my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

وقت

یکشنبه 29 مهر 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال پنجم)، چرت و پرت نویسی، خودشناسی، 

میخوام از بخشی از سختی درس خوندن به زبان انگلیسی بگم، شما كه از سال اول امریكا اوندن همراه من بودید میدونید كه من ترم اول مشكلات خیلی زیادی برای فهم كلاسها داشتم، گاهی هیچی از یك كلاس نمیفهمیدم و مجبور بودم خودم از كتاب فارسی زبان و یوتیوب و گوگل بفهمم. البته خیلی زود فهمیدم خوندن از كتاب فارسی غیر از درس دیفرانسیل انتگرال اصلا كمك كننده نیست، و كتابهای فارسیمون غیر علمی و كیلویی ترجمه شده. بگذریم، از ترم دوم سوم بود كه یادگرفتم جزوه از بقیه بگیرم و با خوندن جزوه و نصفه نیمه سركلاس فهمیدن، خودم را در حد متوسط تا متوسط خوب كلاس نگه داشتم. یواش یواش لیسنینگم بهتر شد، هم پروژه شدن با موبور هم خیلی كمك كرد كه وضع زبانم تغییر كنه و دیگه میتونستم ٩٠-١٠٠ درس را تو كلاس بفهمم و جلو برم، اما این هنوز به این معنی نیست تو لیسنینگ و درك مطلب مشكل ندارم، درواقع میشه گفت اون هوش ذاتی لازم را تو یادگیری زبان ندارم، مثلا راستین كلا١-٢ ترم كلاس زبان تو ایران رفته اما زبانش خیلی بهتر از منه و بخصوص لیسنینگش كمتر مشكل داره، اگه هم مشكلی هست تو تنبلیش برای یادگیری سیستمیك كلمه اكادمیك هست. یك جورهایی من كاملا با سیستم اموزش پروش ایران بزرگ شدم اما هوش eq پایینی دارم اما راستین كه ناپلئونی نمره میگرفته این بخش هوشش، یعنی یادگیری از محیط حسابی قوی شده. خلاصه همه اینها را گفتم كه بگم همچنان از زبان بخصوص بخش لیسنینگ مینالم. برای درس شیمی الی مجبورشدم برای اولین بارصدای استاد را ضبط كنم، شاید یك بخش را ده بارگوش میكنم و اخرش نمیفهمم چی گفت اما خوب مطمئنم تا اخر ترم سردرمیارم . قضیه اینه گاهی اوقات حرفهای موبور را هم نمیفهمم فقط اونقدر باهاش صمیمی شدم كه مجبورش میكنم عین ده بار را تكرار كنه و یا با سرعت كم بگه كه اخرش بفهمم، اما خب خودمونیم همیشه كه نمیشه این روش را اجرا كرد، باید برای زبان خوندن وقت بگذارم اما برنامه سنگین وقتی برای اینكار نمیذاره. البته اگه این حرف را جلو موبور بزنم به فارسی میگه " خیلی تنبلی"" جالبه یادگرفته خ را تلفظ كنه" در واقع منرا بخوبی میشناسه كه چطور وقت تلف میكنم، امروز میخواستم همون درس شیمی الی را بخونم كه سه شنبه امتحان دارم. شاید اگه ٣ ساعت مداوم و یا ٤ ساعت غیر مدارم می نشستم همون صبح ،درس خوندن را تموم میكردم اما قضیه اینه یكربع میشینم یكساعت دوساعت دور خودم میگردم و باز تكرار، اینطور بخودم میام و میبینم درس را خونده ام اما كل روزم را هم غیر بیهوده براش سوزوندم. خوب حالا موبور كه مدل و الگوی من برای موفقیت هست، احتمالا این وسط سه تا مقاله خونده، یك صفحه از تزش رانوشته درسش را هم خونده ورزشش را هم كرده و حتی مثلا با یكی از نرم افزارهایی كه برای كارمون ضروریه تمرین كرده، خلاصه اینطوری میشه كه یكی موفقه و یكی دنبال موفقیت میدوه." استفاده مفید از وقت"

نظرات() 

سکون فکر

شنبه 11 فروردین 1397

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چرت و پرت نویسی، 

سلام سلام. قالب جدید چطوره؟ امروز هوا اینجا عالیه و بالاخره رسید بالای 10 درجه. هرچند قراره باز دوشنبه برف بیاد اما خوب برای ما که ماه ها باید پالتو میپوشیدیم و شال و کلاه میکردیم یعنی یکم لباس کمتر پوشیدن. تقریبا همه منتظر هوای گرم و افتاب هستند. هرکی هم به یک دلیلی، یکی از خود بارون و برف بدش میاد. یکی منتظر پیکنیک کردن تو پارکها و گشت و گذار و تفریحه. یکی هم مثل من از شال و کلاه و پالتو پوشیدن خسته شده.  بهرحال امروز روزی هست که افتاب میدرخشه. احتمالا من هم عصر کمی بیرون بزنم و هوایی بخورم. 
میشه ادم وقتی موضوعی برای حرف نداره هم پست بگذاره. اصلا بگذار راجع به همین بی موضوعی حرف بزنم. راستش یکجور ذهنم خوابه. کلا نمیدونم تاثیر فصله یا تاثیر این دوره از مهاجرت. موقعی که میدونی قراره هیچ اتفاق خاصی نیافته و همه چیز موقتا روی روال و برنامه اش داره پیش میره. نمیتونم بگم خوبه یا بده. چون برای یک دوره کوتاه نگرانی خاصی وجود نداره اما پشتش سایه یک نگرانی عظیم خوابیده. یکجورهایی هم شاید ذهنم تصمیم گرفته خودش را بخواب بزنه. فکر نکنه و سایه های نگرانی را کنار بزنه. شاید هم واکنشی باشه به انتظار. این انتظار طولانی فرسایشی. نمیدونم. خلاصه از هیچی مطمئن نیستم. ذهنم خوابه و دلش میخواد خواب بمونه یا خودش را بخواب بزنه. نه به ایران فکر کنه. نه به اینده. نه به خانواده، نه به کار، نه به کارت سبز، نه به این نردبان بلند یادگیری و یادگیری که هیچ انتهایی نداره که برای عقب نموندن همیشه باید بالا رفت و بالا رفت. اصلا مهاجرت یعنی دست کشیدن از ثبات و انتخاب تغییر و چالش. بیخیال. بیخیال فکر . بذار بریم تو خواب خرگوشی. 

نظرات() 

فکرمحدود شده در یک راستا

دوشنبه 7 فروردین 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، چرت و پرت نویسی، 

امروز خونه ام. در واقع زیر پتو. غیر از اینکه صبح تا ساعت1 ظهر خوابیدم بقیه روز را هم جز برای خوردن یک قهوه از تخت بیرون نیومدم. البته بجز نیم ساعت تلاش مذبوحانه ای که برای دیدن یک فیلم تخیلی کردم که اینترنت مزخرف یاری نکرد و به دنیای وبلاگ خوانی برگشتم. خوندن چند وبلاگ یاد اوری خوبی بود که چقدر مغزم و سواد تفکر و تخیلم ته کشیده و همه به محدوده دارو و داروسازی ختم شده. یاد روزهای کنکور می افتم که خدای صنعتهای ادبی بودم. عاشق این بودم تعریف و صنعت دو کلمه کنار هم را پیدا کنم. تمام شعرها و نثرهای کتاب ادبیاتم دچار تجزیه تحلیل بود. اون زمان که ساب تایتل عربی را کامل میفهمیدم. کمی نثر اهنگین بلغور میکردم. تخیلم تا بینهایت کار میکرد. اونقدر احساس خدایی میکردم که فکر نمیکردم گرد زمان چون جوب ابی تمام کنده کاریها را بشورد و ببرد. شاید اصلا به زمان فکر نمیکردم. همونطور که الان جز دایره چندسال قبل و بعد زمان حال  زمان دیگری برایم معنایی نداره. باید فکری به حال این اسمان بکنم و گرنه ده سال یا بیست سال دیگه جز یک تخصص قاب شده رو دیوار و حرفهایی از جنس داروسازی حرفی برای گفتن نداره. اصلا کی بود که کتاب خوندن یادم رفت. کی بود که فراموش کردم لذت تخیل را. کی بود که فکر کردن را کنار گذاشتم. چند سال دیگه مونده که اینجا حرفی جز تکرار روزانه ها نداشته باشم.  دلم برای اسمانی که برای کنکور اماده میشد تنگ شده. شاید هم اون اسمون فرق خاصی نکرده. الزام زمان از درسهای دبیرستان به درسهای کاملا تخصصی دارو سوقش داده. فقط عدد تغییر کرده. 18 سال نه، 21 سال از اونروز گذشته. مسخره هست زمان و گذر زمان و ادمیزاد. عددها و بازیشون با ادمها.  زندگی و دویدنها. رسیدنها و تمام شدنها. 
میدونم که بزودی این لحظه تعلل هم فراموش میشود و بجاش محاسبات عددی پایان نامه و نهایتا چند جزوه و کتاب بهبود روند فلان ازمایش جاش را میگیره. 
من. من با ظاهر و رفتار و اهداف یک دختر خیلی جوونتر به کجا دارم میرم. واقعا درسته؟ واقعا همینه؟ این بود چیزی که میخواستم؟ اصلا چی میخواستم؟ موفقیت و پله پله بالا اومدن. ته این نردبان جز کهولت و تماشای افتاب لب بوم چه چیزی انتظارم را میکشه. چه چیزی انتظار ادمها را میکشه. وه که چه معنای کوتاهی در زندگی اکثریت ادمها نهفته هست و بعضی کوتاه و کوتاهتر. 
کدوم قشنگتر و ارزشمندتر هست. مقاله ها، پرزنتها، بالا و بالاتر رفتنها. یا لختی زندگی را به نظاره نشستن؟ شاید هم روزی که انتخاب میکردم و در راستای اون انتخاب، انتخاب میکنم باید میدونستم که نقشه زندگیم را رسم میکنم. و کی میتونه بگه کدوم نقشه قشنگتره جز حس رضایت و شادی و موفقیت. حس رضایت..... حرفها داره برای گفتن. ظاهرا خمودی مغز ناتوانی تجزیه و تحلیل را بدنبال داره و شاید حتی چندسال دیگه فکری هم نباشه که نگران تجزیه و تحلیلش باشه.
وقت کوتاه کردن سخن هست قبل اینکه کوتاهی فکر خودش را برخ بکشه. 

نظرات() 

چشم ها را باید بست

شنبه 28 اسفند 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چرت و پرت نویسی، خودشناسی، 

دوستم که تو رنگ کردن مو واردتر از من هست گفت میتونم فلان رنگ را تو شعبه bed bath & beyond پیدا کنم. نزدیکترین شعبه به خونه را سرچ کردم و با اتوبوس و پیاده خودم را رسوندم. برخلاف تصورم  از یک شعبه با محصولات بهداشتی با فروشگاهی تقریبا مثل ikea روبرو شدم ،کمی گرونتر. یک مدت بین وسایل تزیینی و خاص گشتم. چیزهایی بود که چشمم را میگرفت. اما جیبم اجازه خرید نمیداد. یا بفرض هم که اون دست زیر لیوانی خاص یا فلان ظرف دسر را میخریدم. برای  کدوم دست لیوان. برای کدوم میز ناهارخوری. خندم گرفت.  جیب خالی و زندگی خلاصه شده تو چمدونها کجا و ارزوها و رویاها کجا. اقا چهل سالم داره میشه و هنوز عین بیست ساله ها فکر میکنم فرصت دارم و  هنوز زمان زیادی دارم. درواقع گوشهام را گرفتم و چشمهام را بستم و میکوبم و جلو میرم. اما واقعا این راه به کجا میره. اه امان از این زندگی که دراصل به هیچ جا نمیره. اصلا همین الان راه نیمه شده. مگه چند سال دیگه پدرمادرهامون زنده اند. تموم شد ،روزهایی که میشد درکنار خانواده بود را با انتخابمون کنار گذاشتیم........................ راستش اینها همه حرفهای من نیست. اینها حرفهای من و راستین هست. قبلا گفته بودم راستین مخالف بچه هست. اما نگفته بودم چرا. حالا میگم. دلیلش زندگی هست. خود زندگی. اومدنها و دویدنها و رفتنها. و نمیتونه قبول کنه کسی را به این جمع اضافه کنه. 
میدونید چیه. من هم یکزمانی مثل اون بودم. گم شده در پیدا کردن معنا و مفهومها. نمیدونم کی شد یا چطور شد که یاد گرفتم از نفس کشیدن لذت ببرم. الان میتونم شادی را تو چیزهای ساده هم پیدا کنم. راستش اصلا یاد گرفتم فکر نکنم. یعنی سعی میکنم که بیشتر مواقع فکر نکنم و گرنه فکرهام میشه یک چیزی مثل پست امشب. داشتم میگفتم راستین شاد هست. اتفاقا ظاهر غمگینی هم نداره. اما متاسفانه جز چند درصد ادمهایی هست که از زندگیش راضی نیست. از خودش و جایگاهش راضی نیست. کلا از زندگی راضی نیست. ارزوشه زندگیش طوری بود که میتونست همزمان هم پیش من باشه هم تهران. کنار خانوادش. اصلا خود تهران. یک نوستالژیک باز قهار. 
اره اینجوری هست که من زندگی را میتونم از چشم خودم و چشم اون همزمان ببینم. ذهنم میگه من درست میگم و راه زندگی کردن یعنی جلو رفتن. تو تموم مسیرهایی که دیگران رفتند. به زبون ساده ،درس و کار و ازدواج و بچه. احتمالا بعدا هم شاهد رفتن عزیزان و بعم هم انتظار برای بستن این دفتر. اصلا فکر میکنم فقط باید رفت. نباید ایستاد و فکر کرد که حالا چی. اخرش چی. بعدش چی. نباید نشست و غصه روزهای خالی بدون پدرها و مادرها را خورد. باید چشمهامون را ببندیم و کورکورانه مسیر مشخص شده را بریم. عین همه زوجهای دیگه دورمون را با بچه پر کنیم طوریکه که با رفتن یک نسل شاهد بزرگ شدن نسل دیگه ای باشیم. باید بچه دار شد طوری که زمانهای دوتایی فیلم دیدن اهنگ گوش کردن و نت گشتن و گشت و گذار بچرخه فقط حول و حوش بچه و نیازها و خواسته هاش. اونقدر سرت شلوغ بشه که فرصت نکنی بشینی و معنای زندگی را در بیاری. اره فکر میکنم این راهشه.  فقط حیف که چهل داره میرسه اما زندگی من بسبک بیست ساله ها برنامه ریزی شده.


پیوست: دوست خیلی خوبم. هدی گل. یکبار نوشته بود چرا راستین ادامه تحصیل نمیده. هدی جون از اونروز ذهنم درگیر کامنتت شده و تصمیم گرفتم اول ازت تشکر کنم که دوستانه پیشنهاد خوبت را داده بودی و دوم دلیلش را بنویسم. خوب خودمون هم خیلی دوست داریم. فقط قضیه اینه که من درامد خاصی از دانشگاه ندارم. تازه این ترم شاهکار کردم ga گرفتم و استایپنی که بزحمت یک سوم هزینه هامون را پوشش میده. اینطور بگم با استایپن دانشگاه ما نمیشه زندگی را چرخوند و همه بچه ها دارن کار ازاد میکنند، مجبورند. هزینه تحصیل دوره مستر راستین + هزینه زندگی چیزهایی هست که اگه قرار به ادامه تحصیل راستین باشه پرداختش الان برای ما امکان پذیر نیست. درضمن راستین شخصیت تراکتوری من را نداره و نمیتونه همزمان با کار امتحانهای زبان را هم بده. الان زبانش در حد 6.5 هست و اگه بخونه خیلی بهتر میشه اما میدونم فرمول من برای راستین جواب نمیده و مهمتر اینکه پول این اجازه را بهمون نمیده. 
بازم ممنون هدی جان. کامنتت خیلی برام ارزش داشت. همیشه دنبال همچین نظراتی هستم:*

نظرات() 

حرفهای همینطوری

سه شنبه 25 آبان 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، چرت و پرت نویسی، 

امروز من یک جورکی هستم البته  معمولا هفته ای یکبار پیش میاد که یک جوری باشم و دست و دلم برای هیچ کاری پیش نره. امروز هم از اون روزهاست. حالا چرااا؟ چون  حسودیم شده به کسانی که پوستر داشتند و الان برای کنفرانس سالانه داروسازهای صنعتی تو دنور جمع شدن. چرا؟ چون ته دلم میخواست من هم بچه زرنگ بودم و مقاله یا پوستر داشتم. حالا چرا نشد. چون من تازه  همین ترم از پیچ زبان و چند و چون پیش رفتن کارها تو دانشگاه گذشتم. و الان هم که دیگه اخرهای درسمه. البته پوستر موستر هم کار بچه های پی اچ دی هست و بچه های مستر حتی سمت تز هم نمیرن و فقط شاید یکی دونفر نخبه از توشون دربیاد که پوستر داشته باشند. اووووم یکجورهای  الان که ایرانیها اضافه شدن و ماشالا داروسازهای ایرانی هم بچه درسخون و باحال،  حتی درس خوندن تو دانشگاه  هم خوش میگذره و اون ته ارزوی دانشمند شدن صدام میکنه. میگه به به چقدر خوبه بری پی اچ دی و تحقیق کنی و مقاله بدی و کسی برای خودت حداقل تو دانشگاهتون بشی. اما راستش اصلا منطقی نیست این کار رابکنم و اینبار دختر خوبی میشم حرف منطق را گوش میکنم و فعلا مستر را تموم میکنم و بعدا بعد گرین کارت برای تموم کردن پی اچ دی برمیگردم. البته اگه ترامپ بگذاره. (مستر تو دانشگاه ما دوسال اول پی اچ دی هست و درسها یکیه). 
دیگه براتون بگم چرا یکجوریم! با یکی از دوستانم حرف میزدم و ظاهرا کار پیدا کردن به این راحتی نیست و نگران اینده کاری هستیم.
دیگه اینکه هنوز تزم شروع نشده و کلافه اون هستم. امروز رفتم ازمایشگاه دیدم اون یکی دانشجوی هم موقعیت من تزش را شروع کرده.
دیگه چرا نااراحتم؟ چون  امشب هوا ابریه و سوپر ماه را ندیدم. هرچند دیشب با همسر رفتیم ماه بینی و کلی عاشقانه در کردیم اما واقعا دلم میخواست امشب هم ببینمش.
دیگه اینکه کنسرت ابی هست. البته من خیلی اهل موسیقی نیستم. اما بهرحال تصمیم گرفتیم سال دیگه بریم.
دیگه اینکه امروز دزس نخوندم ده بار جزوه باز کردم و بعد بستم. . حتی قسمت ساکت کتابخونه هم رفتم . موبایل بازی کردم و برگشتم. البته طبیعیه. این یکی خیلی اتفاق میافته.
دیگه اینکه تو گروه دوستهای سابقم که همه داروساز یا دندون پزشکن بودم و تو اوج تعریف کردنشون از بچه داری و بچه هاشون دیدم واقعا هیچ حرفی برای گفتن ندارم و چقدر دنیام متفاوت شده. حتی  با اینکه بحث به الودگی رسید حس کردم یواش یواش دارم ازشون فاصله میگیرم. زمانهامون یکی نیست دغدغه هامون یکی نیست. دلم گرفت. 
 دیگه اینکه سر راه  یک بسته چیپس بزرگ خریدم  و یک تخته شکلا ت و الان هردوشون تموم شدن. الان هفته سوم هست که من دارم روزی یک تخته شکلات میخورم. غذا درست و حسابی نمیخورم اما دارم با شکلات خودم را خفه میکنم. 
دیگه اینکه جمعه با دوستم دم ورودی مترو وایستاده بودیم و فارسی حرف میزدیم. تیپ هیچ کدوممون خاور میانه ای نیست و زبان دوستم هم عالی است. یک مرد سیاه مشکل دار بهمون نزدیک شد و وقتی دید داریم غیر انگلیسی حرف میزنیم شروع به فحاشی کرد. دوستم اوضاع اینجا را بهتر از من میدونه بهش گفت جرات داره بیاسته و داره به پلیس زنگ میزنه . و اون هم رفت و کمی اونطرفتر با یک زن سیاه درگیر شد.  امروز هم یک ویدیو دیدم که تو مترو یک امریکایی به یک ایرانی گفته بود برگردید کشورهاتون. البته ما قانونا اینجا هستیم و فعلا جامون امنه اما درکل بنظرم بعد ار پیروزی ترامپ با تکیه به شعارهای انتخاباتی نزاد پرستی و مهاجرستیزی و زن ستیزی، جهان و مردمی که هنوز با موچ تغییرات دنیا بسمت یکی وجهانی شدن کنار نیومده بودن و هنوز نمیتونستند انسان را فارغ از رنگ و نژاد و مرز درجهت حل مشکلات جهانی ببینند  تونستن جرات پیدا کنند و خودشون را نشون بدن. مدتها بود دنیا سعی کرده بود با نژاد پرستی بجنگه و اگه کسی نژاد پرستانه حرف میزد بشدت نکوهش میشد و ازجامعه طرد میشد اما حالا اون ادمها با تکیه بر دیدگاههای  رییس جمهور جدید جرات ابراز نظر پیدا کردن. من این دوقسمت شدن جامعه را دارم حس میکنم. و اروم اروم بوی تنفر از همدیگه تو بطن جامعه داره به مشام میرسونه. همه امون گوشمون با تحلیلهای انتخاباتی پرهست. چاره ای نیست. باید صبرکرد و دید تا چقدر امریکا و جهان بسمت بدترشدن پیش میره. امیدوارم کمتر از پیش بینیها باشه. 
این وسط خبر خوب اینه فردا شب قراره بریم سیرک دوسله یا سیرک افتاب. خوشبختانه دانشگاهمون بلیطش را با تخفیف خوبی میده.
الان هم میخوام بشینم یک فیلم تخیلی حسابی ببینم 
بای

نظرات() 

همینطوری

چهارشنبه 21 مهر 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال سوم)، چرت و پرت نویسی، 

داشتم سعی میکردم درس بخونم. هنوز به عادت درس خونی ام برنگشنم و هر ده دقیقه یک چک موبایل دارم و هر یکساعت یکی دوساعتی استراحت. خودم را میشناسم. یواش یواش رو غلطک می افتم. اصلا امروز یک جلسه دوره ای را نرفتم تا بیشتر برای درس خوندن وقت بگذارم. میشه گفت درس خوندن کار سختی هست اما درعین حال وقتی بهش عادت کنی و رو دورش بیافتی میتونی ازش لذت ببری. حس استفاده مفید از وقت را میده. این وسط هم گفتم بیام مثل قدیمها هرچی بذهنم میاد بریزم رو کاغذ یا بهتره بگم صفحه لپ تاپ. نمیدونم چرا یکم اینجا برام غریبه شده. بیخیال. شروع به نوشتن کنم خود حرفها میاد اوضاع مطابق سابق پیش میره. تاحالا یک جلسه اون ازمایشگاه خفنه 2 رفتم هرچند درواقع بایدبصورت یک روتین حتی روزانه دربیاد. غیر از من یک دختر عرب متولد اینجا هم هست که وضعیت من را داره. ما پروزه ای تو اون ازمایشگاه نداریم و به اصطلاح شدویینگ میکنیم و یکجورهایی کار یاد میگیریم. تو میتینگی که با پروفسور مربوطه داشتیم میگفت تعداد مراجع ها برای شدویینگ زیاد بوده و فقط ما را قبول کرده. البته گفت میتونیم پروژه هم برداریم. راستش من اون یکی ازمایشگاه  1و کارش را بیشتر دوست دارم اما موضوع از این قراره که بنظرم کمی کند میرسه. مثلا یک hplc بیشتر نداره و همون هم دوسه هفته هست خرابه و ترم بالاییها میخوان درستش کنند. اما تو این یکی سه تا از این دستگاه داره. هربار بری کلی ادم دارن رو پروژه هاشون کار میکنن. فقط سه تا گرنت از fda داره. گرنت از fda یعنی هیولا. کم کم دارم به این فکر میکنم که اگه تا دوسه هفته دیگه نتونستم تزم را تو 1 شروع کنم. یک تز با 2 بردارم.هرچند2 دیگه خیلی صنعتی هست. و 1 بیشتر به علوم پزشکی نزدیکه. بخوام کامل توضیح بدم تخصصی میشه و حوصله اتون سر میره. البته شاید هم بد نباشه یکبار یک پست علمی در مورد روند تولید دارو بنویسم.
 ترم هم که تقریبا نصف شده. احساس میکنم ایرانی اخری که به جمعمون پیوست کمی از من دوری میکند. فکر میکنم تفاوت سنی امون خیلی به چشمش اومده.ظاهرا براش مهمه چون اولین سوالی که از من کرد همین بود. اولین سوال من از ادمها وضعیت زبانشونه خخخ .حق هم داره. من هم یکزمانی اگه کسی 2 سال ازم بزرگتر بود میگفتم یکعالمه هست. گاهی کمی احساس دورافتادگی از بنی بشر میکنم.  انگار به هیچ دسته و گروه خاصی تعلق ندارم. شاید بخاطر اینکه کلاسهای هر سه تاشون یکیه و همه کارهاشون با هم شده. البته بعد هم به خودم میگم بچه نشوو اسمان، زندگی واقعی خارج از دانشگاهه. بعد درجواب هم میگم زندگی یعنی زندگی کردن امروز. چه اینجا و چه هرجا! و بعد خیلی خیلی دور میشم:)))) بگذریم. دبیرستان یکی از بهترین مدارس تهران میرفتم که همه بچه های وزیر وزرا بودن. کاملا متفاوت بودم باهاشون. برای همین و بخاطرشرایط خودم هیچ دوستی نداشتم. موقع دانشگاه تو ایران هم همینطور. بچه های ورودی ما کاملا متفاوت بودن. یک رژ لب میزدم دهنشون 4 متر باز میموند. چه برسه به مسایل دیگه.تعدادی دوست داشتم. خیلی هم صمیمی بودیم اما هیچوقت شخصیت دیگه اسمان را کشف نکردن. هنوزهم هستند وهنوز متفاوتیم. تو محیط کار یک جور دیگه. محیط کوچیک. من و چندتا پرسنل داروخونه که دنیاهامون زمین تا اسمون فرق داشت.سالها گذشت تا تونستم با تک و توک ادمی مثل خودم دوست بشم. الان اینجام. دنیای اینجا و ادمهای اینجا خیلی بیشتر مثل من هستند. اما بازهم کمی تفاوت با اطرافیانم دارم .خوشبختانه قضیه فقط سن و سال و تاهلی هست و تعداد کسانی که مثل ما فکر میکنند بیشتره. و خوشحالم که تقریبا برای همه دوستهامون این قضیه به چشم نمیاد و حسش نمیکنند. شاید هم روزی ادمهایی بیشتر شبیه به وضعیت خودمون پیدا کنیم. مهمه اصلاااااا؟

نظرات() 

مسافر مهاجرنما

جمعه 24 اردیبهشت 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزهای دورهمی(سفرهامون به ایران)، چرت و پرت نویسی، 

یکسری وسیله باید میبردم انباری. وقتی به انباری سر میزنم و وسایل خونه ام را میبینم که توی چندتا کارتن چیده شده واقعا دلم میگیره. کارتنهایی که راستین با دقت بسته بندی کرده بود و اماده فرستادن به امریکا بود ولی وقتی من رسیدم به اون سر دنیا و شرایط زندگی تو امریکا را دیدم پیغام فرستادم نیاره و سرنوشت کارتنها به انبار ختم شد. برادرم فقط چند ماه قبل من رفت کانادا. مهاجرتی اقدام کرده بود. تمام وسایل زندگیش را غیر از اسبابهای بزرگ فرستاد کانادا. وقتی تصویری باهاش حرف میزدیم همون فرش و همون بشقاب و وسایل تزیینی همیشگی را میدیدیم. انگار فقط از خونه ای به خونه دیگه اسباب کشی کرده باشه. همچین تصویری من از مهاجرت داشتم. یک خونه میگیریم و تمام وسایل بغیر از بزرگها را میبریم. توی یک سرزمین دیگه کار میکنیم و درس میخونیم و زندگی میسازیم. اصلا فکر نمیکردیم زندگیمون به دوسه تا بشقاب و دوتا تشک سفری و یک موکت دو در یک و تلاشی طولانی برای رسیدن به اقامت ختم بشه. اررره دیدن وسایلی که یکروز با دقت و وسواس خریداری شده و الان توی انباری خاک زمان را میخوره سخته. ویزای امریکا را تو پاسپورتم دارم.  اما به اندازه سر سوزنی احساس یک مهاجر را ندارم. درواقع بیشتر حسم مثل یک مسافر هست . مسافری با سه چهارتا چمدون لباس و یک مشت کارتن تو انباری ایران و یک مشت کارتن دیگه تو انباری در امریکا. من مسافری هستم که هنوز با هیجان منتظر نتیجه لاتاری هست و تا مدتها بعدش فروم را میخونه و مشتاقانه نگاه میکنه چه کسانی بلیط اقامت یا همون گرین کارت را برنده شدند. کسی که هنوز به سایتهای مهاجرتی سر میزنه چون هنوز بعد از ده سال فقط یک مسافره. نه یک مهاجر. کسی که باز هم امسال مشاوره مهاجرت کانادا را رفت تا ببینه میتونه همزمان برای کانادا اقدام کنه تا اگر بدلیلی راه امریکا به سر انجام نرسید راه و مسیر دیگه ای برای رسیدن داشته باشه. که متوجه میشه درسته تقریبا انگیزه ده سال پیش را کم و بیش داره اما برنامه های مهاجرتی به انگیزه کار نداره و رقم سن براش ملاکه. خلاصه مسیری که شروع کردیم مسیز اول و اخره. یا موفقیت و اجازه خانه ساختن در کشوری دیگه یا شکست و برگشت و شروع از صفری دیگه.  

نظرات() 

مطلب رمز دار : دنیای دیوونه یا ادمهای دیوونه؟

دوشنبه 21 دی 1394

نویسنده: اسمان پندار |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نظرات() 

قاطی

جمعه 3 بهمن 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:غرانه، چرت و پرت نویسی، زبان و امتحان، 

انتظار کارسختیه و همیشه بخشی از زندگی ما ادمها بوده.  دپارتمانی که برای کار اپلای کرده بودم گفته فردا نتیجه را میگه. دلم شور میزنه و نسبت به نتیجه خیلی بدبین هستم. هفته پیش جمعه که رفتم گفت باید با مدرس اون بخش حرف بزنه. بنظرم اگه مثبت بود تو همین هفته زنگ زده بود. اگه نشه فرصتی برای پیدا کردن کار تو دانشگاه دیگه ندارم. هرچند همه دپارتمانها را سرزده ام . اینهمه جا رفتم و هنوز نتونستم کار پیدا کنم. اونوقت یکی از همکلاسیهام ترم پیش رفته بوده دپارتمان ریاضی و چون اونزمان پربوده این ترم بهش زنگ زدن برای تدریس. میدونم که زبانش اونقدر خوب نیست که پرزنت خوبی کرده باشه. حتی رزومه خوبی هم نداشت و از من میپرسید کجا میتونه کمک بگیره برای رزومه درست کردن. جالبه همین دپارتمان را من دوبار مراجعه کردم. دفعه اول فقط رزومه گرفت و دفعه دوم گفت ما اصلا دانشجو قبول نمیکنیم. اینجا دقیقا هرکی به هرکیه. همون خرتو خر خودمون. یک کارمند خیلی راحت چون درجریان نیست میگه نمیخواهیم و یک کارمند چون درجریانه رزومه ات را میگیره و بعد اگه پیگیری نکنی یادش میره. خلاصه فکر نکنید فقط ایرانه که هردمبیله و اگه برید یک کشور جهان اول میتونید لذت نظم و عدالت و برابری را بچشید. نه عزیزانم این خبرها نیست. اوضاع اینجا هم همینطوره.اصلا من نمیدونم چرا اسم خودشون را گذاشتند جهان اول. باورکنید اگه اون ازادی حقوق نبود با کشور خودمون هیچ فرقی نداشت. البته من بابت اون بخش هم مطمئن نیستم چون هنوز به اون بخش  نرسیدم. یعنی بخوام یک چیزی براساس حق ازادیم بگم  بعد ببینم عکس العمل اینوریها چطوریه! هر چند این ترس و احتیاط بخاطر سالها زندگی تو مملکت گل و بلبلمون رفته تو خون و گوشتم و خیلی بعید میدونم بخواهم امتحانش بکنم. اخ بچه ها چقدر احتیاج دارم فردا جواب مثبت بشنوم.  توروجون من بیا و مثبت بشو  و به ما حال بده. ........... یکی یک مدال به این طبقه بالایی ما بده........ میخواستم برای 31 ژانویه تافل ثبت نام کنم.دیدم هیچی حالیم نیست .اعتماد بنفسم هم که صفر. عین بچه ادم هم ننشستم سر درس پس برای 14 فوریه ثبت نام میکنم. به به می افته قاطی امتحانهای میان ترم چه حالی بکنم من.حسابی هم دیر میشه برای اپلای و ادمیشن باز هم به به. میگم چرا من ادم نمیشم امتحانی که اینهمه زندگیم و سرنوشتم بهش بستگی داره را سرسری میخونم؟ گزینه الف: چون اون زمان که جدی میگرفتی چه گلی بسرت زدی که الان بزنی. گزینه ب: قاطی کردی گزینه ج: بی توضیح گزینه د: همه موارد

جواب گزینه د

پیوست:امروز جمعه هست .تاظهر خبری از تلفن نشد پاشدم رفتم دانشگاه و طرف گفت بااینکه نمره خوبی تو ریاضی دارم اما مطمئن نیست که من بتونم مطالب را به دانشجو منتقل کنم. و چندتا کاندید دیگه دارن و میخوان بهترین را انتخاب کنن. سعی کردم براش توضیح بدم چقدر این کار برام مهمه و بهش گفتم میتونه امتحانم کنه. اما قبول نکرد و گفت این هفته جواب را بهم میگه.دیگه حتی 20 درصد هم مطمئن نیستم.

هیچی ندارم بگم

نظرات() 

این سال لعنتی

یکشنبه 21 دی 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چرت و پرت نویسی، چكه چكه ، روزها در اون سر دنیا(سال اول)، 

یک مدته ننوشتم.نه اینکه از شدت درس وقت اومدن به اینجا را پیدا نکرده باشم.نه. درس میخونم اما معمولی.درواقع  تواین روزها یا حسم خیلی خیلی بدبوده یا حسم معمولی که وقتی حسم معمولی بوده فیلم و سریال دیدم ووقتی هم حسم بد بوده نمیخواستم بیام اینجا بازناله وفغان کنم.اماخوب اون وقت هیچ پستی هم درکار نیست پس مجبورید یک پست تلخ دیگه هم بخونید.... رفته بودیم اتلانتا خیلی حسمون خوب شده بود. کلی امید پیدا کرده بودیم برای ادامه زندگی. خوب ما اصلا نوع ووضع زندگی الانمون  تو نیویورک را دوست نداریم. شاید نیویورک زرق و برق خیلی بیشتری نسبت به ایالتهای دیگه داشته باشه و هرموقع اراده کنی جایی برای تفریح پیدا می کنی. اما اولا همه اینها نیاز به یک سطح مناسب ار کار ودرامدهست که فعلا برای ما مقدور نیست . درثانی اخرهر شهر بزرگی عین تهران خودمونه.یعنی استرس و بدوبدو را میشه دید. زندگی از نوع اپارتمان نشینی و برج نشینی. وکلا برای من که مدتیه دارم استرس را  تحمل میکنم مناسب نیست.  اصلا بذار یک مثال بزنم. تواین اپارتمانمون ما هرروز در جریان زندگی همسایه هامون هستیم.یعنی اونقدر دیوارهای این اپارنمان چرته.اخه یک لایه چوب نازک که عایق نمیشه.خلاصه همه اتفاقات را میفهمم. مثلا امروز همسایه هندیمون با یکی دعوا داشت.یا همسایه مسن بغل دستیمون عاشق فیلمهای اونطوریست و هرچندروز یکبار فیلم میبینه و بدتر و وحشتناکتر ازاون همسایه بالاسریمون هست که عملا هر هفته یکی از اون فیلمها را داره . چی بگم.... تازه غیر از این باور کنید هرروز دقیقا هرروز ساعتها مبلمانش را جابجا میکنه.یکی نیست بهش بگه اخه خانم عزیز یک اپارتمان 60 متری مگه تغییر دکوراسون هرروزه میخواد......حالا اینها را گفتم که چی ؟که بگم مثلا تو همون اتلانتا که من دیدم و مطمئنم خیلی از ایالتها اینطوریه با این پول میتونی یک خونه نوساز و چند خوابه اجاره کنی.یک خونه کاملا تر و تمیز بدون اینهمه اعصاب خورد شدن هرروزه.......یا بگذار از متروهای اینجا بگم.عملا بخاطر ترافیک سنگین خیلی از ادمهای قشر متوسط از ماشین استفاده نمی کنن.حالا میخواهی از سیستم مترو استفاده کنی حسنش اینه که خیلی راحت بهرجایی دوست داری بری خط و ایستگاه پیدا کنی. گفته بودم متروها کثیفه .اون مهم نیست چون بهش عادت میکنی.اما مساله ادمهان.خیلی از اقشار مردم از مترو استفاده میکنن. ازجمله ادمهای خیلی فقیر. این را هم اضافه کنم که ماتا جایی که بتونیم به اینجورادمها کمک میکنیم. وادمهای متوسط عبوس و خسته. خلاصه این صحنه ای نیست که من دوست داشته باشم همیشه ببینم.......صدالبته منهتن خیلی خیلی خوشگلتر از عکسهاش هست و مسلما خیلیها از جو زنده و فعال اون لذت میبرن. مطمئنا اینجا همیشه کنسرتی و برنامه ای هست.حتما دیدن بارها و دیسکوهای مالامال از ادم باید جالب باشه. اما فعلا مناسب من نیست. شاید بعدا مثلا ده سال دیگه که از سکوت و ارامش خسته بشم و دلم هیجان بخواد.دوست داشته باشم توهمچین محیطی زندگی کنم .نه این روزها که هر دوسه روز میشینیم و خیلی جدی راجع به برگشتن موقت اخر ژانویه حرف میزنیم.نه این روزها که میبینیم تا حالا 30 هزار دلار خرج کرده ایم و از حالا تا اخر می 20 هزارتای دیگه باید خرج کنیم.اونوقت میشینی برنامه های اینجا را میبینی.میبینی یک امریکایی 10 هزار دلار برنده میشه چقدراز خوشحالی گریه میکنه.اوووف .خلاصه اومدنمون بی فاند تصمیم اشتباهی بود.یکی از بدترین تصمیم هامون بود.ریسک خیلی بزرگی کردیم.ریسکی که خیلی از ادمهای دیگه این کار را نمیکنن. اونها نشستن و منتظرن ببینن سرنوشت ما چی میشه.(منظوم شماها نیستید.منظورم اشناهای غریبه هست که مارامیشناسن. فامیل و دوستهای دشمن) البته بیخیال ادمهای دیگه که فعلا اصلا یا حداقل خیلی کم برام مهمه که چی فکر میکنن. مهم خودمون هست که داریم با تموم زندگیمون قماربدی میکنیم. خوب خوشبختانه این مسایل تقریبا شامل حال ما میشه و اکثریت مهاجرها راضین و خیلی زود به ارامش زندگیشون رسیدن. پس اونهایی که دارن میان با خوندن این پست نگران نشن.بیایید مردم راضین. وقتی هم به قسمت کار وزندگی برسید اوضاع خیلی بهتر هم میشه. امیدوارم خواب بد من هم تموم بشه

نظرات() 

مزخرف

جمعه 28 آذر 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چكه چكه ، چرت و پرت نویسی، 

ایران غمگین اینجا هم غمگین.ایران خسته اینجا هم خسته. کلا زمانهای شادی، امید، روزهای روشن بین روزهای تاریک ناامیدی و خستگی گم شده اند.میگن ذاتی است.باشه ذاتی.پس چرا خیلی ازجوونهای این دوره زمونه ایرانی هم اینطورین؟ فکر میکردم میام اینجا تموم میشه.اومدم اینجا بدتر شد وترس وحس ناامنی  وزندگی حداقلی هم بهش اضافه شد.یعنی یا این زندگی مزخرف هست یا زندگی من مزخرف هست یا من ادم مزخرفی هستم.از این همه تلاش برای هیچی ووعده اینده دادن برای ظهور اتفاقهای خوب خسته شده ام.اتفاقهای خوب شرطی.اتفاقهای خوب پیچیده شده در هزاربرگ ناامیدی و غم. کاشکی میشد با یک دکمه یابایک حرکت همه چیز را عوض کرد. بگی این وضعیت را نمیخوام و عوض میشد وبه یک صورت دیگه درمی اومد. اما زندگی این دکمه را ندارد و فقط ناگزیری به جلو رفتن.عمیق و عمیقتر وبعد که زنگ عمرت به صدا در اومد ببینی تنها تو منجلاب دور باطل زده ای. اره زندگی همینه .زندگی من اینه و یا اینکه من اینم. درهرصورت نتیجه یکیه. 

نظرات() 

معدنچی

پنجشنبه 29 آبان 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، چرت و پرت نویسی، 

کم مینویسم نه؟ این به این معنی نیست که حرفی برای گفتن ندارم. چرادارم مثل همیشه. اصلا این وبلاگ در اصل متعلق به افکاره. مگه افکار به خواب میرن که این بخش هم فراموش بشه. قضیه فقط نامفهوم بودن افکاره. واضح نیست. صداشون را نمیشنوم وهمه باهم حرف میزنن. قوه تمیز و درکم را ز دست دادم و نمیتونم درست یا غلط بودن افکاررا تشخیص بدم. در تار وتور درس وامتحان گیر کرده ام و با زمان جلو میرم. فقط شاهد روزها هستم که میان و میرن. کمیها وکاستیها. نگران امید وارزو هستم که جایی پنهان شده اند و فرصت نمیکنم دنبالشون بگردم. ایندم نامعلوم وناواضح هست. حتی نمیتونم حدس بزنم. یکسری ارزو ی نپخته و کال کنار گذاشته ام اما هنوز فرصت نکرده ام دستی به روشون بکشم. زشتها وبدریختها را کنار بگذارم و اصلها را رنگ ولعاب بدم و تو بالاترین قفسه مغزم جابدم. گذشته مثل یک بچه ترسیده چسبیده به من. دستم را ول نمیکنه و من هم دلش را ندارم دستش را ول کنم. اما باید یک روزی که بزرگ و بالغ شد از خودم دورش کنم. اگرها و اگرها. اگرها و اگرها بسیارن. بسیار بسیار بسیارن. اما مال امروز نیستن. مال الان و زندگی ووضعیت الانم نیستن. پس گذوشتمشون تو یک صندوقچه تو همون خونه تهران. میدونم هستن اما بدرد من نمیخورن. من الان به ارزو احتیاج دارم. من الان احتیاج به یک معدنچی دارم که بره تا اعماق قلبم و خواسته هام را از دل نااگاهیها بکشه بیرون. زود دیر میشه. خیلی زود. به یک چشم برهم زدن گذشت و حسرت همراه دو قرن زندگی من بود. نه حتی بیشتر. از همون کودکی. چه قدرتی داره این حسرت که حتی درلحظه ای روح تورا با خودش میبرد. اره میگفتم سی دهه. وچقدر خسته ام از همراهی این رفیق نارفیق. معدنچی بیا. زودتر بیا که به نگاه تو برای کاوش سپیدیها نیاز دارم.

نظرات() 

بلاتکلیف

یکشنبه 29 تیر 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزانه هایم، چرت و پرت نویسی، 

نمیدونم راجع به چی بنویسم.یک نوشتن بی هدف.میدونم نوشته هام هم طرفدار زیادی نداره.امار پایین خواننده.اما خوب کاریش نمیشه کرد.چون نوشته بازتاب افکاره و افکار من هم اینطوریه.باید بگم با اینحال خوشحالم چون اگرچه تعداد کمی خواننده کامنت گذار دارم اما در عوض بهترینن و باعث ارامش و دلگرمی من میشن. ممنونم دوستان.

تاامروز حدودا بیست و هفت روزاز تاریخ مصاحبم گذشته،زمان ثبت نام دانشگاه داره میگذره و باید یواش یواش به فکر عقب انداختن ترم یا به اصطلاح دیفر بیافتم.حتی یواش یواش افکار موذی ریجکت شدن تو مغزم رخنه میکنه بحدی که امروز باز داشتم لیست رشته های فدرال کانادا را بالا پایین میکردم که البته خبری از رشته من نبود.البته یادمه چندماه پیش یکی از ایالتهاش رشته من را میخواست که دیگه برای اون اقدام نکردم.نمیدونم.........بهرحال طولانی شدن پروسه کلیرنس و مورد سوال قرار گرفتن سابقه کارم برای کشور اروپایی باعث شده یواش یواش به این جور مسایل فکر کنم.هرچند ریجکت و یا نقص مدرک باعث نمیشه پرونده کامل منحل بشه و بازامکان ادامه دادن هست.اما بینهایت خسته کننده و ناامید کننده میشه بهرحال امیدوارم اینطور نشه.باز جای شکرش که ویزای راستین اومده.هرچندبخش  منفی بین وجودم میگه خوب که چی؟!تا ویزای خودت نیاد که ویزای اونرا هم بخاطر f2بودن نمیدن.نمیدونم.......

همین بلاتکلیف بودن باعث شده نتونم کارهای رفتن را هم انجام بدهم که البته انجام دادنش وقتی شرایطت نامعلومه جدا نامعقوله. از طرفی اگه تو ده رور اینده ویزا بیاد تصمیم داریم بریم که جمع و جور کردن کارها توی یکماه واقعا سخت و نفس گیره.........خیلی اوقات کلیرنس طولانی میشه حتی چندین ماه ،اما اکثرا درمورد کسانی که تقاضای ویزای توریستی کردن اتفاق میافته و نه دانشجویی.این طولانی شدن و بلاتکلیف بودن بدجور داره انرژی مثبت من را میخوره.......

راستی دوروز تعطیلیتون را چیکار کردید؟نتیجه علاقه من به فیلمهای تخیلی دوروز خانه نشینی و تماشای چندین قسمت سریال گریم بصورت روزانه بود.الان هم وسطهای فصل سه هستم ......دیگه هیچی ندارم بگم.

نظرات() 

تغییر اخلاق

دوشنبه 9 تیر 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چرت و پرت نویسی، خودشناسی، 

سلام به همه بی معرفتها،چون بجز یکی دوتا دوست که ازمهمترین روز زندگی من پرسیدن بقیه سکوت را ترجیح دادن.

خوب امروز یکم کلافه هستم.یعنی بیشتر غمگینم.توفکر خودم و زندگیم هستم.سی وهفت سالمه و این عدد داره خیلی اذیتم میکنه.به وبلاگ بچه های مهاجر که سر میزنم میبینم تو دهه اول سی هستند و تو فرهنگ جدید جا افتادند.بچه دارند و هنوز خیلی راه جلوی پاشون دارند.خیلی دیر دارم شروع میکنم.البته میخواستم زودترشروع کنم اما گرفتار انتخابهای غلط و مشاوره های غلط تر شدم.سالهای زیادی از عمرم به انتظار برای مهاجرت گذشت.سالهایی که میتونست برای ساختن زندگی جدید در کشور جدید استفاده بشه.و واقعیت تلخ اینه که برای ساخت زندگی تو ایران هم دست و پام بسته بود.بیشترش تحت تاثیر شانس بد.دارو*خانه ای تو منطقه محروم زدم که دا*نشگاه اجازه تعطیلیش را نمیدادوتنها شرط پیدا کردن جانشین بود که اون هم پیدا نمیشد. الان یکی دوساله که قفلها باز شده و به انتخاب خودم برای پروسه کاریم و پیشرفتم کاری نکردم.یعنی رفتم تو لیست انتظار دا*نشگاه برای تاسیس دا*روخانه در تهران.باز هم با مشورت کارشناس دا*نشگاه.نمیدونم کاردرستی انجام دادم یا نه!بخاطر اینکه همین دوسال پیش میتونستم با پول پر*وانه بخرم اما ترجیح دادم خود دا*نشگاه بهم بده.نه ناراحت زندگیم تو ایران نیستم.چون تمام تلاشم را برای ایجاد تغییر کردم اما نشد.بیشترحسرت 7-8 سالی را میخورم که به انتظار برای کا*نادا گذشت.ایا واقعا راه دیگه ای وجود داشت که من ندیدم؟بله حتما وجود داشته.تمام سعیم را کردم که با امکانات و دانشم راه بهتری پیدا کنم.ولی عملا 5 سال فکر میکردم برنامه کا*نادا حتمی هست و دولت محترمه کانا*دا 5 سال از عمر من راسوزوندبیشتراز این دلم میسوزه هیچ وقت هیچ کس کمکم نکرد.شاید هم واقعا کسی شرایط من را نداشت که راهنماییم کنه.شاید هم مردم بدجنس شده اند..نمیدونم .خیلی سعی کردم دنبال فرصتهای جدید باشم اما ندیدم.این 2-3سال اخر هم که تکلیف کا*نادا روشن شد واقعا خودم را به اب و اتیش زدم تا راهی پیدا کنم.اما واقعا از این افسوس میخورم که چرااجازه دادم 5 سال از عمرم را صرف انتظار برای کا*نادا کنم.یا حتی تو این دوسال با وجود سعیم چرا راه بهتر پیدا نکردم.چرا سرنوشت مزخرفی که بهش عقیده ندارم طوری چیده نشد تا من راه ومسیر مناسبی پیدا کنم...........جالبه هنوز ایرانم و هنوز شروع هم نکردم.نگران شروع کردن نیستم و حتی مسیر بعدی زندگیم را میدونم.تمام کردن درسم و پیدا کردن کار مناسب.البته خودم همیشه میگم هیچوقت برای شروع درس و کار مناسب دیر نیست .اما شاید هم داره دیر میشه.شاید بعضی کارها را باید زودتر شروع کرد.مثل تاسیس دا*روخانه.مثل پول دراوردن.یا از همه مهمتر بچه دارشدن.مبحثی که همسر بشدت مخالف این قضیه هست و خودم با وجود بیعلاقه بودن به بچه داری فقط بخاطر ترس از پشیمان شدن در اینده ای که نتونم بچه دار بشم بهش فکر میکنم.شاید هم واقعا راه درست همین باشه وبچه به زندگی ادمها جهت و معنی میده.شاید .از لحاظ علمی میدونم همین الان هم داره دیر میشه و تازه قراره من خودم را الوده درس و کارکنم.اما بهرحال درس و کار و بنوعی رفتن الویت من هست.زیاد دارم مینویسم.باز هم حرفهای تکراری اما شماها هم که خواننده های بی بخاری هستید و درسکوت بتماشای زندگی من نشستید.

تازگیها یکجورهایی روابط اجتماعی موفقی ندارم.از کارهای همکارهام خسته شده ام و مدتی هست که تو محل کار ساکتم.خودم را محق میدونم و حوصله  گرم کردن روابط ویابه اصطلاح منت کشیدن را ندارم.هرچی فکر میکنم میبینم کارهای اونها اشتباه بوده و برای چی بخاطر روابط با ادمهایی که فقط ساعتهایی از روزرا باهاشون هستم تلاش کنم.در واقع دارم تغییر میکنم دیگه بهر قیمتی ادمها و حرفهاشون را تحمل نمیکنم.قبلا بخاطر ضعف اعتماد بنفس فردی بودم که کوتاه میومدم.من بودم که گذشت میکردم و من بودم که ندید میگرفتم اما جدیدامیبرم.رابطه را قطع میکنم و ترجیح میدهم همچین رابطه ای رااصلانداشته باشم.فقط تعداد ادمهایی که باهاشون رابطم را بریدم نگرانم میکنه و برام جای سوال گذاشته!!دونفر سر کار(مدیر بیشعور و نوچه اش)و یک مشاور ارایشی بهداشتی (طرف برای یکی از این شرکتهای ایرانی کار میکنه.با مدرک دیپلم میرن یکدور کلاسهای  شرکت برای اون محصول .چهارتا لغت یاد میگیرند.بعضا هم اشتباه مشاوره میدهند.یکی دوبار داشت اشتباهی مشاوره میداد تصحیح کردم حالا برای من قیافه میگیره)که جمعا سه نفر میشه.(باز هم فکر میکنم حق را بخودم میدهم) یک خاله(بخاط انتقاد مودبانه ای که از رفتارشون کردم)(که البته خاله پیشقدم شد و پیشقدم شدن ایشون کافی بود که تمام مراحل منت کشی وقربون صدقه رفتن را بطور کامل انجام بدهم)وقطع رابطه با دوست سابقم که منفی بینی وغرور وخودبرتربینیش واقعا ازاردهنده بود.اما همه این مشکلات در رابطه در ظرف 3-4 ماه اخیر واقعا سوال برانگیز نیست؟میدونم که به یک مرحله دیگه ای از بلوغ و خودشناسی رسیدم و بنظرم کارم درسته.شاید هم بعد از قطع رابطه ها بایدگذر کرد وََ باقی موندن تو محل کاری که مشکل دارم اشتباه هست.فکرکنم نیاز دارم حتما قبل رفتن به یک مشاور مراجعه کنم.بهرحال گفته میشه بعد از مرگ وطلاق مهاجرت پراسترسترین مرحله زندگی ادمهاست ومیخوام از لحاظ روحی خودم را اماده کنم.هرچند احساس میکنم تا حد زیادی تحت تاثیر قرار گرفتم.حرف زیاد دارم اما باشه برای پست بعد.

نظرات() 

احساس قاطی

شنبه 24 خرداد 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:چرت و پرت نویسی، روزهای رویایی پیش از رفتن، 

همیشه فکر میکردم وقتی به همچین روزهایی اینقدر نزدیک به ارزوهام برسم خیلی خیلی خوشحال خواهم بود و توابرها سیر میکنم اما حالا میبینم کلافه وعصبی هستم .شاید چون بلاتکلیفم و هنوز نمیدونم قراره چی بشه.اما مگه نه اینکه رسیدن به همچین مرحله ای هم جز رویاهای من بود پس حالا چرانمیتونم از این روزهای رویایی لذت ببرم؟بنده خدا همسرم تمام سعیش را میکنه که حال و هوای خوبی بهم بده.این روزها مرتب دسته گلهای بزرک و هدیه میخره و کارهای خونه را انجام میده اما من باز میخزم تو بغلش و میگم استپس دارم اروومم کن و باز دو دقیقه بعدعین فنر از جام میپرم.اصلا حالا هم که فکر میکنم فقط یکم دلشوره اماده کردن مدارک تقریبا امادمون را دارم. ویکم بیشتر نگران روز مصاحبه هستم ،حتی خود مسافرت هم اینبار برام استرسزا شده.بااینکه ما دبی را کامل دیدیم و میشناسیم وقراره بریم یکی از هتلهای خوب 5 ستاره جمیرا و برنامه سفر خوبی چیدیم اما اصلا هیچ اشتیاق و ذوقی برای مسافرت احساس نمیکنم.بهرحال امیدوارم حال و احوالم بهتر بشه و بهمون ویزا بدهند وسفر خوبی درکنار همسرم داشته باشم.میدونم باید خودم را برای ندادن ویزا هم اماده کنم.اره باید بتونم خودم واحساساتم را برای همچین موقعیتی هم اماده کنم.بهرحال 50-50 هست .هرچند مشاور میگه شانس ما 80%هست اما الان بیست درصد نشدن برای من مساوی 50 هست .اصلا اگه نشه ما هنوز شانس کشور سرد اروپایی را داریم.حسن اون کشور هم ساعتهای کاری کمش هست.بدیش هم هوای سرد و اروم بودن کشوره.شاید هم حسنه و باعث بشه ماهم به ارامش برسیم.

اصلا میرسیم به بحث رفتن.خود رفتن و به اصطلاح مهاجرت استرسزا هست.باید یکی یکی متعلقاتت را که دوست داری بفروشی یا ببخشی.باید خانوادت را پشت سر بگذاری(البته تو این مرحله فعلا مشکلی ندارم)اما مطمئنا برای همسرم خیلی سخت خواهد بود.باید در عرض کمتر از دوماه برای رفتن اماده بشی.دکترهای لازمت را بری وکارهای عقب مونده را انجام بدهی و هزارویک کار بکنی تابرای یک سفر چندساله اماده بشی.اخه میدونید که اکثرا ویزای ام  ری ک ا سینگل هست به این معنی که تمام طول تحصیل حق خروج از کشور رانداری.اصلا من باز زدم رو دنده خیال پردازی برای 50%.بی خیال بی خیال اسمان.

میدونید هزینه ها هم داره اذیتم میکنه.مثلا از بعداز عید تاحالا 30 میلیون فقط هزینه برای برنامه های مهاجرت کردیم.تازه این اولشه و اگه قرار برفتن باشه .بخصوص کشور ام ری کا این رقم ده برابر میشه..ما هم پس انداز نداریم و همه این پول را ازخانواده من که همیشه پس انداز خوبی دارن قرض گرفتیم.حتی قرار شد اگه بهمون ویزا دادن دو سهم خونمون را پدرم بخرن تا هزینه سفر یکسال ما جوربشه.منتها یک مشکلی در کار هست و اون عیب بزرگ خانوادم در منت گذاشتنه.حانواده من خیلی کمک میکنن اما بشدت  هرکاری میکنن را تو روی ادم می ارن و این اخلاقشون عصبیم میکنه.میدونم که این خصوصیت پدروماردم به ماهم رسیده و من هم از این قاعده مستثنی نیستم و گاهی باعث رنجش راستین میشم.......جدا که اخلاق مزخرفی هست ومنرا اونقدر ناراحت میکنه که گاهی حاضرم از خیر کمکشون بگذرم.مثلا هنوز ویزای ما قطعی نشده پدرم بارها از اینکه مجبورن بخاطر رفاه حال من دو سهم از خونمون رابخرن صحبت میکنن.فقط مساله خونه ما پیچیده شده.قراره ساختمان کهنه ما ساخته بشه.حالا کی! واقعا مشخص نیست.ممکنه شش ماه دیگه باشه .ممکنه یکسال دیگه.خوب اگر ساختمان نوساز بشه خرج یکسال سفر ما ازتوش در میاد امابا منت گذاری پدر م ،راستین معتقده که بهتره خونه را بفروشیم و از خیر این پول با دردسربگذریم.ومن باز موندم تو دوراهی که چیکار کنم.همش دوراهی همش دوراهی.قبلا با پدرومادرم راجع به این اخلاق بدشون صحبت کردم اما اونها من را به نمک نشناسی متهم کردن واصلا متوجه رفتار ازاردهندشون نیستن.

خلاصه بشدت احساس خستگی میکنم و شاید هم حق دارم که درمقابل اینهمه فشار بیتاب و بی طاقت شده ام اما مگه نه اینکه من عادت داشتم به خونسردی و بدون استرسی...................البته تا دوسه سال پیش که اخرش فشارهای مهاجرت کار خودش را کرد و الان برای کوچکترین کاری استرس میگیرم.این به این معنی نیست که همه کارها بدوش خودم باشه.نه من و راستین کارها را بنسبت تقسیم میکنیم وهرکدوم یک مسئولیت را قبول میکنیم.الان هم بجز نوشتن رزومه و این جور چیزها هیچ کاری با من نیست و همه دوندگیها با راستینه اما استرسش گریبان منرا گرفته.امیدوارم راستین همچنان قوی بمونه.

دیگه اینکه به این فکر میکنم اسمان داری با خودت و زندگیت چه میکنی.ایا مهاجرت کار درستی هست.جوابش برای من بعله هست.من سالهاست که میخوام برم و تا حالاعمرو وقت زیادی صرف اینکار کردم.اگه نرم هیچوقت نمیتونم با این قضیه کنار بیام.میدونم و اگاهم مسیر خیلی خیلی سختی در پیش دارم.زندگی ما الان ثبات نسبی داره و من دارم همه چیز را برای اینده ای سخت رها میکنم .درس خوندن و به محیط جدید عادت کردن.شاگرد اول شدن و فاند گرفتن.پروسه مستر را بعد از یک ترم به پی اچ دی تبدیل کردن.دلتنگی برای خانواده.تنهایی.وهزینه ریالی که به دلار تبدیل میشه و خرج کردن دسترنج ده سال کارمون در عرض یکی دوسال.

خوب فعلا چیز زیادی از لیست نگرانیها بذهنم نمیرسه بجز مشکل تیرویید بدون علامتم که سالهاست درمانش را پشت گوش انداختم و جدیدا تصمیم گرفتم برم سراغ درمانش.درواقع فاکتورهای  تیرویید من تو ازمایش نرمال هست و هیچگونه تظاهرات بیرونی هم نداره .فقط کمی بزرگ شده که دوستان متخصص دکترم متوجه این تغییر میشون و خودم هم دوسه سالی هست ازش باخبرم اما درمانش نکردم.چه کار بدی.شما از این کارها نکنید.شاید هم همین 7-8 کیلو اضافه وزن همیشه رو اعصابم بخاطر کم بودن متابولیسم بدنم هست که باز برمیگرده به تیرویید.خب فعلا هیچی اما احتمالا تو این هفته اگه باز هم از چیزی شاکی بودم بطول این پست اضافه کنم. 

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :