my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

پلیس

سه شنبه 29 آبان 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نیویورک، 

قبلا شاید گفته باشم كه پلیسهای اینجا اكثرا خیلی جدی بنظر میرسن، لباسها و تجهیزاتشون خیلی شبیه فیلمهاست. من كه ناخوداگاه ازشون میترسم و سعی میكنم چشم تو چشم باهاشون نشم. البته این فقط من هستم و خیلیها با دیدن پلیس احساس امنیت میكنن. و اما در مورد عملكرد، خوب ما خودمون كه مستقیم با پلیس سر و كار نداشتیم و امیدوارم هیچوقت هم نداشته باشیم پس فقط موارد محدودی كه شنیدیم را تعریف میكنم. یكیش همسایه ایرانیمون كه تا حالا دوسه بار دزد ماشینش را زده، اخرین بار زده بود جفت اینه های ماشین را كنده بود، زنگ زده بودن پلیس اومده بود گزارش كرده بود و رفته بود، همین، خلاصه ظاهرا موفقیتشون تو این مورد در حد پلیسهای ایران هست. اما چیزی كه خیلی جدی هستن مواقعی هست كه پای سلامت فرد درمیان باشه، مثلا تو بچه های ایرانی، یك اقایی دست بزن داشته، خانمه زنگ میزنه پلیس و از اون روز اقا اجازه نداره از یك فاصله ای به خانم نزدیك بشه. این خانواده یك بچه كوچیك هم دارن، خانم میگفت مدتی بوده به طلاق فكر میكرده اما میترسیده اقا بیاد دم خونه و اذیت كنه، حالا كه این جریان پیش اومده یكشنبه ها دم ایستگاه پلیس بچه به اقا داده میشه و عصر دوباره همونجا بچه تحویل مادرداده میشه. بنظر من این یعنی امنیت و احترام به حقوق خانواده. خلاصه اینهم داستانهای من. بازم امیدوارم پای هیچ كدوممون به پلیس و داستانهاش نرسه.خوب اطلاعات من كه دراین حد بود شما از خاطرات پلیسیتون بگید

نظرات() 

اب و هوای زمستونها

جمعه 20 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نیویورک، نگاه اول، 

دیروز یك بارون حسابی اومد و از امروز هم رسما برگها مهمون زمین شدند و پاییز رخ نمایی كرد. هوا هم یك ریزه خنك شده كه البته همچنان هول و حوش ٢٠ +میچرخه. خلاصه با یك كت راحت میشه از این هوا لذت برد. درواقع این شهر با اینكه بهار و پاییز كوتاهتر از سه ماه داره اما عملا چهارفصلیه، درحالی كه تهران زمستونش حذف شده و جاش یك پاییز طولانی سرد و بدون بارون داره. البته خیلیها وقتی اسم زمستون نیویورك میاد یاد قطب شمال می افتن كه خوب این اشتباهی بود كه خود من هم میكردم.:) در واقع عدد -١٠ برای ما ایرانیها یعنی خیلی سرد و -٢٠ بعنی قطب، كه خوب قضیه اینه اولا ما همچین سرمایی را كم تو ایران داریم كه دقیقا حسش را بدونیم دوم پالتو و كاپشنهامون اصلا مناسب این سرما نیست. یعنی -٢٠ به این معنی نیست ده لایه لباس رو هم بپوشیم بلكه به معنی كنار گذاشتن پالتوهای معمولمون و پوشیدن نوعی كاپشن هست كه اتفاقا كلفت و ضخیم هم نیست. این كاپشنها را شاید بعنوان كاپشن پفی تو ایران هم دیده باشید. یعنی داخلش پشم شیشه و درحالت مرغوب پر هست كه بعنوان عایق عمل میكنه و اینطوری سرمای -١٠ یا -٢٠ با این نوع كاپشن و دستكش و كلاه و شال گردن تبدیل به یك زمستون مفرح میشه. سال اول كه من اینجا بودم این نوع كاپشن را نداشتم و با یك پالتو و چند لایه بافتنی زمستون را سر كردم كه انصافا اذیت شدم، اما از سال دوم كه این كاپشنها( داون) را خریدم حسابی از زمستونش هم لذت بردم. و اما كفش. ماه اول كه رسیدیم امریكا پاییز بود وخواستیم برای راستین كفش بخریم. خوب راستین كفش لازم بود و ما هم تازه رسیده بودیم و اصلا با فروشگاهها و حراجیهای اینجا اشنا نبودیم مستقیم رفتیم تو اولین مغازه مغازه كفش فروشی نزدیك خوابگاه و با اینكه فروشنده با اطمینان میگفت نیم بوت برای زمستونهای برفی اینجا كافیه، ما با شك و تردید فراوون با پرداخت سه برایر هزینه ای كه الان برای یك كفش مارك میكنیم نیم بوت را خریدیم و بعدا فهمیدیم بیشتر از كافی هم بوده و ازاون زمستون پر برف و بارونی شبه قطبی كه ما تصور میكردیم خبری نیست. خلاصه یكجورهایی امروز نقش گزارشگر اب و هوای نیویورك را بازی كردم.

نظرات() 

بو و بارون

شنبه 31 شهریور 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:نیویورک، روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، 

درس و مدرسه با شدت هرچه تمامتر شروع شده. قبلا براتون توضیح دادم كه چون هزینه پروزه تمدید نشد مجبورم برای دانشگاه هم كار كنم، اما چون پروژه را دوست دارم و براش خیلی زحمت کشیدم و حیفه نصفه بمونه تصمیم گرفتم که کار رو پروژه را ادامه بدم و به اصطلاح  برای پروژه مجانی كار میكنم. موبور هم همین کار را کرده و خلاصه پروژه به روال خودش ادامه داره. درعین حال TA هم هستم و هفته ای ١٥ ساعت  تو ازمایشگاه داروهای ساختنی بالا سر بچه های داروسازی ام ، ایراداتشون را تو داروی ساختنی حل میکنم و سوالهاشون را میپرسن و اخردست هم بهشون نمره میدم و بعد هم اماده سازی مواد و وسایل برای گروه بعدی.  حالا این وسط كلاسها و درس خوندن. را هم بهش اضافه كنید، خلاصه نمیدونم كی مثلا ورزش برم یا اصلا ایا این ترم میتونم تزم را شروع كنم؟ خلاصه ترم الكی سنگین چرتی میشه. این وسط  هفته ای یکی درمیون یك روز و نیم تمام، یعنی نه ٧-٨ ساعت بلكه ( روز اول ١٤ ساعت ) و روز دوم ٥-٦ ساعت ازمایش رو خرگوش را هم به این برنامه اضافه كنید، عملا خودم دارم فاتحه ام را میخونم. رسیدم بای بقیه اش فردا.

پاییز با ابری بودن هوا و بارشهای كم شروع شده، دما یكم پایینتر اومده هرچند هنوز گرمه و باید كولر روشن كرد، این ترم هم با برنامه فشرده ta و ra همزمان و درس اجباری شیمی الی از اون ترمهاست كه هنوز شروع نشده منتظر تموم شدنشم، البته چشمم اب نمیخوره كه درسهای ترم بعد هم به مذاقم خوش بیاد، كلا من از درسهایی كه مرتبط با بدن انسان باشه یا به اصطلاح كلینیكال خوشم میاد و شیمی محض بخصوص شیمی الی از غیرقابل تحمل ترین درسها برام حساب میشه، یاد كسانی كه با تعجب ازم میپرسن چندسال دیگه هنوز درس داری افتادم، فكر كنم خودم هم كم كم از صبر خودم دارم تعجب میكنم، ( مطابق معمول تو مترو دارم مینویسم و یك لحظه تتوهای ادمهای دور و برم حواسم را پرت كرد كسی كه روبروی من نشسته قیافه اسیایی داره كه ظاهرا تموم چیزهایی را كه دوست داره رو بدنش خالكوبی كرده مثل یك جفت كفش، سكان كشتی، كلاه و هندزفری.... . نفر سمت چپی تتوهاش از اون مدلهاست كه بیشتر مرسومه مثل  نمادهای مرگ . اسكلت.) رسیدم بای.
 تا چندوقت دیگه با رسیدن زمستون لباسها همه تیره میشه و این مقدار تنوع تو پوشش و ظاهر زیر حجمی از لباس و کاپشن پنهون میشه. رنگ تیره غالب میشه و خلاصه زمستون با نشونه هاش میرسه. اما یک حسن  بزرگ هم این زمستونها داره. بارون و برف. حالا چرا من از اومدن بارون و برف خوشحالم؟ چون بوهاا شسته میشه. یعنی منه عاشق تابستون از شدت بوی تعفن سطل اشغالهای زیر افتاب مونده و خیابونها و کوچه های بدبوی نیویورک به مرحله زمستون دوستی رسیدم. البته خیابونهای اصلی که مغازه های بزرگ دارند و محل رفت و اومد توریستها هستند بهتره اما امان از خیابونهای مسکونی بخصوص اونها که اپارتمانهای چندطبقه داره. یا خیابونهایی که محل برگذاری فستیوال و این حرفهاست و رستورانهای کوچیک داره.  اشغالهاشون را میذارن تو کیسه های بزرگ مشکی و رو هم تلنبار میکنند وگاها شیرابه ازشون سرازیر میشه  یا سطلهای بزرگ اشغال خونگی زیر افتاب و هوای شرجی حسابی پخته میشه و بوی دل انگیز اشغال مشام را یک نوازش حسابی میده. خلاصه این نیویورک هست و معروفیتش با متروهای کثیف و بوی گند اشغال. اما اونقدر جا برای گشت و گذار داره و شهر متفاوتیه که بعضی همینش را هم قبول دارند و پذیرفتند و ععاشقشند اما من که جز اون گروه نیستم:)
درضمن تسلیت میگم بابت اهواز 
 اولین روز پاییزیتون رنگی و زیبا



نظرات() 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :