my white house
من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم.
من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم.
مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

دو روز خوب جشن و تولد

یکشنبه 24 اردیبهشت 1396

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، تولد، 

از صبح داره بارون میاد. پنجرها ها را بخار گرفته و بیرون دیده نمیشه اما صدای بارون و خیابون خیس را میشه شنید. شنبه هست. بعد مدتها اخر هفته ای است که خونه ام. یک خواب بعد الظهر خوب و طولانی داشتم. لازم داشتم. خیلی وقته که استراحتی برای خودم نداشتم. هرچند هنوز هم خیلی کار ازمایشگاه دارم و کاملا وسط تز و پروژه اف دی ای هستم اما انگار با شروع ترم تابستون احساس میکنم من هم باید به خودم استراحتی بدهم اینه که دوسه روزه زیاد بخودم سخت نمیگیرم. خصوصا که میبینم اکثر دوستانم رسما تعطیلات تابستونشون را با مسافرت دارند شروع میکنند. 
ترم پرکاری بود. درسته هیچ واحد درسی نداشتم اما فشرده کار کردم. خوشبختانه ازمایشهای خرگوشی خوب پیش میره. بعد از اون تستها میره روی خوک و بعد روی ادم. یک جورهایی قراره یک پروژه 2 ساله باشه و تا سال دیگه تابستون کار برای انجام هست. از اونجا که تز من بخش خرگوشی و پیش پروژه اف دی ای هست تز خوبی برای مستر درمیاد. تازه فهمیدم کل پروژه اف دی ای قراره تز دکتری اون پسر امریکایی که داره رو پروژه  با من کار میکنه بشه. تزش محشر میشه. به دوست ایرانیم که گفتم با خنده میگفت اخه اون این تز را میخواد چیکار. بده به ما که باهاش گرین کارت بگیریم. میدونید که میشه با تزهای قوی برای ویزای نخبگان اقدام کرد. از این فرصت که گذشت اما امیدوارم بتونم یک تز قوی و خوب دیگه برای دکتری ام پیدا کنم.
میدونید تو این ازمایشگاه خوب دارم پیشرفت میکنم. درواقع بعد از این پسر امریکایی که اتفاقا  پسر دقیق و بسیارکمال گرایی هست و خودم هم کار ازمایشگاهش را قبول دارم. من نفر دوم ازمایشگاهم و استادم روم خیلی حساب میکنه. البته در حد اون پسر امریکایی که دست راست استادمه و  میتونه راحت با مسئولین اف دی ای ویوئو کنفرانس بگذاره نیستم. اما صد درصد از بچه های هندی حراف که از زیر کار درمیرن و هیچی بلد نیستن و فقط بلدند خیلی خوب حرف بزنند خیلی بهترم. راستش خیلی افسوس میخورم که دارم بعضی فرصتها را بخاطر زبانم از دست میدم. درسته که زبانم پیشرفت کرده اما واقعا الان نیاز زبان کاملا مسلط را حس میکنم. یواش یواش ارتباطاتم داره جلوتر میره و به سطحهای بالاتری میرسه . باید بتونم با ادمهای حرفه ای خوش و بش کنم و درحین گفت و گو خودم و کارم را پرزنت کنم. مهمتر از اون من دارم وارد بخش دکتری میشم. مسلما درسته که 2-3 سال بیشتر وقت دارم روی زبانم کار کنم اما بهمون نسبت اینترویو من سخت تر و حرفه ای تر میشه. یواش یواش ادمهای مهمتری را دارم میبینم و اگه بخواهم تو کارم پیشرفت کنم و بالاتر برم باید سطح زبانم با اسمانی که 3 سال پیش وارد امریکا شد خیلی فرق کنه. خیلی خیلی فرق کنه. خوب راستش برای این هدف کلاس esl دانشگاه را برای ترم تابستون ثبت نام کردم. پولیه اما از سطح پیشرفتم راضی نیستم و تغییرات بزرگتر میخوام. از دوشنبه شروع میشه ببینیم چی میشه.  
راستی هفته پیش جشن فارغ التحصیلی ام بود. حس فارغ التحصیلی برام نداشت از اونجا که هنوز تزم تموم نشده  و درسم هم که همچنان ادامه داره اما درکل جشن خوبی بود و خاطره شیرین و خوبی برام شد. روز قبلش ارایشگاه رفتم. و روز جشن هم با حضور دوستهای خوبم خاطره ساز شد. عکسها را که تو فیس و اینستا گذاشتم هم کلی پیام شیرین و خوب گرفتم و هنوز با بیاد اوردنش لبخند میزنم. 
پنجشنبه هم تولد راستین بود. صبحش که من پیش خرگوشها بودم. با پسر امریکایی هماهنگ کردم  ساعت 5 بیاد و ازمایش را ادامه بده تا من برم خونه. با همسر رفتیم پدیکور. همسری اولین بار بود که پدیکور و ماساژ پا میگرفت و براش جالب بود. بعد هم رفتیم شام یک رستوران ترکی نزدیک خونه و کباب زدیم. جاتون خالی. و برای 9 شب هم دوسه تا دوستهامون اومدند بصرف کیک و چایی. اینجا جدیدا یک نوع کیک جدیدا میخریم که عاشقش شدم. حتی از کیکهای ایران هم خوشمزه تره. اسمش را الان یادم نمیاد. اما خود کیک تو سه نوع شیر خوابونده میشه و نرمه. خلاصه واقعا خوشمزه هست. کادوی همسر را هم چون دیر سفارش دادم امروز رسیده. جلوی رومه. منتظرم که همسری از راه برسه و کلی با دیدن عکس العملش کیف کنم. میدونه که براش هدیه گرفتم اما نمیدونه چیه. بعدا براتون مینویسم که هدیه اش چی هست. الانه که دیگه کم کم از راه برسه.  من از اون بیشتر ذوق دارم

نظرات() 

دهمین

سه شنبه 16 آذر 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها، تولد، زیباترین لحظات زندگی، 

امروز یکی از روزهای مهم زندگیم بود. گرچه کار خاصی نکردم اما از روزم واقعا لذت بردم و قدرش را دونستم. امروز دهمین سالگرد عقدمون بود. شاید چون من و همسر بعد از عقد رسما زندگی مشترکمون را شروع کردیم برای همین این تاریخ برام مهم باشه ما تازه سه سال بعدش جشن عروسی و خرید جهیزیه  یا بهتره بگم وسایل زندگی را داشتیم. خوب قرار نیست از قدیم بگم قراره از امروز بگم. صبح رفتیم تنیس. سبک و راحت با دوتا راکت رفتیم زمین تنیس کنار خونه و تو هوای پاییزی بازی کردیم و  از طبیعت لذت بردیم . برگشتیم خونه و هدیه رد و بدل کردیم. من غیر از هدیه خوبش از سلیقه و توجه اش تو کادو کردن هم لذت بردم.خوشحالم که همسری به نیازها و علایقم توجه کامل داره. بعد هر کدوم رفتیم دنبال کار و بار خودمون. من دانشگاه رفتم و تو جلسه دیفندیا دفاع یکی از بچه ها شرکت کردم. عصر هم ژورنال کلاب بود و یکی از دوستهام یک پرزنتیش خوب داشت. وسط این دوبرنامه با دوستهام رفتیم ناهار و مطابق معمول کلی گفتیم و خندیدیم. بعد هم خونه و خوردن یک کیک کوچیک با همسر و بعد درس و الان هم با پلکهای نیمه بسته مشغول نوشتن یک پست برای شما. کلا جدیدا خیلی از زندگی لذت میبرم. چیزهای کوچیک میتونه خوشحالم کنه و میتونم لذتش را ببینم و حس کنم. اون ارامش و شادی که یکروزی بدنبالش تا این سر دنیا اومدم را یواش یواش دارم لمس میکنم. هرچند خیلی خیلی پرهزینه بود. هرچند راههای ساده تر و کم هزینه تر هم برای اومدن بود اما بصورت کلی از انتخابم خوشحالم. نه چون شکل زندگیم خیلی بهتر شده باشه. نه. من الان نصف رفاه زندگی مشترک دوران عقد را هم ندارم. از این جهت میگم که کیفیت زندگیم بهتر شده. درکل درکنار تموم سختیها و استرسها و تو سرزدنها برای امتحانها و کار پیدا کردن،شادترم. ارره ده سال از اون زمان گذشته. روزی که هیجان و اشتیاق همسر باعث خنده من میشد. اون موقع تموم هدیه نامزدی کوچیکمون را دادیم و فایل مهاجرت به کانادا را باز کردیم. حالا بعد ده سال اینجاییم. امریکا. توی یک اتاق فسقلی اما با قلبهایی گرم و امیدوار به اینده. برای رسیدن به ارزوی بعدیمان در ده سال بعدی

نظرات() 

جاذبه

سه شنبه 1 تیر 1395

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:من و خودم، تولد، خودشناسی، 

این پست را دوسه هفته پیش نوشته بودم.بلللله بنده یک خردادی تمام عیارم. 

ساعت دو ونیمه شبه و همچنان با وجود خوردن یك قرص تنظیم خواب بیدارم،(من قرصی نیستم فقط بخاطرپروازهای طولانی حسابی خوابم بهم میریزه ) كمی تو فیس بووك چرخیدم و باز به روابط ادمها فكر كردم، در واقع بهتره بگم رابطه خودم با ادمهای دیگه، مشكلی كه همیشه داشتم و هنوز هم دارم، هیچوقت ادم موفقی تو دوست پیدا كردن نبودم و این مشكل اونطرف اب هم دست از سرم بر نداشته حدود دوسه روز قبل تولدم بود تعدادی تبریك گفتن و تعدادی نه، از اون تعدادی كه نگفتن از یك عده اشون انتظار تبریك داشتم، چون كه همكلاسیم بودن یا ایرانیهایی كه تو مراسمهای مختلف زیاد میبینم یا اون دسته كه خودم همه پستهاشون را لایك میكردم، دارم فكر میكنم واقعا چه رفتاری در قبال اینجور ادمها باید انجام داد، جبران كرد و دیگه محلشون نگذاشت، یا اگه دیدمشون مستقیم دلیل را بپرسم. اصلا باز همه اینها بكنار، این نشون میده شخصیت من بعنوان همكلاسی هم جالب نیست، نه تاپ كلاسم كه بقیه بخاطر درس جذبم بشن، نه كاراكتر و شخصیت خاصی دارم. درواقع منرا به مهربون و مودب بودن میشناسن که ظاهرا تو دنیای روابط ادمها ارزش چندانی نداره.  چقدر بد، فكر كنم چون نمیشه شخصیت را عوض كرد بهتره با این حقیقت كنار بیام و سرم تو كار خودم باشه و از كسی هم انتظارجذب شدن نداشته باشم.شما چی فکر میکنید؟ بنظرتون چطور میشه تبدیل به شخصیتی شد که دیگران دوستش داشته باشند. مایل باشند باهاش در تماس باشند و بطور کلی جذبش بشن؟

نظرات() 

تولدی دیگر

پنجشنبه 14 خرداد 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:تولد، من و خودم، 

دوسه روز بیشتر تا روز تولدم باقی نمونده ،دیگه سالهای اخر دهه سی هستم. خیلی زود گذشت. خیلی زودتر از دهه بیست. ظاهرا سرعت گذشت هردهه از دهه قبلش بیشتره. نه فعلا خیلی زوده تا بخوام راجع به دهه های دیگه فکر کنم. یعنی اصلا دوست ندارم خیلی راجع به اینده دور فکر کنم. خوب تو این سن همه دوستان متاهلم یک بچه را دارن. پارسال سالی بود که خیلیهاشون که مثل من بچه دارشدن را برای دقیقه نود گذاشته بودن این سنت اخر ازدواج را هم اجرا کردن . حتی یکی دوتاشون هم صبحها تدریس میکنن هم عصرها مطب دارن و حسابی سرشون شلوغه اما دیگه صلاح ندونستن این موضوع را عقب تر بندازن.دوستان مجرد هم کم ندارم که البته بعید میدونم دیگه برن سرغ ازدواج .بین متاهلها من با اجاق خالی نشستم:)) جالبه حس و حالم و طرز فکرم نسبت به بچه دارشدن نو این ده یا حتی پانرده سال هیچ فرقی نکرده. همچنان یک بچه نادوست باقی موندم . یادم میاد از دوره راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه که یعضی دوستانم با دیدن بچه ذوق میکردن و کلی قربون صدقه میرفتن من حداکثر فاصله ممکن را حفظ میکردم. البته جالبه که با جدیت هم یک لیست از اسم بچه هایی که دوست داشتم درست میکردم. چرا؟ نمیدونم والا که چرا از بچه, فقط مراسم اسم پیداکردنش را دوست دارم. حالا این وسط با این حس یخ و با یک همسر که رابطه خوبی با بچه ها داره اما ترجیح میده مسئولیت بچه  را نداشته باشه و با یک سن که بی امان و بی وقفه کنتور میندازه باید یک برنامه برای بچه دارشدن هم تو ذهنم اماده کنم. خوب فکرهام را کردم. حرفهام را با راستین هم زدم. چون میترسم روزی روزگاری پشیمون بشم ترجیح میدم بچه را داشته باشم راستین هم بخاطر من حرفی نداره. و مطمئنم که بموقع اش بهترین بابای دنیا میشه ،اما متاسفانه زمانه یاری نمیکنه. چند شب پیش تا ساعت 4 بیدار بودم و هی فکر کردم و هی فکر کردم. بعد هم بهیچ نتیجه ای نرسیدم و خوابیدم. الان هم که دارم اینجا مینویسم فقط میدونم که دوست دارم بچه داشته باشم. دو عدد. دختر و پسر. اما نمیدونم کی. و چه سالی. فقط میدونم اصلا زمان زیادی ندارم. جالبه یکروزی . شاید روزهای دبیرستان. یا شاید روزهای پرحرفی با دوستان تو خوابگاه بارها با دوستام از تعداد بچه و جنسیتشون حرف زده باشیم. اون زمان دو عدد را انتخاب میکردم چون بنظرم مناسبترین بود. اما حالا دو عدد را انتخاب میکنم اما حتی مطمئن نیستم زمان اجازه داشتن یکی را هم به من میدهد یا نه. خلاصه مشکلات و فکر و خیال چه کنم و چه مسیری را برای رسیدن به گرین کارت طی کنم کم بود . این وسط  فکر و خیال کی و چه زمانی برای بچه دارشدن مناسب هست هم اضافه شده. میدونید بچه ها اما از یک چیز مطمئنم. شاید من خیلی خیلی دیر و با زحمت بیشتر  به خواسته ام برسم اما خوشبختانه یک اراده و فکر از نوع اسب اهنی تو ذهنم من هست که میدونم اخرش من را به مقصد میرسونه:)

پیشاپیش تولدت مبارک اسمان. با ارزوی سال و سالهای بهتر و خیلی بهتر

(بد نیست گاهی ادم خودش را تشویق کنه:))

نظرات() 

روز زیبای تولد همسر و مکافاتهای اینروزها

چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:روزها در اون سر دنیا(سال اول)، زشت وزیبا، تولد، 

سلام به دوستهای گلم. احوالتون. 9 تا کامنت بابت پست قبلی مونده که هنوز جواب ندادم. از دستم شاکی نشید همش را خوندم و از خوندنشون لذت بردم. جواب هم حتما میدم. اما گفتم تا فرصت هست و من هم تو موودشم کمی باهم حرف بزنیم. براتون از شنبه بگم که واقعا پیک نیک خوبی شد. دریاچه هم بینهایت زیبا و خوش منظره. جای همتون خالی خیلی هم خوش گذشت. جالبه قبلا  که ایران بودیم از پیک نیک زیاد لذت نمیبردم و اونقدر درگیر حاشیه ها و چه و چه بودم که از منظره غافل میشدم . یعنی درواقع فکر کنم علتش عادت رفتاری اطرافیان باشه .اینطور بگم اینجا ساده میگیرن. هرکی خواست میاد هرکی نخواست نمیاد. هرکی هرغذایی که دوست داره میاره و همه چی قسمت میشه. یکی دوست داره برقصه یکی دوست داره بشینه. کسی از کسی نمیپرسه چرا ؟ و همین باعث میشه حس راحتی کنی.  هرکسی راحته هرجور که دوست داره رفتار کنه و زیر ذره بین نیستی. اما امان از ایران که یا نزدیکانت ارامشت را میگیرن یا ادمهای دورو بر با نگاههاشون......... از دیروز هم بگم. دیروز تولد همسری بود. همسر بشدت روی سن و سال و تاریخ تولدش حساسه. خیلی. یعنی وقتی ازش سنش را سوال میکنن واقعا معذب میشه. بهمون نسبت روز تولدش هم روزی نیست که شاد و سرحال باشه. خصوصا امسال که قرار بود عزیز دلم وارد یک سن خاص بشه و بشدت با این سن مشکل داره. برای همین دلم میخواست روز خوبی براش بسازم. خلاصه دیروز عصر یک تیپ خوشگل تابستونی زدم و باهمسر زدیم پیاده روی. کلی ازخیابون پنجم منهتن و برادوی را پیاده طی کردیم . کلی هم عکس با ساختمون فلت ایرون گرفتیم. و اخرشب هم رفتیم ب...ار خوبی تو تایم اسکوار و خلاصه شب قشنگی ساختیم. (تولدت مبارک عزیز من) خوب این هم خلاصه ای از انچه که گذشت. میدونید هوای اینجا واقعا جون میده برای پیاده روی و پیک نیک و تفریح. البته خیلیها میگن نیویورک بهار نداره و مستقیم از زمستون وارد تابستون میشید. و حسابی مینالن از گرما .بخصوص که خونه های اینجا نه کولر داره نه پنکه و با موندن تو خونه کاملا ابپز میشید اما بنظر من درعوض میشه رفت بیرون و از دیدن خیابونها و ادمها با تیپهای تابستونی خوشگل و رنگارنگشون لذت برد. یا همین الان دوستهامون تصمیم دارن هریکی دو هفته برنامه گشت و تفریح داشته باشن. مثل ابشار نیاگارا و فلان یکی ابشار و دریاچه و اتلانتیک سیتی که جایی هست مثل لاس وگاس اما نزدیک نیویورک و از این حرفها. ما که نیستیم اما امیدوارم بهشون خوش بگذره. یکم حرف و سخن تیکه تیکه شد اما خب بیخیال.

خوب این از بخش زیباییها . برسیم به بخش زشتیها. ما تا یکهفته دیگه داریم می اییم ایران تا اینجاش خیلی هم خوب اما واقعا مکافات داریم با صاحبخونه ها. راستش ما از سه ماه پیش اعلام کردیم قصد داریم بلند شیم و لطفا پول دوماه اجاره اخر را بگذارید کم پول دوماه رهن. ایشون هم بطور کامل مخالفت کردن. دوستان هم پیشنهاد دادن پول اجاره را ندین چون زودتر از موعد بلند میشید پول رهنتون را پس نمیدن . الان واقعا درگیر این قضیه هستیم و استرس براش داریم. دوسه بار همازشرکت مالک اپارتمان زنگ زدن. چرا اجاره نمیدید. گفتیم اخر ماه می میدیم. اما جدا استرس دارم چطور این قضیه حل میشه. جالبه یکی دونفر از بچه های اینجا پیشنهاد دادن بدون اینکه چیزی بگید خونه را تخلیه کنید. که من خودم بشدت از این کار میترسم.اما از طرفی نه میخوام یک قرون کمتر بدم نه یک قرون بیشتر از اجاره. امیدوارم ختم به خیر بشه و مجبور نشیم 1400 دلار جریمه بدیم. و اما یک مورد دیگه. این یکی واقعا وحشتناکه و راستش تاحالا جرات نکردیم به کسی بگیم حتی به خانواده امون. شما هم مثل یک دوست خوب راز نگه داری کنید. خوب حالا قضیه چیه. میدونید که اینجا خرید وفروش وسایل دست دوم کاملا عادی هست. همه میخرن و استفاده میکنن. اما از اونجا که ما کمی بدشانسیم. ظاهرا میز کوچیکی که  خیلی ارزون خریده بودیم مشکل ساس داشته و مدتی هست درگیر این مشکلیم. یعنی من شنیده بودم که ساس یا بدباگز بد مصیبتی هست اما حالا به معنای واقعی بیچارمون کرده. انقدر این حشره وحشتناکه که اگه کسی اینجا بفهمه دومتر ازت فاصله میگیره وواقعا زشته. متاسفانه بااینکه هفته ای یکبار من کل لباسها چه تمیز چه کثیف و حتی رختخوابها و همه چی. همه چی را میشورم اما مشکلمون حل نشده چون خونه های اینجا قدیمیه و پارکت کف خونه و  تموم فاصله دیوارو کف بازه و پر از شیاره. دوبار هم اومدن سم پاشی اما اصلا فایده نداشته. شاید هم بخاطر این باشه که تنها چیزی که نمیتونیم بشوریم فرشه . خلاصه دقیقا داریم از این وضعیت عذاب میکشیم. به هیچ احد الناسی هم نمیتونیم بگیم چون فکر میکنن حالا لباسهامون هم الوده است. درصورتی که تک تک وسایل ما توی دولایه کیسه بسته بندی شده. نمیدونید چقدر وحشت دارم که این حشره به خونه مادر من یا راستین منتقل بشه و بدبختشون کنه. یعنی برام کابوس شده. خلاصه شستن وچندلایه بسته بندی کردن وسایل کار اینروزهای ماشده. فقط میمونه فرش که اونرا هم میخوام کاملا بسته بندی کنم و تو یک قالیشویی تو تهران مهر و مومش را باز کنم. فقط امیدوارم این مشکل با رفتن ما از این خونه تموم بشه. خب این هم از روی زشت سکه. من دیگه برم. مواظب خودتون باشید دوستان.

نظرات() 

دومین پیروزی

یکشنبه 13 مهر 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:زشت وزیبا، تولد، 

هوووررررراااااااا هووووااررررااااا دیگه حتما حدس زدید چی شده.بله ما خونه گرفتیم.برای دوستهای گل ومهربونم بگم که پنجشنبه صبح  به اولین مشاوراملاکی که سرزده بودم پیام دادم اقا من هنوز بی خونه ام چیزی برای من داری؟واونهم گفت بله دوتا سوییت دارم.اومدم بگم با مالک راجع به شرایط ما حرف بزن.گفت میدونم.وقرار گذوشت عصر بریم ببینیم.اولی را که دیدیم فاجعه بود .بوی نم میداد وعملا یک اتاق کوچیک بود که چندمتری پنجره اش ساختمون دیگه ای بود و از نور وروشنایی خبری نبود.به راستین گفتم دومی را هم ببینیم اما اخرش چاره ای نداریم باید یکیش را بگیریم واون هم همین نظر را داشت اما هردومون خداخدا میکردیم اون یکی کمی دلبازتر وبهتر از این یکی باشه ووووووووورفتیم و دومی عالی بود.تنها عیبش همین سوییت بودنشه و کمی قیمت بالاش.نور وروشنایی.دلباز ی .موقعیت نزدیک به مترو واسانسور وساختمان عالی.واز همه مهمتر مالک نه کردیت میخواست نه کوساینر.فقط سه ماه اجاره پیش و دوماه اجاره هم به عنوان رهن.واقعا شرایطش برای ما عالی هست.خلاصه همون پنجشنبه پیش قرارداد را بستیم و جمعه بکمک مشاور املاک پول را دادیم و قرارداداصلی را بستیم.در واقع چون خونه برای یک شرکت بود.مشاور توصیه کرد 100$زیرمیزی بدیم که دادیم وخلاصه حل شد.البته هنوز تو خوابگاهیم وبا این که اجاره از اول اکتبره اما قراره دوشنبه خونه را تحویل بگیریم.اجاره 5-6 روز را تو کتمون کردن.اما بازم خوبه.....راستی از این مشاور شنیدم که بنگاه قبلی که رفته بودیم کلاهبرداره و از همه به همین روش بابت اپلیکیشن پول میگیره و میخوره.خلاصه 100$ قبلی را باید خورده شده فرض کنیم که امیدوارم گیر کنه ولی  این یکی 100$ نوش جونشون.
حتما حتما رفتیم خونه جدید ازش عکس میگیرم میذارم اینجا....گرچه درواقع عکس از یک خونه خالی میشه چون هیچ وسیله ای جز دوسه تا ساک لباس و دوتا فرش کوچیک نداریم.وقراره بمرور وسیله بگیریم و خونه را بسازیم.....اااوووووووم من عاشق دکوراسیون برای خونه هستم.البته و صد البته خرید با نگاه به جیبمون و شرایطمون.اخه احتمال داره سال دیگه باز بریم یک ایالت دیگه و نباید دورمون را شلوغ کنیم.......اخ که چقدر حال میده این امید و ارزو 

نظرات() 

هوووووووووورررررررررررررررراااااااا

پنجشنبه 23 مرداد 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:تولد، روزهای رویایی پیش از رفتن، زیباترین لحظات زندگی، 

هووووووووورااااا هوووووورررررااااا هوووووووورااااا

پنجشنبه 23 مرداد16 جولای ساعت 11:04 ویزای من اومد.چنددقیقه قبلش سایت را چک کرده بودم که همچنان تحت بررسی میزد.دیدم یک نامه اومده بیخیال نامه را باز کردم که دیدم بله نامه از سفارت هست.حتی نخوندمش چیه.سریع پریدم بیرون از دا*روخانه تا به راستین زنگ بزنم.راستین که بینهایت خوشحال شد.خود من هم از خوشحالی گیج ومنگ بودم.راستین که خبرراشنید گفت حقیقتش من یک خبر دیگه داشتم که گذاشته بودم جمعه با کلی اماده سازی بهت بگم.وووووو امروز صبح از سفارت کشور اروپایی زنگ زدن و گفتن بخاطر سابقه کارم پروندم را ریجکت کردن.راستین این خبررا که داد من دیگه بغض کردم و هیچی نمیتونستم بگم .اونهم از اونطرف که عزیزم تو که ویزای امریکات اومده دیگه چرا ناراحتی!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه شادی و ناراحتی قاطی پاتی شده بود.از یکطرف مشنگ بودم و از طرف دیگه واقعا بخاطر اروپا ناراحت و عصبانی.اون عکس کاکتوس هم که پاک شد بخاطر همین خبربود!

خیلی ناراحت شدم.میدونید شنیده بودم که این کشور اروپایی جهان اولی خیلی بهم ریخته و بی قانونن.اما سرپرونده خودم باورم شد.پارسال یکی از بچه های داروسازی از دانشگاه خودم  که رفته بود بعد از شش ماه برگشت .مثال میزد میگفت مثلا میری بانک.کارمند بانک یک قانون میگه اونوقت نفر بغلیش هیچی نمیدونه و دقیقا یک چیز دیگه میگه.چندتا مثال دیگه هم زدکه چون الان دقیقا یادم نمیاد بیخیال.اما واضحتر از اون همین پرونده خودم که دقیقا چون افیسر اطلاعی از نحوه سابقه کاری د/NB/KAروسازها نداره اولش ترجمه برگه تشخیص صلاحیتی که خوددانشگاه سابقمون را مینویسه رد کرد.بعد هم با اینکه من تموم سابقه کارم را از بین الملل دانشگاه  گرفتم واز تک تک داروخانه هایی هم که کارمیکردم نامه گرفتم باز هم قبول نکرده.من نمیدونم بقیه دا*روسازها چی ارائه میدن؟!اخه رسمیتر از دانشگاه کجا میتونه باشه.خلاصه خوشبختانه ویزا امریکا اومده و گرنه حتما حتما حتما تا تا اخرش میرفتم.خلاصه ناراحتم وعصبانی از دست افیسر خنگ اروپایی که نمیتونم اشتباهش را بهش ثابت کنم و بایدبگیم اکی و پرونده را بگیریم وخداحافظ.

امااااااااااااااااااااااااخوشحالیم و خوشحال وخوشحال .

نظرات() 

دهه سی دوست داشتنی

سه شنبه 13 خرداد 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:تولد، زیباترین لحظات زندگی، 

یكمی طوفانی بنویسم:)چقدر این طوفان دیروز به من حال داد،عكسهاش را كه دیدید؟جدا چندنفرشما از این طوفان لذت بردید؟شاید ازمحل كار تا ماشین دودقیقه هم طول نكشید اما خیلی چسبید،بادمثل یكدست نامرئی هلت میدادجلو،اسمان تیره و تاربا كلی اجسام پرنده،من كه همش به اسمون نگاه میكردم اگه مسیر یكیشون كج شد به سمت من،شیرجه بزنم كف اسفالت،كه نشد،البته واقعا ناراحت كننده هست كه چندنفر تو این طوفان مردند و یا زیان دیدند:(اما خب میشه یكجور دیگه هم به این تنوع اب وهوایی نگاه كرد و ازش با احتیاط لذت برد،كلا تغییر را دوست دارم حتی اگه قرارباشه دررنگ وحال وهوای اسمون هرروزه باشه.......خوب ازاونجا كه من نزدیكیهای تاریخ تولدم میرم تو فازسن وسال، یك پست هم اینجوری بنویسم.اینکه دهه بیست باسی چرا اینقدرفرق داره.؟ادم همون ادمه ولی حس وحال اینهمه متفاوت؟البته این بمعنی نیست ازصبح سی سالگی یك ادم دیگه میشویم،كلا تغییراتش اهسته وبیسروصداست.فقط یكروزی میرسه میبینی چقدرمتفاوت شده ای،البته منظور من اون اصول اصلی وذاتی شخصیتی ادمها نیست كه صدسال هم عمركنی بطوركامل نمیتونی عوضش كنی ، همونها كه توكروموزوم من وشما خوابیدن حالا شاید بخاطرتاثیرات محیطی كمی اینطرف اونطرف بشنداما اگه فكركردید چمدون میبندن میرن جای دیگه كورخوندید.ای بابا دانشمنداش هم هنوز معمای تاثیروراثت ومحیط راروی شخصیت ادمها حل نكرده اندبعدچرامن رفتم تو این یكی بحث.خوب بریم سر اون یکی بحث غیرعلمی واسمونی دهه بیست وسی.
دیدید این بچه های دهه بیست چقدرناامیدن وبی هدف والبته با خصلتهایی كه به دوران شیرین اما درحقیقت تلخ جوانی ربط میدهند همش زانوی غم به بغل گرفتند،خوب شما اینطوری نبودید؟باشه اما من یكی كه اینجوری بودم والان هم بچه های دهه بیستی كه دوروبرم هستند اینطوریند،مثلا طرف دانشجووبا وضع مالی پدری خوب با پول توجیبی تپل ،اما اونقدرناامید وافسرده هست كه دلش میخوادبمیره،نمیگم تو این دهه ناراحتی وجودنداره.هزارویك دلیل میتونه بچه بیست ساله را تا مرزپیش ببره اما دراصل حتی تواین هزارویك دلیل ،یك دلیل درست وحسابی براغصه خوردن طرف پیدا نمیكنی.میدونم میدونم درد عاشقی هست.دردتنهایی ودردازدست دادن دوست پسرودختروگیردادنهای مامان وبابا وبهتربودن وضع مالی وزندگی اون دوست ورفیق ودرس ودانشگاه وفلان وبهمان هست ،اصلا ازهمه بدتردردرونمایی چهره واقعی زندگی هست.منظورهمون حسی هست كه میبینی داری به سی نزدیك میشی وبعدهیچ كدوم ازارزوهات براورده نشدست.اون دردرا میگم.حالا حتی نمیدونی اززندگی چی میخواهی وشاهزاده با اسب سفیدش بایدچطوری باشه!اما همین كه میبینی شاهزاده نیومده یافكرمیكنی میشناسیش وعاشقی وبهش نرسیدی وهنوزتوزندگی قبلیت زندگی میكنی كلی احساس ناامیدی میكنی
حالا یكهو تو دهه سی بخودت می ایی میبینی ازاون هزارویك درد یكیش هم دردواقعی نبوده وای دل غافل چه مفت مفت ازدست دادیش وبه غصه خوردن گذروندیش واونوقته كه ازدهه بیست بنام دوران طلایی وشیرین جوانی یادمیكنی وهی دلت میخواهی برگردی عوضش كنی.البته گاهی هم فضایی فكر میكنی ودلت میخوادبطوركل یك ادم دیگه میشدی.یك قیافه دیگه ،یك خانواده دیگه ،یك محیط دیگه........رویا پردازی خوبی برای شبهای بهاریه اما گاهی واقع بینانه ترفكرمیكنی وداستان زندگی گذشتت را مینویسی،مثلا میگی ای كاش فلان كاررا نكرده بودم ،ای كاش اینهمه سال را درغم ادمهانمیگذروندم،ای كاش بیشتربا دوستهام خوش میگذروندم ونكته همین جاست،ای كاش قدرلحظه های دهه بیست را بیشترمیدونستم واینطورتو غم روزهای رفته ونیومده حیف ومیلش نمیكردیم وروزی كه اینطوری فكرمیكنی همانا انروز یكی ازروزهای دهه سی شماست.بعععله تودهه سی اولش ازدیدن واقعیت زندگی وخودی كه هستی وحشت میكنی وخب یك دوره دپرشن هم متعاقبش داری.بعدیواش یواش واقعیت را میپذیری وقبول میكنی واونموقع هست كه ارامش میادسراغت.حالا یابهش تن میدی یابازهم میخواهی مثل من عوضش كنی...بقیش رانمیدونم چون نمیدونم اواخردهه سی چی میشه،
جالبه یك جمله توذهنم داشتم كه میخواستم پست را راجع به اون بنویسم ،یك چیز دیگه شد،حالا كه شد بگذاربمونه.اصلا همه اینها بكنار،تولدمه،به به تولدم كه دوسه روزدیگه هست مبارك باشه.بعله بیاییدجلو روبوسی .صدسال به این سالها.عیدشما مبارك :) فوووووووووووت فوووووووووووت .
لوبدم سنم را؟ماشاله خانمها هم كه روسنشون حساس ،انگارمسری هست چون من هم گرفتم.نه شماها كه غریبه نیستید ازخودمونید.سی وهفت ساله میشم،خوشبختانه خیلی بخواهندسنم را بالا حدس بزنندمیگن سی دوسه ساله  ام،من هم بسی خوشحال میشوم.
اسمان جونم همین چندوقت پیش بودكه تواوج ناامیدی وناراحتی جشن سی وشش سالگیت راگرفتی.روزها گذشت والان  با یك شعله توقلبت داری بازهم تولدت راجشن میگیری،هرچندروزهای سختی داشتی،اما تك تك این روزها ،روزهای سی وشش سالگی توبودكه دیگه تكرارنمیشه ووجونخواهدداشت.ارزو میكنم در دل تك تك لحظه ها وروزهای سی وهفت سالگیت شادی رابیابی.
فوووووووووووووت

نظرات() 

sorry

چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:تولد، 

می تونست یک شب خوب بشه .یک شب با حس ارامش و رضایت.می تونست اثرش تا مدتها باقی بمونه و لبخند را به لب بیاره.می تونست یک خاطره خوب از شب تولد همسر بشه.اما من خرابش کردم.گند زدم تو اون شب.تو خیابون قرار گذوشته بودیم که با هم بریم خونه مادرو پدرش.قبلش رفتیم بی بی ولی بجای کیک های معروفش یک چیز کیک گرفتیم.شمع و سر راه گل هم خریدیم.رسیدیم اونجا.شمع روشن کردیم و همسر فوت کرد.عکس گرفتیم و کیک خوردیم.همه لبخند میزدیم ویک تولد کوچیک وقشنگ را جشن میگرفتیم.تا اینکه من حرف رفتن را زدم.میدونم مامانش مخالفه.اما بنده خدا مهربونتراز این هست که مخالفتش را عملا نشون بده.من از رفتن گفتم.وهمسر هم از احتمال ضعیفش گفت.من گفتم چرا ضعیف؟اتفاقا خیلی خوب داریم پیش میریم.وهمسر گفت همه چیز 50-50 هست ووووووووووووو من عصبانی شدم.حرف زدن تبدیل به بحث شد و دراخر من عصبانی مشتی رو مبل زدم و گفتم من میرم من میرم من میرم....اومدیم خونه.

یکساعت بعدمن بخاطررفتارم از همسرم عذرخواهی کردم و اون هم قبول کرد اما درواقع شب تولدش را خراب کرده بودم.دوروز تمام طول کشید تا اثر بدش رفع بشه.بااینکه هنوز هم که بهش فکر میکنم ناراحت میشم.این خاطره را ثبت میکنم تا یادم بمونه چه راحت میشه از یک شب خوب وقشنگ میشه یک جهنم ساخت

 

شاید پیش خودتون بگید چقدر این دختر حرف از رفتن میزنه!!!! اما اگه درنظر بگید هرسال ،حداقل شش ماه تمام، زندگی ما یا برای زبان خوندن و امتحان دادن یا پروسه اماده کردن مدارک تلف میشه و این روندی چند ساله بوده شاید بهتر من را درک کنید.حداقل میتونید درنظر بگیرید که چقدر این فکرو پروسه ناموفق میتونه رو ادم تاثیر بگذاره ومیتونه تبدیل به یک عقده بشه.وباید بگم که شده.....

 

واما...............درواقع حق با راستین بود و تا ویزا تو پاس نخورده ما نباید به رفتن دل ببندیم.خوبه این خبرهای بد یواش یواش میرسه وادم را برای پذیرش بهتر اماده میکنه.الان هم که دارم اینرا مینویسم بغض گره خورده تو گلوم.راستین  هم دوشبه نمیتونه بخوابه و تقریبا داغونیم.

راستین میگه اصلا متعجب بودم چرا همه کارها اینقدرخوب پیش میره.پیش خودم میگفتم چرا تا الان سنگی سر راهمون سبز نشده انگار بعد از سالها عادت کردیم به بلا ظاهر شدن.خوب با اینکه رشته من تو پوزیتیو لیست اروپا بود اما برای کسب امتیاز کامل باید سابقه کار پنج سال فول تایم داشته باشم.درواقع من این سالها روزانه 10-12 ساعت هم کار میکردم.تا دوسال و نیم پیش هم سابقه بصورت فول تایم ثبت شده اما قبل از اون من داروخانه منطقه محروم داشتم.قانون کاری ما اینه که کسی که داروخانه داره ،اگرجای دیگه ای هم کارکنه قانونا ثبت نمیشه و فقط سوابق کاریش تو داروخانه خودش ثبت میشه و مشکل اینه که این سابقه بصورت پارت تایم ثبت شده.حالا هرچی من مدرک بیارم که اونزمان بیشتر از 8 ساعت تو داروخانه های دیگه کار میکردم رسمی  وقانونی نیست و ترجمه رسمی نمیشه ودرنتیجه تمبر باطل نمیشه حالا ما مجبوریم با یک ترجمه غیر رسمی اقدام کنیم.خوب ما فکر میکردیم همین که داروخانه داشتم کافیه.اماظاهرا نیست.البته هیچی معلوم نیست و فقط بعد از اقدام خود سفارت میتونه بگه کافیه یا نه. تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که ما مدارکون را ارائه بدیم و منتظر نتیجه بمونیم......عجیب به پروسه کبک شباهت داره و نتیجه اون هم که مشخص بود.راستش ما به این نتیجه رسیدیم هرموقع یکجای کار رو روال عادی پیش نره یعنی دراخرنمیشه.خلاصه اینهم حال و روز ما.امروز راستین بازیک سر داراترجمه میره که  اگه اون نشه عملا اروپای ما از احتمال 95% به 50% میرسه و این اصلا خوب نیست.

 

 

نظرات() 

یکسالگی وب

سه شنبه 2 اردیبهشت 1393

نویسنده: اسمان پندار | طبقه بندی:تولد، 

تولدتولد تولدت مبارک           مبارک مبارک تولدت مبارک

امروز یکسالگی این وبلاگه.وبی که تو این یکسال سنگ صبور دل من بودو واقعا بهم کمک کرد.انگار ازوقتی شروع به درمیون گذاشتن فکرهام و ارزوهام و غمهام کردم راحتتر وسبکتر روزهام را زندگی میکنم. نوشتن و ثبت مسایلی که فکرم را درگیر میکنه باعث میشه اونها همینجا باقی بمونند و دیگه کمتر اونارا رو شونه هام ازاینطرف به اونطرف بکشم.حس و حال پارسال، روزهایی که تصمیم به باز کردن وبلاگ گرفتم را یادمه.تو ایام عید بعد از پست مدارک فایل نامبر به کبک ،روزهایی که بشدت منتظر نتیجه پذیرش یک دانشگاه بودم.روزهایی مثل همین روزها که باز هم منتظر نتیجه دانشگاهم و درعین حال برای یک کشور اروپایی هم اقدام میکنم.تو محل کار و لابلای نسخه ها وب میخونم و اجازه میدهم امید باشدت تو دلم قل قل بجوشه و سرشار از لذت وحس شیرینش لبخندی محو رو لبهام جا خوش کنه.اره تو روزی مثل همین امروز نوشتم.از خودم.از ارزوهام.از فکرهام و از شکستهام

اونروزها وبلاگی که از صبح تا شب میخوندم وبلاگ روزهای بهم ریخته بود.تموم ارشیوش را مثل داستان شیرینی میخوندم و کیف میکردم.هنوز هم وبلاگیه که با خوندنش احساس ارامش میکنم.

امسال هم مثل پارسال تکلیف زندگیم تو دوماه اینده مشخص میشه.انتظاری سخت و شیرین.پرامید و بی امید.برای نتیجه ای اساسی یا بدون تغییر.

رسمه که تو توادها شمع فوت کنیم و ارزو کنیم.برای سال بعد و سالهای بعد.ارزو میکنم برای سلامتی و فاند و ویزا.سال دیگه همین موقع درحال تموم کردن یکسال تحصیلی و ویزای کاری و حس خوب وگفتن این جمله که سالهای بی نتیجه تموم شد.

فوت

نظرات() 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اسمان پندار

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← نظرسنجی

    حسابی اینجا بی رونق شده. بازدید کننده های کم و از اون کمتر کامنتها. بنظرتون برای اینکه به اینجا رونق بدیم چیکار کنم؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :