ادمها به ارزوهامون نمیرسیم اما حالا كه من به ارزوم رسیدم و دارم زندگیش میكنم راضی هستم؟؟ حس خوشبختی میكنم؟؟ فكر میكنید جواب من چی باشه؟ جوابتون درسته من احساس رضایت از تصمیمم دارم و بابت فرصت شاد بودن و ارامش داشتن و حتی زندگی در دنیای ارزوم احساس خوشبختی میكنم. مسلما زندگی اینجا سراسر راحتی و اسایش نیست، اصلا اینطور نیست كه بیان ارامش و رضایت را دودستی تقدیمت كنن اما من از این سبك تلاش برای شادی و ارامش راضیم. بذارید یك طور دیگه بگم، درواقع زندگی حركت توی یك مسیر دایره ای شكله. تموم انتخابها و روزانه های ما توی این دایره شكل میگیره. گاهی تصمیم میگیریم ادامه تحصیل بدیم تغییر اساسی رشته تحصیلی و كار بدیم ،مهاجرت كنیم، یا ازدواج كنیم و اینطوری هست كه دایره امون بزرگتر میشه و فرصتها و انتخابهای بیشتری را با بزرگتركردن دایره امون زندگی میكنیم، خوب من زندگی را اینطور میبینم و بنظرم اومدن به امریكا و تلاش برای زندگی به سبكهای دیگه این دایره را بزرگ و بزرگتر میكنه. قطر این دایره با پول ساخته نشده هرچند بشدت معتقدم پول هم میتونه كمك اساسی در بزرگ كردن دایره امون داشته باشه. شما از دوسال قبل مهاجرت من همراه من با این وبلاگ بودید و شاهدید سختیهای زیادی بخصوص سال اول تحمل كردم ..... خوب مترو رسید و رشته حرفم پاره شد و حالا یك روز دیگه هست و باز مترو و من كه سعی میكنم یادم بیاد چی میخواستم بنویسم خوب داشتم میگفتم شما شاهد این هستید كه تو این مسیر سختی و شیرینی هردو وجود داشت، بعضی این سختیها میتونست نباشه اما بهرحال پیش اومد اما دركل از مسیری كه برای رسیدن به این نقطه اومدم راضیم و بنظرم فراتر از حد تصوراتم تو سال اول مهاجرتم هست. سال اول فقط سعی میكردم بتونم تو گرداب عظیمی كه منرا احاطه كرده بود سرم را بالا نگه دارم همین تلاش شنا را بهم یاد داد كه باعث شد از اون گرداب نجات پیدا كنم خودم را به دریا برسونم، موجها سهمگین بود اما من یادگرفتم تو فاصله بین موجها شنا كنم و از ستاره ها برای پیدا كردن ساحل استفاده كنم. الان میدونم در جهت ساحل دارم شنا میكنم از شنا لذت میبرم چون میدونم باعث میشه بازوهای قویتری داشته باشم، موجهای سهمگین همچنان هستن، گهگاهی طوفانهای دریایی، اما من دریا اموخته میدونم طوفانها موندگار نیستن و اگه خواهان یك ساحل زیبا هستم شنا لازمه كاره. میدونم بعضیها قایق دارن. اما اینرا هم میدونم اخرش هردومیرسیم مهم اینه از شنا كردن و رشدم لذت ببرم خوب اونی كه تو ذهنم بود دیگه برای متن دوم روی كاغذ نیومد:)بیخیال اصل اینه كه دارم ابخند میزنم. فقط یادم میاد كه میخواستم بگم باید از هرلحظه روزهام لذت ببرم چون این لحظات تكرار نمیشه. مثل روزهای زندگی تو نیویورك ، بروكلین، مترو سواری ، دانشگاه و جمع خوب دانشگاه. روزتون پرلبخند

نظرات() 

زنك

چهارشنبه 16 مرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

دیروز اینترنشیپ تموم شد و رفت، خیلی براش ذوق داشتم و فكر میكردم میتونه دروازه ای بشه برای كار واقعی، اما اونقدر رییس كوچیك اذیتم كرد كه فقط بیصبرانه منتظر بودم این دوره تموم بشه و هرچند شركت خیلی خیلی خوبیه اما حتی فكر همكارشدن با رییس كوچیك هم تنم را میلرزونه و ترجیح میدم كار توی شركت دیگه ای پیدا كنم، با وجود اینكه رییس بزرگ ادم خیلی خوبیه و خیلی هم اطلاعاتش بالاست اما حتی به زبان نیاوردم كه ایا بعدا پوزیشن خالی برای من داره یانه. دیروزفایلهای كارم را منتقل كردم و لپ تاپ راتحویل دادم و با غمی شیرین برگشتم نیویورك. انقدر این مدت چه فیزیكی چه روحی سنگین و سخت گذشت كه الان حال كسی را دارم كه تازه از بستر بیماری اومده بیرون و یواش یواش داره به خودش برمیگرده. پاراگراف پایین فقط یك نمونه از روزهایی هست كه با رییس كوچیك داشتم. این هفته دوروز دیگه ازاینترنشیپ مونده و هفته دیگه هم كنفرانس و پنجشنبه جمعه باز باید برگردم برای گزارش نهایی از اینترنشیپم و در نهایت تمام. امروز این رییس زنم باید گزارشی از یك پروژه كه داره كار میكنه بده، دوسه روزه داره مثل یك دستیار اتمام وقت ازم كار میكشه و بدتر از اون اینه بینهایت ادم مزخرفیه. اشتباه میكنه و قبل اینكه من بهش توضیح بدم كه اشتباهی داری اطلاعات و یا گراف اشتباه را نگاه میكنی شروع میكنه به داد كشیدن. بعد كه دادش تموم میشه و بهش توضیح میدم تو رو خودش نمیاره چه برسه به معذرت خواهی. الان دارم فكر میكنم رفتارش را به رییسش گزارش بدم یانه، اصلا چه رفتار و عكس العملی باید در مقابل رفتارش داشته باشم. فكر میكنم لازمه دست از سكوت و صبر زیاد دست بردارم. عدم اعتماد بنفس موقعیت اینترنشیپ و مهاجر بودن و عدم اعتماد بنفس خودم باعث شده با صبر فوق العاده شاهد دادزدنهاش باشم و بعد كه اروم شد بهش توضیح بدم كه اشتباه كرده و یا اگه من اشتباه كرده باشم درست كنم. اما مطمئنا این راهش نیست و باید روش درست مقابله را یاد بگیرم. ساعت ٢ میتینگ برای تحویل گزارشش داره و با زرنگی گفت ساعت ١ دوباره برگرد و بعد كه من میتینگ دارم میتونی بری سراغ بقیه پروژه های رییس بزرگ. جالبه اون روز اونقدر داد كشید كه دایركتوری كه تو دوتا اتاق بعدی دفتر داره شنیده بود و اومد دفترم و سعی كرد از دلم در بیاره هرچند اصلا برای یك گروه دیگه هست. و بعد از اون هم حسابی با من گرم و صمیمی شد و تو لینكدین هم كلی پیام تعریف برام گذاشت. هم دفتریم هم كه از اولین باری كه متوجه شد من دارم خیلی خیلی اذیت میشم برام توضیح داد بخاطر همین اخلاقش هیچ زیر دستی نداره و مجبورن فقط اینترن استخدام كنن چون هیچ كس حاضر نیست باهاش كار كنه و ادمیه كه مشكل داره. خلاصه بعد از مشورت با دوستهای ایرانیم تصمیم گرفتم رفتارش را گزارش نكنم و منتظر بمونم اینترنشیپ تموم بشه و از دست این ادمی كه ریاست و رفتار درست بلد نیست راحت بشم، جالبه عصر همون روزی كه حسابی داد كشید بعد اینكه گزارشش را تحویل داد ازم تشكر كرد و گفت كاشكی میشد دوسه هفته اینترنشیپم بیشتر باشه كه پروژه ای كه داره كار میكنه را تموم كنه و تحویل بده، اون موقع واقعا یك بیلاخ كامل لازم داشت، تو دلم میگفتم تو نمیدونی كه من ساعت میشمارم تا اینترنشیپ تموم بشه. اما درعوض لبخند زدم و گفتم متاسفانه نمیشه، گفت اره پرسیدم گفتند نمیشه

نظرات() 

ازصفر تا بیست

دوشنبه 7 مرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:اینده از ان من، قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

شماها همیشه از روز اول با من بودید، تو لحظه های سخت شروع زندگی از یك زاویه دیگه. باز هم میخوام همسفرتون كنم توی یك مرحله پرچالش دیگه. اماده سفر هستید. باید بریم. دوسه سال پیش مراحل رسیدن به گرین كارت را توضیح داده بودم و از niw بعنوان میان بر اسم برده بودم. دقیقا یادم نیست برای كی پیش بینی كرده بودم، احتمالا یكسال پیش. بهرحال میخوام بگم از فردا این مرحله را رسما شروع میكنیم و خواستم شما را هم همسفر راه كنم. چندماه پیش یادتونه گفتم میخوام برای كاری اقدام كنم و به شانس احتیاج دارم، خوب اون موقع با معروفترین وكیل مهاجرت از طریق niw تماس گرفتم و شرایطم را توضیح دادم. جوابش این بود كه با اینكه قطعا حائز شرط niw هستم اما بهتره تا پایان درسم منتظر بمونم تا مقاله هام هم چاپ بشه. خوب منم دیگه پیگیری نكردم تا دوسه هفته پیش كه یكی از شما خوبان(هدا) بهم گفت دختر چرا برای niw اقدام نمیكنی و تو شرایط دانشجویی احتمال گرفتنش بیشتر از بعد فارغ التحصیلی هست و حتی میشه با سایتیشن پایین هم اقدام كرد. خوب این شد كه من دوباره رزومه ام را برای دوتا وكیل دیگه فرستادم. (ارزیابی رزومه و كیس رایگانه) خوب بذارید قبل اینكه برم سراغ نتیجه ارزیابی كنی یكذره راجع به niw بگم. بچه های دانشجویی كه تعداد مقاله بالا سایتیشن خوب دارن بجای اینكه برن سراغ كار و بعد از طریق كارفرما برای كارت سبز اقدام كنن میتونن از طریق دو روش EB1, یا EB2 اقدام كنند. برای EB1 باید تعداد مقاله و سایتیشن خیلی بالا داشت. اما دانشجوهایی كه كارشون مسخصا درجهت منافع ملی امریكا باشه میتونن برای EB2 niw اقدام كنن. با اینحال این دسته هم حداقل ٣٠ سایتیشنی رو مقاله هاشون باید داشته باشن. سال 2016 ظاهرا یكی با ١٥ سایتیشن موردش را به دادگاه میكشونه و برنده میشه و از 2016 بندی اضافه میشه كه درصورتی كه كارت كاملا درجهت منافع مردم امریكا باشه و ال و بل باشی میشه تعدادسایتیشن پایین هم از طریق این بند قانونی اقدام كرد ولی كیست باید خیلی قوی باشه حالا پیچیدگی داستان من اینه كه من هنوز یك مقاله هم چاپ نكردم كه یك سایتیشن ناقابل هم داشته باشم. یعنی من صفر سایتیشن هستم. فقط كارم درجهت منافع امریكا هست و رزومه ام خوبه. خوب حالا بنظرتون یك وكیل با این شرایط چه جوابی بمن میده؟! وكیل اول گفت با اینكه كارم قطعا درجهت منافع امریكا هست اما هیچ ابزاری جز روزمه برای ثابت كردنش نداریم و بهتره تا فارغ التحصیلیت صبر كنیم كه تا اون موقع مقاله هات بعنوان ابزار اثبات كارت هم چاپ شده باشه. اضافه كنم مقاله اولمون را دسامبر( دی) فرستادیم fda چون اونها هم نویسنده مشترك هستن و هنوز بهمون برنگردوندن و معلوم هم نیست ایا تا اخر تابستون جواب میدن یا اخر سال میلادی. خود چاپ مقاله هم حداقل ٢-٣ ماه وقت میبره. و اما وكیل دوم، گفت من حتما واجد شرایط niw هستم و كیسم را شروع میكنه و تو دوسه ماهی كه طول میكشه مداركت و ركامندیشنهات را اماده كنی مقاله ات هم چاپ میشه و اونوقت پرونده ات را فایل میكنیم هرچند تو نامه دومش حتی مقاله را هم اسم نبرد.. خوب من را هم كه میشناسید؟ تصمیم گرفتم باز ریسك كنم و با این وكیل جلو برم. قرارداد را دیروز فرستادم و فردا هم پول را میریزیم به حسابشون.راستش كارهای اماده سازی سنگین هست چون باید ركامندیشنهای خیلی قوی بگیرم. دوسه نفر ادم مهم را درنظر دارم. یكیش رییس یك بخش بزرگ fda كه نویسنده مشترك مقاله هامون هم هست و یكیش هم رییس كنفرانسی كه قراره سه هفته دیگه برم و پوستر پرزنت كنم . مفر سوم استادم و چهارمی هم رییس بزرگ تو شركتی كه كارمیكنم یكی هم ادم خیلی معروفی كه تو بخش فارماكوكینتیك كلی مقاله داره و یك سلام علیكی باهاش دارم. سه تای اخر بنظرم حله اما دوتای اول خیلی خیلی واجب و ضروریه و ادمهای خیلی كله گنده ای هستن. برام ارزو كنید كه با نوشتن ركامندیشن و فرستادن رزومه اشون بمن موافقت كنند. خلاصه قراره چندماه مهم و سرنوشت سازی را پیش رو داشته باشم. از همه مهمتر بشدت به چاپ مقاله احتیاج دارم. برام ارزوكنید دیگه بعد هشت ماه fda این مقاله را كامل كنه و برامون بفرسته تا زودتر چاپش كنیم. واقعا به انرژی و ارزوهای خوبتون احتیاج دارم. به امید روزهای سبز

نظرات() 

یك روزانه

یکشنبه 9 تیر 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

تو مترو نشستم تا برم برانكس، محله دیگه ای از نیویورك كه كلا دوسه بار بیشتر نرفتم، یكم نسبت به مناطق دیگه نیویورك سطحش پایینتره. دیروز دومین ازمایش روی خوك اونهم دور دوم را شروع كردیم. دور اول زمستون دوسال پیش بود، اووف چقدر زمان زود میگذره. براتون بگم ما امسال دوتا پوستر هم برای بزرگترین كنفرانس فارماسیوتیكس كه الان معتقدم ترجمه داروساز صنعتی اصلا مناسب این لغت نیست اماده كردیم، یكیش اسم اول موبور بود یكیش اسم اول من. خوب دیروز یك نامه گرفتم كه پوستری كه به اسم من هست( ازمایشهامون روی خرگوش) بعنوان بهترین پوستر كنفرانس از بین ١٧٠٠ پوستر شناخته شده. خلاصه كار و بارم داره میگیره:)) این هفته هم ماه اول اینترنشیپم گذشت، نمیدونم تو پست قبلی توضیح دادم یا نه. قبلا گفته بودم دوتا رییس دارم، الان فهمیدم رییس بزرگ كه مدیر یك بخش تو نوارتیس هست تنها كارمیكنه و به اصطلاح كسی زیر دستش نیست. و اون یكی رییس كوچیك بداخلاق ایرادگیر درواقع تو یك گروه دیگه هست كه با رییس بزرگ همكاری میكنه. خلاصه اینطور بگم فكر میكنم رییس بزرگ از دستم كامل راضی باشه و یواش یواش هم من دارم اونجا كارها و پروژه های بزرگتر میگیرم. وای بچه ها چقدر مطلب گفتنی دارم. خوبه یك پست كلا در مورد سیستم كاری اینجا بنویسم

نظرات() 

اینده با سبك زندگی متفاوت؟

سه شنبه 4 تیر 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

دوهفته اینترنشیپ و درواقع روبرو شدن با زندگی واقعی كاری من را بفكر برده، با اینكه همین سایت شركت تو نیوجرسی خیلی بزرگه اما گروهش خیلی بزرگ نیست، یعنی نه تو ساختمون و طبقه ما، البته احتمال داره مثل دفعه اولی كه فرودگاه نیویورك را دیدم و بنظرم خیلی كوچیك بود باشه. بهرحال ٢٠-٣٠ نفری كه من درتماس باهاشون بودم اكثرا سن بالا داشتن، و خبری از شوخی و خنده و محیط شاد دانشگاه نبود، سعی كردم كمی فضا را تلطیف كنم اما خیلی انرژی میبره و فعلا تو موقعیتی نیستم كه خیلی بتونم انرژی بذارم. بعد از كار هم بیست دقیقه رانندگی و وارد شدن به یك خونه بزرگ، تو نیویورك مرتب با ادمها در برخوردی، همیشه گفتم نیویورك را مثل تهران درنظر بگیرید با شلوغی و بزرگی و البته كثیفی بیشتر. این خانم پیر هم دوسه تا بچه و كلی نوه داره و ازاونجا كه زن سالمی هست هرروز بیرون میزنه و دوستهاش را میبینه. خلاصه سعی كردم اینده خودم و راستین را تصور كنم، از اونجا كه ما بچه نداریم وجود دوست باحال خیلی واجبه اما مساله اینه جز ٣-٤ نفر دوست ایرانی همراهمون، و البته موبور و دوست ایرانی كانادایی كس دیگه ای دور و برمون نیست، اون هم همیشگی نیست، مثلا موبور از شهریور تقریبا میره بوستون. یا دوست ایرانی كانادایی همیشه نیست، خلاصه دوره ای هست كه بشدت احساس تنهایی میكنم و دلم میخواد چندتا دوست باحال و پایه پیدا كنیم. در مورد بچه دار شدن هم فكر كردیم و تحقیق كردیم اما با پرسش از مادرو پدرهایی كه میدونستیم بیتعارف میتونیم نظرشون را در مورد بچه بدونیم پیشتر جواب منفی گرفتیم، حالا یكبار جداگونه براش مینویسم.خلاصه امیدوارم به تورمون یكسری بچه های باحال و هم روحیه بخورن و فضامون كمی عوض بشه، خصوصا اگه قراره بعدا نیوجرسی زندگی كنیم وجود دوست از نون شب واجبتر میشه. این پست را هفته پیش نوشته بودم كه فرصت نشده بود پست كنم. دوستان كامنتهای پرمهرتون را خوندم، تو این هفته جواب میدم:*

نظرات() 

این دوهفته

شنبه 25 خرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

تو این دوهفته وقتهایی كه دلم میخواست بنویسم فرصت نبود و الان كه فرصت دارم بنویسم كمی برام سخته، خوب بذار خودم را جمع وجور كنم و كمی راجع به این دوهفته بنویسم. اره دوهفته اینترنشیپ گذشت و حقیقتش بیشتر به سختی و استرس گذشت، اول از اتاق بگم كه پیش یك خانم ٨٠ ساله خیلی مهربون چینی هستم، شبها كه میرسم خونه یك گپ كوچیك میزنیم و مادرانه ازم میپرسه شام خوردم یا نه، میوه بهم تعارف میكنه و هوام را داره. واقعا نازنینه. از خونه اون تا محل كارم ٢٠ دقیقه رانندگی هست، این رانندگی را دوست دارم، رانندگی تو محله ای سبز و زیبا با خونه های بزرگ، سرعت كم بخاطر محدودیت سرعت تو اون منطقه و موزیك های مورد علاقم، حتی هفته پیش سه تا اهو پریدن جلو ماشین كه دیدنشون خیلی حس خوبی داشت، محل كارم هم محوطه خیلی بزرگ و سبزیه كه فاصله بین ساختمونها را شاتل یا مینی بوس گذاشتن، صبحونه ها و ناهارهای فوق العاده مفصل كه متعاقبا باعث چاقی هم میشه، چندین و چند رستوران وكافه تریا داره كه من یكیش را كه تو ساختمون خودمون هست میرم ، البته سه تا باشگاه هم داره اما تا ساعت ٧ بیشتر باز نیستن، كلا ساعت كاری از ساعت ٨:٣٠ شروع میشه و اكثر میتینگها كه با اسكایپ هست برای ساعت ٩ تنظیم شدن. من تو شركت نوارتیس كار میكنم، جالبه بدونید ٤-٥ تا سایت فقط تو امریكا داره اما همه تحقیقی هست، یعنی فرض گیرید اینهمه ساختمون فقط تو سایت نیوجرسی، با اینهمه دفتر و ادم پشت میز نشین فقط برای كار تحقیقات ، البته تو فاصله بین دفترها ازمایشگاه هم هست اما ازمایشگاهها تو ساختمون ما به این سبك نیست كه هرلحظه چندنفر مشغول كار باشن، نمیدونم چطور توضیح بدم اما تو فیلد ما میتونید سبك ازمایشگاههایی كه تو اخبار علمی پزشكی میبینید را تجسم كنید. من دفترم را با یك نفر دیگه شریكم، هردو توی یك فیلد هستیم اما كارمون زمین تا اسمون با هم فرق داره. اون اكثرا پشت میز نشینه و هرازگاهی میره تو ازمایشگاه روبروی دفتر یك ازمایش انجام میده احتمالا روی انزیمها و بعد میاد روی نتایجش كار میكنه خلاصه كار از ساعت ٨:٣٠ شروع میشه و تا ٥-٦ ادامه داره، اینجا هم مطابق رویه امریكا همه چی براساس اعتماد ١٠٠٪؜ هست، یعنی خود ما ساعت كاریمون را وارد میكنیم. وقت ناهار جز ساعت كار حساب نمیشه، تو این دوهفته بیشتر از ٩٠ ساعت كار كردم، یكی دوبار مجبور شدم تا ٩-٩:٣٠ بمونم كه اصلا تو این محیط معمول نیست اما من میخواستم پروژه هایی كه بهم داده شده را تموم كنم، و اما كار، همه میگن كار تیم ما خیلی فشرده هست و مثلا من بعنوان اینترن روزانه ٢-٣ پروژه را باید تحویل بدم .مدیرم كه اتفاقا رییس كل بخش فیلد هست به پركاری بیش از حد معروفه، اما فوق العاده مرد نازنینی هست و خوشحالم كه همچین رییس خوبی دارم، یك رییس دیگه هم دارم كه خانم چینی هست كه تا حالا خیلی تو كار باهاش اذیت شدم، فوق العاده جدی هست و دستوراتش جمله های كلی بدون توضیح هست كه صد در صد هم باید رعایت بشه و اگه كمی اینطرف اونطرف بشه باز باید تكرار كنی، متاسفانه گیجی ذاتی من و بدشانسی همیشگی ام دست بدست هم داد و تاحالا تاثیر خوبی روش نذاشتم حتی تو چند مورد تاثیر منفی و بدی گذاشتم كه همین استرس خیلی خیلی زیادی بهم داد، بذار اینطور بگم، ما باید از كامپیوترهای خود شركت استفاده كنیم كه اطلاعات از همه سایتهاش تو دنیا مثلا چین و هند و سوییس و غیره بهم ارتباط داره، بعد این رییس چینی میگفت برو تو فولدر شبیه سازی فلان دارو و رو فلان اطلاعات كار كن، بعد نگو تو اون مسیر دوتا فولدر شبیه سازی برای اون دارو بود كه من اولی را وارد میشدم اما همزمان یك مسیر دیگه با همین اسم هم بوده، خلاصه همین باعث شد یك روز در حد انفجار از دستم عصبانی بشه چون من میگفتم من رو دیتا دارم كار میكنم و اون میگفت دیتا دست نخورده و تو حتی اینیل و دیتا را نگاه نكردی. خلاصه وضعیت بدی بود تا اینكه اخرش معلوم شد من مسیر هم نام اما متفاوتی را تو كامپیوتر رفتم، اینطور بگم این دوهفته خیلی خیلی اذیت شدم. با اینحال فكر میكنم رییس بزرگ كه اكثر پروژه هام را ازش میگیرم از دستم راضیه، البته فكر میكنم و مطمئن نیستم.. چیز دیگه ای كه دارم تو این مدت بهش فكر میكنم مسیر شغلیم برای اینده هست كه البته هنوز زوده راجع بهش تصمیم بگیرم، همینطور كه گفتم رشته من فارماكوكینتیك هست، همین رشته چندین و چند گرایش اصلی داره كه كاراموزی من تو زمینه مدلینگ و شبیه سازی دارو هست، هرچند برای كل این رشته باید استفاده از نرم افزارهای مخصوص فارماكوكینتیك را بدونی اما علی الخصوص تو شبیه سازی استفاده از برنامه به حد اعلی میرسه كه باتوجه به اینكه من ادم برنامه بازی نیستم فكر میكنم خیلی گرایش مناسبی برای من نباشه، تحلیل اطلاعات كلینیكال را واقعا دوست دارم اما شبیه سازی..... نمیدونم، شاید هم زوده و باید صبر كنم بعد این دوماه راجع بهش تصمیم بگیرم، خوب فعلا كه برای اخر هفته برگشتم نیویورك، فردا یك یكی گزارش بایدبرای استادم خودم تو دانشگاه بفرستم و از اونجا كه هنوز ازمایشهامون روی خوك شروع نشده میتونم تقریبا اخرهفته را استراحت كنم. برام ارزو كنید بتونم تو این اینترنشیپ خوب جلو برم دوستان فرصت نشده كامنتهای پرمهرتون را جواب بدم، همه را خوندم و زود جواب میدم

نظرات() 

چقدر دوست واقعی كمه

یکشنبه 19 خرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

سلام به دوستان و همراهان زندگی واقعی من.
جالبه امروز داشتم فکر میکردم اینهمه ادم تو اینستا و یا فیس بوک درخواست دوستی و فالو میدن اما واقعا چندتاشون به جزییات و مسیر زندگی تو اهمیت میدن و اتفاقهای زندگیت براشون مهمه. اینجا شما حتی نام واقعی منرا نمیدونید اما عین دوست واقعی تو مسیر جزییات زندگیم هستید. خوب بذار واقعبین باش باشم. نمیگم صد درصد براتون اهمیت دارم. صد درصد همیشه تعلق میگیره به افراد نزدیک خانواده. اما مثلا اگه فرض کنیم درکل از دوستان و اشناهایی که منرا میشناسن زندگیم برای حدودا بیست سی نفر مهمه و از بین اونها ده نفر واقعا به من اهمیت میدن. اینجاهم از بین صد نفر خواننده ده پانزده نفر بهم اهمیت میدن. که بنظرم با درنظر گرفتن ناشناس بودن عدد خیلی خوبیه. میخوام بگم قدر شما دوستان ناشناس کامنت گذار را میدونم. حتی اگه هرچندماه یکبار هم پیغام میدید یعنی اینکه بازم بهم اهمیت میدید. خوب بگذریم.
براتون بگم هفته اول اینترشنیپ هم گذشت. برای اینهفته کلی گفتنی دارم. فکر کنم جداقل میتونم دوسه تا پست در موردش بنویسم. در مورد اتاقی که گرفتم و اینكه چطور روزهام را گذروندم. یا درمورد اینترنشیپ و کار واقعی اینجا یا حتی در مورد نیوجرسی و تفاوتهاش با نیویورک. 
توی یک جمله میتونم بگم برنامم خیلی سنگینتر از از اوقات دانشگاه شده و حتی امروز كه اخر هفته هست هم باید بشینم کارها یا بقول خودشون پروزه های نا تمام هفته پیش را تموم کنم اینه که فعلا میرم و کمی کار میکنم و چند ساعت دیگه ادامه اش را مینویسم.

نظرات() 

روزهای قبل اینترنشیپ ٢

جمعه 10 خرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

دیروز قصد داشتم برای دیدن اتاقی برم که قراره اجاره کنم. بخاطز ترافیک دم تونلی  که منهتن را به نیوجرسی وصل میکنه مسیر یکساعت و نیمی، سه ساعت طول کشید. راستین را دم تونل سوار کردم و رفتیم.دوتا مسیر برای رفتن به نیوجرسی دارم. یکی از بروکلین میگذره و بعد از ردشدن از پل تاریخی بروکلین وارد منهتن میشه. بعد هم تونل و بعد هم رانندگی تو بزرگراههای نیوجرسی. دومی از پل ...الان اسمش را یادم نمیاد وارد استتن ایلند میشم و بعد از استتن ایلند وارد نیوجرسی. بعد از این پل برای ورود به نیوجرسی باید یک عوارضی 19 دلاری داد که انصافا زیاده. اتاق را دیدم. یک اتاق خیلی کوچیک اما تر و تمیز با یک یخچال و ماکروفر و سینک. حموم و دستشویی هم که مشترک. اما 40 دقیقه رانندگی تا محل کارم داره. یک اتاق دیگه هم هست که طرف برای یکشنبه قرار گذاشته. شنیدیم تمیزه اما سینک داخل اتاق نداره فقط حسنش اینه 10 دقیقه ای محل کارمه. درهرصورت باید یک بک گراند چک هم داشته باشم که دوروزی طول میکشه و این یعنی دوروز رفت و اومد بین نیویورک نیوجرسی. رانندگی بد نیست. بنظرم راحتتر از تهرانه. فقط بدون استفاده از گوگل مپ عملا نمیشه رانندگی کرد. از این خیابون به اون خیابون و چپ و راست. از این خروجی به اون خروجی. قضیه اینه گاهی مسیر اصلی مثل یک خیابون میشه درصورتی که خروجی شکل بزرگراه را داره و باید حواست باشه مسیر اشتباه نری و این بزرگترین دغدغه رانندگی تو اینجاست. البته تو ترافیکها مثل ایران ادم زرنگ هم پیدا میشه که لحظه اخر خودش را تو صف بکشه اما خیلی کمتر از ایرانه. خلاصه دیروز اولین تجربه رانندگیم را داشتم که از دوشنبه میشه کار هرروزه و چندساعته ام. فکر میکنم دوشنبه صبح 5:30 از خونه بزنم بیرون که 8 تو محل کارم باشم. نصف روز برنامه معرفی اینترنها هست. اینطور که از نقشه کمپانی دیدم . شرکت بزرگی هست که شامل چندین و چند ساختمان میشه. تازه این شرکت یکی از شعبه ها تو امریکاست. دوتارییس دارم یکی اصالتا المانی هست و ادم علمی و باسوادیه که اتفاقا خیلی هم اخلاقی ادم خوبی بنظر میرسه.  از این ببعد دکتر المانی صداش میکنم. یکی هم زنی چینی هست که بنظرم رسید کمی هم علاقه به مچ گیری داره و اسمش را دکتر چینی میذاریم. ساعت 2 برام جلسه گذاشتن که لیست کارهام را بهم بدن. هنوز نمیدونم کدوم رییس بزرگ هست. دیشب بعد از دیدن اتاق احساس میکردم دوری هفتگی از راستین برام سخت میشه اما امروز که افتادم تو نامه نگاریها، استرس و دل نگرانی کار و تغییرات و رفت و اومد جایی برای دلتنگی نمیذاره. فکر میکنم ده روز اول کمی درگیر تغییرات جدید باشم و بعدش که بیافتم رو روال کارها اسونتر بنظر برسه. به امید موفقیت

نظرات() 

روزهای قبل اینترنشیپ

چهارشنبه 8 خرداد 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

دوشنبه:چیز دیگه ای تا تاریخ شروع اینترنشیپم نمونده و من بیشتر از قبل ذوقش را دارم. تو این ده روزی كه خونه هستم هم دارم استراحت خوبی میكنم هم كمی قبل رفتن مطالب مرتبط مبخونم و نرم افزار یاد میگیرم، هیچوقت فكر نمیكردم كار من در ارتباط مستقیم با نرم افزار باشه، از یك طرف رشته ام را دوست دارم و از دیدن و به بار رسیدن نتیجه ازمایشهامون هیجان زده میشم و كلا از اینكه رشته ای هست كه ازمایشها جدید هست و پیشرفت دانش داروسازی را توش میبینم لذت میبرم اما از یك طرف میدونم ابزار تحلیل ازمایشهامون نرم افزارهای مخصوص داروسازی مثل سیمسیپ، فینیكس، گاستروپلاس، مونولیكس هست ( خیلی دلم میخواد بدونم اصلا این نرم افزارها تو ایران شناخته شده هست؟) كه برای منی كه ارتباط خیلی خوبی با كامپیوتر ندارم چالش برانگیز میشه خوب امروز دوساعتی برای راه اندازی یك ازمایش باید برم دانشگاه و الان تو مترو هستم و رسیدم بقیه مطلب بعدا
سه شنبه: الان روز بعده، باز دارم میرم دانشگاه و تو مترو هستم، تاحالا یكی دوتا مكان نزدیكیهای محل كارم دیدم و قراره یكیش را بگیریم، درواقع هردو اتاقهایی از یك ساختمان هست كه اجاره میدن، یكشنبه تا محل كارم رانندگی كردم تا ببینم میتونم هرروز این مسیر را برم و برگردم دیدم نه از عهده من خارجه ، روزی سه ساعت رانندگی میشد و روزی ٩ ساعت هم كار، حتی با مترو هم میتونم برم و بیام اما اون كه خیلی طولانیتر میشه، خلاصه تصمیمون به گرفتن اتاق شد، البته در هرصورت ماشین را لازم دارم چون تو نیوجرسی بغیر از داون تاونش( مركز اداری شهر) تقریبا بدون ماشین نمیشه جایی رفت و سیستم تاكسی و اتوبوسی نداره. بعدا اگه شد یك فیلم از خونه تا محل كارم میگیرم تو اینستا میذارم تا كمی از وضعیت شهر و رفت و اومد دستتون بیاد.یكجورهایی بجز نیویورك كه كاملا سیستم شهری اشنای ما تو ایران را داره، بقیه شهرها را اگه ندونی فكر میكنی یك سری ویلا وسط جنگل و رود و دریاچه ساختن. با یكهفته خونه موندن هم كه پشتم حسابی باد خورده و حالا حتی برای یك كار كوچیك عزا میگیرم دارم میرم دانشگاه. فعلا
پی نوشت: الان که چهارشنبه عصر هست و عملا میبینم چه حجم زیادی از مطالب را بلد نیستم یا بهتره بگم نیازه که قبل اینترنشیپ یاد بگیرم وحشت کردم. واقعا هیچ تصوری از اینترنشیپ ندارم و نمیدونم شخصی کاملا  وارد و حرفه ای میخوان یا در حد اشنابودن براشون کافیه. میدونید چیه. میدونم اگه مطلبی را بلد نباشم دنیا به اخر نمیاد اما برام مهمه که بتونم تاثیر مثبتی روشون بذارم تا بعد از درسم هم بتونم اقبال کار تو همین مرکز را داشته باشم. برای همینه ترسیدم. میدونم من ادمی نیستم که بلافاصله اثر مثبتی از لحاظ علمی رو ادمها بذارم و حتی یک جورهایی ممکنه ناامید کننده و گیج بنظر برسم اما بمحض اینکه قلق یک کاری دستم بیاد با پشتکار از همه پیشی میگیرم. برای همین امیدوارم و دعا میکنم بتونم تو این دوره خودی نشون بدم و تیم را تحت تاثیر قرار بدم. در واقع این اینترنشیپ قدم مهم و سرنوشت سازی برام حساب میشه. امیدوارم. امیدوارم
وای راستش اینجورجاهاست که میگی چه غلطی کردم مهاجرت کردم و نشسته بودم نونم را میخوردم. واقعا حکمت اینکه برای موفقیت باید این مراحل دل و روده دربیار را طی کنیم نمیفهمم

نظرات() 

این ترم هم تموم شد

جمعه 27 اردیبهشت 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

بعله من رسما تموم واحدهای درسیم را گذروندم و سال دیگه فقط واحد تز و كار روی پروژه برام میمونه، خیلی حس خوبیه، البته میتونه این حس زیر پوشش بقیه كارهای ناتمام و نكرده پنهان بشه اما من درراستای مسئولیت شادكردن اسمان، هی به خودم یاداوری میكنم تا حس شیرینش تموم نشه. حدود دوهفته هم تا شروع اینترنشیپم مونده، هنوز تصمیم نگرفتم ( وای چه خوب الان از این گروههای موسیقی مكزیكی وارد مترو شدن و دو دقیقه ای لبخند را بهمون تزریق كردن) خوب داشتم میگفتم تا محل كاراموزی ام كه تو نیوجرسی هست روزانه سه ساعت رفت و اومد با ماشین دارم( راستی گواهینامه هم گرفتم بعدا داستانش را میگم) اما هنوز نمیدونم كه بهتره اتاق بگیرم اطراف شركت یا پولش را بذارم تو جیبم و هرروز برم و بیام البته پول تول (خاك وچوك كلمه فارسیش الان تو ذهنم نمیاد ) و بنزین هم هست كه ماهیانه نصف هزینه اجاره اتاق میشه، حالا تا اخر هفته دیگه راجع بهش تصمیم میگرم. این شنبه هم چندتا دوستهای دا نشگاهم را خونمون بصرف غذای ایرانی دعوت كردیم ، خیلی وقت بود میخواستم دعوتشون كنم وقت نمیشد. فكر كنم شب خیلی خوبی بشه و كلی بگیم بخندیم، درضمن من و موبور عملا فقط چندروز دیگه همكاریم چون اون میره مسافرت و بعد من میرم كاراموزی و قبل تموم شدن كاراموزیم اون برمیگرده خونه اشون توی یك ایالت دیگه تا تزش را بنویسه و درسش را تموم كنه. حس خوبیه، كم كم من هم دارم به پایان این مسیر و گرفتن نتیجه نزدیك میشم ، خوب من رسیدم ایستگاه. شب نوشت: البته هرچند میخواستم یك روز خوب بسازم اما همه چی بخوبی و خوشی پیش نرفت، مهم نیست، مهم اینه الان دارم لبخند میزنم، شب همگی بخیر دوستان

نظرات() 

این روزها

شنبه 21 اردیبهشت 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

تو تهران هوا از زمستون یكهو وارد تابستون میشه، گاها دوره بهاری در حد هفته میمونه، تو نیویورك زمستون در ظرف یك هفته وارد بهار شد و بعد همونجا گیر كرده، یعنی هوا نه سرده كه شال و كلاه كنی نه گرم كه تیشرت بپوشی بزنی بیرون، حتما یك كت و یك لباس بهاری لازم داری. خلاصه فكر كنم الان یكی دوماهی باشه كه تو فاز بهار گیر كردیم، با هوای نیمچه ابری و بارون. امروز ساعت ١٠ صبح fda میتینگ داریم، قراره من هم یك پرزنت طولانی داشته باشم، موبور هم پرزنت داره و میخواد قبل شروع میتینگ یك دوره با استادمون رو پرزنتش داشته باشه، بعد من عین خیالم نیست، حتی استرس هم ندارم، داشتم همین را برای راستین میگفتم و وقتی با این جمله تموم كردم پرسید خوب نتیجه گیریش چیه؟ یعنی خوبه یا بده كه اینطوری هستی، خندم گرفت، چون واقعا خودم هم نمیدونم خوبه یا بده، خلاصه فكر كنم بد نباشه منم یك ده دقیقه ای قبل شروع خودم را اماده كنم. هنوز دوتا امتحان دیگه این ترمم مونده خوبیش اینه كه امتحان تو خونه هست و استرسش و درس خوندنش كمتره، اما انگار ذهن ادم هم میفهمه و برای همین بهمون نسبت تنبل میشه و كارها را پشت گوش میندازه. خلاصه یكی دو روز دل به درس ندادم اما باید از امروز بشینم تمومشون كنم بفرستم بره از شر این ترم و درس خوندن راحت بشم. بعد هم تا اینترنشیپ برنامه فشرده اما بدون استرس برنامه یادگیری برای خودم میذارم، هرچند استادم همین دوشنبه برای یكماه داره میره سفر، موبور هم هفته دیگه با دوست دخترش سه هفته ای میرن كوروز و با كشتی جزیره گردی. یكی از دوستهام میگفت اسمان تو هم یك استراحتی قبل اینترنشیپت بكن، فكر كنم بد نمیگه، فقط قضیه ما پوله، شاید هم باز از كردیت خرج كنیم و در اینده كردیتهامون را پر كنیم، هرچند همین الان هم حدود ١٥ هزار دلار رو كردیتهامون بدهی داریم. امان از این زندگی دانشجویی. خوب این هم یك گزارش از اوضاع و احوال من، بقیه اش برای بعد

نظرات() 

روزانه

دوشنبه 9 اردیبهشت 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

سلام دوستهای خوب و با وفای من، میدونم خیلی وقته ننوشتم و احتمالا اكثرتون حدس زدید كه برنامه فشرده كاری علت اصلی ننوشتن هست، تقریبا ازاول فوریه برنامه ام سنگین و سنگین تر شد، خوب هنوز درگیر اون ازمایش نحس هم هستم اما امیدوارم در ظرف این ده روزه قالش را بكنم بره، تا دوهفته دیگه امتحانهای پایان ترم هم از راه میرسه و این ترم هم تموم میشه، خوشحالم چون بعد از این ترم درس و كلاس ندارم، البته تز و كلاسهای ta و كار پروژه میمونه اما حداقل درس و امتحان از روشون برداشته میشه از جون هم كه اینترنشیپ بمدت دوماه شروع میشه، میدونم دوره خوب و پرباری میشه، سوپروایزر محل كارم هم ادم بامعلومات و كار درستی هست و البته از حالا تكالیف و اموزش من را شروع كرده، البته اسم تكلیف و اموزش میارم اما اینطور فكر نكنید قراره مطلبی یا نرم افزار یا كاربردش را از اول بمن اموزش بده بلكه منظورم استفاده های پیشرفته و كاربردی هست، حتی اولین تكلیفم مرتب سازی مطالب اولیه داروی جدیدی بود كه تیمهای مختلف این كمپانی روشون داره كار میكنه. خلاصه اینطور بگم بعد از این دوسه ماه تقریبا اولین باره كه چند ساعتی را میخوام برای خودم بذارم، اونهم خرید چند تیكه لوازم ارایشی كه تموم كرده بودم و یكی دوتا لباس. راستش این برنامه و روش زندگی روی رابطه من و راستین هم بی تاثیر نبود، و این فرصتی میشه دوسه ساعتی را با هم وقت بگذرونیم. خوشبختانه هردومون میدونیم كه این جور نحوه زندگی موقته، من كه به ضربالمثل گنج و رنج معتقدم و نتیجه اش را بارها دیدم، اینه كه مطمئنم این روزهای سخت و فشرده و پر ازدوندگی هم تموم میشه و احتمالا جاش را به نوع دیگه ای از زندگی بده. هوا هم داره بهتر و بهتر میشه و خلاصه بگم قلب من گرمتر و گرمتر به فردایی روشن

نظرات() 

اوار ازمایش

شنبه 10 فروردین 1398

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

سلام دوستان، عیدتون مبارك. اوضاعتون چطوره؟؟ دماغتون چاقه؟؟ میدونم همه امون تحت تاثیر اخبار سیل بودیم. خوب اوضاع اینروزهای من هم حسابی سیلی است. مشكل مسخره ای كه قبل عید پیدا كرده بودم همچنان بشدت داره اذیت میكنه و روز و شب برام نذاشته. چه ایام هفته چه روزهای تعطیل یكسره ازمایشگاهم تا این مشكل چرت را حل كنم. سیلی از كارهای تكراری و ازمایشهای تكراری. چیزهایی كه چالشش قرار نیست چیزی به معلوماتم اضافه كنه و حتی این دسته از ازمایشها قرار نیست تو اینده كاریم جایی داشته باشه. فقط قضیه اینه پله اولیه بقیه ازمایشهاست كه بدون اون هیچ ازمایشی نمیتونیم انجام بدیم كه بعدش بخواهیم نتایج را تحلیل و تفسیر كنیم. درواقع تو اینده ازمایشهای روی حیوان و انسان توسط تكنسینها كه اكثرا دانشجوهای فوق لیسانس هستند انجام میشه و كار ما میشه تحلیل داده ها و ازمایشها و مدل سازی و استفاده كردن از این نتایج برای سنجش داروهای جدید تو بدن و تنظیم دوزهای مختلف یا عملكرد دارو تو بچه ها یا بیماران خاص و از این جور حرفها. البته مهمه با ازمایشها و ریزه كاریهاش كاملا اشنا باشیم كه بتونیم بعدا تشخیص و تحلیل درست داشته باشیم. اما دیگه اشنایی من با hplc عملا به جنگ هرروزه تبدیل شده. بگذریم. خوب حالا یكمی هم خبرشیرین بعنوان شیرینی روزهای عید اضافه كنم اول از همه اینكه اینترنشیپ را گرفتم، اتفاقا دقیقا كارم تحلیل نتایج و شبیه سازی دارویی میشه یعنی كار اینده ام. بعد زیر نظر یكی از متخصصین خوب این كار قراره كار كنم كه خیلی جاها ، از جمله دانشگاه خودمون سخنران فارموكینتیك بوده. از بین بچه های phd تاحالا فقط چهار نفر پذیرش گرفتیم كه این نشون میده حالا كه برای اینترنشیپ تونستم پذیرش بگیرم بعدا برای او پی تی یا همون كار واقعی هم میتونم شانسی داشته باشم. البته دوماه و نیمی باید به نیوجرسی تغییر مكان بدم . قبلا به استادم گفته بودم دارم اپلای میكنم و میدونست اما وقتی به استادم گفتم اینترنشیپ گرفتم مخالفت كرد و گفت به حضورم بشدت احتیاج داره ، خلاصه به لطف موبور كه به استادم گفت وظایف من را هم انجام میده و بشرط اینكه تقریبا یكروز در هفته بیام و رو پروژه كار كنم رضایت استادم را گرفتم. خوب خبرهای بعدی هم تو پست بعدی . دوستان روز و روزگارتون سبز

نظرات() 

داروی طلسم شده

جمعه 17 اسفند 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

چندوقتی هست افتادم رو دنده بدشانسی، پارسال همین موقع ها بود كه سر داروی تزم حسابی اذیت میشدم، امسال یكماهی هست كار روی دارو را شروع كردم همه چی داشت خوب پیش میرفت اما دوسه روز هست دارو به روش جواب نمیده و عملا مستاصلم كرده، بذارید اینطور مثال بزنم مثلا شما همیشه از یك روش قرمه سبزی میپزید ولی یك دفعه همه چی را بهمون روش خودتون انجام بدید اما قرمه سبزیتون قهوه ای بشه، هی سبزیها را چك میكنید قابلمه و گاز و ادویه را چك میكنید میبینید همه چی را مثل همیشه انجام میدید اما همچنان همه چی قهوه ای هست، حالا تصور كنید مهمون هم برای چندروز دیگه دعوت كردید و همه ازتون انتظار قرمه سبزی دارن، الان وضعیت من اینطوریه، fda و استادم بشدت به نتایجم احتیاج دارن و حتی موبور برای اینكه كارها سریعتر پیش بره برای كمك بمن اومده، ازمایشها را داریم انجام میدیم اما این وسط hplc كه برای شناسایی مقدار دارو هست داره بازی در میاره، یعنی خواب و خوراك برام نذاشته، این هفته سه شنبه هم داریم میریم خود fda برای جلسه حضوری و خیلی برای من زشت و خجالت اور میشه كه اسمون ریسمون به هم ببافم و غیر مستقیم بگم بعد یكسال من هنوز نتیجه ای برای كارم ندارم درحالی كه اصل این جلسه برای برنامه ریزی ازمایشهای خوك روی داروی من هست، وااای نمیدونید چه حالی دارم، دعا كنید همینطور كه یكهو hplc نتیجه عجیب غریب میده , امروز یكهو خودبخود خوب بشه چون هیچ راهی به ذهنم نمیرسه از اونطرف هم تاحالا با سه شركت مصاحبه داشتم كه یكیش جواب منفی بود یكیش بعد بیشتر از یكماه هنوز جواب نداده، یكی دیگه هم كه خیلی امیدوار بودم میگه داره با بقیه كاندیدا هم مصاحبه میكنه تا تصمیم بگیره. سه شنبه هم امتحان عملی رانندگی داشتم، من رانندگیم خوبه و كاملا مطمئن بودم پاس میشم، اما این كابوس زبان اونجا هم دست از سرم برنداشت، افیسر گفت ترن اراند ( یعنی از بغل ماشین رد شو) من خیال كردم منظورش یو ترن هست یعنی دور دوفرمون ، وسط دور دوفرمون شروع كرد گفتن من گفتم ترن اراند و تو چرا اینكار را كردی و من حسابی گیج شده بودم چی میگه و همون موقع هم گفت ترن لفت، دور دو فرمونم سر نبش یك كوچه بود كه وقتی گفت ترن لفت فكر كردم حالا منظورش اینه بپیچم تو كوچه كه ظاهرا منظورش نبود و طرف از عصبانیت تركید و وقتی گفتم ببخشید متوجه منظورت نشدم تقریبا با داد گفت تو تست زبان نمیدی تو تست رانندگی میدی، بنظرم اخرش هم نفهمید كه من معنی ترن اراند را نفهمیده بودم، خلاصه ردم كرد خلاصه هفته بدی دارم، دعا كنید امروز كابوس تلخ این هفته تموم بشه، من رسیدم ایستگاه ، پ. ن، اوضاع hplc تغییر نكرد، گزارش را بدون نتیجه داروی من میدیم، احتمالا اخرهفته برم ازمایشگاه كارها را از اول شروع كنم،

نظرات() 

روزانه

یکشنبه 28 بهمن 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

این ترم برعكس ترم پیش خیلی كوییز و امتحان ندارم، یعنی با اینكه سه تا درس دارم اما هركدوم یك میان ترم ویك پایان ترم گذاشتن، از اونجایی كه من و اكثر دانشجوها هم بزور امتحان درس میخونیم از اول ترم درس نخوندم و درسها داره رو هم جمع میشه، بدوبدوی میان كلاسهای خودم و كلاسهای تیچینگ اسیستنتی( دستیار استادی) و كارهای پروژه هم بهونه خوبی بهم داده كه اخرهفته ها را به استراحت بگذرونم و ذهنا براش بهونه داشته باشم، درواقع شاید ذهنی موقتا به یك نقطه امن رسیدم و كمی از بار استرس از رو دوشم برداشته شده كه میدونم یك سیكله و با حجیم شدن درسها و كارهای نكرده دوباره این نقطه امن جاش را به استرس میده كه برای من لازمه موتور یادگیری هست، شاید هم رفتم تو قسمت خواب زمستونی، جایی كه میدونی فعلا بعضی چیزها از كنترلت خارج و گذشت زمان حلش میكنه و چون نمیتونم براش كاری كنم انگار رفتم تو خمودی، مثلا الان كه حساب میكنم یكسال از زمان رسیدن به گرین كارت كه قبلا حساب كرده بودم عقبم، خوب هنوز مقاله ها كه لازمه اقدام بوداماده نیست و احتمالا بزودی هم اماده نمیشه، ازمایش كلینیكال ( روی انسان) هم كه من خیلی روش حساب میكردم فعلا كنسل شده و جاش دوباره ازمایش خوك قراره انجام بدیم، همه اینها یعنی بازهم عقب افتادن پروسه گرین كارت. چه میشه كرد، همینی كه هست و اوضاع از دست من خارج، برای اینترنشیپ هم هرهفته اقدام میكنم وتاحالا دوتا مصاحبه با شركتها دادم كه هنوز جوابش را نگرفتم، ماه اسفند قراره ماه پركاری برام باشه ، امتحان رانندگی میخوام بدم و استادم گفته حتما باید به یك كنفرانس تو واشنگتن كه قراره یك شام با fda داشته باشیم برم، بخاطر مسایل مالی نمیخواستم شركت كنم ولی استادم تاكید كرد حتما برم، این نشونه خوبی برام بود این كه برای حضورم تو میتینگ برای استادم اهمیت داره و موثره، راستی این بخش از كارهای پروژه كه دارم انجام میدم قراره بخشی از تزم هم باشه، پس عملا تزم را هم شروع كردم كه براش خوشحالم. راستی گفته بودم از یك اینستا ایرانی برنامه ورزشی گرفتم؟؟( بدن خوبها)، برای اولین بار یواش یواش دارم به بدنسازی علاقه پیدا میكنم و دیگه از باشگاه رفتن و ورزش كردن متنفر نیستم. همین برم كه امروز هرطور شده باید درس بخونم.

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :